من گوش میکنم تورا در شعرهای تلخ شب
از عمق شعر های سپید تا اوج اشعار بلند
با یاد تو دوباره من هی گوش میکنم صدا
شاید صدای زنگ در اما که هست پشت در؟
از خانه های وحشی و تا شعرهای فصل سرد
یک خانه در عمق سکوت پیچیده بوی تلخ نفت
یک مرد در نهایتش هی میکند سکوت و بعد
می میرد و کسی فقط میگوید از فقر مرد
من گوش میکنم تورا در عمق خالی سکوت
من مینویسم امشبم از دردنامه های کور
میخوانم و کسی فقط هی میدهد سرش تکان
شاید که مثل من کسی هی میکند تورا صدا
#فرشاد_بیرامی
@legacy1939
از عمق شعر های سپید تا اوج اشعار بلند
با یاد تو دوباره من هی گوش میکنم صدا
شاید صدای زنگ در اما که هست پشت در؟
از خانه های وحشی و تا شعرهای فصل سرد
یک خانه در عمق سکوت پیچیده بوی تلخ نفت
یک مرد در نهایتش هی میکند سکوت و بعد
می میرد و کسی فقط میگوید از فقر مرد
من گوش میکنم تورا در عمق خالی سکوت
من مینویسم امشبم از دردنامه های کور
میخوانم و کسی فقط هی میدهد سرش تکان
شاید که مثل من کسی هی میکند تورا صدا
#فرشاد_بیرامی
@legacy1939
یک هیئت از گرجستان برای ملاقات با استالین به مسکو آمده بود
بعد از جلسه استالین متوجه شد که پیپ اش گم شده و از رئیس «کا.گ.ب» خواست تا ببیند آیا کسی از هیات گرجی پیپ او را برداشته یا نه
بعد از نیم ساعت، استالین پیپش را در کشوی میزش پیدا کرد و فهمید که از اول اشتباه کرده و از رئیس «کا.گ.ب» خواست که هیئت گرجی را آزاد کند
رئیس «کا.گ.ب» گفت :
متاسفم رفیق، تقریبا نصف هیئت اقرار کرده اند که پیپ را برداشته اند و بقیه هم موقع بازجویی مردند!
#:)
@legacy1939
بعد از جلسه استالین متوجه شد که پیپ اش گم شده و از رئیس «کا.گ.ب» خواست تا ببیند آیا کسی از هیات گرجی پیپ او را برداشته یا نه
بعد از نیم ساعت، استالین پیپش را در کشوی میزش پیدا کرد و فهمید که از اول اشتباه کرده و از رئیس «کا.گ.ب» خواست که هیئت گرجی را آزاد کند
رئیس «کا.گ.ب» گفت :
متاسفم رفیق، تقریبا نصف هیئت اقرار کرده اند که پیپ را برداشته اند و بقیه هم موقع بازجویی مردند!
#:)
@legacy1939
ماجرای امشب ما قصه ی توپ و تفنگه
قصه کشتن هیتلر مثل خودکشی تو جنگه
من مثل سرباز روسم ولی تو ارتش هیتلر
مرگ يك یهودی کور تو آشويتس شده صادر
خسته تر از جنگ دیشب خسته از صلح الانم
پرچم سفید تو دستم ردِ خون روى سلاحم
استالین تو برج مسکو هیتلرم کنج خرابه
مثل اشتباه هیتلر بی قرار برای نامه
من همون مامور مخفی گشتاپو اسم شبم بود
روحِ سربازای اس اس دائما توى تنم بود
خسته از بحث شبانه واسه ی خلاصی از جنگ
مثه برليني كه ديگه واسه آلمان شده بي رنگ
#فرشاد_بیرامی
و دختری از چهل متری دنیا
@legacy1939
قصه کشتن هیتلر مثل خودکشی تو جنگه
من مثل سرباز روسم ولی تو ارتش هیتلر
مرگ يك یهودی کور تو آشويتس شده صادر
خسته تر از جنگ دیشب خسته از صلح الانم
پرچم سفید تو دستم ردِ خون روى سلاحم
استالین تو برج مسکو هیتلرم کنج خرابه
مثل اشتباه هیتلر بی قرار برای نامه
من همون مامور مخفی گشتاپو اسم شبم بود
روحِ سربازای اس اس دائما توى تنم بود
خسته از بحث شبانه واسه ی خلاصی از جنگ
مثه برليني كه ديگه واسه آلمان شده بي رنگ
#فرشاد_بیرامی
و دختری از چهل متری دنیا
@legacy1939
من امید دارم
میدانم دوباره به آغوش گرم خانواده هایتان بر میگردید
شاید با کمی زخم
