Forwarded from پژوهشکدهٔ تاریخ، فلسفه، ادیان
✍️نظری به مذهب فردوسی (۹)؛
نماز شب و روزه، نشان محبّان خداست.
خَـنـیده بـه هـر جـای شهـرسپ نام،
نَـزَد جز بـه نـیـکـی بـه هر جاى گام،
هـمــه روز بستــه ز خـوردن دو لب،
بــه پیـش جـهـاندار بــر پـای شب،
چنـان بـر دل هــر كسى بود دوست،
نمــــاز شـب و روزه آيــیــن اوست.
🔸 ابوالقاسم فردوسی
📚شاهنامه، دفتر یکم، طهمورث؛ پادشاهی طهمورث سی سال بود، ص ۳۵، به کوشش جلال خالقی مطلق- محمود امید سالار، نیویورک؛ ۱۳۸۴.
————————————————
پادشاه ایران؛ طهمورث، وزیری داشت شَهرَسب نام که روزها روزهدار و شبها به نماز بود.
همنشینی با شَهرَسب، طهمورث را ز بدیها پیراسته و به درستی هدایت کرد.
در این داستان، فردوسی برآن است که:
نماز شب و روزه، آیین کسی است که ربّ العالمین، حبیب اوست.
#مصطفی_مطهری
https://t.me/ReligiousSchool
نماز شب و روزه، نشان محبّان خداست.
خَـنـیده بـه هـر جـای شهـرسپ نام،
نَـزَد جز بـه نـیـکـی بـه هر جاى گام،
هـمــه روز بستــه ز خـوردن دو لب،
بــه پیـش جـهـاندار بــر پـای شب،
چنـان بـر دل هــر كسى بود دوست،
نمــــاز شـب و روزه آيــیــن اوست.
🔸 ابوالقاسم فردوسی
📚شاهنامه، دفتر یکم، طهمورث؛ پادشاهی طهمورث سی سال بود، ص ۳۵، به کوشش جلال خالقی مطلق- محمود امید سالار، نیویورک؛ ۱۳۸۴.
————————————————
پادشاه ایران؛ طهمورث، وزیری داشت شَهرَسب نام که روزها روزهدار و شبها به نماز بود.
همنشینی با شَهرَسب، طهمورث را ز بدیها پیراسته و به درستی هدایت کرد.
در این داستان، فردوسی برآن است که:
نماز شب و روزه، آیین کسی است که ربّ العالمین، حبیب اوست.
#مصطفی_مطهری
https://t.me/ReligiousSchool
نهادهای سنتی تامین امنیت
✍🏻 بهرام امینی
درگذشته اهل بازار و کسبه شهر من برای تامین امنیت خود بازار و نواحی اطرافش و گاها مناطقی خارج از نواحی مربوط به کسب و کار، افرادی را استخدام میکردند به اسم «دارقا». احتمالا این کلمه «دارقا» همان داروغه باشد. مسجدی درون بازار قرار داشت که محل استقرار روحانی معتمد و اصل و نسبداری بود. عموما او را با پیشوند «میر» یا «مولّا» صدا میکردند و به مردمداری و لطف و کرم شهره بود. بنده مرحوم «مولا صادق» را از نزدیک دیده بودم و تاحدودی میشناختم، گویا مرحوم هم آخرین روحانی قبل انقلاب بوده است و بعد از ایشان دیگر در مسجد بازار، روحانیای از اهالی که شرایط سنتی و مقبولیت عامه را داشته باشد، مستقر نشده است. آن مسجد هنوز هم داخل بازار قرار دارد و به اسم «چشمه مسجیدی» و «بازار مسجیدی» معروف است. البته بازار ما مثل تبریز و ارومیه سرپوشیده نبود.
ظاهرا گاهی کسبه فردی صالح را با نظر مساعد میر یا مولا در مسجد محل به عنوان دارقا انتخاب میکردند. به این ترتیب، نهاد امنیت و حفاظتی سنتی تشکیل میشد که اولا درآمدش توسط بازار تامین میشد و ثانیا از طریق تایید بزرگان بازار و روحانیت سنتی و مقبول عامه، مشروعیت پیدا میکرد و مجوز حمل سلاح مییافت. ظاهرا درگذشته در زمان ارباب و رعیتی هم روحانیای به اسم «حاج شریف انصاری» در بازار برای مقابله با خان پیشقدم شده و موفق هم شدند و در سایه آن اقدام، شهر کوچک ما نظام ارباب-رعیتی را تجربه نکرد.
این مجوزِ [حمل سلاح] یک چیز سنتی و فرهنگی بود به این صورت که حمل سلاح تنها توسط دارقا و گماشتگانش مذموم قلمداد نمیشد. سلاح تنها زمانی به اصطلاح نجس نبود که توسط شور عموم و کسب مشروعیت الهی و عمومی واگذار شود. البته همچنان حمل سلاح توسط گماشتگان دارقا که به ندرت تپانچه سرپُر و عموما قَمه بود روی خوشی نداشت. دارقا بنابر صلاحدید و عوایدی که از بازار کسب میکرد این افراد را استخدام میکرد و هزینهها را مدیریت میکرد. به هر حال پول خودش بود و اگر تنهایی هم میتوانست امنیت را تامین کند، مانعی نداشت.
✍🏻 بهرام امینی
درگذشته اهل بازار و کسبه شهر من برای تامین امنیت خود بازار و نواحی اطرافش و گاها مناطقی خارج از نواحی مربوط به کسب و کار، افرادی را استخدام میکردند به اسم «دارقا». احتمالا این کلمه «دارقا» همان داروغه باشد. مسجدی درون بازار قرار داشت که محل استقرار روحانی معتمد و اصل و نسبداری بود. عموما او را با پیشوند «میر» یا «مولّا» صدا میکردند و به مردمداری و لطف و کرم شهره بود. بنده مرحوم «مولا صادق» را از نزدیک دیده بودم و تاحدودی میشناختم، گویا مرحوم هم آخرین روحانی قبل انقلاب بوده است و بعد از ایشان دیگر در مسجد بازار، روحانیای از اهالی که شرایط سنتی و مقبولیت عامه را داشته باشد، مستقر نشده است. آن مسجد هنوز هم داخل بازار قرار دارد و به اسم «چشمه مسجیدی» و «بازار مسجیدی» معروف است. البته بازار ما مثل تبریز و ارومیه سرپوشیده نبود.
ظاهرا گاهی کسبه فردی صالح را با نظر مساعد میر یا مولا در مسجد محل به عنوان دارقا انتخاب میکردند. به این ترتیب، نهاد امنیت و حفاظتی سنتی تشکیل میشد که اولا درآمدش توسط بازار تامین میشد و ثانیا از طریق تایید بزرگان بازار و روحانیت سنتی و مقبول عامه، مشروعیت پیدا میکرد و مجوز حمل سلاح مییافت. ظاهرا درگذشته در زمان ارباب و رعیتی هم روحانیای به اسم «حاج شریف انصاری» در بازار برای مقابله با خان پیشقدم شده و موفق هم شدند و در سایه آن اقدام، شهر کوچک ما نظام ارباب-رعیتی را تجربه نکرد.
