حس یک آزادی مضحک وقتی که باد روسری ات را می دزدد
جماعتی گوسفند ، با آیه های تلخ زمینی ، آن زمان که تمام جهان را نکبت و تباهی فرا می گیرد
مردمانی قهر با تاریخ و آینده ای ویران که به ساختن قهرمان های خیالی میپردازند
و هنربندانی که در کوچه ها سرگردان ، عربده میکشند تمام تنهایی شان را از پس یک نت لال در عمق یک موسیقی نانوشته در اعماق خیابان های متروک شهر در میان دست فروش های خیابان سیزدهم
فرار می دهد خودش را از ترس دریده شدن به دست کفتار هایی که در سکوت و بی حالی شهر وارد جامعه ی بیمار شده اند
می درند به مانند همان قصه های دور ، قصه هایی با طعم مرگ انسانیت و واقعیت های تلخ جهان که آشکار میشود بر روی پرده های خاک خورده سینمای آفریقا ، به یاد داری آن گرسنگان جنسی شهررا که میدریدن خشتک های تنگشان را ، آن فیلسوف های در جهان دروغین ، آن مردمان عاشق گیتا و فیلم های چاخان هندی در جهان متروکه ی این روز هایمان و عاشقان یونگ ، هگل و نقد های کمر شکنی که از نیچه و دکتر شریعتی دارند ، با عینک های گرد و و موهایی بلند ، به بلندی حقارتشان
تمام شهر را نکبت میگیرد وقتی که گوسفندهایی با لباس های برند در اعماق آن قدم برمیدارند ،همان هایی که پنینی مرغ و عرق سگی را به کشک بادمجان و دوغ نعناعی ترجیح میدهند
و انتهای وجودشان کشیدن سیگار در پس کوچه های تاریک است و رها کردن دود سیگار در فضای مه آلود و یا آلوده ی شهر
در این شهر در دود خفته ، دود سیگار تو مثال کشیدن دست های پینه بسته پدر بر جان دختری هست که تمام وجودش را چنگ های مادرش میسوزاند
نوازش میدهد تنهایی اش را همان دخترک یاغی خیابان های خلوت که قدم هایش ازار میدهد تمام شهر را
تا به حال شهررا از بلندی نگاه کرده ای؟ساختمان های ریز و ادم هایی که به مانند مورچه ، سرگردان به این سو و ان سوی میروند
آشفتگی از سر و روی شهر میبارد ، تورا نمیدانم اما من زیاد از بلندی شهررا نگاه کرده ام چهره های غمگینی که از دور غمگین تر و خنده هایی که اصلا دیده نمیشوند و جرثقیل هایی که انسان ها را به دار میکشد مضحک است اما کارگران شهرداری هم دستی در سیاست دارند
آن زمان که پوست تخمه های مارا به وقت تماشا کردن لحظه ی اعدام جمع میکنند وقتی که ما کودکانمان را بر دوش برای نگاه کردن به جان دادن مردی که بچه اش کمی ان طرف تر با بهت به تماشا میماند
خنده دار نیست ،دیگر هیچ چیز این جهان خنده دار نیست
کمی بغض لازم است و اندکی جرات برای پرت کردن تمام تنهایی ات از بالای ساختمانی که تنها چند ده متر از زمین فاصله دارد
.
#فرشاد_بیرامی
پستچی همیشه نامه ی عاشقانه نمی آورد
@legacy1939
جماعتی گوسفند ، با آیه های تلخ زمینی ، آن زمان که تمام جهان را نکبت و تباهی فرا می گیرد
مردمانی قهر با تاریخ و آینده ای ویران که به ساختن قهرمان های خیالی میپردازند
و هنربندانی که در کوچه ها سرگردان ، عربده میکشند تمام تنهایی شان را از پس یک نت لال در عمق یک موسیقی نانوشته در اعماق خیابان های متروک شهر در میان دست فروش های خیابان سیزدهم
فرار می دهد خودش را از ترس دریده شدن به دست کفتار هایی که در سکوت و بی حالی شهر وارد جامعه ی بیمار شده اند
می درند به مانند همان قصه های دور ، قصه هایی با طعم مرگ انسانیت و واقعیت های تلخ جهان که آشکار میشود بر روی پرده های خاک خورده سینمای آفریقا ، به یاد داری آن گرسنگان جنسی شهررا که میدریدن خشتک های تنگشان را ، آن فیلسوف های در جهان دروغین ، آن مردمان عاشق گیتا و فیلم های چاخان هندی در جهان متروکه ی این روز هایمان و عاشقان یونگ ، هگل و نقد های کمر شکنی که از نیچه و دکتر شریعتی دارند ، با عینک های گرد و و موهایی بلند ، به بلندی حقارتشان
تمام شهر را نکبت میگیرد وقتی که گوسفندهایی با لباس های برند در اعماق آن قدم برمیدارند ،همان هایی که پنینی مرغ و عرق سگی را به کشک بادمجان و دوغ نعناعی ترجیح میدهند
و انتهای وجودشان کشیدن سیگار در پس کوچه های تاریک است و رها کردن دود سیگار در فضای مه آلود و یا آلوده ی شهر
در این شهر در دود خفته ، دود سیگار تو مثال کشیدن دست های پینه بسته پدر بر جان دختری هست که تمام وجودش را چنگ های مادرش میسوزاند
نوازش میدهد تنهایی اش را همان دخترک یاغی خیابان های خلوت که قدم هایش ازار میدهد تمام شهر را
تا به حال شهررا از بلندی نگاه کرده ای؟ساختمان های ریز و ادم هایی که به مانند مورچه ، سرگردان به این سو و ان سوی میروند
آشفتگی از سر و روی شهر میبارد ، تورا نمیدانم اما من زیاد از بلندی شهررا نگاه کرده ام چهره های غمگینی که از دور غمگین تر و خنده هایی که اصلا دیده نمیشوند و جرثقیل هایی که انسان ها را به دار میکشد مضحک است اما کارگران شهرداری هم دستی در سیاست دارند
آن زمان که پوست تخمه های مارا به وقت تماشا کردن لحظه ی اعدام جمع میکنند وقتی که ما کودکانمان را بر دوش برای نگاه کردن به جان دادن مردی که بچه اش کمی ان طرف تر با بهت به تماشا میماند
خنده دار نیست ،دیگر هیچ چیز این جهان خنده دار نیست
کمی بغض لازم است و اندکی جرات برای پرت کردن تمام تنهایی ات از بالای ساختمانی که تنها چند ده متر از زمین فاصله دارد
.
