یادداشتهای کاوه
115 subscribers
11 photos
3 files
16 links
Download Telegram
یادداشتهای کاوه
https://x.com/alirezaglsi/status/2111081136176697434?s=20
تذکر جناب غلامحسینی کاملا درست و به جا است و از مسائل کمتر پرداخته‌شده در تاریخنویسی ما. فقط دو نکته را من تصحیح و تصریح بکنم:

۱. هنوز شاه اسماعیل سوم زنده و در آباده مشغول گذران عمر بود که کریمخان عنوان وکیل‌الرعایا را برای خود برگزید.

۲‌. ماجرای آقا محمدخان و محمدمیرزا ابهام‌های بیشتری دارد. آنکه آقا محمدخان ابتدا به دنبال صفوی‌زاده‌ای بود که وکیل دولتش شود تقریبا محرز است و سکه‌ای هم به نامش زد، چنانچه همان میرزا ابوتراب و به تبعش عنوان وکالت هم چندبار بین کریمخان و محمدحسن‌خان قاجار دست‌ به‌ دست شده‌بود. اما اینکه نقش و عاملیت محمدمیرزا چه بود هنوز روشن نیست. منبع اصلی این روایات کتاب فوائد‌الصفویه است که در هند و تحت حمایت همین باقیماندگان مدعی خط خونی صفوی نوشته‌شده، باقی منابع که اشاره‌های کوچکی به ماجرا کرده‌اند هم گویا منبعشان همین کتاب ابوالحسن قزوینی بوده، لذا دقیق نمی‌دانیم بین این دو چه گذشت و آیا ابوالفتح محمد میرزا از زبل‌بودنش سر از هند درآورد یا نه.
نکته‌ی اصلی توییت اما درست است و سرجایش باقی. از عنوان وکیل‌الرعایا و تاریخ نصفه‌نیمه تعریف‌شده آن سالها این ماجراها درنمی‌آید. لیلاز و اوباش امثال او که اهمیتی ندارند و گیرشان چیز دیگری است، ولی تاریخ ایران آن سالها جای واکاوی بسیار دارد.
👍3👎1
۱/۲
نکته کلی آن است که مساله بحران مشروعیت پس از صفویه در ایران حل نشد. افغانها که بخت و فرصتی نداشتند ببینیم چه فکری به حال میراث نواب امام عصر می‌کنند، نادرشاه اما در سر خیالهای بزرگ می‌پروراند. اجتماع دشت مغان سنت‌شکنی و نوآوری عجیبی بود. اگرچه که یادآور قوریلتایهای مغولی بود اما فراموش نکنیم اولا آنکه قرنها بود دیگر خبری از این سنت در ایران نبود و دوما آنکه فرایند انتخاب یا اجماع بر خان بزرگ اصلا طور دیگری بود. اینجا نادر بزرگان ایران به معنای عام و بدون سلسله‌مراتبی متعین را گردآورده‌بود. از خانات ایلات گرفته تا مستوفی و وکیل و وزیر‌ و شیخ و جاثلیق هر چه می‌شد را جمع کرد تا بر پادشاهیش صحه بگذارند. اگرچه که کار احتمالا به زور شمشیر و ارعاب پیش رفت اما همین که آن زور و شمشیر نیاز به تاییدی مصلحتی داشت چیزی جدید بود. حواسمان البته باید جمع باشد از دل دشت مغان دموکراسی درنیاوریم اما درواقع می‌توان گفت شاید نادر برای نخستین بار مشروعیت را از آسمان به زمین آورد. دیگر نه فر ایزدی نه خلافت و امامت و نه تغلب منبع مشروعیت بود. ساکنان ایران بودند که قرار بود رضا دهند به شاهی پسر امامقلی قرخلو و این نظمی نوین بود. در مقابل اما شروط نادر برای پذیرش ماجرا را عجیب‌تر هم کرد، آنکه از شاهزاده‌ای صفوی حمایت نکنند  و به پسران نادر در تسلسل قدرت وفادار باشند قابل فهم بود، اما شرط بازگشت به جهان اهل سنت ذیل مذهب جعفری برای کسی با این پایه از تزلزل و ضعف مشروعیت عجیب بود‌ . اینکه ایده مذهب جعفری نادر از کجا آب میخورد ماجرای مفصلی است که باید با حدس و گمان و تفسیر پیش برد و مدارک و اسناد کمکی نمی‌کنند، اما اگر برپایه همان مشروعیت بخواهیم تاویل کنیم، نظم جدید، منبع مشروعیت جدید می‌خواست. نظم شیعی- قزلباشی صاحب خودش را داشت. اگر آن تقسیم‌بندی سه‌گانه وبر از مشروعیت را مبنا قرار بدهیم، بی‌شک نادر یک رهبر کاریزماتیک محسوب می‌شود. رهبر کاریزماتیک اما باید مشروعیتش را یا به سنتی متصل کند یا سامانی نو بیافریند و تبدیل به سنتش کند. چه‌بسا در کنار فرضیه‌های دیگر ایده مذهب جعفری قرار بود چنین کارکردی داشته‌باشد. بگذریم، حدیث نادری مفصل است و باشد به جای خود.
