Learn Cast
7.33K subscribers
437 photos
165 videos
75 files
348 links
اینجا چیزایی میخونی که اولش آوانگارده ولی به مرور داستانشو میفهمی.
Download Telegram
👍20🖕1
👍17🖕1
پیروی مسیجی که ریپلای زدم:

‏🟢 من دنبال حکومت مردم بر مردم نیستم، شرک و کفره.

✅ من مجری قانون «آزادی و حقوق مالکیت فردی» می‌خوام که این حق رو «علم» به من نداده که «ابطال پذیر» باشه بلکه «آزادی و حقوق مالکیت فردی، رو خدا» به من داده و تا ابد «ابطال ناپذیره».

✅ با من از دموکراسی نگو. من فقط آدم معتمد می‌خوام که این قانون ثابت و ساده الهی رو اجرا کنه و مدافعش باشه. همین و بس.
🟢‌ حزب و احزاب سیاسی هم هرکدام نقض آزادی و حقوق مالکیت فردی بکنند، شیطان هستند و حتما با آنان به طرق مختلف مبارزه خواهم کرد.

✅ در هر مسئله ای از «علم» و «ابطال پذیری» استفاده می‌کنید به من ربطی ندارد. فقط در بحث آزادی و حقوق مالکیت فردی، حرف از علم بزنید و با علم، تجاوز به حقوق مالکیت فردی من رو توجیه کنید، با شما همانطور برخورد خواهم کرد که با مشرکان و کفار در قرآن گفته شده برخورد کنید.
🔴 در محدوده حقوق مالکیت خودتان هر غلطی کردید هم به من ارتباطی ندارد.

@jannatkhah
❤47👍9👌2🖕1
👍13🖕1
سوژه | ابراهیم امیدی
آنتونیو گرامشی؛ خطرناک‌ترین روشنفکر قرن بیستم
ابتدا متن نقل قول شده را بخوانید

ابزارهای درک «راهپیمایی طولانی»

گرامشی این راهبرد را پی‌ریزی کرد، دوچکه نامی بر آن نهاد و نسلی آن را به اجرا درآورد. با این همه، هنوز بیشتر مردم نمی‌توانند نام و نشانی برای آنچه رخ داده پیدا کنند؛ چراکه سازوکارهای این دگرگونی هرگز چنان روشن تبیین نشدند که در همان لحظهٔ وقوع به چشم بیایند. این سازوکارها از این قرارند:

هژمونی فرهنگی و مارکسیسم فرهنگی
ایدهٔ بنیادین گرامشی این است: طبقهٔ حاکم نه با توسل به زور، بلکه با تسلط بر قالب‌های فکری جامعه قدرتش را حفظ می‌کند. وقتی مردم نتوانند بیرون از چارچوب‌های دیکته‌شده بیندیشند، دیگر به سانسور هم نیازی نخواهد بود. اگر طبقهٔ کارگر وضع موجود را «روند طبیعی زندگی» بداند، زور و سرکوب دیگر جایی ندارد. بنابراین، انقلاب پیش از هر چیز نیازمند دگرگون ساختن همین مفاهیم پایه‌ای است؛ اگر بتوان مرزهای اندیشه را مهار کرد، تمام نتایج و پیامدها نیز خودبه‌خود مهار می‌شوند. این سرکردگی (هژمونی) با تبلیغات تفاوت دارد؛ تبلیغات آشکار است، اما هژمونی فرهنگی در لایه‌های زیرین و بی‌صدا عمل می‌کند؛ چراکه جایگاهش نه در سطح استدلال‌ها، بلکه در سطح پیش‌فرض‌های بدیهی‌انگاشته است. مکتب فرانکفورت همین ایده را گرفت و آن را به‌شکلی نظام‌مند در تمدن غرب پیاده کرد. معنای دقیق «مارکسیسم فرهنگی» نیز همین است: انتقال همان منطق «ستمگر و ستمدیده» از حوزهٔ اقتصاد به قلمرو فرهنگ، هویت و نهادهای انتقال ارزش‌ها.

