00:13
31 subscribers
63 photos
13 videos
1 file
29 links
نویسنده و ترانه سرا | عکاس و مستند ساز | کافه گَرد | فعال حقوق حیوانات
.
آثار چاپ شده
زمین بی خدا
طهران 1939
پستچی همیشه نامه ی عاشقانه نمی آورد

ID Inst : Farshsd.Beirami
Download Telegram
تو جا زدی تو عشق و من تنها
باید تمام راهو برگردم
تو از گذشته خاطره داری
من با گذشته زندگی کردم

تنها تر از آغاز این برزخ
تنها تر وقتی شروع کردیم
پایان این رابطه غمگین بود
ما اشتباهی آرزو کردیم

از وقتی فهمیدم کم آوردی
بغضم شکست و عشق یادم رفت
دلتنگی دنیای منو پر کرد
دلخوشیامو مفت دادم رفت

دلواپس تنهاییام بودی
این مشکلو با اشک حل کردم
آغوش خالیم خونه رو ترسوند
خاطره هامو جات بغل کردم
.
فرياد هاى رضا را قطع ميكنم صدايى آزارم ميدهد صدايى از اتاق مشتركمان اتاقى كه تو نيستى ديگر ، سالهاست كه دست به دستگيره ى اتاق
نميزنم،وقتى به در نگاه ميكنم سرما وجودم را ميلرزاند و برف مينشيند روى موهاى كوتاه شده ام،باور كن كه در خانه برف ميبارد موهايم را سپيد كرده و رد پاهايمان را پوشانده است،همين چند وقت پيش ارديبهشت بود نميدانم چرا تقويم هم حال و روز خوشى ندارد،ارديبهشت بود كه از لب هايت لبخند چيدم در آغوشت باران شدم،چشم هايم را بوسيدى و زمزمه كردى كه آغوشت براى من ابديست، ابديت براى من به قدرِ يك بهار كوتاه شد و برف باريد،و صداى نبودنت كه پشت در اتاق مرا آزار ميدهد و من جرئت نميكنم با اين حجم از تنهايي روبرو شوم باور كن از نبودنت يخ خواهد زد،پشت در اتاقمان زندانى اش كردم كه مبادا زير قولت بزنى،تو قول داده بودى زمستان را در آغوش هم چاي مينوشيم و من هرشب صداى قدم هاي رفتنت را پشت همين اتاق ميشنوم،ميترسم يك روز از خواب بيدار شوم و بهمن كل خانه را گرفته باشد،كاش صداى خنده هايت را از خانه نميبردى تا كمي گرم شوم،اين خانه بدون تو كوهستاني از يخ شد...

#فرشاد_بیرامی
و دختری از چهل متری دنیا
@legacy1939
چشم های تو شروع واقعه ی ورشو بود
و باد در سياه چاله ى چشم هايت می وزيد

نگاه کن
ببین که چگونه بدون تو
تمام کوچه های شهر جنگ جهانی می شود
از كوچه ها ميگريزم و به مبل دونفره مان پناه ميبردم
صداى تو نيست و
و تلويزيون جان ميكند كه حواس مرا از تو بگيرد
اخبار میگفت هوای رشت بارانی ست
بانو
نکند دلتنگ روز های گذشته ای؟
نکند دلت گرفته از این روز های بی کسی؟
رو به رویت می نشیم
بغض هایم را برایت در استکان حل میکنم
و رو به رويم نيستى
زیر باران بی بهانه برایت آرام
گریه میکنم
و صورتت را گنگ تر و سخت تر میبینم
همانند همان خاطره هایی که دیگر به یاد نمی آورم

این روز ها هم می گذرد
ایمان دارم که فردایی وجود ندارد
و اگر باشد به کام ما نخواهد بود

آتش میزند
می سوزاند
و می گریاند مرا
تمام تو ، وقتی که سهم دیگری باشی
همان روز که در عمق چشم هایت خیره می مانم
و دیگری را که شبیه من نیست می بینم
در خود فرو میریزم

میخندم
به آرامی میخندم
و خنديدن را از ياد ميبرم
و تو آرام تر دور می شوی
و من شکل رفتن تو
سالهاست در همان کافه دو استکان چای سفارش می دهم

