☑️دکتر شریعتی و نمازش
از نیمه های شب تا پگاه، دو یا سه بار بیدار شده، وضو می ساختم و به نماز می ایستادم. آخرش هم شفع و وتر. سال ۱۳۵۵ بود و من در خیابان ایرانمهر کوچه مزینان اتاقی را در خانه یکی از وابستگان دکتر علی شریعتی اجاره کرده بودم. با حیاطی بزرگ و حوضی کوچک و کم ژرفا با شیر آب بالای حوض برای شست و شو. با این که هنگام وضو ساختن نیمه شبی، لامپ روشن نمی کردم، گویا زن همسایه مدام پیگیر بود و از این نمازگزاری مستمر شبانه ام ذله. در عین حال برای خانواده موجرانم که شامل دو دختر دم بخت، پسری ۲۲ ساله و تنومند همانند پدر و مخصوصا همسرش، جوانکی مقدس پنداشته می شدم. جمعه روزی که به دلیل سرماخوردگی نتوانستم مطابق معمول با بچه های انجمن اسلامی دانشگاه خوارزمی (تربیت معلم پیشین) به کوهپیمایی هفتگی بروم، حوالی ظهر در اتاقم را زدند. زن صاب خونه تو یه کاسه سفالین آش رشته آورده بود. با تشکر فراوان ازش گرفتم. پاسخم را داد و همان دم در با لهجه شیرین خراسانی گفت: آقا کریم پور یه حرفی بهت بگم ناراحت نمیشی؟ گفتم نه خانم خوشحال هم میشم. اگه شبا مزاحمتون هستم دیگه نمیام بیرون. گفت: خدا شاهده نه؛ اصلا. شما مرد خدایید. ما هم خودمون مثل همه سبزواری ها و مزینانی ها هم نماز خون و روزه گیر و اهل روضه و نذر و نیازیم. ولی میخواستم بگم تو جوونی، باید جوونی کنی. دنیا محل گذره. زود و تند و تند می گذره و بر هم نمیگرده. نماز شب رو بزار برا پیری. همین علی آقا فامیل ما که شما کتاباش رو پخش میکنی( دکتر شریعتی) ۳ شبانه روز اومد اینجا پیش ما. این همه کتاب نوشته و مثل باباش اهل وعظه. ولی به امام رضا(ع) قسم تو این سه روز رو به قبله یه رکعت هم واینساد نماز بخونه.
اصلا و به هیچ روی حرفاش رو باور نکردم. من شیفته دکتر و کتاب ها و سخنرانی هاش بودم. اتاقم پر بود از حسین وارث ادم، شهادت، آری این چنین بود برادر، اسلام شناسی مشهد، اسلام شناسی و...؛ سهل است که مبلغ ایده هایش بودم. چندی بعد، از اون خونه پاشدم و رفتم مستاجر برادر زن صاب خونه انتهای سلیمانیه نزدیک قبرستون ارمنی ها. او و زنش که آن ها هم مزینانی بودند، دکتر رو می شناختن و همون حرفا رو در باره اش میزدند. ولی بازهم باورم نشد و نمی خواستم قبول کنم.
تا این که در میانه های دهه ۶۰ ، درس کوچ نشینی در مقطع فوق لیسانس را با استاد محمد حسین پاپلی یزدی داشتم. گرانمایه ای کم مانند و دلسوز. طی گردش علمی در خراسان، از جمله خواف (سلامی و کلات و... ) به دلیلی که در خاطرم نمانده، در باره دکتر شریعتی بحثی پیش آمد. از هر دری سخنی در باره ایشان رفت. از جمله من حرفای وابستگان موجر سال های ۵۵ و ۵۶ را به ایشان منتقل کردم با این عنوان که حتی فامیلش هم او و مقام و جایگاهش را نشناختند و او را تارک الصلاة می خواندند. استاد پاپلی گفت: اتفاقا همه حرفشان درست و راست بوده و کمترین دروغی نگفته اند. سپس خاطراتی متعددی از گردش های مشترک علمی دانشجویی با ایشان تعریف کرد. از جمله گردش علمی مشترک به نیشابور، سبزوار، مزینان و نیز گردش سال ۱۳۴۷ به فردوس و دشت بیاض برای کمک به زلزله زدگان. استاد پاپلی عزیز از جمله در باره این سفر گفت: در پایان های این سفر کمک به زلزله زدگان که چند روز (۳ تا ۵ روز) به درازا کشید، دانشجویان که طی این مدت دکتر را در حال نماز ندیده بودند. بالاخره روز آخر از او پرسیدند، دکتر چرا طی این سفر نماز نخواندی؟ و در جماعت ما شرکت نکردی؟ ایشان بیدرنگ پاسخ داد: اشتباه می کنید، من نمازم را اقامه کردم. یادتان هست چند روز پیش دو ساعت بر فراز تپهای نشستم و به کویر خیره بودم؟ پاسخ همگی مثبت بود. گفت: این نمازم بود.
امروز شنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۱، ساعت ۱۳/۳۱ تلفنی از استاد پاپلی برای نقل عمومی این خاطره کسب اجازه شد که با استقبال ایشان همراه بود. البته این یادداشت تنها بازگویی خاطره بود و هرگز قصد تحلیل از کلیت کار دکتر شریعتی نداشتم که در تخصص من نیست. هر چند از اواخر دهه شصت با این پرسش کلنجار می رفتم که چگونه است دکتر علی شریعتی که نویسنده فاطمه فاطمه است، همراه با نزدیکترین بستگانش در اروپا زندگی کرد ولی حتی نتوانست یکی از آن ها را به پوشش مورد نظر مطرح در متونش ترغیب نماید؟ البته اعتراف می کنم که نه شریعتی شناسم و نه از عمق رویکردش آگاه. ولی میدانم در فضای سال های دهه چهل و پنجاه، ضدیت با مارکسیسم بین مذهبی ها در اوج بود. شگفت آن که بسیاری از دینداران اندیشمند و ملی گرا و فرقه گرا، برای مقابله با مارکسیسم، مارکسیسم اسلامی را خلق کردند.
🖊 یدالله کریمی پور
از نیمه های شب تا پگاه، دو یا سه بار بیدار شده، وضو می ساختم و به نماز می ایستادم. آخرش هم شفع و وتر. سال ۱۳۵۵ بود و من در خیابان ایرانمهر کوچه مزینان اتاقی را در خانه یکی از وابستگان دکتر علی شریعتی اجاره کرده بودم. با حیاطی بزرگ و حوضی کوچک و کم ژرفا با شیر آب بالای حوض برای شست و شو. با این که هنگام وضو ساختن نیمه شبی، لامپ روشن نمی کردم، گویا زن همسایه مدام پیگیر بود و از این نمازگزاری مستمر شبانه ام ذله. در عین حال برای خانواده موجرانم که شامل دو دختر دم بخت، پسری ۲۲ ساله و تنومند همانند پدر و مخصوصا همسرش، جوانکی مقدس پنداشته می شدم. جمعه روزی که به دلیل سرماخوردگی نتوانستم مطابق معمول با بچه های انجمن اسلامی دانشگاه خوارزمی (تربیت معلم پیشین) به کوهپیمایی هفتگی بروم، حوالی ظهر در اتاقم را زدند. زن صاب خونه تو یه کاسه سفالین آش رشته آورده بود. با تشکر فراوان ازش گرفتم. پاسخم را داد و همان دم در با لهجه شیرین خراسانی گفت: آقا کریم پور یه حرفی بهت بگم ناراحت نمیشی؟ گفتم نه خانم خوشحال هم میشم. اگه شبا مزاحمتون هستم دیگه نمیام بیرون. گفت: خدا شاهده نه؛ اصلا. شما مرد خدایید. ما هم خودمون مثل همه سبزواری ها و مزینانی ها هم نماز خون و روزه گیر و اهل روضه و نذر و نیازیم. ولی میخواستم بگم تو جوونی، باید جوونی کنی. دنیا محل گذره. زود و تند و تند می گذره و بر هم نمیگرده. نماز شب رو بزار برا پیری. همین علی آقا فامیل ما که شما کتاباش رو پخش میکنی( دکتر شریعتی) ۳ شبانه روز اومد اینجا پیش ما. این همه کتاب نوشته و مثل باباش اهل وعظه. ولی به امام رضا(ع) قسم تو این سه روز رو به قبله یه رکعت هم واینساد نماز بخونه.