این مجوزِ [حمل سلاح] یک چیز سنتی و فرهنگی بود به این صورت که حمل سلاح تنها توسط دارقا و گماشتگانش مذموم قلمداد نمیشد. سلاح تنها زمانی به اصطلاح نجس نبود که توسط شور عموم و کسب مشروعیت الهی و عمومی واگذار شود. البته همچنان حمل سلاح توسط گماشتگان دارقا که به ندرت تپانچه سرپُر و عموما قَمه بود روی خوشی نداشت. دارقا بنابر صلاحدید و عوایدی که از بازار کسب میکرد این افراد را استخدام میکرد و هزینهها را مدیریت میکرد. به هر حال پول خودش بود و اگر تنهایی هم میتوانست امنیت را تامین کند، مانعی نداشت.
Forwarded from پژوهشکدهٔ تاریخ، فلسفه، ادیان
One of the sad signs of our times is that we have demonized those who produce, subsidized those who refuse to produce, and canonized
those who complain.
🔸Thomas Sowell
——————————————————
یکی از نشانههای غمانگیز زمانهٔ ما این است که ما، آنانی که تولید میکنند را شیطانی کردهایم، آنانی که از تولید سر باز میزنند را یارانه میدهیم، و آنانی که اعتراض میکنند را ستایش میکنیم.
#مصطفی_مطهری
https://t.me/ReligiousSchool
those who complain.
🔸Thomas Sowell
——————————————————
یکی از نشانههای غمانگیز زمانهٔ ما این است که ما، آنانی که تولید میکنند را شیطانی کردهایم، آنانی که از تولید سر باز میزنند را یارانه میدهیم، و آنانی که اعتراض میکنند را ستایش میکنیم.
#مصطفی_مطهری
https://t.me/ReligiousSchool
Forwarded from پژوهشگاه مالکیّت و بازار
دولت رفاه صرفاً روشی برای تبدیل گام به گام اقتصاد بازار به سوسیالیسم است.
⚜لودویگ فون میزس⚜️
🌐 iifom.com
🔶@IIFOM_CO
⚫️ https://instagram.com/iifom.co
⚜لودویگ فون میزس⚜️
🌐 iifom.com
🔶@IIFOM_CO
⚫️ https://instagram.com/iifom.co
Forwarded from پژوهشگاه مالکیّت و بازار
ولادیمیر کروپا (Vladimír Krupa) با استفاده از هوش مصنوعی اقدام به بازسازی عکسهای سیاه و سفید رجال خردمند مکتب اتریشی اقتصاد کرده و عکسها را رنگی کرده است. بینندهٔ تصاویر رنگی شدهٔ کارل مِنگر، اویگن فون بوم باوِرک، لودویگ فون میزس و فریدریش فون هایک چهار غول مکتب اتریشی اقتصاد هستید.
🌐 iifom.com
🔶@IIFOM_CO
⚫️ https://instagram.com/iifom.co
🌐 iifom.com
🔶@IIFOM_CO
⚫️ https://instagram.com/iifom.co
☑️دکتر شریعتی و نمازش
از نیمه های شب تا پگاه، دو یا سه بار بیدار شده، وضو می ساختم و به نماز می ایستادم. آخرش هم شفع و وتر. سال ۱۳۵۵ بود و من در خیابان ایرانمهر کوچه مزینان اتاقی را در خانه یکی از وابستگان دکتر علی شریعتی اجاره کرده بودم. با حیاطی بزرگ و حوضی کوچک و کم ژرفا با شیر آب بالای حوض برای شست و شو. با این که هنگام وضو ساختن نیمه شبی، لامپ روشن نمی کردم، گویا زن همسایه مدام پیگیر بود و از این نمازگزاری مستمر شبانه ام ذله. در عین حال برای خانواده موجرانم که شامل دو دختر دم بخت، پسری ۲۲ ساله و تنومند همانند پدر و مخصوصا همسرش، جوانکی مقدس پنداشته می شدم. جمعه روزی که به دلیل سرماخوردگی نتوانستم مطابق معمول با بچه های انجمن اسلامی دانشگاه خوارزمی (تربیت معلم پیشین) به کوهپیمایی هفتگی بروم، حوالی ظهر در اتاقم را زدند. زن صاب خونه تو یه کاسه سفالین آش رشته آورده بود. با تشکر فراوان ازش گرفتم. پاسخم را داد و همان دم در با لهجه شیرین خراسانی گفت: آقا کریم پور یه حرفی بهت بگم ناراحت نمیشی؟ گفتم نه خانم خوشحال هم میشم. اگه شبا مزاحمتون هستم دیگه نمیام بیرون. گفت: خدا شاهده نه؛ اصلا. شما مرد خدایید. ما هم خودمون مثل همه سبزواری ها و مزینانی ها هم نماز خون و روزه گیر و اهل روضه و نذر و نیازیم. ولی میخواستم بگم تو جوونی، باید جوونی کنی. دنیا محل گذره. زود و تند و تند می گذره و بر هم نمیگرده. نماز شب رو بزار برا پیری. همین علی آقا فامیل ما که شما کتاباش رو پخش میکنی( دکتر شریعتی) ۳ شبانه روز اومد اینجا پیش ما. این همه کتاب نوشته و مثل باباش اهل وعظه. ولی به امام رضا(ع) قسم تو این سه روز رو به قبله یه رکعت هم واینساد نماز بخونه.
اصلا و به هیچ روی حرفاش رو باور نکردم. من شیفته دکتر و کتاب ها و سخنرانی هاش بودم. اتاقم پر بود از حسین وارث ادم، شهادت، آری این چنین بود برادر، اسلام شناسی مشهد، اسلام شناسی و...؛ سهل است که مبلغ ایده هایش بودم. چندی بعد، از اون خونه پاشدم و رفتم مستاجر برادر زن صاب خونه انتهای سلیمانیه نزدیک قبرستون ارمنی ها. او و زنش که آن ها هم مزینانی بودند، دکتر رو می شناختن و همون حرفا رو در باره اش میزدند. ولی بازهم باورم نشد و نمی خواستم قبول کنم.
تا این که در میانه های دهه ۶۰ ، درس کوچ نشینی در مقطع فوق لیسانس را با استاد محمد حسین پاپلی یزدی داشتم. گرانمایه ای کم مانند و دلسوز. طی گردش علمی در خراسان، از جمله خواف (سلامی و کلات و... ) به دلیلی که در خاطرم نمانده، در باره دکتر شریعتی بحثی پیش آمد. از هر دری سخنی در باره ایشان رفت. از جمله من حرفای وابستگان موجر سال های ۵۵ و ۵۶ را به ایشان منتقل کردم با این عنوان که حتی فامیلش هم او و مقام و جایگاهش را نشناختند و او را تارک الصلاة می خواندند. استاد پاپلی گفت: اتفاقا همه حرفشان درست و راست بوده و کمترین دروغی نگفته اند. سپس خاطراتی متعددی از گردش های مشترک علمی دانشجویی با ایشان تعریف کرد. از جمله گردش علمی مشترک به نیشابور، سبزوار، مزینان و نیز گردش سال ۱۳۴۷ به فردوس و دشت بیاض برای کمک به زلزله زدگان. استاد پاپلی عزیز از جمله در باره این سفر گفت: در پایان های این سفر کمک به زلزله زدگان که چند روز (۳ تا ۵ روز) به درازا کشید، دانشجویان که طی این مدت دکتر را در حال نماز ندیده بودند. بالاخره روز آخر از او پرسیدند، دکتر چرا طی این سفر نماز نخواندی؟ و در جماعت ما شرکت نکردی؟ ایشان بیدرنگ پاسخ داد: اشتباه می کنید، من نمازم را اقامه کردم. یادتان هست چند روز پیش دو ساعت بر فراز تپهای نشستم و به کویر خیره بودم؟ پاسخ همگی مثبت بود. گفت: این نمازم بود.