همچنان که دور تر می شوی
دور می شوم از تمام خودم
و زمستان پشت در خانه می ایستد
و دانه هاى سرد تسبيحش را ميچرخاند
ستاره ای نبونت را به رخ من می کشد
و روياهايي كه باهم در ابرها كشيديم محو ميشوند
تمام شهر بوی تو را میگیرد
زمزمه میکنم هر روز نبودنت را
هر روز خوب بودنت را در کنار دیگری
و گنجشك ها كسل ميشوند
از طاقچه اى كه ديگر دانه اى از عشق
ندارد

چشم هایت شروع واقعه ی ورشو بود
چشم هایت را که بستی ماموران گشتاپو مرا در کوره ای به خاکستر نشاندند
و کودتایی نافرجام برای به قدرت رسیدنم شکل گرفت

چشم هایت را بستی و خانه ای خنده ای را از یاد برد
و شهری خاموش
و کشوری فتح شد

چشم هایت تنها دلیل صلح جهان بود
که از جهان دریغش کردی

#فرشاد_بیرامی
پستچی همیشه نامه ی عاشقانه نمی آورد
@legacy1939
Audio
رامو کج کردم و آروم از اون شهر رفتم

متن و صدا : #فرشاد_بیرامی
@legacy1939
و خدا اسم دیگر پدر بود

#فرشاد_بیرامی
پستچی همیشه نامه ی عاشقانه نمی آورد
@legacy1939
هرگز گمان مبر که دلم را شکسته ای
باهر قدم که دورشدی استخوان شکست ...

#احسان_افشاری
@legacy1939
Audio
آن شب قرار آخرمان را گذاشتیم
از صندلی بلند شد و استکان شکست

پ.ن
لعنتی دوست داشتنی
@legacy1939
ما همان پا بريده ى اين شهر
ساكن كوچه هاى خط خورده

مالك درد هاى پنهانى
عابرينِ پر از غم و مُرده

رد شديم از تمامِ غم هامان
گم شدن زير موج خاطره ها

رج به رج درد مشترك بوديم
كشته ای بي حساب و كتاب اما

حكم قاضي معلق است اينبار
رد خون روي دست كفتار است

حكم مرگ سهم موش بود اما
گربه اينجا هميشه بر دار است

گربه اينجا شبيهِ بدبختي ست
انتهايش از ابتدا پيداست

شعر هم لنگ ميزند وزنش
"شاعر اينجا جنازه اي تنهاست"

شاعرِ شعرهاي تكراري
از ازل تا ابد فقط درد است

مرگ حق است لا اله الا الله
اشهدت را بخوان كه شب سرد است

اشهدت را بخوان كه تا فردا
قبرمان هم حراج خواهد شد

سهم قشري فقط زمين خواري
زخم ما هم علاج خواهد شد؟

راه هاي فرار هم بسته ست
سهم ما تا ابد زمين خوردن

چشم تو منتظرِ به آزاديست
ترس من مرزهاى بى روزن

لب بزن شعر هاي خوبت را
تو اميدت به آخرِ بيت است

من لبالب پر از غمم اما
كل اين داستان سرِ بيت است

#فرشاد_بیرامی
@legacy1939
ساعت خوابیده اتاق
از عر زدن های پسرکی که از ناله های مادرش تا صبح نخوابیده كلافه است
و ثانيه شمارش زور ميزند كه از ثانيه ى ١٣ رد شود
ژولیدگی پدر پشت پراید 40 میلیونی
تناقض دردناكي بود
كه با بوق هاى ممتدش به گوش دنيا ميرساند
بوق میزند
و بوق هایي که دیشب اتفاق افتاد

اتفاق شاید یک حادثه غمگین باشد
شاید ترکیدن بمبی پشت در اتاقت
و فروريختن يك خانه بعد از چند ريشتر زلزله
و شاید هم جر خوردن پاچه ی شلوارت رو با روی مدرسه نرجس

