00:13
31 subscribers
63 photos
13 videos
1 file
29 links
نویسنده و ترانه سرا | عکاس و مستند ساز | کافه گَرد | فعال حقوق حیوانات
.
آثار چاپ شده
زمین بی خدا
طهران 1939
پستچی همیشه نامه ی عاشقانه نمی آورد

ID Inst : Farshsd.Beirami
Download Telegram
زل میزند به من از گريه شد تباه
او یک پرنده بود در انتهای چاه

سیگار بهمنت در لای یک کتاب
دینی ست ، فلسفه رازيست در حباب

از درد مشترک کامی برای مرگ
میخورد ضربه ها ، هم از تو هم تگرگ

بغضی ست در دلم ، درد است ، درد نان
مادر بگو چرا اینگونه شد جهان

ستار پرنده است ، با بغض یک ندا
فریاد های من شد بغضِ بى صدا

در عمق کوچه ها یک لاله مردنی ست
در پشت یک حجاب ، این مرد خفتنی ست

از بحث های روز تا دستمزد كار
هر پنج اسکناس میشد یک دلار

رانندگان شهر فیلسوف و مجتهد
آهسته ميچرند از پشت آينه

تیر خلاص مرگ بر پیکر زنی
در عمق تختخواب با رقص روی دار

از گریه های من شاید زنی دگر
هر صبح ميشود از درد بي قرار

تهران دودی و تهران بی کسی
این شهر خسته ام از دور دیدنی ست

شلیک میکند تیری به جان خویش
سرباز خسته هم در جنگ مردنی ست

بادی که میوزد ، تیری که میزند
در این سرای ما کفتار خوردني ست

از زوزه های گرگ از گرگ های پیر
سگ های خسته و اوضاعِ درهمى ست

سیگار های مست ، مستانِ بی حجاب
رازی که فاش شد ، در خانه ای خراب

در عمق کافه ها ، هی بحث های داغ
یک عینک کثیف ، بر چشم ها دو قاب

اخبار مملکت از لاله دم زند
در عمق لاله ها مردان بی نقاب

شاعر تمام شب ، با بطری شراب
سر میزند به تو در لای این کتاب

#فرشاد_بیرامی
و دختری از چهل متری دنیا

@legacy1939
صداى پاي كسى بود آخرِ دنيا
صداى آخرِ يك شعر آخرِ رويا

صداى مرگ،گلوله،صداى بيتابى
صداى ردِ طنابي به دورِ بيدارى

صداى زجرِ كسى بود آنورِ ديوار
صداى جنگِ جهانيست آنورِ تيربار

همينكه حادثه رخ داد مادرى هم مُرد
زنى كه سخت قوي بود،واپسين دم مُرد

زبانِ سردِ گلوله،كه داوري ميكرد
ميانِ آدم و انسان برابرى ميكرد

و كودكى كه نشسته،سلاحي از غم داشت
و قابِ عكسِ شكسته،كه خنده را كم داشت

نگاهِ منجمدش قفلِ مردمِ بيدار
كه قاصدك شده بودند با طنابِ دار

و دست هاى ظريفش كه واقعا تنهاست
و انتهايِ جهان شد كه اخرِ روياست

و دختری از چهل متری دنیا
#جنگ_سوم
@legacy1939
اجازه ندادم هیچ خیابان، میدان، مدرسه، بیمارستان و... به اسم من نامگزاری گردد.

هیچ کتاب آموزشی حق ندارد از من بنویسد و یا تصویری از من چاب کند.

درآمد سالیانه و اموالم هر ساله به صورت رسمی اعلام میشود.

قسمتی از حقوقم را به دولت و مراکز خیریّه می بخشم.

بهترین رفیق دوران مبارزه را که وزیر هم بود به علّت فساد مالی و ثابت شدن آن در دادگاه حکم اعدامش را تأیید، امّا برایش گریه کردم.
مبارز و انقلابی که فساد کند، باید فاتحه کشور را خواند.

