زمین نگاه ميكند كه سقطتان بكند
برای شادیِ گاوان كه ذبحِتان بكند
میان من وَ شما هركه ایستاده
بلند شود وَ بيايد وَ چاره ای بكند
ببین که تلخ شده بيت بيتِ رویایم
بیا و خنده بِغَلتان میان ابیاتم
بیا و حلقه بزن دور بی کسی هایم
و رقص كن تو تماماً به روى افکارم
برروی چادر قرمز نماز شهوت خواند
همان زنی که پریشب نگاهش ممتد ماند
ببین چگونه همين شهر،خواب و بي عار است
کمی تو خنده بکن قلبِ شهر بیمار است
سپید موی تورا حلقه زد به رویاییش
که وقت بی کسی اش بست چشم بیدارش
شب است و عاشقانه ما به مرگ محتاجیم
بیا و قفل كن تو دست را كه بيتابيم
تمام شهر مرا با تو خواسته قطعا
بیا قدم بزن این کفشِ پاره را با من
میان بی کسی هایم تورا بغل ميكرد
همان رفیقِ شفیقم،برادري ميكرد!:)
میان جنگِ خیابان و مرده باد هایش
شکنجه میشدم از فرط فحش و فحشايش
در این میانه ی تنهاییِ خیابان ها
شعارِ ممتد ِحیا کن و رها سازا
زنی که عاشقانه شعر از تنم شويد
و فحش می دهد او هم مرا كه ميبويد
به آغوش میکشد میانِ جنگی که
به حبس میکشد مرا میانِ تختی که
تمام قاصدكاى خداى قرآن ها
شکنجه میشوند در میان زندان ها
میانِ بی کسی ام حلقه کن تو دستت را
به روى خسته گی ام بوسه كن تو لحنت را
منو تو شاعر ابیات مبتذل بودیم
منو تو مردم یاغی ِ بی غزل بودیم
تمام شهر منو تو همیشه شهوت داشت
سرِ تمام کوچه ها کیوسک وحشت داشت
تو میپری زِ من به تختِ مردی که
شبانه میکند اعدام به جرم وقتی که
شعار می دهی از من برای انسان ها
که مرده باد جنون و زنده حيوان ها
شبیه یک فحش ِ ناجور وقتِ دردی لَخت
و یا به شکلِ فروپاشی ِ رژیمی سخت
که میخوری تمامِ گوشت های چربت را
که میمکی عميق سینه ى زخمتت را
زنی میان منو تو به جرم بد مستی
به دار میرود اينجا به جاى شب گردی
و دختری که بروی کیوسک ِ برقی بد
تکان ميدهد شالى به یاد فصلی سرد
و عقده های دلم "بوسه روى لب هامان"
کنار تابلوی...عکسی نگیر احمق جان!
که میخورم از عمد بى تو باتومی
و ضربه ای که مرا میکِشد به نابودی
زِ یاد میبرم تورا و اسم تلخم را
و میزنم آبی به صورتم تنها
که فاش ميکنم اسم تورا و ردِ اشك...
که ناز كردى و خوردى به جاى من هم چَك
شبیه رقص شدن در مقابل قاضی
به روي بند ِخيابان تو باز ميبازى
تمام ریشه ی زخمیت جوانه خواهد داد
درخت ميشود و برگ دوباره خواهد داد
دوباره دوباره شروع كند کندن
به روی روحِ درختی شعار مرگ بر من
#فرشاد_بیرامی
و دختری از چهل متری دنیا
@legacy1939
برای شادیِ گاوان كه ذبحِتان بكند
میان من وَ شما هركه ایستاده
بلند شود وَ بيايد وَ چاره ای بكند
ببین که تلخ شده بيت بيتِ رویایم
بیا و خنده بِغَلتان میان ابیاتم
بیا و حلقه بزن دور بی کسی هایم
و رقص كن تو تماماً به روى افکارم
برروی چادر قرمز نماز شهوت خواند
همان زنی که پریشب نگاهش ممتد ماند
ببین چگونه همين شهر،خواب و بي عار است
کمی تو خنده بکن قلبِ شهر بیمار است
سپید موی تورا حلقه زد به رویاییش
که وقت بی کسی اش بست چشم بیدارش
شب است و عاشقانه ما به مرگ محتاجیم
بیا و قفل كن تو دست را كه بيتابيم
تمام شهر مرا با تو خواسته قطعا
بیا قدم بزن این کفشِ پاره را با من
میان بی کسی هایم تورا بغل ميكرد
همان رفیقِ شفیقم،برادري ميكرد!:)
میان جنگِ خیابان و مرده باد هایش
شکنجه میشدم از فرط فحش و فحشايش
در این میانه ی تنهاییِ خیابان ها
شعارِ ممتد ِحیا کن و رها سازا
زنی که عاشقانه شعر از تنم شويد
و فحش می دهد او هم مرا كه ميبويد
به آغوش میکشد میانِ جنگی که
به حبس میکشد مرا میانِ تختی که
تمام قاصدكاى خداى قرآن ها
شکنجه میشوند در میان زندان ها
میانِ بی کسی ام حلقه کن تو دستت را
به روى خسته گی ام بوسه كن تو لحنت را
منو تو شاعر ابیات مبتذل بودیم
منو تو مردم یاغی ِ بی غزل بودیم
تمام شهر منو تو همیشه شهوت داشت
سرِ تمام کوچه ها کیوسک وحشت داشت
تو میپری زِ من به تختِ مردی که
شبانه میکند اعدام به جرم وقتی که
شعار می دهی از من برای انسان ها
که مرده باد جنون و زنده حيوان ها
شبیه یک فحش ِ ناجور وقتِ دردی لَخت
و یا به شکلِ فروپاشی ِ رژیمی سخت
که میخوری تمامِ گوشت های چربت را
که میمکی عميق سینه ى زخمتت را
زنی میان منو تو به جرم بد مستی
به دار میرود اينجا به جاى شب گردی
و دختری که بروی کیوسک ِ برقی بد
تکان ميدهد شالى به یاد فصلی سرد
و عقده های دلم "بوسه روى لب هامان"
کنار تابلوی...عکسی نگیر احمق جان!
