در این میان، میرزا ملکمخان از راهنمایان سیاسی فعالان بابی که صبح ازل، او را رجعت عیسای مسیح خوانده بود – در سالهای پس از کشتهشدن ناصرالدینشاه، به یکی از اروپاییان گفت که قاتل شاه ایران، از بابیان بود.
گذشته از این، بررسی صورت اصلی استنطاق میرزا رضا کرمانی نیز گویای همین واقعیت است. براساس متن اصلی این استنطاق که نخستینبار توسط یکی از محققان، به آگاهی عمومی رسیده، وقتی بازجویان، از میرزا رضا، دربارهی ارتباط شیخ هادی نجمآبادی و سید جمالالدین پرسیدند، پاسخ او چنین بود:
چه عرض کنم؟ درست نمیدانم ارسال و مرسولی دارد. اما، از معتقدین سیّد است، و او را مرد بزرگی میداند. هرکس که اندک بصیرتی داشته باشد، میداند که سیّد، دخلی به مردم این روزگار ندارد! حقایق اشیاء، جمیعاً، پیش سیّد مکشوف است! تمام فیلسوفها و حکمای بزرگ فرنگ، و همهی روی زمین، در خدمت سیّد، گردنشان کج است! و هیچیک از دانشمندان روزگار، قابل نوکری و شاگردی سیّد نیست! واضح است حاجی شیخ هادی هم شعور دارد و مثل بعضی از آخوندهای بیشعور نیست که آثار و علامات جعلی و ممتنعالقبول که برای صاحبالزمان درست کردهاند، بیجهت انتظار ظهور میکشند! هرکس که به این آثار و علامات پیدا شد، صاحب زمان خودش است!
این سخن، گویای آن است که در نگاه میرزا رضا کرمانی، شیخ هادی نجمآبادی و سید جمالالدین اسدآبادی(افغانی)، منتظر ظهور امام دوازدهم شیعیان نبودند. بنابراین، میرزا رضا را مانند شیخ، یک بابی باید دانست، و بر درستی گزارشهای رسمی دولت ایران، رویکرد نهاننویسانهی ملکزاده، و نیز سخن میرزا ملکمخان، باید یقین کرد.
آنچه در این میان مهم مینماید، حذف عبارات پایانی گفتار میرزا رضا کرمانی، در روزنامه صور اسرافیل است که از سوی همان محقق، مورد اشاره قرار گرفته است. جای این عبارات، در روزنامهی صور اسرافیل، سفید گذاشته شده است!
صورت استنطاق میرزا رضا کرمانی، با تلاش فعالان بابی چون میرزا علیاکبر ساعتساز (حکیم)، قاضی قزوینی، و نیز با کمک سفارت بریتانیا، بهدست آمد، و سرانجام بهدست مشروطهخواهان بابی، و ازجمله، میرزا جهانگیرخان شیرازی (مدیر صور اسرافیل) رسید. وی، صورت این بازجویی را برای نخستینبار، در جریدهی خود، در اختیار همگان قرار داد، اما، این بخش را که بر بابیبودن استاد فقید و متهم به بابیگریاش، شیخ هادی نجمآبادی و نیز میرزا رضا کرمانی، مُهر تأیید میگذاشت، حذف کرد!
همچنین، باید دانست که بر پایهی برخی گزارشها، میرزا رضا، در مسیر حرکت از اسلامبول به ایران، در بادکوبه، با یکی از بابیان برجسته دیدار داشت و حتی در نامهای برای یکی دیگر از بابیان فعال آنجا، «تقریباً، مرگ شاه را پیشگویی کرده»، و نوشته بود: «بهزودی، روزگار بهتری خواهد رسید که «م. ک.»، چنین امر فرموده است!» (این احتمال جدّی است که «م. ک.»، همان میرزا آقاخان کرمانی باشد.)
در میان تاریخنگاران معاصر، ابراهیم صفائی، میرزا رضا را «ازلی» خوانده و نوشته: «بابیان و ازلیان، قصد انتقامجویی از ناصرالدینشاه را داشتند».
از روضهخوانها، یکی، آقا سید جمال [واعظ اصفهانی] نام داشت؛ و یکی، حاجی میرزا نصرالله [ملکالمتکلمین]. هردو، از اهل اصفهان، و هردو، از معتقدین به یحیی. با پسرهای حاجی میرزا هادی دولتآبادی [یعنی حاج میرزا یحیی و حاج میرزا علیمحمد] همدست شده، و در عقب مرام و اعتقاد مذهبی … خیال کردند که اگر سلطان کشته شود، سلطنت به ازل می رسد. [لذا]، تیر به ناصرالدینشاه زدند.
زمانیکه خبر کُشتهشدن ناصرالدینشاه پخش شد، گروهی از پیروان صبح ازل – که برای دیدار او به قبرس رفته بودند – جشنی گرفته، و او را نیز به آن میهمانی دعوت کردند. در آن جمع بود که صبح ازل، «لوح ضیافت» را به زبان عربی نگاشت.
صبح ازل، در لوح ضیافت، از انتشار خبر کشتهشدن «عدوّ الله» (دشمن خداوند، یعنی ناصرالدینشاه)، سخن گفته، و به ظلمهای او و پدرش (محمدشاه)، در زندانی کردن «نقطه» (باب)، اشاره کرده است. او، کسی را که در «ظاهر الامر» به کارهای «عدوّ الله» میرسید، زندانیکنندهی باب دانسته، و او را «ظالم عنید»، خوانده است. روشن است که این شخص، میرزا تقیخان امیرکبیر (صدراعظم آن زمان ناصرالدینشاه) بود، که نقش اصلی را در سرکوب بابیان، زندانی کردن چندسالهی باب، و سرانجام کُشتن او داشت.
اصل لوح ضیافت– که به خط صبح ازل است – در مجموعهای از اسناد، به شمارهی ۱۰۷۷۲، در کتابخانهی مرکزی دانشگاه تهران نگهداری میشود. دربارهی آن، نوشته شده: «لوح ضیافت، در هنگام نشر خبر قتل ناصرالدینشاه در سنهی ۱۳۱۳. لوحی از آثار حضرت ثمره، صبح ازل، به خط خودشان، در جلسهی مهمانی که بعد از نشر خبر کشتهشدن ناصرالدینشاه در سنهی ۱۳۱۳ قمری، نوشته شده.» برپایی آن میهمانی توسط پیروان صبح ازل، و دعوت او به آن مجلس، در متن لوح ضیافت امده است.
گذشته از این، بررسی صورت اصلی استنطاق میرزا رضا کرمانی نیز گویای همین واقعیت است. براساس متن اصلی این استنطاق که نخستینبار توسط یکی از محققان، به آگاهی عمومی رسیده، وقتی بازجویان، از میرزا رضا، دربارهی ارتباط شیخ هادی نجمآبادی و سید جمالالدین پرسیدند، پاسخ او چنین بود:
چه عرض کنم؟ درست نمیدانم ارسال و مرسولی دارد. اما، از معتقدین سیّد است، و او را مرد بزرگی میداند. هرکس که اندک بصیرتی داشته باشد، میداند که سیّد، دخلی به مردم این روزگار ندارد! حقایق اشیاء، جمیعاً، پیش سیّد مکشوف است! تمام فیلسوفها و حکمای بزرگ فرنگ، و همهی روی زمین، در خدمت سیّد، گردنشان کج است! و هیچیک از دانشمندان روزگار، قابل نوکری و شاگردی سیّد نیست! واضح است حاجی شیخ هادی هم شعور دارد و مثل بعضی از آخوندهای بیشعور نیست که آثار و علامات جعلی و ممتنعالقبول که برای صاحبالزمان درست کردهاند، بیجهت انتظار ظهور میکشند! هرکس که به این آثار و علامات پیدا شد، صاحب زمان خودش است!