اصلا و به هیچ روی حرفاش رو باور نکردم. من شیفته دکتر و کتاب ها و سخنرانی هاش بودم. اتاقم پر بود از حسین وارث ادم، شهادت، آری این چنین بود برادر، اسلام شناسی مشهد، اسلام شناسی و...؛ سهل است که مبلغ ایده هایش بودم. چندی بعد، از اون خونه پاشدم و رفتم مستاجر برادر زن صاب خونه انتهای سلیمانیه نزدیک قبرستون ارمنی ها. او و زنش که آن ها هم مزینانی بودند، دکتر رو می شناختن و همون حرفا رو در باره اش میزدند. ولی بازهم باورم نشد و نمی خواستم قبول کنم.
تا این که در میانه های دهه ۶۰ ، درس کوچ نشینی در مقطع فوق لیسانس را با استاد محمد حسین پاپلی یزدی داشتم. گرانمایه ای کم مانند و دلسوز. طی گردش علمی در خراسان، از جمله خواف (سلامی و کلات و... ) به دلیلی که در خاطرم نمانده، در باره دکتر شریعتی بحثی پیش آمد. از هر دری سخنی در باره ایشان رفت. از جمله من حرفای وابستگان موجر سال های ۵۵ و ۵۶ را به ایشان منتقل کردم با این عنوان که حتی فامیلش هم او و مقام و جایگاهش را نشناختند و او را تارک الصلاة می خواندند. استاد پاپلی گفت: اتفاقا همه حرفشان درست و راست بوده و کمترین دروغی نگفته اند. سپس خاطراتی متعددی از گردش های مشترک علمی دانشجویی با ایشان تعریف کرد. از جمله گردش علمی مشترک به نیشابور، سبزوار، مزینان و نیز گردش سال ۱۳۴۷ به فردوس و دشت بیاض برای کمک به زلزله زدگان. استاد پاپلی عزیز از جمله در باره این سفر گفت: در پایان های این سفر کمک به زلزله زدگان که چند روز (۳ تا ۵ روز) به درازا کشید، دانشجویان که طی این مدت دکتر را در حال نماز ندیده بودند. بالاخره روز آخر از او پرسیدند، دکتر چرا طی این سفر نماز نخواندی؟ و در جماعت ما شرکت نکردی؟ ایشان بیدرنگ پاسخ داد: اشتباه می کنید، من نمازم را اقامه کردم. یادتان هست چند روز پیش دو ساعت بر فراز تپهای نشستم و به کویر خیره بودم؟ پاسخ همگی مثبت بود. گفت: این نمازم بود.
امروز شنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۱، ساعت ۱۳/۳۱ تلفنی از استاد پاپلی برای نقل عمومی این خاطره کسب اجازه شد که با استقبال ایشان همراه بود. البته این یادداشت تنها بازگویی خاطره بود و هرگز قصد تحلیل از کلیت کار دکتر شریعتی نداشتم که در تخصص من نیست. هر چند از اواخر دهه شصت با این پرسش کلنجار می رفتم که چگونه است دکتر علی شریعتی که نویسنده فاطمه فاطمه است، همراه با نزدیکترین بستگانش در اروپا زندگی کرد ولی حتی نتوانست یکی از آن ها را به پوشش مورد نظر مطرح در متونش ترغیب نماید؟ البته اعتراف می کنم که نه شریعتی شناسم و نه از عمق رویکردش آگاه. ولی میدانم در فضای سال های دهه چهل و پنجاه، ضدیت با مارکسیسم بین مذهبی ها در اوج بود. شگفت آن که بسیاری از دینداران اندیشمند و ملی گرا و فرقه گرا، برای مقابله با مارکسیسم، مارکسیسم اسلامی را خلق کردند.
🖊 یدالله کریمی پور
Forwarded from سنت، مالکیت و بازار
در باب اهمیت ذهنیت تاریخی
چرا در کشور ما ابرقدرت شدن نظامی اینقدر اهمیت و مرکزیت یافته است؟ چرا در این کشور که روزگاری شهرهای بزرگ آن گهواره تجارت و تاجران بود بسیار خوار شده است؟ چرا باید دولت در قیمت گذاری ها به طور گسترده دخالت کند؟ به نظر شما، ایجاد ذهنیت تاریخی ایرانیان بعد از مشروطه چقدر می تواند پاسخ کلیدی به این پرسش ها باشد؟ ذهنیت تاریخی آن ذهنیتی است که توسط تاریخ نویسان غالب و روشنفکران آن جامعه به خورد جامعه می رود و در این ذهنیت مشکلات خاصی از میان مشکلات فراوان جامعه برجسته می شود یا حتی آنچه مشکل نیست، مشکل جلوه داده می شود و آنه مشکل است راه حل. از این رو خود واقعیت تاریخی به صرف نمی تواند ذهنیت تاریخی ایجاد کند بلکه تفسیر این واقعیت مهم است که ذهنیت تاریخی ایجاد می کند. حال برگردیم به پرسش هایمان. چرا داشتن قدرت نظامی ایقدر برای کشور ما مهم شده است؟ بنده منکر اهمیت داشتن قدرت نظامی نیستم اما اینکه کشوری براحتی می تواند به بهانه توسل به کسب قدرت نظامی سایر ارکان مهم زندگی مردم را تحت فشار قرار دهد و تا اندازه زیادی مردم را نیز به دادن هزینه های فراوان قانع کند، ریشه در همین ذهنیت تاریخی دارد. این ذهنیت تاریخی با بیش اهمیت دادن به خاطره شکست ایران در برابر روسیه، این خاطره و شکست و تحقیر را همیشه زنده و برجسته می کند و از دل این تصویر سازی عاطفی، مرکزیت داشتن قدرت نظامی برای ایرانیان ان هم به هر قیمتی متولد می شود.جالب تر آنجاست که این ذهنیت بدون توجه به واقعیت تاریخی( چون برای ایجاد ذهنیت واقعیت در درجه دوم اهمیت قرار دارد) ، نبود به اصطلاح دولت مقتدر را علت العلل این شکست می داند و از دل آن تقاضا برای ایجاد دولت مقتدر مرکزی متولد می شود. ادامه دارد...
چرا در کشور ما ابرقدرت شدن نظامی اینقدر اهمیت و مرکزیت یافته است؟ چرا در این کشور که روزگاری شهرهای بزرگ آن گهواره تجارت و تاجران بود بسیار خوار شده است؟ چرا باید دولت در قیمت گذاری ها به طور گسترده دخالت کند؟ به نظر شما، ایجاد ذهنیت تاریخی ایرانیان بعد از مشروطه چقدر می تواند پاسخ کلیدی به این پرسش ها باشد؟ ذهنیت تاریخی آن ذهنیتی است که توسط تاریخ نویسان غالب و روشنفکران آن جامعه به خورد جامعه می رود و در این ذهنیت مشکلات خاصی از میان مشکلات فراوان جامعه برجسته می شود یا حتی آنچه مشکل نیست، مشکل جلوه داده می شود و آنه مشکل است راه حل. از این رو خود واقعیت تاریخی به صرف نمی تواند ذهنیت تاریخی ایجاد کند بلکه تفسیر این واقعیت مهم است که ذهنیت تاریخی ایجاد می کند. حال برگردیم به پرسش هایمان. چرا داشتن قدرت نظامی ایقدر برای کشور ما مهم شده است؟ بنده منکر اهمیت داشتن قدرت نظامی نیستم اما اینکه کشوری براحتی می تواند به بهانه توسل به کسب قدرت نظامی سایر ارکان مهم زندگی مردم را تحت فشار قرار دهد و تا اندازه زیادی مردم را نیز به دادن هزینه های فراوان قانع کند، ریشه در همین ذهنیت تاریخی دارد. این ذهنیت تاریخی با بیش اهمیت دادن به خاطره شکست ایران در برابر روسیه، این خاطره و شکست و تحقیر را همیشه زنده و برجسته می کند و از دل این تصویر سازی عاطفی، مرکزیت داشتن قدرت نظامی برای ایرانیان ان هم به هر قیمتی متولد می شود.جالب تر آنجاست که این ذهنیت بدون توجه به واقعیت تاریخی( چون برای ایجاد ذهنیت واقعیت در درجه دوم اهمیت قرار دارد) ، نبود به اصطلاح دولت مقتدر را علت العلل این شکست می داند و از دل آن تقاضا برای ایجاد دولت مقتدر مرکزی متولد می شود. ادامه دارد...
