پدیده منکیپینگ! این پدیده میتواند بر سلامت روان و رابطه عاطفی زنان فشار وارد کند.
پژوهشی تازه نشان میدهد زنانی که بخش بزرگی از نیازهای عاطفی و اجتماعی شریک مرد خود را بر دوش میکشند، بیشتر از افسردگی، اضطراب، استرس، فرسودگی و نارضایتی از رابطه گزارش میدهند. پژوهشگران این الگو را منکیپینگ نامیدهاند.
https://link.springer.com/article/10.1007/s11199-026-01661-2
#سلامت #روابط_عاطفی #روابط_خانوادگی #مردان #زنان #استرس #اضطراب #افسردگی
#تنهایی
@sciencetechnologyy
@LDplus
پژوهشی تازه نشان میدهد زنانی که بخش بزرگی از نیازهای عاطفی و اجتماعی شریک مرد خود را بر دوش میکشند، بیشتر از افسردگی، اضطراب، استرس، فرسودگی و نارضایتی از رابطه گزارش میدهند. پژوهشگران این الگو را منکیپینگ نامیدهاند.
در سالهای اخیر، بسیاری از مردان گزارش کردهاند که نسبت به نسلهای گذشته دوستان نزدیک کمتر و حمایت عاطفی محدودتری دارند. در یک پیمایش آمریکایی در سال ۲۰۲۱، حدود ۱۵ درصد مردان گفته بودند هیچ دوست نزدیکی ندارند؛ رقمی که در سال ۱۹۹۰ حدود ۳ درصد بود. کاهش شبکههای دوستی در زنان نیز دیده شده، اما این تغییر در مردان چشمگیرتر بوده است.
یکی از پیامدهای احتمالی این وضعیت آن است که در برخی روابط دگرجنسگرایانه، زنان بیش از پیش مجبور میشوند خلأ ناشی از کوچکشدن شبکه اجتماعی شریک مرد خود را پر کنند. در چنین شرایطی، زن ممکن است علاوه بر حمایت عاطفی و مشاوره، عملاً مسئول برنامهریزی روابط اجتماعی، حفظ ارتباطات و تشویق دائمی شریک خود شود؛ نقشی که گاهی او را به ترکیبی از مدیر اجتماعی، مشاور و درمانگر غیررسمی تبدیل میکند.
پژوهشگران دانشگاه استنفورد در سال ۲۰۲۴ برای توصیف این نوع کار عاطفی و اجتماعیِ عمدتاً جبراننشده، اصطلاح منکیپینگ را مطرح کردند.
اکنون گروهی از پژوهشگران در آمریکا و استرالیا با انجام دو مطالعه، ابزاری برای سنجش این پدیده طراحی و ارزیابی کردهاند.
در مطالعه نخست، ۴۰۲ زن آمریکایی که با شریک مرد خود در رابطه بودند بررسی شدند. پرسشها میزان حمایت عاطفی، تلاش برای مدیریت نیازهای اجتماعی شریک، فشار ناشی از این فعالیتها و میزان احساس نادیده گرفتهشدن این تلاشها را میسنجیدند.
نتایج نشان داد زنانی که امتیاز بالاتری در منکیپینگ داشتند، بهطور متوسط افسردگی، اضطراب و استرس بیشتری گزارش میکردند و احساس فشار و فرسودگی بیشتری داشتند. رضایت آنها از رابطه نیز پایینتر بود.
در مطالعه دوم، پژوهشگران ۳۹۵ زن در بریتانیا را با نسخه کوتاهتری از همین ابزار بررسی کردند و الگوی بسیار مشابهی به دست آمد.
البته این یافتهها به معنی آن نیست که منکیپینگ الزاماً علت افسردگی یا اضطراب است؛ مطالعه عمدتاً ارتباط میان این متغیرها را نشان میدهد و از آن نمیتوان رابطه علت و معلولی قطعی نتیجه گرفت.
پژوهشگران همچنین تأکید میکنند که هدف این مفهوم سرزنش مردان یا کماهمیت جلوهدادن مسئله تنهایی آنها نیست. همه مردان تنها نیستند و همه زنان نیز چنین نقشی را در روابط خود بر عهده ندارند.