این سخن، گویای آن است که در نگاه میرزا رضا کرمانی، شیخ هادی نجمآبادی و سید جمالالدین اسدآبادی(افغانی)، منتظر ظهور امام دوازدهم شیعیان نبودند. بنابراین، میرزا رضا را مانند شیخ، یک بابی باید دانست، و بر درستی گزارشهای رسمی دولت ایران، رویکرد نهاننویسانهی ملکزاده، و نیز سخن میرزا ملکمخان، باید یقین کرد.
آنچه در این میان مهم مینماید، حذف عبارات پایانی گفتار میرزا رضا کرمانی، در روزنامه صور اسرافیل است که از سوی همان محقق، مورد اشاره قرار گرفته است. جای این عبارات، در روزنامهی صور اسرافیل، سفید گذاشته شده است!
صورت استنطاق میرزا رضا کرمانی، با تلاش فعالان بابی چون میرزا علیاکبر ساعتساز (حکیم)، قاضی قزوینی، و نیز با کمک سفارت بریتانیا، بهدست آمد، و سرانجام بهدست مشروطهخواهان بابی، و ازجمله، میرزا جهانگیرخان شیرازی (مدیر صور اسرافیل) رسید. وی، صورت این بازجویی را برای نخستینبار، در جریدهی خود، در اختیار همگان قرار داد، اما، این بخش را که بر بابیبودن استاد فقید و متهم به بابیگریاش، شیخ هادی نجمآبادی و نیز میرزا رضا کرمانی، مُهر تأیید میگذاشت، حذف کرد!
همچنین، باید دانست که بر پایهی برخی گزارشها، میرزا رضا، در مسیر حرکت از اسلامبول به ایران، در بادکوبه، با یکی از بابیان برجسته دیدار داشت و حتی در نامهای برای یکی دیگر از بابیان فعال آنجا، «تقریباً، مرگ شاه را پیشگویی کرده»، و نوشته بود: «بهزودی، روزگار بهتری خواهد رسید که «م. ک.»، چنین امر فرموده است!» (این احتمال جدّی است که «م. ک.»، همان میرزا آقاخان کرمانی باشد.)
در میان تاریخنگاران معاصر، ابراهیم صفائی، میرزا رضا را «ازلی» خوانده و نوشته: «بابیان و ازلیان، قصد انتقامجویی از ناصرالدینشاه را داشتند».
از روضهخوانها، یکی، آقا سید جمال [واعظ اصفهانی] نام داشت؛ و یکی، حاجی میرزا نصرالله [ملکالمتکلمین]. هردو، از اهل اصفهان، و هردو، از معتقدین به یحیی. با پسرهای حاجی میرزا هادی دولتآبادی [یعنی حاج میرزا یحیی و حاج میرزا علیمحمد] همدست شده، و در عقب مرام و اعتقاد مذهبی … خیال کردند که اگر سلطان کشته شود، سلطنت به ازل می رسد. [لذا]، تیر به ناصرالدینشاه زدند.
زمانیکه خبر کُشتهشدن ناصرالدینشاه پخش شد، گروهی از پیروان صبح ازل – که برای دیدار او به قبرس رفته بودند – جشنی گرفته، و او را نیز به آن میهمانی دعوت کردند. در آن جمع بود که صبح ازل، «لوح ضیافت» را به زبان عربی نگاشت.
صبح ازل، در لوح ضیافت، از انتشار خبر کشتهشدن «عدوّ الله» (دشمن خداوند، یعنی ناصرالدینشاه)، سخن گفته، و به ظلمهای او و پدرش (محمدشاه)، در زندانی کردن «نقطه» (باب)، اشاره کرده است. او، کسی را که در «ظاهر الامر» به کارهای «عدوّ الله» میرسید، زندانیکنندهی باب دانسته، و او را «ظالم عنید»، خوانده است. روشن است که این شخص، میرزا تقیخان امیرکبیر (صدراعظم آن زمان ناصرالدینشاه) بود، که نقش اصلی را در سرکوب بابیان، زندانی کردن چندسالهی باب، و سرانجام کُشتن او داشت.
اصل لوح ضیافت– که به خط صبح ازل است – در مجموعهای از اسناد، به شمارهی ۱۰۷۷۲، در کتابخانهی مرکزی دانشگاه تهران نگهداری میشود. دربارهی آن، نوشته شده: «لوح ضیافت، در هنگام نشر خبر قتل ناصرالدینشاه در سنهی ۱۳۱۳. لوحی از آثار حضرت ثمره، صبح ازل، به خط خودشان، در جلسهی مهمانی که بعد از نشر خبر کشتهشدن ناصرالدینشاه در سنهی ۱۳۱۳ قمری، نوشته شده.» برپایی آن میهمانی توسط پیروان صبح ازل، و دعوت او به آن مجلس، در متن لوح ضیافت امده است.
بابیان، بر آن بودند که با کشته شدن ناصرالدینشاه، زوال سلطنت قاجار (رجعت بنیامیه)، خواهید رسید، و پادشاهی بابی آغاز خواهد شد! برای اطلاع نک: مقدمهی کتاب تاریخ مکتوم، بخشهای «جامعهی آرمانی بابیان»، و «لایههای زیرین تکاپوهای فعالان بایی (ازلی) در دورهی قاجار»، صص ۲۴ تا ۴۴. سیدمقداد نبوی رضوی، تاریخ مکتوم، نگاهی به تلاشهای سیاسی فعالان ازلی در مخالفت با حکومت قاجار و تدارک انقلاب مشروطه، نشر شیرازه، چاپ سوم ۱۳۹۸، صص ۱۶۵-۱۸۰
امینالسلطان، در اعلانی که یک هفته پس از قتل ناصرالدینشاه صادر کرد، آورده: «قاتل، میرزا رضا کرمانی است. اول، بابی بود. بعد از آنکه جمالالدینِ معروف، به تهران آمد، نزد او، مستخدم شد. مذهب دهری و سوسیالیست دارد.» (ابراهیم صفایی، نهضت مشروطه ایران بر پایهی اسناد وزارت امور خارجه، ص۷).
ادوارد براون – که با صبح ازل و برخی پیروانش، دوستی نزدیک داشت – میرزا جهانگیرخان را ازلی دانسته است. جالب اینجاست که او، در آن گفتار، از بابیبودن ملکالمتکلمین و میرزا جهانگیرخان، چون کشته شده بودند، سخن گفته و نوشته که دیگر ازلیان را، چون زنده هستند، معرفی نمیکند! (Edward G. Browne, Materials for the Study of the Babi Religion, p. 221) آدمیت نیز میرزا جهانگیرخان را در زمرهی ازلیان یاد کرده است. (فریدون آدمیت، اندیشههای میرزا آقاخان کرمانی، ص۲۲۲) عباس افندی (عبدالبهاء)، نیز بر اعتقاد ازلی او طعن زده است. (عباس افندی (عبدالبهاء)، مجمویهی الواح تذهیب شده (به خط علیاکبر میلانی)، ص۲۲۹).
امینالسلطان، در اعلانی که یک هفته پس از قتل ناصرالدینشاه صادر کرد، آورده: «قاتل، میرزا رضا کرمانی است. اول، بابی بود. بعد از آنکه جمالالدینِ معروف، به تهران آمد، نزد او، مستخدم شد. مذهب دهری و سوسیالیست دارد.» (ابراهیم صفایی، نهضت مشروطه ایران بر پایهی اسناد وزارت امور خارجه، ص۷).