میرزا رضا کرمانی غلام هشت و چهار یا بابی ازلی؟
در روز ٢١ مرداد سال ۱۲۷۵ شمسی «میرزا رضا کرمانی» به جرم قتل ناصرالدینشاه اعدام شد. ادعا میشود: «میرزا رضا کرمانی وصیت کرده تا این شعر را – که احتمالاً از خودش بوده – بر روی سنگ قبرش بنویسند: محبّ آل محمد غلام هشت و چهار … فدای مردم ایران رضای شاهشکار»
اما آیا واقعاً میرزا رضا شیعه بود و محبّ دوازده امام علیهمالسلام (هشت و چهار) و فدایی مردم ایران؟! و یا آیا میرزا رضا از «پیشگامان نهضت اسلامی» بود؟!
با کشتهشدن ناصرالدینشاه، شهرت بابی بودن قاتل او، بر سر زبانها افتاد. بهنوشتهی ادوارد براون، بسیاری از روزنامههای اروپایی، آشکارا، از بابیبودن کشندهی ناصرالدینشاه سخن میگفتند. این موضوع، موجب شد تا در ناحیههای مختلف مسلماننشین، شیعیان، به بابیان، حمله برند.
بر همین اساس بود که حاج میرزا یحیی دولتآبادی، عضو گروه کُشندگان ناصرالدینشاه، به چارهاندیشی روی آورد، تا پیش از آنکه مشکلی رخ دهد، پیشگیری کند. وی، برای «ضدیت با این سیاست باطل»، از زبان میرزا رضا، شعری ساخت تا «تشیّع او ظاهر شده، از هدف تیر تهمت بابیگری، نجات یابد.» این شعر، بهعنوان وصیت میرزا رضا برای حکشدن روی سنگ قبرش، توسط یکی از دوستان دولتآبادی (حاج محمدعلی تفلیسی) که از «آزادی خواهان» بود، و در مجالس اعیان، رفت و آمد داشت – پخش شد، و به ولایات هم رسید:
محب آل محمّد غلام هشت و چهار فدای مردم ایران رضای شاهشکار
مدتزمانی بعد از کشتهشدن ناصرالدینشاه، بازجویی از میرزا رضا کرمانی آغاز شد. منوچهر [ناشناس – مغز متفکر گروه کشندگان ناصرالدینشاه]، بر آن بود تا از متن بازجویی آگاهی داشته باشد. آن زمان، تعمیر ساعت سفارت بریتانیا، به میرزا علیاکبر ساعتساز (حکیم) [از بابیان ازلی] سپرده شده بود… [که] با سفارت، «مراودهی دائمی» داشت و… «مورد توجه کارکنان سفارتخانه» بود. ازجمله، میرزا عباسقلیخان نواب، و منشی سفارت، «یک علاقهی مخصوصی» به او داشتند. از این روی بود که منوچهر، برای حکیم پیغام فرستاد که اگر بتواند، با کمک ایشان، صورت استنطاق میرزا رضا را تهیه کند.
حکیم، سرانجام، توانست صورت استنطاق میرزا رضا را بهدست آورد… میرزا رضا، در بازجویی خود، از اقامتش در منزل شیخ هادی نجمآبادی سخن گفته، و او را از هممسلکان سید جمالالدین، و از «معتقدین سید»، یاد کرده بود. این موضوع که به گوش شیخ رسید، او را نگران کرد، و به پرسش از منوچهر واداشت. منوچهر، پیغام داد که خیال نمیکند، میرزا رضا، «چیزی بگوید که اسباب زحمت جنابعالی شود.»
منوچهر نگران بود که میرزا رضا، مورد آزار و شکنجه قرار گیرد. او، اعتقاد داشت که «غیر از سفارت انگلیس، هیچ مقامی، بهتر و صالحتر نیست و اگر کسی، مراتب را به استحضار آقای سفیر برساند، حتماً، از نقطهنظر تمدّن و انسانیّت، نخواهد گذاشت»!
بر همین اساس، میرزا علیاکبر ساعتساز (حکیم)، که با سفارت بریتانیا، ارتباط داشت، مأمور شد به آنجا برود. او، پیش از رفتن به سفارت، منوچهر را اطمینان داده، و گفته بود: «ممکن نیست سفارت بگذارد رضا را داغ و درفش نمایند»! نظر او، درست بود. سفارت، به حکیم قول مساعدت داد.
در منابع رسمی حکومت ایران، میرزا رضا کرمانی، گاه با عنوان کسی که پیشتر، بابی بود، یاد شده است. اما آنچه احتمال بابی بودنِ او را بهشکلی جدّی، بهدست میدهد، روش نهاننگارانهی مهدی ملکزاده، در تاریخی است که بر جنبش مشروطیت ایران نگاشته است. پدر ملکزاده (ملکالمتکلمین)، بابی (ازلی) بود. ادبیات ملکزاده، در نگارش آثار تاریخیاش نیز از دلبستگی او به آن اعتقاد حکایت دارد. با این رویکرد است که باید به تحلیل نگاه او به میرزا رضا کرمانی پرداخت.
وی، هنگام بیان هستههای «روشنفکری» پیش از جنبش مشروطیت، زمانیکه به کرمان رسیده، بهشکلی خاص، سخن گفته است. در نگاه او، چگونگیِ ورود «افکار نوین»، «فلسفهی آزادیخواهی»، و «آن آیین نو» به کرمان، بهروشنی معلوم نبود. اما، در زمان ناصرالدینشاه، «مجمعی از آزادیخواهان، در کرمان تشکیل مییافت» که «در راه انتشار افکار نوین» کوشش میکرد.
اعضای این انجمن عبارت بودند از: میرزا آقاخان کرمانی، شیخ مهدی بحرالعلوم، شیخ احمد روحی، میرزا احمد کرمانی، افضلالملک، حاجی سیّد جواد و میرزا رضا کرمانی. اعتقاد بابی (ازلی) تمام این کسان، جز میرزا رضا کرمانی، در بخشهای مختلف این پژوهش به بحث گذاشته شده است. با این وجود، آیا میتوان پذیرفت که در اوج خفقان ضد بابی ناصرالدینشاهی، انجمنی در ترویج «افکار نوین» و «آن آیین نو» بکوشد و تمام اعضایش، بابی باشند جز میرزا رضا؟! و اینکه ملکزاده، به رمز سخن گفته و نخواسته از همکیشان خویش، آشکارا یاد کند، خود، دلیلی است محکم که او، این کسان را بهواقع، بابی میدانسته است.
در روز ٢١ مرداد سال ۱۲۷۵ شمسی «میرزا رضا کرمانی» به جرم قتل ناصرالدینشاه اعدام شد. ادعا میشود: «میرزا رضا کرمانی وصیت کرده تا این شعر را – که احتمالاً از خودش بوده – بر روی سنگ قبرش بنویسند: محبّ آل محمد غلام هشت و چهار … فدای مردم ایران رضای شاهشکار»
اما آیا واقعاً میرزا رضا شیعه بود و محبّ دوازده امام علیهمالسلام (هشت و چهار) و فدایی مردم ایران؟! و یا آیا میرزا رضا از «پیشگامان نهضت اسلامی» بود؟!
با کشتهشدن ناصرالدینشاه، شهرت بابی بودن قاتل او، بر سر زبانها افتاد. بهنوشتهی ادوارد براون، بسیاری از روزنامههای اروپایی، آشکارا، از بابیبودن کشندهی ناصرالدینشاه سخن میگفتند. این موضوع، موجب شد تا در ناحیههای مختلف مسلماننشین، شیعیان، به بابیان، حمله برند.
