با هر صدای بنگ
زنی پرت میشود درون تنهایی خویش
و کودکی که سرنگ میشود در انتهای رگ های شهر
#فرشاد_بیرامی
#ادامه_دارد
@legacy1939
زنی پرت میشود درون تنهایی خویش
و کودکی که سرنگ میشود در انتهای رگ های شهر
#فرشاد_بیرامی
#ادامه_دارد
@legacy1939
Forwarded from اتچ بات
گم میشود
زنی که تمام گذشته اش را
در عمق یک تابلوی نقاشی میبیند
.
به مانند کشیدن یک نخ بیرون آمده از عمق یک کت ژنده
که میشود تا نهایت خاطره ها کشید
و گم شدن در شهر دلگیر روزهای دیروز
.
وقتی که دخترکی هراسناک
از ترس بوق های ممتد به آغوش مادری که نیست ، میپرد
و میخزد در درون وحشت شهوت زده ی مردی که دست مهربانی
بر پیکره اش میکشد
.
و یا به مانند قصه های زیبای مادربزرگ پیری که در انتهای حیاط خانه
به دست فرزندش به صلابه کشیده شد
و تمام میراث ش وقف شیاطین سرگردان خانه شد
آری خوب نبود
به مانند آن قصه های سبز
.
زمزمه میکنم شعرهایم را که برای تو
آن زمان که کوله بارت را برای ماندن باز میکردی
می نوشتم
همان دوران خوب خانه ی تلخ و متروکم
وقتی که صدای شکستن شیشه ی خانه
با توپ پلاستیکی بچه های محل مرا
از ترس به آغوش تو ، برروی تختی که هرروز صدای جیر جیرش بیشتر میشود
دعوت میکرد
.
دست زدن و رقص های بی پایان همسایه بالایی
که تمام سقف را تکان میداد
و رقصیدن تو
برای من
با صدای غم انگیز کمانچه
.
و خنده ای که تلخ شد
در عمق یک نقاشی کهنه
که در موزه لوور پاریس برای تماشا
بر روی دیوار چسبیده شده بود
.
مفهموم نقاشی را نمیدانم
اما گم شدنت در عمق رنگ هایش را
با نهایت وجودم میفهمم
.
کاش من
بجای آن نقاشی رو به رویت ایستاده بودم
و غرق شدنت را در خود
احساس میکردم
.
#فرشاد_بیرامی
( پستچی که همیشه نامه ی عاشقانه نمی آورد )
@legacy1939
زنی که تمام گذشته اش را
در عمق یک تابلوی نقاشی میبیند
.
به مانند کشیدن یک نخ بیرون آمده از عمق یک کت ژنده
که میشود تا نهایت خاطره ها کشید
و گم شدن در شهر دلگیر روزهای دیروز
.
وقتی که دخترکی هراسناک
از ترس بوق های ممتد به آغوش مادری که نیست ، میپرد
و میخزد در درون وحشت شهوت زده ی مردی که دست مهربانی
بر پیکره اش میکشد
.
و یا به مانند قصه های زیبای مادربزرگ پیری که در انتهای حیاط خانه
به دست فرزندش به صلابه کشیده شد
و تمام میراث ش وقف شیاطین سرگردان خانه شد
آری خوب نبود
به مانند آن قصه های سبز
.
زمزمه میکنم شعرهایم را که برای تو
آن زمان که کوله بارت را برای ماندن باز میکردی
می نوشتم
همان دوران خوب خانه ی تلخ و متروکم
وقتی که صدای شکستن شیشه ی خانه
با توپ پلاستیکی بچه های محل مرا
از ترس به آغوش تو ، برروی تختی که هرروز صدای جیر جیرش بیشتر میشود
دعوت میکرد
.
دست زدن و رقص های بی پایان همسایه بالایی
که تمام سقف را تکان میداد
و رقصیدن تو
برای من
با صدای غم انگیز کمانچه
.
و خنده ای که تلخ شد
در عمق یک نقاشی کهنه
که در موزه لوور پاریس برای تماشا
بر روی دیوار چسبیده شده بود
.
مفهموم نقاشی را نمیدانم
اما گم شدنت در عمق رنگ هایش را
با نهایت وجودم میفهمم
.
کاش من
بجای آن نقاشی رو به رویت ایستاده بودم
و غرق شدنت را در خود
احساس میکردم
.
