در روزنامه ها خواندم
که هوای تهران صاف و آفتابی ست
کاش کیهان
حال مرا هم مینوشت
#فرشاد_بیرامی
#طهران_1939
@legacy1939
که هوای تهران صاف و آفتابی ست
کاش کیهان
حال مرا هم مینوشت
#فرشاد_بیرامی
#طهران_1939
@legacy1939
تو عروس کسی اگر بشوی
نگذارم که دست روی دست
من محمد علی خان قاجارم
مجلست را به توپ خواهم بست
#:)
@legacy1939
نگذارم که دست روی دست
من محمد علی خان قاجارم
مجلست را به توپ خواهم بست
#:)
@legacy1939
از خط قرمز لب هایت
قطاری مرا به سمت کهریزک می کشاند
#فرشاد_بیرامی
پستچی همیشه نامه ی عاشقانه نمی آورد
@legacy1939
قطاری مرا به سمت کهریزک می کشاند
#فرشاد_بیرامی
پستچی همیشه نامه ی عاشقانه نمی آورد
@legacy1939
سوره "یس" میخواند
زنی که در واگن مردهای هیز
به سمت بهشت زهرا میرود
#فرشاد_بیرامی
پستچی همیشه نامه ی عاشقانه نمی آورد
@legacy1939
زنی که در واگن مردهای هیز
به سمت بهشت زهرا میرود
#فرشاد_بیرامی
پستچی همیشه نامه ی عاشقانه نمی آورد
@legacy1939
خورشید را مهمان شهر میکند
و در کوچه ها مرگ بنفشه ها را به تماشا میماند
از کوچه های تاریک تا پس کوچه های تاریک تر
قدم از قدم بر میدارد
تمام مردمان شهر را با گیسوانش به دار می آویزد
در بحث های روز خنده ای میپراند
به تهدید های ابلهی سیاست مدار
که تحریم میکند ما را
ما راکه سالهاست خودمان
را از درون حبس
و به چوخه ی اعدام نزدیک کرده ایم
قدم میزند
لرزه در جان شهر می افتد
خورشید در میانه ی کوچه غروب می کند
تا خسوف را نگاه کند
و از بوی گیسوانش
در پشت منظومه ی مظلومه رقص
و اندکی مست کند
آرى جهان اين چنين مچاله ميشود
پشت سياهىِ روزنامه ها
و سايه ى كبودِ مردانِ بى اسلحه
زنجير ميشود
بر واژه ى "آزادى"
از سرش بيرون ميريزد
انتزاعى به نامِ "خوشبختى"
سينه خيز به سمتِ "آزادى"ِ به زنجير كشيده شده ميرود
خسوف كامل شد و
تاريكى ملطق واژه ها را در هم ميريزد
و او رقص كنان
به آخرين نفس هاى نرسيدنِ به "آزادى"
به مرگِ "خوشبختى" نگاه ميكند
#فرشاد_بیرامی
پستچی همیشه نامه ی عاشقانه نمی آورد
@legacy1939
و در کوچه ها مرگ بنفشه ها را به تماشا میماند
از کوچه های تاریک تا پس کوچه های تاریک تر
قدم از قدم بر میدارد
تمام مردمان شهر را با گیسوانش به دار می آویزد
در بحث های روز خنده ای میپراند
به تهدید های ابلهی سیاست مدار
که تحریم میکند ما را
ما راکه سالهاست خودمان
را از درون حبس
و به چوخه ی اعدام نزدیک کرده ایم
قدم میزند
لرزه در جان شهر می افتد
خورشید در میانه ی کوچه غروب می کند
تا خسوف را نگاه کند
و از بوی گیسوانش
در پشت منظومه ی مظلومه رقص
و اندکی مست کند
آرى جهان اين چنين مچاله ميشود
پشت سياهىِ روزنامه ها
و سايه ى كبودِ مردانِ بى اسلحه
زنجير ميشود
بر واژه ى "آزادى"
از سرش بيرون ميريزد
انتزاعى به نامِ "خوشبختى"
سينه خيز به سمتِ "آزادى"ِ به زنجير كشيده شده ميرود
خسوف كامل شد و
تاريكى ملطق واژه ها را در هم ميريزد
و او رقص كنان
به آخرين نفس هاى نرسيدنِ به "آزادى"
به مرگِ "خوشبختى" نگاه ميكند
#فرشاد_بیرامی
پستچی همیشه نامه ی عاشقانه نمی آورد
@legacy1939
وقتی که چشم هایت را می بندی
زمان می ایستد
خاطره ها زیر گلو حناق ميشود
ميدانى حناق چيست؟
نه نميداني
.
