در معجزه اقتصادی آخوند یه کلونوسکوپی آزاد کمتر از ۶۰ دلاره، که نصف پولیه که مردم بیمه شده چین تو بیمارستانهای دولتی میدن، اما همزمان نصف حقوقیه که بیشتر مردم ایران در یک ماه میگیرن
بیمه سلامت آلردی ورشکستهست. به زودی بیمارستانهای دولتی زیر فشار تقاضای بالا، یا بهانه میارن برای انجام ندادن کارهای تشخیصی، یا یه جوری انجام میدن که ارزش پزشکی نداشته باشه. مردم چارهای جز زودتر مُردن نخواهند داشت.
@aqvalanam
@LDplus
بیمه سلامت آلردی ورشکستهست. به زودی بیمارستانهای دولتی زیر فشار تقاضای بالا، یا بهانه میارن برای انجام ندادن کارهای تشخیصی، یا یه جوری انجام میدن که ارزش پزشکی نداشته باشه. مردم چارهای جز زودتر مُردن نخواهند داشت.
@aqvalanam
@LDplus
🤬2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ژاپن برای مقابله با بارشهای سیلآسا و طوفانهای سهمگین، یکی از شگفتانگیزترین سازههای مهندسی جهان را ساخته است؛ مجموعهای عظیم به نام G-Cans که در عمق حدود ۵۰ متری زمین، در شمال توکیو قرار دارد.
این سامانه از پنج چاه غولپیکر، بیش از ۶ کیلومتر تونل زیرزمینی و یک مخزن عظیم تشکیل شده که به دلیل ستونهای بتنی بلندش، به «معبد زیرزمینی» نیز معروف است. زمانی که رودخانهها بر اثر بارندگی یا طوفان در آستانه طغیان قرار میگیرند، آب اضافی وارد این تونلها شده و سپس با استفاده از پمپهای فوققدرتمند با سرعتی نزدیک به ۲۰۰ مترمکعب در ثانیه به رودخانهای امنتر هدایت میشود تا از وقوع سیلاب در مناطق شهری جلوگیری شود.
ساخت این شاهکار مهندسی ۱۳ سال زمان برد و در سال ۲۰۰۶ به بهرهبرداری رسید. از آن زمان تاکنون، این سامانه بارها توکیو و شهرهای اطراف را از خسارتهای سنگین ناشی از سیلاب نجات داده و میلیاردها ین از هزینههای ناشی از بلایای طبیعی را کاهش داده است.
#مدیریت #شهرسازی #شهرداری #سیل #سیلاب #ژاپن #توکیو
@big_bangpage
@LDplus
این سامانه از پنج چاه غولپیکر، بیش از ۶ کیلومتر تونل زیرزمینی و یک مخزن عظیم تشکیل شده که به دلیل ستونهای بتنی بلندش، به «معبد زیرزمینی» نیز معروف است. زمانی که رودخانهها بر اثر بارندگی یا طوفان در آستانه طغیان قرار میگیرند، آب اضافی وارد این تونلها شده و سپس با استفاده از پمپهای فوققدرتمند با سرعتی نزدیک به ۲۰۰ مترمکعب در ثانیه به رودخانهای امنتر هدایت میشود تا از وقوع سیلاب در مناطق شهری جلوگیری شود.
ساخت این شاهکار مهندسی ۱۳ سال زمان برد و در سال ۲۰۰۶ به بهرهبرداری رسید. از آن زمان تاکنون، این سامانه بارها توکیو و شهرهای اطراف را از خسارتهای سنگین ناشی از سیلاب نجات داده و میلیاردها ین از هزینههای ناشی از بلایای طبیعی را کاهش داده است.
#مدیریت #شهرسازی #شهرداری #سیل #سیلاب #ژاپن #توکیو
@big_bangpage
@LDplus
👍1
در ملت هم نباید انقدر در دسترس باشه خب، ولی هرجور صلاحه
گاهی خودتون رو بذارید جای اوباش حکومت. عن سگ رو میذارید برای فروش به قید قرعه. دویست هزارنفر ثبتنام میکنند و نفری پنج میلیون پیشپرداخت واریز میکنند. فرض کن شما اوباشی. چه نتیجهای میگیری ازین حادثه؟
@aqvalanam
@LDplus
گاهی خودتون رو بذارید جای اوباش حکومت. عن سگ رو میذارید برای فروش به قید قرعه. دویست هزارنفر ثبتنام میکنند و نفری پنج میلیون پیشپرداخت واریز میکنند. فرض کن شما اوباشی. چه نتیجهای میگیری ازین حادثه؟
@aqvalanam
@LDplus
❤1👍1
جان دوس پاسوس، نویسنده آمریکایی
در کتاب سه سرباز مینویسد:
غم و اندوه را کنار بگذار... در این دنیا، تنها یک شر واقعی وجود دارد: قرار گرفتن در مکانی که نتوان از آن فرار کرد.