#فرشاد_بیرامی
پستچی همیشه نامه ی عاشقانه نمی آورد
@legacy1939
حالت ریتمیک پاهایم در کوچه هایی که موسیقی مرگ تمام خانه هایش را احاطه کرده است و فحش هایی که از در و دیوار خانه ها بر پیکره شهر ، میریزد
قصه های خاک خورده ، در لا به لای تاریخ کهن از رستم و شاه ، نامه ای که آخر زمستان می رود
فاطمه را می شناسی؟همان دختر سرد کوچه های انزوا که از پس هر شعر ، شهری را با خنده هایش به یغما میبرد
از کوچه های سبز تا زردی برگ های خیابان انقلاب و مرد هایی که تنها اسم مرد را یدک میکشند
همان مرد های یاغی در کوچه های خلوت شهر که تمام حقارتشان را با لمس بی روح زنی که سالهاست در چاله های شهر خودکشی میکند ، به رخ آفریدگار خویش می کشد
شعر میخواند ، شعر های زرد ، همان زنی که قرار بود اخر قصه بهشت پیش کش پاهایش خسته اش بشود
خنده دار است و مضحک ، خندیدن در اجتماعی که سالهاست خندیدن را از یاد برده اند
همان برده های شهر ، همان مسافران مترو خط کهریزک
همان یاغی های متمدن و همان کودکان گمشده در عمق ولیعصر ...
فاطی ، روزی چند بار خاطره هایت را در عمق خیابان بالا می آوری؟
عق میزنی تمام زندگی ات را از پس بکارت پاره شده ی روحت
روزی چند بار از بلندای شهر به پرواز در می آیی؟
و میمیری در میان مردمان در دود خفته ی تهران
هنوز هم میشود خنده هایت را در صفحه های خاک خورده تاریخ پیدا کرد ، همان خنده های بلند که گوش شهر را کر میکرد
در جهان امروز ما هیچ چیز دیگر عجیب نیست
دیگر تعجب نمیکنم از نجابت بر باد رفته ی اسب و انسان دوست بودن سازمان خیالی ملل
و اجتماع هرساله ی بشر دوستانه برای صلح فلسطین سناریو های از پیش نوشته شده و ابراز نگرانی های احمقانه وقتی که با هر تیک ساعت ، کودکی در زمان گم میشود
حماقت محض است امیدوار بودن به آینده ای که حتی نمیشود در شعر ها و داستان ها زیبا نوشت
.
فاطمه ؛
آدم های زیادی هستند که میتوانند
برایت از گل و بلل بودن جهان تاریک اطرافت
از آزادی های یواشکی چهارشنبه های احمقانه ات
از سرود های زندگی بخش زندگی ات
و عشق های به راه افتاده در خیابان های شهر بنویسند
خیلی ها میتوانند ؛ برای چشم های تاریک و گیسوان زیبایت شعر های عاشقانه بنویسند
.
اما ؛
از درون آشفته و گیسوان بلندی که برای بافتن طنابی برای رهایی بلند میکنی چه خواهند کرد؟
.
#فرشاد_بیرامی
پستچی همیشه نامه ی عاشقانه نمی آورد
@legacy1939
قصه های خاک خورده ، در لا به لای تاریخ کهن از رستم و شاه ، نامه ای که آخر زمستان می رود
فاطمه را می شناسی؟همان دختر سرد کوچه های انزوا که از پس هر شعر ، شهری را با خنده هایش به یغما میبرد
از کوچه های سبز تا زردی برگ های خیابان انقلاب و مرد هایی که تنها اسم مرد را یدک میکشند
همان مرد های یاغی در کوچه های خلوت شهر که تمام حقارتشان را با لمس بی روح زنی که سالهاست در چاله های شهر خودکشی میکند ، به رخ آفریدگار خویش می کشد
شعر میخواند ، شعر های زرد ، همان زنی که قرار بود اخر قصه بهشت پیش کش پاهایش خسته اش بشود
خنده دار است و مضحک ، خندیدن در اجتماعی که سالهاست خندیدن را از یاد برده اند
همان برده های شهر ، همان مسافران مترو خط کهریزک
همان یاغی های متمدن و همان کودکان گمشده در عمق ولیعصر ...
فاطی ، روزی چند بار خاطره هایت را در عمق خیابان بالا می آوری؟
عق میزنی تمام زندگی ات را از پس بکارت پاره شده ی روحت
روزی چند بار از بلندای شهر به پرواز در می آیی؟
و میمیری در میان مردمان در دود خفته ی تهران
هنوز هم میشود خنده هایت را در صفحه های خاک خورده تاریخ پیدا کرد ، همان خنده های بلند که گوش شهر را کر میکرد
در جهان امروز ما هیچ چیز دیگر عجیب نیست
دیگر تعجب نمیکنم از نجابت بر باد رفته ی اسب و انسان دوست بودن سازمان خیالی ملل
و اجتماع هرساله ی بشر دوستانه برای صلح فلسطین سناریو های از پیش نوشته شده و ابراز نگرانی های احمقانه وقتی که با هر تیک ساعت ، کودکی در زمان گم میشود
حماقت محض است امیدوار بودن به آینده ای که حتی نمیشود در شعر ها و داستان ها زیبا نوشت
.
فاطمه ؛
آدم های زیادی هستند که میتوانند
برایت از گل و بلل بودن جهان تاریک اطرافت
از آزادی های یواشکی چهارشنبه های احمقانه ات
از سرود های زندگی بخش زندگی ات
و عشق های به راه افتاده در خیابان های شهر بنویسند
خیلی ها میتوانند ؛ برای چشم های تاریک و گیسوان زیبایت شعر های عاشقانه بنویسند
.
اما ؛
از درون آشفته و گیسوان بلندی که برای بافتن طنابی برای رهایی بلند میکنی چه خواهند کرد؟
.
#فرشاد_بیرامی
پستچی همیشه نامه ی عاشقانه نمی آورد
@legacy1939
حس کردن خنده هایت از پس یک هم آغوشی یواشکی
و به ارگاسم رسیدن روحت در عمق زندانی که میله هایش تمام ذهن ، ذهن متروکت را گرفته است
و مینالی و در خود میلولی ، همانند همان کرم نصف شده ای که تلاش میکند با نیمه ی متلاشی شده ی خود ادامه دهد
ادامه دهد و بخزد در عمق این جهان نیستی و به زیر سوال ببرد قانون مضحک و احمقانه ی دکارت دیوانه را ...