#فرشاد_بیرامی
( پستچی که همیشه نامه ی عاشقانه نمی آورد )
@legacy1939
Telegram
attach 📎
Maliheh.WAV
25.9 MB
ملیحه
متن و خوانش : #فرشاد_بیرامی
از کتاب طهران 1939
موزیک : Miks_Theodorakis
ضبط : استودیو اتاق 307
با تشکر از خانم دکتر ماندانا نوربخش
و آقای شهاب آتشی
@legacy1939
متن و خوانش : #فرشاد_بیرامی
از کتاب طهران 1939
موزیک : Miks_Theodorakis
ضبط : استودیو اتاق 307
با تشکر از خانم دکتر ماندانا نوربخش
و آقای شهاب آتشی
@legacy1939
پشت قدم هاى تو
جنگ شروع شد
صداى آشوب را ميشنوى؟
نه
تو رفته اى
بيمارستان ها
آتش نشان ها
همه
آماده باش هستند
همه از رفتنت با خبر بودند
جز من
كه روى پل عابرِ ميدانِ هفت تير،
صداى انفجارِ درونم را شنيدم
صداى نوازنده ها را ميشنوى؟
نه
تو رفته اى
سيم هاى گيتاريست هاى روى پل عابر
زجه ميزنند
دردِ روز هاى آخر اسفند را
تمام راه را ، بدونِ تو مرور ميكنم
ميبينى؟
ميدانِ وليعصر
شاهدِ به آغوش كشيدن هاى بي هنگامِ ما
غمگين نشسته است
و مردِ نابيناى آكاردئون به دستِ كنارِ خيابان
رفتنت را به من گوشزد كرد
سقوط كرد
به روى سنگ فرشهای کنار خيابان
به روى دست مردِ نابينا
سقوط كرد
و تار شد ، تصويرِ خاطراتِ اسفند ماهِ من
و تو نبودى كه صورت خيسم را با انگشتانت پاك كنى
و در گوشم زمزمه كنى
"دوس ندارم پيشم گريه كنى"
"بى تو خيابان سكانس رفتنت
را تكرار میكند":)
تكرار ميشوي در ذهنِ خسته ي من
و من ميانه ى اين جنگ،
عقربه را روى ساعتِ رفتنت آرام ميخوابانم
اين آخرين ديدارِ نودُ شش بود
كه چهارشنبه هاى خوبِ ما را خاكسترى كرد
فردا تمام خيابان هاى شهر
افسرده اند
سرد ، تاريك و خاكسترى
آخرين چهارشنبه ى سال
خوب نشد
تلفاتِ زيادى خواهد داشت
ولي تو اخبار را گوش نكن
كه بي رحم است
از جنگ ميگويد
از سورِ چهارشنبه ى "سورى"
از شهرِ افسرده ي در انتظارِ عيد
ميگويد
ولي
خبر از قلب تكه تكه شده ى من نميدهد
خبر از انفجار درونم
از ذره ذره وجودم كه پيش تو جا ماند
نميدهد
همين آدم هاي غمگين
٧روزِ بعد چهارشنبه شان را جشن ميگيرند
و فراموش ميكنند سورى بودنِ خنده هاشان را
و هيچكس نميداند كه من
در اين چهارشنبه ى خاكسترى جان ميدهم
و در غمِ ميدان وليعصر پشتِ تقويم سال جديد جا ميمانم...
ولی تو از دورهای دور برایم مهدی میخوانی با همان لحن تند
و خنده هایی عمیق
خون می جهد از گردنت با عشق و بی رحمی
در من دراکولای غمگینی ست… می فهمی؟
خون می خورم از آن کبودی ها که دیگر نیست
در می روم این خانه را… هرچند که در نیست!
عکس کسی افتاده ام در حوض نقاشی
محبوب من! گه می خوری مال کسی باشی
گه می خوری با او بخندی توی مهمانی
می خواهمت بدجور و تو بدجور می دانی
میبینی دوباره برایم مهدی میخوانی و دوباره و من در چاله های خیابان
دست به یک خود کشی نافرجام میزنم
دختری از چهل متری دنیا
@legacy1939
جنگ شروع شد
صداى آشوب را ميشنوى؟
نه
تو رفته اى
بيمارستان ها
آتش نشان ها
همه
آماده باش هستند
همه از رفتنت با خبر بودند
جز من
كه روى پل عابرِ ميدانِ هفت تير،
صداى انفجارِ درونم را شنيدم
صداى نوازنده ها را ميشنوى؟
نه
تو رفته اى
سيم هاى گيتاريست هاى روى پل عابر
زجه ميزنند
دردِ روز هاى آخر اسفند را
تمام راه را ، بدونِ تو مرور ميكنم
ميبينى؟
ميدانِ وليعصر
شاهدِ به آغوش كشيدن هاى بي هنگامِ ما
غمگين نشسته است
و مردِ نابيناى آكاردئون به دستِ كنارِ خيابان
رفتنت را به من گوشزد كرد
سقوط كرد
به روى سنگ فرشهای کنار خيابان
به روى دست مردِ نابينا
سقوط كرد
و تار شد ، تصويرِ خاطراتِ اسفند ماهِ من
و تو نبودى كه صورت خيسم را با انگشتانت پاك كنى
و در گوشم زمزمه كنى
"دوس ندارم پيشم گريه كنى"
"بى تو خيابان سكانس رفتنت
را تكرار میكند":)
تكرار ميشوي در ذهنِ خسته ي من
و من ميانه ى اين جنگ،
عقربه را روى ساعتِ رفتنت آرام ميخوابانم
اين آخرين ديدارِ نودُ شش بود
كه چهارشنبه هاى خوبِ ما را خاكسترى كرد
فردا تمام خيابان هاى شهر
افسرده اند
سرد ، تاريك و خاكسترى
آخرين چهارشنبه ى سال
خوب نشد
تلفاتِ زيادى خواهد داشت
ولي تو اخبار را گوش نكن
كه بي رحم است
از جنگ ميگويد
از سورِ چهارشنبه ى "سورى"
از شهرِ افسرده ي در انتظارِ عيد
ميگويد
ولي
خبر از قلب تكه تكه شده ى من نميدهد
خبر از انفجار درونم
از ذره ذره وجودم كه پيش تو جا ماند
نميدهد
همين آدم هاي غمگين
٧روزِ بعد چهارشنبه شان را جشن ميگيرند
و فراموش ميكنند سورى بودنِ خنده هاشان را
و هيچكس نميداند كه من
در اين چهارشنبه ى خاكسترى جان ميدهم
و در غمِ ميدان وليعصر پشتِ تقويم سال جديد جا ميمانم...