و الان میلیونها ایرانی در مکانی قرار گرفتیم که نمیتونیم ازش فرار کنیم.
@LDplus
در کتاب سه سرباز مینویسد:
غم و اندوه را کنار بگذار... در این دنیا، تنها یک شر واقعی وجود دارد: قرار گرفتن در مکانی که نتوان از آن فرار کرد.
و الان میلیونها ایرانی در مکانی قرار گرفتیم که نمیتونیم ازش فرار کنیم.
@LDplus
💔2
فرهنگ باهوش، فرد کمهوش
چندین سال پیش، زمانی که دانشجوی دکترا بودم برای تعطیلات تابستان به ایران آمدم. از آنجا که استاد راهنمایم عاشق خوراکیهای جورواجور بود، تصمیم گرفتم در بازگشت به انگلستان برایش «هستۀ شورشدۀ زردآلو» ببرم که یکی از سوغاتهای محلی ما بود. وقتی سوغات را به استادم دادم و توضیح دادم چیست، خیلی خوشحال شد و گفت حتماً آن را به خانه میبرد تا با اعضای خانوادهاش بخورند. اما چند روز بعد ایمیلی از او گرفتم با این مضمون: «هر وقت فرصت داشتی سری به اتاق من بزن. قضیه مربوط به هستۀ زردآلوست». ذهنم هزارجا رفت. با خودم گفتم شاید خودش یا یکی از اعضای خانوادهاش به هستۀ زردآلو حساسیت داشتند یا شاید هستهای در گلویشان پریده یا شاید همۀ هستهها تلخ از کار درآمدند یا شاید... برای همین درس و مشق را رها کردم و با عجله خودم را به اتاق استاد رساندم.
استادم از اینکه اینقدر سریع خودم را رسانده بودم تعجب کرد و بعد، در حالی که به هستههای زردآلو روی میزش اشاره میکرد، گفت: «موضوع این است که ما نمیدانیم اینها را چطور باید بخوریم! چند روز است با خانواده سعی میکنیم پوستهشان را بشکنیم، اما هر بار خرد میشود و با مغز آن قاطی میشود. بعد باید کلی وقت بگذاریم تا تکههای پوسته را از مغز جدا کنیم. با خودم گفتم غیرممکن است شما در ایران اینطوری بخورید! برای همین خواستم ازت بپرسم شما چطور اینها را میخورید». من هم نصف پوستۀ زردآلو را برداشتم، آن را داخل شیار پوستۀ هستۀ دیگری گذاشتم و کمی پیچاندم. صدای «تِق» آرامی آمد، پوسته به راحتی به دو تکه تقسیم شد و مغز آن، صحیح و سالم در وسط، رخ نمود. گفتم: «اینطوری!» با حیرت به من نگاه کرد و بعد هر دو زدیم زیر خنده.
اینکه استاد من نتوانست با کمک اعضای خانواده، موضوع به این سادگی را حل کند، شاید خندهدار به نظر برسد. اما به هیچ وجه دور از انتظار نبود. ناتوانی استاد من در حل این مسئله، به هیچ عنوان به ضریب هوشی او مربوط نبود. نه او کمهوش بود و نه من نابغه. دلیل اصلی، دسترسی من به فوتوفنِ فرهنگی بود که به من اجازه میداد به راحتی این مشکل را حل کنم. اگر مغز را مثل یک دستگاه رایانه در نظر بگیریم، در این ماجرا من و استادم هر دو رایانههایی (نسبتاً) مشابه در اختیار داشتیم. تفاوت در این بود که بر روی رایانۀ من، نرمافزاری (فوتوفن فرهنگی) نصب بود که به من اجازه میداد کارهایی انجام دهم که رایانۀ استادم بدون در اختیار داشتن آن نرمافزار، قادر به انجامش نبود.