راهپیمایی طولانی

دوچکه این ایده را به صحنهٔ عمل آورد: نباید به نهادها حمله کرد، بلکه باید از درون تسخیرشان نمود. باید به تحریریهٔ مطبوعات راه یافت، به عضویت هیئت علمی دانشگاه‌ها درآمد، وارد کمیته‌های تدوین برنامهٔ درسی شد و گردانندگان نهادها را با کسانی جایگزین کرد که دوشادوش این پروژهٔ پادسلطه گام برمی‌دارند؛ و آن‌گاه فقط باید منتظر نشست. این نهادها نسلی نو از دانش‌آموختگان را تربیت می‌کنند؛ این دانش‌آموختگان نیروهایی همسو با خود را استخدام می‌کنند؛ و این نیروها نیز سیاست‌هایی یکسره متفاوت پدید می‌آورند، بی‌آنکه حتی گسست یا تکانی ناگهانی احساس شود. این راهپیمایی پنجاه سال به درازا کشید، اما سرانجام نتیجه داد.

نهادها چگونه سقوط می‌کنند؟

این راهپیمایی در درون یک نهاد چهره‌ای مشخص دارد که همان سازوکار تسخیر نهادی است؛ فرایندی که ناگهانی نیست، بلکه گام‌به‌گام پیش می‌رود: ابتدا یک انتصاب کلیدی رخ می‌دهد؛ سپس نوبت به کمیتهٔ گزینش و جذب نیرو می‌رسد؛ این کمیته فرهنگ سازمانی را دگرگون می‌کند؛ و این فرهنگِ تازه، معیارِ پاداش‌ها و تنبیه‌ها، پرسش‌های مجاز و پاسخ‌های پذیرفتنی را از نو می‌نویسد؛ در پایان نیز خروجی و کارکرد نهاد یکسره متحول می‌شود. این چرخه همین که آغاز شد، مدام خود را تقویت و بازتولید می‌کند و بازگرداندن آن جز با تلاشی آگاهانه و سرسختانه ممکن نیست. امروز بیشتر نهادهای غرب در نقطه‌ای از همین مسیر قرار دارند.

چرخ‌دندهٔ بازگشت‌ناپذیر (سازوکار جغجغه‌ای)
هر پیشروی در سیاست‌های ترقی‌خواهانه ماندگار می‌شود، اما هر دستاورد محافظه‌کاران موقتی و گذراست. چرخ‌دنده تنها به یک سو می‌چرخد. چرا؟ چون نهادهای مجری سیاست‌ها پیش‌تر به تسخیر درآمده‌اند؛ بنابراین، پیروزی محافظه‌کاران در انتخابات صرفاً هیئت دولت را تغییر می‌دهد، نه بدنهٔ بوروکراسی اداری، نه دستگاه قضایی، نه نهادهای تنظیم‌گر و نه رسانه‌ها را. قطار در همان ریل قبلی پیش می‌رود و چرخ‌دنده سر جایش قفل می‌شود. با این وضع، انتخابات دیگر بر سر «جهت تغییر» نیست، بلکه صرفاً انتخابی است بر سر «سرعت تغییر». این همان چیزی است که گرامشی پیش‌بینی می‌کرد و ما امروز دقیقاً در دل آن زندگی می‌کنیم.

یکپارچه‌سازی و هم‌راستاسازی (Gleichschaltung)

این اصطلاح از دوران آلمان نازی برآمده، اما سازوکارش جهان‌شمول است: هم‌راستا کردن تمام نهادها در مسیری یگانه. این فرایند نه با فرمانی متمرکز از بالا، بلکه با دست‌کاری و همسو ساختن مشوق‌ها پیش می‌رود؛ مشوق‌هایی چون شاخص‌های زیست‌محیطی، اجتماعی و حاکمیتی (ESG)، الزامات تنوع، برابری و فراگیری (DEI)، شروط اعطای بودجه‌ها، و فشارهای تبلیغاتی. نهادها ظاهراً خودخواسته تن به هماهنگی می‌دهند؛ زیرا هزینهٔ ناسازگاری به‌مراتب سنگین‌تر از هزینهٔ تبعیت است. نیازی به توطئه‌ای مخفی نیست؛ خودِ ساختار مشوق‌ها کار را پیش می‌برد. شرکت‌ها، دانشگاه‌ها، رسانه‌ها و بنیادها همگی در یک مسیر گام برمی‌دارند؛ نه به این دلیل که دستوری صادر شده، بلکه چون عاقبت کسانی را که همراهی نکردند به چشم دیده‌اند.