تنی بریده و سری شکسته
و جسمی بی جان
اما باز خواهید گشت
مگر پرنده در آسمان گم میشود؟
#فرشاد_بیرامی
@Legacy1939
میدانم دوباره به آغوش گرم خانواده هایتان بر میگردید
شاید با کمی زخم
تنی بریده و سری شکسته
و جسمی بی جان
اما باز خواهید گشت
مگر پرنده در آسمان گم میشود؟
#فرشاد_بیرامی
@Legacy1939
باران می بارد و آسمان تمام تاریکی اش را
پشت مه غلیظ گم میکند
ماه در وسط آسمان
و کودکی در عمق خیابان های خسته شهر
تمام بی کسی اش را قدم میزند
و زوزه های وهم انگیر شغال های پیر
از دور دست ها
که تمام تنهایی کودکی که تمام عمر
تشنه محبت بوده است
میترساند
میدانی
باران برای تو همان قدر که زیبا و دلنشین است
برای کودکی وهم انگیز و سرد می باشد
راستی سقف خانه ی پدری که
عاشقانه همسرش را می بوسد
چکه میکند
از صدای دلنشین باران بترس
شاید سقفی را
بر روی تخت خواب شکسته ی کسی
خراب کند
#فرشاد_بیرامی
@legacy1939
پشت مه غلیظ گم میکند
ماه در وسط آسمان
و کودکی در عمق خیابان های خسته شهر
تمام بی کسی اش را قدم میزند
و زوزه های وهم انگیر شغال های پیر
از دور دست ها
که تمام تنهایی کودکی که تمام عمر
تشنه محبت بوده است
میترساند
میدانی
باران برای تو همان قدر که زیبا و دلنشین است
برای کودکی وهم انگیز و سرد می باشد
راستی سقف خانه ی پدری که
عاشقانه همسرش را می بوسد
چکه میکند
از صدای دلنشین باران بترس
شاید سقفی را
بر روی تخت خواب شکسته ی کسی
خراب کند
#فرشاد_بیرامی
@legacy1939
مردی هرروز به وقت طلوع
در عمق چاله های این خیابان خودکشی می کند
.
گوش دادن به صدای خسته ی مهدی
که تمام بدبختی هایش را برای مادرش میخواند
"مهدی ِ موسوی ِ بدبختی ست
زیر رگ های آبی دستت"
.
و دلتنگی های دخترکی که تمام معشوقه های شهر را امتحان کرده است
و عاشقانه
در سوگ آغوشی امن میخندد
.
تمام درد های شهر را
میشود در عمق پیاده رو های شهر دید
در لا به لای قدم های خسته ی مردی که
هرروز نفرتش را عمق خیابان تف میکند
.
مدت هاست که تورا گم کرده ام
در لا به لای همین مردم شهر
در عمق مو های پریشان مادری که در به در
به دنبال پسرش که سالها قبل
با صدای گلوله ای از یادها رفت
می گردد
.
بانو
میان این حجم از درد های مردم
من چگونه تورا به خاطر بسپارم
همان بهتر تورا در ساعت 16:00 عصر پائیزی که گذشت
در لا به لای برگ های سرگردان خیابان شلوغ شهر
گم کردم
.
#فرشاد_بیرامی
مجموعه نوشته های
" پستچی همیشه نامه عاشقانه نمی آورد "
@legacy1939
در عمق چاله های این خیابان خودکشی می کند
.
گوش دادن به صدای خسته ی مهدی
که تمام بدبختی هایش را برای مادرش میخواند
"مهدی ِ موسوی ِ بدبختی ست
زیر رگ های آبی دستت"
.
و دلتنگی های دخترکی که تمام معشوقه های شهر را امتحان کرده است
و عاشقانه
در سوگ آغوشی امن میخندد
.
تمام درد های شهر را
میشود در عمق پیاده رو های شهر دید
در لا به لای قدم های خسته ی مردی که
هرروز نفرتش را عمق خیابان تف میکند
.
مدت هاست که تورا گم کرده ام
در لا به لای همین مردم شهر
در عمق مو های پریشان مادری که در به در
به دنبال پسرش که سالها قبل
با صدای گلوله ای از یادها رفت
می گردد
.
بانو
میان این حجم از درد های مردم
من چگونه تورا به خاطر بسپارم
همان بهتر تورا در ساعت 16:00 عصر پائیزی که گذشت
در لا به لای برگ های سرگردان خیابان شلوغ شهر
گم کردم
.