که میخورم از عمد بى تو باتومی
و ضربه ای که مرا میکِشد به نابودی
زِ یاد میبرم تورا و اسم تلخم را
و میزنم آبی به صورتم تنها
که فاش ميکنم اسم تورا و ردِ اشك...
که ناز كردى و خوردى به جاى من هم چَك
شبیه رقص شدن در مقابل قاضی
به روي بند ِخيابان تو باز ميبازى
تمام ریشه ی زخمیت جوانه خواهد داد
درخت ميشود و برگ دوباره خواهد داد
دوباره دوباره شروع كند کندن
به روی روحِ درختی شعار مرگ بر من
#فرشاد_بیرامی
و دختری از چهل متری دنیا
@legacy1939
عشق همیشه یک کوچه پائین تر
آبستن می شود
#فرشاد_بیرامی
پستچی همیشه نامه ی عاشقانه نمی آورد
@Legacy1930
آبستن می شود
#فرشاد_بیرامی
پستچی همیشه نامه ی عاشقانه نمی آورد
@Legacy1930
او می کند فرو دردی به جان خویش
این درد مشترک حاصلضرب چیست؟
از درد مشترک یک مرد جان كند
بر روي تختِ خواب روى زني كه نيست
شاید زنی به تخت با گریه سِر شود
با بوسه هاي او، اين بوسه هاي كيست؟
با ردِ هر نگات لمسش کنی فقط
در عمق سينه اش يك زخمِ مانديست
.
از زلف های زن هی بوسه های باد
و بوسه های تو در بر روى شوره زار
امشب زنی دگر بر تخت خواب تو
هی ميكند فشار پايانِ انتظار
مادر که یک شبی مهمان ما نبود
فرزند ابلهت بر دار و بي قرار
با جرم شهوتی با حکم رحمتی
با اسم یک زنی با رقص روی دار
#فرشاد_بیرامی
و دختری از چهل متری دنیا
#سانسور
@legacy1939
این درد مشترک حاصلضرب چیست؟
از درد مشترک یک مرد جان كند
بر روي تختِ خواب روى زني كه نيست
شاید زنی به تخت با گریه سِر شود
با بوسه هاي او، اين بوسه هاي كيست؟
با ردِ هر نگات لمسش کنی فقط
در عمق سينه اش يك زخمِ مانديست
.
از زلف های زن هی بوسه های باد
و بوسه های تو در بر روى شوره زار
امشب زنی دگر بر تخت خواب تو
هی ميكند فشار پايانِ انتظار
مادر که یک شبی مهمان ما نبود
فرزند ابلهت بر دار و بي قرار
با جرم شهوتی با حکم رحمتی
با اسم یک زنی با رقص روی دار
#فرشاد_بیرامی
و دختری از چهل متری دنیا
#سانسور
@legacy1939
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
بهترین زبان برای دوستی
فارق از هر رنگ و نژاد
زبان موسیقی ست
#فرشاد_بیرامی
ناله های محشر #فلوت_سرخپوستی
کاش میشد برای زندگی یک موسیقی متن انتخاب کرد
که همیشه صداش بپیچه تو کل شهر
@legacy1939
فارق از هر رنگ و نژاد
زبان موسیقی ست
#فرشاد_بیرامی
ناله های محشر #فلوت_سرخپوستی
کاش میشد برای زندگی یک موسیقی متن انتخاب کرد
که همیشه صداش بپیچه تو کل شهر
@legacy1939
شعر آغاز می شود با زن
سکسِ توی قطار هم دارد!
هیجانِ رسیدنِ به قرار
عاشق بی قرار هم دارد
رد شدن از دل زمان و مکان
لحظه ی سر کشیدنِ لیوان
مثل آرامش است در طوفان!
ترسِ دیوانه وار هم دارد
گفتنِ راز، بی سؤال و جواب!