بر همین اساس بود که حاج میرزا یحیی دولتآبادی، عضو گروه کُشندگان ناصرالدینشاه، به چارهاندیشی روی آورد، تا پیش از آنکه مشکلی رخ دهد، پیشگیری کند. وی، برای «ضدیت با این سیاست باطل»، از زبان میرزا رضا، شعری ساخت تا «تشیّع او ظاهر شده، از هدف تیر تهمت بابیگری، نجات یابد.» این شعر، بهعنوان وصیت میرزا رضا برای حکشدن روی سنگ قبرش، توسط یکی از دوستان دولتآبادی (حاج محمدعلی تفلیسی) که از «آزادی خواهان» بود، و در مجالس اعیان، رفت و آمد داشت – پخش شد، و به ولایات هم رسید:
محب آل محمّد غلام هشت و چهار فدای مردم ایران رضای شاهشکار
مدتزمانی بعد از کشتهشدن ناصرالدینشاه، بازجویی از میرزا رضا کرمانی آغاز شد. منوچهر [ناشناس – مغز متفکر گروه کشندگان ناصرالدینشاه]، بر آن بود تا از متن بازجویی آگاهی داشته باشد. آن زمان، تعمیر ساعت سفارت بریتانیا، به میرزا علیاکبر ساعتساز (حکیم) [از بابیان ازلی] سپرده شده بود… [که] با سفارت، «مراودهی دائمی» داشت و… «مورد توجه کارکنان سفارتخانه» بود. ازجمله، میرزا عباسقلیخان نواب، و منشی سفارت، «یک علاقهی مخصوصی» به او داشتند. از این روی بود که منوچهر، برای حکیم پیغام فرستاد که اگر بتواند، با کمک ایشان، صورت استنطاق میرزا رضا را تهیه کند.
حکیم، سرانجام، توانست صورت استنطاق میرزا رضا را بهدست آورد… میرزا رضا، در بازجویی خود، از اقامتش در منزل شیخ هادی نجمآبادی سخن گفته، و او را از هممسلکان سید جمالالدین، و از «معتقدین سید»، یاد کرده بود. این موضوع که به گوش شیخ رسید، او را نگران کرد، و به پرسش از منوچهر واداشت. منوچهر، پیغام داد که خیال نمیکند، میرزا رضا، «چیزی بگوید که اسباب زحمت جنابعالی شود.»
منوچهر نگران بود که میرزا رضا، مورد آزار و شکنجه قرار گیرد. او، اعتقاد داشت که «غیر از سفارت انگلیس، هیچ مقامی، بهتر و صالحتر نیست و اگر کسی، مراتب را به استحضار آقای سفیر برساند، حتماً، از نقطهنظر تمدّن و انسانیّت، نخواهد گذاشت»!
بر همین اساس، میرزا علیاکبر ساعتساز (حکیم)، که با سفارت بریتانیا، ارتباط داشت، مأمور شد به آنجا برود. او، پیش از رفتن به سفارت، منوچهر را اطمینان داده، و گفته بود: «ممکن نیست سفارت بگذارد رضا را داغ و درفش نمایند»! نظر او، درست بود. سفارت، به حکیم قول مساعدت داد.
در منابع رسمی حکومت ایران، میرزا رضا کرمانی، گاه با عنوان کسی که پیشتر، بابی بود، یاد شده است. اما آنچه احتمال بابی بودنِ او را بهشکلی جدّی، بهدست میدهد، روش نهاننگارانهی مهدی ملکزاده، در تاریخی است که بر جنبش مشروطیت ایران نگاشته است. پدر ملکزاده (ملکالمتکلمین)، بابی (ازلی) بود. ادبیات ملکزاده، در نگارش آثار تاریخیاش نیز از دلبستگی او به آن اعتقاد حکایت دارد. با این رویکرد است که باید به تحلیل نگاه او به میرزا رضا کرمانی پرداخت.
وی، هنگام بیان هستههای «روشنفکری» پیش از جنبش مشروطیت، زمانیکه به کرمان رسیده، بهشکلی خاص، سخن گفته است. در نگاه او، چگونگیِ ورود «افکار نوین»، «فلسفهی آزادیخواهی»، و «آن آیین نو» به کرمان، بهروشنی معلوم نبود. اما، در زمان ناصرالدینشاه، «مجمعی از آزادیخواهان، در کرمان تشکیل مییافت» که «در راه انتشار افکار نوین» کوشش میکرد.
اعضای این انجمن عبارت بودند از: میرزا آقاخان کرمانی، شیخ مهدی بحرالعلوم، شیخ احمد روحی، میرزا احمد کرمانی، افضلالملک، حاجی سیّد جواد و میرزا رضا کرمانی. اعتقاد بابی (ازلی) تمام این کسان، جز میرزا رضا کرمانی، در بخشهای مختلف این پژوهش به بحث گذاشته شده است. با این وجود، آیا میتوان پذیرفت که در اوج خفقان ضد بابی ناصرالدینشاهی، انجمنی در ترویج «افکار نوین» و «آن آیین نو» بکوشد و تمام اعضایش، بابی باشند جز میرزا رضا؟! و اینکه ملکزاده، به رمز سخن گفته و نخواسته از همکیشان خویش، آشکارا یاد کند، خود، دلیلی است محکم که او، این کسان را بهواقع، بابی میدانسته است.
در این میان، میرزا ملکمخان از راهنمایان سیاسی فعالان بابی که صبح ازل، او را رجعت عیسای مسیح خوانده بود – در سالهای پس از کشتهشدن ناصرالدینشاه، به یکی از اروپاییان گفت که قاتل شاه ایران، از بابیان بود.
گذشته از این، بررسی صورت اصلی استنطاق میرزا رضا کرمانی نیز گویای همین واقعیت است. براساس متن اصلی این استنطاق که نخستینبار توسط یکی از محققان، به آگاهی عمومی رسیده، وقتی بازجویان، از میرزا رضا، دربارهی ارتباط شیخ هادی نجمآبادی و سید جمالالدین پرسیدند، پاسخ او چنین بود:
چه عرض کنم؟ درست نمیدانم ارسال و مرسولی دارد. اما، از معتقدین سیّد است، و او را مرد بزرگی میداند. هرکس که اندک بصیرتی داشته باشد، میداند که سیّد، دخلی به مردم این روزگار ندارد! حقایق اشیاء، جمیعاً، پیش سیّد مکشوف است! تمام فیلسوفها و حکمای بزرگ فرنگ، و همهی روی زمین، در خدمت سیّد، گردنشان کج است! و هیچیک از دانشمندان روزگار، قابل نوکری و شاگردی سیّد نیست! واضح است حاجی شیخ هادی هم شعور دارد و مثل بعضی از آخوندهای بیشعور نیست که آثار و علامات جعلی و ممتنعالقبول که برای صاحبالزمان درست کردهاند، بیجهت انتظار ظهور میکشند! هرکس که به این آثار و علامات پیدا شد، صاحب زمان خودش است!
این سخن، گویای آن است که در نگاه میرزا رضا کرمانی، شیخ هادی نجمآبادی و سید جمالالدین اسدآبادی(افغانی)، منتظر ظهور امام دوازدهم شیعیان نبودند. بنابراین، میرزا رضا را مانند شیخ، یک بابی باید دانست، و بر درستی گزارشهای رسمی دولت ایران، رویکرد نهاننویسانهی ملکزاده، و نیز سخن میرزا ملکمخان، باید یقین کرد.
آنچه در این میان مهم مینماید، حذف عبارات پایانی گفتار میرزا رضا کرمانی، در روزنامه صور اسرافیل است که از سوی همان محقق، مورد اشاره قرار گرفته است. جای این عبارات، در روزنامهی صور اسرافیل، سفید گذاشته شده است!
صورت استنطاق میرزا رضا کرمانی، با تلاش فعالان بابی چون میرزا علیاکبر ساعتساز (حکیم)، قاضی قزوینی، و نیز با کمک سفارت بریتانیا، بهدست آمد، و سرانجام بهدست مشروطهخواهان بابی، و ازجمله، میرزا جهانگیرخان شیرازی (مدیر صور اسرافیل) رسید. وی، صورت این بازجویی را برای نخستینبار، در جریدهی خود، در اختیار همگان قرار داد، اما، این بخش را که بر بابیبودن استاد فقید و متهم به بابیگریاش، شیخ هادی نجمآبادی و نیز میرزا رضا کرمانی، مُهر تأیید میگذاشت، حذف کرد!
همچنین، باید دانست که بر پایهی برخی گزارشها، میرزا رضا، در مسیر حرکت از اسلامبول به ایران، در بادکوبه، با یکی از بابیان برجسته دیدار داشت و حتی در نامهای برای یکی دیگر از بابیان فعال آنجا، «تقریباً، مرگ شاه را پیشگویی کرده»، و نوشته بود: «بهزودی، روزگار بهتری خواهد رسید که «م. ک.»، چنین امر فرموده است!» (این احتمال جدّی است که «م. ک.»، همان میرزا آقاخان کرمانی باشد.)
در میان تاریخنگاران معاصر، ابراهیم صفائی، میرزا رضا را «ازلی» خوانده و نوشته: «بابیان و ازلیان، قصد انتقامجویی از ناصرالدینشاه را داشتند».
