00:13
31 subscribers
63 photos
13 videos
1 file
29 links
نویسنده و ترانه سرا | عکاس و مستند ساز | کافه گَرد | فعال حقوق حیوانات
.
آثار چاپ شده
زمین بی خدا
طهران 1939
پستچی همیشه نامه ی عاشقانه نمی آورد

ID Inst : Farshsd.Beirami
Download Telegram
تورا در کدامین فاحشه خانه بوسیدمت
که تمام تنم را نجاست لب هایت می سوزاند
.
رها میشوم در پریشانی موهایت
و باد خنده هایت را برایم به یادگار می آورد
از گذشته ای دور
شهر ها را برای یافتنت در خیالم مرور میکنم
.
استالینگراد ، ورشو ، اورشلیم
.
ماه نقش چشم هایت را در آسمان بازی
و خورشید آغوشت را تداعی ميكند
و شلاق چنگ هايت را بر جانم نوازش میدهد
در کدامین فاحشه خانه مست مرا فراموش کرده ای؟
.
از دوستت دارم هایت لحظه ای قبل شروع واقعه
و رز سفید
کفش هایت تمام پس کوچه های خلوت شهر را بلد بود
چشم هایت تمام مفتش ها را رام میکرد
خنده هایت مسیح را در میدان سرخ به صلابه می کشید
و دست هايت
واى از دست هايت كه خاطره ش در ياد مرد هاى بسيارى جامانده است
و جاى لمس آن ها بر تن من
نقش تبر شده است
ديوار هاى سرد زندان آزارم نمي دهند
كه سال هاست در شكنجه گاه آغوش تو عذاب ميكشم
.
كاش اين شكنجه گاه انفرادى بود
و نگاهت تنها مرا ميسوزاند
ميدانم كه اين قصه
مثله تمام شدنِ شوروي
سال هاست براى تو تمام شده است
من هم تمام ميشوم
شكل همان رز سفيد يادگارت
كه سرخ شد
.
#فرشاد_بیرامی
پستچی همیشه نامه عاشقانه نمی آورد
@legacy1939
عربده هایم را صدای سازم خوب می شناسد
و درد هایم را همان پیج مخوفی که تو را از من گرفت

چه فرقی میکند بهار
یا پاییز
این جاده
برای من تمامش زمستان است

#فرشاد_بیرامی
پستچی همیشه نامه ی عاشقانه نمی آورد

@Legacy1939
و یلدا
پایان كشنده ى پائیز دلگیر
و آغاز زمستان سرد بود
.
عقربه هاى يخ زده اش را
كِش ميدهد روى صفحه ى زمان
انگار كه انار ها ميتركند از خونِ دل خوردن هاى پاييز
.
و حافظ وعده اى نداد اينبار
چرا كه
فال امشب را از کودکی خریدم
که در نگاهش ترس از
سرماى اين شب طولانی بود
.
#فرشاد_بیرامی
ما به حافظ اعتقادی نداشتیم
@legacy1939
کلاه از سر برداشته
و پشت پایت را گلوله باران می کنم

#فرشاد_بیرامی
@legacy1939
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
یه چیزی یادم رفته
اره
یه چیزی یادم رفته
یه چیزی که دلمو گرم می کرد ...

#اتاق_آبی
کاری از #فرشاد_بیرامی

@legacy1939
00:13 pinned a video
من کسی را در آخرین صفحه ی تقویم جا گذاشتم

#فرشاد_بیرامی
#2018
@legacy1939
زندگی گاهی ایست می دهد
@legacy1939
پرت میشود در درون تنهایی خویش
مردی که سالهاست با همسر آبستنش
نخوابیده است
و اين تنهايي
آيينه ى بودنِ تك تكِ ماست
كه خيابان ها را با نگاهمان متر ميكنيم
و من
شبيهِ همان سايه ي تنها
به روي شهر مي افتم
کوچه
خیابان ها
تمام شهر رد بوی رفتن تو را
به رخ من
این من بدون تو در این شهر پائیز زده ی دلگیر
میکشد
میدانی چه روزی هست؟
همان روزی که دانشجو ها پرنده شدن را
تجربه میکردند

