۲/۲
اما نکته جالب و مرتبط با فرستهی پیشین اشاره شاعر به تخت کیانی است. بازهم پررنگ و مشهود است که برای اهل زمانه، پادشاهی ایران همان تخت کیانی و در پیوند با تاریخ کهن و باستانی است.
اما ادامه روایت مجملالتواریخ کمی متفاوت است. تا اینجای متن تاکید آن بود که احمدشاه هوس سروری و اورنگ و تخت کیانی کرده اما در ادامه میگوید:
پ.ن: پارههای مجملالتواریخ از تصحیح استاد مدرس رضوی، چاپ دانشگاه تهران در سال ۲۵۳۶ شاهنشاهی است، صفحات ۱۰۸ تا ۱۱۱.
اما نکته جالب و مرتبط با فرستهی پیشین اشاره شاعر به تخت کیانی است. بازهم پررنگ و مشهود است که برای اهل زمانه، پادشاهی ایران همان تخت کیانی و در پیوند با تاریخ کهن و باستانی است.
اما ادامه روایت مجملالتواریخ کمی متفاوت است. تا اینجای متن تاکید آن بود که احمدشاه هوس سروری و اورنگ و تخت کیانی کرده اما در ادامه میگوید:
این دفعه هم جمعی از مردمان خراسان را از راه سلوک با خود متفق کرده بمرافقت حضرت شاهرخی بتسخیر عراق و آذربایجان و فارس بپردازد.مرافقت حضرت شاهرخی قاعدتا نباید از وجه نظامی باشد و به اسم شاهرخ نیاز بوده. برداشت من آن است که زیر اسم سلطنت شاهرخ این لشکرکشی و فتوحات را انجام دهد تا بعد چه شود. و اما پاره آخر که آن هم جالب است:
چون صدور این امور و وقوع این مراتب پرفتور که از ضابطه عقل دور و از قوه بفعل آمدن را شاه مذکور و سرداران افغان پرشور غرور محض و محض غرور میدانستند پیش آمدن احوال را در همان منزل از دیوان لسانالغیب خواجه حافظ شیرازی تفال نموده غزلی که به ملاحظه شاه افغان درآمده این یک بیت از آن غزل است که نوشته میشود:این تفال به حافظ در روایت مورخان این دوره به وفور یافت میشود و میرزامهدی منشی هم چندین بار در روایت تصمیمات نادر به آن اشاره میکند. قدرتی خدا همواره هم حافظ عدل همان فالی را میاورد که راست کار داستان است. اگر هم نمیآورد خود راویان و حاکمان به زور میآورندش.
ز بنفشه تاب دارم که ز زلف او زند دم / تو سیاه کم بها بین که چه در دماغ دارد
شاه موصوف بعد از مطالعه خواندن این غزل را موقوف نموده غزلی دیگر برای سرور سرداران افغانی خواند که این بیت از آن غزل است.
عراق و فارس گرفتی بشعر خود حافظ / بیا که نوبت بغداد و وقت تبریز است
از شنیدن این غزل سرداران افغانی مبارکباد فتح ایران و بغداد را بشاه مزّورپناه داده از آن منزل کوچیده بعد از طی مراحل وارد هرات گردید.
پ.ن: پارههای مجملالتواریخ از تصحیح استاد مدرس رضوی، چاپ دانشگاه تهران در سال ۲۵۳۶ شاهنشاهی است، صفحات ۱۰۸ تا ۱۱۱.
👍2👎1
یه توضیح واضحاتی هم بدم: در متون اون دوره عموما منظور از افغان اعضای دو قوم پشتونزبان سنیمذهب ابدالی و غلزایی بوده نه همه ساکنین و شهروندان افغانستان امروزی. غلزاییها مسکن اصلیشون قندهار و اطراف اونجا بوده، ابدالیها هرات و شهرهای اطراف. این مساله اسم افغانستان و افغان هم مسالهای ریشهدار و قدیمی بین شهروندان افغانستانه و بسیاری این نام رو مناسب نمیدونن به واسطه همین عدم تطبیقش بر همه اقوام و شهروندان. اینکه درست و غلط و راه حل چیه رو من نمیدونم والا. نکته من فقط اینه که اگر در متون قدیمیتر دیدین بدونین منظور چیه.
