تو را در بغض طهران در امیرآباد گم کردم تو را در کوچه های سرد نوبنیاد گم کردم
تو را در جشن و رقص و پایکوبی بین مهمان ها تو را در گریه های میرِ بی داماد گم کردم
تو را در گریه های صلح و آزادی غم و شادی تو را در شعرها ، ای درد مادرزاد گم کردم
تو را در قهوه خانه ها ، تو را در دود قلیان ها تو را در پشت میز کافه ی میعاد گم کردم
تو را در سفره های هفت سین در لحظه ی تحویل تو را در تُنگ ها ، ای ماهیِ آزاد گم کردم
تو را در عصر سیمان ، عصر انسان هایِ ماشینی تو را در شهر زندان ، این قفس آباد گم کردم
تو را در دشنه ای در دیس،تو را در شاملو ، این قالب آزاد گم کردم
تو را در بیستون در تخت خسرو خواب با شیرین تو را در ضربه های تیشه ی فرهاد گم کردم
تو را در عصر مشروطه ، تو را در مجلس روسی تو را در ضجّه های یک زنِ معتاد گم کردم
تو را در جایگاه متهم در غُل و در زن/ جیغ
تو را در دادگاه عدل استبداد گم کردم
تو را در بی کلاهی های شاپو پهلوی بَر دار تو را در مسجد ناشاد گوهرشاد گم کردم
تو را در آخرین برداشت هایِ نفی از منکر تو را در گشت های کاملن ارشاد گم کردم
#گمت_کردم
در این شهر پر از دود ❤
@legacy1939
تو را در جشن و رقص و پایکوبی بین مهمان ها تو را در گریه های میرِ بی داماد گم کردم
تو را در گریه های صلح و آزادی غم و شادی تو را در شعرها ، ای درد مادرزاد گم کردم
تو را در قهوه خانه ها ، تو را در دود قلیان ها تو را در پشت میز کافه ی میعاد گم کردم
تو را در سفره های هفت سین در لحظه ی تحویل تو را در تُنگ ها ، ای ماهیِ آزاد گم کردم
تو را در عصر سیمان ، عصر انسان هایِ ماشینی تو را در شهر زندان ، این قفس آباد گم کردم
تو را در دشنه ای در دیس،تو را در شاملو ، این قالب آزاد گم کردم
تو را در بیستون در تخت خسرو خواب با شیرین تو را در ضربه های تیشه ی فرهاد گم کردم
تو را در عصر مشروطه ، تو را در مجلس روسی تو را در ضجّه های یک زنِ معتاد گم کردم
تو را در جایگاه متهم در غُل و در زن/ جیغ
تو را در دادگاه عدل استبداد گم کردم
تو را در بی کلاهی های شاپو پهلوی بَر دار تو را در مسجد ناشاد گوهرشاد گم کردم
تو را در آخرین برداشت هایِ نفی از منکر تو را در گشت های کاملن ارشاد گم کردم
#گمت_کردم
در این شهر پر از دود ❤
@legacy1939
دلم تنگ میشود هرروز
تو وقتي كه بري از شهر
هوای شهر مسمومه
براي من شبيهِ زهر
دلم یک بغض سوزانه
دلم یک تیر سرگردان
دلم یک سینه ی خالی
دلم یک شهره در زندان
من از دردای تو قلبم
برایت قصه ها گفتم
من از این شهره در ماتم
حديث بوسه را گفتم
برای تو منو تهران
همیشه شعر ميخوانديم
برای این خیابان ها
چراغ شعر سوزانديم
دلم تنگه برای تو
برای خنده های تو
برای یک شب غمگین
به يادِ وعده هاي تو
کنار تابلوي ممنوع
تو را آغوش ميخواندم
و بوسه بر سر و مویت
مرا تا عشق میبردم
شدم از درد چارپاره
از این دوری اجباری
از این آمد از این رفتن
از این تقدیر تو خالی
از این شهر بدون تو
همیشه سخت بیزارم
تورا در انتهای شهر
همیشه سبز میکارم
تمام جاده های شهر