وینسنت مانچینی، نویسنده اصلی پژوهش، تأکید میکند که یافتههای جمعیتی را نباید مستقیماً به تکتک زوجها تعمیم داد. روابط عاطفی بسیار متنوعاند و تنهایی نیز مسئلهای در سطح سلامت عمومی است که میتواند همه جنسیتها را درگیر کند.
https://link.springer.com/article/10.1007/s11199-026-01661-2
#سلامت #روابط_عاطفی #روابط_خانوادگی #مردان #زنان #استرس #اضطراب #افسردگی
#تنهایی
@sciencetechnologyy
@LDplus
در معجزه اقتصادی آخوند یه کلونوسکوپی آزاد کمتر از ۶۰ دلاره، که نصف پولیه که مردم بیمه شده چین تو بیمارستانهای دولتی میدن، اما همزمان نصف حقوقیه که بیشتر مردم ایران در یک ماه میگیرن
بیمه سلامت آلردی ورشکستهست. به زودی بیمارستانهای دولتی زیر فشار تقاضای بالا، یا بهانه میارن برای انجام ندادن کارهای تشخیصی، یا یه جوری انجام میدن که ارزش پزشکی نداشته باشه. مردم چارهای جز زودتر مُردن نخواهند داشت.
@aqvalanam
@LDplus
بیمه سلامت آلردی ورشکستهست. به زودی بیمارستانهای دولتی زیر فشار تقاضای بالا، یا بهانه میارن برای انجام ندادن کارهای تشخیصی، یا یه جوری انجام میدن که ارزش پزشکی نداشته باشه. مردم چارهای جز زودتر مُردن نخواهند داشت.
@aqvalanam
@LDplus
🤬2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ژاپن برای مقابله با بارشهای سیلآسا و طوفانهای سهمگین، یکی از شگفتانگیزترین سازههای مهندسی جهان را ساخته است؛ مجموعهای عظیم به نام G-Cans که در عمق حدود ۵۰ متری زمین، در شمال توکیو قرار دارد.
این سامانه از پنج چاه غولپیکر، بیش از ۶ کیلومتر تونل زیرزمینی و یک مخزن عظیم تشکیل شده که به دلیل ستونهای بتنی بلندش، به «معبد زیرزمینی» نیز معروف است. زمانی که رودخانهها بر اثر بارندگی یا طوفان در آستانه طغیان قرار میگیرند، آب اضافی وارد این تونلها شده و سپس با استفاده از پمپهای فوققدرتمند با سرعتی نزدیک به ۲۰۰ مترمکعب در ثانیه به رودخانهای امنتر هدایت میشود تا از وقوع سیلاب در مناطق شهری جلوگیری شود.
ساخت این شاهکار مهندسی ۱۳ سال زمان برد و در سال ۲۰۰۶ به بهرهبرداری رسید. از آن زمان تاکنون، این سامانه بارها توکیو و شهرهای اطراف را از خسارتهای سنگین ناشی از سیلاب نجات داده و میلیاردها ین از هزینههای ناشی از بلایای طبیعی را کاهش داده است.
#مدیریت #شهرسازی #شهرداری #سیل #سیلاب #ژاپن #توکیو
@big_bangpage
@LDplus
این سامانه از پنج چاه غولپیکر، بیش از ۶ کیلومتر تونل زیرزمینی و یک مخزن عظیم تشکیل شده که به دلیل ستونهای بتنی بلندش، به «معبد زیرزمینی» نیز معروف است. زمانی که رودخانهها بر اثر بارندگی یا طوفان در آستانه طغیان قرار میگیرند، آب اضافی وارد این تونلها شده و سپس با استفاده از پمپهای فوققدرتمند با سرعتی نزدیک به ۲۰۰ مترمکعب در ثانیه به رودخانهای امنتر هدایت میشود تا از وقوع سیلاب در مناطق شهری جلوگیری شود.
ساخت این شاهکار مهندسی ۱۳ سال زمان برد و در سال ۲۰۰۶ به بهرهبرداری رسید. از آن زمان تاکنون، این سامانه بارها توکیو و شهرهای اطراف را از خسارتهای سنگین ناشی از سیلاب نجات داده و میلیاردها ین از هزینههای ناشی از بلایای طبیعی را کاهش داده است.
#مدیریت #شهرسازی #شهرداری #سیل #سیلاب #ژاپن #توکیو
@big_bangpage
@LDplus
👍1
در ملت هم نباید انقدر در دسترس باشه خب، ولی هرجور صلاحه
گاهی خودتون رو بذارید جای اوباش حکومت. عن سگ رو میذارید برای فروش به قید قرعه. دویست هزارنفر ثبتنام میکنند و نفری پنج میلیون پیشپرداخت واریز میکنند. فرض کن شما اوباشی. چه نتیجهای میگیری ازین حادثه؟
@aqvalanam
@LDplus
گاهی خودتون رو بذارید جای اوباش حکومت. عن سگ رو میذارید برای فروش به قید قرعه. دویست هزارنفر ثبتنام میکنند و نفری پنج میلیون پیشپرداخت واریز میکنند. فرض کن شما اوباشی. چه نتیجهای میگیری ازین حادثه؟
@aqvalanam
@LDplus
❤1👍1
جان دوس پاسوس، نویسنده آمریکایی
در کتاب سه سرباز مینویسد:
غم و اندوه را کنار بگذار... در این دنیا، تنها یک شر واقعی وجود دارد: قرار گرفتن در مکانی که نتوان از آن فرار کرد.