👍1👎1
از بین سرداران افغان سپاه نادر یک اسم دیگه هم در ستیزهای پس از نادر پررنگ بوده و اون هم آزادخان افغان هست. آزادخان در دمودستگاه ابراهیمشاه لقب خانی گرفت و پس از شکست ابراهیم به سیدمحمدمتولی( سلیمانشاه دوم که ذکرش پیشتر رفت) پیوست. خلا قدرت و درگیرهای خراسان دستش رو بازگذاشت و عملا حکومت آذربایجان رو در اختیار گرفت و قلعه ارومیه رو مرکز خود کرد. بعد تونست قلمروش رو گسترش بده و حتی اصفهان رو هم گرفت. بعد از گسستن ائتلاف زندیه و بختیاریها، عموما آزادخان با بختیاریها در ائتلاف بود و خیزی برای شکست کریمخان برداشتند که درنهایت علیرغم برخی پیروزیهای اولیه موفق نبودند و عملا عمر سیاسی آزادخان بعد این ماجرا تموم میشه. با کنار زدن آزادخان و بختیاریها و البته کنار گذاشتن موقت خراسان، نبرد نهایی قدرت بین زندیه و قاجار باقی میمونه و بقیه ماجرا رو هم که میدونین.
یکباری باید فرصت کنم مفصل راجع به اصطلاح ملوکالطوایف بنویسم، چون به نظر بنده این اصطلاح در مورد دو سامان سیاسی متفاوت در زبان فارسی استفاده شده و میشه و این سوتفاهمهایی رو ایجاد میکنه. خلاصهش اما اینه که یه زمانی شما حکام محلی داری در کنار یه شاه یا چندشاه یا اصلا بدون شاه مرکزی ولی دعوا و تشویش خاصی بین مناطق نیست، حالا ممکنه جنگهایی هم اون وسط شکل بگیره اما حدود اختیارات و حکمرانی مشخصه. این در واقع یک نظم و سامان سیاسیه.
یک زمانی هست دقیقا برعکس این وضعیت نظم سیاسی به هم ریخته، به واسطه این فروپاشی نظم، نیروهای زیادی مترصد گرفتن قدرت و سهم هستن و هر کدوم یه تیکهای در تصاحب دارن و هدفشون هم گسترش بیشتر و سفت کردن جای پاشونه و جنگهای بیامان در جریانه. این دقیقا وضعیت فترت و بینظمیه.
در منابع فارسی، دستکم این بازههایی زمانی که من باهاش سروکار دارم اصطلاح ملوکالطوایف به این معنی دوم بیشتر اشاره داره و مفهومی مذمومه و نشانه هرجومرج. امروزه اما وقتی میگن ملوکالطوایف بیشتر در ذهن عدم تمرکز و قدرت نیروهای محلی به ذهن متبادر میشه. از این بابت هر وقت در هر متنی که به عبارت ملوکالطوایف برمیخورن معمولا در این معنی تفسیر میشه که خب درست نیست. اهالی علوم سیاسی و جامعهشناس و این دست متفکرین و پژوهشگرا هم که خب قربونشون برم اصلا نیازی در خود نمیبینن برای دونستن این جزییات و ظرایف تاریخی و ادبی و زبانی. همینجوری یه تفالی به یه متن تاریخی میزنن و بعد دهها صفحه سیاه میکنن. میشه حکایت یه کلاسی در دانشکده علوم اجتماعی که دوستی تعریف میکرد کلمه هنر رو در آثار سعدی جستوجو کردهبودن و ساعتها ارائه حول تعریف سعدی از هنر دادهبودن، درحالیکه خیلی هم لازم نیست اهل فن باشید که بدونید معنی هنر در اون متون چی بوده و چه تفاوتی با الان داشته.
یکباری باید فرصت کنم مفصل راجع به اصطلاح ملوکالطوایف بنویسم، چون به نظر بنده این اصطلاح در مورد دو سامان سیاسی متفاوت در زبان فارسی استفاده شده و میشه و این سوتفاهمهایی رو ایجاد میکنه. خلاصهش اما اینه که یه زمانی شما حکام محلی داری در کنار یه شاه یا چندشاه یا اصلا بدون شاه مرکزی ولی دعوا و تشویش خاصی بین مناطق نیست، حالا ممکنه جنگهایی هم اون وسط شکل بگیره اما حدود اختیارات و حکمرانی مشخصه. این در واقع یک نظم و سامان سیاسیه.