مرا از تو عبورم داد
تمام تابلوهای ایست
مرا از دیدنت میراند
#فرشاد_بیرامی
و دختری از چهل متری دنیا
@legacy1939
تو وقتي كه بري از شهر
هوای شهر مسمومه
براي من شبيهِ زهر
دلم یک بغض سوزانه
دلم یک تیر سرگردان
دلم یک سینه ی خالی
دلم یک شهره در زندان
من از دردای تو قلبم
برایت قصه ها گفتم
من از این شهره در ماتم
حديث بوسه را گفتم
برای تو منو تهران
همیشه شعر ميخوانديم
برای این خیابان ها
چراغ شعر سوزانديم
دلم تنگه برای تو
برای خنده های تو
برای یک شب غمگین
به يادِ وعده هاي تو
کنار تابلوي ممنوع
تو را آغوش ميخواندم
و بوسه بر سر و مویت
مرا تا عشق میبردم
شدم از درد چارپاره
از این دوری اجباری
از این آمد از این رفتن
از این تقدیر تو خالی
از این شهر بدون تو
همیشه سخت بیزارم
تورا در انتهای شهر
همیشه سبز میکارم
تمام جاده های شهر
مرا از تو عبورم داد
تمام تابلوهای ایست
مرا از دیدنت میراند
#فرشاد_بیرامی
و دختری از چهل متری دنیا
@legacy1939
چشمات سپيده صب بودن،
صدا گنجشك ميدادن،
نگات كه ميكردم سر ميشدم از اين خورشيد كه از چشات طلوع كرده،
نگاهت دلبرانه دل مارو آب و جارو ميكرد،
نور ميتابيد از پشت مردمكات،
چشات كه ميخنديدن،
گنجشكا جيك جيك ميكردن،
حالا نيستى اما
شب شده،
خيلى ساله كه شبه،
ميام اينجا ميشينم چشامو ميبندم،
تصورت ميكنم،
تصورت ميكنم كه با اون مژه هاى بلندت كجا رو بهار كردى،
كى چشماشو با خورشيد تو باز ميكنه؟
نكنه تو هم شب شدى؟
نكنه گنجشكا از چشماى قشنگت پر زده باشن؟
نكنه هوات ابرى باشه جانم؟
تصورت با نگاهِ روشنت قشنگه
تو هميشه صب باش
من همه اين شبا رو به جون ميخرم
و دختری از چهل متری دنیا
@legacy1939
صدا گنجشك ميدادن،
نگات كه ميكردم سر ميشدم از اين خورشيد كه از چشات طلوع كرده،
نگاهت دلبرانه دل مارو آب و جارو ميكرد،
نور ميتابيد از پشت مردمكات،
چشات كه ميخنديدن،
گنجشكا جيك جيك ميكردن،
حالا نيستى اما
شب شده،
خيلى ساله كه شبه،
ميام اينجا ميشينم چشامو ميبندم،
تصورت ميكنم،
تصورت ميكنم كه با اون مژه هاى بلندت كجا رو بهار كردى،
كى چشماشو با خورشيد تو باز ميكنه؟
نكنه تو هم شب شدى؟
نكنه گنجشكا از چشماى قشنگت پر زده باشن؟
نكنه هوات ابرى باشه جانم؟
تصورت با نگاهِ روشنت قشنگه
تو هميشه صب باش
من همه اين شبا رو به جون ميخرم
و دختری از چهل متری دنیا
@legacy1939
.
هنوز هم منتظرت می مانم تا برایم چای و دلتنگی بیاوری
تورا در کدامین خیابان شهر رهایت کردم
که اینگونه تمام شهررا پاییز در سیطره ی خود گرفته
و موهایم را جو گندمی کرده است
.
ما از رنگ سبز به زرد و قرمز هایی رسیدیم که ما را از هم دور کرد
و من در گندم زار موهایت تنهایی ات را چیدم و تو
به عمق چشم هایم دریاچه ی ارومیه را هدیه دادی
من تمام شهررا برایت گریه کردم
از اولین ایستگاه تعطیل شده خط قرمز منتظر برای آمدنت خیره به انتهای سیاهی ایستگاه امام ماندم
ساعت ها و مدت ها
پیرتر و مغلوب تر
برای آمدنت
با همان روسری قرمز
و پالتوی که تورا در آغوش می کشد
نمی آیی!