برخلاف تصور رایج که انسان را موجودی باهوش در نظر میگیرد، هیچکدام از ما انسانها به تنهایی آنقدر باهوش نیستیم که بتوانیم چالشهای پیچیدهی محیط اطرافمان را فقط با اتکا به عقل و هوش فردی خود حل کنیم. آنچه در شیوۀ زندگی و یادگیری ما اهمیت دارد، نه حجم مغز یا ضریب هوشی تکتک افراد، بلکه توانایی بینظیر ما برای یادگیری از دیگران و انتقال نسلبهنسل تجربیات است.
وقتی از این زاویه به انسان نگاه میکنیم، درمییابیم که هوش واقعی ما در یک جمجمۀ واحد محبوس نشده است. آنچه ما به عنوان قدرت تفکر یا توانایی حل مسئله میشناسیم، حاصل پیوستگی ذهنهای ما در یک شبکه عظیم فرهنگی است؛ شبکهای که دانشمندان تکاملی آن را «مغز جمعی» (collective brain) مینامند. ذهن هر یک از ما، وقتی در این شبکۀ فرهنگی قرار میگیرد، به منابع، دانشها و فوتوفنهایی دسترسی پیدا میکند که درک و ساخت مکانیزم آنها از عهدۀ هیچ کس به تنهایی ساخته نیست. کارکرد این مغز جمعی باعث میشود که فوتوفنهای کاربردی - از روش سادۀ شکستن هستۀ زردآلو گرفته تا پیچیدهترین فناوریها - در میان افراد پخش شود و نیاز نباشد هر فرد همه چیز را از اول اختراع کند.
آنچه این فرایند را پیش میراند، پدیدهای است به نام «تکامل فرهنگی انباشتی». در فرهنگ انسانی، اصلاحات و نوآوریهای کوچک افراد نسل به نسل منتقل شده، روی هم انباشته میشوند و به مرور بهبود مییابند. هرچند میدانیم که یادگیری اجتماعی منحصر به انسان نیست اما به نظر میرسد تکامل فرهنگی انباشتی تنها در گونۀ ما به اوج خود میرسد. برای نمونه، برخی میمونهای ماکاک یاد گرفتهاند که سیبزمینیهای شیرین را قبل از خوردن در آب بشویند. یا شامپانزهها با استفاده از سنگهای چکشمانند، مغز دانهها را میشکنند و با شاخههای باریک، موریانهها را از درون لانه بیرون میکشند. اما تفاوت بنیادی اینجاست که فرهنگ در جانوران دیگر، خاصیتی انباشتی ندارد. شواهد باستانشناسی ابزارهای سنگی شامپانزهها نشان میدهد آنها حداقل چهار هزار سال است از چکشهای سنگی استفاده میکنند و تحلیلهای تکاملی نشان میدهد شکار موریانه با شاخه نیز سنتی هزاران ساله است. با این حال، این رفتارها در طول این مدت تغییر چشمگیری نکردهاند.
👈ادامه در کامنت
#مغز #هوش #فرهنگ #تجربه
@LDplus
چندین سال پیش، زمانی که دانشجوی دکترا بودم برای تعطیلات تابستان به ایران آمدم. از آنجا که استاد راهنمایم عاشق خوراکیهای جورواجور بود، تصمیم گرفتم در بازگشت به انگلستان برایش «هستۀ شورشدۀ زردآلو» ببرم که یکی از سوغاتهای محلی ما بود. وقتی سوغات را به استادم دادم و توضیح دادم چیست، خیلی خوشحال شد و گفت حتماً آن را به خانه میبرد تا با اعضای خانوادهاش بخورند. اما چند روز بعد ایمیلی از او گرفتم با این مضمون: «هر وقت فرصت داشتی سری به اتاق من بزن. قضیه مربوط به هستۀ زردآلوست». ذهنم هزارجا رفت. با خودم گفتم شاید خودش یا یکی از اعضای خانوادهاش به هستۀ زردآلو حساسیت داشتند یا شاید هستهای در گلویشان پریده یا شاید همۀ هستهها تلخ از کار درآمدند یا شاید... برای همین درس و مشق را رها کردم و با عجله خودم را به اتاق استاد رساندم.