یک زمانی هست دقیقا برعکس این وضعیت نظم سیاسی به هم ریخته، به واسطه این فروپاشی نظم، نیروهای زیادی مترصد گرفتن قدرت و سهم هستن و هر کدوم یه تیکهای در تصاحب دارن و هدفشون هم گسترش بیشتر و سفت کردن جای پاشونه و جنگهای بیامان در جریانه. این دقیقا وضعیت فترت و بینظمیه.
در منابع فارسی، دستکم این بازههایی زمانی که من باهاش سروکار دارم اصطلاح ملوکالطوایف به این معنی دوم بیشتر اشاره داره و مفهومی مذمومه و نشانه هرجومرج. امروزه اما وقتی میگن ملوکالطوایف بیشتر در ذهن عدم تمرکز و قدرت نیروهای محلی به ذهن متبادر میشه. از این بابت هر وقت در هر متنی که به عبارت ملوکالطوایف برمیخورن معمولا در این معنی تفسیر میشه که خب درست نیست. اهالی علوم سیاسی و جامعهشناس و این دست متفکرین و پژوهشگرا هم که خب قربونشون برم اصلا نیازی در خود نمیبینن برای دونستن این جزییات و ظرایف تاریخی و ادبی و زبانی. همینجوری یه تفالی به یه متن تاریخی میزنن و بعد دهها صفحه سیاه میکنن. میشه حکایت یه کلاسی در دانشکده علوم اجتماعی که دوستی تعریف میکرد کلمه هنر رو در آثار سعدی جستوجو کردهبودن و ساعتها ارائه حول تعریف سعدی از هنر دادهبودن، درحالیکه خیلی هم لازم نیست اهل فن باشید که بدونید معنی هنر در اون متون چی بوده و چه تفاوتی با الان داشته.
❤1👍1👎1👏1👌1
لیلا اخیَلیّه، شاعره عرب، در شعری چنین شکوه میکند و میگوید:تاریخ اندیشه سیاسی در اسلام، پاتریشیا کرون، ترجمه مسعود جعفری جزی، صص ۶۶-۶۵
قُتِلَ ابنُ عَفّانَ الإمامُ
فَضَاعَ أَمْرُ المُسْلِمينا
وَتَشَتَّتَ شَمْلُ الرُّشْدِ
في الصَّادِرينَ وَالوَارِدينا
«امام [عثمان] بن عفان کشته شد و امور مسلمانان ضایع و رها باقی مانده است. اکنون راههای هدایت برای آیندگان و روندگان ناپیداست.» آنگاه که عثمان کشته شد هیچکس نمیدانست به کدام سو باید رفت. مؤمنان هر یک راهی جداگانه در پیش گرفتند. این خود به این معنی است که طبعاً بسیاری از آنان گمراه شدند. در این شرایط مؤمنان باید چه میکردند و به کجا پناه میبردند؟ در چنین حال و هوایی است که شخصی با اشاره به اختلاف پیروان علی و معاویه از خود میپرسد: «کدام گروه را کافر بدانم و کدام را مؤمن؟» اگر عثمان تا پایان عمر امام و رهبر برحق بوده، طبعاً باید قاتلان او قصاص شوند و خلیفه بعدی انتخاب شود. در این صورت از نظر هواداران عثمان علی پیشوایی نامشروع است که جمعی از کافران را رهبری میکند که به دلیل کشتن خلیفه و کمک به غاصب مقام خلافت خود را محکوم به عذاب و دوزخ کردهاند.اما اگر عثمان گمراه شده و به راه خطا رفته باشد، خود به خود به مقام خلافت ساقط شده و مطابق با شرع و قانون اعدام شده است، زیرا حاضر نشده خطاهای خود را اصلاح کند یا از آن دست باز دارد. در این صورت، علی امام برحق خواهد بود و مخالفانش «در آتش دوزخ». از سوی دیگر، خوارج معتقد بودند که علی نیز با پذیرش حکمت در صفّین به همان قطعیت عثمان از خلافت ساقط شده است. از نظر خوارج او با پذیرش حکمیّت در استحقاق خود برای مقام خلافت تردید ایجاد کرده است. در این حالت، هم عثمان و هم علی از دین خارج شدهاند. کوتاه سخن، این که در چنین شرایطی برگزیدن امام و رهبر به معنی برگزیدن وسیله نجات و رستگاری است. در جریان دور نخست جنگهای داخلی مردم مجبور بودند تصمیم بگیرند که این وسیله نجات را در کجا جستوجو کنند. از همین رو است که این بحران را «فتنه» به معنی آزمون و بلای سخت نامیدهاند.
