Öyle özlemişim
Öyle özlemişim ki sıcacık dünyayı mutluluk dolu bir rüyaya da
Ne üfler nede püfleri çözer gözyaşımla bir acı dolu dünyamla
Yıllar yılı geçti gidiyor boş bir dünya gibi çaresizim işte baksana
Özlemişim gerçek dostu üç günlük dünyaya tapmayan insana
Ağlamak sızlamak çözüm değil özlemişim ki sevgiyle yaşamaya
Yanıyor yürek dayanmaz bu insana çile çekmek ah ederim boşa
Yaşamak yaşatmak mazidir benim özlemişim ki ben bu mutluluğa
İçim dolu anlatmam derdi kederi zor duruyorum yalan dünyada
(Faruk SeferOğlu)
Öyle özlemişim ki sıcacık dünyayı mutluluk dolu bir rüyaya da
Ne üfler nede püfleri çözer gözyaşımla bir acı dolu dünyamla
Yıllar yılı geçti gidiyor boş bir dünya gibi çaresizim işte baksana
Özlemişim gerçek dostu üç günlük dünyaya tapmayan insana
Ağlamak sızlamak çözüm değil özlemişim ki sevgiyle yaşamaya
Yanıyor yürek dayanmaz bu insana çile çekmek ah ederim boşa
Yaşamak yaşatmak mazidir benim özlemişim ki ben bu mutluluğa
İçim dolu anlatmam derdi kederi zor duruyorum yalan dünyada
(Faruk SeferOğlu)
👍3👏2
اولین کامپیوتر که ساخته شد بنام چی یاد میشد؟
Anonymous Quiz
32%
چرتکه
10%
انیاک
22%
Abacus
37%
گزینه 1و 3 درست است
👍4😁2
اولین کامپیوتر توسط کی ها ساخته شد؟
Anonymous Quiz
63%
آمریکایی ها
11%
یونانی ها
11%
چاپانی ها
15%
چینی ها
👍4
پسوند یا extention فایل اکسل 2013 الی 2021 عبارت از:
Anonymous Quiz
21%
xls
62%
xlsx
10%
docx
7%
pptx
👍6
کدام یک از موارد زیر آدرس درست یک Cell یا حجره در برنامه اکسل میباشد؟
Anonymous Quiz
21%
2B
31%
BC
29%
B5
19%
2B5
👍7
در برنامه اکسل به تعداد................ ردیف یا row وجود دارد.
Anonymous Quiz
15%
16384
58%
1048576
13%
16734
15%
2000
👍7
این بار خواستم یک قصهُ جالب وپند آموزی را با شما عزیزان شریک بسازم.
نزدیک غروب بود...
مردی باتمام هیجانی که داشت وارد منزل شد و خطاب به همسرش گفت:
امشب مهمان عزیزی دارم که سالهاست ندیدمش...
شخص باکلاس و تحصیل کرده و باکمال است...
بهترین دسترخوان وخوشمزه ترین غذا ها برایش آماده کنی
راستی یادت نرود قبل از داخل شدن به خانه، پدر پیرم را به اتاقی که داخل حویلی است ببری!
مبادا دوستم او را ببیند و خجالت شویم.
همسرش فرمود چشم اطاعت میشه.
مرد راهی بازار شد تا برای شب میوه، شیرینی...خرید کند.
پدر که پشت در اتاق صدای پسر را شنیده بود بی آنکه چیزی بگوید، دلشکسته و گریان دور از چشم عروس، از خانه بیرون شد.
دوست نداشت آن شب خانه بماند مبادا وقتی که مهمان پسرش وارد حویلی شود و من باعث شرمندگی پسرم شوم بهتر همی است که بیرون بروم هر وقت مهمان پسرم رفت باز دوباره خانه میایم.
هوا نسبتا تاریک شده بود پس خانه را ترک کرد وبه نزدیکترین پارک خانه خود رفت
شب تاریک و سردی بود قصد عبور از جوی کنار سرک را داشت.
در حالی که ناتوان از عبور بود، ناگهان جوان رعنا و شیک پوشی را مقابل خودش دید.
جوان: سلام پدر جان،
_سلام پسرم
_کجااین وقت شب با این حال؟اجازه بدین کمک تان کنم
پیرمردآهی کشیدو گفت:
ممنون پسرم خدا خیرت بده
میخوام از این جوی گذر واز پیاده رو به پارک شوم
جوان :اگه اجازه بدین من شماراتاپارک همراهی کنم
پیرمرد:نه پسرم به کارت برس دیرت نشه
جوان:نه پدر من امشب از شهری دیگه برای دیدن دوستی آمدم که سالهاست ندیدمش.