«قسمتی از کتاب صد ساعت با فیدل کاسترو»
#:)
@Legacy1939
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دردناكتر از جان دادنِ ماهى ها
اين كه هرچند ثانيه يكبار
يادشان ميرفت كه دارند جان ميدهند
و بار ها ميفهمند و ميميرند
و فراموش ميكنند
درست مثلِ ما

#:)
کلیپ : #فرشاد_بیرامی
@Legacy1939
Hasta Siempre
Nathalie Cardone
این شاهکار تنها یک "آسمان" برای گم شدن میخواهد

#چگوارا
@Legacy1939
در این جهان امروزی
حتی دیگر "اسب" هم حیوان نجیبی نیست
.
فصل ، فصل خواندن قصه های شيرين "شاهنامه" و "گلستان" نیست
فصلِ سردِ آيه هاى زمينيست
.
سالهاست که دیگر هوای تازه ای در شهر وجود ندارد
درست بعد از بریدن پاهای خسته ی شاملو بود
که "هوای تازه" را از شهر در دود خفته ی تهران (ط) گرفتند
.
در انتهای خانه ها پدرها به شکل یک قاب عکس
با گرد وغبارى از گذشته
و عکس دسته جمعی دهه پنجاه مقابل ایوان طلا امام رضا
و آگهی مجلس هفتم پدربزرگ خانه
جا مانده است
.
پرده هاي بيد زده از بي كسى
آينه شمع دان هاى خاكى
و گل هاى پژمرده
نشانه ى يك تنهاييست
.
کوچه ها سرد
خانه ها دلگیر
پنجره ها بسته
و دخترکی که تمام جوانی اش به یغما میرود
در عمق تخت خواب شکنجه ی یک کفتار
جان ميدهد
.
از بغض های آخر شب مادرم برایت گفته ام؟
از باران های هرزه ای که خود را به پنجره ی اتاقم میزد
از سوز و سرمايى كه نبودن ها را زوزه ميكشيد
.
بیخیال
در این شهر خسته از رفتن های توست
و سالهاست
که دیگر
پستچی نامه ی عاشقانه نمی آورد

#فرشاد_بیرامی
@legacy1939
ملیحه
پستچی در زمان جنگ
خبر مرگ می آورد

از تق تق صدای درب خانه بترس ...

#طهران_1939
#فرشاد_بیرامی
@legacy1939
Name Bar
Ehsan Afshari
نامه بر
#احسان_افشاری عزیز

لعنتی چرا انقدر خوب؟
@legacy1939
مدت هاست که دیگر خبر خوشی درب خانه ی مرا نمی زند
از همان روز که تو را در میان شلوغی خیابان شانزده آذر گم کردم
دیگر خبر خوشی سراغ مرا نگرفته است
.
حتی قاصدک های سرگردان ، مدت هاست که از پشت بام خانه ی من ، این من بدون تو عبور نکرده است
.
سالهاست که تمام جهان را صلحی شکننده گرفته است
صلحی با طعم مرگ و سفر هایی با رنگ پراید 131
خوردن جوجه کباب و نوشابه ی مشکی
و آش دوغ بعد از نهار در دل طبیعت بکر و پر از زباله ی شمال ...
.
چک های برگشتی و صاحب خانه ای که انگشتش را روی زنگ در خانه اش میگذارد
و بوق ممتد ماشین هایی که تا عمق استخوان انسان می روند
.
زندگی های بی هدف و هدف های بی دلیل
و حتی دلیل های بی منطق و منطق های پوچ
.
زندگی شاید همان خنده های دختری باشد که با هر سازی در خیابان های شلوغ شهر
در اطراف میدان کاج کمی پائین تر از زندان اوین میرقصد
و هر شب مهمان خانه ای بدون صاحب می شود
مرد های گوناگون ، خانه هایی در ابعاد مختلف
بزرگ ، کوچک
.
ماشین های لوکس و لوکس های از مد افتاده
بنر های بزرگ با موضوع شادی و نشاط مردم
و کارگران پخش شده در کف خیابان
.
بوق راننده های تاکسی که برای سوار کردن من
به صدا در می آید
مستقیم ، سه راه آذری ، بالاتر از میدان آزادی
یک نفر کرج ، آقا شما کرج میرین؟
.
ترافیک های ناتمام همت و همتی که به خرج داده میشود برای مرگ
مرگ های بی هدف و هدف هایی با محوریت مرگ
.
دینگ دینگ ساعت
و طلوعی با رنگ پایان برای کسی که چوبه دار
آخرین آغوشش است
دوربین های به دست گرفته شده
و مردی رقاص بالای چوبه دار
هلهله های زیاد از مرگ شیطان
و زنده شدن شیطانی دیگر
.
کتاب های خاک خورده ی خیابان انقلاب
و مردی که پایان نامه مینویسد
رو به روی دانشگاه
گوش کن
هنوز هم زجه های آن زنی که از پشت بام دانشگاه پرنده شدن را تجربه کرد می آید
هرچند بعد از متلاشی شدن بود که فهمید
باید بال میزد
بین خودمان باشد
او اصلا پرواز را بلد نبود
مجبور بود که نقش پرنده را بازی کند
.
درس های علوم فقه
و کتاب منطق و دینی
دانشجوهای ابله با موهایی بلند
با لباس های دریده ، انگار که از جنگ برگشته اند
.
دخترانی رنگی با موهای کوتاه و سیگاری در دست
و کافه ای پلمپ
از کتاب های خاک خورده ای که گفتم
و نامه هایی که پست نشد
.
در شهر ما
سالهاست که دیگر پستچی نامه ی عاشقانه نمی آورد
.
#فرشاد_بیرامی
از کتاب ( پستچی همیشه نامه ی عاشقانه نمی آورد )