ادوارد براون – که با صبح ازل و برخی پیروانش، دوستی نزدیک داشت – میرزا جهانگیرخان را ازلی دانسته است. جالب اینجاست که او، در آن گفتار، از بابیبودن ملکالمتکلمین و میرزا جهانگیرخان، چون کشته شده بودند، سخن گفته و نوشته که دیگر ازلیان را، چون زنده هستند، معرفی نمیکند! (Edward G. Browne, Materials for the Study of the Babi Religion, p. 221) آدمیت نیز میرزا جهانگیرخان را در زمرهی ازلیان یاد کرده است. (فریدون آدمیت، اندیشههای میرزا آقاخان کرمانی، ص۲۲۲) عباس افندی (عبدالبهاء)، نیز بر اعتقاد ازلی او طعن زده است. (عباس افندی (عبدالبهاء)، مجمویهی الواح تذهیب شده (به خط علیاکبر میلانی)، ص۲۲۹).
🪓سروش سهرابی
تبار حزب توده ایران را باید از یک سو در انقلاب ِمشروطه و از سوی دیگر در اوج گیری جنبشهای انقلابی ایران در دوران پس از انقلاب اکتبر 1917 جستجو کرد. حزب کمونیست ایران وارث مستقیم تجربه، آگاهی و دستاوردهای دو انقلاب مشروطه در ایران و انقلاب اکتبر در روسیه شد.
[و هر دو متاثر از انقلابِ به صغارت کشاننده فرانسه]
تبار حزب توده ایران را باید از یک سو در انقلاب ِمشروطه و از سوی دیگر در اوج گیری جنبشهای انقلابی ایران در دوران پس از انقلاب اکتبر 1917 جستجو کرد. حزب کمونیست ایران وارث مستقیم تجربه، آگاهی و دستاوردهای دو انقلاب مشروطه در ایران و انقلاب اکتبر در روسیه شد.
[و هر دو متاثر از انقلابِ به صغارت کشاننده فرانسه]
مروان بن محمد چون خلافت را به دست گرفت، به دنبال مردی فرستاد تا او را به ولایتی بگمارد. چون آمد، پینه بر پیشانی او دید. گفت:
اگر این پینه از عبادت خداست، شایسته نیست تو را از عبادت بازداریم! و اگر از ریا باشد جایز نیست که تو را به کاری بگماریم.
📖 محاضرات الأدباء/ راغب اصفهانی
اگر این پینه از عبادت خداست، شایسته نیست تو را از عبادت بازداریم! و اگر از ریا باشد جایز نیست که تو را به کاری بگماریم.
📖 محاضرات الأدباء/ راغب اصفهانی
Forwarded from جناب گاو
یادتان است این متن را در مورد حقوق زیستی و حقآبه؟
محمد قادری در توییتی گفته:
روزگاری دهات ما (حاشیه کویر لوت) نخلستانش حدود ۵۰۰ هکتار بود، و وجببهوجبش درختی قد کشیده بود و از زیر این درختهای خرما یک نهر آب (۲۰ لیتر بر ثانیه) ۲۴ ساعت جاری بود.
حالا در کمتر از ۱۵ سال کار به جایی رسیده که ۵۰ درصد نخلستان (میراث هزار ساله) خشک شده و بقیه رو هم با دبه آب میدهیم. ابداً فکر نکنید خشکسالی این کار را کرده! خشکسالی کمترین تاثیری نداشته، بلکه این زور اقتصاد دولتی و شرکتهای دولت است که آمدهاند بالای چشمه روستا چاه عمیق زدهاند و ۳۰ سال است آب مردم روستا را غصب کردهاند تا وسط کویر لوت با آن زغالسنگ بشورند!!
@jenabegav
محمد قادری در توییتی گفته:
روزگاری دهات ما (حاشیه کویر لوت) نخلستانش حدود ۵۰۰ هکتار بود، و وجببهوجبش درختی قد کشیده بود و از زیر این درختهای خرما یک نهر آب (۲۰ لیتر بر ثانیه) ۲۴ ساعت جاری بود.
حالا در کمتر از ۱۵ سال کار به جایی رسیده که ۵۰ درصد نخلستان (میراث هزار ساله) خشک شده و بقیه رو هم با دبه آب میدهیم. ابداً فکر نکنید خشکسالی این کار را کرده! خشکسالی کمترین تاثیری نداشته، بلکه این زور اقتصاد دولتی و شرکتهای دولت است که آمدهاند بالای چشمه روستا چاه عمیق زدهاند و ۳۰ سال است آب مردم روستا را غصب کردهاند تا وسط کویر لوت با آن زغالسنگ بشورند!!
@jenabegav
Forwarded from جناب گاو
در زمان #قاجار نوعی بالانس قدرت بین نهادهای مختلف وجود داشت: شاه و دربار و ایل قاجار، ایلها و روسای قبیلهها، خانها و زمینداران، بازاریان و بازرگانان، آخوندها و مجتهدین. هر کدام از اینها قدرت بقیه را محدود میکرد. مشروطه قدرت سنتی شاه و دربار را از بین برد، پهلوی اول قدرت ایلها و خانهای آنها را از بین برد، پهلوی دوم قدرت خانها و فئودالها را از بین برد و بازار را هم تا حد زیادی کنترل کرد. ماند قدرت آخوند! قدرتِ آخوند سنتی بیشتر از نوع "اجتماعی" بود، ولی از زمان مشروطه به بعد سروکلهی آخوند سیاسی پیدا شد، و در آخر کار در خلاءِ به دست آمده از محو شدن بقیهی نهادها پیروز شد، و بعد نهاد سنتی روحانیت را هم نابود کرد!
ما ماندیم و حکومت و قلدری آن، بدون هیچ حایل محافظتکننده در میان!
#الاشارات_و_التنبیهات
@jenabegav
ما ماندیم و حکومت و قلدری آن، بدون هیچ حایل محافظتکننده در میان!
#الاشارات_و_التنبیهات
@jenabegav
Forwarded from چرا ملتها شکست میخورند؟
مضاف بر اینکه در زمان #قاجار یکی از دغدغهها و آرزوهای روشنفکران و حتی برخی از مقامات، ایجاد یک تمرکز اروپایی در ساختار اداره مملکت بود. فیالمثل در اخذ مالیات به کارآمدی ممالک اروپ برسند. یا اینکه بتوان این تکثری که در امور ولایات و محاکم قضایی وجود دارد را در یک جمع دیوانی متمرکز کرد و از اینرو ایران را ذیل تک کلمهء "قانون" به اوج ترقی و سعادت رساند. ماخذ این الگو و آرمان بیشتر انقلاب فرانسه بود. در مشروطه وقتی اجرای این آرزو یعنی تمرکز و قانونگرایی آغاز شد، ناگهان همهچیز از هم پاشید! شاه که سابقاً ظلالله فی ارضه بود به یک مقام صرفاً تشریفاتی که تمام هست و نیستاش را از ملت گرفته-امری که هم صوری و هم دروغین بود- تنزل یافت و ایجاد تمرکز منجر به واکنشهای دورهای در ایالات و ولایات شد. علما که سابقا خارج از دستگاه دولتی بودند، ناگهان در مصدر امور قرار گرفته و با روشنفکران عرفی متحد شدند تا سلطنت را توخالی و همه چیز را به مجلس واگذارند. این روند در نهایت و به لحاظ سیاسی و بعدها اقتصادی همه چیز را در ید قدرت فائقهء دولت مرکزی درآورد که در راس آن یک دیکتاتور[Tyrannie] قرار میگیرد که نسبت به شاهِ مستبدِ سنتی[Autocratic] فعال مایشا و مایرید است و قدرت مطلقه دارد و الخ.