ترسِ ساطور، ترسِ از قصّاب
بوسه ای لای اشک و خواب و کتاب...
سال ها انتظار هم دارد
وسط فیلم با صدای بلند
عشق من بی خیال باش! بخند!
اوّلِ گریه دار داشته است
آخر گریه دار هم دارد
اوّل سال ما زمستان است
آخر سال ما زمستان است
بغلم کن!... نه! ناامید نباش...
مطمئنّم بهار هم دارد
جرأت خنده خاطره شده است
گشتنِ دُورِ دایره شده است
روزهامان محاصره شده است
گرچه راه فرار هم دارد
عمر خورشیدشان موقّتی است
ماهشان با پلنگ صورتی است!!
شعر من مثل بمب ساعتی است
خطر انفجار هم دارد...
سید مهدی موسوی ❤️
#عشق 👆
@legacy1939
سکسِ توی قطار هم دارد!
هیجانِ رسیدنِ به قرار
عاشق بی قرار هم دارد
رد شدن از دل زمان و مکان
لحظه ی سر کشیدنِ لیوان
مثل آرامش است در طوفان!
ترسِ دیوانه وار هم دارد
گفتنِ راز، بی سؤال و جواب!
ترسِ ساطور، ترسِ از قصّاب
بوسه ای لای اشک و خواب و کتاب...
سال ها انتظار هم دارد
وسط فیلم با صدای بلند
عشق من بی خیال باش! بخند!
اوّلِ گریه دار داشته است
آخر گریه دار هم دارد
اوّل سال ما زمستان است
آخر سال ما زمستان است
بغلم کن!... نه! ناامید نباش...
مطمئنّم بهار هم دارد
جرأت خنده خاطره شده است
گشتنِ دُورِ دایره شده است
روزهامان محاصره شده است
گرچه راه فرار هم دارد
عمر خورشیدشان موقّتی است
ماهشان با پلنگ صورتی است!!
شعر من مثل بمب ساعتی است
خطر انفجار هم دارد...
سید مهدی موسوی ❤️
#عشق 👆
@legacy1939
تنها مانديم
به روى زمينِ بى خدا
و بي اعتنا شديم به جيغ هاى بى انتهاى هم
پشتِ درخت هاى بى برگ
شكل ترس شديم
و ناليديم سيم هاى گيتارِ سوخته را
شكل ترس شديم
به روى آخرين بوقِ اشغالِ تماسِ قطع شده
به روى سيمِ پاره شده ى خيابانِ بالايى
كنارِ خط خطى هاى كيوسكِ چهارراهِ متروكه
وسط جاده ى مرگ
نشستيم
و چاى نوشيديم
شكل ترس شديم
شبيه آخرين برگ هاى كتابى كه
نويسنده اش مُرد
و جا ماند...
#دختری_از_چهل_متری_دنیا
@legacy1939
به روى زمينِ بى خدا
و بي اعتنا شديم به جيغ هاى بى انتهاى هم
پشتِ درخت هاى بى برگ
شكل ترس شديم
و ناليديم سيم هاى گيتارِ سوخته را
شكل ترس شديم
به روى آخرين بوقِ اشغالِ تماسِ قطع شده
به روى سيمِ پاره شده ى خيابانِ بالايى
كنارِ خط خطى هاى كيوسكِ چهارراهِ متروكه
وسط جاده ى مرگ
نشستيم
و چاى نوشيديم
شكل ترس شديم
شبيه آخرين برگ هاى كتابى كه
نويسنده اش مُرد
و جا ماند...