امروز شنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۱، ساعت ۱۳/۳۱ تلفنی از استاد پاپلی برای نقل عمومی این خاطره کسب اجازه شد که با استقبال ایشان همراه بود. البته این یادداشت تنها بازگویی خاطره بود و هرگز قصد تحلیل از کلیت کار دکتر شریعتی نداشتم که در تخصص من نیست. هر چند از اواخر دهه شصت با این پرسش کلنجار می رفتم که چگونه است دکتر علی شریعتی که نویسنده فاطمه فاطمه است، همراه با نزدیکترین بستگانش در اروپا زندگی کرد ولی حتی نتوانست یکی از آن ها را به پوشش مورد نظر مطرح در متونش ترغیب نماید؟ البته اعتراف می کنم که نه شریعتی شناسم و نه از عمق رویکردش آگاه. ولی میدانم در فضای سال های دهه چهل و پنجاه، ضدیت با مارکسیسم بین مذهبی ها در اوج بود. شگفت آن که بسیاری از دینداران اندیشمند و ملی گرا و فرقه گرا، برای مقابله با مارکسیسم، مارکسیسم اسلامی را خلق کردند.
🖊 یدالله کریمی پور
از نیمه های شب تا پگاه، دو یا سه بار بیدار شده، وضو می ساختم و به نماز می ایستادم. آخرش هم شفع و وتر. سال ۱۳۵۵ بود و من در خیابان ایرانمهر کوچه مزینان اتاقی را در خانه یکی از وابستگان دکتر علی شریعتی اجاره کرده بودم. با حیاطی بزرگ و حوضی کوچک و کم ژرفا با شیر آب بالای حوض برای شست و شو. با این که هنگام وضو ساختن نیمه شبی، لامپ روشن نمی کردم، گویا زن همسایه مدام پیگیر بود و از این نمازگزاری مستمر شبانه ام ذله. در عین حال برای خانواده موجرانم که شامل دو دختر دم بخت، پسری ۲۲ ساله و تنومند همانند پدر و مخصوصا همسرش، جوانکی مقدس پنداشته می شدم. جمعه روزی که به دلیل سرماخوردگی نتوانستم مطابق معمول با بچه های انجمن اسلامی دانشگاه خوارزمی (تربیت معلم پیشین) به کوهپیمایی هفتگی بروم، حوالی ظهر در اتاقم را زدند. زن صاب خونه تو یه کاسه سفالین آش رشته آورده بود. با تشکر فراوان ازش گرفتم. پاسخم را داد و همان دم در با لهجه شیرین خراسانی گفت: آقا کریم پور یه حرفی بهت بگم ناراحت نمیشی؟ گفتم نه خانم خوشحال هم میشم. اگه شبا مزاحمتون هستم دیگه نمیام بیرون. گفت: خدا شاهده نه؛ اصلا. شما مرد خدایید. ما هم خودمون مثل همه سبزواری ها و مزینانی ها هم نماز خون و روزه گیر و اهل روضه و نذر و نیازیم. ولی میخواستم بگم تو جوونی، باید جوونی کنی. دنیا محل گذره. زود و تند و تند می گذره و بر هم نمیگرده. نماز شب رو بزار برا پیری. همین علی آقا فامیل ما که شما کتاباش رو پخش میکنی( دکتر شریعتی) ۳ شبانه روز اومد اینجا پیش ما. این همه کتاب نوشته و مثل باباش اهل وعظه. ولی به امام رضا(ع) قسم تو این سه روز رو به قبله یه رکعت هم واینساد نماز بخونه.
اصلا و به هیچ روی حرفاش رو باور نکردم. من شیفته دکتر و کتاب ها و سخنرانی هاش بودم. اتاقم پر بود از حسین وارث ادم، شهادت، آری این چنین بود برادر، اسلام شناسی مشهد، اسلام شناسی و...؛ سهل است که مبلغ ایده هایش بودم. چندی بعد، از اون خونه پاشدم و رفتم مستاجر برادر زن صاب خونه انتهای سلیمانیه نزدیک قبرستون ارمنی ها. او و زنش که آن ها هم مزینانی بودند، دکتر رو می شناختن و همون حرفا رو در باره اش میزدند. ولی بازهم باورم نشد و نمی خواستم قبول کنم.
تا این که در میانه های دهه ۶۰ ، درس کوچ نشینی در مقطع فوق لیسانس را با استاد محمد حسین پاپلی یزدی داشتم. گرانمایه ای کم مانند و دلسوز. طی گردش علمی در خراسان، از جمله خواف (سلامی و کلات و... ) به دلیلی که در خاطرم نمانده، در باره دکتر شریعتی بحثی پیش آمد. از هر دری سخنی در باره ایشان رفت. از جمله من حرفای وابستگان موجر سال های ۵۵ و ۵۶ را به ایشان منتقل کردم با این عنوان که حتی فامیلش هم او و مقام و جایگاهش را نشناختند و او را تارک الصلاة می خواندند. استاد پاپلی گفت: اتفاقا همه حرفشان درست و راست بوده و کمترین دروغی نگفته اند. سپس خاطراتی متعددی از گردش های مشترک علمی دانشجویی با ایشان تعریف کرد. از جمله گردش علمی مشترک به نیشابور، سبزوار، مزینان و نیز گردش سال ۱۳۴۷ به فردوس و دشت بیاض برای کمک به زلزله زدگان. استاد پاپلی عزیز از جمله در باره این سفر گفت: در پایان های این سفر کمک به زلزله زدگان که چند روز (۳ تا ۵ روز) به درازا کشید، دانشجویان که طی این مدت دکتر را در حال نماز ندیده بودند. بالاخره روز آخر از او پرسیدند، دکتر چرا طی این سفر نماز نخواندی؟ و در جماعت ما شرکت نکردی؟ ایشان بیدرنگ پاسخ داد: اشتباه می کنید، من نمازم را اقامه کردم. یادتان هست چند روز پیش دو ساعت بر فراز تپهای نشستم و به کویر خیره بودم؟ پاسخ همگی مثبت بود. گفت: این نمازم بود.
امروز شنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۱، ساعت ۱۳/۳۱ تلفنی از استاد پاپلی برای نقل عمومی این خاطره کسب اجازه شد که با استقبال ایشان همراه بود. البته این یادداشت تنها بازگویی خاطره بود و هرگز قصد تحلیل از کلیت کار دکتر شریعتی نداشتم که در تخصص من نیست. هر چند از اواخر دهه شصت با این پرسش کلنجار می رفتم که چگونه است دکتر علی شریعتی که نویسنده فاطمه فاطمه است، همراه با نزدیکترین بستگانش در اروپا زندگی کرد ولی حتی نتوانست یکی از آن ها را به پوشش مورد نظر مطرح در متونش ترغیب نماید؟ البته اعتراف می کنم که نه شریعتی شناسم و نه از عمق رویکردش آگاه. ولی میدانم در فضای سال های دهه چهل و پنجاه، ضدیت با مارکسیسم بین مذهبی ها در اوج بود. شگفت آن که بسیاری از دینداران اندیشمند و ملی گرا و فرقه گرا، برای مقابله با مارکسیسم، مارکسیسم اسلامی را خلق کردند.