#الاشارات
#الاشارات
در زبان عربی عید از عود است، به معنی بازگشت. دو عید در اسلام، یکی عید فطر است و دیگر عید اضحی یا قربان. مقصد بازگشت در دومی بسی دوردست تر از اولی است: در عید فطر، بازگشت به فطرت پاک نخستین است تو گویی با تحمّل مشقت های ماه روزه، نفس از گرد و خاک سفر هبوط، خود را شستشو می دهد، تا خویشتن را باز یابد عید قربان، قدم دوم است که بازگشت به خویشتن خویش باشد. در این مرحله، نفس را می باید گوش تا گوش سر برید. بنابراین، نخست رجعت به خویش و آنگاه رجعت به خویشتن خویش که هیچ تعّینی ندارد و از هر حدّی و قیدی و شرطی به کلّی رهاست؛ نور محض یا وجود صرف است، بی کوچکترین شائبه ای. در برابر دو عید اسلامی، دو جشن ایرانی است: یکی نوروز و دیگری مهرگان. اولی بازگشت به فطرت نخستین است و از پوست کهنه به درآمدن و دومی بازگشت به مبدأ المبادی. اولی غسل در آب است و دومی غسل در آتش.
💫 بابک عالیخانی، مقدمه ای بر شهریار عالمِ رنه گنون
💫 بابک عالیخانی، مقدمه ای بر شهریار عالمِ رنه گنون
تصویر کمیاب از ۲۲ تیر سالروز فتح تهران توسط نیروهای بختیاری و گیلانی در جریان انقلاب مشروطه ایران که منجر به پناهنده شدن محمدعلی شاه قاجار به سفارت روسیه و خلع او از سلطنت و تبعید از ایران شد.
«فراموش نکن که فلیکس فور (رئیس جمهور وقت فرانسه بین سالهای ۱۸۹۵ تا ۱۸۹۹)مقصر نیست، او بر تخت شاه و ملکهای تکیه زده که جمهوریخواهان فرانسوی گردنشان زدند. خون آن اعلیحضرتین هنوز بر خاک آن کشور مانده است. نگاه کن، آیا فرانسه از آن روز تاکنون هرگز خوشحال یا آرام بوده؟ آیا از یک خونریزی به خونریزی دیگر منتقل نشده؟و در لحظههای مهمش از جنگی به جنگ دیگر کشیده نشده؟ و همه اروپا و روسیه را به خاک و خون نکشیده؟ تا باز هم "کمون" دیگری برپا کند؟ نیکولا (تزار) حرفم را به یاد داشته باش؛ نفرین خداوند فرانسه را برای همیشه در بر گرفته است.
از نامه سال ۱۸۹۵ ویلهلم دوم امپراتور آلمان به نیکلای دوم تزار روسیه»
«فراموش نکن که فلیکس فور (رئیس جمهور وقت فرانسه بین سالهای ۱۸۹۵ تا ۱۸۹۹)مقصر نیست، او بر تخت شاه و ملکهای تکیه زده که جمهوریخواهان فرانسوی گردنشان زدند. خون آن اعلیحضرتین هنوز بر خاک آن کشور مانده است. نگاه کن، آیا فرانسه از آن روز تاکنون هرگز خوشحال یا آرام بوده؟ آیا از یک خونریزی به خونریزی دیگر منتقل نشده؟و در لحظههای مهمش از جنگی به جنگ دیگر کشیده نشده؟ و همه اروپا و روسیه را به خاک و خون نکشیده؟ تا باز هم "کمون" دیگری برپا کند؟ نیکولا (تزار) حرفم را به یاد داشته باش؛ نفرین خداوند فرانسه را برای همیشه در بر گرفته است.
از نامه سال ۱۸۹۵ ویلهلم دوم امپراتور آلمان به نیکلای دوم تزار روسیه»
👑 بر قتل تو فقیه دروغین بداد رأی
ای کشتهٔ شیوخ مقدس نما، حسین
🖇: از سقاخانه های قاجاری طهران
ای کشتهٔ شیوخ مقدس نما، حسین
🖇: از سقاخانه های قاجاری طهران
آخرین عاشورای عصر قاجاریه
10 محرم 1344 (10 مرداد 1304)
گزارش عین السلطنه سالور از آخرین عاشورای عصر قاجار
روضه کاخ گلستان
جمعیت کسبه بازاری، علما، طلاب، رجال، محترمین ، شاهزادگان همه می آیند. به حدی که آن فضای به آن بزرگی تنگ می شود و اطراف باغچه و حوض ها می نشیند. به شاه و ولیعهد که دعا می کنند، آمین را به قدری بلند می گویند که تا خارج ارگ و خیابان ناصریه صدای آن ها می رود. روضه دربار جلوه کرده، روزی ده و دوازده هزار آدم می رفت، منتهی نو و کهنه می شدند و آن چه ثابت بود قرب شش و هفت هزار نفر می شد. والاحضرت (محمدحسن میرزا ولیعهد) هم که بدون تکبر و قید جلوس می کرد، بیشتر مورد توجه واقع شده بود. دیروز یک روضه خوانی جرات کرد و گفت خدایا به این عزا به این منبر، شاه را به ما برسان. تمام مردم آمین گفتند. همه کار را به زور می شود پیش برد، اما قلب مردم را به زور نمی شود تصاحب کرد. این همه تظاهرات و عوام فریبی و پروپاگاندا و مخارج که سردار سپه می کند باز قلب ها جای دیگر است ...
به جهت آن که در روضه دربار خیلی احساسات شاه طلبی بروز داده شد، خلق مبارک حضرت اشرف (سردار سپه) به درجه ای تنگ است که فحش، ناسزا مثل باران در محضر شریف می بارد.
10 محرم 1344 (10 مرداد 1304)
گزارش عین السلطنه سالور از آخرین عاشورای عصر قاجار
روضه کاخ گلستان
جمعیت کسبه بازاری، علما، طلاب، رجال، محترمین ، شاهزادگان همه می آیند. به حدی که آن فضای به آن بزرگی تنگ می شود و اطراف باغچه و حوض ها می نشیند. به شاه و ولیعهد که دعا می کنند، آمین را به قدری بلند می گویند که تا خارج ارگ و خیابان ناصریه صدای آن ها می رود. روضه دربار جلوه کرده، روزی ده و دوازده هزار آدم می رفت، منتهی نو و کهنه می شدند و آن چه ثابت بود قرب شش و هفت هزار نفر می شد. والاحضرت (محمدحسن میرزا ولیعهد) هم که بدون تکبر و قید جلوس می کرد، بیشتر مورد توجه واقع شده بود. دیروز یک روضه خوانی جرات کرد و گفت خدایا به این عزا به این منبر، شاه را به ما برسان. تمام مردم آمین گفتند. همه کار را به زور می شود پیش برد، اما قلب مردم را به زور نمی شود تصاحب کرد. این همه تظاهرات و عوام فریبی و پروپاگاندا و مخارج که سردار سپه می کند باز قلب ها جای دیگر است ...
به جهت آن که در روضه دربار خیلی احساسات شاه طلبی بروز داده شد، خلق مبارک حضرت اشرف (سردار سپه) به درجه ای تنگ است که فحش، ناسزا مثل باران در محضر شریف می بارد.