#دختری_از_چهل_متری_دنیا
@legacy1939
تو ميكُشي مرا و منِ زبانه ميكِشَم زِ تو
تو ميكُشى مرا و من ترانه ميچشم زِ تو
و دختری از چهل متری دنیا
@Legacy1939
تو ميكُشى مرا و من ترانه ميچشم زِ تو
و دختری از چهل متری دنیا
@Legacy1939
عزيزِ من،اجازه ميدهى شروع بكنم؟
براى آسمانِ ابرى ات طلوع بكنم؟
به روی شهر عاشقانه شعر پهن كنم؟
تمامِ رفتنِ تو را چند بيت رهن كنم؟
تمامِ جاي خالي ات تمامِ تو كه نيست
تمام بيت هاى من فرياد زد كه نيست
ستاره ميشوى و من خلاصه ميشوم
درونِ چشم هاي تو مچاله ميشوم
تو بغض میکنی گلم و قصه ناتمام
تو میروی كه گم شوی و جاده ناتمام
به روى پل "معلقم" ميانِ رابطه
ميان من و تو فقط يه سايه رابطه
در این جهانِ پر تنش تويى تمام من
ميانِ جنگ ما فقط برنده تو به نامِ من
تمامِ ردپاى من نشانه اى به توست
تمامِ خنده هاى من اشاره اي به توست
تو عشق روزهای دور تو مرگ روزِ بد
تو میکشی مرا گلم به جرم اين نبرد
تو ميكُشي مرا و من زبانه ميكِشَم
تو ميكُشى مرا و من ترانه ميچشم
تو رفته اى و من ميانِ پل معلقم
تورفته اي و من يه خواهشِ معوقم
#فرشاد_بیرامی
و دختری از چهل متری دنیا
@legacy1939
براى آسمانِ ابرى ات طلوع بكنم؟
به روی شهر عاشقانه شعر پهن كنم؟
تمامِ رفتنِ تو را چند بيت رهن كنم؟
تمامِ جاي خالي ات تمامِ تو كه نيست
تمام بيت هاى من فرياد زد كه نيست
ستاره ميشوى و من خلاصه ميشوم
درونِ چشم هاي تو مچاله ميشوم
تو بغض میکنی گلم و قصه ناتمام
تو میروی كه گم شوی و جاده ناتمام
به روى پل "معلقم" ميانِ رابطه
ميان من و تو فقط يه سايه رابطه
در این جهانِ پر تنش تويى تمام من
ميانِ جنگ ما فقط برنده تو به نامِ من
تمامِ ردپاى من نشانه اى به توست
تمامِ خنده هاى من اشاره اي به توست
تو عشق روزهای دور تو مرگ روزِ بد
تو میکشی مرا گلم به جرم اين نبرد
تو ميكُشي مرا و من زبانه ميكِشَم
تو ميكُشى مرا و من ترانه ميچشم
تو رفته اى و من ميانِ پل معلقم
تورفته اي و من يه خواهشِ معوقم
#فرشاد_بیرامی
و دختری از چهل متری دنیا
@legacy1939
فاشیست بودن یا ناسیونالیست بودن، کار دشواری نیست. کافی است چشم بر ارزشهای انسانی ببندیم و کمی با حرفهای کلی سرگرم بشویم: زبان خود را بهترین زبان دانستن و زبان دیگری را گوش خراش خواندن؛ موسیقی قومی خود را سحرانگیز دانستن و موسیقی دیگری را سرسامآور خواندن؛ لباس محلی خود را زیبا نامیدن و لباس محلی دیگری را به تمسخر گرفتن؛ سنتهای قبیلهای خود را ستودن و سنتهای قبیلهای دیگری را ابلهانه خواندن ...
و دردناکتر آنکه اسیب دیدگان از ناسیونالیسم و قومپرستی، خود به قومپرستانی تندروتر بدل میشوند و اینچنین، انسان به جای رهایی از چنگال تعصب و تلاش برای گسترش همزیستی، تعصب بیشتر را بهعنوان شیوه نجات برمیگزیند.
دوست بازیافته
#فرد_اولمن
@Legacy1939
و دردناکتر آنکه اسیب دیدگان از ناسیونالیسم و قومپرستی، خود به قومپرستانی تندروتر بدل میشوند و اینچنین، انسان به جای رهایی از چنگال تعصب و تلاش برای گسترش همزیستی، تعصب بیشتر را بهعنوان شیوه نجات برمیگزیند.
دوست بازیافته
#فرد_اولمن
@Legacy1939
زل میزند به من از گريه شد تباه
او یک پرنده بود در انتهای چاه
سیگار بهمنت در لای یک کتاب
دینی ست ، فلسفه رازيست در حباب
از درد مشترک کامی برای مرگ
میخورد ضربه ها ، هم از تو هم تگرگ
بغضی ست در دلم ، درد است ، درد نان
مادر بگو چرا اینگونه شد جهان
ستار پرنده است ، با بغض یک ندا
فریاد های من شد بغضِ بى صدا
در عمق کوچه ها یک لاله مردنی ست
در پشت یک حجاب ، این مرد خفتنی ست
از بحث های روز تا دستمزد كار
هر پنج اسکناس میشد یک دلار
رانندگان شهر فیلسوف و مجتهد
آهسته ميچرند از پشت آينه
تیر خلاص مرگ بر پیکر زنی
در عمق تختخواب با رقص روی دار
از گریه های من شاید زنی دگر
هر صبح ميشود از درد بي قرار
تهران دودی و تهران بی کسی
این شهر خسته ام از دور دیدنی ست
شلیک میکند تیری به جان خویش
سرباز خسته هم در جنگ مردنی ست
بادی که میوزد ، تیری که میزند