@lagacy1939
حس دریدگی در پس یک آزادی مضحک
و خنده های بلند در عمق ترن مترو خط قرمز به سمت کهریزک
.
در میان مردمانی با رنگ های بی رنگی و دست فروش هایی که تمام دارایی شان را به فروش فوق العاده میگذارند
.
گوش دادن به شاهکار جواد یساری وقتی که تمام مسیر را روی پاهای خسته ات میمانی
در انتطار کسی که شاید خوشبخت تر از تو
یک ایستگاه بالاتر پیاده شود
.
بارش باران هرزه روی پیکره ی شهری که در عمق زمینش در حال رفتنی
و سهم تو از باران
صندلی خیس ایستگاه اتوبوس میشود
به انتطار رفتنت از مسیری به مسیر دورتر
و زندگی تکراری هرروزت
از کار و سراغ کار بهتری رفتن و حقی که هرروز از تو
به خزانه ای متروک میریزد
.
عرزدن هایت در عمق خیابانی که انتهایش را میدانی به اسم آزادی زیبا کرده است
آزادی شاید یک ایستگاه باشد برای رفتن از تهران به غرب
.
روزنامه های خاک گرفته دکه های روزنامه فروشی و سیگار هایی که هیچ کمکی به حال بدت نمیکند
گم شدنت ، در وسط نیازمندی های روزنامه
.
خبر های سیاسی که روزنامه کیهان هرروز روی آن ها مانور می دهد
از نافرجام بودن برجام
تا نسل کشی مسلمان های میانمار
و فلسطینی که سالهاست میجنگند
.
بوسیده شدنت به آرامی در کوچه ای خلوت
و درگیری ات با خود بعد از یک بوسه ی عاشقانه
عشق را با عشق نمیتوان سیر کرد
.
درگیری های شبانه ات با خود
و فردایی که قرار نیست به خوبی تمام بشود
و آزادی
که درپس کوچه های انقلاب ترور میشود
.
و سهم تو از زندگی
همین روز مرگی های تکراری ات میشود
.
#فرشاد_بیرامی
پستچی همیشه نامه ی عاشقانه نمی آورد

@legacy1939
جشن رونمایی از کتاب #طهران_1939 همزمان با سالروز تاسیس جمعیت شهرسبز خلخال

مکان : شهرستان خلخال - سالن آمفی تئاتر فرهنگ و ارشاد
زمان : 5 شنبه سوم خرداد سال 97 ساعت 22

#فرشاد_بیرامی
@legacy1939
سالهاست که ملت ها برای صلح میجنگند ...

#فرشاد_بیرامی
@legacy1939
به پرواز در می آیند
نامه هایی که مخاطب ش
آدرس خانه اش را عوض کرده است
.
همسایه ها خبر خوشبخت شدنش را
به مرد پستچی می دادند

#فرشاد_بیرامی
پستچی همیشه نامه ی عاشقانه نمی آورد
@legacy1939
ساعت ١ شب
و تنهايي هايي كه به مغز آدم هجوم مي آورد

سكوتِ تهوع آور اتاق
تو را به سمت
رقص انگشتانت به روي حروف ميكشاند
و حرف
حرف حرف
رخنه ميكند به گلويت
براي بازگو كردنش

و تو ميخندی
به ساعتِ مزخرفِ تنهايى شب
به تيك تاكِ نفرت انگيزِ بي وقفه
و نفس هاى نا مرتبت
و تو ميخندى
و نوشتنت را قطع ميكنى
تا براى شب
فاتحه بخوانى