ولی تو از دورهای دور برایم مهدی میخوانی با همان لحن تند
و خنده هایی عمیق
خون می جهد از گردنت با عشق و بی رحمی
در من دراکولای غمگینی ست… می فهمی؟
خون می خورم از آن کبودی ها که دیگر نیست
در می روم این خانه را… هرچند که در نیست!
عکس کسی افتاده ام در حوض نقاشی
محبوب من! گه می خوری مال کسی باشی
گه می خوری با او بخندی توی مهمانی
می خواهمت بدجور و تو بدجور می دانی
میبینی دوباره برایم مهدی میخوانی و دوباره و من در چاله های خیابان
دست به یک خود کشی نافرجام میزنم
دختری از چهل متری دنیا
@legacy1939
زمین نگاه ميكند كه سقطتان بكند
برای شادیِ گاوان كه ذبحِتان بكند
میان من وَ شما هركه ایستاده
بلند شود وَ بيايد وَ چاره ای بكند
ببین که تلخ شده بيت بيتِ رویایم
بیا و خنده بِغَلتان میان ابیاتم
بیا و حلقه بزن دور بی کسی هایم
و رقص كن تو تماماً به روى افکارم
برروی چادر قرمز نماز شهوت خواند
همان زنی که پریشب نگاهش ممتد ماند
ببین چگونه همين شهر،خواب و بي عار است
کمی تو خنده بکن قلبِ شهر بیمار است
سپید موی تورا حلقه زد به رویاییش
که وقت بی کسی اش بست چشم بیدارش
شب است و عاشقانه ما به مرگ محتاجیم
بیا و قفل كن تو دست را كه بيتابيم
تمام شهر مرا با تو خواسته قطعا
بیا قدم بزن این کفشِ پاره را با من
میان بی کسی هایم تورا بغل ميكرد
همان رفیقِ شفیقم،برادري ميكرد!:)
میان جنگِ خیابان و مرده باد هایش
شکنجه میشدم از فرط فحش و فحشايش
در این میانه ی تنهاییِ خیابان ها
شعارِ ممتد ِحیا کن و رها سازا
زنی که عاشقانه شعر از تنم شويد
و فحش می دهد او هم مرا كه ميبويد
به آغوش میکشد میانِ جنگی که
به حبس میکشد مرا میانِ تختی که
تمام قاصدكاى خداى قرآن ها
شکنجه میشوند در میان زندان ها
میانِ بی کسی ام حلقه کن تو دستت را
به روى خسته گی ام بوسه كن تو لحنت را
منو تو شاعر ابیات مبتذل بودیم
منو تو مردم یاغی ِ بی غزل بودیم
تمام شهر منو تو همیشه شهوت داشت
سرِ تمام کوچه ها کیوسک وحشت داشت
تو میپری زِ من به تختِ مردی که
شبانه میکند اعدام به جرم وقتی که
شعار می دهی از من برای انسان ها
که مرده باد جنون و زنده حيوان ها
شبیه یک فحش ِ ناجور وقتِ دردی لَخت
و یا به شکلِ فروپاشی ِ رژیمی سخت
که میخوری تمامِ گوشت های چربت را
که میمکی عميق سینه ى زخمتت را
زنی میان منو تو به جرم بد مستی
به دار میرود اينجا به جاى شب گردی
و دختری که بروی کیوسک ِ برقی بد
تکان ميدهد شالى به یاد فصلی سرد
و عقده های دلم "بوسه روى لب هامان"
کنار تابلوی...عکسی نگیر احمق جان!
که میخورم از عمد بى تو باتومی
و ضربه ای که مرا میکِشد به نابودی
زِ یاد میبرم تورا و اسم تلخم را
و میزنم آبی به صورتم تنها
که فاش ميکنم اسم تورا و ردِ اشك...