اتفاق نفاق می آورد و نفاق اتفاق را تلخ تر می کند
و تلخى ميشود هماهن خوردن یک فنجان قهوه نامرغوب برای نخوابیدن
و حتي خوردن قرص هاي خام براى خوابيدن
سوت هاي ممتدي كه خبر از نبودن آرامش ميزهد

حادثه خبر نمی دهد
و در لحظه
عاشقانه
بی بهانه
پدرت را در می آورد
پدرت را در می آورد و در میادین شهر
چوب در آستین
کنار بنر اپلیکیشن آپ می آویزد
شاید برنده امشب شما باشید

و مردی دستش را در انتهای وجودم فشار می دهد
و نزاع میشود
نزاع میشود
و فحش هایی پشت تریبون مجلس
قبل از صرف نهار
داده میشود

راستی دیروز مادرت را دیدم
با یک مرد غریبه
رو به روی داروخونه دکتر مینا
مرا دید و ارام شیشه ماشین را بالا کشید
بیچاره فکر میکرد ماشینِ پدر در امده ات است که مات 80 درصد باشد

سیگار را وارونه در دهان
کبریت را وارونه بر روی سمباده
و تورا درست همانگونه که نشان نمیدهی
میشناسم
و تو وارونه تر جلوه ميكنى و در روزهاى ابري هم عينك آفتابي ميزنى
به خيال اينكه تورا از ياد برده ام
اما يادت نيست
قهوه هرقدر هم نامرغوب باشد
تلخى اش فراموش نشدنيست

و تو همان تلخِ فراموش نشدني هستي
كه در تمام بوق هاي ممتد حست ميكنم

#فرشاد_بیرامی
پستچی همیشه نامه ی عاشقانه نمی آورد
@legacy1939
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
گفت بغلم کن
گفتم دارم نگات میکنم ...

کاری از #فرشاد_بیرامی
@legacy1939
Audio
متن و خوانش : #فرشاد_بیرامی

از کتاب : پستچی همیشه نامه ی عاشقانه نمی آورد
@legacy1939
Audio
بو تنهایی میدی
چند وقته کسی روعاشقانه بغل نکردی؟

متن و خوانش : #فرشاد_بیرامی
@legacy1939
تو را در بغض طهران در امیرآباد گم کردم تو را در کوچه ­های ­ سرد نوبنیاد گم کردم
تو را در جشن و رقص و پایکوبی بین مهمان­ ها تو را در گریه ­های ­ میرِ بی داماد  گم کردم

تو را در گریه ­های­ صلح و آزادی غم و شادی تو را در شعرها ، ای درد مادرزاد گم کردم
تو را در قهوه­ خانه ­ها ، تو را در دود قلیان­ ها تو را در پشت میز کافه  ­ی میعاد گم کردم

تو را در سفره­ های­  هفت ­سین در لحظه ­­ ی تحویل تو را در تُنگ ­ها ، ای ماهیِ ­ آزاد گم کردم
تو را در عصر سیمان ، عصر انسان­ های­ِ  ماشینی تو را در شهر زندان ، این قفس­ آباد گم کردم

تو را در دشنه­ ای در دیس،تو را در شاملو ، این قالب آزاد گم کردم
تو را در بیستون در تخت خسرو خواب با شیرین تو را در ضربه­ های تیشه ­ی  فرهاد گم کردم

تو را در عصر مشروطه ، تو را در مجلس روسی تو را در ضجّه ­های ­ یک زنِ معتاد گم کردم
تو را در جایگاه متهم در غُل و در   زن/ جیغ
تو را در دادگاه عدل استبداد گم کردم

تو را در بی کلاهی ­های­ شاپو پهلوی بَر دار تو را در مسجد ناشاد گوهرشاد گم کردم
تو را در آخرین برداشت­ هایِ  نفی از منکر تو را در گشت­ های کاملن ارشاد گم کردم

#گمت_کردم
در این شهر پر از دود
@legacy1939
دلم تنگ میشود هرروز
تو وقتي كه بري از شهر
هوای شهر مسمومه
براي من شبيهِ زهر

