00:13
31 subscribers
63 photos
13 videos
1 file
29 links
نویسنده و ترانه سرا | عکاس و مستند ساز | کافه گَرد | فعال حقوق حیوانات
.
آثار چاپ شده
زمین بی خدا
طهران 1939
پستچی همیشه نامه ی عاشقانه نمی آورد

ID Inst : Farshsd.Beirami
Download Telegram
سکوت دو نسل
و شکست نسلی دیگر
.
و زندگی آبستن درد های پنهانیست
وقتی که مرگ پشت در اتاقت در می زند
.
تق تق تق و تق

خورشید کز میکند در میان بازوان خسته ات
و تو برایش چای دم میکند
نلبکی می آوری
اما دهانش را با نخ لباست می دوزد
بغضش را در استکان حل می کند
و با نردبانی به آن سوی زمین می رود
و تاریکی سهم اتاق تو ...
.
مرگ در انتهای اتاقت به تو فکر میکند
و روح القدوس زیر نور چراغ مطالعه ات به معراج می رود
.
دمی بیش از پایان
زمانی که انسانیت به صلابه ی ذهن متروکت کشیده می شود
و پروانه ها بی اختیار خود را به چراغ ماشینت می زنند
به امید نوری برای فرار
از گمراهی شب ...
.
همین دیروز بود که مرد را در انتهای کوچه تیر باران کردند
او خورشید را زنی زیبا وصف کرده بود
که هرشب هم خوابه مردان شهر میشد
.
همین دیروز بود که مرد را در انتهای کوچه تیر باران کردند
او خدا را هم کاسه ی شب هایش گفته بود
و ماه را زنی بیمار
.
همین دیروز بود
که خورشید از حیاط خانه ات رخت هایش را جمع کرد
و به مهمانی ماه رفت
.
همین دیروز
خدا به جرم حرف هایش
جلوی دوربین خبر 20:30 اعتراف و شکنجه های عیسی مسیح را درک کرد
.
همین دیروز بود
که مریم اعتراف به خوابیدن با خدایان کرد
و در میدان شهر
سنگ باران شد
.
#فرشاد_بیرامی
پستچی همیشه نامه ی عاشقانه نمی آورد
@legacy1939
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
خوانش شعر (پابریده) در مراسم رونمایی کتاب ِ بامداد اردیبهشت

#فرشاد_بیرامی
@legacy1939
پستچی همیشه نامه ی عاشقانه نمی آورد
Neda SaatchiFard
برای این درد که فراموش نشد
و در روزنامه های سرخ ِ انقلاب به چاپ رسید

به قلم فرشاد بیرامی و با صدای دلنشین ندا ساعتچی فرد

@legacy1939
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
به وسعت ِ یک عشق

je'taime
Larafabian 🖤

@legacy1939
گيلاس هاى مشروب را كه از روى ميز برميدارم،متوجه نگاه هاى سير نشده شان ميشوم،حتى به منى كه با آن كت و دامن،پوشيده ترين لباس اين زيرزمين را به تن دارم،
انگار كه هرقدر هم آزادى باشد،
چشم اين جماعت به دنبال مخفى تر هاست،
اين زندگىِ هر روز من است،
سرو كردن مشروب،
جارو كشيدنِ سالن ها،
شستن ملافه هاى خيس از شهوت،
و انعام گرفتن از آن ها كه هيزتر نگاه ميكنند،
اينجا فاحشه خانه اى در انتهاى كوچه ى شصت نهم است،
پناهگاه كثيفى براى تمام آن ها كه در اين شهر از چيزى ناراضى اند،
از اوضاع مملكت،
بيمارى ها
و يا همسرهاشان
بعضى هاشان حريض ترند،
انگار كه چون تراول هاى بيشترى دارند
حقِ زجر و كشتنِ يكى از اين زنان همخواب را دارند،
سياست مدار و تاجرها بيشتر،
اگر هركدامشان را بيرون از اين مكان ميديدم
باور نميكردم كه با آن كيف سامسونت و كراوات و لبخند مليح نوعى بيماري رواني در آن ها رخنه كرده است
كارگر ها اما
در سكس هم قناعت ميكنند
مثل سيگارى عاريه
كه آرام دود ميشود
به آن ها سرويس كمتري ميدهند اما از دخترها شنيدم
كه نوعي لطافت عاشقانه در رفتارشان وجود دارد
انگار كه هيچوقت در زندگي فرصت عشق ورزيدن نداشتند
اين را از ناله هاى سرخوش دخترها در مقابل جيغ هاى روى تخت سياست هم ميشود فهميد
زن ها هم غرق در لذتِ فراموشى هستند اما همه شان در نهايى ترين انگيزه ى اين همخوابگى و دخول درد،فرار كردن ديده ميشود
فرار كردن از درد هاي بيشتر
فرار كردن از خود
و زندگى
من انسان مذهبى اى نيستم اما اينجا خنثى ترين عضو اين جماعتِ روى شيبِ منفى ام
جماعتى كه براى يك اسكناس بيشتر
شديدتر جيغ ميزند
و براى يك ربع فرار از زندگىِ واقعى
شديدتر ضربه ...