که ناز كردى و خوردى به جاى من هم چَك
شبیه رقص شدن در مقابل قاضی
به روي بند ِخيابان تو باز ميبازى
تمام ریشه ی زخمیت جوانه خواهد داد
درخت ميشود و برگ دوباره خواهد داد
دوباره دوباره شروع كند کندن
به روی روحِ درختی شعار مرگ بر من
#فرشاد_بیرامی
و دختری از چهل متری دنیا
@legacy1939
برای شادیِ گاوان كه ذبحِتان بكند
میان من وَ شما هركه ایستاده
بلند شود وَ بيايد وَ چاره ای بكند
ببین که تلخ شده بيت بيتِ رویایم
بیا و خنده بِغَلتان میان ابیاتم
بیا و حلقه بزن دور بی کسی هایم
و رقص كن تو تماماً به روى افکارم
برروی چادر قرمز نماز شهوت خواند
همان زنی که پریشب نگاهش ممتد ماند
ببین چگونه همين شهر،خواب و بي عار است
کمی تو خنده بکن قلبِ شهر بیمار است
سپید موی تورا حلقه زد به رویاییش
که وقت بی کسی اش بست چشم بیدارش
شب است و عاشقانه ما به مرگ محتاجیم
بیا و قفل كن تو دست را كه بيتابيم
تمام شهر مرا با تو خواسته قطعا
بیا قدم بزن این کفشِ پاره را با من
میان بی کسی هایم تورا بغل ميكرد
همان رفیقِ شفیقم،برادري ميكرد!:)
میان جنگِ خیابان و مرده باد هایش
شکنجه میشدم از فرط فحش و فحشايش
در این میانه ی تنهاییِ خیابان ها
شعارِ ممتد ِحیا کن و رها سازا
زنی که عاشقانه شعر از تنم شويد
و فحش می دهد او هم مرا كه ميبويد
به آغوش میکشد میانِ جنگی که
به حبس میکشد مرا میانِ تختی که
تمام قاصدكاى خداى قرآن ها
شکنجه میشوند در میان زندان ها
میانِ بی کسی ام حلقه کن تو دستت را
به روى خسته گی ام بوسه كن تو لحنت را
منو تو شاعر ابیات مبتذل بودیم
منو تو مردم یاغی ِ بی غزل بودیم
تمام شهر منو تو همیشه شهوت داشت
سرِ تمام کوچه ها کیوسک وحشت داشت
تو میپری زِ من به تختِ مردی که
شبانه میکند اعدام به جرم وقتی که
شعار می دهی از من برای انسان ها
که مرده باد جنون و زنده حيوان ها
شبیه یک فحش ِ ناجور وقتِ دردی لَخت
و یا به شکلِ فروپاشی ِ رژیمی سخت
که میخوری تمامِ گوشت های چربت را
که میمکی عميق سینه ى زخمتت را
زنی میان منو تو به جرم بد مستی
به دار میرود اينجا به جاى شب گردی
و دختری که بروی کیوسک ِ برقی بد
تکان ميدهد شالى به یاد فصلی سرد
و عقده های دلم "بوسه روى لب هامان"
کنار تابلوی...عکسی نگیر احمق جان!
که میخورم از عمد بى تو باتومی
و ضربه ای که مرا میکِشد به نابودی
زِ یاد میبرم تورا و اسم تلخم را
و میزنم آبی به صورتم تنها
که فاش ميکنم اسم تورا و ردِ اشك...
که ناز كردى و خوردى به جاى من هم چَك
شبیه رقص شدن در مقابل قاضی
به روي بند ِخيابان تو باز ميبازى
تمام ریشه ی زخمیت جوانه خواهد داد
درخت ميشود و برگ دوباره خواهد داد
دوباره دوباره شروع كند کندن
به روی روحِ درختی شعار مرگ بر من
#فرشاد_بیرامی
و دختری از چهل متری دنیا
@legacy1939
عشق همیشه یک کوچه پائین تر
آبستن می شود
#فرشاد_بیرامی
پستچی همیشه نامه ی عاشقانه نمی آورد
@Legacy1930
آبستن می شود
#فرشاد_بیرامی
پستچی همیشه نامه ی عاشقانه نمی آورد
@Legacy1930
او می کند فرو دردی به جان خویش
این درد مشترک حاصلضرب چیست؟
از درد مشترک یک مرد جان كند
بر روي تختِ خواب روى زني كه نيست
شاید زنی به تخت با گریه سِر شود
با بوسه هاي او، اين بوسه هاي كيست؟
با ردِ هر نگات لمسش کنی فقط
در عمق سينه اش يك زخمِ مانديست
.
از زلف های زن هی بوسه های باد
و بوسه های تو در بر روى شوره زار
امشب زنی دگر بر تخت خواب تو
هی ميكند فشار پايانِ انتظار
مادر که یک شبی مهمان ما نبود
فرزند ابلهت بر دار و بي قرار
با جرم شهوتی با حکم رحمتی
با اسم یک زنی با رقص روی دار
#فرشاد_بیرامی
و دختری از چهل متری دنیا
#سانسور
@legacy1939
این درد مشترک حاصلضرب چیست؟
از درد مشترک یک مرد جان كند
بر روي تختِ خواب روى زني كه نيست
شاید زنی به تخت با گریه سِر شود
با بوسه هاي او، اين بوسه هاي كيست؟
با ردِ هر نگات لمسش کنی فقط
در عمق سينه اش يك زخمِ مانديست
.