از کتاب خاطرات اکبر رفسنجانی در روز تاسوعا؛ با هلیکوپتر به سد لتیان آمدیم خواستم اسکی روی آب یاد بگیرم!
چنانکه دوتوکویل متذکّر میشود، مهمترین علّت شکلگیری انقلاب فرانسه و دولت، تقسیمات اراضی پیش از انقلاب بود.
بورژواها، ژاکوبن های انقلابی فرانسه با سپردن گردن ماری آنتوانت به تیغه گیوتین در واقع گردن اریستوکراسی کهن فرانسه و نظام اشرافیت فئودالی را زدند و عقده ی سال ها حسرت خود از اشراف را با عنوان های توده فریب ِبرابری، برادری و آزادی پوشش دادند.
چنانکه دوتوکویل متذکّر میشود، مهمترین علّت شکلگیری انقلاب فرانسه و دولت، تقسیمات اراضی پیش از انقلاب بود.
بورژواها، ژاکوبن های انقلابی فرانسه با سپردن گردن ماری آنتوانت به تیغه گیوتین در واقع گردن اریستوکراسی کهن فرانسه و نظام اشرافیت فئودالی را زدند و عقده ی سال ها حسرت خود از اشراف را با عنوان های توده فریب ِبرابری، برادری و آزادی پوشش دادند.
Forwarded from جناب گاو
دغدغهمندی
خدمت تمام دوستانی که میخواهند دولت مقتدر ملی تشکیل دهند؛
خدمت تمام عزیزانی که میخواهند ایرانی بزرگ و قوی داشته باشند که در منطقه همپا و همتا نداشته باشد؛
خدمت تمام سرورانی که میخواهند شکوه باستانی ایران را به آن برگردانند؛
خدمت تمام برادرانی که میخواهند با قدرت ایران شیعه یا اسلام را در جهان سرافراز کنند؛
خدمت تمام رفقایی که میخواهند عدالت اجتماعی برقرار کنند؛
خدمت تمام اساتید و نخبگانی که میخواهند سکان را به دست گرفته، با مدیریت داهیانهی خود ایران را به شاهراههای توسعه هدایت کنند؛
خدمت تمام دلبندانی که میخواهند همهی اقلیتبازیهای فمینیستی و دیگرباشانه و امثال آن در ایران مثل اروپا و آمریکا جاری و ساری باشد؛
با سلام خدمت همهی شما! به خدمتتان عارضم که ایران مصرف شد، رفت! حکومت فعلی ایران را اداره نکرد، آن را مصرفِ ایدئولوژیهای خود کرد، که از قضا و برعکس تصور شما در خیلی از امور با ایدئولوژیهای شما دغدغهمندان و نخبگان عزیز همپوشانی هم داشت! خلاصه که دیگر چیزی برای مصرف ایدئولوژیک و طرحهای بزرگ و افتخارآفرین شما نمانده است.
از اینجا به بعد، یا راه به سوی عقل سلیم، تواضع واقعی در عرصهی داخلی و خارجی، کوچکسازی دولت، تمرکززدایی، آزاد گذاشتن مردمان و رفاه نسبی آنان است، یا راه به سوی جهنم!
@jenabegav
خدمت تمام دوستانی که میخواهند دولت مقتدر ملی تشکیل دهند؛
خدمت تمام عزیزانی که میخواهند ایرانی بزرگ و قوی داشته باشند که در منطقه همپا و همتا نداشته باشد؛
خدمت تمام سرورانی که میخواهند شکوه باستانی ایران را به آن برگردانند؛
خدمت تمام برادرانی که میخواهند با قدرت ایران شیعه یا اسلام را در جهان سرافراز کنند؛
خدمت تمام رفقایی که میخواهند عدالت اجتماعی برقرار کنند؛
خدمت تمام اساتید و نخبگانی که میخواهند سکان را به دست گرفته، با مدیریت داهیانهی خود ایران را به شاهراههای توسعه هدایت کنند؛
خدمت تمام دلبندانی که میخواهند همهی اقلیتبازیهای فمینیستی و دیگرباشانه و امثال آن در ایران مثل اروپا و آمریکا جاری و ساری باشد؛
با سلام خدمت همهی شما! به خدمتتان عارضم که ایران مصرف شد، رفت! حکومت فعلی ایران را اداره نکرد، آن را مصرفِ ایدئولوژیهای خود کرد، که از قضا و برعکس تصور شما در خیلی از امور با ایدئولوژیهای شما دغدغهمندان و نخبگان عزیز همپوشانی هم داشت! خلاصه که دیگر چیزی برای مصرف ایدئولوژیک و طرحهای بزرگ و افتخارآفرین شما نمانده است.
از اینجا به بعد، یا راه به سوی عقل سلیم، تواضع واقعی در عرصهی داخلی و خارجی، کوچکسازی دولت، تمرکززدایی، آزاد گذاشتن مردمان و رفاه نسبی آنان است، یا راه به سوی جهنم!
@jenabegav
Forwarded from سنت، مالکیت و بازار
اگر کل تاریخ را در نظر گیریم چه ایران و چه خارج یک اسطوره بسیار خودنمایی می کند و ان اسطوره عصر جاهلیت است. این اسطوره در فرهنگ ها و تاریخ های متفاوت ظهور پیدا کرده است و می کند. مصداق ان اسطوره عصر هخامنشیان و ظهور کوروش بزرگ است. دوران پیش از ورود هخامنشیان به ایران مصداق دوران تاریک و جاهلی است. روشنگران در دوران روشنگری اسطوره عصر جاهلیت خود را ایجاد کردند بنام دوران تاریک قرون وسطی. مشروطه خواهان نیز در تاریخ معاصر ایران اسطوره عصر جاهلیت خود را ابداع کردند. دوران تاریک و جاهلی ماقبل مشروطه به ویژه دوران قاجار. بنابراین طبق این اسطوره، عصر هخامنشی, عصر روشنگری و عصر مشروطه خواهی هر کدام دوران هایی است که ناگهان تاریخ رنگ عوض می کند و بشر از دوران تاریک و جاهلی وارد دوران غیر جاهلی و اگاهی می شود.
Forwarded from سنت، مالکیت و بازار
نمی دانم اگر ادیان نبودند بشر می توانست از زحمت کار و حرص بدست اوردن کمی خود را خلاصی بخشد و روزی را برای خود برای استراحت و عبادت اختصاص دهد. روزهای جمعه، شنبه و یک شنبه، همگی روزهای مذهبی هستند. در واقع این روزهای تعطیل، سنت به ارث رسیده از دنیای قدیم به عصر مدرن می باشند. عصری که کار و تولید شعار اساسی ان شد، این سنت کورسویی شد برای زنده نگه داشتن بشریت که بشریت به کار و تولید خلاصه نمی شود، هدف انسان است و کار و تولید برای بشریت او. هدف تولید برای تولید نیست بل کار و تولید برای بشر است. پیام روزهای تعطیل مذهبی به نظر چنین بود، کار کنید اما خود را در کار غرق نکنید. فراغت داشته باشید. عبادت کنید و به اقوام، خویشان و دوستان خود نیز سربزنید، چراکه کار برای این امور است و بدون این امور از تقدس کار چیزی باقی نمی ماند. بدون این امور کار برای کار و تولید برای تولید چیزی جز یک خودزنی و خودکشی فردی و جمعی نیست. شاید به تعبیر روانکاوی بتوان گفت کار برای کارچیزی نباشد جز پالایش یافته گرایش های مازوخیستی و سادیستی در بشر عصر جدید.