وقتی که چشم هایت را می بندی مفتشی مرا
به جوخه ی اعدام
ميبرد
و تنْ خسته ى مرا
از سکوت وحشی شهر
به مرگِ بی دلیل هرروزه ی یک زن
و خودکشیِ نافرجام یک مرد
نزدیک می کند
.
تو چشم هايت را ميبندي
و من به یاد توئه گم شده در لا به لای برگ های پائیر
پائيزِ نشسته در تابستان
از درون زرد ميشود
.
تو چشم هايت را ميبندي
و تمام تهران مرا از خود طرد می کند
.
تو چشم هايت را ميبندي
و نميبيني سوتِ صدای خسته ی فرهاد را
كه در عمق استخوانم لانه می کند " شب با تابوت سیاه
نشست توی چشمهاش
خاموش شد ستاره ... "
.
وقتي كه چشم هايت را ميبندي
دو فنجان چایی
در کافه ی دلگیر این روزهای بدون تو
سفارش می دهم
سيگار ها
عطر نفس هاي تورا ميدهند
كه اينچنين كز كرده اند ميانِ انگشتان يخ زده ام
.
وقتی که چشم هایت را بستی
آرام
آرام
از تمام خاطره هامان
جدا
و در ميانه ي اين جهان
معلق شدم
.
وقتی که چشم هایت را بستی
فرشته ای باکره اعدام شد
و جلاد ها براى خونِ ريخته شده
گرسيتند
.
وقتى تو چشم هايت را ميبندي
جهان وارونه ميشود
زمين يخ زد ميزند
و مرگ با خودش دست و پنجه نرم ميكند
ميداني مرگ چيست؟
نه نميداني
.
چشم هايت
مبدأ جهان بود
تو نميدانستي
و از تمامِ عالم دريغش كردى
.
#فرشاد_بیرامی
پستجی همیشه نامه ی عاشقانه نمی آورد
@legacy1939
زمان می ایستد
خاطره ها زیر گلو حناق ميشود
ميدانى حناق چيست؟
نه نميداني
.
وقتی که چشم هایت را می بندی مفتشی مرا
به جوخه ی اعدام
ميبرد
و تنْ خسته ى مرا
از سکوت وحشی شهر
به مرگِ بی دلیل هرروزه ی یک زن
و خودکشیِ نافرجام یک مرد
نزدیک می کند
.
تو چشم هايت را ميبندي
و من به یاد توئه گم شده در لا به لای برگ های پائیر
پائيزِ نشسته در تابستان
از درون زرد ميشود
.
تو چشم هايت را ميبندي
و تمام تهران مرا از خود طرد می کند
.
تو چشم هايت را ميبندي
و نميبيني سوتِ صدای خسته ی فرهاد را
كه در عمق استخوانم لانه می کند " شب با تابوت سیاه
نشست توی چشمهاش
خاموش شد ستاره ... "
.
وقتي كه چشم هايت را ميبندي
دو فنجان چایی
در کافه ی دلگیر این روزهای بدون تو
سفارش می دهم
سيگار ها
عطر نفس هاي تورا ميدهند
كه اينچنين كز كرده اند ميانِ انگشتان يخ زده ام
.
وقتی که چشم هایت را بستی
آرام
آرام
از تمام خاطره هامان
جدا
و در ميانه ي اين جهان
معلق شدم
.
وقتی که چشم هایت را بستی
فرشته ای باکره اعدام شد
و جلاد ها براى خونِ ريخته شده
گرسيتند
.
وقتى تو چشم هايت را ميبندي
جهان وارونه ميشود
زمين يخ زد ميزند
و مرگ با خودش دست و پنجه نرم ميكند
ميداني مرگ چيست؟
نه نميداني
.
چشم هايت
مبدأ جهان بود
تو نميدانستي
و از تمامِ عالم دريغش كردى
.