از زلف های زن هی بوسه های باد
و بوسه های تو در بر روى شوره زار
امشب زنی دگر بر تخت خواب تو
هی ميكند فشار پايانِ انتظار
مادر که یک شبی مهمان ما نبود
فرزند ابلهت بر دار و بي قرار
با جرم شهوتی با حکم رحمتی
با اسم یک زنی با رقص روی دار
#فرشاد_بیرامی
و دختری از چهل متری دنیا
#سانسور
@legacy1939
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
بهترین زبان برای دوستی
فارق از هر رنگ و نژاد
زبان موسیقی ست
#فرشاد_بیرامی
ناله های محشر #فلوت_سرخپوستی
کاش میشد برای زندگی یک موسیقی متن انتخاب کرد
که همیشه صداش بپیچه تو کل شهر
@legacy1939
فارق از هر رنگ و نژاد
زبان موسیقی ست
#فرشاد_بیرامی
ناله های محشر #فلوت_سرخپوستی
کاش میشد برای زندگی یک موسیقی متن انتخاب کرد
که همیشه صداش بپیچه تو کل شهر
@legacy1939
شعر آغاز می شود با زن
سکسِ توی قطار هم دارد!
هیجانِ رسیدنِ به قرار
عاشق بی قرار هم دارد
رد شدن از دل زمان و مکان
لحظه ی سر کشیدنِ لیوان
مثل آرامش است در طوفان!
ترسِ دیوانه وار هم دارد
گفتنِ راز، بی سؤال و جواب!
ترسِ ساطور، ترسِ از قصّاب
بوسه ای لای اشک و خواب و کتاب...
سال ها انتظار هم دارد
وسط فیلم با صدای بلند
عشق من بی خیال باش! بخند!
اوّلِ گریه دار داشته است
آخر گریه دار هم دارد
اوّل سال ما زمستان است
آخر سال ما زمستان است
بغلم کن!... نه! ناامید نباش...
مطمئنّم بهار هم دارد
جرأت خنده خاطره شده است
گشتنِ دُورِ دایره شده است
روزهامان محاصره شده است
گرچه راه فرار هم دارد
عمر خورشیدشان موقّتی است
ماهشان با پلنگ صورتی است!!
شعر من مثل بمب ساعتی است
خطر انفجار هم دارد...
سید مهدی موسوی ❤️
#عشق 👆
@legacy1939
سکسِ توی قطار هم دارد!
هیجانِ رسیدنِ به قرار
عاشق بی قرار هم دارد
رد شدن از دل زمان و مکان
لحظه ی سر کشیدنِ لیوان
مثل آرامش است در طوفان!
ترسِ دیوانه وار هم دارد
گفتنِ راز، بی سؤال و جواب!
ترسِ ساطور، ترسِ از قصّاب
بوسه ای لای اشک و خواب و کتاب...
سال ها انتظار هم دارد
وسط فیلم با صدای بلند
عشق من بی خیال باش! بخند!
اوّلِ گریه دار داشته است
آخر گریه دار هم دارد
اوّل سال ما زمستان است
آخر سال ما زمستان است
بغلم کن!... نه! ناامید نباش...
مطمئنّم بهار هم دارد
جرأت خنده خاطره شده است
گشتنِ دُورِ دایره شده است
روزهامان محاصره شده است
گرچه راه فرار هم دارد
عمر خورشیدشان موقّتی است
ماهشان با پلنگ صورتی است!!
شعر من مثل بمب ساعتی است
خطر انفجار هم دارد...
سید مهدی موسوی ❤️
#عشق 👆
@legacy1939
تنها مانديم
به روى زمينِ بى خدا
و بي اعتنا شديم به جيغ هاى بى انتهاى هم
پشتِ درخت هاى بى برگ
شكل ترس شديم
و ناليديم سيم هاى گيتارِ سوخته را
شكل ترس شديم
به روى آخرين بوقِ اشغالِ تماسِ قطع شده
به روى سيمِ پاره شده ى خيابانِ بالايى
كنارِ خط خطى هاى كيوسكِ چهارراهِ متروكه
وسط جاده ى مرگ
نشستيم
و چاى نوشيديم
شكل ترس شديم
شبيه آخرين برگ هاى كتابى كه
نويسنده اش مُرد
و جا ماند...
#دختری_از_چهل_متری_دنیا
@legacy1939
به روى زمينِ بى خدا
و بي اعتنا شديم به جيغ هاى بى انتهاى هم
پشتِ درخت هاى بى برگ
شكل ترس شديم
و ناليديم سيم هاى گيتارِ سوخته را
شكل ترس شديم
به روى آخرين بوقِ اشغالِ تماسِ قطع شده
به روى سيمِ پاره شده ى خيابانِ بالايى
كنارِ خط خطى هاى كيوسكِ چهارراهِ متروكه
وسط جاده ى مرگ
نشستيم
و چاى نوشيديم
شكل ترس شديم
شبيه آخرين برگ هاى كتابى كه
نويسنده اش مُرد
و جا ماند...