#فرشاد_بیرامی
(دختری از چهل متری دنیا)
پستچی همیشه نامه ی عاشقانه نمی آورد
@legacy1939
حس یک آزادی مضحک وقتی که باد روسری ات را می دزدد
جماعتی گوسفند ، با آیه های تلخ زمینی ، آن زمان که تمام جهان را نکبت و تباهی فرا می گیرد
مردمانی قهر با تاریخ و آینده ای ویران که به ساختن قهرمان های خیالی میپردازند
و هنربندانی که در کوچه ها سرگردان ، عربده میکشند تمام تنهایی شان را از پس یک نت لال در عمق یک موسیقی نانوشته در اعماق خیابان های متروک شهر در میان دست فروش های خیابان سیزدهم
فرار می دهد خودش را از ترس دریده شدن به دست کفتار هایی که در سکوت و بی حالی شهر وارد جامعه ی بیمار شده اند
می درند به مانند همان قصه های دور ، قصه هایی با طعم مرگ انسانیت و واقعیت های تلخ جهان که آشکار میشود بر روی پرده های خاک خورده سینمای آفریقا ، به یاد داری آن گرسنگان جنسی شهررا که میدریدن خشتک های تنگشان را ، آن فیلسوف های در جهان دروغین ، آن مردمان عاشق گیتا و فیلم های چاخان هندی در جهان متروکه ی این روز هایمان و عاشقان یونگ ، هگل و نقد های کمر شکنی که از نیچه و دکتر شریعتی دارند ، با عینک های گرد و و موهایی بلند ، به بلندی حقارتشان
تمام شهر را نکبت میگیرد وقتی که گوسفندهایی با لباس های برند در اعماق آن قدم برمیدارند ،همان هایی که پنینی مرغ و عرق سگی را به کشک بادمجان و دوغ نعناعی ترجیح میدهند
و انتهای وجودشان کشیدن سیگار در پس کوچه های تاریک است و رها کردن دود سیگار در فضای مه آلود و یا آلوده ی شهر
در این شهر در دود خفته ، دود سیگار تو مثال کشیدن دست های پینه بسته پدر بر جان دختری هست که تمام وجودش را چنگ های مادرش میسوزاند
نوازش میدهد تنهایی اش را همان دخترک یاغی خیابان های خلوت که قدم هایش ازار میدهد تمام شهر را
تا به حال شهررا از بلندی نگاه کرده ای؟ساختمان های ریز و ادم هایی که به مانند مورچه ، سرگردان به این سو و ان سوی میروند
آشفتگی از سر و روی شهر میبارد ، تورا نمیدانم اما من زیاد از بلندی شهررا نگاه کرده ام چهره های غمگینی که از دور غمگین تر و خنده هایی که اصلا دیده نمیشوند و جرثقیل هایی که انسان ها را به دار میکشد مضحک است اما کارگران شهرداری هم دستی در سیاست دارند
آن زمان که پوست تخمه های مارا به وقت تماشا کردن لحظه ی اعدام جمع میکنند وقتی که ما کودکانمان را بر دوش برای نگاه کردن به جان دادن مردی که بچه اش کمی ان طرف تر با بهت به تماشا میماند
خنده دار نیست ،دیگر هیچ چیز این جهان خنده دار نیست
کمی بغض لازم است و اندکی جرات برای پرت کردن تمام تنهایی ات از بالای ساختمانی که تنها چند ده متر از زمین فاصله دارد
.
#فرشاد_بیرامی
پستچی همیشه نامه ی عاشقانه نمی آورد
@legacy1939
حالت ریتمیک پاهایم در کوچه هایی که موسیقی مرگ تمام خانه هایش را احاطه کرده است و فحش هایی که از در و دیوار خانه ها بر پیکره شهر ، میریزد
قصه های خاک خورده ، در لا به لای تاریخ کهن از رستم و شاه ، نامه ای که آخر زمستان می رود
فاطمه را می شناسی؟همان دختر سرد کوچه های انزوا که از پس هر شعر ، شهری را با خنده هایش به یغما میبرد
از کوچه های سبز تا زردی برگ های خیابان انقلاب و مرد هایی که تنها اسم مرد را یدک میکشند