در این سرای ما کفتار خوردني ست
از زوزه های گرگ از گرگ های پیر
سگ های خسته و اوضاعِ درهمى ست
سیگار های مست ، مستانِ بی حجاب
رازی که فاش شد ، در خانه ای خراب
در عمق کافه ها ، هی بحث های داغ
یک عینک کثیف ، بر چشم ها دو قاب
اخبار مملکت از لاله دم زند
در عمق لاله ها مردان بی نقاب
شاعر تمام شب ، با بطری شراب
سر میزند به تو در لای این کتاب
#فرشاد_بیرامی
و دختری از چهل متری دنیا
@legacy1939
او یک پرنده بود در انتهای چاه
سیگار بهمنت در لای یک کتاب
دینی ست ، فلسفه رازيست در حباب
از درد مشترک کامی برای مرگ
میخورد ضربه ها ، هم از تو هم تگرگ
بغضی ست در دلم ، درد است ، درد نان
مادر بگو چرا اینگونه شد جهان
ستار پرنده است ، با بغض یک ندا
فریاد های من شد بغضِ بى صدا
در عمق کوچه ها یک لاله مردنی ست
در پشت یک حجاب ، این مرد خفتنی ست
از بحث های روز تا دستمزد كار
هر پنج اسکناس میشد یک دلار
رانندگان شهر فیلسوف و مجتهد
آهسته ميچرند از پشت آينه
تیر خلاص مرگ بر پیکر زنی
در عمق تختخواب با رقص روی دار
از گریه های من شاید زنی دگر
هر صبح ميشود از درد بي قرار
تهران دودی و تهران بی کسی
این شهر خسته ام از دور دیدنی ست
شلیک میکند تیری به جان خویش
سرباز خسته هم در جنگ مردنی ست
بادی که میوزد ، تیری که میزند
در این سرای ما کفتار خوردني ست
از زوزه های گرگ از گرگ های پیر
سگ های خسته و اوضاعِ درهمى ست
سیگار های مست ، مستانِ بی حجاب
رازی که فاش شد ، در خانه ای خراب
در عمق کافه ها ، هی بحث های داغ
یک عینک کثیف ، بر چشم ها دو قاب
اخبار مملکت از لاله دم زند
در عمق لاله ها مردان بی نقاب
شاعر تمام شب ، با بطری شراب
سر میزند به تو در لای این کتاب
#فرشاد_بیرامی
و دختری از چهل متری دنیا
@legacy1939
صداى پاي كسى بود آخرِ دنيا
صداى آخرِ يك شعر آخرِ رويا
صداى مرگ،گلوله،صداى بيتابى
صداى ردِ طنابي به دورِ بيدارى
صداى زجرِ كسى بود آنورِ ديوار
صداى جنگِ جهانيست آنورِ تيربار
همينكه حادثه رخ داد مادرى هم مُرد
زنى كه سخت قوي بود،واپسين دم مُرد
زبانِ سردِ گلوله،كه داوري ميكرد
ميانِ آدم و انسان برابرى ميكرد
و كودكى كه نشسته،سلاحي از غم داشت
و قابِ عكسِ شكسته،كه خنده را كم داشت
نگاهِ منجمدش قفلِ مردمِ بيدار
كه قاصدك شده بودند با طنابِ دار
و دست هاى ظريفش كه واقعا تنهاست
و انتهايِ جهان شد كه اخرِ روياست
و دختری از چهل متری دنیا
#جنگ_سوم
@legacy1939
صداى آخرِ يك شعر آخرِ رويا
صداى مرگ،گلوله،صداى بيتابى
صداى ردِ طنابي به دورِ بيدارى
صداى زجرِ كسى بود آنورِ ديوار
صداى جنگِ جهانيست آنورِ تيربار
همينكه حادثه رخ داد مادرى هم مُرد
زنى كه سخت قوي بود،واپسين دم مُرد
زبانِ سردِ گلوله،كه داوري ميكرد
ميانِ آدم و انسان برابرى ميكرد
و كودكى كه نشسته،سلاحي از غم داشت
و قابِ عكسِ شكسته،كه خنده را كم داشت
نگاهِ منجمدش قفلِ مردمِ بيدار
كه قاصدك شده بودند با طنابِ دار
و دست هاى ظريفش كه واقعا تنهاست
و انتهايِ جهان شد كه اخرِ روياست
و دختری از چهل متری دنیا
#جنگ_سوم
@legacy1939
اجازه ندادم هیچ خیابان، میدان، مدرسه، بیمارستان و... به اسم من نامگزاری گردد.
هیچ کتاب آموزشی حق ندارد از من بنویسد و یا تصویری از من چاب کند.
درآمد سالیانه و اموالم هر ساله به صورت رسمی اعلام میشود.
قسمتی از حقوقم را به دولت و مراکز خیریّه می بخشم.
بهترین رفیق دوران مبارزه را که وزیر هم بود به علّت فساد مالی و ثابت شدن آن در دادگاه حکم اعدامش را تأیید، امّا برایش گریه کردم.
مبارز و انقلابی که فساد کند، باید فاتحه کشور را خواند.
«قسمتی از کتاب صد ساعت با فیدل کاسترو»
#:)
@Legacy1939
هیچ کتاب آموزشی حق ندارد از من بنویسد و یا تصویری از من چاب کند.
درآمد سالیانه و اموالم هر ساله به صورت رسمی اعلام میشود.
قسمتی از حقوقم را به دولت و مراکز خیریّه می بخشم.
بهترین رفیق دوران مبارزه را که وزیر هم بود به علّت فساد مالی و ثابت شدن آن در دادگاه حکم اعدامش را تأیید، امّا برایش گریه کردم.