🖊 یدالله کریمی پور
Forwarded from سنت، مالکیت و بازار
در باب اهمیت ذهنیت تاریخی
چرا در کشور ما ابرقدرت شدن نظامی اینقدر اهمیت و مرکزیت یافته است؟ چرا در این کشور که روزگاری شهرهای بزرگ آن گهواره تجارت و تاجران بود بسیار خوار شده است؟ چرا باید دولت در قیمت گذاری ها به طور گسترده دخالت کند؟ به نظر شما، ایجاد ذهنیت تاریخی ایرانیان بعد از مشروطه چقدر می تواند پاسخ کلیدی به این پرسش ها باشد؟ ذهنیت تاریخی آن ذهنیتی است که توسط تاریخ نویسان غالب و روشنفکران آن جامعه به خورد جامعه می رود و در این ذهنیت مشکلات خاصی از میان مشکلات فراوان جامعه برجسته می شود یا حتی آنچه مشکل نیست، مشکل جلوه داده می شود و آنه مشکل است راه حل. از این رو خود واقعیت تاریخی به صرف نمی تواند ذهنیت تاریخی ایجاد کند بلکه تفسیر این واقعیت مهم است که ذهنیت تاریخی ایجاد می کند. حال برگردیم به پرسش هایمان. چرا داشتن قدرت نظامی ایقدر برای کشور ما مهم شده است؟ بنده منکر اهمیت داشتن قدرت نظامی نیستم اما اینکه کشوری براحتی می تواند به بهانه توسل به کسب قدرت نظامی سایر ارکان مهم زندگی مردم را تحت فشار قرار دهد و تا اندازه زیادی مردم را نیز به دادن هزینه های فراوان قانع کند، ریشه در همین ذهنیت تاریخی دارد. این ذهنیت تاریخی با بیش اهمیت دادن به خاطره شکست ایران در برابر روسیه، این خاطره و شکست و تحقیر را همیشه زنده و برجسته می کند و از دل این تصویر سازی عاطفی، مرکزیت داشتن قدرت نظامی برای ایرانیان ان هم به هر قیمتی متولد می شود.جالب تر آنجاست که این ذهنیت بدون توجه به واقعیت تاریخی( چون برای ایجاد ذهنیت واقعیت در درجه دوم اهمیت قرار دارد) ، نبود به اصطلاح دولت مقتدر را علت العلل این شکست می داند و از دل آن تقاضا برای ایجاد دولت مقتدر مرکزی متولد می شود. ادامه دارد...
چرا در کشور ما ابرقدرت شدن نظامی اینقدر اهمیت و مرکزیت یافته است؟ چرا در این کشور که روزگاری شهرهای بزرگ آن گهواره تجارت و تاجران بود بسیار خوار شده است؟ چرا باید دولت در قیمت گذاری ها به طور گسترده دخالت کند؟ به نظر شما، ایجاد ذهنیت تاریخی ایرانیان بعد از مشروطه چقدر می تواند پاسخ کلیدی به این پرسش ها باشد؟ ذهنیت تاریخی آن ذهنیتی است که توسط تاریخ نویسان غالب و روشنفکران آن جامعه به خورد جامعه می رود و در این ذهنیت مشکلات خاصی از میان مشکلات فراوان جامعه برجسته می شود یا حتی آنچه مشکل نیست، مشکل جلوه داده می شود و آنه مشکل است راه حل. از این رو خود واقعیت تاریخی به صرف نمی تواند ذهنیت تاریخی ایجاد کند بلکه تفسیر این واقعیت مهم است که ذهنیت تاریخی ایجاد می کند. حال برگردیم به پرسش هایمان. چرا داشتن قدرت نظامی ایقدر برای کشور ما مهم شده است؟ بنده منکر اهمیت داشتن قدرت نظامی نیستم اما اینکه کشوری براحتی می تواند به بهانه توسل به کسب قدرت نظامی سایر ارکان مهم زندگی مردم را تحت فشار قرار دهد و تا اندازه زیادی مردم را نیز به دادن هزینه های فراوان قانع کند، ریشه در همین ذهنیت تاریخی دارد. این ذهنیت تاریخی با بیش اهمیت دادن به خاطره شکست ایران در برابر روسیه، این خاطره و شکست و تحقیر را همیشه زنده و برجسته می کند و از دل این تصویر سازی عاطفی، مرکزیت داشتن قدرت نظامی برای ایرانیان ان هم به هر قیمتی متولد می شود.جالب تر آنجاست که این ذهنیت بدون توجه به واقعیت تاریخی( چون برای ایجاد ذهنیت واقعیت در درجه دوم اهمیت قرار دارد) ، نبود به اصطلاح دولت مقتدر را علت العلل این شکست می داند و از دل آن تقاضا برای ایجاد دولت مقتدر مرکزی متولد می شود. ادامه دارد...
میرزا رضا کرمانی غلام هشت و چهار یا بابی ازلی؟
در روز ٢١ مرداد سال ۱۲۷۵ شمسی «میرزا رضا کرمانی» به جرم قتل ناصرالدینشاه اعدام شد. ادعا میشود: «میرزا رضا کرمانی وصیت کرده تا این شعر را – که احتمالاً از خودش بوده – بر روی سنگ قبرش بنویسند: محبّ آل محمد غلام هشت و چهار … فدای مردم ایران رضای شاهشکار»
اما آیا واقعاً میرزا رضا شیعه بود و محبّ دوازده امام علیهمالسلام (هشت و چهار) و فدایی مردم ایران؟! و یا آیا میرزا رضا از «پیشگامان نهضت اسلامی» بود؟!
با کشتهشدن ناصرالدینشاه، شهرت بابی بودن قاتل او، بر سر زبانها افتاد. بهنوشتهی ادوارد براون، بسیاری از روزنامههای اروپایی، آشکارا، از بابیبودن کشندهی ناصرالدینشاه سخن میگفتند. این موضوع، موجب شد تا در ناحیههای مختلف مسلماننشین، شیعیان، به بابیان، حمله برند.
بر همین اساس بود که حاج میرزا یحیی دولتآبادی، عضو گروه کُشندگان ناصرالدینشاه، به چارهاندیشی روی آورد، تا پیش از آنکه مشکلی رخ دهد، پیشگیری کند. وی، برای «ضدیت با این سیاست باطل»، از زبان میرزا رضا، شعری ساخت تا «تشیّع او ظاهر شده، از هدف تیر تهمت بابیگری، نجات یابد.» این شعر، بهعنوان وصیت میرزا رضا برای حکشدن روی سنگ قبرش، توسط یکی از دوستان دولتآبادی (حاج محمدعلی تفلیسی) که از «آزادی خواهان» بود، و در مجالس اعیان، رفت و آمد داشت – پخش شد، و به ولایات هم رسید:
محب آل محمّد غلام هشت و چهار فدای مردم ایران رضای شاهشکار
مدتزمانی بعد از کشتهشدن ناصرالدینشاه، بازجویی از میرزا رضا کرمانی آغاز شد. منوچهر [ناشناس – مغز متفکر گروه کشندگان ناصرالدینشاه]، بر آن بود تا از متن بازجویی آگاهی داشته باشد. آن زمان، تعمیر ساعت سفارت بریتانیا، به میرزا علیاکبر ساعتساز (حکیم) [از بابیان ازلی] سپرده شده بود… [که] با سفارت، «مراودهی دائمی» داشت و… «مورد توجه کارکنان سفارتخانه» بود. ازجمله، میرزا عباسقلیخان نواب، و منشی سفارت، «یک علاقهی مخصوصی» به او داشتند. از این روی بود که منوچهر، برای حکیم پیغام فرستاد که اگر بتواند، با کمک ایشان، صورت استنطاق میرزا رضا را تهیه کند.
