پرت میشود در درون تنهایی خویش
مردی که سالهاست با همسر آبستنش
نخوابیده است
و اين تنهايي
آيينه ى بودنِ تك تكِ ماست
كه خيابان ها را با نگاهمان متر ميكنيم
و من
شبيهِ همان سايه ي تنها
به روي شهر مي افتم
کوچه
خیابان ها
تمام شهر رد بوی رفتن تو را
به رخ من
این من بدون تو در این شهر پائیز زده ی دلگیر
میکشد
میدانی چه روزی هست؟
همان روزی که دانشجو ها پرنده شدن را
تجربه میکردند
صداها را گوش کن
همهمه هایی از دور دست ها می آید
تو كجايي؟
در خانه؟
همان خانه ی دلگیرت
که حتی پنجره هایش هم
بوی قفس میداد
ساعت 00:14 بامداد
یک دقیقه پس از سکوت شیطان
شیطانی که در انتهای حیاط عربده میکشید
گوش کن
صداها را گوش کن
از زیر پنجره ی اتاقت تابوت میبرند
تابوت همان مرد خرفت
که سالها در انتهای کوچه با چشم های هیز
تورا نگاه میکرد
تورا نگاه میکرد
همان مردی که خوابیده بر دوش دیگران به روى غسالخانه میرود
گوش میکنی صداها را؟
عربده های شیطان
در انتهای حیاط خانه
صدای وهم انگیز کلاغ ها
کلاغ های منفرد
کلاغ های آن سوی گورستان تاریک شهر
و جغد های سرگردان در روشنایی خیابان ها
صدا هارا گوش کن
تمام شهر خود را مهیا برای به دار اویختن تو کرده است
و این شهر خسته
و دلگیر این روز هایت
تنها يك خبر براي سرگرم شدن کم دارد
خبر مرگ پروانه
پچپچه های مرگ پروانه در شهر میپیچد
و مردان هرروز گوسفندانه به سرکار میروند
و همسرانشان ابلهانه برای آن ها غذا درست میکنند برای مردانی که هرروز آغوش شهوت انگیز خود را مهمان زن هایی دیگر میکنند
خبر مرگ پروانه آرام محو ميشود اما
تو
صدا ها را گوش کن
پشت پنجره ی اتاقت
شیطان از اينهمه درد خودکشی میکند
#فرشاد_بیرامی
پستچی همیشه نامه ی عاشقانه نمی آورد
@legacy1939
مردی که سالهاست با همسر آبستنش
نخوابیده است
و اين تنهايي
آيينه ى بودنِ تك تكِ ماست
كه خيابان ها را با نگاهمان متر ميكنيم
و من
شبيهِ همان سايه ي تنها
به روي شهر مي افتم
کوچه
خیابان ها
تمام شهر رد بوی رفتن تو را
به رخ من
این من بدون تو در این شهر پائیز زده ی دلگیر
میکشد
میدانی چه روزی هست؟
همان روزی که دانشجو ها پرنده شدن را
تجربه میکردند
صداها را گوش کن
همهمه هایی از دور دست ها می آید
تو كجايي؟
در خانه؟
همان خانه ی دلگیرت
که حتی پنجره هایش هم
بوی قفس میداد
ساعت 00:14 بامداد
یک دقیقه پس از سکوت شیطان
شیطانی که در انتهای حیاط عربده میکشید
گوش کن
صداها را گوش کن
از زیر پنجره ی اتاقت تابوت میبرند
تابوت همان مرد خرفت
که سالها در انتهای کوچه با چشم های هیز
تورا نگاه میکرد
تورا نگاه میکرد
همان مردی که خوابیده بر دوش دیگران به روى غسالخانه میرود
گوش میکنی صداها را؟
عربده های شیطان
در انتهای حیاط خانه
صدای وهم انگیز کلاغ ها
کلاغ های منفرد
کلاغ های آن سوی گورستان تاریک شهر
و جغد های سرگردان در روشنایی خیابان ها
صدا هارا گوش کن
تمام شهر خود را مهیا برای به دار اویختن تو کرده است
و این شهر خسته
و دلگیر این روز هایت
تنها يك خبر براي سرگرم شدن کم دارد
خبر مرگ پروانه
پچپچه های مرگ پروانه در شهر میپیچد
و مردان هرروز گوسفندانه به سرکار میروند
و همسرانشان ابلهانه برای آن ها غذا درست میکنند برای مردانی که هرروز آغوش شهوت انگیز خود را مهمان زن هایی دیگر میکنند
خبر مرگ پروانه آرام محو ميشود اما
تو
صدا ها را گوش کن
پشت پنجره ی اتاقت
شیطان از اينهمه درد خودکشی میکند
#فرشاد_بیرامی
پستچی همیشه نامه ی عاشقانه نمی آورد
@legacy1939
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ادامه بده ...