رقص هایت در سلول تنهایی و شخصی ات و نگهبان هایی مست و سرخوش که تنها منتظر یک اشتباه از تو ، برای خالی کردن تمام مستی شان به روی شقیقه ات نشسته اند
نشسته اند و سیگار میکشند همانند تو ، که خاطره هایت را در اینور دیوار دود میکنی
خاطره های روزهای آزادی که کمرنگ تر و مبهم تر میشوند به مانند همان کودکی هایی که در آغوش مردی که پدرت نبود ، جا ماند
جا ماند و فراموش شد تمام آن خاطره های بر باد رفته
تمام آن دوستت دارم های یواشکی
و به دار میشود کمی آن سوتر ، زنی که شبیه تو و به جرمی مضحک تر سالها بود برای کودکی هایش لالایی مرگ میخواند
به دار میرود و میرقصد بر روی طناب دار ، و میدوزد زنی برای تمام تن بی جانش کفنی برای آخرت
و تو هرروز چشم بسته قدم هایت را آهسته در جهانی که تنها هفت قدم طول دارد بر میداری و به این باور داری
که قدم هشتم یعنی آزادی تو
وقتی رها میشوی از طنابی در میان اجتماعی که از تو
یک جنایتکار ساخت
.
#فرشاد_بیرامی
پستچی همیشه نامه ی عاشقانه نمی آورد
@legacy1939
و به ارگاسم رسیدن روحت در عمق زندانی که میله هایش تمام ذهن ، ذهن متروکت را گرفته است
و مینالی و در خود میلولی ، همانند همان کرم نصف شده ای که تلاش میکند با نیمه ی متلاشی شده ی خود ادامه دهد
ادامه دهد و بخزد در عمق این جهان نیستی و به زیر سوال ببرد قانون مضحک و احمقانه ی دکارت دیوانه را ...
رقص هایت در سلول تنهایی و شخصی ات و نگهبان هایی مست و سرخوش که تنها منتظر یک اشتباه از تو ، برای خالی کردن تمام مستی شان به روی شقیقه ات نشسته اند
نشسته اند و سیگار میکشند همانند تو ، که خاطره هایت را در اینور دیوار دود میکنی
خاطره های روزهای آزادی که کمرنگ تر و مبهم تر میشوند به مانند همان کودکی هایی که در آغوش مردی که پدرت نبود ، جا ماند
جا ماند و فراموش شد تمام آن خاطره های بر باد رفته
تمام آن دوستت دارم های یواشکی
و به دار میشود کمی آن سوتر ، زنی که شبیه تو و به جرمی مضحک تر سالها بود برای کودکی هایش لالایی مرگ میخواند
به دار میرود و میرقصد بر روی طناب دار ، و میدوزد زنی برای تمام تن بی جانش کفنی برای آخرت
و تو هرروز چشم بسته قدم هایت را آهسته در جهانی که تنها هفت قدم طول دارد بر میداری و به این باور داری
که قدم هشتم یعنی آزادی تو
وقتی رها میشوی از طنابی در میان اجتماعی که از تو
یک جنایتکار ساخت
.
#فرشاد_بیرامی
پستچی همیشه نامه ی عاشقانه نمی آورد
@legacy1939
موسیقی آخر زندگی ات را به یاد داری؟
برگردیم به گذشته و کمی خاطره هایمان را مرور کنیم؟
خاطره هایی از جنس عشق و اندکی خیانت ، ما متعلق به جهان یکدیگر نبودیم ، عقایدمان ، حرف هایمان و حتی دوستت دارم هایمان متفاوت بود ، با اینکه میخندیدیم به هر بهانه ای و خنده هایمان گوش خیابان را کر میکرد اما از درون درد داشتیم ، دردهایی که ته خنده هایمان را به تلخی می کشاند
ادامه دادن و نوشتن از گذشته چه سخت میشود وقتی که به خاطره های شیرینی که تلخی اش زمینت میزند ، فکر میکنی ، تنهایی تمام وجودت را میگیرد و با دیدن چراغ های شهر از دور بغض میکنی ، بغض کرده و به آرامی بغصت را آب میکنی تا درد اشک هایت ، اشک هایش را سرازیر نکند از روی گونه های قرمز شده و چشم هایی که ته نگاهش برق میزند
چشم هایی سیاه ، و موهایی بلند و به هم پیچیده که با هر باد پائیزی تهران در هوا به پرواز در می آید.
زانوهایت را بغل میگیری و از ارتفاع شهررا ، نه بلکه خاطره هایت را نگاه میکنی خاطره های پارک لاله در پشت خیابان حجاب اجباری ات ، وقتی که باد روسری ات را میدزدید و جنبشی را به خطر می انداخت.
سیگاری روشن میکنی ، همان سیگار های نموری که سالها منتظر برای روشن کردنش به دنبال بهانه ای ناچیز میگشتی ، بهانه ی ناچیزی که حال بزرگ شده و حناغی در زیر گلویت به آرامی نفس هایت را سخت میکند و می فشارد ، تمام آغوش تنهایت را ...
.
میدانی #پری_سامورایی قصه های حامد ؛
این شهر بدون تو ، مرا از پا در می آورد
فرقی نمیکند چه روزی و در کدام کوچه و خیابان ، اما یک روز انتقام این حجم از تنهایی و بی کسی را از تو خواهم گرفت
با بوسه ای عمیق بر روی گونه های خیس و آغوشی که از تو به آزادی تمام تنهایمان ختم خواهد شد
شاید آنروز نه باران ببارد ، نه کودکی برای خوشبختی ما اسفند دود کند و نه مفتشی باشد که ما را از هم دور کند
.
این شهر بدون تو برای من تنها یک شهر عادی و بی روح است
.