#فرشاد_بیرامی
پستجی همیشه نامه ی عاشقانه نمی آورد
@legacy1939
از عمق چشم های خیره مانده به سقف ترک خورده ی خانه
میفهمم جنگ میان کورد و کوه را
سلاح میشوم در استخوان مردی
تمام وجودش از تو ميلرزد
برای نوشتن از چشم های خسته ی شهر
به چیزی بیشتر از ازادی بیان نیاز دارم
شاید کودتای نظامی
شاید انقلاب مردمی
و شاید تبعید به دور افتاده ترین کوچه ی شهر
برای نوشتن از حس غم آلود شهر
برای خواندنت
نفهمیدنت
بی اعتنا گذشتنت
بی دلیل خندیدنت
به چیزی بیشتر از يك انبار باروت نياز دارم
شعر از آن جا شعله ميگيرد
که خورشید از پس موهای نبافته ات غروب میکند
و ماه در انحناى لبخندت
ظهور
شعر از آن جا خاكستر ميشود
که قافیه ها
و ردیف ها پشت هم برای تماشا کردن لحظه اعدامت
می ایستند
می ایستند
میخندد
تخمه میخورد
و اعدام میشوی
و خورشید در انتهای چشم های خیره شده به اسمان سرخ الودت
در لحظه ی طلوع مردد میشود
مردد میشود
و مردمان شهر به مانند روبات های بى حسى بيدار ميشوند
راه میروند
بی دلیل
بى هدف
و بدون اراده
شعر هاى زير خاكستر
وقتى سو سو ميزنند
كه روبات ها
در سوگ شعر های نخوانده شده
گریه میکنند
گریه میکنم
و پرت میشوم از چشم های لرزان دخترکی بی نقاب
که تمام حس سادگی و زیبایی اش را
وقف در راه زندگی كرد
دخترکی که میترسد
از چشم های خسته یک مرد
از بطری در دست هر عابر
و فحش میدهد به
جابر بن حیان
برای نوشتن از چشم هایت
به چیزی بیشتر از مرز
و دموکراسی نیاز دارم
چشم هایت را كه میبندی
جهان از پس چشم هایت
به خوابی عمیق فرو می رود
#فرشاد_بیرامی
پستچی همیشه نامه ی عاشقانه نمی آورد
@legacy1939
میفهمم جنگ میان کورد و کوه را
سلاح میشوم در استخوان مردی
تمام وجودش از تو ميلرزد
برای نوشتن از چشم های خسته ی شهر
به چیزی بیشتر از ازادی بیان نیاز دارم
شاید کودتای نظامی
شاید انقلاب مردمی
و شاید تبعید به دور افتاده ترین کوچه ی شهر
برای نوشتن از حس غم آلود شهر
برای خواندنت
نفهمیدنت
بی اعتنا گذشتنت
بی دلیل خندیدنت
به چیزی بیشتر از يك انبار باروت نياز دارم
شعر از آن جا شعله ميگيرد
که خورشید از پس موهای نبافته ات غروب میکند
و ماه در انحناى لبخندت
ظهور
شعر از آن جا خاكستر ميشود
که قافیه ها
و ردیف ها پشت هم برای تماشا کردن لحظه اعدامت
می ایستند
می ایستند
میخندد
تخمه میخورد
و اعدام میشوی
و خورشید در انتهای چشم های خیره شده به اسمان سرخ الودت
در لحظه ی طلوع مردد میشود
مردد میشود
و مردمان شهر به مانند روبات های بى حسى بيدار ميشوند
راه میروند
بی دلیل
بى هدف
و بدون اراده
شعر هاى زير خاكستر
وقتى سو سو ميزنند
كه روبات ها
در سوگ شعر های نخوانده شده
گریه میکنند
گریه میکنم
و پرت میشوم از چشم های لرزان دخترکی بی نقاب
که تمام حس سادگی و زیبایی اش را
وقف در راه زندگی كرد
دخترکی که میترسد
از چشم های خسته یک مرد
از بطری در دست هر عابر
و فحش میدهد به
جابر بن حیان
برای نوشتن از چشم هایت
به چیزی بیشتر از مرز
و دموکراسی نیاز دارم
چشم هایت را كه میبندی
جهان از پس چشم هایت
به خوابی عمیق فرو می رود
#فرشاد_بیرامی
پستچی همیشه نامه ی عاشقانه نمی آورد
@legacy1939
تو جا زدی تو عشق و من تنها
باید تمام راهو برگردم
تو از گذشته خاطره داری
من با گذشته زندگی کردم
تنها تر از آغاز این برزخ
تنها تر وقتی شروع کردیم
پایان این رابطه غمگین بود
ما اشتباهی آرزو کردیم
از وقتی فهمیدم کم آوردی
بغضم شکست و عشق یادم رفت
دلتنگی دنیای منو پر کرد
دلخوشیامو مفت دادم رفت
دلواپس تنهاییام بودی
این مشکلو با اشک حل کردم
آغوش خالیم خونه رو ترسوند
خاطره هامو جات بغل کردم
.