فیلمی از #فرشاد_بیرامی
فیلم بردار : #مهدی_ابراهیمی
خواننده : #رضا_یزدانی
@legacy1939
@Radio4i
فیلمی از #فرشاد_بیرامی
فیلم بردار : #مهدی_ابراهیمی
خواننده : #رضا_یزدانی
@legacy1939
@Radio4i
تمام آسمان را رنگ سیاه می پاشد
مردی که برای تمام شدن جمعه
لحظه شماری می کند
#فرشاد_بیرامی
پستچی همیشه نامه ی عاشقانه نمی آورد
@legacy1939
مردی که برای تمام شدن جمعه
لحظه شماری می کند
#فرشاد_بیرامی
پستچی همیشه نامه ی عاشقانه نمی آورد
@legacy1939
لب هایت بوی مرا نمیدهد
چه کسی را در خلوت شبانه ات بوسیده ای؟
جهان حاصل یک هم آغوشی ِ مضحک
و خنده دار بر پیکره ی عریان تو بود
و خبر از شهوت خدایی می داد
که سالهاست
در پشت پرده های انزوا
روحت را
روحش را
تقدیم به قدیسه های نجس می کند
همان مادران روحانی
که دعا گویان پیکره ات را
بر زیر صلیب جهالت
به تیشه ی مردان میسپارند
و کتاب مقدس از مرگ ت سخن ميگويد
بشارت می دهد از مرگ خدایی که نبود و نخواست که باشد
و ابلیس مستانه از خونی لبان و گودی کمر باریکت مینوشد
تورا در انتهای سیاهی چشم هایت میبوسم
میبوسم
و رهایت میکنم در صفحه های جر خورده ی تاریخ
تاریخی که از طلوع
تا افول انسان را
به رخ آیندگان ِ متوهم می کشاند
و می کشاند طرح یک قدیسه ی گنگ را بر روی دیوار
دیواری آغشته از رنگ انسان ها
و ماه ناپدید می شود پشت کوهی که سالهاست
آتش درونش خاموش ...
خاموش می شود و زمین فرشته ها را میبلعد
و مورچه ها بوی گل سرخ ميدهند
و ستاره ها به رنگ سیاه در می آیند
و ما زیر نور چراغی که سالهاست خاموش است
در آغوش هم خدا را به قتل می رسانیم
چه کسی مارا نجات خواهد داد
زمانی که ناجى را
در لایه های زیرین زمین پنهان میکنیم
و آسمان را از ستاره هامان پر ميكنيم
چه کسی مارا نجات می دهد
زمانی که مرگ آخرین امید برای رهایى ما انسان هاست
اميدى واهى حتى
#فرشاد_بیرامی
پستچی همیشه نامه ی عاشقانه نمی آورد
@legacy1939
@Radio4i
چه کسی را در خلوت شبانه ات بوسیده ای؟
جهان حاصل یک هم آغوشی ِ مضحک
و خنده دار بر پیکره ی عریان تو بود
و خبر از شهوت خدایی می داد
که سالهاست
در پشت پرده های انزوا
روحت را
روحش را
تقدیم به قدیسه های نجس می کند
همان مادران روحانی
که دعا گویان پیکره ات را
بر زیر صلیب جهالت
به تیشه ی مردان میسپارند
و کتاب مقدس از مرگ ت سخن ميگويد
بشارت می دهد از مرگ خدایی که نبود و نخواست که باشد
و ابلیس مستانه از خونی لبان و گودی کمر باریکت مینوشد
تورا در انتهای سیاهی چشم هایت میبوسم
میبوسم
و رهایت میکنم در صفحه های جر خورده ی تاریخ
تاریخی که از طلوع
تا افول انسان را
به رخ آیندگان ِ متوهم می کشاند
و می کشاند طرح یک قدیسه ی گنگ را بر روی دیوار
دیواری آغشته از رنگ انسان ها
و ماه ناپدید می شود پشت کوهی که سالهاست
آتش درونش خاموش ...