«نوع صحيح سياست، دخالت حداقلی است»
حكومتهايي كه سياست دخالت حداكثري را پيش ميگيرند، هر جايي كه وارد ميشوند زخمي ميكنند و موجب نگراني ميشوند. يكي از بدترين اين سياستها قيمتگذاري، سهميهبندي و توليت همه امور مردم شدن است. نوع صحيح سياست، دخالت حداقلي است.
گويند كه يك نفر كودكي را بغل كرده بود، او چهره ترسناكي داشت و كودك بيتابي و گريه ميكرد. هرچه كرد، نميتوانست او را آرام كند. نكتهسنجي به او گفت اگر كودك را بگذاري بر زمين آرام خواهد شد، از چهره تو هراسان و ترسيده است. ماجراي سياست نيز همين گونه است. نوعي از سياست داريم كه همه را نگران ميكند و هر جاي جامعه را زخمي كرده و تعادل آن را به هم ميزند. كافي است اين سياست اجرا نشود تا روند بهبودي غالب شود. نوع صحيح سياست، دخالت حداقلي است، زيرا مردم و جامعه خودشان ميدانند كه بر چه اساسي زندگي خود و امور را اداره كنند. حكومتهايي كه سياست دخالت حداكثري را پيش ميگيرند، هر جايي كه وارد ميشوند زخمي ميكنند و موجب نگراني ميشوند.
يكي از بدترين اين سياستها قيمتگذاري، سهميهبندي و توليت همه امور مردم شدن است. براساس اين سياست دخالت در امور با هدف مثلا عدالت و خدمترساني و… آغاز ميشود، ولي جز فساد و تباهي و رانت و خرد شدن اعصاب مردم و نارضايتي آنان نتيجه ديگري ندارد. از اين رو و در ادامه اين سياست به مرور و به ناچار منجر به غلبه قاعدهاي جديد در سياست ميشود. به قول يكي از جامعهشناسان، سياست در اين مرحله ناچار است كه به جاي انتخاب تامين رضايت براي شهروندان، كنترل نارضايتي آنان را پيشه كند و اين شيوه نتيجه نميدهد. چرا؟ چون از يك سو توان دولتها محدود است، اگر همه توان خود را صرف مهار نارضايتي كند، ديگر تواني براي خدمترساني و تامين رضايت باقي نميماند و از سوي ديگر نارضايتي را ممكن است بتوان در كوتاهمدت مهار كرد، ولي نميتوان آن را محو يا تبديل به رضايت كرد، بنابراين نارضايتي انباشته ميشود و هر چه جلوتر برويم، امكان مهار آن كمتر ميشود و مهار آن نيروي بيشتري را طلب ميكند و به مرحلهاي ميرسد كه سد نارضايتي شكسته ميشود. مهار مردم ايراد ديگري هم دارد كه دولتها را از ديدن و شناخت نارضايتي مردم محروم ميكند.
مثل درد كه ما را به وجود عفونت و بيماري آگاه ميكند، هر چه مسكن و مواد مخدر مصرف كنيم، طبعا درد را متوجه نميشويم، در مقابل متوجه بيماري و درمان آن نيز نميشويم. سياست مبتني بر مهار، حد يقفي ندارد. چون معطوف به جدايي حكومت و مردم است. در حالي كه اگر حكومت با مردم احساس جدايي نداشته باشد، هرگونه سياست مهار به نمايندگي از مردم و در چارچوب خواست آنان است و نه اضافه بر خواست و اراده مردم. بازدارندگي از سوي حكومت اصيل نیست، بلکه به نمايندگي از مردم است.
در اين صورت، صف مقدم مهاركنندگان مردم خواهند بود و نه حكومت. نمونه آن رييس فدراسيون فوتبال اسپانيا است كه يك بازيكن تيم ملي زنان را بوسيد كه ظاهرا با تصوري كه از غرب در ايران است، چندان رويداد عجيبي محسوب نميشود، ولي ميبينيم كه واكنش مدني و مردمي عليه او به تنهايي دهها و صدها برابر موثرتر از هر واكنش رسمي و حكومتي بود. مردم در برابر رفتارهايي واكنش نشان ميدهند كه خودشان آن را مذموم و مغاير با اخلاق ميدانند.
نكته جالب اين است كه اگر حكومت متولي اين برخوردها شود نه تنها اثرگذاري برخورد مردمي را ندارد، بلكه مهمتر اين است كه مردم را در واكنش نسبت به عموم مسائل ناهنجار منفعل ميكند و كمكم از اين عرصه كنار ميروند. برخوردهاي رسمي در بهترين حال دقيقا مثل ريختن آشغال زير فرش است كه آشغال را خارج نميكند، بلكه در بهترين حالت آن را پنهان ميكند و دير يا زود ديگر قابل پنهان كردن نخواهد شد، چرا كه پنهان نمودن ظرفيت محدودي دارد. برخوردهاي رسمي كه اين روزها و در موضوعات گوناگون با افراد ميشود جملگي بيانگر غلبه اين نوع از سياست بر اداره امور است. اگر دقت كنيم، مردم به معناي واقعي كلمه در اين برخوردها غايب هستند. البته حتما چند نفري يا حتي چند صد نفري حمايت ميكنند، ولي كو تا مصداق كلمه مردم شدن. از سوي ديگر اين برخوردها كاملا توان و قدرت بازدارندگي رسمي را مستهلك ميكند. نمونههايي از اين نوع در سياست جاري كشور فراوان است. بر فرض كه با افزايش هزينه بتوان نمود برخي رفتارها را در كوتاهمدت كم كرد، اگر آن رفتارها از سوي جامعه و مردم مذموم نباشد، همين مواجههها ميتواند به گسترش آنها منجر شود. آنچه براي هر ناظر اجتماعي و سياسي اهميت دارد و موجب تعجب ميشود، بيتوجهي مفرط سياستگذاران كنوني به اين بديهيات است.
حكومتهايي كه سياست دخالت حداكثري را پيش ميگيرند، هر جايي كه وارد ميشوند زخمي ميكنند و موجب نگراني ميشوند. يكي از بدترين اين سياستها قيمتگذاري، سهميهبندي و توليت همه امور مردم شدن است. نوع صحيح سياست، دخالت حداقلي است.
گويند كه يك نفر كودكي را بغل كرده بود، او چهره ترسناكي داشت و كودك بيتابي و گريه ميكرد. هرچه كرد، نميتوانست او را آرام كند. نكتهسنجي به او گفت اگر كودك را بگذاري بر زمين آرام خواهد شد، از چهره تو هراسان و ترسيده است. ماجراي سياست نيز همين گونه است. نوعي از سياست داريم كه همه را نگران ميكند و هر جاي جامعه را زخمي كرده و تعادل آن را به هم ميزند. كافي است اين سياست اجرا نشود تا روند بهبودي غالب شود. نوع صحيح سياست، دخالت حداقلي است، زيرا مردم و جامعه خودشان ميدانند كه بر چه اساسي زندگي خود و امور را اداره كنند. حكومتهايي كه سياست دخالت حداكثري را پيش ميگيرند، هر جايي كه وارد ميشوند زخمي ميكنند و موجب نگراني ميشوند.