مبارز و انقلابی که فساد کند، باید فاتحه کشور را خواند.
«قسمتی از کتاب صد ساعت با فیدل کاسترو»
#:)
@Legacy1939
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دردناكتر از جان دادنِ ماهى ها
اين كه هرچند ثانيه يكبار
يادشان ميرفت كه دارند جان ميدهند
و بار ها ميفهمند و ميميرند
و فراموش ميكنند
درست مثلِ ما
#:)
کلیپ : #فرشاد_بیرامی
@Legacy1939
اين كه هرچند ثانيه يكبار
يادشان ميرفت كه دارند جان ميدهند
و بار ها ميفهمند و ميميرند
و فراموش ميكنند
درست مثلِ ما
#:)
کلیپ : #فرشاد_بیرامی
@Legacy1939
در این جهان امروزی
حتی دیگر "اسب" هم حیوان نجیبی نیست
.
فصل ، فصل خواندن قصه های شيرين "شاهنامه" و "گلستان" نیست
فصلِ سردِ آيه هاى زمينيست
.
سالهاست که دیگر هوای تازه ای در شهر وجود ندارد
درست بعد از بریدن پاهای خسته ی شاملو ❤ بود
که "هوای تازه" را از شهر در دود خفته ی تهران (ط) گرفتند
.
در انتهای خانه ها پدرها به شکل یک قاب عکس
با گرد وغبارى از گذشته
و عکس دسته جمعی دهه پنجاه مقابل ایوان طلا امام رضا
و آگهی مجلس هفتم پدربزرگ خانه
جا مانده است
.
پرده هاي بيد زده از بي كسى
آينه شمع دان هاى خاكى
و گل هاى پژمرده
نشانه ى يك تنهاييست
.
کوچه ها سرد
خانه ها دلگیر
پنجره ها بسته
و دخترکی که تمام جوانی اش به یغما میرود
در عمق تخت خواب شکنجه ی یک کفتار
جان ميدهد
.
از بغض های آخر شب مادرم برایت گفته ام؟
از باران های هرزه ای که خود را به پنجره ی اتاقم میزد
از سوز و سرمايى كه نبودن ها را زوزه ميكشيد
.
بیخیال
در این شهر خسته از رفتن های توست
و سالهاست
که دیگر
پستچی نامه ی عاشقانه نمی آورد
#فرشاد_بیرامی
@legacy1939
حتی دیگر "اسب" هم حیوان نجیبی نیست
.
فصل ، فصل خواندن قصه های شيرين "شاهنامه" و "گلستان" نیست
فصلِ سردِ آيه هاى زمينيست
.
سالهاست که دیگر هوای تازه ای در شهر وجود ندارد
درست بعد از بریدن پاهای خسته ی شاملو ❤ بود
که "هوای تازه" را از شهر در دود خفته ی تهران (ط) گرفتند
.
در انتهای خانه ها پدرها به شکل یک قاب عکس
با گرد وغبارى از گذشته
و عکس دسته جمعی دهه پنجاه مقابل ایوان طلا امام رضا
و آگهی مجلس هفتم پدربزرگ خانه
جا مانده است
.
پرده هاي بيد زده از بي كسى
آينه شمع دان هاى خاكى
و گل هاى پژمرده
نشانه ى يك تنهاييست
.
کوچه ها سرد
خانه ها دلگیر
پنجره ها بسته
و دخترکی که تمام جوانی اش به یغما میرود
در عمق تخت خواب شکنجه ی یک کفتار
جان ميدهد
.
از بغض های آخر شب مادرم برایت گفته ام؟
از باران های هرزه ای که خود را به پنجره ی اتاقم میزد
از سوز و سرمايى كه نبودن ها را زوزه ميكشيد
.
بیخیال
در این شهر خسته از رفتن های توست
و سالهاست
که دیگر
پستچی نامه ی عاشقانه نمی آورد
#فرشاد_بیرامی
@legacy1939
ملیحه
پستچی در زمان جنگ
خبر مرگ می آورد
از تق تق صدای درب خانه بترس ...
#طهران_1939
#فرشاد_بیرامی
@legacy1939
پستچی در زمان جنگ
خبر مرگ می آورد
از تق تق صدای درب خانه بترس ...
#طهران_1939
#فرشاد_بیرامی
@legacy1939
مدت هاست که دیگر خبر خوشی درب خانه ی مرا نمی زند
از همان روز که تو را در میان شلوغی خیابان شانزده آذر گم کردم
دیگر خبر خوشی سراغ مرا نگرفته است
.
حتی قاصدک های سرگردان ، مدت هاست که از پشت بام خانه ی من ، این من بدون تو عبور نکرده است
.
سالهاست که تمام جهان را صلحی شکننده گرفته است
صلحی با طعم مرگ و سفر هایی با رنگ پراید 131
خوردن جوجه کباب و نوشابه ی مشکی
و آش دوغ بعد از نهار در دل طبیعت بکر و پر از زباله ی شمال ...
.