فرياد هاى رضا را قطع ميكنم صدايى آزارم ميدهد صدايى از اتاق مشتركمان اتاقى كه تو نيستى ديگر ، سالهاست كه دست به دستگيره ى اتاق
نميزنم،وقتى به در نگاه ميكنم سرما وجودم را ميلرزاند و برف مينشيند روى موهاى كوتاه شده ام،باور كن كه در خانه برف ميبارد موهايم را سپيد كرده و رد پاهايمان را پوشانده است،همين چند وقت پيش ارديبهشت بود نميدانم چرا تقويم هم حال و روز خوشى ندارد،ارديبهشت بود كه از لب هايت لبخند چيدم در آغوشت باران شدم،چشم هايم را بوسيدى و زمزمه كردى كه آغوشت براى من ابديست، ابديت براى من به قدرِ يك بهار كوتاه شد و برف باريد،و صداى نبودنت كه پشت در اتاق مرا آزار ميدهد و من جرئت نميكنم با اين حجم از تنهايي روبرو شوم باور كن از نبودنت يخ خواهد زد،پشت در اتاقمان زندانى اش كردم كه مبادا زير قولت بزنى،تو قول داده بودى زمستان را در آغوش هم چاي مينوشيم و من هرشب صداى قدم هاي رفتنت را پشت همين اتاق ميشنوم،ميترسم يك روز از خواب بيدار شوم و بهمن كل خانه را گرفته باشد،كاش صداى خنده هايت را از خانه نميبردى تا كمي گرم شوم،اين خانه بدون تو كوهستاني از يخ شد...
#فرشاد_بیرامی
و دختری از چهل متری دنیا
@legacy1939
باید تمام راهو برگردم
تو از گذشته خاطره داری
من با گذشته زندگی کردم
تنها تر از آغاز این برزخ
تنها تر وقتی شروع کردیم
پایان این رابطه غمگین بود
ما اشتباهی آرزو کردیم
از وقتی فهمیدم کم آوردی
بغضم شکست و عشق یادم رفت
دلتنگی دنیای منو پر کرد
دلخوشیامو مفت دادم رفت
دلواپس تنهاییام بودی
این مشکلو با اشک حل کردم
آغوش خالیم خونه رو ترسوند
خاطره هامو جات بغل کردم
.
فرياد هاى رضا را قطع ميكنم صدايى آزارم ميدهد صدايى از اتاق مشتركمان اتاقى كه تو نيستى ديگر ، سالهاست كه دست به دستگيره ى اتاق
نميزنم،وقتى به در نگاه ميكنم سرما وجودم را ميلرزاند و برف مينشيند روى موهاى كوتاه شده ام،باور كن كه در خانه برف ميبارد موهايم را سپيد كرده و رد پاهايمان را پوشانده است،همين چند وقت پيش ارديبهشت بود نميدانم چرا تقويم هم حال و روز خوشى ندارد،ارديبهشت بود كه از لب هايت لبخند چيدم در آغوشت باران شدم،چشم هايم را بوسيدى و زمزمه كردى كه آغوشت براى من ابديست، ابديت براى من به قدرِ يك بهار كوتاه شد و برف باريد،و صداى نبودنت كه پشت در اتاق مرا آزار ميدهد و من جرئت نميكنم با اين حجم از تنهايي روبرو شوم باور كن از نبودنت يخ خواهد زد،پشت در اتاقمان زندانى اش كردم كه مبادا زير قولت بزنى،تو قول داده بودى زمستان را در آغوش هم چاي مينوشيم و من هرشب صداى قدم هاي رفتنت را پشت همين اتاق ميشنوم،ميترسم يك روز از خواب بيدار شوم و بهمن كل خانه را گرفته باشد،كاش صداى خنده هايت را از خانه نميبردى تا كمي گرم شوم،اين خانه بدون تو كوهستاني از يخ شد...