يكي از بدترين اين سياستها قيمتگذاري، سهميهبندي و توليت همه امور مردم شدن است. براساس اين سياست دخالت در امور با هدف مثلا عدالت و خدمترساني و… آغاز ميشود، ولي جز فساد و تباهي و رانت و خرد شدن اعصاب مردم و نارضايتي آنان نتيجه ديگري ندارد. از اين رو و در ادامه اين سياست به مرور و به ناچار منجر به غلبه قاعدهاي جديد در سياست ميشود. به قول يكي از جامعهشناسان، سياست در اين مرحله ناچار است كه به جاي انتخاب تامين رضايت براي شهروندان، كنترل نارضايتي آنان را پيشه كند و اين شيوه نتيجه نميدهد. چرا؟ چون از يك سو توان دولتها محدود است، اگر همه توان خود را صرف مهار نارضايتي كند، ديگر تواني براي خدمترساني و تامين رضايت باقي نميماند و از سوي ديگر نارضايتي را ممكن است بتوان در كوتاهمدت مهار كرد، ولي نميتوان آن را محو يا تبديل به رضايت كرد، بنابراين نارضايتي انباشته ميشود و هر چه جلوتر برويم، امكان مهار آن كمتر ميشود و مهار آن نيروي بيشتري را طلب ميكند و به مرحلهاي ميرسد كه سد نارضايتي شكسته ميشود. مهار مردم ايراد ديگري هم دارد كه دولتها را از ديدن و شناخت نارضايتي مردم محروم ميكند.
مثل درد كه ما را به وجود عفونت و بيماري آگاه ميكند، هر چه مسكن و مواد مخدر مصرف كنيم، طبعا درد را متوجه نميشويم، در مقابل متوجه بيماري و درمان آن نيز نميشويم. سياست مبتني بر مهار، حد يقفي ندارد. چون معطوف به جدايي حكومت و مردم است. در حالي كه اگر حكومت با مردم احساس جدايي نداشته باشد، هرگونه سياست مهار به نمايندگي از مردم و در چارچوب خواست آنان است و نه اضافه بر خواست و اراده مردم. بازدارندگي از سوي حكومت اصيل نیست، بلکه به نمايندگي از مردم است.
در اين صورت، صف مقدم مهاركنندگان مردم خواهند بود و نه حكومت. نمونه آن رييس فدراسيون فوتبال اسپانيا است كه يك بازيكن تيم ملي زنان را بوسيد كه ظاهرا با تصوري كه از غرب در ايران است، چندان رويداد عجيبي محسوب نميشود، ولي ميبينيم كه واكنش مدني و مردمي عليه او به تنهايي دهها و صدها برابر موثرتر از هر واكنش رسمي و حكومتي بود. مردم در برابر رفتارهايي واكنش نشان ميدهند كه خودشان آن را مذموم و مغاير با اخلاق ميدانند.
نكته جالب اين است كه اگر حكومت متولي اين برخوردها شود نه تنها اثرگذاري برخورد مردمي را ندارد، بلكه مهمتر اين است كه مردم را در واكنش نسبت به عموم مسائل ناهنجار منفعل ميكند و كمكم از اين عرصه كنار ميروند. برخوردهاي رسمي در بهترين حال دقيقا مثل ريختن آشغال زير فرش است كه آشغال را خارج نميكند، بلكه در بهترين حالت آن را پنهان ميكند و دير يا زود ديگر قابل پنهان كردن نخواهد شد، چرا كه پنهان نمودن ظرفيت محدودي دارد. برخوردهاي رسمي كه اين روزها و در موضوعات گوناگون با افراد ميشود جملگي بيانگر غلبه اين نوع از سياست بر اداره امور است. اگر دقت كنيم، مردم به معناي واقعي كلمه در اين برخوردها غايب هستند. البته حتما چند نفري يا حتي چند صد نفري حمايت ميكنند، ولي كو تا مصداق كلمه مردم شدن. از سوي ديگر اين برخوردها كاملا توان و قدرت بازدارندگي رسمي را مستهلك ميكند. نمونههايي از اين نوع در سياست جاري كشور فراوان است. بر فرض كه با افزايش هزينه بتوان نمود برخي رفتارها را در كوتاهمدت كم كرد، اگر آن رفتارها از سوي جامعه و مردم مذموم نباشد، همين مواجههها ميتواند به گسترش آنها منجر شود. آنچه براي هر ناظر اجتماعي و سياسي اهميت دارد و موجب تعجب ميشود، بيتوجهي مفرط سياستگذاران كنوني به اين بديهيات است.
چه در مساله ورزشكاران و چه هنرمندان و چه در موضوع دانشگاهها و نيز زنان؛ شاهد اجراي اين نوع از سياست هستيم. مساله اين است كه اغلب ورزشكاران و هنرمندان و استادان و دانشجويان اينگونه فكر ميكنند و حتي در اين نحوه تفكر نيز به دليل برخوردهاي موجود تا حدي افراطي هم شدهاند، و الا چرا بايد كسي كه براي امام زمان سرود خوانده يا اذان ميگويد در مدت كوتاهي براي برداشتن روسري چنين شعري را بخواند.
✏️عباس عبدی
✏️عباس عبدی
.. . از حدود دو قرن پیش که حوزۀ علمیۀ نجف (در شکل جدیدش) با ظهور نخبگانی چون شیخ مرتضی انصاری و آخوند خراسانی به راه افتاد، و از حدود یک قرن پیش که حوزۀ علمیۀ قم را شیخ عبدالکریم حایری یزدی به شیوه امروزین دوباره تأسیس کرد و مشاهیری چون آیتالله حسین بروجردی در آن به تربیت عالمان دینی پرداختند، در میان دهها آیتالله صاحبرساله، حتی یک نفر هم معتقد به فعالیتهای انقلابی و برقراری حکومت نبود و نشد.
اقلیت جوان و میانسالی از این قوم که به این ایدهها رو کردند، بخش مهمی از عقاید و انگیزههای خود را از محافل روشنفکری چپگرا اخذ و اقتباس کرده بودند. چنانکه بزرگی از آنان از ماجرای دیدار خود با آلاحمد و خواندن کتاب غربزدگی خبر داد و دیگری در خطابههای خود از علی شریعتی، با عنوان «بهقول آن محقق بزرگ»، نقل قول میآورد. نیز اینان با محافلی چون کنفدراسیون دانشجویان ایرانی خارج از کشور و حتی با گروههایی چون مجاهدین ارتباط داشتند.
مهمتر و کلیتر از اینموارد اینکه، اقلیت مزبور، اغلب، درسهای حوزه را خوانده و نخوانده از آن فاصله گرفته و با آموزههای انقلابی در سطح منطقه و حتی جهان و فکر و فضای سیاسی مسلط آن دوره انس گرفته و در فرایند تولید نوعی سوسیالیسم مساهمت میکردند؛ سوسیالیسمی که تلاش میشد از اسطورههای آیینی، زیر نامهای عدالتخواهی، ظلمستیزی، درافتادن با طاغوت و استکبار و نظایر اینها، پشتوانههایی برای آن دستوپا شود. بهعبارتی، کمتر کسی، ابتدا به ساکن، در ادبیات آیینی، به برابری و مبارزه و انقلاب و ... برخورده بود. عموماً، ابتدا در فرهنگ سیاسی مارکسیستی زمانه با این مفاهیم آشنا شده و سپس، بسا به دلایل تاکتیکی، به تطبیق آن با آیین رو کردند.
روحانیت سنتی علاقهای نداشت که دم و دستگاه مسجد و محراب و منبر خود را همچون یک شبکۀ سازمانی در اختیار اقلیت روحانی سیاسی (یا بهتعبیری، سیاسیِ ملبسشده) قرار دهد، که هر کدام دیگری را خارج از صراط مستقیم میدانست. ولی با گسترش ناگهانی عقاید انقلابی در میان مردم، خصوصاً جوانان، اینان پشتوانهای پیدا کردند و روحانیتِ سنتیِ نامعتقد به انقلاب و انقلابیگری را، تقریباً به زور، از مساجد بیرون راندند یا ساکت کردند و خود بر امور مسلط شدند. مساجد، مرکز انقلاب نبود، به وسیله جوانان انقلابی و اقلیت کوچک طلاب سیاسی تسخیر شد. بخش مهمی از روحانیت سنتی، حتی پس از ۵۷ هم با آن چندان از در آشتی درنیامد و کموبیش حاشیهنشین شد، ولی بخشی هم این روایت جدید از آیین را همچون یک واقعیت پذیرفت و حتی کوشید از نمد آن کلاهی هم برای سر خود بسازد.