استادم از اینکه اینقدر سریع خودم را رسانده بودم تعجب کرد و بعد، در حالی که به هستههای زردآلو روی میزش اشاره میکرد، گفت: «موضوع این است که ما نمیدانیم اینها را چطور باید بخوریم! چند روز است با خانواده سعی میکنیم پوستهشان را بشکنیم، اما هر بار خرد میشود و با مغز آن قاطی میشود. بعد باید کلی وقت بگذاریم تا تکههای پوسته را از مغز جدا کنیم. با خودم گفتم غیرممکن است شما در ایران اینطوری بخورید! برای همین خواستم ازت بپرسم شما چطور اینها را میخورید». من هم نصف پوستۀ زردآلو را برداشتم، آن را داخل شیار پوستۀ هستۀ دیگری گذاشتم و کمی پیچاندم. صدای «تِق» آرامی آمد، پوسته به راحتی به دو تکه تقسیم شد و مغز آن، صحیح و سالم در وسط، رخ نمود. گفتم: «اینطوری!» با حیرت به من نگاه کرد و بعد هر دو زدیم زیر خنده.
اینکه استاد من نتوانست با کمک اعضای خانواده، موضوع به این سادگی را حل کند، شاید خندهدار به نظر برسد. اما به هیچ وجه دور از انتظار نبود. ناتوانی استاد من در حل این مسئله، به هیچ عنوان به ضریب هوشی او مربوط نبود. نه او کمهوش بود و نه من نابغه. دلیل اصلی، دسترسی من به فوتوفنِ فرهنگی بود که به من اجازه میداد به راحتی این مشکل را حل کنم. اگر مغز را مثل یک دستگاه رایانه در نظر بگیریم، در این ماجرا من و استادم هر دو رایانههایی (نسبتاً) مشابه در اختیار داشتیم. تفاوت در این بود که بر روی رایانۀ من، نرمافزاری (فوتوفن فرهنگی) نصب بود که به من اجازه میداد کارهایی انجام دهم که رایانۀ استادم بدون در اختیار داشتن آن نرمافزار، قادر به انجامش نبود.
برخلاف تصور رایج که انسان را موجودی باهوش در نظر میگیرد، هیچکدام از ما انسانها به تنهایی آنقدر باهوش نیستیم که بتوانیم چالشهای پیچیدهی محیط اطرافمان را فقط با اتکا به عقل و هوش فردی خود حل کنیم. آنچه در شیوۀ زندگی و یادگیری ما اهمیت دارد، نه حجم مغز یا ضریب هوشی تکتک افراد، بلکه توانایی بینظیر ما برای یادگیری از دیگران و انتقال نسلبهنسل تجربیات است.
وقتی از این زاویه به انسان نگاه میکنیم، درمییابیم که هوش واقعی ما در یک جمجمۀ واحد محبوس نشده است. آنچه ما به عنوان قدرت تفکر یا توانایی حل مسئله میشناسیم، حاصل پیوستگی ذهنهای ما در یک شبکه عظیم فرهنگی است؛ شبکهای که دانشمندان تکاملی آن را «مغز جمعی» (collective brain) مینامند. ذهن هر یک از ما، وقتی در این شبکۀ فرهنگی قرار میگیرد، به منابع، دانشها و فوتوفنهایی دسترسی پیدا میکند که درک و ساخت مکانیزم آنها از عهدۀ هیچ کس به تنهایی ساخته نیست. کارکرد این مغز جمعی باعث میشود که فوتوفنهای کاربردی - از روش سادۀ شکستن هستۀ زردآلو گرفته تا پیچیدهترین فناوریها - در میان افراد پخش شود و نیاز نباشد هر فرد همه چیز را از اول اختراع کند.
آنچه این فرایند را پیش میراند، پدیدهای است به نام «تکامل فرهنگی انباشتی». در فرهنگ انسانی، اصلاحات و نوآوریهای کوچک افراد نسل به نسل منتقل شده، روی هم انباشته میشوند و به مرور بهبود مییابند. هرچند میدانیم که یادگیری اجتماعی منحصر به انسان نیست اما به نظر میرسد تکامل فرهنگی انباشتی تنها در گونۀ ما به اوج خود میرسد. برای نمونه، برخی میمونهای ماکاک یاد گرفتهاند که سیبزمینیهای شیرین را قبل از خوردن در آب بشویند. یا شامپانزهها با استفاده از سنگهای چکشمانند، مغز دانهها را میشکنند و با شاخههای باریک، موریانهها را از درون لانه بیرون میکشند. اما تفاوت بنیادی اینجاست که فرهنگ در جانوران دیگر، خاصیتی انباشتی ندارد. شواهد باستانشناسی ابزارهای سنگی شامپانزهها نشان میدهد آنها حداقل چهار هزار سال است از چکشهای سنگی استفاده میکنند و تحلیلهای تکاملی نشان میدهد شکار موریانه با شاخه نیز سنتی هزاران ساله است. با این حال، این رفتارها در طول این مدت تغییر چشمگیری نکردهاند.