پنجرهٔ اوورتون
❤9👍1🤣1
سوژه | ابراهیم امیدی
آنتونیو گرامشی؛ خطرناک‌ترین روشنفکر قرن بیستم
منظور از پنجرهٔ اوورتون، محدودهٔ ایده‌هایی است که در هر دوره در افکار عمومی پذیرفتنی شمرده می‌شوند. این پنجره جای ثابتی ندارد؛ بلکه با حمایت مالی از دیدگاه‌هایی که در آغاز تندروانه به نظر می‌رسند، آن‌قدر مرزها را جابه‌جا می‌کنند تا تعریفِ آنچه «میانه‌روی» نامیده می‌شود دگرگون شود. آنچه دیروز تصورناپذیر بود، امروز بحث‌برانگیز می‌شود، فردا به گفتمان مسلط بدل می‌گردد و سال بعد امری کاملاً بدیهی انگاشته می‌شود. با همین سازوکار بود که ایده‌هایی مانند مرزهای باز، ایدئولوژی جنسیت و فروپاشی مهارشدهٔ حاکمیت ملی، همگی ظرف یک نسل از جایگاه اموری ناممکن، به سرنوشتی ناگزیر بدل شدند. هر دو جناح می‌توانستند از این ابزار بهره ببرند، اما یک سو خیلی زودتر آن را شناخت و به‌شکلی روشمند برایش سرمایه‌گذاری کرد.

پنهان‌سازی ترجیحات (جعل خواسته‌ها)
همه در خلوت خود مخالف‌اند، اما در عرصهٔ عمومی همرنگی نشان می‌دهند؛ زیرا هر فرد گمان می‌کند بقیه همگی موافق‌اند. این درست همان داستان «لباس جدید پادشاه» در مقیاس یک تمدن است. سیستم خود را بر پایهٔ توهم اجماعی سر پا نگه می‌دارد که در حقیقت هیچ‌کس باورش ندارد. این وضعیت تا زمانی ادامه می‌یابد که جرقه‌ای این توهم را در هم بشکند؛ آن‌گاه فروپاشی ناگهانی و فراگیر از راه می‌رسد، زیرا پرده‌پوشی از خواسته‌های واقعی یک‌شبه متوقف می‌شود. این دقیقاً همان رویدادی است که در سال ۱۹۸۹ در اروپای شرقی رخ داد: حکومت‌ها تا پیش از سقوط، استوار و یکپارچه به نظر می‌رسیدند؛ اما آنها در حقیقت سرنگون نشدند، بلکه دود شدند و به هوا رفتند. امروزه نیز همین سازوکار در غرب به چشم می‌خورد: از یک سو نظرسنجی‌هایی که بازتاب‌دهندهٔ گفته‌های علنی مردم است، و از سوی دیگر نظرسنجی‌های ناشناسی که نشان می‌دهد آنها واقعاً چگونه می‌اندیشند. شکاف میان این دو، میزان فشار پنهان جامعه را نمایان می‌کند.