میدانم بیهوده ساعت را نگاه میکنم
بیهوده گوشی ام را چک میکنم
و بیهوده تر زندگی "را" میکنم
احمقانه است که ما از شعر های سهراب قایقی برای جدایی ساختیم
و با فروغ ، مرگ را در چشم های هم نگریستیم
نگریستیم و گریستیم برای هم
برای تنهایی هم
برای این تنهایی باهم بودن
برای این درد که فراموش نشد
و در روزنامه ی سرخ انقلاب به چاپ رسید
حال چقدر از هم دور شده ایم که دیگر حتی کسی ما را باهم نمیشناسد
و ما غریبانه هرروز از کنار هم رد میشویم
تو با او و من با دیگری
که تورا در او خلاصه میکنم
خنده هایش را شکل تو
بوسه هایش به مانند تو
و دوستت دارم هایش را از زبان تو میشنوم
احمقانه است
.
که تورا سهم دیگری بدانم و شهر را آرام و بی دغدغه رها کنم
احمقانه است که تورا در انبوه برگ های زرد پاییز رهایت کنم
.
دیروز باران می بارید
و من شعر می خواندم
و کبوتر های امام زاده صالح عاشقانه پرواز میکنند
و من تورا میدیدیم از انتهای خیابان با همان چادر سفید گل گلی
به سمت من می آیی
و من تورا در آغوش میگیرم
لب هایم را بر روی لب هایت می فشارم
و گوشی لعنتی زنگ میخورد و مرا از خواب بیدار میکند
.
میدانی در شهر ما سالهاست که دیگر باران
عاشقانه نمی بارد
.
#فرشاد_بیرامی
پستچی همیشه نامه ی عاشقانه نمی آورد
@legacy1939
هنوز هم منتظرت می مانم تا برایم چای و دلتنگی بیاوری
تورا در کدامین خیابان شهر رهایت کردم
که اینگونه تمام شهررا پاییز در سیطره ی خود گرفته
و موهایم را جو گندمی کرده است
.
ما از رنگ سبز به زرد و قرمز هایی رسیدیم که ما را از هم دور کرد
و من در گندم زار موهایت تنهایی ات را چیدم و تو
به عمق چشم هایم دریاچه ی ارومیه را هدیه دادی
من تمام شهررا برایت گریه کردم
از اولین ایستگاه تعطیل شده خط قرمز منتظر برای آمدنت خیره به انتهای سیاهی ایستگاه امام ماندم
ساعت ها و مدت ها
پیرتر و مغلوب تر
برای آمدنت
با همان روسری قرمز
و پالتوی که تورا در آغوش می کشد
نمی آیی!
میدانم بیهوده ساعت را نگاه میکنم
بیهوده گوشی ام را چک میکنم
و بیهوده تر زندگی "را" میکنم
احمقانه است که ما از شعر های سهراب قایقی برای جدایی ساختیم
و با فروغ ، مرگ را در چشم های هم نگریستیم
نگریستیم و گریستیم برای هم
برای تنهایی هم
برای این تنهایی باهم بودن
برای این درد که فراموش نشد
و در روزنامه ی سرخ انقلاب به چاپ رسید
حال چقدر از هم دور شده ایم که دیگر حتی کسی ما را باهم نمیشناسد
و ما غریبانه هرروز از کنار هم رد میشویم
تو با او و من با دیگری
که تورا در او خلاصه میکنم
خنده هایش را شکل تو
بوسه هایش به مانند تو
و دوستت دارم هایش را از زبان تو میشنوم
احمقانه است
.
که تورا سهم دیگری بدانم و شهر را آرام و بی دغدغه رها کنم
احمقانه است که تورا در انبوه برگ های زرد پاییز رهایت کنم
.
دیروز باران می بارید
و من شعر می خواندم
و کبوتر های امام زاده صالح عاشقانه پرواز میکنند
و من تورا میدیدیم از انتهای خیابان با همان چادر سفید گل گلی
به سمت من می آیی
و من تورا در آغوش میگیرم
لب هایم را بر روی لب هایت می فشارم
و گوشی لعنتی زنگ میخورد و مرا از خواب بیدار میکند
.