👈ادامه در کامنت
#مغز #هوش #فرهنگ #تجربه
@LDplus
امشب باز هم بیخوابی شده وبالِ گردنم. اصولا یک ساعت پیشتر باید ستارهها و گوسفندها را شمرده بودم و حالا سکانس چندم رویاهای شبانه را اکران میکردم. اما نه. نشستهام پشت میز و با چشمهای قرمز میزنم توی سر کلیدهای کیبورد. صدای یک جغد هم اینجا میآید. چیز جدیدی نیست. خیلی شبها صدایش میآید. مخصوصا شبهای پاییز که هوا خنکتر و شفافتر است. گمانم روی همین درخت مگنولیای روبروی خانه بساط میکند. ضربآهنگِ حضرت را میشناسم دیگر. سی ثانیه هوهو میکند و بعد هم ساکت میشود. دوباره هوهو میکند و بعد هم سکوت. انگار بین آواز خواندن مثلا به یاد چیزی میافتد یا مثلا به چیزی فکر میکند. شاید هم به دک و پوزش استراحت میدهد و آمادهاش میکند برای دور بعدی خواندن. هر چقدر که هوهویش را دوست دارم، سکوتهایش را هم دوست دارم. احتمالا اگر این سکوتهایش نبود، هوهو کردنش هم جذاب نمیشد. شاید اصلا مثل صدای یکنواخت و بیوقفهی پنکه فراموش میشد. انگار مغز آدم برای شنیدن این صدا، به آن سکوت نیاز دارد.
دارم جفنگ مینویسم. شما بخوابید. من بیدارم. تازگیها توی پارکینگ طبقاتی شرکتمان یک مخفیگاه پیدا کردهام. طبقهی منهای دو، سمت دیوار شرقی. آنقدر که زیر زمین است، هیچکس آنجا پارک نمیکند. تاریک و نمور. جان میدهد برای روزهایی که جلسه و کار زیاد است. نه این که از کار فرار کنم. نه. اینجا از کار نمیشود فرار کرد. کار مثل تتوی «عشق من، مادر» روی بازوی پشمالوی رانندهی تریلی، با او از زابل به خراسان و از کرمان به مراغه میرود. داشتم میگفتم. مخفیگاه برای روزهایی است که کار زیاد است و قرار است تمام مشکلات جهان را یک روزه حل کنم. وقت ناهار که میرسد، فک و دهنم کف کرده و نیاز دارم چند دقیقه سکوت کنم. ماشینم را میبرم توی آن گوشهی تاریک و نمور. ماشین را خاموش میکنم. صندلی را میدهم عقب و چشمهایم را میبندم و سکوت میکنم. سکوت بین هوهو. انگار خودم را زدم به شارژ.
من پروردگار ساختن و پروردن خیال و پندارم. در مغزم کارهایی میکنم که خودِ باریتعالی بعضی وقتها میزند روی شانهام و میگوید: «بابا، ایول… این طوریش رو دیگه ندیده بودم.» اینقدر خلاقانه و ماهرانه. اما لای همهی این خیالهای پیچیده، یک خیالپردازی خیلی ساده دارم که سوگلی همهی پندارهاست. اینکه یک سفر طولانی و بیمقصد بروم. با ماشین مثلا. یک همسفر داشته باشم که با او حرف بزنم. آسمان و ریسمان ببافیم. ولی بین حرفهایمان حتما سکوت حاکم بشود. به توالی و به تناوب. سکوت نه از سر چیزی برای گفتن نداشتن یا از سر خستگی. بلکه سکوت عامدانه. انگار اجازه بدهیم که آب پشت سد جمع بشود و بعد دوباره رهایش کنیم. این خیالپردازی از فرط سادگی به مسخرگی سوق پیدا کرده است.