#فرشاد_بیرامی
و دختری از چهل متری دنیا
@legacy1939
چشم های تو شروع واقعه ی ورشو بود
و باد در سياه چاله ى چشم هايت می وزيد
نگاه کن
ببین که چگونه بدون تو
تمام کوچه های شهر جنگ جهانی می شود
از كوچه ها ميگريزم و به مبل دونفره مان پناه ميبردم
صداى تو نيست و
و تلويزيون جان ميكند كه حواس مرا از تو بگيرد
اخبار میگفت هوای رشت بارانی ست
بانو
نکند دلتنگ روز های گذشته ای؟
نکند دلت گرفته از این روز های بی کسی؟
رو به رویت می نشیم
بغض هایم را برایت در استکان حل میکنم
و رو به رويم نيستى
زیر باران بی بهانه برایت آرام
گریه میکنم
و صورتت را گنگ تر و سخت تر میبینم
همانند همان خاطره هایی که دیگر به یاد نمی آورم
این روز ها هم می گذرد
ایمان دارم که فردایی وجود ندارد
و اگر باشد به کام ما نخواهد بود
آتش میزند
می سوزاند
و می گریاند مرا
تمام تو ، وقتی که سهم دیگری باشی
همان روز که در عمق چشم هایت خیره می مانم
و دیگری را که شبیه من نیست می بینم
در خود فرو میریزم
میخندم
به آرامی میخندم
و خنديدن را از ياد ميبرم
و تو آرام تر دور می شوی
و من شکل رفتن تو
سالهاست در همان کافه دو استکان چای سفارش می دهم
همچنان که دور تر می شوی
دور می شوم از تمام خودم
و زمستان پشت در خانه می ایستد
و دانه هاى سرد تسبيحش را ميچرخاند
ستاره ای نبونت را به رخ من می کشد
و روياهايي كه باهم در ابرها كشيديم محو ميشوند
تمام شهر بوی تو را میگیرد
زمزمه میکنم هر روز نبودنت را
هر روز خوب بودنت را در کنار دیگری
و گنجشك ها كسل ميشوند
از طاقچه اى كه ديگر دانه اى از عشق
ندارد
چشم هایت شروع واقعه ی ورشو بود
چشم هایت را که بستی ماموران گشتاپو مرا در کوره ای به خاکستر نشاندند
و کودتایی نافرجام برای به قدرت رسیدنم شکل گرفت
چشم هایت را بستی و خانه ای خنده ای را از یاد برد
و شهری خاموش
و کشوری فتح شد
چشم هایت تنها دلیل صلح جهان بود
که از جهان دریغش کردی
#فرشاد_بیرامی
پستچی همیشه نامه ی عاشقانه نمی آورد
@legacy1939
و باد در سياه چاله ى چشم هايت می وزيد
نگاه کن
ببین که چگونه بدون تو
تمام کوچه های شهر جنگ جهانی می شود
از كوچه ها ميگريزم و به مبل دونفره مان پناه ميبردم
صداى تو نيست و
و تلويزيون جان ميكند كه حواس مرا از تو بگيرد
اخبار میگفت هوای رشت بارانی ست
بانو
نکند دلتنگ روز های گذشته ای؟
نکند دلت گرفته از این روز های بی کسی؟
رو به رویت می نشیم
بغض هایم را برایت در استکان حل میکنم
و رو به رويم نيستى
زیر باران بی بهانه برایت آرام
گریه میکنم
و صورتت را گنگ تر و سخت تر میبینم
همانند همان خاطره هایی که دیگر به یاد نمی آورم
این روز ها هم می گذرد
ایمان دارم که فردایی وجود ندارد
و اگر باشد به کام ما نخواهد بود
آتش میزند
می سوزاند
و می گریاند مرا
تمام تو ، وقتی که سهم دیگری باشی
همان روز که در عمق چشم هایت خیره می مانم
و دیگری را که شبیه من نیست می بینم
در خود فرو میریزم
میخندم
به آرامی میخندم
و خنديدن را از ياد ميبرم
و تو آرام تر دور می شوی
و من شکل رفتن تو
سالهاست در همان کافه دو استکان چای سفارش می دهم
همچنان که دور تر می شوی