میدانی در شهر ما سالهاست که دیگر باران
عاشقانه نمی بارد
.
#فرشاد_بیرامی
پستچی همیشه نامه ی عاشقانه نمی آورد
@legacy1939
صدای ناقوس کلیسا
دوباره به گوش می رسد
.
جنگ تمام
و سرباز ها به آغوش مادر برمیگردند
بعضی ها خندان با داغی بر دل
و بعضی ها تنها یک "یاد"
بر دوش دیگران
.
مادرها به استقبال
و مادری در خاک
و سربازی که نمیداند
چه در انتظار اوست
.
فضای مه آلود خانه
با دود شدن کندر
و معشوقه ی روز های صلح
که حال
یک آرزوی دور است
.
آری جنگ
مادر ، معشوقه و کودکی هایش را بلعید
بیچاره سربازی که سالها
در گوشه ای تاریک
میجنگید
.
#فرشاد_بیرامی
از کتاب #طهران_1939
@legacy1939
دوباره به گوش می رسد
.
جنگ تمام
و سرباز ها به آغوش مادر برمیگردند
بعضی ها خندان با داغی بر دل
و بعضی ها تنها یک "یاد"
بر دوش دیگران
.
مادرها به استقبال
و مادری در خاک
و سربازی که نمیداند
چه در انتظار اوست
.
فضای مه آلود خانه
با دود شدن کندر
و معشوقه ی روز های صلح
که حال
یک آرزوی دور است
.
آری جنگ
مادر ، معشوقه و کودکی هایش را بلعید
بیچاره سربازی که سالها
در گوشه ای تاریک
میجنگید
.
#فرشاد_بیرامی
از کتاب #طهران_1939
@legacy1939
تورا در کدامین فاحشه خانه بوسیدمت
که تمام تنم را نجاست لب هایت می سوزاند
.
رها میشوم در پریشانی موهایت
و باد خنده هایت را برایم به یادگار می آورد
از گذشته ای دور
شهر ها را برای یافتنت در خیالم مرور میکنم
.
استالینگراد ، ورشو ، اورشلیم
.
ماه نقش چشم هایت را در آسمان بازی
و خورشید آغوشت را تداعی ميكند
و شلاق چنگ هايت را بر جانم نوازش میدهد
در کدامین فاحشه خانه مست مرا فراموش کرده ای؟
.
از دوستت دارم هایت لحظه ای قبل شروع واقعه
و رز سفید
کفش هایت تمام پس کوچه های خلوت شهر را بلد بود
چشم هایت تمام مفتش ها را رام میکرد
خنده هایت مسیح را در میدان سرخ به صلابه می کشید
و دست هايت
واى از دست هايت كه خاطره ش در ياد مرد هاى بسيارى جامانده است
و جاى لمس آن ها بر تن من
نقش تبر شده است
ديوار هاى سرد زندان آزارم نمي دهند
كه سال هاست در شكنجه گاه آغوش تو عذاب ميكشم
.
كاش اين شكنجه گاه انفرادى بود
و نگاهت تنها مرا ميسوزاند
ميدانم كه اين قصه
مثله تمام شدنِ شوروي
سال هاست براى تو تمام شده است
من هم تمام ميشوم
شكل همان رز سفيد يادگارت
كه سرخ شد
.
#فرشاد_بیرامی
پستچی همیشه نامه عاشقانه نمی آورد
@legacy1939
که تمام تنم را نجاست لب هایت می سوزاند
.
رها میشوم در پریشانی موهایت
و باد خنده هایت را برایم به یادگار می آورد
از گذشته ای دور
شهر ها را برای یافتنت در خیالم مرور میکنم
.
استالینگراد ، ورشو ، اورشلیم
.
ماه نقش چشم هایت را در آسمان بازی
و خورشید آغوشت را تداعی ميكند
و شلاق چنگ هايت را بر جانم نوازش میدهد
در کدامین فاحشه خانه مست مرا فراموش کرده ای؟
.