و دختری از چهل متری دنیا

@legacy1939
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
ای وای وای بر ما ...

#حامد_نیک_پی
واقعا چرا انقدر خوبی لعنتی؟
@legacy1939
مقصدی وجود نداشت ، تمام جهان مبدا کفش هایی خسته از رفتن بود
رفتن به انتهای هیچ و گم شدن در میان ِ انبوده نبودن ها در میان مردمانی که نبودند و کفش هایشان بر روی خاک ، جا مانده بود
کفش هایی که ریشه در عمق خاطره ها ، خاطره ها را نابود می کردند
مقصدی وجود نداشت و مرد ، گم شدن را بهانه کرده بود و می رفت ... در عمق ِ چند سالگی اش با شقیقه ی سفید و چشم هایی خیره مانده به پشت ِ سر
آرام زمزمه میکرد تمام ناگفته هایش را و مکانش را از جایی به جایی دیگر انتقال میداد
از مقصدی به مقصد ِ دیگر
خانه دیگر یک پناهگاه ِ امن برای مردی که کوله بارش را بسته بود ، "نبود"
و میگذشت از تمام گذشته هایش ، دیروز هایش و تمام فردا هایی که قول ِساختن داده بود و خراب می کرد تمام خراب شده ها را
با فکری بیهوده از فلسفه ی هستی که به نیستی دچار شده بود و هی زمزمه های مرگ از چشم هایش می ریخت
مقصد وجود نداشت و قطب نما تنها وسیله ای برای گم شدن بود و هی میرفت به دور دست ها و پرنده می شد
پرواز بلد نبود ، در آسمان دست و پا می زد با کله به تنِ خاک ، فرود می آمد و ماهی وار بر روی خاک شنا می کرد برای رد شدن از گذشته و دیروز هایش
کفش هایش جا مانده بود و یا شاید اصلا خسته از رفتن در گوشه ای از یک مسافرخانه ای متروک "کز" کرده بود و در فکر آینده ، گذشته اش را تبر میزد
"به مانند همان درختی که از ساقه اش می ترسید و آخر ترسش جانش گرفت"
ریشه در خاک نداشت و بر روی خاک می خزید و میلولید به مانند کرمی که بعد مرگ راهی برای شروع ِ دوباره بود با گونه ای خیس از خون و سینه ای عاری از درد
مقصد وجود نداشت و فانوسی برای پیدا کردنش
و او می رفت بی ترس ِ گم شدن
و گم می شد در گوشه ای از فردا
.
راستی
او مدتها بود که با فکر رفتن ، زندگی می کرد
.
امضا : #کولی :)
#فرشاد_بیرامی
@legacy1939
.
به نبودنت نگاه می کنم
در انتهای دیوار بلندی
که رنگ دریا به خود گرفته
و باران ، سقف خانه را
در مغزم خراب می کند
خراب ،
و خراب تر تمام خاطره های رنگ پریده
در انزوای شلوغ ِ خیابانی به سمت ِ دره ی تجریش
.
در پشت ِ گیشه های خاک خورده ی سینما
تورا میجویم
در سکانسی حذف شده از فیلم ِ سال ِ فجر
در تیتراژ پایان ِ فیلم هایی که بازی نکرده سانسور می شویم
.
شهر سکته می کند از بغض های بی دلیل
و درختان ِ سربریده ی مدفون ِ عمق ِ شهر
آهنگ ِ رکیکِ خواننده ای شرور
که حرف می زند از زخم های کهنه ام
.
به نبونت نگاه می کنم
میان این همه " درد ِ مشترک "
سراغت را از آخرین موجی که خود را
به ساحل میزند
و باران
سراغت را می گیریم
از صیادانی که مروارید صید می کنند
و کشتی ای بی ناخدا
که در دریا گم می شود
.
سراغت را از همان دری که رفتی ، میگیرم
و آخرین تصویر صدای کفش هایت
پشت ِ همان در است
که مرا در خود حبس می کند

#فرشاد_بیرامی
پستچی همیشه نامه ی عاشقانه نمی آورد

@legacy1939
سهم ما از زندگی شاید همان بوسه ای بود
که از دورها تماشایش کردیم

#فرشاد_بیرامی
@legacy1939
" یک سیب افتاد و جهان
از قانون جاذبه باخبر شد
میلیونها جسد افتاد
و بشریت معنای انسانیت را درک نکرد "

این نوشته یه کمدین ِ معروف ِ جهان سینماست
که دهه ها قبل در مورد انسانیت نوشته بود
همه ی ما چارلی چاپلین را با سینمای طنز
و سادگی اش به خاطر داریم