در تمام این مدت مدعیان ریز و درشت صفوی هم سربرمی‌آوردند برخی با حمایت ایلات و برخی عثمانی و طوایف لزگی و گرج. سنجیدن راست و دروغ صفوی‌بودن مدعیان هم ممکن نیست اما این را می‌دانیم برخی از آنها از سمت مادر صفوی بودند و مهمترینشان تا آن زمان سیداحمدشاه مرعشی‌ صفوی نواده سیدداوود متولی آستان قدس و نوه شاه‌عباس.
پس از مرگ نادر هم رد صفویه بسیار پررنگ است. دولت مستعجل علیشاه و ابراهیم که می‌گذرد باز جنگ قدرت میان دو مادرصفوی است. شاهرخ نوه نادر و سلطان‌حسین که قاعدتا بزرگترین شانس را از جهت نسب دارد و میرمحمدمتولی یکی دیگر از نوادگان سید‌داوود. جالب آنجاست به روایت مجمل‌التواریخ بزرگان خراسان وقتی علیه شاهرخ کودتا می‌کنند و سلطنت را به میرمحمد پیشنهاد می‌دهند عذرشان آن است که آن زمان در خراسان خلا قدرت بود و شاهرخ را به حساب آنکه از یک طرف صفوی بود برگزیدیم و افشار بودنش را به چیزی نمی‌گیرند. خلاصه آنکه در پهنه شرقی قدرت یکی دوباری بین شاهرخ و میرمحمد دست‌ به دست می‌شود و در نهایت شاهرخ نابینای بیچاره اسما بر تخت سلطنت است و رسما کار در دست قدرتهای محلی و البته مهمتر از همه احمدشاه درانی که به دلایل متعدد به ادامه سلطنت شاهرخ رضایت می‌دهد.
👏6👎1
۲/۲
در پهنه غربی هم اما جنگ و جدل همچنان زیر سایه صفویه است. ابتدا ائتلاف سه‌گانه کریمخان و علیمردان‌خان بختیاری و ابوالفتح‌خان که یک شاهزاده دیگر از سمت مادرصفوی را شاه‌اسماعیل سوم کردند. اول وکیل‌الدوله‌ش علیمردان‌خان بود و بعد کریمخان شد. بعد محمدحسن‌خان قاجار و دوباره و کریمخان و باقی ماجرا‌. بعد از گسستن ائتلاف هم، علیمردان خان سراغ شاهزاده‌ی صفوی دیگری رفت به نام شاه‌سلطان حسین دوم که طبق روایت فوایدالصفویه می‌شود پدر همین محمدمیرزایی که ذکرش در فرسته قبلی رفت. خلاصه جنگ قدرت چنین بود که صفوی‌زاده‌ای را علم کن و سکه به نامش بزن و وکیل‌الدوله‌ش شو. یا صفوی‌زاده‌ای خواهم یافت یا صفوی‌زاده‌ای خواهم ساخت. تا آقامحمدخان هم ماجرا همین بود. حال اینکه چرا پادشاهی ایران از زیر نفرین و هیمنه صفویان بیرون نمی‌آمد خود بحث مفصلی است. قاجاریه هم بعدتر حتی داستانی سرهم کردند که فی‌الواقع محمدحسن‌خان اصلا پسر سلطان‌حسین بود و صفوی است و شرحش در منابع مختلف از جمله رستم‌التواریخ آمده‌. اما چه شد که ماجرای مشروعیت حل شد؟ به نظر من ماجرا حل نشد، مشمول مرور زمان شد و مصیبتهای بزرگتر از جمله جنگهای ایران و روس آمد. حتی در زمان محمدشاه هم سروکله یکی دو مدعی صفوی پیدا شد که زود قضیه فیصله یافت.
خلاصه آنکه تاریخ پساصفوی را دستکم تا اوایل قاجار بدون این وقایع بسیار مهم ابدا نمی‌توان دریافت و فهمید. حال خودتان قاضی، چقدر از این ماجراها که فقط شمه‌ای کوچک از آن اینجا ذکر شد، در کتب درسی و تاریخی ذکر شده؟ منظورم فقط کتب مدارس نیست، همان کتب تخصصی رشته تاریخ در دانشگاه.