دور می شوم از تمام خودم
و زمستان پشت در خانه می ایستد
و دانه هاى سرد تسبيحش را ميچرخاند
ستاره ای نبونت را به رخ من می کشد
و روياهايي كه باهم در ابرها كشيديم محو ميشوند
تمام شهر بوی تو را میگیرد
زمزمه میکنم هر روز نبودنت را
هر روز خوب بودنت را در کنار دیگری
و گنجشك ها كسل ميشوند
از طاقچه اى كه ديگر دانه اى از عشق
ندارد
چشم هایت شروع واقعه ی ورشو بود
چشم هایت را که بستی ماموران گشتاپو مرا در کوره ای به خاکستر نشاندند
و کودتایی نافرجام برای به قدرت رسیدنم شکل گرفت
چشم هایت را بستی و خانه ای خنده ای را از یاد برد
و شهری خاموش
و کشوری فتح شد
چشم هایت تنها دلیل صلح جهان بود
که از جهان دریغش کردی
#فرشاد_بیرامی
پستچی همیشه نامه ی عاشقانه نمی آورد
@legacy1939
ما همان پا بريده ى اين شهر
ساكن كوچه هاى خط خورده
مالك درد هاى پنهانى
عابرينِ پر از غم و مُرده
رد شديم از تمامِ غم هامان
گم شدن زير موج خاطره ها
رج به رج درد مشترك بوديم
كشته ای بي حساب و كتاب اما
حكم قاضي معلق است اينبار
رد خون روي دست كفتار است
حكم مرگ سهم موش بود اما
گربه اينجا هميشه بر دار است
گربه اينجا شبيهِ بدبختي ست
انتهايش از ابتدا پيداست
شعر هم لنگ ميزند وزنش
"شاعر اينجا جنازه اي تنهاست"
شاعرِ شعرهاي تكراري
از ازل تا ابد فقط درد است
مرگ حق است لا اله الا الله
اشهدت را بخوان كه شب سرد است
اشهدت را بخوان كه تا فردا
قبرمان هم حراج خواهد شد
سهم قشري فقط زمين خواري
زخم ما هم علاج خواهد شد؟
راه هاي فرار هم بسته ست
سهم ما تا ابد زمين خوردن
چشم تو منتظرِ به آزاديست
ترس من مرزهاى بى روزن
لب بزن شعر هاي خوبت را
تو اميدت به آخرِ بيت است
من لبالب پر از غمم اما
كل اين داستان سرِ بيت است
#فرشاد_بیرامی
@legacy1939
ساكن كوچه هاى خط خورده
مالك درد هاى پنهانى
عابرينِ پر از غم و مُرده
رد شديم از تمامِ غم هامان
گم شدن زير موج خاطره ها
رج به رج درد مشترك بوديم
كشته ای بي حساب و كتاب اما
حكم قاضي معلق است اينبار
رد خون روي دست كفتار است
حكم مرگ سهم موش بود اما
گربه اينجا هميشه بر دار است
گربه اينجا شبيهِ بدبختي ست
انتهايش از ابتدا پيداست
شعر هم لنگ ميزند وزنش
"شاعر اينجا جنازه اي تنهاست"
شاعرِ شعرهاي تكراري
از ازل تا ابد فقط درد است
مرگ حق است لا اله الا الله
اشهدت را بخوان كه شب سرد است
اشهدت را بخوان كه تا فردا
قبرمان هم حراج خواهد شد
سهم قشري فقط زمين خواري
زخم ما هم علاج خواهد شد؟
راه هاي فرار هم بسته ست
سهم ما تا ابد زمين خوردن
چشم تو منتظرِ به آزاديست
ترس من مرزهاى بى روزن
لب بزن شعر هاي خوبت را
تو اميدت به آخرِ بيت است
من لبالب پر از غمم اما
كل اين داستان سرِ بيت است
#فرشاد_بیرامی
@legacy1939
ساعت خوابیده اتاق
از عر زدن های پسرکی که از ناله های مادرش تا صبح نخوابیده كلافه است
و ثانيه شمارش زور ميزند كه از ثانيه ى ١٣ رد شود
ژولیدگی پدر پشت پراید 40 میلیونی
تناقض دردناكي بود
كه با بوق هاى ممتدش به گوش دنيا ميرساند
بوق میزند
و بوق هایي که دیشب اتفاق افتاد
اتفاق شاید یک حادثه غمگین باشد
شاید ترکیدن بمبی پشت در اتاقت
