طرف اومده یه رپر دیگه رو مسخره کرده، عکس زن طرفو برداشته با هوش مصنوعی تبدیل به مدل کرده باهاش موزیک ویدئو ساخته، به نظرتون این آغاز خشونت فیزیکی حساب میشه؟
😨20🤣7😡3☃1👍1
کفگیر، دیرزمانیست که به ته دیگ خورده!
برای به دست آوردن آنچه برای حفظ، پیراستن و تکامل زندگی ضروری است، تنها دو راه وجود دارد: «تولید» و «غارت».
برخی میگویند: «غارت پدیدهای تصادفی و سوءاستفادهای موضعی و گذراست؛ اخلاق آن را نکوهش میکند، قانون نامشروعش میشمارد و شایستهٔ توجه اقتصاد سیاسی نیست.»
با این همه، هر اندازه هم که آدمی خیرخواه و خوشبین باشد، ناچار باید بپذیرد که غارت در این جهان در مقیاسی چنان گسترده جاری است و چنان فراگیر با تمامی رویدادهای بزرگ بشری درمیآمیزد که هیچ علم اجتماعی—و بهویژه اقتصاد سیاسی—نمیتواند از در نظر گرفتن آن چشم بپوشد.
من پا را فراتر میگذارم: آنچه نظم اجتماعی را از کمال (دستکم از هر میزان کمالی که ظرفیتش را دارد) جدا میسازد، تلاشِ مداومِ اعضای جامعه برای زیستن و بالیدن به بهای پایمالکردن حق یکدیگر است؛ به گونهای که اگر غارت وجود نمیداشت، جامعه بینقص میبود و علوم اجتماعی نیز موضوعیتی نمییافت.
باز هم فراتر میروم: هنگامی که غارت به وسیلهٔ امرار معاشِ جمعی از انسانها بدل شود که با پیوند اجتماعی گرد هم آمدهاند، دیری نمیپاید که قانونی برای تأیید و مشروعیتبخشی به آن وضع میکنند و اخلاقی میتراشند تا آن را بستاند و تجلیل کند.
کافی است به چند نمونه از آشکارترین صورتهای غارت اشاره کنیم تا روشن شود چه جایگاهی در مبادلات و روابط انسانی دارد:
نخست، «جنگ» است. نزد انسانهای بدوی، فرد پیروز مغلوب را میکشد تا به حقی، اگر نگوییم انکارناپذیر، دستکم بلامعارض بر صید دست یابد.
سپس، «بردگی» است. وقتی انسان درمییابد که میتوان زمین را با کار بارور ساخت، با برادر خود چنین تقسیم میکند: «رنج و زحمت برای تو، محصول و دسترنج برای من.»
سپس نوبت به «تئوکراسی» (دینسالاری) میرسد:
«بسته به آنچه از داراییات به من میبخشی یا دریغ میداری، درِ بهشت یا دوزخ را به رویت خواهم گشود.»
سرانجام «انحصار» سر برمیآورد.
ویژگی متمایز انحصار این است که اصلِ بنیادینِ اجتماعی، یعنی «خدمت در برابر خدمت» را بهظاهر پابرجا نگه میدارد، اما پای زور را به میان میکشد و در نتیجه، تناسب عادلانه میان خدمتِ دریافتشده و خدمتِ ارائهشده را بر هم میزند.
غارت همواره نطفهٔ مرگ را در دل خود میپرورد. بهندرت پیش میآید که اکثریت، اقلیت را غارت کند؛ چراکه در این صورت، اقلیت چنان بهسرعت تحلیل میرود که دیگر نمیتواند آزمندی اکثریت را برآورد و غارت از بیخوراکی از پا درمیآید.
تقریباً همواره این اکثریت است که ستم میکشد، با این حال سرنوشت محتوم غارت تغییر نمیکند؛
زیرا اگر ابزار آن «زور» باشد [مانند جنگ و بردگی] طبیعی است که زور در درازمدت به دست اکثریت بیفتد؛
و اگر ابزار آن «فریب و ترفند» باشد [مانند تئوکراسی و انحصار] طبیعی است که اکثریت سرانجام آگاه شود، وگرنه خرد دیگر خرد نمیبود.