پیرمرد: چه جالب پسرمن هم امشب یکی از دوستان سابقش را دعوت کرده
جوان:پس چرا شما از خانه بیرون شدین و قصد پارک رفتن را دارین؟!
پیرمرد آهی کشیدودرحالی که قطرات اشک روگونه هاش می غلطیدگفت:
پسرم ،از پسرم شنیدم که به عروسم می گفت:
یادت باشدقبل از ورود دوستم به منزل پدر پیرم را به اتاق داخل حویلی ببری ...تا دوستم نبیند و من با وجود پدرم خجالت میکشم ..
برای همین چون پسرم و خیلی دوست دارم ونمیخواهم جلوی دوستش که بعدسالها به دیدنش میاید وانسان تحصیل کرده و باکلاس وکمال است،بااین قدخمیده وصورت چروکیده ودست وپای لرزان شرمسارش کنم و کلاسش و پایین بیارم....
جوان با شنیدن حرفهای پیرمرد دلش به درد آمد و اشک از چشماش فروریخت
بغض سنگینی گلوش را فشرد پیرمرد در را آغوش گرفت وبوسیدوگفت:
پدر؟من سالهاست از نعمت پدرمحرومم،ازت خواهشی دارم
دوست دارم جای پدرم امشب شمارا مهمان غذایی به نزدیک ترین رستورانت این اطراف کنم اگه قبول کنید...
پیرمرد نگاهی ازسرحسرت به جوان کرد،انگار حسرت داشتن همچین پسری تمام وجودش را گرفته بود...
گفت: نه پسرم شما به دیدن دوستت برو حتما منتظره
جوان: نه پدر دوست دارم امشب باشما باشم به دوستم زنگ میزنم منتظرنباشه
پیرمرد موافقت نمود و هر دوی شان برای غذای شام به رستورانت رفتند.
جوان نخست دونوشیدنی گرم سفارش داد، مشغول نوشیدن بودند که موبایلش زنگ خورد...
بله دوستش (پسر پیرمرد)بود...
الوو....کجایید منتظرم....
جوان: باپدرم هستم...امشب درخدمت پدرم فردا شب مزاحم شما میشوم...
پسراز این حرف دوستش تعجب کرد چراکه قراربود دوستش را تنها ملاقات کنه چه شده که میگه باپدرم...؟!!!
پسربه دوستش اسرارزیادی کرد وگفت پس باپدرتان به منزل ما تشریف بیارین...
جوان قبول نکرد و بلکه از او نیزخواست تا باهمسرش برای ملاقات وشام به آدرسی بیادکه آنها آنجا بودند...
آدرس را داد ومنتظر ماند تادوست وهمسرش برای شام به او وپیرمرد ملحق شود غافل از اینکه پیرمرد پدر همان دوستش است.
مدتی نگذشت که مرد وهمسرش خندان وبالباسی شیک ووضعی مرتب وارد رستورانت شدند
پشت پیرمردبه آنها بود
جوان بادیدن دوست وهمسرش که درحال نزدیک شدن به میزبودند بلندشد وبه سمت آنها حرکت کرد تا به نشستن پای میز دعوت شان کند.
همینکه پسروعروس پیرمرد قصد نشستن پای میز را داشتند پیرمرد روی برگرداند
پسر و عروس با مشاهده پیرمرد شوکه وبه شدت جاخوردند...
شرم وخجالت از سرخی رخسارشان پیدابود...
پیرمردکه وضعیت عروس و پسرش را فهمید بدون آنکه خودش را ببازد همرایشان بعنوان کسی که برای اولین بار ملاقات کرده،سلام علیکی کرد طوری که دوست پسرش بویی از قضیه نبَره...
ناچارپای میز نشستند،
جوان پیرمرد رامعرفی وقضیه را آنطور یکه که پیرمرد شرح داده بود به دوست وهمسرش شرح داد و برای پسرپیرمرد تاسف خورد.
پس از مدتی غذا سفارش وروی میز گذاشته شد...
جوان نگاهی به پیرمردکه دستانش از ناتوانی میلرزید و نمیتوانست قاشق را به سمت دهان ببرد نگاهی کرد وبا شفقت ولبخندومهربانی باقاشق خودش شروع به غذا دادن پیرمرد کرد..