و الان میلیونها ایرانی در مکانی قرار گرفتیم که نمیتونیم ازش فرار کنیم.
@LDplus
در کتاب سه سرباز مینویسد:
غم و اندوه را کنار بگذار... در این دنیا، تنها یک شر واقعی وجود دارد: قرار گرفتن در مکانی که نتوان از آن فرار کرد.
و الان میلیونها ایرانی در مکانی قرار گرفتیم که نمیتونیم ازش فرار کنیم.
@LDplus
💔1
فرهنگ باهوش، فرد کمهوش
چندین سال پیش، زمانی که دانشجوی دکترا بودم برای تعطیلات تابستان به ایران آمدم. از آنجا که استاد راهنمایم عاشق خوراکیهای جورواجور بود، تصمیم گرفتم در بازگشت به انگلستان برایش «هستۀ شورشدۀ زردآلو» ببرم که یکی از سوغاتهای محلی ما بود. وقتی سوغات را به استادم دادم و توضیح دادم چیست، خیلی خوشحال شد و گفت حتماً آن را به خانه میبرد تا با اعضای خانوادهاش بخورند. اما چند روز بعد ایمیلی از او گرفتم با این مضمون: «هر وقت فرصت داشتی سری به اتاق من بزن. قضیه مربوط به هستۀ زردآلوست». ذهنم هزارجا رفت. با خودم گفتم شاید خودش یا یکی از اعضای خانوادهاش به هستۀ زردآلو حساسیت داشتند یا شاید هستهای در گلویشان پریده یا شاید همۀ هستهها تلخ از کار درآمدند یا شاید... برای همین درس و مشق را رها کردم و با عجله خودم را به اتاق استاد رساندم.
استادم از اینکه اینقدر سریع خودم را رسانده بودم تعجب کرد و بعد، در حالی که به هستههای زردآلو روی میزش اشاره میکرد، گفت: «موضوع این است که ما نمیدانیم اینها را چطور باید بخوریم! چند روز است با خانواده سعی میکنیم پوستهشان را بشکنیم، اما هر بار خرد میشود و با مغز آن قاطی میشود. بعد باید کلی وقت بگذاریم تا تکههای پوسته را از مغز جدا کنیم. با خودم گفتم غیرممکن است شما در ایران اینطوری بخورید! برای همین خواستم ازت بپرسم شما چطور اینها را میخورید». من هم نصف پوستۀ زردآلو را برداشتم، آن را داخل شیار پوستۀ هستۀ دیگری گذاشتم و کمی پیچاندم. صدای «تِق» آرامی آمد، پوسته به راحتی به دو تکه تقسیم شد و مغز آن، صحیح و سالم در وسط، رخ نمود. گفتم: «اینطوری!» با حیرت به من نگاه کرد و بعد هر دو زدیم زیر خنده.
اینکه استاد من نتوانست با کمک اعضای خانواده، موضوع به این سادگی را حل کند، شاید خندهدار به نظر برسد. اما به هیچ وجه دور از انتظار نبود. ناتوانی استاد من در حل این مسئله، به هیچ عنوان به ضریب هوشی او مربوط نبود. نه او کمهوش بود و نه من نابغه. دلیل اصلی، دسترسی من به فوتوفنِ فرهنگی بود که به من اجازه میداد به راحتی این مشکل را حل کنم. اگر مغز را مثل یک دستگاه رایانه در نظر بگیریم، در این ماجرا من و استادم هر دو رایانههایی (نسبتاً) مشابه در اختیار داشتیم. تفاوت در این بود که بر روی رایانۀ من، نرمافزاری (فوتوفن فرهنگی) نصب بود که به من اجازه میداد کارهایی انجام دهم که رایانۀ استادم بدون در اختیار داشتن آن نرمافزار، قادر به انجامش نبود.