👍1👎1
یادداشتهای کاوه
Photo
در فرستههای پیشین سخن از نگاهی رفت که همه چیز را در تاریخ قرن ۱۸ به بعد از منظر تاثیرات قدرتهای اروپایی و استعمار میبیند و گفتم که به نظرم این نگاه دقیق نیست. اخیرا خواندن این کتاب را آغاز کردم که مولفش نگاهی مشابه دارد. نویسنده توضیح میدهد که معتقد است که جنبشهای دینی-اجتماعی قرن ۱۸ در جهان اسلام پیش از آنکه واکنشی به اروپاییان و استعمار باشد، ماحصل دگرگونی نظم در جهان اسلام به خصوص پایان عصر قدرت امپراتوریهای عثمانی و صفوی و گورکانی است. تمرکز نویسنده بر قدرتگرفتن جریان علمای اصولی در ایران و عراق است اما به دو پدیده دیگر یعنی وهابیت و جریان نوصوفی طریقه محمدیه هم اشاره میکند. هرچند فصل اول کتاب در تبیین چند مفهوم از جمله مدرنیته نگاهی دارد که در مجموع تحت تاثیر فصای پستکلونیال و ضد اروپا-مرکزی است، که خب خود حدیثی مفصل است اما مجموعا ضررش برا ما بیشتر سودش بوده، با این حال ایده کلیش به نظر درست و بسیار جالب میآید. در ادامه اگر به نکات جالبی در کتاب برخوردم اینجا به اشتراک خواهمگذاشت.
اما نقدا نکتهای که میتوان افزود آن است که به آن سه جنبش مورد اشاره نویسنده میتوان موارد دیگری را هم اضافه کرد. یکی پیدایش بهاییت و دیگری البته با اهمیتی کمتر جریان بازگشت متصوفه به ایران پس از سقوط صفویه و به طور خاص در بازه زمانی قدرتیابی کریمخان است. اینها البته فقط موارد مربوط به ایران است و ممکن است در نقاط دیگر منطقه هم مثالهایی از این دست باشد.
جالب است هم وهابیت و هم بهاییت در ادبیات جمهوری اسلامی با توطئه و اختراع انگلیس و استعمار گره خورده است و اصالت- یا شاید واژه بهترش استقلال باشد- آن نفی میشود.
در فواید الصفویه که ذکرش در ماجرای مدعیان صفوی رفت تقریبا در پایان کتاب گزارشی از ظهور وهابیه آمده:
اما نقدا نکتهای که میتوان افزود آن است که به آن سه جنبش مورد اشاره نویسنده میتوان موارد دیگری را هم اضافه کرد. یکی پیدایش بهاییت و دیگری البته با اهمیتی کمتر جریان بازگشت متصوفه به ایران پس از سقوط صفویه و به طور خاص در بازه زمانی قدرتیابی کریمخان است. اینها البته فقط موارد مربوط به ایران است و ممکن است در نقاط دیگر منطقه هم مثالهایی از این دست باشد.
جالب است هم وهابیت و هم بهاییت در ادبیات جمهوری اسلامی با توطئه و اختراع انگلیس و استعمار گره خورده است و اصالت- یا شاید واژه بهترش استقلال باشد- آن نفی میشود.
در فواید الصفویه که ذکرش در ماجرای مدعیان صفوی رفت تقریبا در پایان کتاب گزارشی از ظهور وهابیه آمده:
همچنین در سنه الف ماتین در عربستان شیخی پیدا شد موسوم به عبدالوهاب. اون نیز در تزویر ثانی مرادبی تورانی و خود را پیغمبر میداند. به تواتر رسیده که امتش تا بحال به سیهزار خلق رسیدهاند و بر اکثر مشایخ عرب غالب آمده است. همچنین یکدفعه در مقابله بر شریف مکه غالب آمد.
ص ۱۶۴
❤1👎1
یادآوری
روحانیت شیعه چه در سطح مراجع و بیوتات، چه افراد شاخص، چه مثلا مستقل از حکومت و منتقد آن، چه در ایران، چه عراق چه انگلستان و آمریکا، چه اصولی چه اخباری و تفکیکی و کوفت و زهرمار، هیچ واکنشی در محکومیت بزرگترین قتل عام حکومتی تاریخ ایران نداشت، تازه اگر حمایت نکردهباشد.