خاموش می شود و زمین فرشته ها را میبلعد
و مورچه ها بوی گل سرخ ميدهند
و ستاره ها به رنگ سیاه در می آیند
و ما زیر نور چراغی که سالهاست خاموش است
در آغوش هم خدا را به قتل می رسانیم
چه کسی مارا نجات خواهد داد
زمانی که ناجى را
در لایه های زیرین زمین پنهان میکنیم
و آسمان را از ستاره هامان پر ميكنيم
چه کسی مارا نجات می دهد
زمانی که مرگ آخرین امید برای رهایى ما انسان هاست
اميدى واهى حتى
#فرشاد_بیرامی
پستچی همیشه نامه ی عاشقانه نمی آورد
@legacy1939
@Radio4i
کمی آرامتر
دردم ، وطنم را به درد می آورد
به حال من کرکس ها تخم میگذارند
و تخم هایت زیر لگد در خیابان
سرود آزادی میخوانند
فهمم از حجم اين بى مفهومى ها
آزرده است
گنگ ميچرخد ميانِ
انتزاع و نزاع هاى ذهن و خيابان ها
چرخ ميخورد و
باتوم
لال نميشود اما
كه تخم هايش اسيرِ همين سكوتِ زجرآور شدند
زير پوتين هاى سياه
تو هم شبيه بچه كبكِ يتيمِ همسايه
از كلماتم سر در نمي آوري
با اينحال سرت را در برف فرو نميكني
تا شايد بفهمى كجا آواره شديم
هرچند گربه هميشه در كمين تو هست
تا سرت را جدا كند
و درد در وجودت آواز كبوتر هاي آزاد را بخواند
همان سرود آزادى تخم هاي شكسته
پستچی همیشه نامه عاشقانه نمی آورد
#فرشاد_بیرامی
و دختری از چهل متری دنیا
@legacy1939
@Radio4i
دردم ، وطنم را به درد می آورد
به حال من کرکس ها تخم میگذارند
و تخم هایت زیر لگد در خیابان
سرود آزادی میخوانند
فهمم از حجم اين بى مفهومى ها
آزرده است
گنگ ميچرخد ميانِ
انتزاع و نزاع هاى ذهن و خيابان ها
چرخ ميخورد و
باتوم
لال نميشود اما
كه تخم هايش اسيرِ همين سكوتِ زجرآور شدند
زير پوتين هاى سياه
تو هم شبيه بچه كبكِ يتيمِ همسايه
از كلماتم سر در نمي آوري
با اينحال سرت را در برف فرو نميكني
تا شايد بفهمى كجا آواره شديم
هرچند گربه هميشه در كمين تو هست
تا سرت را جدا كند
و درد در وجودت آواز كبوتر هاي آزاد را بخواند
همان سرود آزادى تخم هاي شكسته
پستچی همیشه نامه عاشقانه نمی آورد
#فرشاد_بیرامی
و دختری از چهل متری دنیا
@legacy1939
@Radio4i
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
همه ی شما منو میشناسید
من بیورنم ، پسر رگنار ❤
دوست شما
همسایه ی شما
من دشمن شما نیستم ...
#وایکینگز
لعنتی چقدر خوب بود این سکانس 🖤
@legacy1939
من بیورنم ، پسر رگنار ❤
دوست شما
همسایه ی شما
من دشمن شما نیستم ...
#وایکینگز
لعنتی چقدر خوب بود این سکانس 🖤
@legacy1939
بس که اسفنده تنش بی رحم بود
زندگیم روی لباش کز کرده بود
واسه کشتن چشماش کافی نبود
این دفعه موهاشو قرمز کرده بود
@legacy1939
زندگیم روی لباش کز کرده بود
واسه کشتن چشماش کافی نبود
این دفعه موهاشو قرمز کرده بود
@legacy1939
Cliche
Fish
#موسیقی_شب
درک ویلیام دیک "Fish"
یه اسکاتلندی دوستداشتنی
که صداش انقدر جذابه انگار چند تا صدای فوق العاده مثل صدای "پیتر گابریل" و "راجر دالتری" و... رو با هم مخلوط کردن تا به این صدا رسیدن
@legacy1939
درک ویلیام دیک "Fish"
یه اسکاتلندی دوستداشتنی
که صداش انقدر جذابه انگار چند تا صدای فوق العاده مثل صدای "پیتر گابریل" و "راجر دالتری" و... رو با هم مخلوط کردن تا به این صدا رسیدن
@legacy1939
| اندر احوالات یک ذهن ِ بیست و چند ساله |
.