قانونی الهی نیز نطفهٔ مرگ دیگری در دل غارت میکارد، و آن چنین است:
غارت صرفاً ثروت را جابهجا نمیکند، بلکه همواره بخشی از آن را نیز نابود میسازد.
جنگ ارزشهای فراوانی را بر باد میدهد.
بردگی استعدادها و توانمندیهای بسیاری را فلج میکند.
تئوکراسی کوششهای بیشماری را به سوی اهدافی کودکانه یا شوم منحرف میسازد.
انحصار نیز ثروت را از جیبی به جیب دیگر منتقل میکند، اما در این مسیر بخش بزرگی از آن هدر میرود.
این قانونی شگفتانگیز است:
اگر این قانون نبود، تا زمانی که میان ستمگران و ستمدیدگان تعادل قوا برقرار بود، غارت پایانی نداشت.
به لطف این قانون، این تعادل همواره رو به زوال میرود؛ چه از آن رو که غارتگران به هدررفتِ هنگفتِ ثروت پی میبرند، و چه در غیاب چنین درکی، از آن رو که تباهی پیوسته شدت میگیرد، و سرشت هر آنچه مدام وخیمتر میشود آن است که سرانجام فروپاشد.
در واقع لحظهای فرا میرسد که در شتاب فزایندهاش، اتلاف ثروت چنان سنگین میشود که غارتگر از آنچه با درستکاری به دست میآورد، کمنصیبتر میماند؛
مانند ملتی که هزینهٔ جنگ برایش بیش از ارزش غنایم تمام میشود؛
اربابی که کارِ برده برایش گرانتر از کارگر آزاد درمیآید؛
تئوکراسیای که چندان مردم را تحمیق کرده و رمقشان را گرفته است که دیگر نمیتواند چیزی از آنان بیرون بکشد؛
و انحصاری که هرچه منابع برای جذب کمتر میشود، تقلا برای بلعیدن را بیشتر میکند، درست مانند دوشندهای که هرچه پستان خشکتر میشود، بیشتر بر آن فشار میآورد.
چنانکه پیداست، «انحصار» نوعی از جنسِ غارت است و گونههای متعددی دارد، از جمله: مناصب بیزحمت و مفتخواری، امتیازات ویژه، و مقررات تحدیدکننده.
برخی از اشکال آن ساده و عریاناند؛ مانند حقوق فئودالی. در چنین نظامی توده غارت میشود و خود نیز بدان آگاه است؛ این نظام متکی بر سوءاستفاده از زور است و با زوال زور نیز فرو میریزد.
برای به دست آوردن آنچه برای حفظ، پیراستن و تکامل زندگی ضروری است، تنها دو راه وجود دارد: «تولید» و «غارت».
برخی میگویند: «غارت پدیدهای تصادفی و سوءاستفادهای موضعی و گذراست؛ اخلاق آن را نکوهش میکند، قانون نامشروعش میشمارد و شایستهٔ توجه اقتصاد سیاسی نیست.»
با این همه، هر اندازه هم که آدمی خیرخواه و خوشبین باشد، ناچار باید بپذیرد که غارت در این جهان در مقیاسی چنان گسترده جاری است و چنان فراگیر با تمامی رویدادهای بزرگ بشری درمیآمیزد که هیچ علم اجتماعی—و بهویژه اقتصاد سیاسی—نمیتواند از در نظر گرفتن آن چشم بپوشد.
من پا را فراتر میگذارم: آنچه نظم اجتماعی را از کمال (دستکم از هر میزان کمالی که ظرفیتش را دارد) جدا میسازد، تلاشِ مداومِ اعضای جامعه برای زیستن و بالیدن به بهای پایمالکردن حق یکدیگر است؛ به گونهای که اگر غارت وجود نمیداشت، جامعه بینقص میبود و علوم اجتماعی نیز موضوعیتی نمییافت.
باز هم فراتر میروم: هنگامی که غارت به وسیلهٔ امرار معاشِ جمعی از انسانها بدل شود که با پیوند اجتماعی گرد هم آمدهاند، دیری نمیپاید که قانونی برای تأیید و مشروعیتبخشی به آن وضع میکنند و اخلاقی میتراشند تا آن را بستاند و تجلیل کند.