چک های برگشتی و صاحب خانه ای که انگشتش را روی زنگ در خانه اش میگذارد
و بوق ممتد ماشین هایی که تا عمق استخوان انسان می روند
.
زندگی های بی هدف و هدف های بی دلیل
و حتی دلیل های بی منطق و منطق های پوچ
.
زندگی شاید همان خنده های دختری باشد که با هر سازی در خیابان های شلوغ شهر
در اطراف میدان کاج کمی پائین تر از زندان اوین میرقصد
و هر شب مهمان خانه ای بدون صاحب می شود
مرد های گوناگون ، خانه هایی در ابعاد مختلف
بزرگ ، کوچک
.
ماشین های لوکس و لوکس های از مد افتاده
بنر های بزرگ با موضوع شادی و نشاط مردم
و کارگران پخش شده در کف خیابان
.
بوق راننده های تاکسی که برای سوار کردن من
به صدا در می آید
مستقیم ، سه راه آذری ، بالاتر از میدان آزادی
یک نفر کرج ، آقا شما کرج میرین؟
.
ترافیک های ناتمام همت و همتی که به خرج داده میشود برای مرگ
مرگ های بی هدف و هدف هایی با محوریت مرگ
.
دینگ دینگ ساعت
و طلوعی با رنگ پایان برای کسی که چوبه دار
آخرین آغوشش است
دوربین های به دست گرفته شده
و مردی رقاص بالای چوبه دار
هلهله های زیاد از مرگ شیطان
و زنده شدن شیطانی دیگر
.
کتاب های خاک خورده ی خیابان انقلاب
و مردی که پایان نامه مینویسد
رو به روی دانشگاه
گوش کن
هنوز هم زجه های آن زنی که از پشت بام دانشگاه پرنده شدن را تجربه کرد می آید
هرچند بعد از متلاشی شدن بود که فهمید
باید بال میزد
بین خودمان باشد
او اصلا پرواز را بلد نبود
مجبور بود که نقش پرنده را بازی کند
.
درس های علوم فقه
و کتاب منطق و دینی
دانشجوهای ابله با موهایی بلند
با لباس های دریده ، انگار که از جنگ برگشته اند
.
دخترانی رنگی با موهای کوتاه و سیگاری در دست
و کافه ای پلمپ
از کتاب های خاک خورده ای که گفتم
و نامه هایی که پست نشد
.
در شهر ما
سالهاست که دیگر پستچی نامه ی عاشقانه نمی آورد
.
#فرشاد_بیرامی
از کتاب ( پستچی همیشه نامه ی عاشقانه نمی آورد )
@lagacy1939
از همان روز که تو را در میان شلوغی خیابان شانزده آذر گم کردم
دیگر خبر خوشی سراغ مرا نگرفته است
.
حتی قاصدک های سرگردان ، مدت هاست که از پشت بام خانه ی من ، این من بدون تو عبور نکرده است
.
سالهاست که تمام جهان را صلحی شکننده گرفته است
صلحی با طعم مرگ و سفر هایی با رنگ پراید 131
خوردن جوجه کباب و نوشابه ی مشکی
و آش دوغ بعد از نهار در دل طبیعت بکر و پر از زباله ی شمال ...
.
چک های برگشتی و صاحب خانه ای که انگشتش را روی زنگ در خانه اش میگذارد
و بوق ممتد ماشین هایی که تا عمق استخوان انسان می روند
.
زندگی های بی هدف و هدف های بی دلیل
و حتی دلیل های بی منطق و منطق های پوچ
.
زندگی شاید همان خنده های دختری باشد که با هر سازی در خیابان های شلوغ شهر
در اطراف میدان کاج کمی پائین تر از زندان اوین میرقصد
و هر شب مهمان خانه ای بدون صاحب می شود
مرد های گوناگون ، خانه هایی در ابعاد مختلف
بزرگ ، کوچک
.
ماشین های لوکس و لوکس های از مد افتاده
بنر های بزرگ با موضوع شادی و نشاط مردم
و کارگران پخش شده در کف خیابان
.
بوق راننده های تاکسی که برای سوار کردن من
به صدا در می آید
مستقیم ، سه راه آذری ، بالاتر از میدان آزادی
یک نفر کرج ، آقا شما کرج میرین؟
.
ترافیک های ناتمام همت و همتی که به خرج داده میشود برای مرگ
مرگ های بی هدف و هدف هایی با محوریت مرگ
.
دینگ دینگ ساعت
و طلوعی با رنگ پایان برای کسی که چوبه دار
آخرین آغوشش است
دوربین های به دست گرفته شده
و مردی رقاص بالای چوبه دار
هلهله های زیاد از مرگ شیطان
و زنده شدن شیطانی دیگر
.
کتاب های خاک خورده ی خیابان انقلاب
و مردی که پایان نامه مینویسد
رو به روی دانشگاه
گوش کن
هنوز هم زجه های آن زنی که از پشت بام دانشگاه پرنده شدن را تجربه کرد می آید
هرچند بعد از متلاشی شدن بود که فهمید
باید بال میزد
بین خودمان باشد
او اصلا پرواز را بلد نبود
مجبور بود که نقش پرنده را بازی کند
.