اشتباه نکنید درپی تکرار آن توضیح نیستم که دو روایت از آیین هست، یکی بد و دیگری خوب. مطلقاً. آیین هرچه بود، بود؛ اما نسبتی با انقلابيگری، تشکیل حکومت، ضدیت با امپریالیسم، و وحدت با روسیه و چین نداشت.
شیخ مرتضی انصاری ولایت سیاسی را انکار کرد. آخوند خراسانی وجود فقها در مجلس شورا را پذیرفت، ولی دادن حق وتو به آنان را ناروا دانست. سید ابوالحسن اصفهانی (رییس حوزۀ نجف) دستور داد نواب صفوی را از عراق بیرون کرده، سوار ماشین کرده و در مرز ایران پیاده کنند. شیخ عبدالکریم حائری در خصوص رفتار تند رضاشاه در قم (در برخورد با یک معمم) فتوا داد حرام است کسی کلمهای راجع به آن صحبت کند. سید حسین بروجردی امر کرد نواب و یارانش را به زخم چوب از فیضیه بیرون انداختند، و با دربار ارتباطی مسالمتآمیز داشت. سید ابوالقاسم خویی (مرجع شیعه) برای شاه انگشتر متبرک فرستاد. با توجه به اینموارد، به گمانم سخت نیست پذیرفتن این که از چنین نهادی، انقلاب و حکومت آیینی بیرون نمیآمد ... و دانشجویان چپ مذهبی، که برای جلو زدن در چپیّت، از چپهای لامذهب، سفارت امریکا را اشغال کردند.
مهمترین دانشگاه فنی ایران به نام یک چریک چپگرای مذهبی است. در تهران دو اتوبان به نام نواب صفوی و فداییان اسلام وجود دارد و حتی خیابانهایی به نام پاتریس لومومبا (مبارز چپگرای افریقایی) و سیمون بولیوار (انقلابی امریکای جنوبی) وجود دارد، ولی خیابانی به نام هیچیک از مراجع بزرگ شیعی که گفتیم در تهران نیست.
این موارد گویای چیزی در خصوص ماهیت اصالتاً چپ ۵۷ نیست؟
اقلیت جوان و میانسالی از این قوم که به این ایدهها رو کردند، بخش مهمی از عقاید و انگیزههای خود را از محافل روشنفکری چپگرا اخذ و اقتباس کرده بودند. چنانکه بزرگی از آنان از ماجرای دیدار خود با آلاحمد و خواندن کتاب غربزدگی خبر داد و دیگری در خطابههای خود از علی شریعتی، با عنوان «بهقول آن محقق بزرگ»، نقل قول میآورد. نیز اینان با محافلی چون کنفدراسیون دانشجویان ایرانی خارج از کشور و حتی با گروههایی چون مجاهدین ارتباط داشتند.
مهمتر و کلیتر از اینموارد اینکه، اقلیت مزبور، اغلب، درسهای حوزه را خوانده و نخوانده از آن فاصله گرفته و با آموزههای انقلابی در سطح منطقه و حتی جهان و فکر و فضای سیاسی مسلط آن دوره انس گرفته و در فرایند تولید نوعی سوسیالیسم مساهمت میکردند؛ سوسیالیسمی که تلاش میشد از اسطورههای آیینی، زیر نامهای عدالتخواهی، ظلمستیزی، درافتادن با طاغوت و استکبار و نظایر اینها، پشتوانههایی برای آن دستوپا شود. بهعبارتی، کمتر کسی، ابتدا به ساکن، در ادبیات آیینی، به برابری و مبارزه و انقلاب و ... برخورده بود. عموماً، ابتدا در فرهنگ سیاسی مارکسیستی زمانه با این مفاهیم آشنا شده و سپس، بسا به دلایل تاکتیکی، به تطبیق آن با آیین رو کردند.
روحانیت سنتی علاقهای نداشت که دم و دستگاه مسجد و محراب و منبر خود را همچون یک شبکۀ سازمانی در اختیار اقلیت روحانی سیاسی (یا بهتعبیری، سیاسیِ ملبسشده) قرار دهد، که هر کدام دیگری را خارج از صراط مستقیم میدانست. ولی با گسترش ناگهانی عقاید انقلابی در میان مردم، خصوصاً جوانان، اینان پشتوانهای پیدا کردند و روحانیتِ سنتیِ نامعتقد به انقلاب و انقلابیگری را، تقریباً به زور، از مساجد بیرون راندند یا ساکت کردند و خود بر امور مسلط شدند. مساجد، مرکز انقلاب نبود، به وسیله جوانان انقلابی و اقلیت کوچک طلاب سیاسی تسخیر شد. بخش مهمی از روحانیت سنتی، حتی پس از ۵۷ هم با آن چندان از در آشتی درنیامد و کموبیش حاشیهنشین شد، ولی بخشی هم این روایت جدید از آیین را همچون یک واقعیت پذیرفت و حتی کوشید از نمد آن کلاهی هم برای سر خود بسازد.
اشتباه نکنید درپی تکرار آن توضیح نیستم که دو روایت از آیین هست، یکی بد و دیگری خوب. مطلقاً. آیین هرچه بود، بود؛ اما نسبتی با انقلابيگری، تشکیل حکومت، ضدیت با امپریالیسم، و وحدت با روسیه و چین نداشت.
شیخ مرتضی انصاری ولایت سیاسی را انکار کرد. آخوند خراسانی وجود فقها در مجلس شورا را پذیرفت، ولی دادن حق وتو به آنان را ناروا دانست. سید ابوالحسن اصفهانی (رییس حوزۀ نجف) دستور داد نواب صفوی را از عراق بیرون کرده، سوار ماشین کرده و در مرز ایران پیاده کنند. شیخ عبدالکریم حائری در خصوص رفتار تند رضاشاه در قم (در برخورد با یک معمم) فتوا داد حرام است کسی کلمهای راجع به آن صحبت کند. سید حسین بروجردی امر کرد نواب و یارانش را به زخم چوب از فیضیه بیرون انداختند، و با دربار ارتباطی مسالمتآمیز داشت. سید ابوالقاسم خویی (مرجع شیعه) برای شاه انگشتر متبرک فرستاد. با توجه به اینموارد، به گمانم سخت نیست پذیرفتن این که از چنین نهادی، انقلاب و حکومت آیینی بیرون نمیآمد ... و دانشجویان چپ مذهبی، که برای جلو زدن در چپیّت، از چپهای لامذهب، سفارت امریکا را اشغال کردند.
مهمترین دانشگاه فنی ایران به نام یک چریک چپگرای مذهبی است. در تهران دو اتوبان به نام نواب صفوی و فداییان اسلام وجود دارد و حتی خیابانهایی به نام پاتریس لومومبا (مبارز چپگرای افریقایی) و سیمون بولیوار (انقلابی امریکای جنوبی) وجود دارد، ولی خیابانی به نام هیچیک از مراجع بزرگ شیعی که گفتیم در تهران نیست.
این موارد گویای چیزی در خصوص ماهیت اصالتاً چپ ۵۷ نیست؟