#فرشاد_بیرامی
مجموعه نوشته های
" پستچی همیشه نامه عاشقانه نمی آورد "
@legacy1939
مُفتشى درونم است
راه هاى منتهى به خيابان و خانه ام را مى شناسد
از كوچه ى تاريكِ مردمكم مى گذرد
تا چشمانم را دور مى بيند
مى آيد پشت دهانم كمين مى كند
تا رسوايى ام هر لحظه رنگ ديگرى بگيرد
همان رنگى كه نخستين بار صدايم زير شكنجه ها داشت
-چيزى از زجرهايم خاطرت هست؟
به هم ريخته اى در فركانس هاى دستگاه شنود
حرف هايم را از دهانم بريده بُ ريده مى گيرى
در طول موجى كوتاه پرتاب مى شوم
به جايى كه نيستم
سطرى از شعرم را مى خوانم،برق از صندلى ام مى پرد
به چشمان هيجان زده ات مى افتد
-مى شنوى؟
خيانتى پنهان بودى در دستانم
همه ى آن سالها
كه از پشت پرده ها با تو حرف مى زدم
حالا مقابلم مدام قدم مى زنى
بگذار بى پرده حرف بزنم
مى خواستم عبور كنم از خودم
تا مرزهاى سانسور را بردارم
به نرمىِ برداشتن زير ابرويت
بَر دارم
مانند همان مفتشى كه مرا اعتراف كرد، تورا كشت
خيانتى پنهان بودى در دستانم
اما ساده باورانه تو را عشق انگاشتم
#آشويتس_خصوصى_من
@legacy1939
راه هاى منتهى به خيابان و خانه ام را مى شناسد
از كوچه ى تاريكِ مردمكم مى گذرد
تا چشمانم را دور مى بيند
مى آيد پشت دهانم كمين مى كند
تا رسوايى ام هر لحظه رنگ ديگرى بگيرد
همان رنگى كه نخستين بار صدايم زير شكنجه ها داشت
-چيزى از زجرهايم خاطرت هست؟
به هم ريخته اى در فركانس هاى دستگاه شنود
حرف هايم را از دهانم بريده بُ ريده مى گيرى
در طول موجى كوتاه پرتاب مى شوم
به جايى كه نيستم
سطرى از شعرم را مى خوانم،برق از صندلى ام مى پرد
به چشمان هيجان زده ات مى افتد
-مى شنوى؟
خيانتى پنهان بودى در دستانم
همه ى آن سالها
كه از پشت پرده ها با تو حرف مى زدم
حالا مقابلم مدام قدم مى زنى
بگذار بى پرده حرف بزنم
مى خواستم عبور كنم از خودم
تا مرزهاى سانسور را بردارم
به نرمىِ برداشتن زير ابرويت
بَر دارم
مانند همان مفتشى كه مرا اعتراف كرد، تورا كشت
خيانتى پنهان بودى در دستانم
اما ساده باورانه تو را عشق انگاشتم
#آشويتس_خصوصى_من
@legacy1939
آری
من باختم
و این یک اعتراف عاشقانه نیست
#فرشاد_بیرامی
( پستچی همیشه نامه ی عاشقانه نمی آورد )
@legacy1939
من باختم
و این یک اعتراف عاشقانه نیست
#فرشاد_بیرامی
( پستچی همیشه نامه ی عاشقانه نمی آورد )
@legacy1939
و عشق
تنها یک شوخی مضحک برای آرامشی پنهان
و تسکین دادن به آتش زیر خاکستر
یک مرد در باران
نه تنها عاشق نمیشود
که حتی تمام مهربانی اش را از دست می دهد
و میتوان اورا یاغی ترین سرباز دانست
که می شوراند تمام بدبختی های یک دختر باکره و یا حتی فاحشه را
باران بی دلیل می بارد
و بی دلیل تر
زنی هست که هرروز با گفتن خواهم رفت
مدام از خاطر مرد خانه می رود
می رود
و هرروز دور تر میشود
به اندازه ای که نه تنها نبودنش
بلکه بودنش هم مرد را آزار می دهد
راستی باران همیشه به وقت غروب زیبا می شود
به مانند موهای دخترکی که در باد رها میشود
و تمام فلسفه یک جهان را برهم میریزد
شاید کسی را میرنجاند
و دیگری را خوشحال برای بوی گیسوان در باد رها شده ی دختری که
سالهاست تنهایی عذابش می دهد
و مرد
که تنها یک اسم بر روی موجوداتی متحرک و ناقص و الخقه است
خنده دار است؟
میبینی تمام فلسفه های هستی
تنها با یک خودکار
در دستان مرد پرخاش گر
زیر سوال می رود
راستی تا به حال کشک بادمجان را الکل 98 درصد خورده ای؟
#فرشاد_بیرامی
( پستچی همیشه نامه عاشقانه نمی آورد )
@legacy1939