چه رشته ای بردارم؟ انسانی؟
میخوام که فلسفه بخونم ، نه فلسفه آخر عاقبت نداره بازار شغلی هم نداره تهش اگه جو گیر باشی جنونه و دیوانگی ، فلانی رو نمیبینی؟
راستی الان چند سالته؟
من ۱۸ سال سن دارم و تهران در آتش و خون میسوزد
بهش مَسیج میدم دِلیور نمیشه (با همون گوشی نوکیا) میگن خطارو بستن مَسیج نره
اخه مخملیا تو پادک لاله جمع میشن و شروع میکنن به خرابکاری
- میگم اشکان کل ایران خطا خرابه؟ - نه بابا فکر نکنم اینم موقتیه دو سه تا اتوبوس آتیش میزنن تموم میشه - خب باو حله آخر هفته بریم شمال؟ - به درک که افسر جلومو بگیره میگه شما حق رانندگی تو جاده رو ندارین و باید یک سال از گواهی نامتون بگذره ، بریم؟ .
نیومدن ... تنها راهی شدم یک سال بعدش
ساعت "ایست داد"
زمان سکوت کرد
و من یک سال در زمان به جلو رانده شدم
یک سال دور از خودم و گذشته
- میگم عماد چه زود دوران ِ دبیرستان تموم شد - چه زود بزرگ شدیم
- دوست نداری بزرگ شدن رو؟ - نه وقتی که از آینده میترسم
.
انگار همین دیروز بود
مدرسه و معلم های خوب و نفرت انگیز دبیرستان
و همین حوالی بود دوران گروه سرود ِ مدرسه ی راهنمایی معلم
ابتدایی سخت یادمه مثل مجید دلبندم و دستای درازش
چه زود بزرگ شدیم
فارغ از دنیا ، سیاست و جنگ
نفهمیدیم چطوری جلو رفت
چطوری لباس هامون تنمون کوچیک شد
و چطوری زانوهامون میخورد به فرمون ِ دوچرخه ی شماره ی بیست
راستی چطوری شد که دیگه بابای خونه گیر نداد شب زود بیا خونه
ما بزرگ شدیم ، یا نه بابامون خیالش از ما راحت شد
همون بابایی که میزد در ِ گوشم وقتی که جلو مسجد با بزرگتر از خودم میشستم
شب ، ساعت ِ نه چندان خیلی دور
مثلا هشت یا نه شب
چطوری شد دوستامون عوض شد؟
باو اونا که براشون جون میدادیم
براشون رگ غیرت بیرون میزدیم
الان کجای این زندگی ان؟
اونا هم بزرگ شدن؟
بعضیاشونو خبر دارم عروسی کردن
و چندتاشون هم مردن
.
بچه که بودم شبا باطری ساعتو در میاوردم تا صبح نشه
که مجبور نباشم برم مدرسه
دوست داشتم تا لنگ ِ ظهر بخوابم
ولی صبح میشد
برگردم عقب ساعتو میشکونم
که جلو نره تا بزرگ نشم بچه بمونم
.
راستی امشب فهمیدم بیست و هشت سال سن دارم
ولی من هنوز تو بیست و پنج سالگیم موندم
#فرشاد_بیرامی
@legacy1939
.
چه رشته ای بردارم؟ انسانی؟
میخوام که فلسفه بخونم ، نه فلسفه آخر عاقبت نداره بازار شغلی هم نداره تهش اگه جو گیر باشی جنونه و دیوانگی ، فلانی رو نمیبینی؟
راستی الان چند سالته؟
من ۱۸ سال سن دارم و تهران در آتش و خون میسوزد
بهش مَسیج میدم دِلیور نمیشه (با همون گوشی نوکیا) میگن خطارو بستن مَسیج نره
اخه مخملیا تو پادک لاله جمع میشن و شروع میکنن به خرابکاری
- میگم اشکان کل ایران خطا خرابه؟ - نه بابا فکر نکنم اینم موقتیه دو سه تا اتوبوس آتیش میزنن تموم میشه - خب باو حله آخر هفته بریم شمال؟ - به درک که افسر جلومو بگیره میگه شما حق رانندگی تو جاده رو ندارین و باید یک سال از گواهی نامتون بگذره ، بریم؟ .