نزدیک غروب بود...
مردی باتمام هیجانی که داشت وارد منزل شد و خطاب به همسرش گفت:
امشب مهمان عزیزی دارم که سالهاست ندیدمش...
شخص باکلاس و تحصیل کرده و باکمال است...
بهترین دسترخوان وخوشمزه ترین غذا ها برایش آماده کنی
راستی یادت نرود قبل از داخل شدن به خانه، پدر پیرم را به اتاقی که داخل حویلی است ببری!
مبادا دوستم او را ببیند و خجالت شویم.
همسرش فرمود چشم اطاعت میشه.
مرد راهی بازار شد تا برای شب میوه، شیرینی...خرید کند.
پدر که پشت در اتاق صدای پسر را شنیده بود بی آنکه چیزی بگوید، دلشکسته و گریان دور از چشم عروس، از خانه بیرون شد.
دوست نداشت آن شب خانه بماند مبادا وقتی که مهمان پسرش وارد حویلی شود و من باعث شرمندگی پسرم شوم بهتر همی است که بیرون بروم هر وقت مهمان پسرم رفت باز دوباره خانه میایم.
هوا نسبتا تاریک شده بود پس خانه را ترک کرد وبه نزدیکترین پارک خانه خود رفت
شب تاریک و سردی بود قصد عبور از جوی کنار سرک را داشت.
در حالی که ناتوان از عبور بود، ناگهان جوان رعنا و شیک پوشی را مقابل خودش دید.
جوان: سلام پدر جان،
_سلام پسرم
_کجااین وقت شب با این حال؟اجازه بدین کمک تان کنم
پیرمردآهی کشیدو گفت:
ممنون پسرم خدا خیرت بده
میخوام از این جوی گذر واز پیاده رو به پارک شوم
جوان :اگه اجازه بدین من شماراتاپارک همراهی کنم
پیرمرد:نه پسرم به کارت برس دیرت نشه
جوان:نه پدر من امشب از شهری دیگه برای دیدن دوستی آمدم که سالهاست ندیدمش.
پیرمرد: چه جالب پسرمن هم امشب یکی از دوستان سابقش را دعوت کرده
جوان:پس چرا شما از خانه بیرون شدین و قصد پارک رفتن را دارین؟!
پیرمرد آهی کشیدودرحالی که قطرات اشک روگونه هاش می غلطیدگفت:
پسرم ،از پسرم شنیدم که به عروسم می گفت:
یادت باشدقبل از ورود دوستم به منزل پدر پیرم را به اتاق داخل حویلی ببری ...تا دوستم نبیند و من با وجود پدرم خجالت میکشم ..
برای همین چون پسرم و خیلی دوست دارم ونمیخواهم جلوی دوستش که بعدسالها به دیدنش میاید وانسان تحصیل کرده و باکلاس وکمال است،بااین قدخمیده وصورت چروکیده ودست وپای لرزان شرمسارش کنم و کلاسش و پایین بیارم....
جوان با شنیدن حرفهای پیرمرد دلش به درد آمد و اشک از چشماش فروریخت
بغض سنگینی گلوش را فشرد پیرمرد در را آغوش گرفت وبوسیدوگفت:
پدر؟من سالهاست از نعمت پدرمحرومم،ازت خواهشی دارم
دوست دارم جای پدرم امشب شمارا مهمان غذایی به نزدیک ترین رستورانت این اطراف کنم اگه قبول کنید...
پیرمرد نگاهی ازسرحسرت به جوان کرد،انگار حسرت داشتن همچین پسری تمام وجودش را گرفته بود...
گفت: نه پسرم شما به دیدن دوستت برو حتما منتظره
جوان: نه پدر دوست دارم امشب باشما باشم به دوستم زنگ میزنم منتظرنباشه
پیرمرد موافقت نمود و هر دوی شان برای غذای شام به رستورانت رفتند.
جوان نخست دونوشیدنی گرم سفارش داد، مشغول نوشیدن بودند که موبایلش زنگ خورد...
بله دوستش (پسر پیرمرد)بود...
الوو....کجایید منتظرم....
جوان: باپدرم هستم...امشب درخدمت پدرم فردا شب مزاحم شما میشوم...
پسراز این حرف دوستش تعجب کرد چراکه قراربود دوستش را تنها ملاقات کنه چه شده که میگه باپدرم...؟!!!
پسربه دوستش اسرارزیادی کرد وگفت پس باپدرتان به منزل ما تشریف بیارین...