اجماع‌سازی ساختگی

تولید حساب‌شدهٔ ظاهری از توافق نخبگان و کارشناسان، در جایی که در عمل هیچ توافقی در میان نیست: چکیده‌هایی که با متن اصلی گزارش‌ها در تناقض‌اند؛ دادِ سخن دادن از «اجماع علمی» دربارهٔ مسائلی که مبانی علمی‌شان به‌شدت محل مناقشه است؛ راستی‌آزمایانی که به‌جای بررسی داده‌های واقعی، چارچوب روایت‌ها را می‌سنجند؛ و فرایند داوری همتایان (Peer Review) که خود به تسخیر همان شبکهٔ ایدئولوژیکی درآمده است که قرار بود بر آن نظارت کند. پای توطئه‌ای در میان نیست، بلکه پای مسئله‌ای در هماهنگی در میان است که از طریق منافع و مشوق‌های مشترک حل‌وفصل شده است. همهٔ اجزای سیستم از این اجماع سود می‌برند و به چالش کشیدن آن برای هیچ‌کس منفعتی ندارد.

جنگ حقوقی (Lawfare)

سلاح ساختن از فرایندهای قضایی؛ نه با هدف پیروزی در دادگاه، بلکه برای هزینه‌تراشی، فرسایشی کردن دادرسی و بی‌آبرو کردن طرف مقابل. در اینجا خودِ فرایند قضایی همان مجازات است: شکایت ثبت می‌شود، تحقیقات به راه می‌افتد، تیترهای خبری ساخته می‌شود و هزینه‌های سرسام‌آور دفاع حقوقی تحمیل می‌گردد؛ در این میان، آبروی هدف، فارغ از برد یا باخت در دادگاه، آسیب می‌بیند. این شیوه علیه مخالفان سیاسی، روزنامه‌نگاران، پلتفرم‌ها و هر کسی به کار می‌رود که کنش‌هایش این شبکه را تهدید کند. نظام حقوقی برای پاسداری از فرد در برابر قدرت دولت طراحی شده بود، اما جنگ حقوقی این کارکرد را یکسره وارونه کرده است.

رواداری سرکوبگر

مارکوزه، ۱۹۶۵: توجیه فلسفی تمام موارد بالا. مدارا با اندیشه‌های نادرست، خود عین ستمگری است؛ از این رو، سرکوب این ایده‌ها به رهایی می‌انجامد. رواداریِ راستین نیازمند مدارا نکردن با نارواداران است! اما در این میان، این جریان چپ است که تعیین می‌کند کدام ایده‌ها «ناروادارانه» به شمار می‌آیند. این چارچوب تعمداً دَوَرانی و خودارجاع است: نمی‌توان از درون آن گریخت؛ چراکه خودِ تلاش برای گریز، ذیل برچسب «تحمل‌ناپذیری» دسته‌بندی می‌شود. دقیقاً به همین دلیل است که کنشگران «فرهنگ تحریم و حذف» (Cancel Culture) اقدام خود را سانسور نمی‌دانند، بلکه آن را عین رواداری می‌شمارند؛ زیرا مارکوزه به آنان آموخته است که چنین کنند.

***

این‌ها پدیده‌هایی جدا از یکدیگر نیستند، بلکه کل یکپارچه‌ای را می‌سازند که در آن هر سازوکار، تقویت‌کنندهٔ سازوکار دیگر است:
هژمونی فرهنگی پیش‌فرض‌ها را پی‌ریزی می‌کند؛ راهپیمایی طولانی نهادها را به تسخیر درمی‌آورد؛ تسخیر نخبگان آن را خودبه‌خود بازتولید می‌کند؛ هم‌راستاسازی نهادهایی را که مستقیماً تسخیر نشده‌اند به خط می‌کند؛ چرخ‌دندهٔ بازگشت‌ناپذیر دستاوردها را ماندگار می‌سازد؛ پنجرهٔ اوورتون مرزهای امر پذیرفتنی را جابه‌جا می‌کند؛ پنهان‌سازی ترجیحات مقاومت‌ها را پنهان نگه می‌دارد؛ اجماع‌سازی ساختگی به آن مشروعیت می‌بخشد؛ جنگ حقوقی مخالفان را خاموش
❤4🤣1
سوژه | ابراهیم امیدی
آنتونیو گرامشی؛ خطرناک‌ترین روشنفکر قرن بیستم
می‌کند؛ و رواداری سرکوبگر چتر فلسفی لازم را بر سرِ همهٔ این‌ها می‌گسترد.