کافی است به چند نمونه از آشکارترین صورتهای غارت اشاره کنیم تا روشن شود چه جایگاهی در مبادلات و روابط انسانی دارد:
نخست، «جنگ» است. نزد انسانهای بدوی، فرد پیروز مغلوب را میکشد تا به حقی، اگر نگوییم انکارناپذیر، دستکم بلامعارض بر صید دست یابد.
سپس، «بردگی» است. وقتی انسان درمییابد که میتوان زمین را با کار بارور ساخت، با برادر خود چنین تقسیم میکند: «رنج و زحمت برای تو، محصول و دسترنج برای من.»
سپس نوبت به «تئوکراسی» (دینسالاری) میرسد:
«بسته به آنچه از داراییات به من میبخشی یا دریغ میداری، درِ بهشت یا دوزخ را به رویت خواهم گشود.»
سرانجام «انحصار» سر برمیآورد.
ویژگی متمایز انحصار این است که اصلِ بنیادینِ اجتماعی، یعنی «خدمت در برابر خدمت» را بهظاهر پابرجا نگه میدارد، اما پای زور را به میان میکشد و در نتیجه، تناسب عادلانه میان خدمتِ دریافتشده و خدمتِ ارائهشده را بر هم میزند.
غارت همواره نطفهٔ مرگ را در دل خود میپرورد. بهندرت پیش میآید که اکثریت، اقلیت را غارت کند؛ چراکه در این صورت، اقلیت چنان بهسرعت تحلیل میرود که دیگر نمیتواند آزمندی اکثریت را برآورد و غارت از بیخوراکی از پا درمیآید.
تقریباً همواره این اکثریت است که ستم میکشد، با این حال سرنوشت محتوم غارت تغییر نمیکند؛
زیرا اگر ابزار آن «زور» باشد [مانند جنگ و بردگی] طبیعی است که زور در درازمدت به دست اکثریت بیفتد؛
و اگر ابزار آن «فریب و ترفند» باشد [مانند تئوکراسی و انحصار] طبیعی است که اکثریت سرانجام آگاه شود، وگرنه خرد دیگر خرد نمیبود.
قانونی الهی نیز نطفهٔ مرگ دیگری در دل غارت میکارد، و آن چنین است:
غارت صرفاً ثروت را جابهجا نمیکند، بلکه همواره بخشی از آن را نیز نابود میسازد.
جنگ ارزشهای فراوانی را بر باد میدهد.
بردگی استعدادها و توانمندیهای بسیاری را فلج میکند.
تئوکراسی کوششهای بیشماری را به سوی اهدافی کودکانه یا شوم منحرف میسازد.
انحصار نیز ثروت را از جیبی به جیب دیگر منتقل میکند، اما در این مسیر بخش بزرگی از آن هدر میرود.
این قانونی شگفتانگیز است:
اگر این قانون نبود، تا زمانی که میان ستمگران و ستمدیدگان تعادل قوا برقرار بود، غارت پایانی نداشت.
به لطف این قانون، این تعادل همواره رو به زوال میرود؛ چه از آن رو که غارتگران به هدررفتِ هنگفتِ ثروت پی میبرند، و چه در غیاب چنین درکی، از آن رو که تباهی پیوسته شدت میگیرد، و سرشت هر آنچه مدام وخیمتر میشود آن است که سرانجام فروپاشد.
در واقع لحظهای فرا میرسد که در شتاب فزایندهاش، اتلاف ثروت چنان سنگین میشود که غارتگر از آنچه با درستکاری به دست میآورد، کمنصیبتر میماند؛
مانند ملتی که هزینهٔ جنگ برایش بیش از ارزش غنایم تمام میشود؛
اربابی که کارِ برده برایش گرانتر از کارگر آزاد درمیآید؛
تئوکراسیای که چندان مردم را تحمیق کرده و رمقشان را گرفته است که دیگر نمیتواند چیزی از آنان بیرون بکشد؛
و انحصاری که هرچه منابع برای جذب کمتر میشود، تقلا برای بلعیدن را بیشتر میکند، درست مانند دوشندهای که هرچه پستان خشکتر میشود، بیشتر بر آن فشار میآورد.