اما چه چیزی باعث می شود
شخصیتی به ظاهر شاد که کارش خنداندن مردم است
این چنین تلخ در مورد انسانیت سخن بگوید؟
آیا واقعیت چیزی جز فراموش شدن انسانیت است؟

آیا واقعیت امروزی جامعه جهانی چیزی جز تلخی ست؟
واقعا با این همه کشتار و نسل کشی ، نژادپرستی و ...
هنوز هم ادعایی بر زیبا بودن جهان دارید؟

چگونه میتوانید زیر نور چراغ مطالعه نشسته و از عشق سخن بگویید؟
وقتی که کمی آن طرف تر کودکی زیرِ سقف آسمان
از ترس دریده شدن به دست ِ همنوعان خود تا صبح نمیخوابد؟

چگونه میگویید زمین هنوز زیبایی هایش را دارد
وقتی هرروز خبر هایی از جنس ِ تلخ به گوش می رسد
و هزاران چرای دیکر ...

نه عزیز من
دیگر زمین زیبا نیست
دنیا شبیه قصه های مادر بزرگ زیبا و دوست داشتنی نیست
تنها واقعیت امروزی ما مرگ آدمیت است و بس

بیهوده تلاش بر زنده ماندن نکنید
ما سالهاست که مرده ایم

#فرشاد_بیرامی
@legacy1939
ارتور شوپنهاور در کتاب جهان و تاملات فیلسوف ش اینگونه گفته است که
" انسان هیچگاه خشنود نیست! سرتاسر زندگی را به دنبال خشنودی خیالی می دود، خشنودی ای که به ندرت به دست می آید و وقتی هم که به دست آمد همان بیداری از خواب خوشحالی است: چون کشتی شکسته ای که بی دکل به بندرگاه وارد می شود. دست آخر هم تفاوتی نمی کند که در طول زندگی خوشبخت بوده یا بدبخت، چون زندگی وی چیزی جز یک اکنون گذرا نبوده و اکنون پایان یافته "
.
حال من در اکنون در این زمان در مکانی مجهول مینویسم
از سرگذشت ِ حال جهانی بلاتکلیف ، میان خوب بودن و بد بود
هیچ چیز در این جهان مطلق نبوده و نیست در طول تاریخ تا به همین امروز نه مهربان ترین حاکم ها مانده اند و نه ظالم ترین شان
تمام ِ جهان مانند یک قطار بر روی ریلی به مقصد ِ مبهم آینده حرکت می کند و ما بیگانگانی هستید در کنار هم به مقصدی که هیچ کدام ِمان نمیدانیم که کجاست
کدام یک در کدام ایستگاه پیاده خواهد شد
و چه کسی در این قطار ِ در حرکت عاشق و یا حتی قاتل ِ نفر کناری خویش خواهد شد
همه ما مسافرانی هستیم که در کنار هم می خندیم ، اشک می ریزیم ، مست می کنیم و می رقصیم ... باهم اما ، تنها
و تنهایی در وجود ِ تک تکمان رخنه کرده است و ما آفریده شده ایم که تنهایی را معنا کنیم
ما بازیگرانی هستیم که حتی نمیدانیم نقش سیاه و یا سفید را داریم و در لحظه نقش های مان را بازی می کنیم
در لحظه می خندیم ، اشک میریزیم و شاید در لحظه جهانی را نابود کنیم
هیچ کس را نمیشود مطلق بد دانست و یا خوب
چون ما بازیگرانی هستیم که در لحظه بدون در نظر گرفتن سکانس قبلی خودمان ، نقشهای مان را بازی می کنیم
.
ما برای بازیچه شدن آفریده شده ایم
حال تجسم کنید آخرین نفری که قدم می زند و سیگار می کشد
در انبوهِ مردار ِ مسافرانی که به قتل رسیده اند
.
#فرشاد_بیرامی
@legacy1939
سقوط کردم از بهشت
به رَحِم مادر
به رَحم روزگار بر من از سقط
به خانه‌ای تو در تو
به داغی آسفالت تابستان
به خیسی آسفالت زمستان
به شهری که زیاد می‌بارد
رشد کردم
از چپ و راست خوردم
از اصرار به همیشه خوب بودن فرار کردم
در دنیایی جنگ‌زده
بین مغز هایی زنگ‌زده
کنار باور های رنگ‌زده
و با قلبی مجروح و سنگ‌زده
عبور را یاد گرفتم
چَک خوردم از مادر، شیرفهم نشدم
چَک خوردم از خدا، شیرفهم نشدم
چون مقصدمان ثریا بود
ارزش دنیا به مویی بند بود
من، نیرویی وارده بر سطح زمین
که زمین شانه خالی می‌کند از ایستادن من
زیر پایم از بهشت خالیست
زیر پایم از زمین خالیست
وجودم خالیست
جهانم خالیست
روزگار هم دیگر رَحم‌اش خالیست
و من روی پای خودم ایستاده‌ام
تا به بهشت برگردم
یا به رَحِم مادرم شاید

#فرشاد_بیرامی
@legacy1939