و فروريختن يك خانه بعد از چند ريشتر زلزله
و شاید هم جر خوردن پاچه ی شلوارت رو با روی مدرسه نرجس
اتفاق نفاق می آورد و نفاق اتفاق را تلخ تر می کند
و تلخى ميشود هماهن خوردن یک فنجان قهوه نامرغوب برای نخوابیدن
و حتي خوردن قرص هاي خام براى خوابيدن
سوت هاي ممتدي كه خبر از نبودن آرامش ميزهد
حادثه خبر نمی دهد
و در لحظه
عاشقانه
بی بهانه
پدرت را در می آورد
پدرت را در می آورد و در میادین شهر
چوب در آستین
کنار بنر اپلیکیشن آپ می آویزد
شاید برنده امشب شما باشید
و مردی دستش را در انتهای وجودم فشار می دهد
و نزاع میشود
نزاع میشود
و فحش هایی پشت تریبون مجلس
قبل از صرف نهار
داده میشود
راستی دیروز مادرت را دیدم
با یک مرد غریبه
رو به روی داروخونه دکتر مینا
مرا دید و ارام شیشه ماشین را بالا کشید
بیچاره فکر میکرد ماشینِ پدر در امده ات است که مات 80 درصد باشد
سیگار را وارونه در دهان
کبریت را وارونه بر روی سمباده
و تورا درست همانگونه که نشان نمیدهی
میشناسم
و تو وارونه تر جلوه ميكنى و در روزهاى ابري هم عينك آفتابي ميزنى
به خيال اينكه تورا از ياد برده ام
اما يادت نيست
قهوه هرقدر هم نامرغوب باشد
تلخى اش فراموش نشدنيست
و تو همان تلخِ فراموش نشدني هستي
كه در تمام بوق هاي ممتد حست ميكنم
#فرشاد_بیرامی
پستچی همیشه نامه ی عاشقانه نمی آورد
@legacy1939
از عر زدن های پسرکی که از ناله های مادرش تا صبح نخوابیده كلافه است
و ثانيه شمارش زور ميزند كه از ثانيه ى ١٣ رد شود
ژولیدگی پدر پشت پراید 40 میلیونی
تناقض دردناكي بود
كه با بوق هاى ممتدش به گوش دنيا ميرساند
بوق میزند
و بوق هایي که دیشب اتفاق افتاد
اتفاق شاید یک حادثه غمگین باشد
شاید ترکیدن بمبی پشت در اتاقت
و فروريختن يك خانه بعد از چند ريشتر زلزله
و شاید هم جر خوردن پاچه ی شلوارت رو با روی مدرسه نرجس
اتفاق نفاق می آورد و نفاق اتفاق را تلخ تر می کند
و تلخى ميشود هماهن خوردن یک فنجان قهوه نامرغوب برای نخوابیدن
و حتي خوردن قرص هاي خام براى خوابيدن
سوت هاي ممتدي كه خبر از نبودن آرامش ميزهد
حادثه خبر نمی دهد
و در لحظه
عاشقانه
بی بهانه
پدرت را در می آورد
پدرت را در می آورد و در میادین شهر
چوب در آستین
کنار بنر اپلیکیشن آپ می آویزد
شاید برنده امشب شما باشید
و مردی دستش را در انتهای وجودم فشار می دهد
و نزاع میشود
نزاع میشود
و فحش هایی پشت تریبون مجلس
قبل از صرف نهار
داده میشود
راستی دیروز مادرت را دیدم
با یک مرد غریبه
رو به روی داروخونه دکتر مینا
مرا دید و ارام شیشه ماشین را بالا کشید
بیچاره فکر میکرد ماشینِ پدر در امده ات است که مات 80 درصد باشد
سیگار را وارونه در دهان
کبریت را وارونه بر روی سمباده
و تورا درست همانگونه که نشان نمیدهی
میشناسم
و تو وارونه تر جلوه ميكنى و در روزهاى ابري هم عينك آفتابي ميزنى
به خيال اينكه تورا از ياد برده ام
اما يادت نيست
قهوه هرقدر هم نامرغوب باشد
تلخى اش فراموش نشدنيست
و تو همان تلخِ فراموش نشدني هستي
كه در تمام بوق هاي ممتد حست ميكنم
#فرشاد_بیرامی
پستچی همیشه نامه ی عاشقانه نمی آورد
@legacy1939