از روضهخوانها، یکی، آقا سید جمال [واعظ اصفهانی] نام داشت؛ و یکی، حاجی میرزا نصرالله [ملکالمتکلمین]. هردو، از اهل اصفهان، و هردو، از معتقدین به یحیی. با پسرهای حاجی میرزا هادی دولتآبادی [یعنی حاج میرزا یحیی و حاج میرزا علیمحمد] همدست شده، و در عقب مرام و اعتقاد مذهبی … خیال کردند که اگر سلطان کشته شود، سلطنت به ازل می رسد. [لذا]، تیر به ناصرالدینشاه زدند.
زمانیکه خبر کُشتهشدن ناصرالدینشاه پخش شد، گروهی از پیروان صبح ازل – که برای دیدار او به قبرس رفته بودند – جشنی گرفته، و او را نیز به آن میهمانی دعوت کردند. در آن جمع بود که صبح ازل، «لوح ضیافت» را به زبان عربی نگاشت.
صبح ازل، در لوح ضیافت، از انتشار خبر کشتهشدن «عدوّ الله» (دشمن خداوند، یعنی ناصرالدینشاه)، سخن گفته، و به ظلمهای او و پدرش (محمدشاه)، در زندانی کردن «نقطه» (باب)، اشاره کرده است. او، کسی را که در «ظاهر الامر» به کارهای «عدوّ الله» میرسید، زندانیکنندهی باب دانسته، و او را «ظالم عنید»، خوانده است. روشن است که این شخص، میرزا تقیخان امیرکبیر (صدراعظم آن زمان ناصرالدینشاه) بود، که نقش اصلی را در سرکوب بابیان، زندانی کردن چندسالهی باب، و سرانجام کُشتن او داشت.
اصل لوح ضیافت– که به خط صبح ازل است – در مجموعهای از اسناد، به شمارهی ۱۰۷۷۲، در کتابخانهی مرکزی دانشگاه تهران نگهداری میشود. دربارهی آن، نوشته شده: «لوح ضیافت، در هنگام نشر خبر قتل ناصرالدینشاه در سنهی ۱۳۱۳. لوحی از آثار حضرت ثمره، صبح ازل، به خط خودشان، در جلسهی مهمانی که بعد از نشر خبر کشتهشدن ناصرالدینشاه در سنهی ۱۳۱۳ قمری، نوشته شده.» برپایی آن میهمانی توسط پیروان صبح ازل، و دعوت او به آن مجلس، در متن لوح ضیافت امده است.
گذشته از این، بررسی صورت اصلی استنطاق میرزا رضا کرمانی نیز گویای همین واقعیت است. براساس متن اصلی این استنطاق که نخستینبار توسط یکی از محققان، به آگاهی عمومی رسیده، وقتی بازجویان، از میرزا رضا، دربارهی ارتباط شیخ هادی نجمآبادی و سید جمالالدین پرسیدند، پاسخ او چنین بود:
چه عرض کنم؟ درست نمیدانم ارسال و مرسولی دارد. اما، از معتقدین سیّد است، و او را مرد بزرگی میداند. هرکس که اندک بصیرتی داشته باشد، میداند که سیّد، دخلی به مردم این روزگار ندارد! حقایق اشیاء، جمیعاً، پیش سیّد مکشوف است! تمام فیلسوفها و حکمای بزرگ فرنگ، و همهی روی زمین، در خدمت سیّد، گردنشان کج است! و هیچیک از دانشمندان روزگار، قابل نوکری و شاگردی سیّد نیست! واضح است حاجی شیخ هادی هم شعور دارد و مثل بعضی از آخوندهای بیشعور نیست که آثار و علامات جعلی و ممتنعالقبول که برای صاحبالزمان درست کردهاند، بیجهت انتظار ظهور میکشند! هرکس که به این آثار و علامات پیدا شد، صاحب زمان خودش است!
این سخن، گویای آن است که در نگاه میرزا رضا کرمانی، شیخ هادی نجمآبادی و سید جمالالدین اسدآبادی(افغانی)، منتظر ظهور امام دوازدهم شیعیان نبودند. بنابراین، میرزا رضا را مانند شیخ، یک بابی باید دانست، و بر درستی گزارشهای رسمی دولت ایران، رویکرد نهاننویسانهی ملکزاده، و نیز سخن میرزا ملکمخان، باید یقین کرد.
آنچه در این میان مهم مینماید، حذف عبارات پایانی گفتار میرزا رضا کرمانی، در روزنامه صور اسرافیل است که از سوی همان محقق، مورد اشاره قرار گرفته است. جای این عبارات، در روزنامهی صور اسرافیل، سفید گذاشته شده است!
صورت استنطاق میرزا رضا کرمانی، با تلاش فعالان بابی چون میرزا علیاکبر ساعتساز (حکیم)، قاضی قزوینی، و نیز با کمک سفارت بریتانیا، بهدست آمد، و سرانجام بهدست مشروطهخواهان بابی، و ازجمله، میرزا جهانگیرخان شیرازی (مدیر صور اسرافیل) رسید. وی، صورت این بازجویی را برای نخستینبار، در جریدهی خود، در اختیار همگان قرار داد، اما، این بخش را که بر بابیبودن استاد فقید و متهم به بابیگریاش، شیخ هادی نجمآبادی و نیز میرزا رضا کرمانی، مُهر تأیید میگذاشت، حذف کرد!
همچنین، باید دانست که بر پایهی برخی گزارشها، میرزا رضا، در مسیر حرکت از اسلامبول به ایران، در بادکوبه، با یکی از بابیان برجسته دیدار داشت و حتی در نامهای برای یکی دیگر از بابیان فعال آنجا، «تقریباً، مرگ شاه را پیشگویی کرده»، و نوشته بود: «بهزودی، روزگار بهتری خواهد رسید که «م. ک.»، چنین امر فرموده است!» (این احتمال جدّی است که «م. ک.»، همان میرزا آقاخان کرمانی باشد.)
در میان تاریخنگاران معاصر، ابراهیم صفائی، میرزا رضا را «ازلی» خوانده و نوشته: «بابیان و ازلیان، قصد انتقامجویی از ناصرالدینشاه را داشتند».
از روضهخوانها، یکی، آقا سید جمال [واعظ اصفهانی] نام داشت؛ و یکی، حاجی میرزا نصرالله [ملکالمتکلمین]. هردو، از اهل اصفهان، و هردو، از معتقدین به یحیی. با پسرهای حاجی میرزا هادی دولتآبادی [یعنی حاج میرزا یحیی و حاج میرزا علیمحمد] همدست شده، و در عقب مرام و اعتقاد مذهبی … خیال کردند که اگر سلطان کشته شود، سلطنت به ازل می رسد. [لذا]، تیر به ناصرالدینشاه زدند.
زمانیکه خبر کُشتهشدن ناصرالدینشاه پخش شد، گروهی از پیروان صبح ازل – که برای دیدار او به قبرس رفته بودند – جشنی گرفته، و او را نیز به آن میهمانی دعوت کردند. در آن جمع بود که صبح ازل، «لوح ضیافت» را به زبان عربی نگاشت.
صبح ازل، در لوح ضیافت، از انتشار خبر کشتهشدن «عدوّ الله» (دشمن خداوند، یعنی ناصرالدینشاه)، سخن گفته، و به ظلمهای او و پدرش (محمدشاه)، در زندانی کردن «نقطه» (باب)، اشاره کرده است. او، کسی را که در «ظاهر الامر» به کارهای «عدوّ الله» میرسید، زندانیکنندهی باب دانسته، و او را «ظالم عنید»، خوانده است. روشن است که این شخص، میرزا تقیخان امیرکبیر (صدراعظم آن زمان ناصرالدینشاه) بود، که نقش اصلی را در سرکوب بابیان، زندانی کردن چندسالهی باب، و سرانجام کُشتن او داشت.
اصل لوح ضیافت– که به خط صبح ازل است – در مجموعهای از اسناد، به شمارهی ۱۰۷۷۲، در کتابخانهی مرکزی دانشگاه تهران نگهداری میشود. دربارهی آن، نوشته شده: «لوح ضیافت، در هنگام نشر خبر قتل ناصرالدینشاه در سنهی ۱۳۱۳. لوحی از آثار حضرت ثمره، صبح ازل، به خط خودشان، در جلسهی مهمانی که بعد از نشر خبر کشتهشدن ناصرالدینشاه در سنهی ۱۳۱۳ قمری، نوشته شده.» برپایی آن میهمانی توسط پیروان صبح ازل، و دعوت او به آن مجلس، در متن لوح ضیافت امده است.