حکیم، سرانجام، توانست صورت استنطاق میرزا رضا را بهدست آورد… میرزا رضا، در بازجویی خود، از اقامتش در منزل شیخ هادی نجمآبادی سخن گفته، و او را از هممسلکان سید جمالالدین، و از «معتقدین سید»، یاد کرده بود. این موضوع که به گوش شیخ رسید، او را نگران کرد، و به پرسش از منوچهر واداشت. منوچهر، پیغام داد که خیال نمیکند، میرزا رضا، «چیزی بگوید که اسباب زحمت جنابعالی شود.»
منوچهر نگران بود که میرزا رضا، مورد آزار و شکنجه قرار گیرد. او، اعتقاد داشت که «غیر از سفارت انگلیس، هیچ مقامی، بهتر و صالحتر نیست و اگر کسی، مراتب را به استحضار آقای سفیر برساند، حتماً، از نقطهنظر تمدّن و انسانیّت، نخواهد گذاشت»!
بر همین اساس، میرزا علیاکبر ساعتساز (حکیم)، که با سفارت بریتانیا، ارتباط داشت، مأمور شد به آنجا برود. او، پیش از رفتن به سفارت، منوچهر را اطمینان داده، و گفته بود: «ممکن نیست سفارت بگذارد رضا را داغ و درفش نمایند»! نظر او، درست بود. سفارت، به حکیم قول مساعدت داد.
در منابع رسمی حکومت ایران، میرزا رضا کرمانی، گاه با عنوان کسی که پیشتر، بابی بود، یاد شده است. اما آنچه احتمال بابی بودنِ او را بهشکلی جدّی، بهدست میدهد، روش نهاننگارانهی مهدی ملکزاده، در تاریخی است که بر جنبش مشروطیت ایران نگاشته است. پدر ملکزاده (ملکالمتکلمین)، بابی (ازلی) بود. ادبیات ملکزاده، در نگارش آثار تاریخیاش نیز از دلبستگی او به آن اعتقاد حکایت دارد. با این رویکرد است که باید به تحلیل نگاه او به میرزا رضا کرمانی پرداخت.
وی، هنگام بیان هستههای «روشنفکری» پیش از جنبش مشروطیت، زمانیکه به کرمان رسیده، بهشکلی خاص، سخن گفته است. در نگاه او، چگونگیِ ورود «افکار نوین»، «فلسفهی آزادیخواهی»، و «آن آیین نو» به کرمان، بهروشنی معلوم نبود. اما، در زمان ناصرالدینشاه، «مجمعی از آزادیخواهان، در کرمان تشکیل مییافت» که «در راه انتشار افکار نوین» کوشش میکرد.
اعضای این انجمن عبارت بودند از: میرزا آقاخان کرمانی، شیخ مهدی بحرالعلوم، شیخ احمد روحی، میرزا احمد کرمانی، افضلالملک، حاجی سیّد جواد و میرزا رضا کرمانی. اعتقاد بابی (ازلی) تمام این کسان، جز میرزا رضا کرمانی، در بخشهای مختلف این پژوهش به بحث گذاشته شده است. با این وجود، آیا میتوان پذیرفت که در اوج خفقان ضد بابی ناصرالدینشاهی، انجمنی در ترویج «افکار نوین» و «آن آیین نو» بکوشد و تمام اعضایش، بابی باشند جز میرزا رضا؟! و اینکه ملکزاده، به رمز سخن گفته و نخواسته از همکیشان خویش، آشکارا یاد کند، خود، دلیلی است محکم که او، این کسان را بهواقع، بابی میدانسته است.
در روز ٢١ مرداد سال ۱۲۷۵ شمسی «میرزا رضا کرمانی» به جرم قتل ناصرالدینشاه اعدام شد. ادعا میشود: «میرزا رضا کرمانی وصیت کرده تا این شعر را – که احتمالاً از خودش بوده – بر روی سنگ قبرش بنویسند: محبّ آل محمد غلام هشت و چهار … فدای مردم ایران رضای شاهشکار»
اما آیا واقعاً میرزا رضا شیعه بود و محبّ دوازده امام علیهمالسلام (هشت و چهار) و فدایی مردم ایران؟! و یا آیا میرزا رضا از «پیشگامان نهضت اسلامی» بود؟!
با کشتهشدن ناصرالدینشاه، شهرت بابی بودن قاتل او، بر سر زبانها افتاد. بهنوشتهی ادوارد براون، بسیاری از روزنامههای اروپایی، آشکارا، از بابیبودن کشندهی ناصرالدینشاه سخن میگفتند. این موضوع، موجب شد تا در ناحیههای مختلف مسلماننشین، شیعیان، به بابیان، حمله برند.
بر همین اساس بود که حاج میرزا یحیی دولتآبادی، عضو گروه کُشندگان ناصرالدینشاه، به چارهاندیشی روی آورد، تا پیش از آنکه مشکلی رخ دهد، پیشگیری کند. وی، برای «ضدیت با این سیاست باطل»، از زبان میرزا رضا، شعری ساخت تا «تشیّع او ظاهر شده، از هدف تیر تهمت بابیگری، نجات یابد.» این شعر، بهعنوان وصیت میرزا رضا برای حکشدن روی سنگ قبرش، توسط یکی از دوستان دولتآبادی (حاج محمدعلی تفلیسی) که از «آزادی خواهان» بود، و در مجالس اعیان، رفت و آمد داشت – پخش شد، و به ولایات هم رسید:
محب آل محمّد غلام هشت و چهار فدای مردم ایران رضای شاهشکار
مدتزمانی بعد از کشتهشدن ناصرالدینشاه، بازجویی از میرزا رضا کرمانی آغاز شد. منوچهر [ناشناس – مغز متفکر گروه کشندگان ناصرالدینشاه]، بر آن بود تا از متن بازجویی آگاهی داشته باشد. آن زمان، تعمیر ساعت سفارت بریتانیا، به میرزا علیاکبر ساعتساز (حکیم) [از بابیان ازلی] سپرده شده بود… [که] با سفارت، «مراودهی دائمی» داشت و… «مورد توجه کارکنان سفارتخانه» بود. ازجمله، میرزا عباسقلیخان نواب، و منشی سفارت، «یک علاقهی مخصوصی» به او داشتند. از این روی بود که منوچهر، برای حکیم پیغام فرستاد که اگر بتواند، با کمک ایشان، صورت استنطاق میرزا رضا را تهیه کند.
حکیم، سرانجام، توانست صورت استنطاق میرزا رضا را بهدست آورد… میرزا رضا، در بازجویی خود، از اقامتش در منزل شیخ هادی نجمآبادی سخن گفته، و او را از هممسلکان سید جمالالدین، و از «معتقدین سید»، یاد کرده بود. این موضوع که به گوش شیخ رسید، او را نگران کرد، و به پرسش از منوچهر واداشت. منوچهر، پیغام داد که خیال نمیکند، میرزا رضا، «چیزی بگوید که اسباب زحمت جنابعالی شود.»
منوچهر نگران بود که میرزا رضا، مورد آزار و شکنجه قرار گیرد. او، اعتقاد داشت که «غیر از سفارت انگلیس، هیچ مقامی، بهتر و صالحتر نیست و اگر کسی، مراتب را به استحضار آقای سفیر برساند، حتماً، از نقطهنظر تمدّن و انسانیّت، نخواهد گذاشت»!