بعدتر سعی می‌کنم توضیح دهم چرا فکر می‌کنم باید از عنوانی دیگر مثلا پساصفوی برای این بازه زمانی استفاده کرد و عباراتی چون عصر یا دوره افشار و زند مطلقا غلط است.
👌6👏3👍1👎1
سخن از مدعیان حکومت پس از سقوط اصفهان رفت و روا نیست از ملک محمود سیستانی یادی نشود. به نظرم ملک محمود به واسطه چند نکته نسبت به دیگر شخصیتهای آن دوره برجسته و متفاوت است اگرچه که عمر و حضور سیاسیش در بازه زمانی مدنظر بسیار کوتاه بود. نخست آنکه ملک محمود اولین شخصی بود که پس از سقوط اصفهان اعلام پادشاهی و تاجگذاری کرد. در آن اوان درواقع ما سه مدعی رسمی سلطنت داشتیم: محمود افغان که جقه را رسما از سلطان‌حسین دریافت کرد، طهماسب دوم که در قزوین تاجگذاری کرد و ملک محمود در مشهد. دوم آنکه مَلِک مستقیم و بی‌زمینه‌چی ادعای پادشاهی کرد، برخلاف دیگر مدعیان که همانطور که ذکرش رفت یا خود را از اعقاب صفویه می‌دانستند یا اصلا به سوی اعلان رسمی پادشاهی نرفتند و وکالت و نیابت را برگزیدند یا آنکه زمینه‌ای برای آن چیدند، چنانچه نادر نیز ابتدا سردار سپاه طهماسب شد، بعد نایب و وکیل وی، بعدتر نایب و وکیل طفل نوزداش عباس سوم و در نهایت تاجگذاری رسمی کرد. اما نکته سوم و از همه جذاب‌تر نحوه تراشیدن مشروعیت و حقانیت محمود بود. محمود نسب خود را به کیانیان می‌رساند و به واسطه خون و نسب کیانی خود را شایسته و محق پادشاهی می‌دانست.
از سبک‌مغزی جیقه بر سر و سکه سلطنت بر سیم و زر زد. چون خود را منسوب به کیان می‌دانست کلاه کیانی برای خود ترتیب داد.

اینجا بحث بر سر میزان نفوذ و اقبال آن روایت نیست. نکته آن است که چنین روایتی ظرفیت طرح داشته‌است. ۱۱۰۰ سال پس از سقوط شاهنشاهی ساسانی، با گذشت دو قرن و اندی از حکومتی شیعی با ادعای نیابت امام زمان، حاکمی محلی منبع مشروعیت خود را به تاریخ پیشااسلامی و کهن ایران‌زمین وصل می‌کند. البته نباید فراموش کرد ملک محمود این روایت را خود خلق‌ نکرده و ملوک نیمروز به عنوان حاکمانی محلی نسب خود را به یعقوب لیث‌ و سپس کیانیان می‌رساندند.
چه بسا اشاره به کلاه کیانی در تاجگذاری آقا محمدخان هم گوشه چشمی به کلاه کیي ملک محمود داشته و از هر وری چیزی برای مشروعیتش دست و پا می‌کرده. خلاصه آنکه برای مدعی شهریاری ایران پیوند با کیانیان معنا و ارزش داشته، حال چه از راه خون و نسب چه فرمانروایی ایران‌زمین.

پ‌ن: دو کتاب مرآت واردات و شجرة الملوک به تاریخ حاکمان سیستان و وقایع دوران ملک محمود پرداخته‌اند. هر دو را منصور صفت‌گل تصحیح و چاپ کرده‌است.
👍8👎1
در غیاب حاکمیت حضرت آدم و وارثان برحق او، اگر انسان‌هایی هم وجود داشت باشند، سرنوشتی جز استبداد یا هرج‌ومرج نخواهند داشت. رهبری و زمامداری آدم اساساً امامت است؛ رهبری سیاسی و مذهبی مطابق با اراده خداوند. آدم به عنوان خلیفه‌الله فی الارض نایب و کارگزار خداوند در زمین است و قوانین الهی را در میان فرزندان رو به ازدیاد خود رواج می‌دهد. این همان کاری است که حکومت باید انجام دهد و تا زمان فرمان نوح در میان قوم شیث و فرزندان او همین شیوه تداوم داشته است.