#فرشاد_بیرامی
پستچی همیشه نامه ی عاشقانه نمی آورد
@legacy1939
برگردیم به گذشته و کمی خاطره هایمان را مرور کنیم؟
خاطره هایی از جنس عشق و اندکی خیانت ، ما متعلق به جهان یکدیگر نبودیم ، عقایدمان ، حرف هایمان و حتی دوستت دارم هایمان متفاوت بود ، با اینکه میخندیدیم به هر بهانه ای و خنده هایمان گوش خیابان را کر میکرد اما از درون درد داشتیم ، دردهایی که ته خنده هایمان را به تلخی می کشاند
ادامه دادن و نوشتن از گذشته چه سخت میشود وقتی که به خاطره های شیرینی که تلخی اش زمینت میزند ، فکر میکنی ، تنهایی تمام وجودت را میگیرد و با دیدن چراغ های شهر از دور بغض میکنی ، بغض کرده و به آرامی بغصت را آب میکنی تا درد اشک هایت ، اشک هایش را سرازیر نکند از روی گونه های قرمز شده و چشم هایی که ته نگاهش برق میزند
چشم هایی سیاه ، و موهایی بلند و به هم پیچیده که با هر باد پائیزی تهران در هوا به پرواز در می آید.
زانوهایت را بغل میگیری و از ارتفاع شهررا ، نه بلکه خاطره هایت را نگاه میکنی خاطره های پارک لاله در پشت خیابان حجاب اجباری ات ، وقتی که باد روسری ات را میدزدید و جنبشی را به خطر می انداخت.
سیگاری روشن میکنی ، همان سیگار های نموری که سالها منتظر برای روشن کردنش به دنبال بهانه ای ناچیز میگشتی ، بهانه ی ناچیزی که حال بزرگ شده و حناغی در زیر گلویت به آرامی نفس هایت را سخت میکند و می فشارد ، تمام آغوش تنهایت را ...
.
میدانی #پری_سامورایی قصه های حامد ؛
این شهر بدون تو ، مرا از پا در می آورد
فرقی نمیکند چه روزی و در کدام کوچه و خیابان ، اما یک روز انتقام این حجم از تنهایی و بی کسی را از تو خواهم گرفت
با بوسه ای عمیق بر روی گونه های خیس و آغوشی که از تو به آزادی تمام تنهایمان ختم خواهد شد
شاید آنروز نه باران ببارد ، نه کودکی برای خوشبختی ما اسفند دود کند و نه مفتشی باشد که ما را از هم دور کند
.
این شهر بدون تو برای من تنها یک شهر عادی و بی روح است
.
#فرشاد_بیرامی
پستچی همیشه نامه ی عاشقانه نمی آورد
@legacy1939
| برشی از کتاب |
.
ما نه مارکسیست بودیم و نه ادعایی داشتیم ، اما در روزنامه های کاهی اطلاعات چاپ آن روزهای اول تاریخ
از آزادی بیان مارکسیست ها در چهار چوب تنگ قانون ميخوانديم، از برابری من و خیلی های دیگر و از آزادی هایی که انتظارمان میرفت از پس انقلاب نصیبمان بشود
.
آری ما مارکسیست نبودیم ، اما باورهایمان شبیه مارکس و کمونیست بود و مبارزه هایمان برای به پائین کشیدن نظام سرمایه داری تنها در حد یک ایدئولوژی خام و نپخته بر روی دیوار سرد و پر از خط زندان جا ماند
.
زندانی که چهار سویش را آیینه های حقیقت گو گرفته بودند و هرروز پیر شدنمان را به رخمان میکشید ، چروک های دور چشم هایمان از درد دوری مادر که اشک نریختیم و تنها چشم هایمان را فشردیم و موهایمان را سفید کردیم بر فرق سرمان میکوبید و شک میکردیم ، به راهی که شاید به خطا رفته بودیم
.
در زمانه ای که کانفورمیست بودن مولفه ی اول زندگی بی دغدغه بود ، آری ! حزب باد ضامنی بود برای منفجر نشدنمان ،
باید چشم هایمان را میبستیم و مرگ انسانیت را ، به تاراج رفتن حقی که از انسان ضایع شد را نادیده میگرفتیم و در خیابان های شلوغ با کودکان کار سلفی سیاسی میگرفتیم
.
راستی من از کمونیست ها متنفرم
چون آن ها خواهان برابری قشر غنی و ضعیف جامعه هستند
.
#فرشاد_بیرامی
پستچی همیشه نامه ی عاشقانه نمی آورد
@legacy1939
.
ما نه مارکسیست بودیم و نه ادعایی داشتیم ، اما در روزنامه های کاهی اطلاعات چاپ آن روزهای اول تاریخ
از آزادی بیان مارکسیست ها در چهار چوب تنگ قانون ميخوانديم، از برابری من و خیلی های دیگر و از آزادی هایی که انتظارمان میرفت از پس انقلاب نصیبمان بشود
.
آری ما مارکسیست نبودیم ، اما باورهایمان شبیه مارکس و کمونیست بود و مبارزه هایمان برای به پائین کشیدن نظام سرمایه داری تنها در حد یک ایدئولوژی خام و نپخته بر روی دیوار سرد و پر از خط زندان جا ماند
.
زندانی که چهار سویش را آیینه های حقیقت گو گرفته بودند و هرروز پیر شدنمان را به رخمان میکشید ، چروک های دور چشم هایمان از درد دوری مادر که اشک نریختیم و تنها چشم هایمان را فشردیم و موهایمان را سفید کردیم بر فرق سرمان میکوبید و شک میکردیم ، به راهی که شاید به خطا رفته بودیم
.
در زمانه ای که کانفورمیست بودن مولفه ی اول زندگی بی دغدغه بود ، آری ! حزب باد ضامنی بود برای منفجر نشدنمان ،
باید چشم هایمان را میبستیم و مرگ انسانیت را ، به تاراج رفتن حقی که از انسان ضایع شد را نادیده میگرفتیم و در خیابان های شلوغ با کودکان کار سلفی سیاسی میگرفتیم
.
راستی من از کمونیست ها متنفرم
چون آن ها خواهان برابری قشر غنی و ضعیف جامعه هستند
.
#فرشاد_بیرامی
پستچی همیشه نامه ی عاشقانه نمی آورد
@legacy1939
تو که آهسته دور می شوی
کلاغ ها به مرزعه ی پشت خانه ام هجوم می آورند
و من به سان مترسکی بی جان
هر لحظه دور شدنت را در خود حل میکنم
حل میکنم
و میریزم در درون تنهایی وحشت زده ام
تمام رفتن هایت را
تمام گم شدن هایت ، در میان باران های سرد بهاری .
می شکنم به مانند همان استکانی
که در آن شب رویایی
مست ، از دستت رها شد
.