دلم یک بغض سوزانه
دلم یک تیر سرگردان
دلم یک سینه ی خالی
دلم یک شهره در زندان

من از دردای تو قلبم
برایت قصه ها گفتم
من از این شهره در ماتم
حديث بوسه را گفتم

برای تو منو تهران
همیشه شعر ميخوانديم
برای این خیابان ها
چراغ شعر سوزانديم

دلم تنگه برای تو
برای خنده های تو
برای یک شب غمگین
به يادِ وعده هاي تو

کنار تابلوي ممنوع
تو را آغوش ميخواندم
و بوسه بر سر و مویت
مرا تا عشق میبردم

شدم از درد چارپاره
از این دوری اجباری
از این آمد از این رفتن
از این تقدیر تو خالی

از این شهر بدون تو
همیشه سخت بیزارم
تورا در انتهای شهر
همیشه سبز میکارم

تمام جاده های شهر
مرا از تو عبورم داد
تمام تابلوهای ایست
مرا از دیدنت میراند

#فرشاد_بیرامی
و دختری از چهل متری دنیا
@legacy1939
تصرف عدوانى - پارت آخر

صفحه یک
@legacy1939
00:13
تصرف عدوانى - پارت آخر صفحه یک @legacy1939
تصرف عدوانى - پارت آخر

صفحه دو
@legacy1939
چشمات سپيده صب بودن،
صدا گنجشك ميدادن،
نگات كه ميكردم سر ميشدم از اين خورشيد كه از چشات طلوع كرده،
نگاهت دلبرانه دل مارو آب و جارو ميكرد،
نور ميتابيد از پشت مردمكات،
چشات كه ميخنديدن،
گنجشكا جيك جيك ميكردن،
حالا نيستى اما
شب شده،
خيلى ساله كه شبه،
ميام اينجا ميشينم چشامو ميبندم،
تصورت ميكنم،
تصورت ميكنم كه با اون مژه هاى بلندت كجا رو بهار كردى،
كى چشماشو با خورشيد تو باز ميكنه؟
نكنه تو هم شب شدى؟
نكنه گنجشكا از چشماى قشنگت پر زده باشن؟
نكنه هوات ابرى باشه جانم؟
تصورت با نگاهِ روشنت قشنگه
تو هميشه صب باش
من همه اين شبا رو به جون ميخرم