جوان قبول نکرد و بلکه از او نیزخواست تا باهمسرش برای ملاقات وشام به آدرسی بیادکه آنها آنجا بودند...
آدرس را داد ومنتظر ماند تادوست وهمسرش برای شام به او وپیرمرد ملحق شود غافل از اینکه پیرمرد پدر همان دوستش است.
مدتی نگذشت که مرد وهمسرش خندان وبالباسی شیک ووضعی مرتب وارد رستورانت شدند
پشت پیرمردبه آنها بود
جوان بادیدن دوست وهمسرش که درحال نزدیک شدن به میزبودند بلندشد وبه سمت آنها حرکت کرد تا به نشستن پای میز دعوت شان کند.
همینکه پسروعروس پیرمرد قصد نشستن پای میز را داشتند پیرمرد روی برگرداند
پسر و عروس با مشاهده پیرمرد شوکه وبه شدت جاخوردند...
شرم وخجالت از سرخی رخسارشان پیدابود...
پیرمردکه وضعیت عروس و پسرش را فهمید بدون آنکه خودش را ببازد همرایشان بعنوان کسی که برای اولین بار ملاقات کرده،سلام علیکی کرد طوری که دوست پسرش بویی از قضیه نبَره...
ناچارپای میز نشستند،
جوان پیرمرد رامعرفی وقضیه را آنطور یکه که پیرمرد شرح داده بود به دوست وهمسرش شرح داد و برای پسرپیرمرد تاسف خورد.
پس از مدتی غذا سفارش وروی میز گذاشته شد...
جوان نگاهی به پیرمردکه دستانش از ناتوانی میلرزید و نمیتوانست قاشق را به سمت دهان ببرد نگاهی کرد وبا شفقت ولبخندومهربانی باقاشق خودش شروع به غذا دادن پیرمرد کرد..
👍9👏1
اشک پیرمرد و جوان هردو از چشمانشان سرازیرشد پیرمرد از جفای پسر وجوان از نبود پدر...
پسر و عروس پیرمرد با دیدن این صحنه در نهایت خفت و خواری اشک ندامت می ریختند.
..که چه بیرحمانه باعث شدند پدر خانه را ترک کرد و برخلاف خواست پسرش با دوستش که از پدر خواست که دیگه برای همیش با او بماند.
همیش مواظب الفاظ خود در برابر پدر ومادر خود باشید و از اندکترین کلمه ای که باعث رنجاندن پدر و مادر تان میشود خود داری کنید و همیشه دستانش را ببوسید و دعای خیرش را نصیب شوید؟
پسر و عروس پیرمرد با دیدن این صحنه در نهایت خفت و خواری اشک ندامت می ریختند.
..که چه بیرحمانه باعث شدند پدر خانه را ترک کرد و برخلاف خواست پسرش با دوستش که از پدر خواست که دیگه برای همیش با او بماند.
همیش مواظب الفاظ خود در برابر پدر ومادر خود باشید و از اندکترین کلمه ای که باعث رنجاندن پدر و مادر تان میشود خود داری کنید و همیشه دستانش را ببوسید و دعای خیرش را نصیب شوید؟
👍10👏2
سلام دوستان چپتر میانبر یا همان شارکت های برنامه ایکسل در خدمت شماست.
❤4👍2
"" WORD SHORTCUT KEYS""
✔️ Ctrl+1= Single-space lines
✔️ Ctrl+2= Double-space lines
✔️ Ctrl+5= 1.5 line spacing
✔️ Ctrl+D= Font options
✔️ Ctrl+Z= Undo the last action
✔️ Ctrl+y= Redo the last action
✔️ Ctrl+J= Justify Paragraph alignment
✔️ Ctrl+Q= Align selected paragraph to the left
✔️ Ctrl+Del= Delete word to right of cursor
✔️ Ctrl+Backspace= Delete word to left of cursor
@LearnComputerPrograms786
✔️ Ctrl+1= Single-space lines
✔️ Ctrl+2= Double-space lines
✔️ Ctrl+5= 1.5 line spacing
✔️ Ctrl+D= Font options
✔️ Ctrl+Z= Undo the last action
✔️ Ctrl+y= Redo the last action
✔️ Ctrl+J= Justify Paragraph alignment
✔️ Ctrl+Q= Align selected paragraph to the left
✔️ Ctrl+Del= Delete word to right of cursor
✔️ Ctrl+Backspace= Delete word to left of cursor
@LearnComputerPrograms786
👍5👏1