بابیان، بر آن بودند که با کشته شدن ناصرالدینشاه، زوال سلطنت قاجار (رجعت بنیامیه)، خواهید رسید، و پادشاهی بابی آغاز خواهد شد! برای اطلاع نک: مقدمهی کتاب تاریخ مکتوم، بخشهای «جامعهی آرمانی بابیان»، و «لایههای زیرین تکاپوهای فعالان بایی (ازلی) در دورهی قاجار»، صص ۲۴ تا ۴۴. سیدمقداد نبوی رضوی، تاریخ مکتوم، نگاهی به تلاشهای سیاسی فعالان ازلی در مخالفت با حکومت قاجار و تدارک انقلاب مشروطه، نشر شیرازه، چاپ سوم ۱۳۹۸، صص ۱۶۵-۱۸۰
امینالسلطان، در اعلانی که یک هفته پس از قتل ناصرالدینشاه صادر کرد، آورده: «قاتل، میرزا رضا کرمانی است. اول، بابی بود. بعد از آنکه جمالالدینِ معروف، به تهران آمد، نزد او، مستخدم شد. مذهب دهری و سوسیالیست دارد.» (ابراهیم صفایی، نهضت مشروطه ایران بر پایهی اسناد وزارت امور خارجه، ص۷).
ادوارد براون – که با صبح ازل و برخی پیروانش، دوستی نزدیک داشت – میرزا جهانگیرخان را ازلی دانسته است. جالب اینجاست که او، در آن گفتار، از بابیبودن ملکالمتکلمین و میرزا جهانگیرخان، چون کشته شده بودند، سخن گفته و نوشته که دیگر ازلیان را، چون زنده هستند، معرفی نمیکند! (Edward G. Browne, Materials for the Study of the Babi Religion, p. 221) آدمیت نیز میرزا جهانگیرخان را در زمرهی ازلیان یاد کرده است. (فریدون آدمیت، اندیشههای میرزا آقاخان کرمانی، ص۲۲۲) عباس افندی (عبدالبهاء)، نیز بر اعتقاد ازلی او طعن زده است. (عباس افندی (عبدالبهاء)، مجمویهی الواح تذهیب شده (به خط علیاکبر میلانی)، ص۲۲۹).
امینالسلطان، در اعلانی که یک هفته پس از قتل ناصرالدینشاه صادر کرد، آورده: «قاتل، میرزا رضا کرمانی است. اول، بابی بود. بعد از آنکه جمالالدینِ معروف، به تهران آمد، نزد او، مستخدم شد. مذهب دهری و سوسیالیست دارد.» (ابراهیم صفایی، نهضت مشروطه ایران بر پایهی اسناد وزارت امور خارجه، ص۷).
ادوارد براون – که با صبح ازل و برخی پیروانش، دوستی نزدیک داشت – میرزا جهانگیرخان را ازلی دانسته است. جالب اینجاست که او، در آن گفتار، از بابیبودن ملکالمتکلمین و میرزا جهانگیرخان، چون کشته شده بودند، سخن گفته و نوشته که دیگر ازلیان را، چون زنده هستند، معرفی نمیکند! (Edward G. Browne, Materials for the Study of the Babi Religion, p. 221) آدمیت نیز میرزا جهانگیرخان را در زمرهی ازلیان یاد کرده است. (فریدون آدمیت، اندیشههای میرزا آقاخان کرمانی، ص۲۲۲) عباس افندی (عبدالبهاء)، نیز بر اعتقاد ازلی او طعن زده است. (عباس افندی (عبدالبهاء)، مجمویهی الواح تذهیب شده (به خط علیاکبر میلانی)، ص۲۲۹).
🪓سروش سهرابی
تبار حزب توده ایران را باید از یک سو در انقلاب ِمشروطه و از سوی دیگر در اوج گیری جنبشهای انقلابی ایران در دوران پس از انقلاب اکتبر 1917 جستجو کرد. حزب کمونیست ایران وارث مستقیم تجربه، آگاهی و دستاوردهای دو انقلاب مشروطه در ایران و انقلاب اکتبر در روسیه شد.
[و هر دو متاثر از انقلابِ به صغارت کشاننده فرانسه]
تبار حزب توده ایران را باید از یک سو در انقلاب ِمشروطه و از سوی دیگر در اوج گیری جنبشهای انقلابی ایران در دوران پس از انقلاب اکتبر 1917 جستجو کرد. حزب کمونیست ایران وارث مستقیم تجربه، آگاهی و دستاوردهای دو انقلاب مشروطه در ایران و انقلاب اکتبر در روسیه شد.
[و هر دو متاثر از انقلابِ به صغارت کشاننده فرانسه]
مروان بن محمد چون خلافت را به دست گرفت، به دنبال مردی فرستاد تا او را به ولایتی بگمارد. چون آمد، پینه بر پیشانی او دید. گفت:
اگر این پینه از عبادت خداست، شایسته نیست تو را از عبادت بازداریم! و اگر از ریا باشد جایز نیست که تو را به کاری بگماریم.
📖 محاضرات الأدباء/ راغب اصفهانی
اگر این پینه از عبادت خداست، شایسته نیست تو را از عبادت بازداریم! و اگر از ریا باشد جایز نیست که تو را به کاری بگماریم.
📖 محاضرات الأدباء/ راغب اصفهانی
Forwarded from جناب گاو
یادتان است این متن را در مورد حقوق زیستی و حقآبه؟
محمد قادری در توییتی گفته:
روزگاری دهات ما (حاشیه کویر لوت) نخلستانش حدود ۵۰۰ هکتار بود، و وجببهوجبش درختی قد کشیده بود و از زیر این درختهای خرما یک نهر آب (۲۰ لیتر بر ثانیه) ۲۴ ساعت جاری بود.
حالا در کمتر از ۱۵ سال کار به جایی رسیده که ۵۰ درصد نخلستان (میراث هزار ساله) خشک شده و بقیه رو هم با دبه آب میدهیم. ابداً فکر نکنید خشکسالی این کار را کرده! خشکسالی کمترین تاثیری نداشته، بلکه این زور اقتصاد دولتی و شرکتهای دولت است که آمدهاند بالای چشمه روستا چاه عمیق زدهاند و ۳۰ سال است آب مردم روستا را غصب کردهاند تا وسط کویر لوت با آن زغالسنگ بشورند!!
@jenabegav
محمد قادری در توییتی گفته:
روزگاری دهات ما (حاشیه کویر لوت) نخلستانش حدود ۵۰۰ هکتار بود، و وجببهوجبش درختی قد کشیده بود و از زیر این درختهای خرما یک نهر آب (۲۰ لیتر بر ثانیه) ۲۴ ساعت جاری بود.
حالا در کمتر از ۱۵ سال کار به جایی رسیده که ۵۰ درصد نخلستان (میراث هزار ساله) خشک شده و بقیه رو هم با دبه آب میدهیم. ابداً فکر نکنید خشکسالی این کار را کرده! خشکسالی کمترین تاثیری نداشته، بلکه این زور اقتصاد دولتی و شرکتهای دولت است که آمدهاند بالای چشمه روستا چاه عمیق زدهاند و ۳۰ سال است آب مردم روستا را غصب کردهاند تا وسط کویر لوت با آن زغالسنگ بشورند!!
@jenabegav
Forwarded from جناب گاو
در زمان #قاجار نوعی بالانس قدرت بین نهادهای مختلف وجود داشت: شاه و دربار و ایل قاجار، ایلها و روسای قبیلهها، خانها و زمینداران، بازاریان و بازرگانان، آخوندها و مجتهدین. هر کدام از اینها قدرت بقیه را محدود میکرد. مشروطه قدرت سنتی شاه و دربار را از بین برد، پهلوی اول قدرت ایلها و خانهای آنها را از بین برد، پهلوی دوم قدرت خانها و فئودالها را از بین برد و بازار را هم تا حد زیادی کنترل کرد. ماند قدرت آخوند! قدرتِ آخوند سنتی بیشتر از نوع "اجتماعی" بود، ولی از زمان مشروطه به بعد سروکلهی آخوند سیاسی پیدا شد، و در آخر کار در خلاءِ به دست آمده از محو شدن بقیهی نهادها پیروز شد، و بعد نهاد سنتی روحانیت را هم نابود کرد!