از دوستت دارم هایت لحظه ای قبل شروع واقعه
و رز سفید
کفش هایت تمام پس کوچه های خلوت شهر را بلد بود
چشم هایت تمام مفتش ها را رام میکرد
خنده هایت مسیح را در میدان سرخ به صلابه می کشید
و دست هايت
واى از دست هايت كه خاطره ش در ياد مرد هاى بسيارى جامانده است
و جاى لمس آن ها بر تن من
نقش تبر شده است
ديوار هاى سرد زندان آزارم نمي دهند
كه سال هاست در شكنجه گاه آغوش تو عذاب ميكشم
.
كاش اين شكنجه گاه انفرادى بود
و نگاهت تنها مرا ميسوزاند
ميدانم كه اين قصه
مثله تمام شدنِ شوروي
سال هاست براى تو تمام شده است
من هم تمام ميشوم
شكل همان رز سفيد يادگارت
كه سرخ شد
.
#فرشاد_بیرامی
پستچی همیشه نامه عاشقانه نمی آورد
@legacy1939
عربده هایم را صدای سازم خوب می شناسد
و درد هایم را همان پیج مخوفی که تو را از من گرفت
چه فرقی میکند بهار
یا پاییز
این جاده
برای من تمامش زمستان است
#فرشاد_بیرامی
پستچی همیشه نامه ی عاشقانه نمی آورد
@Legacy1939
و درد هایم را همان پیج مخوفی که تو را از من گرفت
چه فرقی میکند بهار
یا پاییز
این جاده
برای من تمامش زمستان است
#فرشاد_بیرامی
پستچی همیشه نامه ی عاشقانه نمی آورد
@Legacy1939
و یلدا
پایان كشنده ى پائیز دلگیر
و آغاز زمستان سرد بود
.
عقربه هاى يخ زده اش را
كِش ميدهد روى صفحه ى زمان
انگار كه انار ها ميتركند از خونِ دل خوردن هاى پاييز
.
و حافظ وعده اى نداد اينبار
چرا كه
فال امشب را از کودکی خریدم
که در نگاهش ترس از
سرماى اين شب طولانی بود
.
#فرشاد_بیرامی
ما به حافظ اعتقادی نداشتیم
@legacy1939
پایان كشنده ى پائیز دلگیر
و آغاز زمستان سرد بود
.
عقربه هاى يخ زده اش را
كِش ميدهد روى صفحه ى زمان
انگار كه انار ها ميتركند از خونِ دل خوردن هاى پاييز
.
و حافظ وعده اى نداد اينبار
چرا كه
فال امشب را از کودکی خریدم
که در نگاهش ترس از
سرماى اين شب طولانی بود
.
#فرشاد_بیرامی
ما به حافظ اعتقادی نداشتیم
@legacy1939
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
یه چیزی یادم رفته
اره
یه چیزی یادم رفته
یه چیزی که دلمو گرم می کرد ...
#اتاق_آبی
کاری از #فرشاد_بیرامی
@legacy1939
اره
یه چیزی یادم رفته
یه چیزی که دلمو گرم می کرد ...
#اتاق_آبی
کاری از #فرشاد_بیرامی
@legacy1939
پرت میشود در درون تنهایی خویش
مردی که سالهاست با همسر آبستنش
نخوابیده است
و اين تنهايي
آيينه ى بودنِ تك تكِ ماست
كه خيابان ها را با نگاهمان متر ميكنيم
و من
شبيهِ همان سايه ي تنها
به روي شهر مي افتم
کوچه
خیابان ها
تمام شهر رد بوی رفتن تو را
به رخ من
این من بدون تو در این شهر پائیز زده ی دلگیر
میکشد
میدانی چه روزی هست؟
همان روزی که دانشجو ها پرنده شدن را
تجربه میکردند
صداها را گوش کن
همهمه هایی از دور دست ها می آید
تو كجايي؟
در خانه؟
همان خانه ی دلگیرت
که حتی پنجره هایش هم
بوی قفس میداد
ساعت 00:14 بامداد
یک دقیقه پس از سکوت شیطان