نیومدن ... تنها راهی شدم یک سال بعدش
ساعت "ایست داد"
زمان سکوت کرد
و من یک سال در زمان به جلو رانده شدم
یک سال دور از خودم و گذشته
- میگم عماد چه زود دوران ِ دبیرستان تموم شد - چه زود بزرگ شدیم
- دوست نداری بزرگ شدن رو؟ - نه وقتی که از آینده میترسم
.
انگار همین دیروز بود
مدرسه و معلم های خوب و نفرت انگیز دبیرستان
و همین حوالی بود دوران گروه سرود ِ مدرسه ی راهنمایی معلم
ابتدایی سخت یادمه مثل مجید دلبندم و دستای درازش
چه زود بزرگ شدیم
فارغ از دنیا ، سیاست و جنگ
نفهمیدیم چطوری جلو رفت
چطوری لباس هامون تنمون کوچیک شد
و چطوری زانوهامون میخورد به فرمون ِ دوچرخه ی شماره ی بیست
راستی چطوری شد که دیگه بابای خونه گیر نداد شب زود بیا خونه
ما بزرگ شدیم ، یا نه بابامون خیالش از ما راحت شد
همون بابایی که میزد در ِ گوشم وقتی که جلو مسجد با بزرگتر از خودم میشستم
شب ، ساعت ِ نه چندان خیلی دور
مثلا هشت یا نه شب
چطوری شد دوستامون عوض شد؟
باو اونا که براشون جون میدادیم
براشون رگ غیرت بیرون میزدیم
الان کجای این زندگی ان؟
اونا هم بزرگ شدن؟
بعضیاشونو خبر دارم عروسی کردن
و چندتاشون هم مردن
.
بچه که بودم شبا باطری ساعتو در میاوردم تا صبح نشه
که مجبور نباشم برم مدرسه
دوست داشتم تا لنگ ِ ظهر بخوابم
ولی صبح میشد
برگردم عقب ساعتو میشکونم
که جلو نره تا بزرگ نشم بچه بمونم
.
راستی امشب فهمیدم بیست و هشت سال سن دارم
ولی من هنوز تو بیست و پنج سالگیم موندم
#فرشاد_بیرامی
@legacy1939
پشت ِ پنجره ی اتاق باران نم نم بر روی شِی سفتی که نمی دانم چیست میریزد
صدای پارادوکست طوری دارد در اوج لذت ضمخت و حوصله بر ...
نمیدانم پشت ِ پنجره چیست و یا حتی چه کسی در پشت ِ پنجره آرام سیگار می کشد
پادکست های تکراری که از بلندگوی گوشی لعنتی ام به بیرون میریزد دلتنگ و وحشیانه
نور پریز بالای سرم که آبی رنگ و مرا ترغیب به فشار دادنش میکند
راستی جاده برفی و لغزنده بود
سمند سفیدی که در ابتدا با سرعت از کنار من رد شده بود در انتهای جاده منتظر برای آمدن کمک انگشت اشاره اش را گرم میکرد
دوستم چِخُف میخواند بعد از کشیدن ماریجوانای بیست هزار تومانی و بعد از سبک رئال و سورئال در نقاشی با انگشتان ِ دست بر روی کمر حضرت ِ یار سخن میگفت
راستی ما یارمان را گم نکرده بودیم
اگهی اشتباه به چاپ رسیده بود و گمشده خود یابنده بود
در خودش و تمام برف هایی که در بلندی ها باریده بود گم شده بود
به مانند بچه کلاغی که در خیابان ِ شریعتی از بالای درخت پخش خیابان ِ سرد شده بود
ما که سنفونی مردگان را نخوانده بودیم
و حتی نمیدانستیم نویسنده اش کدام مردک ِ ابله بود
که تمام شهرراه گورستانی متحرک ترسیم کرده بود و ما مردگانی بودیم که راه می رفتیم
حرف میزدیم ، میخندیدیم ، سکس میکردیم
و هر زمان که حوصله مان سر میرفت
آرام در گوشه ای از بیمارستان ، میمیردیم
با نسلی که به جا ماند
میخندیدند ، صلواتی مرحوم پسند ارائه میکردند و در آخر مشتی بر حلوای آن بدبخت ِ سفر کرده رها می کردند و میبلعیدند تمام خاطره هایشان را
از کوکی تا به سن ِ ازدواجی که نکرد بود و بچه هایی که ارثش را به تاراج می بردند
راستی آن مرحوم یک گلدان ِ خالی را هرروز آب میداد
بعد از چهلم آن مرحوم بود که جوانه ی خرما سر از گلدان بیرون کشید
کدام احمقی هسته ی خرما را در گلدان خاکستر عکس های آن مرد انداخته بود؟
.