آرام بغض هایم را حل کرده و پشت سرت باران را هدیه میکنم
از چشم های خسته از دور شدنت
چشم های پر شده از خنده های تو
میریزم تمام نبودن هایت را
.
کلاغ ها مات و مبهوت از حال من به تماشا وا میمانند
صدای قار قارشان مثل پوتک سرم را به درد می آورد
و من تورا گم شده در دل مه
خيره ميمانم
.
و پشت همان دیواری که تو اجر هایش را روی هم گذاشتی
پنهان میشوم
تا تنهایی ام را کسی نبیند
کسی این مرد شکست خورده را در خانه اش
اینگونه شکسته و پیر
نبيند
.
تو نميدانى
اما آينه ها هم ديگر
اين چهره ى تكيده را نميشناسند
غبار به روى خود ميگيرند
كه باور نكنند
اين مردِ بي روح
روزى خوشبخت ترين عاشقِ شهر بود
.
كاش كلاغ ها به جاى ناله هاى ممتدشان
خبر از تو مي آورند
هميشه رفتن هاى ما
به نقطه آغوش ميرسيد
تو كسى نبودي كه برنگردي
نگرانم كه در خودت گم شده باشى
.
كاش كلاغ ها خبرى مي آوردند
اينجا هوا سردست
روزي كه دور ميشدي
باد موهايت را در خود ميرقصاند
آنقدر محوِ ديدنت بودم
كه حواسم نبود
شال گردنت را
به دور گلويت مهمان كنم
حال ميترسم از اين سرما
از اين سرمايي كه از نبود خودت به جاي گذاشتي
نكند در درون خودت يخ ببندي؟
.
نميدانم
سال هاست كه هيچ نشانه اي از تو
هواي اين خانه را گرم نميكند
حتي گل هاي باغچه هم خوابيده اند
دلت براي شمع داني ها تنگ نشده؟
لااقل
به گوش قاصدك ها برسان
خاطره ى رد پايت را
.
اين بهار
سالهاست در انتظار تو
خاموش مانده
شايد با ردى از تو
به جهان سردِ من
پايان بدهد
.
#فرشاد_بیرامی
پستچی همیشه نامه ی عاشقانه نمی آورد
@legacy1939
کلاغ ها به مرزعه ی پشت خانه ام هجوم می آورند
و من به سان مترسکی بی جان
هر لحظه دور شدنت را در خود حل میکنم
حل میکنم
و میریزم در درون تنهایی وحشت زده ام
تمام رفتن هایت را
تمام گم شدن هایت ، در میان باران های سرد بهاری .
می شکنم به مانند همان استکانی
که در آن شب رویایی
مست ، از دستت رها شد
.
آرام بغض هایم را حل کرده و پشت سرت باران را هدیه میکنم
از چشم های خسته از دور شدنت
چشم های پر شده از خنده های تو
میریزم تمام نبودن هایت را
.
کلاغ ها مات و مبهوت از حال من به تماشا وا میمانند
صدای قار قارشان مثل پوتک سرم را به درد می آورد
و من تورا گم شده در دل مه
خيره ميمانم
.
و پشت همان دیواری که تو اجر هایش را روی هم گذاشتی
پنهان میشوم
تا تنهایی ام را کسی نبیند
کسی این مرد شکست خورده را در خانه اش
اینگونه شکسته و پیر
نبيند
.
تو نميدانى
اما آينه ها هم ديگر
اين چهره ى تكيده را نميشناسند
غبار به روى خود ميگيرند
كه باور نكنند
اين مردِ بي روح
روزى خوشبخت ترين عاشقِ شهر بود
.
كاش كلاغ ها به جاى ناله هاى ممتدشان
خبر از تو مي آورند
هميشه رفتن هاى ما
به نقطه آغوش ميرسيد
تو كسى نبودي كه برنگردي
نگرانم كه در خودت گم شده باشى
.
كاش كلاغ ها خبرى مي آوردند
اينجا هوا سردست
روزي كه دور ميشدي
باد موهايت را در خود ميرقصاند
آنقدر محوِ ديدنت بودم
كه حواسم نبود
شال گردنت را
به دور گلويت مهمان كنم
حال ميترسم از اين سرما
از اين سرمايي كه از نبود خودت به جاي گذاشتي
نكند در درون خودت يخ ببندي؟
.
نميدانم
سال هاست كه هيچ نشانه اي از تو
هواي اين خانه را گرم نميكند
حتي گل هاي باغچه هم خوابيده اند
دلت براي شمع داني ها تنگ نشده؟
لااقل
به گوش قاصدك ها برسان
خاطره ى رد پايت را
.
اين بهار
سالهاست در انتظار تو
خاموش مانده
شايد با ردى از تو
به جهان سردِ من
پايان بدهد
.
#فرشاد_بیرامی
پستچی همیشه نامه ی عاشقانه نمی آورد
@legacy1939
پائیز بوی گیسوانت را می دهد
وقتی که در باد رهایشان میکنی
.
#فرشاد_بیرامی
پستچی همیشه نامه ی عاشقانه نمی آورد
@legacy1939
وقتی که در باد رهایشان میکنی
.
#فرشاد_بیرامی
پستچی همیشه نامه ی عاشقانه نمی آورد
@legacy1939
راه می رود و خیره به آسمان تمام بی کسی هایش را بالا می آورد
همان قدیسه ی داستان های دور ، همان دخترک آسمان
و به آرامی لمس می کند تنش را
دست های بی جانش را بر روی عقده هایش میکشد و به آرامی میمیرد در بطن یک رویا
به خاطر داری خنده های تلخ روزهای شیرینی که خیانت های پی در پی ، ترس های پی در پی و آشتی های پی در پی در برداشت؟
سرنگ هايى به پاي تمام ترس ها دخترك را به گودال های شهر ميكشيد
و تجربه ى آغوش های هرزه ای که تمام نعشگی اش را بر تن میکردند دخترك را به گودال ها ميكشيد
و راه میرفت در عمق یک رویای پوچ بر روی ابرهایی که ماه را در پشت خود مهمان میکرد
.
آنگاه که برای فراموش کردن من ، تمام خاطره هایمان را با دیگران مرور میکردی
و تمام قداست و پاکی ات را به تاراج میگذاشتی
نميدانستى كه من خيالت را با كسى قسمت نميكردم
و هرشب براى چشم هايت قصه بازگشتمان را ميخواندم
.