درس های علوم فقه
و کتاب منطق و دینی
دانشجوهای ابله با موهایی بلند
با لباس های دریده ، انگار که از جنگ برگشته اند
.
دخترانی رنگی با موهای کوتاه و سیگاری در دست
و کافه ای پلمپ
از کتاب های خاک خورده ای که گفتم
و نامه هایی که پست نشد
.
در شهر ما
سالهاست که دیگر پستچی نامه ی عاشقانه نمی آورد
.
#فرشاد_بیرامی
از کتاب ( پستچی همیشه نامه ی عاشقانه نمی آورد )
@lagacy1939
حس دریدگی در پس یک آزادی مضحک
و خنده های بلند در عمق ترن مترو خط قرمز به سمت کهریزک
.
در میان مردمانی با رنگ های بی رنگی و دست فروش هایی که تمام دارایی شان را به فروش فوق العاده میگذارند
.
گوش دادن به شاهکار جواد یساری وقتی که تمام مسیر را روی پاهای خسته ات میمانی
در انتطار کسی که شاید خوشبخت تر از تو
یک ایستگاه بالاتر پیاده شود
.
بارش باران هرزه روی پیکره ی شهری که در عمق زمینش در حال رفتنی
و سهم تو از باران
صندلی خیس ایستگاه اتوبوس میشود
به انتطار رفتنت از مسیری به مسیر دورتر
و زندگی تکراری هرروزت
از کار و سراغ کار بهتری رفتن و حقی که هرروز از تو
به خزانه ای متروک میریزد
.
عرزدن هایت در عمق خیابانی که انتهایش را میدانی به اسم آزادی زیبا کرده است
آزادی شاید یک ایستگاه باشد برای رفتن از تهران به غرب
.
روزنامه های خاک گرفته دکه های روزنامه فروشی و سیگار هایی که هیچ کمکی به حال بدت نمیکند
گم شدنت ، در وسط نیازمندی های روزنامه
.
خبر های سیاسی که روزنامه کیهان هرروز روی آن ها مانور می دهد
از نافرجام بودن برجام
تا نسل کشی مسلمان های میانمار
و فلسطینی که سالهاست میجنگند
.
بوسیده شدنت به آرامی در کوچه ای خلوت
و درگیری ات با خود بعد از یک بوسه ی عاشقانه
عشق را با عشق نمیتوان سیر کرد
.
درگیری های شبانه ات با خود
و فردایی که قرار نیست به خوبی تمام بشود
و آزادی
که درپس کوچه های انقلاب ترور میشود
.
و سهم تو از زندگی
همین روز مرگی های تکراری ات میشود
.
#فرشاد_بیرامی
پستچی همیشه نامه ی عاشقانه نمی آورد
@legacy1939
و خنده های بلند در عمق ترن مترو خط قرمز به سمت کهریزک
.
در میان مردمانی با رنگ های بی رنگی و دست فروش هایی که تمام دارایی شان را به فروش فوق العاده میگذارند
.
گوش دادن به شاهکار جواد یساری وقتی که تمام مسیر را روی پاهای خسته ات میمانی
در انتطار کسی که شاید خوشبخت تر از تو
یک ایستگاه بالاتر پیاده شود
.
بارش باران هرزه روی پیکره ی شهری که در عمق زمینش در حال رفتنی
و سهم تو از باران
صندلی خیس ایستگاه اتوبوس میشود
به انتطار رفتنت از مسیری به مسیر دورتر
و زندگی تکراری هرروزت
از کار و سراغ کار بهتری رفتن و حقی که هرروز از تو
به خزانه ای متروک میریزد
.
عرزدن هایت در عمق خیابانی که انتهایش را میدانی به اسم آزادی زیبا کرده است
آزادی شاید یک ایستگاه باشد برای رفتن از تهران به غرب
.
روزنامه های خاک گرفته دکه های روزنامه فروشی و سیگار هایی که هیچ کمکی به حال بدت نمیکند
گم شدنت ، در وسط نیازمندی های روزنامه
.
خبر های سیاسی که روزنامه کیهان هرروز روی آن ها مانور می دهد
از نافرجام بودن برجام
تا نسل کشی مسلمان های میانمار
و فلسطینی که سالهاست میجنگند
.
بوسیده شدنت به آرامی در کوچه ای خلوت
و درگیری ات با خود بعد از یک بوسه ی عاشقانه
عشق را با عشق نمیتوان سیر کرد
.
درگیری های شبانه ات با خود
و فردایی که قرار نیست به خوبی تمام بشود
و آزادی
که درپس کوچه های انقلاب ترور میشود
.
و سهم تو از زندگی
همین روز مرگی های تکراری ات میشود
.
#فرشاد_بیرامی
پستچی همیشه نامه ی عاشقانه نمی آورد
@legacy1939