#فرشاد_بیرامی
پ.ن
اینجا پنج کیلومتری شهر رامسر ، به وقت ِ سالگرد ِ متولد شدن ِ من
هجویاتی بی سر و ته صرفا جهت خالی کردن تمام ِ حرف هایی که نوشتم
و تو خط مرا هیچ وقت نخواندی
و خندیدی و من بزرگ تر و بزرگ تر شدم
@legacy1939
صدای پارادوکست طوری دارد در اوج لذت ضمخت و حوصله بر ...
نمیدانم پشت ِ پنجره چیست و یا حتی چه کسی در پشت ِ پنجره آرام سیگار می کشد
پادکست های تکراری که از بلندگوی گوشی لعنتی ام به بیرون میریزد دلتنگ و وحشیانه
نور پریز بالای سرم که آبی رنگ و مرا ترغیب به فشار دادنش میکند
راستی جاده برفی و لغزنده بود
سمند سفیدی که در ابتدا با سرعت از کنار من رد شده بود در انتهای جاده منتظر برای آمدن کمک انگشت اشاره اش را گرم میکرد
دوستم چِخُف میخواند بعد از کشیدن ماریجوانای بیست هزار تومانی و بعد از سبک رئال و سورئال در نقاشی با انگشتان ِ دست بر روی کمر حضرت ِ یار سخن میگفت
راستی ما یارمان را گم نکرده بودیم
اگهی اشتباه به چاپ رسیده بود و گمشده خود یابنده بود
در خودش و تمام برف هایی که در بلندی ها باریده بود گم شده بود
به مانند بچه کلاغی که در خیابان ِ شریعتی از بالای درخت پخش خیابان ِ سرد شده بود
ما که سنفونی مردگان را نخوانده بودیم
و حتی نمیدانستیم نویسنده اش کدام مردک ِ ابله بود
که تمام شهرراه گورستانی متحرک ترسیم کرده بود و ما مردگانی بودیم که راه می رفتیم
حرف میزدیم ، میخندیدیم ، سکس میکردیم
و هر زمان که حوصله مان سر میرفت
آرام در گوشه ای از بیمارستان ، میمیردیم
با نسلی که به جا ماند
میخندیدند ، صلواتی مرحوم پسند ارائه میکردند و در آخر مشتی بر حلوای آن بدبخت ِ سفر کرده رها می کردند و میبلعیدند تمام خاطره هایشان را
از کوکی تا به سن ِ ازدواجی که نکرد بود و بچه هایی که ارثش را به تاراج می بردند
راستی آن مرحوم یک گلدان ِ خالی را هرروز آب میداد
بعد از چهلم آن مرحوم بود که جوانه ی خرما سر از گلدان بیرون کشید
کدام احمقی هسته ی خرما را در گلدان خاکستر عکس های آن مرد انداخته بود؟
.
#فرشاد_بیرامی
پ.ن
اینجا پنج کیلومتری شهر رامسر ، به وقت ِ سالگرد ِ متولد شدن ِ من
هجویاتی بی سر و ته صرفا جهت خالی کردن تمام ِ حرف هایی که نوشتم
و تو خط مرا هیچ وقت نخواندی
و خندیدی و من بزرگ تر و بزرگ تر شدم
@legacy1939
كتاب "طهران ١٩٣٩" به قلم فرشاد بيرامى را می توانید از نشر پایتخت تهيه فرماييد.