تو طرح یک قدیسه ی نجس را برای من در وجودت تراشیدی
و من غرقِ يك تناقضِ حل نشدنى
ميانِ دختركى بى گناه و لمس تنى كه در خيال بسيارى لمس ميشد
تمام تو را به باد ها سپردم
#فرشاد_بیرامی
پستچی همیشه نامه ی عاشقانه نمی آورد
@legacy1939
همان قدیسه ی داستان های دور ، همان دخترک آسمان
و به آرامی لمس می کند تنش را
دست های بی جانش را بر روی عقده هایش میکشد و به آرامی میمیرد در بطن یک رویا
به خاطر داری خنده های تلخ روزهای شیرینی که خیانت های پی در پی ، ترس های پی در پی و آشتی های پی در پی در برداشت؟
سرنگ هايى به پاي تمام ترس ها دخترك را به گودال های شهر ميكشيد
و تجربه ى آغوش های هرزه ای که تمام نعشگی اش را بر تن میکردند دخترك را به گودال ها ميكشيد
و راه میرفت در عمق یک رویای پوچ بر روی ابرهایی که ماه را در پشت خود مهمان میکرد
.
آنگاه که برای فراموش کردن من ، تمام خاطره هایمان را با دیگران مرور میکردی
و تمام قداست و پاکی ات را به تاراج میگذاشتی
نميدانستى كه من خيالت را با كسى قسمت نميكردم
و هرشب براى چشم هايت قصه بازگشتمان را ميخواندم
.
تو طرح یک قدیسه ی نجس را برای من در وجودت تراشیدی
و من غرقِ يك تناقضِ حل نشدنى
ميانِ دختركى بى گناه و لمس تنى كه در خيال بسيارى لمس ميشد
تمام تو را به باد ها سپردم
#فرشاد_بیرامی
پستچی همیشه نامه ی عاشقانه نمی آورد
@legacy1939
در روزنامه ها خواندم
که هوای تهران صاف و آفتابی ست
کاش کیهان
حال مرا هم مینوشت
#فرشاد_بیرامی
#طهران_1939
@legacy1939
که هوای تهران صاف و آفتابی ست
کاش کیهان
حال مرا هم مینوشت
#فرشاد_بیرامی
#طهران_1939
@legacy1939
تو عروس کسی اگر بشوی
نگذارم که دست روی دست
من محمد علی خان قاجارم
مجلست را به توپ خواهم بست
#:)
@legacy1939
نگذارم که دست روی دست
من محمد علی خان قاجارم
مجلست را به توپ خواهم بست
#:)
@legacy1939
از خط قرمز لب هایت
قطاری مرا به سمت کهریزک می کشاند
#فرشاد_بیرامی
پستچی همیشه نامه ی عاشقانه نمی آورد
@legacy1939
قطاری مرا به سمت کهریزک می کشاند
#فرشاد_بیرامی
پستچی همیشه نامه ی عاشقانه نمی آورد
@legacy1939
سوره "یس" میخواند
زنی که در واگن مردهای هیز
به سمت بهشت زهرا میرود
#فرشاد_بیرامی
پستچی همیشه نامه ی عاشقانه نمی آورد
@legacy1939
زنی که در واگن مردهای هیز
به سمت بهشت زهرا میرود
#فرشاد_بیرامی
پستچی همیشه نامه ی عاشقانه نمی آورد
@legacy1939
خورشید را مهمان شهر میکند
و در کوچه ها مرگ بنفشه ها را به تماشا میماند
از کوچه های تاریک تا پس کوچه های تاریک تر
قدم از قدم بر میدارد
تمام مردمان شهر را با گیسوانش به دار می آویزد
در بحث های روز خنده ای میپراند
به تهدید های ابلهی سیاست مدار
که تحریم میکند ما را
ما راکه سالهاست خودمان
را از درون حبس
و به چوخه ی اعدام نزدیک کرده ایم
قدم میزند
لرزه در جان شهر می افتد
خورشید در میانه ی کوچه غروب می کند
تا خسوف را نگاه کند
و از بوی گیسوانش
در پشت منظومه ی مظلومه رقص
و اندکی مست کند
آرى جهان اين چنين مچاله ميشود
پشت سياهىِ روزنامه ها
و سايه ى كبودِ مردانِ بى اسلحه
زنجير ميشود
بر واژه ى "آزادى"
از سرش بيرون ميريزد
انتزاعى به نامِ "خوشبختى"
سينه خيز به سمتِ "آزادى"ِ به زنجير كشيده شده ميرود
خسوف كامل شد و
تاريكى ملطق واژه ها را در هم ميريزد
و او رقص كنان
به آخرين نفس هاى نرسيدنِ به "آزادى"
به مرگِ "خوشبختى" نگاه ميكند
#فرشاد_بیرامی
پستچی همیشه نامه ی عاشقانه نمی آورد
@legacy1939
و در کوچه ها مرگ بنفشه ها را به تماشا میماند
از کوچه های تاریک تا پس کوچه های تاریک تر
قدم از قدم بر میدارد
تمام مردمان شهر را با گیسوانش به دار می آویزد
در بحث های روز خنده ای میپراند
به تهدید های ابلهی سیاست مدار
که تحریم میکند ما را
ما راکه سالهاست خودمان
را از درون حبس
و به چوخه ی اعدام نزدیک کرده ایم
قدم میزند
لرزه در جان شهر می افتد
خورشید در میانه ی کوچه غروب می کند
تا خسوف را نگاه کند
و از بوی گیسوانش
در پشت منظومه ی مظلومه رقص
و اندکی مست کند
آرى جهان اين چنين مچاله ميشود
پشت سياهىِ روزنامه ها
و سايه ى كبودِ مردانِ بى اسلحه
زنجير ميشود
بر واژه ى "آزادى"
از سرش بيرون ميريزد
انتزاعى به نامِ "خوشبختى"
سينه خيز به سمتِ "آزادى"ِ به زنجير كشيده شده ميرود
خسوف كامل شد و
تاريكى ملطق واژه ها را در هم ميريزد
و او رقص كنان
به آخرين نفس هاى نرسيدنِ به "آزادى"
به مرگِ "خوشبختى" نگاه ميكند
#فرشاد_بیرامی
پستچی همیشه نامه ی عاشقانه نمی آورد
@legacy1939
وقتی که چشم هایت را می بندی
زمان می ایستد
خاطره ها زیر گلو حناق ميشود
ميدانى حناق چيست؟
نه نميداني
.