صداها را گوش کن
همهمه هایی از دور دست ها می آید
تو كجايي؟
در خانه؟
همان خانه ی دلگیرت
که حتی پنجره هایش هم
بوی قفس میداد
ساعت 00:14 بامداد
یک دقیقه پس از سکوت شیطان
شیطانی که در انتهای حیاط عربده میکشید
گوش کن
صداها را گوش کن
از زیر پنجره ی اتاقت تابوت میبرند
تابوت همان مرد خرفت
که سالها در انتهای کوچه با چشم های هیز
تورا نگاه میکرد
تورا نگاه میکرد
همان مردی که خوابیده بر دوش دیگران به روى غسالخانه میرود
گوش میکنی صداها را؟
عربده های شیطان
در انتهای حیاط خانه
صدای وهم انگیز کلاغ ها
کلاغ های منفرد
کلاغ های آن سوی گورستان تاریک شهر
و جغد های سرگردان در روشنایی خیابان ها
صدا هارا گوش کن
تمام شهر خود را مهیا برای به دار اویختن تو کرده است
و این شهر خسته
و دلگیر این روز هایت
تنها يك خبر براي سرگرم شدن کم دارد

خبر مرگ پروانه
پچپچه های مرگ پروانه در شهر میپیچد
و مردان هرروز گوسفندانه به سرکار میروند
و همسرانشان ابلهانه برای آن ها غذا درست میکنند برای مردانی که هرروز آغوش شهوت انگیز خود را مهمان زن هایی دیگر میکنند

خبر مرگ پروانه آرام محو ميشود اما
تو
صدا ها را گوش کن
پشت پنجره ی اتاقت
شیطان از اينهمه درد خودکشی میکند

#فرشاد_بیرامی
پستچی همیشه نامه ی عاشقانه نمی آورد
@legacy1939
Rooberoo (ft. Eendo)
Mohsen Namjoo
چشم هایتان را ببندید و آرام بمیرید با این آهنگ

#موسیقی_شب
@legacy1939
@Radio4i
تمام آسمان را رنگ سیاه می پاشد
مردی که برای تمام شدن جمعه
لحظه شماری می کند

#فرشاد_بیرامی
پستچی همیشه نامه ی عاشقانه نمی آورد
@legacy1939
لب هایت بوی مرا نمیدهد
چه کسی را در خلوت شبانه ات بوسیده ای؟
جهان حاصل یک هم آغوشی ِ مضحک
و خنده دار بر پیکره ی عریان تو بود
و خبر از شهوت خدایی می داد
که سالهاست
در پشت پرده های انزوا
روحت را
روحش را
تقدیم به قدیسه های نجس می کند
همان مادران روحانی
که دعا گویان پیکره ات را
بر زیر صلیب جهالت
به تیشه ی مردان میسپارند
و کتاب مقدس از مرگ ت سخن ميگويد
بشارت می دهد از مرگ خدایی که نبود و نخواست که باشد

و ابلیس مستانه از خونی لبان و گودی کمر باریکت مینوشد
تورا در انتهای سیاهی چشم هایت میبوسم
میبوسم

و رهایت میکنم در صفحه های جر خورده ی تاریخ
تاریخی که از طلوع
تا افول انسان را
به رخ آیندگان ِ متوهم می کشاند
و می کشاند طرح یک قدیسه ی گنگ را بر روی دیوار
دیواری آغشته از رنگ انسان ها
و ماه ناپدید می شود پشت کوهی که سالهاست
آتش درونش خاموش ...
خاموش می شود و زمین فرشته ها را میبلعد
و مورچه ها بوی گل سرخ ميدهند
و ستاره ها به رنگ سیاه در می آیند
و ما زیر نور چراغی که سالهاست خاموش است
در آغوش هم خدا را به قتل می رسانیم

چه کسی مارا نجات خواهد داد
زمانی که ناجى را
در لایه های زیرین زمین پنهان میکنیم
و آسمان را از ستاره هامان پر ميكنيم

چه کسی مارا نجات می دهد
زمانی که مرگ آخرین امید برای رهایى ما انسان هاست
اميدى واهى حتى

#فرشاد_بیرامی
پستچی همیشه نامه ی عاشقانه نمی آورد

@legacy1939
@Radio4i
کمی آرامتر
دردم ، وطنم را به درد می آورد
به حال من کرکس ها تخم میگذارند
و تخم هایت زیر لگد در خیابان
سرود آزادی میخوانند

فهمم از حجم اين بى مفهومى ها
آزرده است
گنگ ميچرخد ميانِ
انتزاع و نزاع هاى ذهن و خيابان ها
چرخ ميخورد و
باتوم

لال نميشود اما
كه تخم هايش اسيرِ همين سكوتِ زجرآور شدند
زير پوتين هاى سياه

تو هم شبيه بچه كبكِ يتيمِ همسايه
از كلماتم سر در نمي آوري
با اينحال سرت را در برف فرو نميكني
تا شايد بفهمى كجا آواره شديم
هرچند گربه هميشه در كمين تو هست
تا سرت را جدا كند
و درد در وجودت آواز كبوتر هاي آزاد را بخواند
همان سرود آزادى تخم هاي شكسته

پستچی همیشه نامه عاشقانه نمی آورد
#فرشاد_بیرامی
و دختری از چهل متری دنیا

@legacy1939
@Radio4i
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
همه ی شما منو میشناسید
من بیورنم ، پسر رگنار
دوست شما
همسایه ی شما
من دشمن شما نیستم ...