#دختری_از_چهل_متری_دنیا
@legacy1939
تو ميكُشي مرا و منِ زبانه ميكِشَم زِ تو
تو ميكُشى مرا و من ترانه ميچشم زِ تو
و دختری از چهل متری دنیا
@Legacy1939
تو ميكُشى مرا و من ترانه ميچشم زِ تو
و دختری از چهل متری دنیا
@Legacy1939
عزيزِ من،اجازه ميدهى شروع بكنم؟
براى آسمانِ ابرى ات طلوع بكنم؟
به روی شهر عاشقانه شعر پهن كنم؟
تمامِ رفتنِ تو را چند بيت رهن كنم؟
تمامِ جاي خالي ات تمامِ تو كه نيست
تمام بيت هاى من فرياد زد كه نيست
ستاره ميشوى و من خلاصه ميشوم
درونِ چشم هاي تو مچاله ميشوم
تو بغض میکنی گلم و قصه ناتمام
تو میروی كه گم شوی و جاده ناتمام
به روى پل "معلقم" ميانِ رابطه
ميان من و تو فقط يه سايه رابطه
در این جهانِ پر تنش تويى تمام من
ميانِ جنگ ما فقط برنده تو به نامِ من
تمامِ ردپاى من نشانه اى به توست
تمامِ خنده هاى من اشاره اي به توست
تو عشق روزهای دور تو مرگ روزِ بد
تو میکشی مرا گلم به جرم اين نبرد
تو ميكُشي مرا و من زبانه ميكِشَم
تو ميكُشى مرا و من ترانه ميچشم
تو رفته اى و من ميانِ پل معلقم
تورفته اي و من يه خواهشِ معوقم
#فرشاد_بیرامی
و دختری از چهل متری دنیا
@legacy1939
براى آسمانِ ابرى ات طلوع بكنم؟
به روی شهر عاشقانه شعر پهن كنم؟
تمامِ رفتنِ تو را چند بيت رهن كنم؟
تمامِ جاي خالي ات تمامِ تو كه نيست
تمام بيت هاى من فرياد زد كه نيست
ستاره ميشوى و من خلاصه ميشوم
درونِ چشم هاي تو مچاله ميشوم
تو بغض میکنی گلم و قصه ناتمام
تو میروی كه گم شوی و جاده ناتمام
به روى پل "معلقم" ميانِ رابطه
ميان من و تو فقط يه سايه رابطه
در این جهانِ پر تنش تويى تمام من
ميانِ جنگ ما فقط برنده تو به نامِ من
تمامِ ردپاى من نشانه اى به توست
تمامِ خنده هاى من اشاره اي به توست
تو عشق روزهای دور تو مرگ روزِ بد
تو میکشی مرا گلم به جرم اين نبرد
تو ميكُشي مرا و من زبانه ميكِشَم
تو ميكُشى مرا و من ترانه ميچشم
تو رفته اى و من ميانِ پل معلقم
تورفته اي و من يه خواهشِ معوقم
#فرشاد_بیرامی
و دختری از چهل متری دنیا
@legacy1939
فاشیست بودن یا ناسیونالیست بودن، کار دشواری نیست. کافی است چشم بر ارزشهای انسانی ببندیم و کمی با حرفهای کلی سرگرم بشویم: زبان خود را بهترین زبان دانستن و زبان دیگری را گوش خراش خواندن؛ موسیقی قومی خود را سحرانگیز دانستن و موسیقی دیگری را سرسامآور خواندن؛ لباس محلی خود را زیبا نامیدن و لباس محلی دیگری را به تمسخر گرفتن؛ سنتهای قبیلهای خود را ستودن و سنتهای قبیلهای دیگری را ابلهانه خواندن ...
و دردناکتر آنکه اسیب دیدگان از ناسیونالیسم و قومپرستی، خود به قومپرستانی تندروتر بدل میشوند و اینچنین، انسان به جای رهایی از چنگال تعصب و تلاش برای گسترش همزیستی، تعصب بیشتر را بهعنوان شیوه نجات برمیگزیند.
دوست بازیافته
#فرد_اولمن
@Legacy1939
و دردناکتر آنکه اسیب دیدگان از ناسیونالیسم و قومپرستی، خود به قومپرستانی تندروتر بدل میشوند و اینچنین، انسان به جای رهایی از چنگال تعصب و تلاش برای گسترش همزیستی، تعصب بیشتر را بهعنوان شیوه نجات برمیگزیند.