شیطانی که در انتهای حیاط عربده میکشید
گوش کن
صداها را گوش کن
از زیر پنجره ی اتاقت تابوت میبرند
تابوت همان مرد خرفت
که سالها در انتهای کوچه با چشم های هیز
تورا نگاه میکرد
تورا نگاه میکرد
همان مردی که خوابیده بر دوش دیگران به روى غسالخانه میرود
گوش میکنی صداها را؟
عربده های شیطان
در انتهای حیاط خانه
صدای وهم انگیز کلاغ ها
کلاغ های منفرد
کلاغ های آن سوی گورستان تاریک شهر
و جغد های سرگردان در روشنایی خیابان ها
صدا هارا گوش کن
تمام شهر خود را مهیا برای به دار اویختن تو کرده است
و این شهر خسته
و دلگیر این روز هایت
تنها يك خبر براي سرگرم شدن کم دارد
خبر مرگ پروانه
پچپچه های مرگ پروانه در شهر میپیچد
و مردان هرروز گوسفندانه به سرکار میروند
و همسرانشان ابلهانه برای آن ها غذا درست میکنند برای مردانی که هرروز آغوش شهوت انگیز خود را مهمان زن هایی دیگر میکنند
خبر مرگ پروانه آرام محو ميشود اما
تو
صدا ها را گوش کن
پشت پنجره ی اتاقت
شیطان از اينهمه درد خودکشی میکند
#فرشاد_بیرامی
پستچی همیشه نامه ی عاشقانه نمی آورد
@legacy1939
مردی که سالهاست با همسر آبستنش
نخوابیده است
و اين تنهايي
آيينه ى بودنِ تك تكِ ماست
كه خيابان ها را با نگاهمان متر ميكنيم
و من
شبيهِ همان سايه ي تنها
به روي شهر مي افتم
کوچه
خیابان ها
تمام شهر رد بوی رفتن تو را
به رخ من
این من بدون تو در این شهر پائیز زده ی دلگیر
میکشد
میدانی چه روزی هست؟
همان روزی که دانشجو ها پرنده شدن را
تجربه میکردند
صداها را گوش کن
همهمه هایی از دور دست ها می آید
تو كجايي؟
در خانه؟
همان خانه ی دلگیرت
که حتی پنجره هایش هم
بوی قفس میداد
ساعت 00:14 بامداد
یک دقیقه پس از سکوت شیطان
شیطانی که در انتهای حیاط عربده میکشید
گوش کن
صداها را گوش کن
از زیر پنجره ی اتاقت تابوت میبرند
تابوت همان مرد خرفت
که سالها در انتهای کوچه با چشم های هیز
تورا نگاه میکرد
تورا نگاه میکرد
همان مردی که خوابیده بر دوش دیگران به روى غسالخانه میرود
گوش میکنی صداها را؟
عربده های شیطان
در انتهای حیاط خانه
صدای وهم انگیز کلاغ ها
کلاغ های منفرد
کلاغ های آن سوی گورستان تاریک شهر
و جغد های سرگردان در روشنایی خیابان ها
صدا هارا گوش کن
تمام شهر خود را مهیا برای به دار اویختن تو کرده است
و این شهر خسته
و دلگیر این روز هایت
تنها يك خبر براي سرگرم شدن کم دارد
خبر مرگ پروانه
پچپچه های مرگ پروانه در شهر میپیچد
و مردان هرروز گوسفندانه به سرکار میروند
و همسرانشان ابلهانه برای آن ها غذا درست میکنند برای مردانی که هرروز آغوش شهوت انگیز خود را مهمان زن هایی دیگر میکنند
خبر مرگ پروانه آرام محو ميشود اما
تو
صدا ها را گوش کن
پشت پنجره ی اتاقت
شیطان از اينهمه درد خودکشی میکند
#فرشاد_بیرامی
پستچی همیشه نامه ی عاشقانه نمی آورد
@legacy1939
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ادامه بده ...