چنانکه پیداست، «انحصار» نوعی از جنسِ غارت است و گونههای متعددی دارد، از جمله: مناصب بیزحمت و مفتخواری، امتیازات ویژه، و مقررات تحدیدکننده.
برخی از اشکال آن ساده و عریاناند؛ مانند حقوق فئودالی. در چنین نظامی توده غارت میشود و خود نیز بدان آگاه است؛ این نظام متکی بر سوءاستفاده از زور است و با زوال زور نیز فرو میریزد.
🔥7❤2
اشکال دیگر بسیار پیچیدهاند. در این حالت، اغلب توده غارت میشود بیآنکه بداند؛ حتی چه بسا بپندارد هرچه دارد مدیون همین غارت است: هم آنچه برایش باقی مانده، هم آنچه از او ربودهاند، و هم آنچه در این میان بر باد رفته است. فراتر از این، باور دارم که با گذشت زمان و به مدد سازوکار بسیار ظریفِ سنت و عادت، بسیاری از غارتگران بیآنکه خود بدانند یا بخواهند دست به غارت میزنند. انحصارهایی از این دست، زادهٔ «فریب» و پروردهٔ «گمراهی»اند و تنها در برابر «روشنایی» ناپدید میشوند.
گمان میکنم چندان سخن گفتم که فایدهٔ عملی و آشکار اقتصاد سیاسی روشن شده باشد. اقتصاد سیاسی همان مشعلی است که با برانداختن پرده از فریب و زدودن گمراهی، این تباهی اجتماعی یعنی غارت را ریشهکن میسازد. به یاد دارم کسی [گمانم زنی بود و چقدر هم درست میگفت] آن را چنین وصف کرد: «اقتصاد سیاسی، قفلِ ایمنِ اندوختهٔ تودههاست.»
فردریک باستیا
Sophismes économiques
@Learn_Cast
@LearnCast
گمان میکنم چندان سخن گفتم که فایدهٔ عملی و آشکار اقتصاد سیاسی روشن شده باشد. اقتصاد سیاسی همان مشعلی است که با برانداختن پرده از فریب و زدودن گمراهی، این تباهی اجتماعی یعنی غارت را ریشهکن میسازد. به یاد دارم کسی [گمانم زنی بود و چقدر هم درست میگفت] آن را چنین وصف کرد: «اقتصاد سیاسی، قفلِ ایمنِ اندوختهٔ تودههاست.»
فردریک باستیا
Sophismes économiques
@Learn_Cast
@LearnCast
🔥12❤2
Learn Cast
اشکال دیگر بسیار پیچیدهاند. در این حالت، اغلب توده غارت میشود بیآنکه بداند؛ حتی چه بسا بپندارد هرچه دارد مدیون همین غارت است: هم آنچه برایش باقی مانده، هم آنچه از او ربودهاند، و هم آنچه در این میان بر باد رفته است. فراتر از این، باور دارم که با گذشت زمان…
پست این رو هم ساختم، اگه سختتونه همینو تو اینستاگرام میتونید بخونید.
🔥13❤1
Forwarded from گاراژ ــ مهدی تدینی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
از جشن پیروزی چپها در برلین. چی میگن؟ متوجه میشید، نیازی به آلمانی دونستن نیست.😏
@Garajetadayoni | گاراژ
@Garajetadayoni | گاراژ
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
💩38❤13🤣2
۴ دقیقه ویدئو پر میکنی، ۸ دقیقه طول میکشه فقط مغالطات و چرندیاتتو برا مخاطب شرح بدم، مجبوری مگه؟ 🤣
❤21
چنل خودشه، خودشم فرستاده، چنلشم پابلیکه
کاوه ایرانفره بیا این کودک فعالان مجازیتو جمع کن، این کارا بازی با احساسات این بچه هاست.
کاوه ایرانفره بیا این کودک فعالان مجازیتو جمع کن، این کارا بازی با احساسات این بچه هاست.
👍21💯1🦄1