و دختری از چهل متری دنیا
@legacy1939
.
هنوز هم منتظرت می مانم تا برایم چای و دلتنگی بیاوری
تورا در کدامین خیابان شهر رهایت کردم
که اینگونه تمام شهررا پاییز در سیطره ی خود گرفته
و موهایم را جو گندمی کرده است
.
ما از رنگ سبز به زرد و قرمز هایی رسیدیم که ما را از هم دور کرد
و من در گندم زار موهایت تنهایی ات را چیدم و تو
به عمق چشم هایم دریاچه ی ارومیه را هدیه دادی
من تمام شهررا برایت گریه کردم
از اولین ایستگاه تعطیل شده خط قرمز منتظر برای آمدنت خیره به انتهای سیاهی ایستگاه امام ماندم
ساعت ها و مدت ها
پیرتر و مغلوب تر
برای آمدنت
با همان روسری قرمز
و پالتوی که تورا در آغوش می کشد
نمی آیی!
میدانم بیهوده ساعت را نگاه میکنم
بیهوده گوشی ام را چک میکنم
و بیهوده تر زندگی "را" میکنم
احمقانه است که ما از شعر های سهراب قایقی برای جدایی ساختیم
و با فروغ ، مرگ را در چشم های هم نگریستیم
نگریستیم و گریستیم برای هم
برای تنهایی هم
برای این تنهایی باهم بودن
برای این درد که فراموش نشد
و در روزنامه ی سرخ انقلاب به چاپ رسید
حال چقدر از هم دور شده ایم که دیگر حتی کسی ما را باهم نمیشناسد
و ما غریبانه هرروز از کنار هم رد میشویم
تو با او و من با دیگری
که تورا در او خلاصه میکنم
خنده هایش را شکل تو
بوسه هایش به مانند تو
و دوستت دارم هایش را از زبان تو میشنوم
احمقانه است
.
که تورا سهم دیگری بدانم و شهر را آرام و بی دغدغه رها کنم
احمقانه است که تورا در انبوه برگ های زرد پاییز رهایت کنم
.
دیروز باران می بارید
و من شعر می خواندم
و کبوتر های امام زاده صالح عاشقانه پرواز میکنند
و من تورا میدیدیم از انتهای خیابان با همان چادر سفید گل گلی
به سمت من می آیی
و من تورا در آغوش میگیرم
لب هایم را بر روی لب هایت می فشارم
و گوشی لعنتی زنگ میخورد و مرا از خواب بیدار میکند
.
میدانی در شهر ما سالهاست که دیگر باران
عاشقانه نمی بارد
.
#فرشاد_بیرامی
پستچی همیشه نامه ی عاشقانه نمی آورد
@legacy1939
صدای ناقوس کلیسا
دوباره به گوش می رسد
.
جنگ تمام
و سرباز ها به آغوش مادر برمیگردند
بعضی ها خندان با داغی بر دل
و بعضی ها تنها یک "یاد"
بر دوش دیگران
.
مادرها به استقبال
و مادری در خاک
و سربازی که نمیداند
چه در انتظار اوست
.
فضای مه آلود خانه
با دود شدن کندر
و معشوقه ی روز های صلح
که حال
یک آرزوی دور است
.
آری جنگ
مادر ، معشوقه و کودکی هایش را بلعید
بیچاره سربازی که سالها
در گوشه ای تاریک
میجنگید
.
#فرشاد_بیرامی
از کتاب #طهران_1939
@legacy1939
تورا در کدامین فاحشه خانه بوسیدمت
که تمام تنم را نجاست لب هایت می سوزاند
.
رها میشوم در پریشانی موهایت
و باد خنده هایت را برایم به یادگار می آورد
از گذشته ای دور
شهر ها را برای یافتنت در خیالم مرور میکنم
.
استالینگراد ، ورشو ، اورشلیم
.
ماه نقش چشم هایت را در آسمان بازی
و خورشید آغوشت را تداعی ميكند
و شلاق چنگ هايت را بر جانم نوازش میدهد
در کدامین فاحشه خانه مست مرا فراموش کرده ای؟
.
از دوستت دارم هایت لحظه ای قبل شروع واقعه
و رز سفید
کفش هایت تمام پس کوچه های خلوت شهر را بلد بود
چشم هایت تمام مفتش ها را رام میکرد
خنده هایت مسیح را در میدان سرخ به صلابه می کشید
و دست هايت
واى از دست هايت كه خاطره ش در ياد مرد هاى بسيارى جامانده است
و جاى لمس آن ها بر تن من
نقش تبر شده است
ديوار هاى سرد زندان آزارم نمي دهند
كه سال هاست در شكنجه گاه آغوش تو عذاب ميكشم
.
كاش اين شكنجه گاه انفرادى بود
و نگاهت تنها مرا ميسوزاند
ميدانم كه اين قصه
مثله تمام شدنِ شوروي
سال هاست براى تو تمام شده است
من هم تمام ميشوم
شكل همان رز سفيد يادگارت
كه سرخ شد
.
#فرشاد_بیرامی
پستچی همیشه نامه عاشقانه نمی آورد
@legacy1939
عربده هایم را صدای سازم خوب می شناسد
و درد هایم را همان پیج مخوفی که تو را از من گرفت

چه فرقی میکند بهار
یا پاییز
این جاده
برای من تمامش زمستان است

#فرشاد_بیرامی
پستچی همیشه نامه ی عاشقانه نمی آورد

@Legacy1939
و یلدا
پایان كشنده ى پائیز دلگیر
و آغاز زمستان سرد بود
.
عقربه هاى يخ زده اش را
كِش ميدهد روى صفحه ى زمان
انگار كه انار ها ميتركند از خونِ دل خوردن هاى پاييز
.
و حافظ وعده اى نداد اينبار
چرا كه
فال امشب را از کودکی خریدم
که در نگاهش ترس از
سرماى اين شب طولانی بود
.
#فرشاد_بیرامی
ما به حافظ اعتقادی نداشتیم
@legacy1939