بر همین اساس، میرزا علیاکبر ساعتساز (حکیم)، که با سفارت بریتانیا، ارتباط داشت، مأمور شد به آنجا برود. او، پیش از رفتن به سفارت، منوچهر را اطمینان داده، و گفته بود: «ممکن نیست سفارت بگذارد رضا را داغ و درفش نمایند»! نظر او، درست بود. سفارت، به حکیم قول مساعدت داد.
در منابع رسمی حکومت ایران، میرزا رضا کرمانی، گاه با عنوان کسی که پیشتر، بابی بود، یاد شده است. اما آنچه احتمال بابی بودنِ او را بهشکلی جدّی، بهدست میدهد، روش نهاننگارانهی مهدی ملکزاده، در تاریخی است که بر جنبش مشروطیت ایران نگاشته است. پدر ملکزاده (ملکالمتکلمین)، بابی (ازلی) بود. ادبیات ملکزاده، در نگارش آثار تاریخیاش نیز از دلبستگی او به آن اعتقاد حکایت دارد. با این رویکرد است که باید به تحلیل نگاه او به میرزا رضا کرمانی پرداخت.
وی، هنگام بیان هستههای «روشنفکری» پیش از جنبش مشروطیت، زمانیکه به کرمان رسیده، بهشکلی خاص، سخن گفته است. در نگاه او، چگونگیِ ورود «افکار نوین»، «فلسفهی آزادیخواهی»، و «آن آیین نو» به کرمان، بهروشنی معلوم نبود. اما، در زمان ناصرالدینشاه، «مجمعی از آزادیخواهان، در کرمان تشکیل مییافت» که «در راه انتشار افکار نوین» کوشش میکرد.
اعضای این انجمن عبارت بودند از: میرزا آقاخان کرمانی، شیخ مهدی بحرالعلوم، شیخ احمد روحی، میرزا احمد کرمانی، افضلالملک، حاجی سیّد جواد و میرزا رضا کرمانی. اعتقاد بابی (ازلی) تمام این کسان، جز میرزا رضا کرمانی، در بخشهای مختلف این پژوهش به بحث گذاشته شده است. با این وجود، آیا میتوان پذیرفت که در اوج خفقان ضد بابی ناصرالدینشاهی، انجمنی در ترویج «افکار نوین» و «آن آیین نو» بکوشد و تمام اعضایش، بابی باشند جز میرزا رضا؟! و اینکه ملکزاده، به رمز سخن گفته و نخواسته از همکیشان خویش، آشکارا یاد کند، خود، دلیلی است محکم که او، این کسان را بهواقع، بابی میدانسته است.
در این میان، میرزا ملکمخان از راهنمایان سیاسی فعالان بابی که صبح ازل، او را رجعت عیسای مسیح خوانده بود – در سالهای پس از کشتهشدن ناصرالدینشاه، به یکی از اروپاییان گفت که قاتل شاه ایران، از بابیان بود.
گذشته از این، بررسی صورت اصلی استنطاق میرزا رضا کرمانی نیز گویای همین واقعیت است. براساس متن اصلی این استنطاق که نخستینبار توسط یکی از محققان، به آگاهی عمومی رسیده، وقتی بازجویان، از میرزا رضا، دربارهی ارتباط شیخ هادی نجمآبادی و سید جمالالدین پرسیدند، پاسخ او چنین بود:
چه عرض کنم؟ درست نمیدانم ارسال و مرسولی دارد. اما، از معتقدین سیّد است، و او را مرد بزرگی میداند. هرکس که اندک بصیرتی داشته باشد، میداند که سیّد، دخلی به مردم این روزگار ندارد! حقایق اشیاء، جمیعاً، پیش سیّد مکشوف است! تمام فیلسوفها و حکمای بزرگ فرنگ، و همهی روی زمین، در خدمت سیّد، گردنشان کج است! و هیچیک از دانشمندان روزگار، قابل نوکری و شاگردی سیّد نیست! واضح است حاجی شیخ هادی هم شعور دارد و مثل بعضی از آخوندهای بیشعور نیست که آثار و علامات جعلی و ممتنعالقبول که برای صاحبالزمان درست کردهاند، بیجهت انتظار ظهور میکشند! هرکس که به این آثار و علامات پیدا شد، صاحب زمان خودش است!
این سخن، گویای آن است که در نگاه میرزا رضا کرمانی، شیخ هادی نجمآبادی و سید جمالالدین اسدآبادی(افغانی)، منتظر ظهور امام دوازدهم شیعیان نبودند. بنابراین، میرزا رضا را مانند شیخ، یک بابی باید دانست، و بر درستی گزارشهای رسمی دولت ایران، رویکرد نهاننویسانهی ملکزاده، و نیز سخن میرزا ملکمخان، باید یقین کرد.
آنچه در این میان مهم مینماید، حذف عبارات پایانی گفتار میرزا رضا کرمانی، در روزنامه صور اسرافیل است که از سوی همان محقق، مورد اشاره قرار گرفته است. جای این عبارات، در روزنامهی صور اسرافیل، سفید گذاشته شده است!
صورت استنطاق میرزا رضا کرمانی، با تلاش فعالان بابی چون میرزا علیاکبر ساعتساز (حکیم)، قاضی قزوینی، و نیز با کمک سفارت بریتانیا، بهدست آمد، و سرانجام بهدست مشروطهخواهان بابی، و ازجمله، میرزا جهانگیرخان شیرازی (مدیر صور اسرافیل) رسید. وی، صورت این بازجویی را برای نخستینبار، در جریدهی خود، در اختیار همگان قرار داد، اما، این بخش را که بر بابیبودن استاد فقید و متهم به بابیگریاش، شیخ هادی نجمآبادی و نیز میرزا رضا کرمانی، مُهر تأیید میگذاشت، حذف کرد!
همچنین، باید دانست که بر پایهی برخی گزارشها، میرزا رضا، در مسیر حرکت از اسلامبول به ایران، در بادکوبه، با یکی از بابیان برجسته دیدار داشت و حتی در نامهای برای یکی دیگر از بابیان فعال آنجا، «تقریباً، مرگ شاه را پیشگویی کرده»، و نوشته بود: «بهزودی، روزگار بهتری خواهد رسید که «م. ک.»، چنین امر فرموده است!» (این احتمال جدّی است که «م. ک.»، همان میرزا آقاخان کرمانی باشد.)
در میان تاریخنگاران معاصر، ابراهیم صفائی، میرزا رضا را «ازلی» خوانده و نوشته: «بابیان و ازلیان، قصد انتقامجویی از ناصرالدینشاه را داشتند».
از روضهخوانها، یکی، آقا سید جمال [واعظ اصفهانی] نام داشت؛ و یکی، حاجی میرزا نصرالله [ملکالمتکلمین]. هردو، از اهل اصفهان، و هردو، از معتقدین به یحیی. با پسرهای حاجی میرزا هادی دولتآبادی [یعنی حاج میرزا یحیی و حاج میرزا علیمحمد] همدست شده، و در عقب مرام و اعتقاد مذهبی … خیال کردند که اگر سلطان کشته شود، سلطنت به ازل می رسد. [لذا]، تیر به ناصرالدینشاه زدند.
زمانیکه خبر کُشتهشدن ناصرالدینشاه پخش شد، گروهی از پیروان صبح ازل – که برای دیدار او به قبرس رفته بودند – جشنی گرفته، و او را نیز به آن میهمانی دعوت کردند. در آن جمع بود که صبح ازل، «لوح ضیافت» را به زبان عربی نگاشت.