ما ماندیم و حکومت و قلدری آن، بدون هیچ حایل محافظتکننده در میان!
#الاشارات_و_التنبیهات
@jenabegav
ما ماندیم و حکومت و قلدری آن، بدون هیچ حایل محافظتکننده در میان!
#الاشارات_و_التنبیهات
@jenabegav
Forwarded from چرا ملتها شکست میخورند؟
مضاف بر اینکه در زمان #قاجار یکی از دغدغهها و آرزوهای روشنفکران و حتی برخی از مقامات، ایجاد یک تمرکز اروپایی در ساختار اداره مملکت بود. فیالمثل در اخذ مالیات به کارآمدی ممالک اروپ برسند. یا اینکه بتوان این تکثری که در امور ولایات و محاکم قضایی وجود دارد را در یک جمع دیوانی متمرکز کرد و از اینرو ایران را ذیل تک کلمهء "قانون" به اوج ترقی و سعادت رساند. ماخذ این الگو و آرمان بیشتر انقلاب فرانسه بود. در مشروطه وقتی اجرای این آرزو یعنی تمرکز و قانونگرایی آغاز شد، ناگهان همهچیز از هم پاشید! شاه که سابقاً ظلالله فی ارضه بود به یک مقام صرفاً تشریفاتی که تمام هست و نیستاش را از ملت گرفته-امری که هم صوری و هم دروغین بود- تنزل یافت و ایجاد تمرکز منجر به واکنشهای دورهای در ایالات و ولایات شد. علما که سابقا خارج از دستگاه دولتی بودند، ناگهان در مصدر امور قرار گرفته و با روشنفکران عرفی متحد شدند تا سلطنت را توخالی و همه چیز را به مجلس واگذارند. این روند در نهایت و به لحاظ سیاسی و بعدها اقتصادی همه چیز را در ید قدرت فائقهء دولت مرکزی درآورد که در راس آن یک دیکتاتور[Tyrannie] قرار میگیرد که نسبت به شاهِ مستبدِ سنتی[Autocratic] فعال مایشا و مایرید است و قدرت مطلقه دارد و الخ.
#الاشارات
#الاشارات
در زبان عربی عید از عود است، به معنی بازگشت. دو عید در اسلام، یکی عید فطر است و دیگر عید اضحی یا قربان. مقصد بازگشت در دومی بسی دوردست تر از اولی است: در عید فطر، بازگشت به فطرت پاک نخستین است تو گویی با تحمّل مشقت های ماه روزه، نفس از گرد و خاک سفر هبوط، خود را شستشو می دهد، تا خویشتن را باز یابد عید قربان، قدم دوم است که بازگشت به خویشتن خویش باشد. در این مرحله، نفس را می باید گوش تا گوش سر برید. بنابراین، نخست رجعت به خویش و آنگاه رجعت به خویشتن خویش که هیچ تعّینی ندارد و از هر حدّی و قیدی و شرطی به کلّی رهاست؛ نور محض یا وجود صرف است، بی کوچکترین شائبه ای. در برابر دو عید اسلامی، دو جشن ایرانی است: یکی نوروز و دیگری مهرگان. اولی بازگشت به فطرت نخستین است و از پوست کهنه به درآمدن و دومی بازگشت به مبدأ المبادی. اولی غسل در آب است و دومی غسل در آتش.
💫 بابک عالیخانی، مقدمه ای بر شهریار عالمِ رنه گنون
💫 بابک عالیخانی، مقدمه ای بر شهریار عالمِ رنه گنون
تصویر کمیاب از ۲۲ تیر سالروز فتح تهران توسط نیروهای بختیاری و گیلانی در جریان انقلاب مشروطه ایران که منجر به پناهنده شدن محمدعلی شاه قاجار به سفارت روسیه و خلع او از سلطنت و تبعید از ایران شد.
«فراموش نکن که فلیکس فور (رئیس جمهور وقت فرانسه بین سالهای ۱۸۹۵ تا ۱۸۹۹)مقصر نیست، او بر تخت شاه و ملکهای تکیه زده که جمهوریخواهان فرانسوی گردنشان زدند. خون آن اعلیحضرتین هنوز بر خاک آن کشور مانده است. نگاه کن، آیا فرانسه از آن روز تاکنون هرگز خوشحال یا آرام بوده؟ آیا از یک خونریزی به خونریزی دیگر منتقل نشده؟و در لحظههای مهمش از جنگی به جنگ دیگر کشیده نشده؟ و همه اروپا و روسیه را به خاک و خون نکشیده؟ تا باز هم "کمون" دیگری برپا کند؟ نیکولا (تزار) حرفم را به یاد داشته باش؛ نفرین خداوند فرانسه را برای همیشه در بر گرفته است.
از نامه سال ۱۸۹۵ ویلهلم دوم امپراتور آلمان به نیکلای دوم تزار روسیه»
«فراموش نکن که فلیکس فور (رئیس جمهور وقت فرانسه بین سالهای ۱۸۹۵ تا ۱۸۹۹)مقصر نیست، او بر تخت شاه و ملکهای تکیه زده که جمهوریخواهان فرانسوی گردنشان زدند. خون آن اعلیحضرتین هنوز بر خاک آن کشور مانده است. نگاه کن، آیا فرانسه از آن روز تاکنون هرگز خوشحال یا آرام بوده؟ آیا از یک خونریزی به خونریزی دیگر منتقل نشده؟و در لحظههای مهمش از جنگی به جنگ دیگر کشیده نشده؟ و همه اروپا و روسیه را به خاک و خون نکشیده؟ تا باز هم "کمون" دیگری برپا کند؟ نیکولا (تزار) حرفم را به یاد داشته باش؛ نفرین خداوند فرانسه را برای همیشه در بر گرفته است.
از نامه سال ۱۸۹۵ ویلهلم دوم امپراتور آلمان به نیکلای دوم تزار روسیه»
👑 بر قتل تو فقیه دروغین بداد رأی
ای کشتهٔ شیوخ مقدس نما، حسین
🖇: از سقاخانه های قاجاری طهران
ای کشتهٔ شیوخ مقدس نما، حسین
🖇: از سقاخانه های قاجاری طهران
آخرین عاشورای عصر قاجاریه
10 محرم 1344 (10 مرداد 1304)
گزارش عین السلطنه سالور از آخرین عاشورای عصر قاجار
روضه کاخ گلستان
جمعیت کسبه بازاری، علما، طلاب، رجال، محترمین ، شاهزادگان همه می آیند. به حدی که آن فضای به آن بزرگی تنگ می شود و اطراف باغچه و حوض ها می نشیند. به شاه و ولیعهد که دعا می کنند، آمین را به قدری بلند می گویند که تا خارج ارگ و خیابان ناصریه صدای آن ها می رود. روضه دربار جلوه کرده، روزی ده و دوازده هزار آدم می رفت، منتهی نو و کهنه می شدند و آن چه ثابت بود قرب شش و هفت هزار نفر می شد. والاحضرت (محمدحسن میرزا ولیعهد) هم که بدون تکبر و قید جلوس می کرد، بیشتر مورد توجه واقع شده بود. دیروز یک روضه خوانی جرات کرد و گفت خدایا به این عزا به این منبر، شاه را به ما برسان. تمام مردم آمین گفتند. همه کار را به زور می شود پیش برد، اما قلب مردم را به زور نمی شود تصاحب کرد. این همه تظاهرات و عوام فریبی و پروپاگاندا و مخارج که سردار سپه می کند باز قلب ها جای دیگر است ...
به جهت آن که در روضه دربار خیلی احساسات شاه طلبی بروز داده شد، خلق مبارک حضرت اشرف (سردار سپه) به درجه ای تنگ است که فحش، ناسزا مثل باران در محضر شریف می بارد.