این البته شامل فرق زیدی و اسماعیلی و فکلکراواتی و "این اسلام واقعی نیست" و "قرائت رحمانی" و غیره نیز میشود.
روحانیت شیعه چه در سطح مراجع و بیوتات، چه افراد شاخص، چه مثلا مستقل از حکومت و منتقد آن، چه در ایران، چه عراق چه انگلستان و آمریکا، چه اصولی چه اخباری و تفکیکی و کوفت و زهرمار، هیچ واکنشی در محکومیت بزرگترین قتل عام حکومتی تاریخ ایران نداشت، تازه اگر حمایت نکردهباشد.
این البته شامل فرق زیدی و اسماعیلی و فکلکراواتی و "این اسلام واقعی نیست" و "قرائت رحمانی" و غیره نیز میشود.
👍17👎1👏1
یادداشتهای کاوه
the-question-of-orientalism.pdf
نقد برنارد لوییس بر شرقشناسی
در میان نقدهایی که بر کتاب شرقشناسی نوشتهاند این نقد برنارد لوییس بسیار خواندنی است. تر و تمیز و مختصر با نکاتی ارزنده و مستقیم. ادوارد سعید چهرهی بسیار مهم و تاثیرگذاری است. این را نمیشود کتمان کرد. در روند فضای مسموم کنونی دانشگاههای غرب اگر پنج چهره تاثیرگذار و مهم بخواهیم انتخاب کنیم بیگمان یکی از آنها ادوارد سعید است. ابعاد این تاثیر هم یکی دو تا نیست و طیف متنوع و البته درهمپیچیدهای را تشکیل میدهد. اما در مورد خاص رشتههایی که زیر چتری موسوم به شرقشناسی شناخته میشوند و اصلا کتاب اصلی سعید در نقد این دانش ولوله را به پا کرد، حقیقتا میتوان با اعتماد به نفس و بدون قصد تخریب و توهین گفت ادوارد سعید جدای از سوگیریهای روششناختیش آدم بیسواد و پرتی بود، ولی خب هیولایی ساخت که سایهاش بر سر این دست مطالعات باقی ماند.
در میان نقدهایی که بر کتاب شرقشناسی نوشتهاند این نقد برنارد لوییس بسیار خواندنی است. تر و تمیز و مختصر با نکاتی ارزنده و مستقیم. ادوارد سعید چهرهی بسیار مهم و تاثیرگذاری است. این را نمیشود کتمان کرد. در روند فضای مسموم کنونی دانشگاههای غرب اگر پنج چهره تاثیرگذار و مهم بخواهیم انتخاب کنیم بیگمان یکی از آنها ادوارد سعید است. ابعاد این تاثیر هم یکی دو تا نیست و طیف متنوع و البته درهمپیچیدهای را تشکیل میدهد. اما در مورد خاص رشتههایی که زیر چتری موسوم به شرقشناسی شناخته میشوند و اصلا کتاب اصلی سعید در نقد این دانش ولوله را به پا کرد، حقیقتا میتوان با اعتماد به نفس و بدون قصد تخریب و توهین گفت ادوارد سعید جدای از سوگیریهای روششناختیش آدم بیسواد و پرتی بود، ولی خب هیولایی ساخت که سایهاش بر سر این دست مطالعات باقی ماند.
👍4👎1
https://www.merip.org/1991/11/letters-nov-dec-1991
بد نیست دوباره یادآوری کنیم سعید در سال ۱۹۹۱ مصاحبهای داشت که در آن حمله شیمیایی صدام به حلبچه را مورد تردید قرارداد.
از متن مصاحبه:
The claim that Iraq gassed its own citizens has often been repeated. At best, this is uncertain. There is at least one War College report, done while Iraq was a US ally, which claims that the gassings of the Kurds in Halabja was done by Iran.
بد نیست دوباره یادآوری کنیم سعید در سال ۱۹۹۱ مصاحبهای داشت که در آن حمله شیمیایی صدام به حلبچه را مورد تردید قرارداد.
از متن مصاحبه:
The claim that Iraq gassed its own citizens has often been repeated. At best, this is uncertain. There is at least one War College report, done while Iraq was a US ally, which claims that the gassings of the Kurds in Halabja was done by Iran.
MERIP
Letters
Said’s War on The Intellectuals Edward Said’s interview with Barbara Harlow (MER 171) is an attempt to “dislodge” an array of opponents, ranging from “scholar-combatants” and “instant experts” to “native informants.” An important focus of the interview is…
👍4👎1😁1