این نظام تنها یک پاشنهٔ آشیل دارد: کارکرد آن تماماً به حفظ «توهم اجماع» وابسته است. اگر پرده از روی این سازوکارها بیفتد و در برابر دیدگان عموم با نام واقعی‌شان خوانده شوند، ترک برداشتن سد پنهان‌سازی ترجیحات آغاز خواهد شد؛ و دقیقاً به همین دلیل است که ضداصلاحات با تمام توان علیه پلتفرم‌هایی وارد میدان می‌شود که پدیده‌ها را با نام حقیقی‌شان صدا می‌زنند.

شما اکنون این مطلب را در یکی از همین پلتفرم‌ها می‌خوانید.

@LearnCast
@Learn_Cast
❤9🤣2👏1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
چرا یک عمل وقتی از دست یک انسان سر می‌زند «سرقت» است، اما وقتی همان عمل از سوی یک نهاد سیاسی انجام می‌شود، ناگهان می‌تواند عنوانی اخلاقاً موجه پیدا کند؟ اینجا مسئله فقط نام‌گذاری نیست؛ مسئله این است که آیا اعتبار یک قاعده اخلاقی به هویت کسی که آن را نقض می‌کند وابسته است یا به خودِ عمل. قاعده اخلاقی اگر قرار باشد واقعاً اخلاقی باشد، باید بتواند در شرایط مشابه برای همه انسان‌ها یکسان به کار رود؛ نمی‌توان گفت تصرف اجباری در مال دیگری زمانی نادرست است که فاعل یک فرد عادی باشد و همان تصرف، صرفاً به دلیل اینکه فاعل عنوان دولتی دارد، به حقی مشروع تبدیل شود.

حجت رهبریان

@LearnCast
@Learn_Cast
❤28👍3
Learn Cast
چرا یک عمل وقتی از دست یک انسان سر می‌زند «سرقت» است، اما وقتی همان عمل از سوی یک نهاد سیاسی انجام می‌شود، ناگهان می‌تواند عنوانی اخلاقاً موجه پیدا کند؟ اینجا مسئله فقط نام‌گذاری نیست؛ مسئله این است که آیا اعتبار یک قاعده اخلاقی به هویت کسی که آن را نقض می‌کند…
حالا استاد پازیتیویستیان به هانس هرمان هوپه و این چیزی که داره میگه هم میخواد بگه فرقه و رفتار فرقه‌ای؟
فارغ از اینکه سایر صحبتای هوپه رو قبول دارید یا نه، اینجا غیر مستقیم و در برخی مقالاتش مستقیم میگه که آزادی و حقوق مالکیت ابطال ناپذیره، یه گزاره پیشینیه.

تو بحث فلسفه علم، استاد پازیتیویستیان و مریدای دور و برش،خیلی کوتوله و بی‌سوادن، واقعا چیزی سرشون نمیشه 🤣
🔥12❤4👎1
👍10❤2
👍13❤2
❤14
❤13👍3
طرف اومده یه رپر دیگه رو مسخره کرده، عکس زن طرفو برداشته با هوش مصنوعی تبدیل به مدل کرده باهاش موزیک ویدئو ساخته، به نظرتون این آغاز خشونت فیزیکی حساب میشه؟
😨20🤣7😡3☃1👍1
کفگیر، دیرزمانیست که به ته دیگ خورده!

برای به دست آوردن آنچه برای حفظ، پیراستن و تکامل زندگی ضروری است، تنها دو راه وجود دارد: «تولید» و «غارت».

برخی می‌گویند: «غارت پدیده‌ای تصادفی و سوءاستفاده‌ای موضعی و گذراست؛ اخلاق آن را نکوهش می‌کند، قانون نامشروعش می‌شمارد و شایستهٔ توجه اقتصاد سیاسی نیست.»

با این همه، هر اندازه هم که آدمی خیرخواه و خوش‌بین باشد، ناچار باید بپذیرد که غارت در این جهان در مقیاسی چنان گسترده جاری است و چنان فراگیر با تمامی رویدادهای بزرگ بشری درمی‌آمیزد که هیچ علم اجتماعی—و به‌ویژه اقتصاد سیاسی—نمی‌تواند از در نظر گرفتن آن چشم بپوشد.