10 محرم 1344 (10 مرداد 1304)
گزارش عین السلطنه سالور از آخرین عاشورای عصر قاجار
روضه کاخ گلستان
جمعیت کسبه بازاری، علما، طلاب، رجال، محترمین ، شاهزادگان همه می آیند. به حدی که آن فضای به آن بزرگی تنگ می شود و اطراف باغچه و حوض ها می نشیند. به شاه و ولیعهد که دعا می کنند، آمین را به قدری بلند می گویند که تا خارج ارگ و خیابان ناصریه صدای آن ها می رود. روضه دربار جلوه کرده، روزی ده و دوازده هزار آدم می رفت، منتهی نو و کهنه می شدند و آن چه ثابت بود قرب شش و هفت هزار نفر می شد. والاحضرت (محمدحسن میرزا ولیعهد) هم که بدون تکبر و قید جلوس می کرد، بیشتر مورد توجه واقع شده بود. دیروز یک روضه خوانی جرات کرد و گفت خدایا به این عزا به این منبر، شاه را به ما برسان. تمام مردم آمین گفتند. همه کار را به زور می شود پیش برد، اما قلب مردم را به زور نمی شود تصاحب کرد. این همه تظاهرات و عوام فریبی و پروپاگاندا و مخارج که سردار سپه می کند باز قلب ها جای دیگر است ...
به جهت آن که در روضه دربار خیلی احساسات شاه طلبی بروز داده شد، خلق مبارک حضرت اشرف (سردار سپه) به درجه ای تنگ است که فحش، ناسزا مثل باران در محضر شریف می بارد.
از کتاب خاطرات اکبر رفسنجانی در روز تاسوعا؛ با هلیکوپتر به سد لتیان آمدیم خواستم اسکی روی آب یاد بگیرم!
چنانکه دوتوکویل متذکّر میشود، مهمترین علّت شکلگیری انقلاب فرانسه و دولت، تقسیمات اراضی پیش از انقلاب بود.
بورژواها، ژاکوبن های انقلابی فرانسه با سپردن گردن ماری آنتوانت به تیغه گیوتین در واقع گردن اریستوکراسی کهن فرانسه و نظام اشرافیت فئودالی را زدند و عقده ی سال ها حسرت خود از اشراف را با عنوان های توده فریب ِبرابری، برادری و آزادی پوشش دادند.
چنانکه دوتوکویل متذکّر میشود، مهمترین علّت شکلگیری انقلاب فرانسه و دولت، تقسیمات اراضی پیش از انقلاب بود.
بورژواها، ژاکوبن های انقلابی فرانسه با سپردن گردن ماری آنتوانت به تیغه گیوتین در واقع گردن اریستوکراسی کهن فرانسه و نظام اشرافیت فئودالی را زدند و عقده ی سال ها حسرت خود از اشراف را با عنوان های توده فریب ِبرابری، برادری و آزادی پوشش دادند.
Forwarded from جناب گاو
دغدغهمندی
خدمت تمام دوستانی که میخواهند دولت مقتدر ملی تشکیل دهند؛
خدمت تمام عزیزانی که میخواهند ایرانی بزرگ و قوی داشته باشند که در منطقه همپا و همتا نداشته باشد؛
خدمت تمام سرورانی که میخواهند شکوه باستانی ایران را به آن برگردانند؛
خدمت تمام برادرانی که میخواهند با قدرت ایران شیعه یا اسلام را در جهان سرافراز کنند؛
خدمت تمام رفقایی که میخواهند عدالت اجتماعی برقرار کنند؛
خدمت تمام اساتید و نخبگانی که میخواهند سکان را به دست گرفته، با مدیریت داهیانهی خود ایران را به شاهراههای توسعه هدایت کنند؛
خدمت تمام دلبندانی که میخواهند همهی اقلیتبازیهای فمینیستی و دیگرباشانه و امثال آن در ایران مثل اروپا و آمریکا جاری و ساری باشد؛
با سلام خدمت همهی شما! به خدمتتان عارضم که ایران مصرف شد، رفت! حکومت فعلی ایران را اداره نکرد، آن را مصرفِ ایدئولوژیهای خود کرد، که از قضا و برعکس تصور شما در خیلی از امور با ایدئولوژیهای شما دغدغهمندان و نخبگان عزیز همپوشانی هم داشت! خلاصه که دیگر چیزی برای مصرف ایدئولوژیک و طرحهای بزرگ و افتخارآفرین شما نمانده است.
از اینجا به بعد، یا راه به سوی عقل سلیم، تواضع واقعی در عرصهی داخلی و خارجی، کوچکسازی دولت، تمرکززدایی، آزاد گذاشتن مردمان و رفاه نسبی آنان است، یا راه به سوی جهنم!
@jenabegav
خدمت تمام دوستانی که میخواهند دولت مقتدر ملی تشکیل دهند؛
خدمت تمام عزیزانی که میخواهند ایرانی بزرگ و قوی داشته باشند که در منطقه همپا و همتا نداشته باشد؛
خدمت تمام سرورانی که میخواهند شکوه باستانی ایران را به آن برگردانند؛
خدمت تمام برادرانی که میخواهند با قدرت ایران شیعه یا اسلام را در جهان سرافراز کنند؛
خدمت تمام رفقایی که میخواهند عدالت اجتماعی برقرار کنند؛
خدمت تمام اساتید و نخبگانی که میخواهند سکان را به دست گرفته، با مدیریت داهیانهی خود ایران را به شاهراههای توسعه هدایت کنند؛
خدمت تمام دلبندانی که میخواهند همهی اقلیتبازیهای فمینیستی و دیگرباشانه و امثال آن در ایران مثل اروپا و آمریکا جاری و ساری باشد؛
با سلام خدمت همهی شما! به خدمتتان عارضم که ایران مصرف شد، رفت! حکومت فعلی ایران را اداره نکرد، آن را مصرفِ ایدئولوژیهای خود کرد، که از قضا و برعکس تصور شما در خیلی از امور با ایدئولوژیهای شما دغدغهمندان و نخبگان عزیز همپوشانی هم داشت! خلاصه که دیگر چیزی برای مصرف ایدئولوژیک و طرحهای بزرگ و افتخارآفرین شما نمانده است.
از اینجا به بعد، یا راه به سوی عقل سلیم، تواضع واقعی در عرصهی داخلی و خارجی، کوچکسازی دولت، تمرکززدایی، آزاد گذاشتن مردمان و رفاه نسبی آنان است، یا راه به سوی جهنم!
@jenabegav
Forwarded from سنت، مالکیت و بازار
اگر کل تاریخ را در نظر گیریم چه ایران و چه خارج یک اسطوره بسیار خودنمایی می کند و ان اسطوره عصر جاهلیت است. این اسطوره در فرهنگ ها و تاریخ های متفاوت ظهور پیدا کرده است و می کند. مصداق ان اسطوره عصر هخامنشیان و ظهور کوروش بزرگ است. دوران پیش از ورود هخامنشیان به ایران مصداق دوران تاریک و جاهلی است. روشنگران در دوران روشنگری اسطوره عصر جاهلیت خود را ایجاد کردند بنام دوران تاریک قرون وسطی. مشروطه خواهان نیز در تاریخ معاصر ایران اسطوره عصر جاهلیت خود را ابداع کردند. دوران تاریک و جاهلی ماقبل مشروطه به ویژه دوران قاجار. بنابراین طبق این اسطوره، عصر هخامنشی, عصر روشنگری و عصر مشروطه خواهی هر کدام دوران هایی است که ناگهان تاریخ رنگ عوض می کند و بشر از دوران تاریک و جاهلی وارد دوران غیر جاهلی و اگاهی می شود.
Forwarded from سنت، مالکیت و بازار
نمی دانم اگر ادیان نبودند بشر می توانست از زحمت کار و حرص بدست اوردن کمی خود را خلاصی بخشد و روزی را برای خود برای استراحت و عبادت اختصاص دهد. روزهای جمعه، شنبه و یک شنبه، همگی روزهای مذهبی هستند. در واقع این روزهای تعطیل، سنت به ارث رسیده از دنیای قدیم به عصر مدرن می باشند. عصری که کار و تولید شعار اساسی ان شد، این سنت کورسویی شد برای زنده نگه داشتن بشریت که بشریت به کار و تولید خلاصه نمی شود، هدف انسان است و کار و تولید برای بشریت او. هدف تولید برای تولید نیست بل کار و تولید برای بشر است. پیام روزهای تعطیل مذهبی به نظر چنین بود، کار کنید اما خود را در کار غرق نکنید. فراغت داشته باشید. عبادت کنید و به اقوام، خویشان و دوستان خود نیز سربزنید، چراکه کار برای این امور است و بدون این امور از تقدس کار چیزی باقی نمی ماند. بدون این امور کار برای کار و تولید برای تولید چیزی جز یک خودزنی و خودکشی فردی و جمعی نیست. شاید به تعبیر روانکاوی بتوان گفت کار برای کارچیزی نباشد جز پالایش یافته گرایش های مازوخیستی و سادیستی در بشر عصر جدید.