دوست بازیافته
#فرد_اولمن
@Legacy1939
زل میزند به من از گريه شد تباه
او یک پرنده بود در انتهای چاه
سیگار بهمنت در لای یک کتاب
دینی ست ، فلسفه رازيست در حباب
از درد مشترک کامی برای مرگ
میخورد ضربه ها ، هم از تو هم تگرگ
بغضی ست در دلم ، درد است ، درد نان
مادر بگو چرا اینگونه شد جهان
ستار پرنده است ، با بغض یک ندا
فریاد های من شد بغضِ بى صدا
در عمق کوچه ها یک لاله مردنی ست
در پشت یک حجاب ، این مرد خفتنی ست
از بحث های روز تا دستمزد كار
هر پنج اسکناس میشد یک دلار
رانندگان شهر فیلسوف و مجتهد
آهسته ميچرند از پشت آينه
تیر خلاص مرگ بر پیکر زنی
در عمق تختخواب با رقص روی دار
از گریه های من شاید زنی دگر
هر صبح ميشود از درد بي قرار
تهران دودی و تهران بی کسی
این شهر خسته ام از دور دیدنی ست
شلیک میکند تیری به جان خویش
سرباز خسته هم در جنگ مردنی ست
بادی که میوزد ، تیری که میزند
در این سرای ما کفتار خوردني ست
از زوزه های گرگ از گرگ های پیر
سگ های خسته و اوضاعِ درهمى ست
سیگار های مست ، مستانِ بی حجاب
رازی که فاش شد ، در خانه ای خراب
در عمق کافه ها ، هی بحث های داغ
یک عینک کثیف ، بر چشم ها دو قاب
اخبار مملکت از لاله دم زند
در عمق لاله ها مردان بی نقاب
شاعر تمام شب ، با بطری شراب
سر میزند به تو در لای این کتاب
#فرشاد_بیرامی
و دختری از چهل متری دنیا
@legacy1939
او یک پرنده بود در انتهای چاه
سیگار بهمنت در لای یک کتاب
دینی ست ، فلسفه رازيست در حباب
از درد مشترک کامی برای مرگ
میخورد ضربه ها ، هم از تو هم تگرگ
بغضی ست در دلم ، درد است ، درد نان
مادر بگو چرا اینگونه شد جهان
ستار پرنده است ، با بغض یک ندا
فریاد های من شد بغضِ بى صدا
در عمق کوچه ها یک لاله مردنی ست
در پشت یک حجاب ، این مرد خفتنی ست
از بحث های روز تا دستمزد كار
هر پنج اسکناس میشد یک دلار
رانندگان شهر فیلسوف و مجتهد
آهسته ميچرند از پشت آينه
تیر خلاص مرگ بر پیکر زنی
در عمق تختخواب با رقص روی دار
از گریه های من شاید زنی دگر
هر صبح ميشود از درد بي قرار
تهران دودی و تهران بی کسی
این شهر خسته ام از دور دیدنی ست
شلیک میکند تیری به جان خویش
سرباز خسته هم در جنگ مردنی ست
بادی که میوزد ، تیری که میزند
در این سرای ما کفتار خوردني ست
از زوزه های گرگ از گرگ های پیر
سگ های خسته و اوضاعِ درهمى ست
سیگار های مست ، مستانِ بی حجاب
رازی که فاش شد ، در خانه ای خراب
در عمق کافه ها ، هی بحث های داغ
یک عینک کثیف ، بر چشم ها دو قاب
اخبار مملکت از لاله دم زند
در عمق لاله ها مردان بی نقاب
شاعر تمام شب ، با بطری شراب
سر میزند به تو در لای این کتاب
#فرشاد_بیرامی
و دختری از چهل متری دنیا
@legacy1939
صداى پاي كسى بود آخرِ دنيا
صداى آخرِ يك شعر آخرِ رويا
صداى مرگ،گلوله،صداى بيتابى
صداى ردِ طنابي به دورِ بيدارى
صداى زجرِ كسى بود آنورِ ديوار
صداى جنگِ جهانيست آنورِ تيربار
همينكه حادثه رخ داد مادرى هم مُرد
زنى كه سخت قوي بود،واپسين دم مُرد
زبانِ سردِ گلوله،كه داوري ميكرد
ميانِ آدم و انسان برابرى ميكرد
و كودكى كه نشسته،سلاحي از غم داشت
و قابِ عكسِ شكسته،كه خنده را كم داشت
نگاهِ منجمدش قفلِ مردمِ بيدار
كه قاصدك شده بودند با طنابِ دار
و دست هاى ظريفش كه واقعا تنهاست
و انتهايِ جهان شد كه اخرِ روياست
و دختری از چهل متری دنیا
#جنگ_سوم
@legacy1939
صداى آخرِ يك شعر آخرِ رويا
صداى مرگ،گلوله،صداى بيتابى
صداى ردِ طنابي به دورِ بيدارى
صداى زجرِ كسى بود آنورِ ديوار
صداى جنگِ جهانيست آنورِ تيربار
همينكه حادثه رخ داد مادرى هم مُرد
زنى كه سخت قوي بود،واپسين دم مُرد
زبانِ سردِ گلوله،كه داوري ميكرد
ميانِ آدم و انسان برابرى ميكرد
و كودكى كه نشسته،سلاحي از غم داشت
و قابِ عكسِ شكسته،كه خنده را كم داشت
نگاهِ منجمدش قفلِ مردمِ بيدار
كه قاصدك شده بودند با طنابِ دار
و دست هاى ظريفش كه واقعا تنهاست
و انتهايِ جهان شد كه اخرِ روياست
و دختری از چهل متری دنیا
#جنگ_سوم
@legacy1939
اجازه ندادم هیچ خیابان، میدان، مدرسه، بیمارستان و... به اسم من نامگزاری گردد.