وقتی که چشم هایت را می بندی مفتشی مرا
به جوخه ی اعدام
ميبرد
و تنْ خسته ى مرا
از سکوت وحشی شهر
به مرگِ بی دلیل هرروزه ی یک زن
و خودکشیِ نافرجام یک مرد
نزدیک می کند
.
تو چشم هايت را ميبندي
و من به یاد توئه گم شده در لا به لای برگ های پائیر
پائيزِ نشسته در تابستان
از درون زرد ميشود
.
تو چشم هايت را ميبندي
و تمام تهران مرا از خود طرد می کند
.
تو چشم هايت را ميبندي
و نميبيني سوتِ صدای خسته ی فرهاد را
كه در عمق استخوانم لانه می کند " شب با تابوت سیاه
نشست توی چشمهاش
خاموش شد ستاره ... "
.
وقتي كه چشم هايت را ميبندي
دو فنجان چایی
در کافه ی دلگیر این روزهای بدون تو
سفارش می دهم
سيگار ها
عطر نفس هاي تورا ميدهند
كه اينچنين كز كرده اند ميانِ انگشتان يخ زده ام
.
وقتی که چشم هایت را بستی
آرام
آرام
از تمام خاطره هامان
جدا
و در ميانه ي اين جهان
معلق شدم
.
وقتی که چشم هایت را بستی
فرشته ای باکره اعدام شد
و جلاد ها براى خونِ ريخته شده
گرسيتند
.
وقتى تو چشم هايت را ميبندي
جهان وارونه ميشود
زمين يخ زد ميزند
و مرگ با خودش دست و پنجه نرم ميكند
ميداني مرگ چيست؟
نه نميداني
.
چشم هايت
مبدأ جهان بود
تو نميدانستي
و از تمامِ عالم دريغش كردى
.
#فرشاد_بیرامی
پستجی همیشه نامه ی عاشقانه نمی آورد
@legacy1939
زمان می ایستد
خاطره ها زیر گلو حناق ميشود
ميدانى حناق چيست؟
نه نميداني
.
وقتی که چشم هایت را می بندی مفتشی مرا
به جوخه ی اعدام
ميبرد
و تنْ خسته ى مرا
از سکوت وحشی شهر
به مرگِ بی دلیل هرروزه ی یک زن
و خودکشیِ نافرجام یک مرد
نزدیک می کند
.
تو چشم هايت را ميبندي
و من به یاد توئه گم شده در لا به لای برگ های پائیر
پائيزِ نشسته در تابستان
از درون زرد ميشود
.
تو چشم هايت را ميبندي
و تمام تهران مرا از خود طرد می کند
.
تو چشم هايت را ميبندي
و نميبيني سوتِ صدای خسته ی فرهاد را
كه در عمق استخوانم لانه می کند " شب با تابوت سیاه
نشست توی چشمهاش
خاموش شد ستاره ... "
.
وقتي كه چشم هايت را ميبندي
دو فنجان چایی
در کافه ی دلگیر این روزهای بدون تو
سفارش می دهم
سيگار ها
عطر نفس هاي تورا ميدهند
كه اينچنين كز كرده اند ميانِ انگشتان يخ زده ام
.
وقتی که چشم هایت را بستی
آرام
آرام
از تمام خاطره هامان
جدا
و در ميانه ي اين جهان
معلق شدم
.
وقتی که چشم هایت را بستی
فرشته ای باکره اعدام شد
و جلاد ها براى خونِ ريخته شده
گرسيتند
.
وقتى تو چشم هايت را ميبندي
جهان وارونه ميشود
زمين يخ زد ميزند
و مرگ با خودش دست و پنجه نرم ميكند
ميداني مرگ چيست؟
نه نميداني
.
چشم هايت
مبدأ جهان بود
تو نميدانستي
و از تمامِ عالم دريغش كردى
.
#فرشاد_بیرامی
پستجی همیشه نامه ی عاشقانه نمی آورد
@legacy1939
از عمق چشم های خیره مانده به سقف ترک خورده ی خانه
میفهمم جنگ میان کورد و کوه را
سلاح میشوم در استخوان مردی
تمام وجودش از تو ميلرزد
برای نوشتن از چشم های خسته ی شهر
به چیزی بیشتر از ازادی بیان نیاز دارم
شاید کودتای نظامی
شاید انقلاب مردمی
و شاید تبعید به دور افتاده ترین کوچه ی شهر
برای نوشتن از حس غم آلود شهر
برای خواندنت
نفهمیدنت
بی اعتنا گذشتنت
بی دلیل خندیدنت
به چیزی بیشتر از يك انبار باروت نياز دارم
شعر از آن جا شعله ميگيرد
که خورشید از پس موهای نبافته ات غروب میکند
و ماه در انحناى لبخندت
ظهور
شعر از آن جا خاكستر ميشود
که قافیه ها
و ردیف ها پشت هم برای تماشا کردن لحظه اعدامت
می ایستند
می ایستند
میخندد
تخمه میخورد
و اعدام میشوی
و خورشید در انتهای چشم های خیره شده به اسمان سرخ الودت
در لحظه ی طلوع مردد میشود
مردد میشود
و مردمان شهر به مانند روبات های بى حسى بيدار ميشوند
راه میروند
بی دلیل
بى هدف
و بدون اراده
شعر هاى زير خاكستر
وقتى سو سو ميزنند
كه روبات ها
در سوگ شعر های نخوانده شده
گریه میکنند
گریه میکنم
و پرت میشوم از چشم های لرزان دخترکی بی نقاب
که تمام حس سادگی و زیبایی اش را
وقف در راه زندگی كرد
دخترکی که میترسد
از چشم های خسته یک مرد
از بطری در دست هر عابر
و فحش میدهد به
جابر بن حیان
برای نوشتن از چشم هایت
به چیزی بیشتر از مرز
و دموکراسی نیاز دارم
چشم هایت را كه میبندی
جهان از پس چشم هایت
به خوابی عمیق فرو می رود
#فرشاد_بیرامی
پستچی همیشه نامه ی عاشقانه نمی آورد
@legacy1939
میفهمم جنگ میان کورد و کوه را
سلاح میشوم در استخوان مردی
تمام وجودش از تو ميلرزد
برای نوشتن از چشم های خسته ی شهر
به چیزی بیشتر از ازادی بیان نیاز دارم
شاید کودتای نظامی
شاید انقلاب مردمی
و شاید تبعید به دور افتاده ترین کوچه ی شهر