#وایکینگز

لعنتی چقدر خوب بود این سکانس 🖤

@legacy1939
بس که اسفنده تنش بی رحم بود
زندگیم روی لباش کز کرده بود
واسه کشتن چشماش کافی نبود
این دفعه موهاشو قرمز کرده بود

@legacy1939
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
تو نیستی ...

فیلمی از #فرشاد_بیرامی
با بازی #پریسا_ساعتچی
خواننده #حسام_بهمنی

@legacy1939
00:13 pinned a video
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ترانه یکشنبه ی غم انگیز اثر ژرژ شرش مجارستانی

فیلمی از #فرشاد_بیرامی

@legacy1939
Cliche
Fish
#موسیقی_شب

درک ویلیام دیک "Fish"

یه اسکاتلندی دوستداشتنی
که صداش انقدر جذابه انگار چند تا صدای فوق العاده مثل صدای "پیتر گابریل" و "راجر دالتری" و... رو با هم مخلوط کردن تا به این صدا رسیدن

@legacy1939
| اندر احوالات یک ذهن ِ بیست و چند ساله |
.
چه رشته ای بردارم؟ انسانی؟
میخوام که فلسفه بخونم ، نه فلسفه آخر عاقبت نداره بازار شغلی هم نداره تهش اگه جو گیر باشی جنونه و دیوانگی ، فلانی رو نمیبینی؟
راستی الان چند سالته؟
من ۱۸ سال سن دارم و تهران در آتش و خون میسوزد
بهش مَسیج میدم دِلیور نمیشه (با همون گوشی نوکیا) میگن خطارو بستن مَسیج نره
اخه مخملیا تو پادک لاله جمع میشن و شروع میکنن به خرابکاری
- میگم اشکان کل ایران خطا خرابه؟ - نه بابا فکر نکنم اینم موقتیه دو سه تا اتوبوس آتیش میزنن تموم میشه - خب باو حله آخر هفته بریم شمال؟ - به درک که افسر جلومو بگیره میگه شما حق رانندگی تو جاده رو ندارین و باید یک سال از گواهی نامتون بگذره ، بریم؟ .
نیومدن ... تنها راهی شدم یک سال بعدش
ساعت "ایست داد"
زمان سکوت کرد
و من یک سال در زمان به جلو رانده شدم
یک سال دور از خودم و گذشته
- میگم عماد چه زود دوران ِ دبیرستان تموم شد - چه زود بزرگ شدیم
- دوست نداری بزرگ شدن رو؟ - نه وقتی که از آینده میترسم
.
انگار همین دیروز بود
مدرسه و معلم های خوب و نفرت انگیز دبیرستان
و همین حوالی بود دوران گروه سرود ِ مدرسه ی راهنمایی معلم
ابتدایی سخت یادمه مثل مجید دلبندم و دستای درازش
چه زود بزرگ شدیم
فارغ از دنیا ، سیاست و جنگ
نفهمیدیم چطوری جلو رفت
چطوری لباس هامون تنمون کوچیک شد
و چطوری زانوهامون میخورد به فرمون ِ دوچرخه ی شماره ی بیست
راستی چطوری شد که دیگه بابای خونه گیر نداد شب زود بیا خونه
ما بزرگ شدیم ، یا نه بابامون خیالش از ما راحت شد
همون بابایی که میزد در ِ گوشم وقتی که جلو مسجد با بزرگتر از خودم میشستم
شب ، ساعت ِ نه چندان خیلی دور
مثلا هشت یا نه شب
چطوری شد دوستامون عوض شد؟
باو اونا که براشون جون میدادیم
براشون رگ غیرت بیرون میزدیم
الان کجای این زندگی ان؟
اونا هم بزرگ شدن؟
بعضیاشونو خبر دارم عروسی کردن
و چندتاشون هم مردن
.
بچه که بودم شبا باطری ساعتو در میاوردم تا صبح نشه
که مجبور نباشم برم مدرسه
دوست داشتم تا لنگ ِ ظهر بخوابم
ولی صبح میشد
برگردم عقب ساعتو میشکونم
که جلو نره تا بزرگ نشم بچه بمونم
.
راستی امشب فهمیدم بیست و هشت سال سن دارم
ولی من هنوز تو بیست و پنج سالگیم موندم

#فرشاد_بیرامی
@legacy1939