تنها یک شوخی مضحک برای آرامشی پنهان
و تسکین دادن به آتش زیر خاکستر
یک مرد در باران
نه تنها عاشق نمیشود
که حتی تمام مهربانی اش را از دست می دهد
و میتوان اورا یاغی ترین سرباز دانست
که می شوراند تمام بدبختی های یک دختر باکره و یا حتی فاحشه را
باران بی دلیل می بارد
و بی دلیل تر
زنی هست که هرروز با گفتن خواهم رفت
مدام از خاطر مرد خانه می رود
می رود
و هرروز دور تر میشود
به اندازه ای که نه تنها نبودنش
بلکه بودنش هم مرد را آزار می دهد
راستی باران همیشه به وقت غروب زیبا می شود
به مانند موهای دخترکی که در باد رها میشود
و تمام فلسفه یک جهان را برهم میریزد
شاید کسی را میرنجاند
و دیگری را خوشحال برای بوی گیسوان در باد رها شده ی دختری که
سالهاست تنهایی عذابش می دهد
و مرد
که تنها یک اسم بر روی موجوداتی متحرک و ناقص و الخقه است
خنده دار است؟
میبینی تمام فلسفه های هستی
تنها با یک خودکار
در دستان مرد پرخاش گر
زیر سوال می رود
راستی تا به حال کشک بادمجان را الکل 98 درصد خورده ای؟
#فرشاد_بیرامی
( پستچی همیشه نامه عاشقانه نمی آورد )
@legacy1939
تمام مردم شهر
مرا تنها به جرم دوست داشتن تو
به جوخه ی نفرت می بستند
بانو
برای یک #هوای_تازه
به نفس های تو محتاجم
#فرشاد_بیرامی
( پستچی همیشه نامه ی عاشقانه نمی آودد )
@legacy1939
مرا تنها به جرم دوست داشتن تو
به جوخه ی نفرت می بستند
بانو
برای یک #هوای_تازه
به نفس های تو محتاجم
#فرشاد_بیرامی
( پستچی همیشه نامه ی عاشقانه نمی آودد )
@legacy1939
من از نگاه خسته ام به روی تخت بی کسی
نگاه میكنم تو را به وقت مست شدن شبی
تو میخزی كنارِ من وَ شك به عشق میکند
که عاشقند؟ عاشق است همان که بي بهانه است
تو یار من وَ من شدم برای تو تمامِ غم
بیین مرا كه عاشقم ، چگونه بی تو میروم
صدا بزن مرا پری که من صدای عاشقم
صدا بزن ، بخوان مرا براى بی کسیِ هم
تمام این ترانه ها غزل شدند براي من
تمامِ كوچه هاي شهر به صداي بي صداي من
بخوان که کل کوچه ها شدند خرابِ این صدا
بُكش مرا و زنده كن كه عشق ميدهد ندا
بخوان به وقت مستی ات برای من فقط غزل
بخوان و گريه شو نترس ، گرفته ام تورا بغل
نگاه خسته ي مرا درون شعرِ خود ببين
نگاه كن که میروی،نگاه كن به من ببين
بخوان عزیز قصه ها ، شب سیاه به سر رسد
بخوان که این کلاغِ پير به وقت خنده سر رسد
#فرشاد_بیرامی
و دختری پشت #حجاب
@legacy1939
نگاه میكنم تو را به وقت مست شدن شبی
تو میخزی كنارِ من وَ شك به عشق میکند
که عاشقند؟ عاشق است همان که بي بهانه است
تو یار من وَ من شدم برای تو تمامِ غم
بیین مرا كه عاشقم ، چگونه بی تو میروم
صدا بزن مرا پری که من صدای عاشقم
صدا بزن ، بخوان مرا براى بی کسیِ هم
تمام این ترانه ها غزل شدند براي من
تمامِ كوچه هاي شهر به صداي بي صداي من
بخوان که کل کوچه ها شدند خرابِ این صدا
بُكش مرا و زنده كن كه عشق ميدهد ندا
بخوان به وقت مستی ات برای من فقط غزل
بخوان و گريه شو نترس ، گرفته ام تورا بغل
نگاه خسته ي مرا درون شعرِ خود ببين
نگاه كن که میروی،نگاه كن به من ببين
بخوان عزیز قصه ها ، شب سیاه به سر رسد
بخوان که این کلاغِ پير به وقت خنده سر رسد
#فرشاد_بیرامی
و دختری پشت #حجاب
@legacy1939
با هر صدای بنگ
زنی پرت میشود درون تنهایی خویش
و کودکی که سرنگ میشود در انتهای رگ های شهر
#فرشاد_بیرامی
#ادامه_دارد
@legacy1939
زنی پرت میشود درون تنهایی خویش
و کودکی که سرنگ میشود در انتهای رگ های شهر
#فرشاد_بیرامی
#ادامه_دارد
@legacy1939