نمایشگاه بین المللی کتاب تهران ، سالن شبستان-انتهاى راهروى٢٥
@legacy1939
نمایشگاه بین المللی کتاب تهران ، سالن شبستان-انتهاى راهروى٢٥
@legacy1939
سکوت دو نسل
و شکست نسلی دیگر
.
و زندگی آبستن درد های پنهانیست
وقتی که مرگ پشت در اتاقت در می زند
.
تق تق تق و تق
خورشید کز میکند در میان بازوان خسته ات
و تو برایش چای دم میکند
نلبکی می آوری
اما دهانش را با نخ لباست می دوزد
بغضش را در استکان حل می کند
و با نردبانی به آن سوی زمین می رود
و تاریکی سهم اتاق تو ...
.
مرگ در انتهای اتاقت به تو فکر میکند
و روح القدوس زیر نور چراغ مطالعه ات به معراج می رود
.
دمی بیش از پایان
زمانی که انسانیت به صلابه ی ذهن متروکت کشیده می شود
و پروانه ها بی اختیار خود را به چراغ ماشینت می زنند
به امید نوری برای فرار
از گمراهی شب ...
.
همین دیروز بود که مرد را در انتهای کوچه تیر باران کردند
او خورشید را زنی زیبا وصف کرده بود
که هرشب هم خوابه مردان شهر میشد
.
همین دیروز بود که مرد را در انتهای کوچه تیر باران کردند
او خدا را هم کاسه ی شب هایش گفته بود
و ماه را زنی بیمار
.
همین دیروز بود
که خورشید از حیاط خانه ات رخت هایش را جمع کرد
و به مهمانی ماه رفت
.
همین دیروز
خدا به جرم حرف هایش
جلوی دوربین خبر 20:30 اعتراف و شکنجه های عیسی مسیح را درک کرد
.
همین دیروز بود
که مریم اعتراف به خوابیدن با خدایان کرد
و در میدان شهر
سنگ باران شد
.
#فرشاد_بیرامی
پستچی همیشه نامه ی عاشقانه نمی آورد
@legacy1939
و شکست نسلی دیگر
.
و زندگی آبستن درد های پنهانیست
وقتی که مرگ پشت در اتاقت در می زند
.
تق تق تق و تق
خورشید کز میکند در میان بازوان خسته ات
و تو برایش چای دم میکند
نلبکی می آوری
اما دهانش را با نخ لباست می دوزد
بغضش را در استکان حل می کند
و با نردبانی به آن سوی زمین می رود
و تاریکی سهم اتاق تو ...
.
مرگ در انتهای اتاقت به تو فکر میکند
و روح القدوس زیر نور چراغ مطالعه ات به معراج می رود
.
دمی بیش از پایان
زمانی که انسانیت به صلابه ی ذهن متروکت کشیده می شود
و پروانه ها بی اختیار خود را به چراغ ماشینت می زنند
به امید نوری برای فرار
از گمراهی شب ...
.
همین دیروز بود که مرد را در انتهای کوچه تیر باران کردند
او خورشید را زنی زیبا وصف کرده بود
که هرشب هم خوابه مردان شهر میشد
.
همین دیروز بود که مرد را در انتهای کوچه تیر باران کردند
او خدا را هم کاسه ی شب هایش گفته بود
و ماه را زنی بیمار
.
همین دیروز بود
که خورشید از حیاط خانه ات رخت هایش را جمع کرد
و به مهمانی ماه رفت
.
همین دیروز
خدا به جرم حرف هایش
جلوی دوربین خبر 20:30 اعتراف و شکنجه های عیسی مسیح را درک کرد
.
همین دیروز بود
که مریم اعتراف به خوابیدن با خدایان کرد
و در میدان شهر
سنگ باران شد
.
#فرشاد_بیرامی
پستچی همیشه نامه ی عاشقانه نمی آورد
@legacy1939
پستچی همیشه نامه ی عاشقانه نمی آورد
Neda SaatchiFard
برای این درد که فراموش نشد
و در روزنامه های سرخ ِ انقلاب به چاپ رسید
به قلم فرشاد بیرامی و با صدای دلنشین ندا ساعتچی فرد ❤
@legacy1939
و در روزنامه های سرخ ِ انقلاب به چاپ رسید
به قلم فرشاد بیرامی و با صدای دلنشین ندا ساعتچی فرد ❤
@legacy1939