صبح ازل، در لوح ضیافت، از انتشار خبر کشتهشدن «عدوّ الله» (دشمن خداوند، یعنی ناصرالدینشاه)، سخن گفته، و به ظلمهای او و پدرش (محمدشاه)، در زندانی کردن «نقطه» (باب)، اشاره کرده است. او، کسی را که در «ظاهر الامر» به کارهای «عدوّ الله» میرسید، زندانیکنندهی باب دانسته، و او را «ظالم عنید»، خوانده است. روشن است که این شخص، میرزا تقیخان امیرکبیر (صدراعظم آن زمان ناصرالدینشاه) بود، که نقش اصلی را در سرکوب بابیان، زندانی کردن چندسالهی باب، و سرانجام کُشتن او داشت.
اصل لوح ضیافت– که به خط صبح ازل است – در مجموعهای از اسناد، به شمارهی ۱۰۷۷۲، در کتابخانهی مرکزی دانشگاه تهران نگهداری میشود. دربارهی آن، نوشته شده: «لوح ضیافت، در هنگام نشر خبر قتل ناصرالدینشاه در سنهی ۱۳۱۳. لوحی از آثار حضرت ثمره، صبح ازل، به خط خودشان، در جلسهی مهمانی که بعد از نشر خبر کشتهشدن ناصرالدینشاه در سنهی ۱۳۱۳ قمری، نوشته شده.» برپایی آن میهمانی توسط پیروان صبح ازل، و دعوت او به آن مجلس، در متن لوح ضیافت امده است.
گذشته از این، بررسی صورت اصلی استنطاق میرزا رضا کرمانی نیز گویای همین واقعیت است. براساس متن اصلی این استنطاق که نخستینبار توسط یکی از محققان، به آگاهی عمومی رسیده، وقتی بازجویان، از میرزا رضا، دربارهی ارتباط شیخ هادی نجمآبادی و سید جمالالدین پرسیدند، پاسخ او چنین بود:
چه عرض کنم؟ درست نمیدانم ارسال و مرسولی دارد. اما، از معتقدین سیّد است، و او را مرد بزرگی میداند. هرکس که اندک بصیرتی داشته باشد، میداند که سیّد، دخلی به مردم این روزگار ندارد! حقایق اشیاء، جمیعاً، پیش سیّد مکشوف است! تمام فیلسوفها و حکمای بزرگ فرنگ، و همهی روی زمین، در خدمت سیّد، گردنشان کج است! و هیچیک از دانشمندان روزگار، قابل نوکری و شاگردی سیّد نیست! واضح است حاجی شیخ هادی هم شعور دارد و مثل بعضی از آخوندهای بیشعور نیست که آثار و علامات جعلی و ممتنعالقبول که برای صاحبالزمان درست کردهاند، بیجهت انتظار ظهور میکشند! هرکس که به این آثار و علامات پیدا شد، صاحب زمان خودش است!
این سخن، گویای آن است که در نگاه میرزا رضا کرمانی، شیخ هادی نجمآبادی و سید جمالالدین اسدآبادی(افغانی)، منتظر ظهور امام دوازدهم شیعیان نبودند. بنابراین، میرزا رضا را مانند شیخ، یک بابی باید دانست، و بر درستی گزارشهای رسمی دولت ایران، رویکرد نهاننویسانهی ملکزاده، و نیز سخن میرزا ملکمخان، باید یقین کرد.
آنچه در این میان مهم مینماید، حذف عبارات پایانی گفتار میرزا رضا کرمانی، در روزنامه صور اسرافیل است که از سوی همان محقق، مورد اشاره قرار گرفته است. جای این عبارات، در روزنامهی صور اسرافیل، سفید گذاشته شده است!
صورت استنطاق میرزا رضا کرمانی، با تلاش فعالان بابی چون میرزا علیاکبر ساعتساز (حکیم)، قاضی قزوینی، و نیز با کمک سفارت بریتانیا، بهدست آمد، و سرانجام بهدست مشروطهخواهان بابی، و ازجمله، میرزا جهانگیرخان شیرازی (مدیر صور اسرافیل) رسید. وی، صورت این بازجویی را برای نخستینبار، در جریدهی خود، در اختیار همگان قرار داد، اما، این بخش را که بر بابیبودن استاد فقید و متهم به بابیگریاش، شیخ هادی نجمآبادی و نیز میرزا رضا کرمانی، مُهر تأیید میگذاشت، حذف کرد!
همچنین، باید دانست که بر پایهی برخی گزارشها، میرزا رضا، در مسیر حرکت از اسلامبول به ایران، در بادکوبه، با یکی از بابیان برجسته دیدار داشت و حتی در نامهای برای یکی دیگر از بابیان فعال آنجا، «تقریباً، مرگ شاه را پیشگویی کرده»، و نوشته بود: «بهزودی، روزگار بهتری خواهد رسید که «م. ک.»، چنین امر فرموده است!» (این احتمال جدّی است که «م. ک.»، همان میرزا آقاخان کرمانی باشد.)
در میان تاریخنگاران معاصر، ابراهیم صفائی، میرزا رضا را «ازلی» خوانده و نوشته: «بابیان و ازلیان، قصد انتقامجویی از ناصرالدینشاه را داشتند».
از روضهخوانها، یکی، آقا سید جمال [واعظ اصفهانی] نام داشت؛ و یکی، حاجی میرزا نصرالله [ملکالمتکلمین]. هردو، از اهل اصفهان، و هردو، از معتقدین به یحیی. با پسرهای حاجی میرزا هادی دولتآبادی [یعنی حاج میرزا یحیی و حاج میرزا علیمحمد] همدست شده، و در عقب مرام و اعتقاد مذهبی … خیال کردند که اگر سلطان کشته شود، سلطنت به ازل می رسد. [لذا]، تیر به ناصرالدینشاه زدند.
زمانیکه خبر کُشتهشدن ناصرالدینشاه پخش شد، گروهی از پیروان صبح ازل – که برای دیدار او به قبرس رفته بودند – جشنی گرفته، و او را نیز به آن میهمانی دعوت کردند. در آن جمع بود که صبح ازل، «لوح ضیافت» را به زبان عربی نگاشت.
صبح ازل، در لوح ضیافت، از انتشار خبر کشتهشدن «عدوّ الله» (دشمن خداوند، یعنی ناصرالدینشاه)، سخن گفته، و به ظلمهای او و پدرش (محمدشاه)، در زندانی کردن «نقطه» (باب)، اشاره کرده است. او، کسی را که در «ظاهر الامر» به کارهای «عدوّ الله» میرسید، زندانیکنندهی باب دانسته، و او را «ظالم عنید»، خوانده است. روشن است که این شخص، میرزا تقیخان امیرکبیر (صدراعظم آن زمان ناصرالدینشاه) بود، که نقش اصلی را در سرکوب بابیان، زندانی کردن چندسالهی باب، و سرانجام کُشتن او داشت.
اصل لوح ضیافت– که به خط صبح ازل است – در مجموعهای از اسناد، به شمارهی ۱۰۷۷۲، در کتابخانهی مرکزی دانشگاه تهران نگهداری میشود. دربارهی آن، نوشته شده: «لوح ضیافت، در هنگام نشر خبر قتل ناصرالدینشاه در سنهی ۱۳۱۳. لوحی از آثار حضرت ثمره، صبح ازل، به خط خودشان، در جلسهی مهمانی که بعد از نشر خبر کشتهشدن ناصرالدینشاه در سنهی ۱۳۱۳ قمری، نوشته شده.» برپایی آن میهمانی توسط پیروان صبح ازل، و دعوت او به آن مجلس، در متن لوح ضیافت امده است.