هیچ کتاب آموزشی حق ندارد از من بنویسد و یا تصویری از من چاب کند.
درآمد سالیانه و اموالم هر ساله به صورت رسمی اعلام میشود.
قسمتی از حقوقم را به دولت و مراکز خیریّه می بخشم.
بهترین رفیق دوران مبارزه را که وزیر هم بود به علّت فساد مالی و ثابت شدن آن در دادگاه حکم اعدامش را تأیید، امّا برایش گریه کردم.
مبارز و انقلابی که فساد کند، باید فاتحه کشور را خواند.
«قسمتی از کتاب صد ساعت با فیدل کاسترو»
#:)
@Legacy1939
هیچ کتاب آموزشی حق ندارد از من بنویسد و یا تصویری از من چاب کند.
درآمد سالیانه و اموالم هر ساله به صورت رسمی اعلام میشود.
قسمتی از حقوقم را به دولت و مراکز خیریّه می بخشم.
بهترین رفیق دوران مبارزه را که وزیر هم بود به علّت فساد مالی و ثابت شدن آن در دادگاه حکم اعدامش را تأیید، امّا برایش گریه کردم.
مبارز و انقلابی که فساد کند، باید فاتحه کشور را خواند.
«قسمتی از کتاب صد ساعت با فیدل کاسترو»
#:)
@Legacy1939
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دردناكتر از جان دادنِ ماهى ها
اين كه هرچند ثانيه يكبار
يادشان ميرفت كه دارند جان ميدهند
و بار ها ميفهمند و ميميرند
و فراموش ميكنند
درست مثلِ ما
#:)
کلیپ : #فرشاد_بیرامی
@Legacy1939
اين كه هرچند ثانيه يكبار
يادشان ميرفت كه دارند جان ميدهند
و بار ها ميفهمند و ميميرند
و فراموش ميكنند
درست مثلِ ما
#:)
کلیپ : #فرشاد_بیرامی
@Legacy1939
در این جهان امروزی
حتی دیگر "اسب" هم حیوان نجیبی نیست
.
فصل ، فصل خواندن قصه های شيرين "شاهنامه" و "گلستان" نیست
فصلِ سردِ آيه هاى زمينيست
.
سالهاست که دیگر هوای تازه ای در شهر وجود ندارد
درست بعد از بریدن پاهای خسته ی شاملو ❤ بود
که "هوای تازه" را از شهر در دود خفته ی تهران (ط) گرفتند
.
در انتهای خانه ها پدرها به شکل یک قاب عکس
با گرد وغبارى از گذشته
و عکس دسته جمعی دهه پنجاه مقابل ایوان طلا امام رضا
و آگهی مجلس هفتم پدربزرگ خانه
جا مانده است
.
پرده هاي بيد زده از بي كسى
آينه شمع دان هاى خاكى
و گل هاى پژمرده
نشانه ى يك تنهاييست
.
کوچه ها سرد
خانه ها دلگیر
پنجره ها بسته
و دخترکی که تمام جوانی اش به یغما میرود
در عمق تخت خواب شکنجه ی یک کفتار
جان ميدهد
.
از بغض های آخر شب مادرم برایت گفته ام؟
از باران های هرزه ای که خود را به پنجره ی اتاقم میزد
از سوز و سرمايى كه نبودن ها را زوزه ميكشيد
.
بیخیال
در این شهر خسته از رفتن های توست
و سالهاست
که دیگر
پستچی نامه ی عاشقانه نمی آورد
#فرشاد_بیرامی
@legacy1939
حتی دیگر "اسب" هم حیوان نجیبی نیست
.
فصل ، فصل خواندن قصه های شيرين "شاهنامه" و "گلستان" نیست
فصلِ سردِ آيه هاى زمينيست
.
سالهاست که دیگر هوای تازه ای در شهر وجود ندارد
درست بعد از بریدن پاهای خسته ی شاملو ❤ بود
که "هوای تازه" را از شهر در دود خفته ی تهران (ط) گرفتند
.
در انتهای خانه ها پدرها به شکل یک قاب عکس
با گرد وغبارى از گذشته
و عکس دسته جمعی دهه پنجاه مقابل ایوان طلا امام رضا
و آگهی مجلس هفتم پدربزرگ خانه
جا مانده است
.
پرده هاي بيد زده از بي كسى
آينه شمع دان هاى خاكى
و گل هاى پژمرده
نشانه ى يك تنهاييست
.
کوچه ها سرد
خانه ها دلگیر
پنجره ها بسته
و دخترکی که تمام جوانی اش به یغما میرود
در عمق تخت خواب شکنجه ی یک کفتار
جان ميدهد
.
از بغض های آخر شب مادرم برایت گفته ام؟
از باران های هرزه ای که خود را به پنجره ی اتاقم میزد
از سوز و سرمايى كه نبودن ها را زوزه ميكشيد
.
بیخیال
در این شهر خسته از رفتن های توست
و سالهاست
که دیگر
پستچی نامه ی عاشقانه نمی آورد
#فرشاد_بیرامی
@legacy1939