برخلاف تصور رایج که انسان را موجودی باهوش در نظر میگیرد، هیچکدام از ما انسانها به تنهایی آنقدر باهوش نیستیم که بتوانیم چالشهای پیچیدهی محیط اطرافمان را فقط با اتکا به عقل و هوش فردی خود حل کنیم. آنچه در شیوۀ زندگی و یادگیری ما اهمیت دارد، نه حجم مغز یا ضریب هوشی تکتک افراد، بلکه توانایی بینظیر ما برای یادگیری از دیگران و انتقال نسلبهنسل تجربیات است.
وقتی از این زاویه به انسان نگاه میکنیم، درمییابیم که هوش واقعی ما در یک جمجمۀ واحد محبوس نشده است. آنچه ما به عنوان قدرت تفکر یا توانایی حل مسئله میشناسیم، حاصل پیوستگی ذهنهای ما در یک شبکه عظیم فرهنگی است؛ شبکهای که دانشمندان تکاملی آن را «مغز جمعی» (collective brain) مینامند. ذهن هر یک از ما، وقتی در این شبکۀ فرهنگی قرار میگیرد، به منابع، دانشها و فوتوفنهایی دسترسی پیدا میکند که درک و ساخت مکانیزم آنها از عهدۀ هیچ کس به تنهایی ساخته نیست. کارکرد این مغز جمعی باعث میشود که فوتوفنهای کاربردی - از روش سادۀ شکستن هستۀ زردآلو گرفته تا پیچیدهترین فناوریها - در میان افراد پخش شود و نیاز نباشد هر فرد همه چیز را از اول اختراع کند.
آنچه این فرایند را پیش میراند، پدیدهای است به نام «تکامل فرهنگی انباشتی». در فرهنگ انسانی، اصلاحات و نوآوریهای کوچک افراد نسل به نسل منتقل شده، روی هم انباشته میشوند و به مرور بهبود مییابند. هرچند میدانیم که یادگیری اجتماعی منحصر به انسان نیست اما به نظر میرسد تکامل فرهنگی انباشتی تنها در گونۀ ما به اوج خود میرسد. برای نمونه، برخی میمونهای ماکاک یاد گرفتهاند که سیبزمینیهای شیرین را قبل از خوردن در آب بشویند. یا شامپانزهها با استفاده از سنگهای چکشمانند، مغز دانهها را میشکنند و با شاخههای باریک، موریانهها را از درون لانه بیرون میکشند. اما تفاوت بنیادی اینجاست که فرهنگ در جانوران دیگر، خاصیتی انباشتی ندارد. شواهد باستانشناسی ابزارهای سنگی شامپانزهها نشان میدهد آنها حداقل چهار هزار سال است از چکشهای سنگی استفاده میکنند و تحلیلهای تکاملی نشان میدهد شکار موریانه با شاخه نیز سنتی هزاران ساله است. با این حال، این رفتارها در طول این مدت تغییر چشمگیری نکردهاند.
👈ادامه در کامنت
#مغز #هوش #فرهنگ #تجربه
@LDplus
چندین سال پیش، زمانی که دانشجوی دکترا بودم برای تعطیلات تابستان به ایران آمدم. از آنجا که استاد راهنمایم عاشق خوراکیهای جورواجور بود، تصمیم گرفتم در بازگشت به انگلستان برایش «هستۀ شورشدۀ زردآلو» ببرم که یکی از سوغاتهای محلی ما بود. وقتی سوغات را به استادم دادم و توضیح دادم چیست، خیلی خوشحال شد و گفت حتماً آن را به خانه میبرد تا با اعضای خانوادهاش بخورند. اما چند روز بعد ایمیلی از او گرفتم با این مضمون: «هر وقت فرصت داشتی سری به اتاق من بزن. قضیه مربوط به هستۀ زردآلوست». ذهنم هزارجا رفت. با خودم گفتم شاید خودش یا یکی از اعضای خانوادهاش به هستۀ زردآلو حساسیت داشتند یا شاید هستهای در گلویشان پریده یا شاید همۀ هستهها تلخ از کار درآمدند یا شاید... برای همین درس و مشق را رها کردم و با عجله خودم را به اتاق استاد رساندم.
استادم از اینکه اینقدر سریع خودم را رسانده بودم تعجب کرد و بعد، در حالی که به هستههای زردآلو روی میزش اشاره میکرد، گفت: «موضوع این است که ما نمیدانیم اینها را چطور باید بخوریم! چند روز است با خانواده سعی میکنیم پوستهشان را بشکنیم، اما هر بار خرد میشود و با مغز آن قاطی میشود. بعد باید کلی وقت بگذاریم تا تکههای پوسته را از مغز جدا کنیم. با خودم گفتم غیرممکن است شما در ایران اینطوری بخورید! برای همین خواستم ازت بپرسم شما چطور اینها را میخورید». من هم نصف پوستۀ زردآلو را برداشتم، آن را داخل شیار پوستۀ هستۀ دیگری گذاشتم و کمی پیچاندم. صدای «تِق» آرامی آمد، پوسته به راحتی به دو تکه تقسیم شد و مغز آن، صحیح و سالم در وسط، رخ نمود. گفتم: «اینطوری!» با حیرت به من نگاه کرد و بعد هر دو زدیم زیر خنده.