فیلمی از #فرشاد_بیرامی
فیلم بردار : #مهدی_ابراهیمی
خواننده : #رضا_یزدانی
@legacy1939
@Radio4i
فیلمی از #فرشاد_بیرامی
فیلم بردار : #مهدی_ابراهیمی
خواننده : #رضا_یزدانی
@legacy1939
@Radio4i
تمام آسمان را رنگ سیاه می پاشد
مردی که برای تمام شدن جمعه
لحظه شماری می کند
#فرشاد_بیرامی
پستچی همیشه نامه ی عاشقانه نمی آورد
@legacy1939
مردی که برای تمام شدن جمعه
لحظه شماری می کند
#فرشاد_بیرامی
پستچی همیشه نامه ی عاشقانه نمی آورد
@legacy1939
لب هایت بوی مرا نمیدهد
چه کسی را در خلوت شبانه ات بوسیده ای؟
جهان حاصل یک هم آغوشی ِ مضحک
و خنده دار بر پیکره ی عریان تو بود
و خبر از شهوت خدایی می داد
که سالهاست
در پشت پرده های انزوا
روحت را
روحش را
تقدیم به قدیسه های نجس می کند
همان مادران روحانی
که دعا گویان پیکره ات را
بر زیر صلیب جهالت
به تیشه ی مردان میسپارند
و کتاب مقدس از مرگ ت سخن ميگويد
بشارت می دهد از مرگ خدایی که نبود و نخواست که باشد
و ابلیس مستانه از خونی لبان و گودی کمر باریکت مینوشد
تورا در انتهای سیاهی چشم هایت میبوسم
میبوسم
و رهایت میکنم در صفحه های جر خورده ی تاریخ
تاریخی که از طلوع
تا افول انسان را
به رخ آیندگان ِ متوهم می کشاند
و می کشاند طرح یک قدیسه ی گنگ را بر روی دیوار
دیواری آغشته از رنگ انسان ها
و ماه ناپدید می شود پشت کوهی که سالهاست
آتش درونش خاموش ...
خاموش می شود و زمین فرشته ها را میبلعد
و مورچه ها بوی گل سرخ ميدهند
و ستاره ها به رنگ سیاه در می آیند
و ما زیر نور چراغی که سالهاست خاموش است
در آغوش هم خدا را به قتل می رسانیم
چه کسی مارا نجات خواهد داد
زمانی که ناجى را
در لایه های زیرین زمین پنهان میکنیم
و آسمان را از ستاره هامان پر ميكنيم
چه کسی مارا نجات می دهد
زمانی که مرگ آخرین امید برای رهایى ما انسان هاست
اميدى واهى حتى
#فرشاد_بیرامی
پستچی همیشه نامه ی عاشقانه نمی آورد
@legacy1939
@Radio4i
چه کسی را در خلوت شبانه ات بوسیده ای؟
جهان حاصل یک هم آغوشی ِ مضحک
و خنده دار بر پیکره ی عریان تو بود
و خبر از شهوت خدایی می داد
که سالهاست
در پشت پرده های انزوا
روحت را
روحش را
تقدیم به قدیسه های نجس می کند
همان مادران روحانی
که دعا گویان پیکره ات را
بر زیر صلیب جهالت
به تیشه ی مردان میسپارند
و کتاب مقدس از مرگ ت سخن ميگويد
بشارت می دهد از مرگ خدایی که نبود و نخواست که باشد
و ابلیس مستانه از خونی لبان و گودی کمر باریکت مینوشد
تورا در انتهای سیاهی چشم هایت میبوسم
میبوسم
و رهایت میکنم در صفحه های جر خورده ی تاریخ
تاریخی که از طلوع
تا افول انسان را
به رخ آیندگان ِ متوهم می کشاند
و می کشاند طرح یک قدیسه ی گنگ را بر روی دیوار
دیواری آغشته از رنگ انسان ها
و ماه ناپدید می شود پشت کوهی که سالهاست
آتش درونش خاموش ...
خاموش می شود و زمین فرشته ها را میبلعد
و مورچه ها بوی گل سرخ ميدهند
و ستاره ها به رنگ سیاه در می آیند
و ما زیر نور چراغی که سالهاست خاموش است
در آغوش هم خدا را به قتل می رسانیم
چه کسی مارا نجات خواهد داد
زمانی که ناجى را
در لایه های زیرین زمین پنهان میکنیم
و آسمان را از ستاره هامان پر ميكنيم
چه کسی مارا نجات می دهد
زمانی که مرگ آخرین امید برای رهایى ما انسان هاست
اميدى واهى حتى
#فرشاد_بیرامی
پستچی همیشه نامه ی عاشقانه نمی آورد
@legacy1939
@Radio4i