من پا را فراتر می‌گذارم: آنچه نظم اجتماعی را از کمال (دست‌کم از هر میزان کمالی که ظرفیتش را دارد) جدا می‌سازد، تلاشِ مداومِ اعضای جامعه برای زیستن و بالیدن به بهای پایمال‌کردن حق یکدیگر است؛ به گونه‌ای که اگر غارت وجود نمی‌داشت، جامعه بی‌نقص می‌بود و علوم اجتماعی نیز موضوعیتی نمی‌یافت.

باز هم فراتر می‌روم: هنگامی که غارت به وسیلهٔ امرار معاشِ جمعی از انسان‌ها بدل شود که با پیوند اجتماعی گرد هم آمده‌اند، دیری نمی‌پاید که قانونی برای تأیید و مشروعیت‌بخشی به آن وضع می‌کنند و اخلاقی می‌تراشند تا آن را بستاند و تجلیل کند.

کافی است به چند نمونه از آشکارترین صورت‌های غارت اشاره کنیم تا روشن شود چه جایگاهی در مبادلات و روابط انسانی دارد:

نخست، «جنگ» است. نزد انسان‌های بدوی، فرد پیروز مغلوب را می‌کشد تا به حقی، اگر نگوییم انکارناپذیر، دست‌کم بلامعارض بر صید دست یابد.

سپس، «بردگی» است. وقتی انسان درمی‌یابد که می‌توان زمین را با کار بارور ساخت، با برادر خود چنین تقسیم می‌کند: «رنج و زحمت برای تو، محصول و دسترنج برای من.»

سپس نوبت به «تئوکراسی» (دین‌سالاری) می‌رسد:
«بسته به آنچه از دارایی‌ات به من می‌بخشی یا دریغ می‌داری، درِ بهشت یا دوزخ را به رویت خواهم گشود.»

سرانجام «انحصار» سر برمی‌آورد.
ویژگی متمایز انحصار این است که اصلِ بنیادینِ اجتماعی، یعنی «خدمت در برابر خدمت» را به‌ظاهر پابرجا نگه می‌دارد، اما پای زور را به میان می‌کشد و در نتیجه، تناسب عادلانه میان خدمتِ دریافت‌شده و خدمتِ ارائه‌شده را بر هم می‌زند.

غارت همواره نطفهٔ مرگ را در دل خود می‌پرورد. به‌ندرت پیش می‌آید که اکثریت، اقلیت را غارت کند؛ چراکه در این صورت، اقلیت چنان به‌سرعت تحلیل می‌رود که دیگر نمی‌تواند آزمندی اکثریت را برآورد و غارت از بی‌خوراکی از پا درمی‌آید.

تقریباً همواره این اکثریت است که ستم می‌کشد، با این حال سرنوشت محتوم غارت تغییر نمی‌کند؛
زیرا اگر ابزار آن «زور» باشد [مانند جنگ و بردگی] طبیعی است که زور در درازمدت به دست اکثریت بیفتد؛
و اگر ابزار آن «فریب و ترفند» باشد [مانند تئوکراسی و انحصار] طبیعی است که اکثریت سرانجام آگاه شود، وگرنه خرد دیگر خرد نمی‌بود.

قانونی الهی نیز نطفهٔ مرگ دیگری در دل غارت می‌کارد، و آن چنین است:
غارت صرفاً ثروت را جابه‌جا نمی‌کند، بلکه همواره بخشی از آن را نیز نابود می‌سازد.

جنگ ارزش‌های فراوانی را بر باد می‌دهد.

بردگی استعدادها و توانمندی‌های بسیاری را فلج می‌کند.

تئوکراسی کوشش‌های بی‌شماری را به سوی اهدافی کودکانه یا شوم منحرف می‌سازد.

انحصار نیز ثروت را از جیبی به جیب دیگر منتقل می‌کند، اما در این مسیر بخش بزرگی از آن هدر می‌رود.