اینکه استاد من نتوانست با کمک اعضای خانواده، موضوع به این سادگی را حل کند، شاید خندهدار به نظر برسد. اما به هیچ وجه دور از انتظار نبود. ناتوانی استاد من در حل این مسئله، به هیچ عنوان به ضریب هوشی او مربوط نبود. نه او کمهوش بود و نه من نابغه. دلیل اصلی، دسترسی من به فوتوفنِ فرهنگی بود که به من اجازه میداد به راحتی این مشکل را حل کنم. اگر مغز را مثل یک دستگاه رایانه در نظر بگیریم، در این ماجرا من و استادم هر دو رایانههایی (نسبتاً) مشابه در اختیار داشتیم. تفاوت در این بود که بر روی رایانۀ من، نرمافزاری (فوتوفن فرهنگی) نصب بود که به من اجازه میداد کارهایی انجام دهم که رایانۀ استادم بدون در اختیار داشتن آن نرمافزار، قادر به انجامش نبود.
برخلاف تصور رایج که انسان را موجودی باهوش در نظر میگیرد، هیچکدام از ما انسانها به تنهایی آنقدر باهوش نیستیم که بتوانیم چالشهای پیچیدهی محیط اطرافمان را فقط با اتکا به عقل و هوش فردی خود حل کنیم. آنچه در شیوۀ زندگی و یادگیری ما اهمیت دارد، نه حجم مغز یا ضریب هوشی تکتک افراد، بلکه توانایی بینظیر ما برای یادگیری از دیگران و انتقال نسلبهنسل تجربیات است.
وقتی از این زاویه به انسان نگاه میکنیم، درمییابیم که هوش واقعی ما در یک جمجمۀ واحد محبوس نشده است. آنچه ما به عنوان قدرت تفکر یا توانایی حل مسئله میشناسیم، حاصل پیوستگی ذهنهای ما در یک شبکه عظیم فرهنگی است؛ شبکهای که دانشمندان تکاملی آن را «مغز جمعی» (collective brain) مینامند. ذهن هر یک از ما، وقتی در این شبکۀ فرهنگی قرار میگیرد، به منابع، دانشها و فوتوفنهایی دسترسی پیدا میکند که درک و ساخت مکانیزم آنها از عهدۀ هیچ کس به تنهایی ساخته نیست. کارکرد این مغز جمعی باعث میشود که فوتوفنهای کاربردی - از روش سادۀ شکستن هستۀ زردآلو گرفته تا پیچیدهترین فناوریها - در میان افراد پخش شود و نیاز نباشد هر فرد همه چیز را از اول اختراع کند.
آنچه این فرایند را پیش میراند، پدیدهای است به نام «تکامل فرهنگی انباشتی». در فرهنگ انسانی، اصلاحات و نوآوریهای کوچک افراد نسل به نسل منتقل شده، روی هم انباشته میشوند و به مرور بهبود مییابند. هرچند میدانیم که یادگیری اجتماعی منحصر به انسان نیست اما به نظر میرسد تکامل فرهنگی انباشتی تنها در گونۀ ما به اوج خود میرسد. برای نمونه، برخی میمونهای ماکاک یاد گرفتهاند که سیبزمینیهای شیرین را قبل از خوردن در آب بشویند. یا شامپانزهها با استفاده از سنگهای چکشمانند، مغز دانهها را میشکنند و با شاخههای باریک، موریانهها را از درون لانه بیرون میکشند. اما تفاوت بنیادی اینجاست که فرهنگ در جانوران دیگر، خاصیتی انباشتی ندارد. شواهد باستانشناسی ابزارهای سنگی شامپانزهها نشان میدهد آنها حداقل چهار هزار سال است از چکشهای سنگی استفاده میکنند و تحلیلهای تکاملی نشان میدهد شکار موریانه با شاخه نیز سنتی هزاران ساله است. با این حال، این رفتارها در طول این مدت تغییر چشمگیری نکردهاند.
👈ادامه در کامنت
#مغز #هوش #فرهنگ #تجربه
@LDplus