هنوز بیداری؟ من که بیدارم. جغد هم هست هنوز. تازه ماه هم همین الان طلوع کرده است و قاطی ماجرا شده است. تازه فهمیدم که من اولین نفر نیستم که به ارزش این سکوت پی بردهام. ژاپنیها هزار سال است که قدردانش هستند. اصلا برایش یک کلمه هم دارند. «مَا». همین طوری هم تلفظش میکنند. مثل صدای گاوی جوان. معنیاش؟ یعنی فاصلهی معنادار بین چیزها. سکوت معنادار. فاصلهی بین گُلها در گلآرایی که به اندازهی خود گل مهم است. سکوت ارزشمند بین دو نُت موسیقی. مثل سکوت بین هوهوی جغد روی درخت مگنولیا. مثل پارکینگ تاریک و دور از دسترس دیوار شرقی. پلکهایم سنگین شده است. گمان کنم بالاخره ارزش خوابِ بین دو بیداری بلند را فهمیده است. بالاخره پلکهایم «مَا» را دارد درک میکنند. شببخیر.
#شب #فاصله #سکوت
@fahimattar
@LDplus
دارم جفنگ مینویسم. شما بخوابید. من بیدارم. تازگیها توی پارکینگ طبقاتی شرکتمان یک مخفیگاه پیدا کردهام. طبقهی منهای دو، سمت دیوار شرقی. آنقدر که زیر زمین است، هیچکس آنجا پارک نمیکند. تاریک و نمور. جان میدهد برای روزهایی که جلسه و کار زیاد است. نه این که از کار فرار کنم. نه. اینجا از کار نمیشود فرار کرد. کار مثل تتوی «عشق من، مادر» روی بازوی پشمالوی رانندهی تریلی، با او از زابل به خراسان و از کرمان به مراغه میرود. داشتم میگفتم. مخفیگاه برای روزهایی است که کار زیاد است و قرار است تمام مشکلات جهان را یک روزه حل کنم. وقت ناهار که میرسد، فک و دهنم کف کرده و نیاز دارم چند دقیقه سکوت کنم. ماشینم را میبرم توی آن گوشهی تاریک و نمور. ماشین را خاموش میکنم. صندلی را میدهم عقب و چشمهایم را میبندم و سکوت میکنم. سکوت بین هوهو. انگار خودم را زدم به شارژ.
من پروردگار ساختن و پروردن خیال و پندارم. در مغزم کارهایی میکنم که خودِ باریتعالی بعضی وقتها میزند روی شانهام و میگوید: «بابا، ایول… این طوریش رو دیگه ندیده بودم.» اینقدر خلاقانه و ماهرانه. اما لای همهی این خیالهای پیچیده، یک خیالپردازی خیلی ساده دارم که سوگلی همهی پندارهاست. اینکه یک سفر طولانی و بیمقصد بروم. با ماشین مثلا. یک همسفر داشته باشم که با او حرف بزنم. آسمان و ریسمان ببافیم. ولی بین حرفهایمان حتما سکوت حاکم بشود. به توالی و به تناوب. سکوت نه از سر چیزی برای گفتن نداشتن یا از سر خستگی. بلکه سکوت عامدانه. انگار اجازه بدهیم که آب پشت سد جمع بشود و بعد دوباره رهایش کنیم. این خیالپردازی از فرط سادگی به مسخرگی سوق پیدا کرده است.
هنوز بیداری؟ من که بیدارم. جغد هم هست هنوز. تازه ماه هم همین الان طلوع کرده است و قاطی ماجرا شده است. تازه فهمیدم که من اولین نفر نیستم که به ارزش این سکوت پی بردهام. ژاپنیها هزار سال است که قدردانش هستند. اصلا برایش یک کلمه هم دارند. «مَا». همین طوری هم تلفظش میکنند. مثل صدای گاوی جوان. معنیاش؟ یعنی فاصلهی معنادار بین چیزها. سکوت معنادار. فاصلهی بین گُلها در گلآرایی که به اندازهی خود گل مهم است. سکوت ارزشمند بین دو نُت موسیقی. مثل سکوت بین هوهوی جغد روی درخت مگنولیا. مثل پارکینگ تاریک و دور از دسترس دیوار شرقی. پلکهایم سنگین شده است. گمان کنم بالاخره ارزش خوابِ بین دو بیداری بلند را فهمیده است. بالاخره پلکهایم «مَا» را دارد درک میکنند. شببخیر.
#شب #فاصله #سکوت
@fahimattar
@LDplus