این قانونی شگفت‌انگیز است:
‌
اگر این قانون نبود، تا زمانی که میان ستمگران و ستمدیدگان تعادل قوا برقرار بود، غارت پایانی نداشت.

به لطف این قانون، این تعادل همواره رو به زوال می‌رود؛ چه از آن رو که غارتگران به هدررفتِ هنگفتِ ثروت پی می‌برند، و چه در غیاب چنین درکی، از آن رو که تباهی پیوسته شدت می‌گیرد، و سرشت هر آنچه مدام وخیم‌تر می‌شود آن است که سرانجام فروپاشد.

در واقع لحظه‌ای فرا می‌رسد که در شتاب فزاینده‌اش، اتلاف ثروت چنان سنگین می‌شود که غارتگر از آنچه با درستکاری به دست می‌آورد، کم‌نصیب‌تر می‌ماند؛

مانند ملتی که هزینهٔ جنگ برایش بیش از ارزش غنایم تمام می‌شود؛

اربابی که کارِ برده برایش گران‌تر از کارگر آزاد درمی‌آید؛

تئوکراسی‌ای که چندان مردم را تحمیق کرده و رمقشان را گرفته است که دیگر نمی‌تواند چیزی از آنان بیرون بکشد؛

و انحصاری که هرچه منابع برای جذب کمتر می‌شود، تقلا برای بلعیدن را بیشتر می‌کند، درست مانند دوشنده‌ای که هرچه پستان خشک‌تر می‌شود، بیشتر بر آن فشار می‌آورد.

چنان‌که پیداست، «انحصار» نوعی از جنسِ غارت است و گونه‌های متعددی دارد، از جمله: مناصب بی‌زحمت و مفت‌خواری، امتیازات ویژه، و مقررات تحدیدکننده.

برخی از اشکال آن ساده و عریان‌اند؛ مانند حقوق فئودالی. در چنین نظامی توده غارت می‌شود و خود نیز بدان آگاه است؛ این نظام متکی بر سوءاستفاده از زور است و با زوال زور نیز فرو می‌ریزد.
🔥7❤2
اشکال دیگر بسیار پیچیده‌اند. در این حالت، اغلب توده غارت می‌شود بی‌آنکه بداند؛ حتی چه بسا بپندارد هرچه دارد مدیون همین غارت است: هم آنچه برایش باقی مانده، هم آنچه از او ربوده‌اند، و هم آنچه در این میان بر باد رفته است. فراتر از این، باور دارم که با گذشت زمان و به مدد سازوکار بسیار ظریفِ سنت و عادت، بسیاری از غارتگران بی‌آنکه خود بدانند یا بخواهند دست به غارت می‌زنند. انحصارهایی از این دست، زادهٔ «فریب» و پروردهٔ «گمراهی»اند و تنها در برابر «روشنایی» ناپدید می‌شوند.

گمان می‌کنم چندان سخن گفتم که فایدهٔ عملی و آشکار اقتصاد سیاسی روشن شده باشد. اقتصاد سیاسی همان مشعلی است که با برانداختن پرده از فریب و زدودن گمراهی، این تباهی اجتماعی یعنی غارت را ریشه‌کن می‌سازد. به یاد دارم کسی‌ [گمانم زنی بود و چقدر هم درست می‌گفت] آن را چنین وصف کرد: «اقتصاد سیاسی، قفلِ ایمنِ اندوختهٔ توده‌هاست.»

فردریک باستیا
Sophismes économiques

@Learn_Cast
@LearnCast
🔥12❤2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
از جشن پیروزی چپ‌ها در برلین. چی می‌گن؟ متوجه می‌شید، نیازی به آلمانی دونستن نیست.😏

@Garajetadayoni | گاراژ
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
💩38❤13🤣2
۴ دقیقه ویدئو پر میکنی، ۸ دقیقه طول میکشه فقط مغالطات و چرندیاتتو برا مخاطب شرح بدم، مجبوری مگه؟ 🤣
❤21
⚠️⛔️
❤43👍17💯1