بابیان، بر آن بودند که با کشته شدن ناصرالدینشاه، زوال سلطنت قاجار (رجعت بنیامیه)، خواهید رسید، و پادشاهی بابی آغاز خواهد شد! برای اطلاع نک: مقدمهی کتاب تاریخ مکتوم، بخشهای «جامعهی آرمانی بابیان»، و «لایههای زیرین تکاپوهای فعالان بایی (ازلی) در دورهی قاجار»، صص ۲۴ تا ۴۴. سیدمقداد نبوی رضوی، تاریخ مکتوم، نگاهی به تلاشهای سیاسی فعالان ازلی در مخالفت با حکومت قاجار و تدارک انقلاب مشروطه، نشر شیرازه، چاپ سوم ۱۳۹۸، صص ۱۶۵-۱۸۰
امینالسلطان، در اعلانی که یک هفته پس از قتل ناصرالدینشاه صادر کرد، آورده: «قاتل، میرزا رضا کرمانی است. اول، بابی بود. بعد از آنکه جمالالدینِ معروف، به تهران آمد، نزد او، مستخدم شد. مذهب دهری و سوسیالیست دارد.» (ابراهیم صفایی، نهضت مشروطه ایران بر پایهی اسناد وزارت امور خارجه، ص۷).
ادوارد براون – که با صبح ازل و برخی پیروانش، دوستی نزدیک داشت – میرزا جهانگیرخان را ازلی دانسته است. جالب اینجاست که او، در آن گفتار، از بابیبودن ملکالمتکلمین و میرزا جهانگیرخان، چون کشته شده بودند، سخن گفته و نوشته که دیگر ازلیان را، چون زنده هستند، معرفی نمیکند! (Edward G. Browne, Materials for the Study of the Babi Religion, p. 221) آدمیت نیز میرزا جهانگیرخان را در زمرهی ازلیان یاد کرده است. (فریدون آدمیت، اندیشههای میرزا آقاخان کرمانی، ص۲۲۲) عباس افندی (عبدالبهاء)، نیز بر اعتقاد ازلی او طعن زده است. (عباس افندی (عبدالبهاء)، مجمویهی الواح تذهیب شده (به خط علیاکبر میلانی)، ص۲۲۹).
امینالسلطان، در اعلانی که یک هفته پس از قتل ناصرالدینشاه صادر کرد، آورده: «قاتل، میرزا رضا کرمانی است. اول، بابی بود. بعد از آنکه جمالالدینِ معروف، به تهران آمد، نزد او، مستخدم شد. مذهب دهری و سوسیالیست دارد.» (ابراهیم صفایی، نهضت مشروطه ایران بر پایهی اسناد وزارت امور خارجه، ص۷).
ادوارد براون – که با صبح ازل و برخی پیروانش، دوستی نزدیک داشت – میرزا جهانگیرخان را ازلی دانسته است. جالب اینجاست که او، در آن گفتار، از بابیبودن ملکالمتکلمین و میرزا جهانگیرخان، چون کشته شده بودند، سخن گفته و نوشته که دیگر ازلیان را، چون زنده هستند، معرفی نمیکند! (Edward G. Browne, Materials for the Study of the Babi Religion, p. 221) آدمیت نیز میرزا جهانگیرخان را در زمرهی ازلیان یاد کرده است. (فریدون آدمیت، اندیشههای میرزا آقاخان کرمانی، ص۲۲۲) عباس افندی (عبدالبهاء)، نیز بر اعتقاد ازلی او طعن زده است. (عباس افندی (عبدالبهاء)، مجمویهی الواح تذهیب شده (به خط علیاکبر میلانی)، ص۲۲۹).
🪓سروش سهرابی
تبار حزب توده ایران را باید از یک سو در انقلاب ِمشروطه و از سوی دیگر در اوج گیری جنبشهای انقلابی ایران در دوران پس از انقلاب اکتبر 1917 جستجو کرد. حزب کمونیست ایران وارث مستقیم تجربه، آگاهی و دستاوردهای دو انقلاب مشروطه در ایران و انقلاب اکتبر در روسیه شد.
[و هر دو متاثر از انقلابِ به صغارت کشاننده فرانسه]
تبار حزب توده ایران را باید از یک سو در انقلاب ِمشروطه و از سوی دیگر در اوج گیری جنبشهای انقلابی ایران در دوران پس از انقلاب اکتبر 1917 جستجو کرد. حزب کمونیست ایران وارث مستقیم تجربه، آگاهی و دستاوردهای دو انقلاب مشروطه در ایران و انقلاب اکتبر در روسیه شد.
[و هر دو متاثر از انقلابِ به صغارت کشاننده فرانسه]
مروان بن محمد چون خلافت را به دست گرفت، به دنبال مردی فرستاد تا او را به ولایتی بگمارد. چون آمد، پینه بر پیشانی او دید. گفت:
اگر این پینه از عبادت خداست، شایسته نیست تو را از عبادت بازداریم! و اگر از ریا باشد جایز نیست که تو را به کاری بگماریم.
📖 محاضرات الأدباء/ راغب اصفهانی
اگر این پینه از عبادت خداست، شایسته نیست تو را از عبادت بازداریم! و اگر از ریا باشد جایز نیست که تو را به کاری بگماریم.
📖 محاضرات الأدباء/ راغب اصفهانی
Forwarded from جناب گاو
یادتان است این متن را در مورد حقوق زیستی و حقآبه؟
محمد قادری در توییتی گفته:
روزگاری دهات ما (حاشیه کویر لوت) نخلستانش حدود ۵۰۰ هکتار بود، و وجببهوجبش درختی قد کشیده بود و از زیر این درختهای خرما یک نهر آب (۲۰ لیتر بر ثانیه) ۲۴ ساعت جاری بود.
حالا در کمتر از ۱۵ سال کار به جایی رسیده که ۵۰ درصد نخلستان (میراث هزار ساله) خشک شده و بقیه رو هم با دبه آب میدهیم. ابداً فکر نکنید خشکسالی این کار را کرده! خشکسالی کمترین تاثیری نداشته، بلکه این زور اقتصاد دولتی و شرکتهای دولت است که آمدهاند بالای چشمه روستا چاه عمیق زدهاند و ۳۰ سال است آب مردم روستا را غصب کردهاند تا وسط کویر لوت با آن زغالسنگ بشورند!!
@jenabegav
محمد قادری در توییتی گفته:
روزگاری دهات ما (حاشیه کویر لوت) نخلستانش حدود ۵۰۰ هکتار بود، و وجببهوجبش درختی قد کشیده بود و از زیر این درختهای خرما یک نهر آب (۲۰ لیتر بر ثانیه) ۲۴ ساعت جاری بود.
حالا در کمتر از ۱۵ سال کار به جایی رسیده که ۵۰ درصد نخلستان (میراث هزار ساله) خشک شده و بقیه رو هم با دبه آب میدهیم. ابداً فکر نکنید خشکسالی این کار را کرده! خشکسالی کمترین تاثیری نداشته، بلکه این زور اقتصاد دولتی و شرکتهای دولت است که آمدهاند بالای چشمه روستا چاه عمیق زدهاند و ۳۰ سال است آب مردم روستا را غصب کردهاند تا وسط کویر لوت با آن زغالسنگ بشورند!!
@jenabegav