برای نوشتن از حس غم آلود شهر
برای خواندنت
نفهمیدنت
بی اعتنا گذشتنت
بی دلیل خندیدنت
به چیزی بیشتر از يك انبار باروت نياز دارم
شعر از آن جا شعله ميگيرد
که خورشید از پس موهای نبافته ات غروب میکند
و ماه در انحناى لبخندت
ظهور
شعر از آن جا خاكستر ميشود
که قافیه ها
و ردیف ها پشت هم برای تماشا کردن لحظه اعدامت
می ایستند
می ایستند
میخندد
تخمه میخورد
و اعدام میشوی
و خورشید در انتهای چشم های خیره شده به اسمان سرخ الودت
در لحظه ی طلوع مردد میشود
مردد میشود
و مردمان شهر به مانند روبات های بى حسى بيدار ميشوند
راه میروند
بی دلیل
بى هدف
و بدون اراده
شعر هاى زير خاكستر
وقتى سو سو ميزنند
كه روبات ها
در سوگ شعر های نخوانده شده
گریه میکنند
گریه میکنم
و پرت میشوم از چشم های لرزان دخترکی بی نقاب
که تمام حس سادگی و زیبایی اش را
وقف در راه زندگی كرد
دخترکی که میترسد
از چشم های خسته یک مرد
از بطری در دست هر عابر
و فحش میدهد به
جابر بن حیان
برای نوشتن از چشم هایت
به چیزی بیشتر از مرز
و دموکراسی نیاز دارم
چشم هایت را كه میبندی
جهان از پس چشم هایت
به خوابی عمیق فرو می رود
#فرشاد_بیرامی
پستچی همیشه نامه ی عاشقانه نمی آورد
@legacy1939
تو جا زدی تو عشق و من تنها
باید تمام راهو برگردم
تو از گذشته خاطره داری
من با گذشته زندگی کردم
تنها تر از آغاز این برزخ
تنها تر وقتی شروع کردیم
پایان این رابطه غمگین بود
ما اشتباهی آرزو کردیم
از وقتی فهمیدم کم آوردی
بغضم شکست و عشق یادم رفت
دلتنگی دنیای منو پر کرد
دلخوشیامو مفت دادم رفت
دلواپس تنهاییام بودی
این مشکلو با اشک حل کردم
آغوش خالیم خونه رو ترسوند
خاطره هامو جات بغل کردم
.
فرياد هاى رضا را قطع ميكنم صدايى آزارم ميدهد صدايى از اتاق مشتركمان اتاقى كه تو نيستى ديگر ، سالهاست كه دست به دستگيره ى اتاق
نميزنم،وقتى به در نگاه ميكنم سرما وجودم را ميلرزاند و برف مينشيند روى موهاى كوتاه شده ام،باور كن كه در خانه برف ميبارد موهايم را سپيد كرده و رد پاهايمان را پوشانده است،همين چند وقت پيش ارديبهشت بود نميدانم چرا تقويم هم حال و روز خوشى ندارد،ارديبهشت بود كه از لب هايت لبخند چيدم در آغوشت باران شدم،چشم هايم را بوسيدى و زمزمه كردى كه آغوشت براى من ابديست، ابديت براى من به قدرِ يك بهار كوتاه شد و برف باريد،و صداى نبودنت كه پشت در اتاق مرا آزار ميدهد و من جرئت نميكنم با اين حجم از تنهايي روبرو شوم باور كن از نبودنت يخ خواهد زد،پشت در اتاقمان زندانى اش كردم كه مبادا زير قولت بزنى،تو قول داده بودى زمستان را در آغوش هم چاي مينوشيم و من هرشب صداى قدم هاي رفتنت را پشت همين اتاق ميشنوم،ميترسم يك روز از خواب بيدار شوم و بهمن كل خانه را گرفته باشد،كاش صداى خنده هايت را از خانه نميبردى تا كمي گرم شوم،اين خانه بدون تو كوهستاني از يخ شد...
#فرشاد_بیرامی
و دختری از چهل متری دنیا
@legacy1939
باید تمام راهو برگردم
تو از گذشته خاطره داری
من با گذشته زندگی کردم
تنها تر از آغاز این برزخ
تنها تر وقتی شروع کردیم
پایان این رابطه غمگین بود
ما اشتباهی آرزو کردیم
از وقتی فهمیدم کم آوردی
بغضم شکست و عشق یادم رفت
دلتنگی دنیای منو پر کرد
دلخوشیامو مفت دادم رفت
دلواپس تنهاییام بودی
این مشکلو با اشک حل کردم
آغوش خالیم خونه رو ترسوند
خاطره هامو جات بغل کردم
.
فرياد هاى رضا را قطع ميكنم صدايى آزارم ميدهد صدايى از اتاق مشتركمان اتاقى كه تو نيستى ديگر ، سالهاست كه دست به دستگيره ى اتاق
نميزنم،وقتى به در نگاه ميكنم سرما وجودم را ميلرزاند و برف مينشيند روى موهاى كوتاه شده ام،باور كن كه در خانه برف ميبارد موهايم را سپيد كرده و رد پاهايمان را پوشانده است،همين چند وقت پيش ارديبهشت بود نميدانم چرا تقويم هم حال و روز خوشى ندارد،ارديبهشت بود كه از لب هايت لبخند چيدم در آغوشت باران شدم،چشم هايم را بوسيدى و زمزمه كردى كه آغوشت براى من ابديست، ابديت براى من به قدرِ يك بهار كوتاه شد و برف باريد،و صداى نبودنت كه پشت در اتاق مرا آزار ميدهد و من جرئت نميكنم با اين حجم از تنهايي روبرو شوم باور كن از نبودنت يخ خواهد زد،پشت در اتاقمان زندانى اش كردم كه مبادا زير قولت بزنى،تو قول داده بودى زمستان را در آغوش هم چاي مينوشيم و من هرشب صداى قدم هاي رفتنت را پشت همين اتاق ميشنوم،ميترسم يك روز از خواب بيدار شوم و بهمن كل خانه را گرفته باشد،كاش صداى خنده هايت را از خانه نميبردى تا كمي گرم شوم،اين خانه بدون تو كوهستاني از يخ شد...
#فرشاد_بیرامی
و دختری از چهل متری دنیا
@legacy1939