همان مرد های یاغی در کوچه های خلوت شهر که تمام حقارتشان را با لمس بی روح زنی که سالهاست در چاله های شهر خودکشی میکند ، به رخ آفریدگار خویش می کشد
شعر میخواند ، شعر های زرد ، همان زنی که قرار بود اخر قصه بهشت پیش کش پاهایش خسته اش بشود
خنده دار است و مضحک ، خندیدن در اجتماعی که سالهاست خندیدن را از یاد برده اند
همان برده های شهر ، همان مسافران مترو خط کهریزک
همان یاغی های متمدن و همان کودکان گمشده در عمق ولیعصر ...
فاطی ، روزی چند بار خاطره هایت را در عمق خیابان بالا می آوری؟
عق میزنی تمام زندگی ات را از پس بکارت پاره شده ی روحت
روزی چند بار از بلندای شهر به پرواز در می آیی؟
و میمیری در میان مردمان در دود خفته ی تهران
هنوز هم میشود خنده هایت را در صفحه های خاک خورده تاریخ پیدا کرد ، همان خنده های بلند که گوش شهر را کر میکرد
در جهان امروز ما هیچ چیز دیگر عجیب نیست
دیگر تعجب نمیکنم از نجابت بر باد رفته ی اسب و انسان دوست بودن سازمان خیالی ملل
و اجتماع هرساله ی بشر دوستانه برای صلح فلسطین سناریو های از پیش نوشته شده و ابراز نگرانی های احمقانه وقتی که با هر تیک ساعت ، کودکی در زمان گم میشود
حماقت محض است امیدوار بودن به آینده ای که حتی نمیشود در شعر ها و داستان ها زیبا نوشت
.
فاطمه ؛
آدم های زیادی هستند که میتوانند
برایت از گل و بلل بودن جهان تاریک اطرافت
از آزادی های یواشکی چهارشنبه های احمقانه ات
از سرود های زندگی بخش زندگی ات
و عشق های به راه افتاده در خیابان های شهر بنویسند
خیلی ها میتوانند ؛ برای چشم های تاریک و گیسوان زیبایت شعر های عاشقانه بنویسند
.
اما ؛
از درون آشفته و گیسوان بلندی که برای بافتن طنابی برای رهایی بلند میکنی چه خواهند کرد؟
.
#فرشاد_بیرامی
پستچی همیشه نامه ی عاشقانه نمی آورد
@legacy1939
حس کردن خنده هایت از پس یک هم آغوشی یواشکی
و به ارگاسم رسیدن روحت در عمق زندانی که میله هایش تمام ذهن ، ذهن متروکت را گرفته است
و مینالی و در خود میلولی ، همانند همان کرم نصف شده ای که تلاش میکند با نیمه ی متلاشی شده ی خود ادامه دهد
ادامه دهد و بخزد در عمق این جهان نیستی و به زیر سوال ببرد قانون مضحک و احمقانه ی دکارت دیوانه را ...
رقص هایت در سلول تنهایی و شخصی ات و نگهبان هایی مست و سرخوش که تنها منتظر یک اشتباه از تو ، برای خالی کردن تمام مستی شان به روی شقیقه ات نشسته اند
نشسته اند و سیگار میکشند همانند تو ، که خاطره هایت را در اینور دیوار دود میکنی
خاطره های روزهای آزادی که کمرنگ تر و مبهم تر میشوند به مانند همان کودکی هایی که در آغوش مردی که پدرت نبود ، جا ماند
جا ماند و فراموش شد تمام آن خاطره های بر باد رفته
تمام آن دوستت دارم های یواشکی
و به دار میشود کمی آن سوتر ، زنی که شبیه تو و به جرمی مضحک تر سالها بود برای کودکی هایش لالایی مرگ میخواند
به دار میرود و میرقصد بر روی طناب دار ، و میدوزد زنی برای تمام تن بی جانش کفنی برای آخرت
و تو هرروز چشم بسته قدم هایت را آهسته در جهانی که تنها هفت قدم طول دارد بر میداری و به این باور داری
که قدم هشتم یعنی آزادی تو
وقتی رها میشوی از طنابی در میان اجتماعی که از تو
یک جنایتکار ساخت
.
#فرشاد_بیرامی
پستچی همیشه نامه ی عاشقانه نمی آورد
@legacy1939
موسیقی آخر زندگی ات را به یاد داری؟
برگردیم به گذشته و کمی خاطره هایمان را مرور کنیم؟
خاطره هایی از جنس عشق و اندکی خیانت ، ما متعلق به جهان یکدیگر نبودیم ، عقایدمان ، حرف هایمان و حتی دوستت دارم هایمان متفاوت بود ، با اینکه میخندیدیم به هر بهانه ای و خنده هایمان گوش خیابان را کر میکرد اما از درون درد داشتیم ، دردهایی که ته خنده هایمان را به تلخی می کشاند
ادامه دادن و نوشتن از گذشته چه سخت میشود وقتی که به خاطره های شیرینی که تلخی اش زمینت میزند ، فکر میکنی ، تنهایی تمام وجودت را میگیرد و با دیدن چراغ های شهر از دور بغض میکنی ، بغض کرده و به آرامی بغصت را آب میکنی تا درد اشک هایت ، اشک هایش را سرازیر نکند از روی گونه های قرمز شده و چشم هایی که ته نگاهش برق میزند
چشم هایی سیاه ، و موهایی بلند و به هم پیچیده که با هر باد پائیزی تهران در هوا به پرواز در می آید.
زانوهایت را بغل میگیری و از ارتفاع شهررا ، نه بلکه خاطره هایت را نگاه میکنی خاطره های پارک لاله در پشت خیابان حجاب اجباری ات ، وقتی که باد روسری ات را میدزدید و جنبشی را به خطر می انداخت.
سیگاری روشن میکنی ، همان سیگار های نموری که سالها منتظر برای روشن کردنش به دنبال بهانه ای ناچیز میگشتی ، بهانه ی ناچیزی که حال بزرگ شده و حناغی در زیر گلویت به آرامی نفس هایت را سخت میکند و می فشارد ، تمام آغوش تنهایت را ...
.
میدانی #پری_سامورایی قصه های حامد ؛
این شهر بدون تو ، مرا از پا در می آورد
فرقی نمیکند چه روزی و در کدام کوچه و خیابان ، اما یک روز انتقام این حجم از تنهایی و بی کسی را از تو خواهم گرفت
با بوسه ای عمیق بر روی گونه های خیس و آغوشی که از تو به آزادی تمام تنهایمان ختم خواهد شد
شاید آنروز نه باران ببارد ، نه کودکی برای خوشبختی ما اسفند دود کند و نه مفتشی باشد که ما را از هم دور کند
.
این شهر بدون تو برای من تنها یک شهر عادی و بی روح است
.
#فرشاد_بیرامی
پستچی همیشه نامه ی عاشقانه نمی آورد
@legacy1939
| برشی از کتاب |
.
ما نه مارکسیست بودیم و نه ادعایی داشتیم ، اما در روزنامه های کاهی اطلاعات چاپ آن روزهای اول تاریخ
از آزادی بیان مارکسیست ها در چهار چوب تنگ قانون ميخوانديم، از برابری من و خیلی های دیگر و از آزادی هایی که انتظارمان میرفت از پس انقلاب نصیبمان بشود
.
آری ما مارکسیست نبودیم ، اما باورهایمان شبیه مارکس و کمونیست بود و مبارزه هایمان برای به پائین کشیدن نظام سرمایه داری تنها در حد یک ایدئولوژی خام و نپخته بر روی دیوار سرد و پر از خط زندان جا ماند
.
زندانی که چهار سویش را آیینه های حقیقت گو گرفته بودند و هرروز پیر شدنمان را به رخمان میکشید ، چروک های دور چشم هایمان از درد دوری مادر که اشک نریختیم و تنها چشم هایمان را فشردیم و موهایمان را سفید کردیم بر فرق سرمان میکوبید و شک میکردیم ، به راهی که شاید به خطا رفته بودیم
.
در زمانه ای که کانفورمیست بودن مولفه ی اول زندگی بی دغدغه بود ، آری ! حزب باد ضامنی بود برای منفجر نشدنمان ،
باید چشم هایمان را میبستیم و مرگ انسانیت را ، به تاراج رفتن حقی که از انسان ضایع شد را نادیده میگرفتیم و در خیابان های شلوغ با کودکان کار سلفی سیاسی میگرفتیم
.
راستی من از کمونیست ها متنفرم
چون آن ها خواهان برابری قشر غنی و ضعیف جامعه هستند
.
#فرشاد_بیرامی
پستچی همیشه نامه ی عاشقانه نمی آورد

@legacy1939