از آن پس حکومت برحق فقط گاهگاه در تاریخ بروز و حضور داشته و سرانجام دوباره به دست محمد به طور کامل احیا شده است و به عقیده اکثریت مسلمانان در خلافت چهار خلیفه نخست در مدینه نیز تداوم یافته است. دوران زمامداری پیامبر و چهار خلیفه اول دوران طلایی حاکمیت الهی است. در این دوره نیز، همچون دوره‌های دیگر، حکومت مطلوب مبتنی بر قهر و اجبار است. پیامبر و جانشینانش نیز همچون جانشینان حضرت آدم در اداره جامعه خشونت نهادمندشده و سازمان‌یافته را به کار می‌گرفتند. این به معنی آن است که خطاکاران را مجازات می‌کنند، شورش‌ها را سرکوب می‌کنند و نبرد علیه کافران را سازمان می‌دهند. البته همه این کارها مطابق با قانون الاهی صورت می‌گیرد و از زور و قهر فقط در برابر بدکاران و افراد شرور استفاده می‌شود. این نمونه عالی حکومت خوب است و بیشتر مسلمانان در طول تاریخ در اشتیاق اعاده چنین حکومتی بوده‌اند نه بازگشت به آزادی و برابری ادعایی مربوط به مرحله ماقبل سیاسی آنچنان که در برخی تمدن‌های دیگر شاهد آن هستیم. برای مسلمانان عصر طلایی نه در گذشته‌های اساطیری بلکه در صدر اسلام تحقق یافته‌است.

تاریخ اندیشه سیاسی در اسلام، پاتریشیا کرون، ترجمه مسعود جعفری جزی، صص ۲-۴۱
👍3👎1
احمدشاه درّانی، تخت کیانی و فال حافظ
۱/۲
گفتیم که در پهنه شرقی پس از کش‌وقوس‌های میان شاهرخ و میرمحمد متولی، حکومت اسمی و بی‌یال‌ و دم و اشکم شاهرخ برای مدتی تثبیت شد، که دلشمغولی‌ها و بدشانسی‌های احمدشاه درّانی بسیار در آن موثر بود. احمد ابدالی که بعدها به احمدشاه درّانی معروف شد از برجسته‌ترین و شایسته‌ترین سپاهیان نادر بود که بخش مهمی از افغانهای سپاه نادر را مدیریت می‌کرد. در تاریخنویسی افغانستان او را به نوعی پدر افغانستان می‌دانند که بیراه هم نیست. بالاخره او توفیقی داشت در برپایی حکومتی حایل میان ایران و هندوستان که وضعیت شکننده و آشفته هر دو سمت در این توفیق بی‌تاثیر نبود. اصولا چون وقایع این سالها به حضور و اثرگذاری روس و انگلستان در منطقه ختم می‌شود تاریخنویسی‌ها عموما تحولات را منحصر در خوانشی ذیل سلطه استعمار بررسی می‌کنند اما به نظر دقیق‌تر می‌آید که مستقل از نقش بی‌چو‌ن‌وچرای بریتانیا و روسیه و بعدتر هم بازی بزرگ میان آنها، کمی هم مسائل منطقه را قائم به تحولات داخلی بررسی کرد. اصولا  می‌توان گفت خیلی از وقایعی که به استعمار ربط داده می‌شود باید از وجهی دیگر از نظرگاه پیامدهای افول امپراتوری‌های باروت مورد بررسی قرار بگیرد. منجمله همین حکومت نوپای افغانها که عموما در قرائتی استعمارزده نقشه‌ی بریتانیا برای برپایی یک حایل Buffer برای هندوستان روایت می‌شود، اما درواقع پایه‌هایش را عملا همین احمدشاه درّانی بنیان گذاشت و آن زمان هنوز خبری از روباه پیر نبود. باری پس از مرگ نادر که هر صاحب لشگری بخت خویش را می‌آزمود احمد ابدالی هم دم و دستگاهی به هم زد و تک و پاتکهایش میان هند و ایران در نوسان بود‌. او دستکم سه‌بار قصد جدی برای گسترش قلمروی خود به سمت غرب داشت که البته موفق نبود. بگذریم، هدف نقل روایتی است از ابوالحسن گلستانه در مجمل‌التواریخ از حمله سوم احمدشاه و روایت او از این ماجرا که چنین گوید:
شاه ذیجاه [منطورش احمد است] که همیشه طایر خیالش در فضای تسخیر ممالک ایران ابدبنیان که سجده‌گاه خواقین ذوی‌الاقتدار و نمونه‌ای از ریاض جنات تجری من تحتها الانهار و مکان قیام رستم‌نژادان غیور و نامدار است در پرواز و پیک اندیشه‌اش بفرمانفرمایی و تسلط هر یک از بلاد آن مملکت فردوس بنیاد [...] در سوز و گداز میبود ...
نویسنده مجمل‌التواریخ البته از بی‌سوادیش نمی‌دانست که مفهومی به نام ایران وجود ندارد‌ و ساخته و پرداخته رضا شاه پهلوی است، ازین رو به اشتباه تصور می‌کرده چیزی به نام ایران وجود دارد. ای کاش ابوالحسن بن محمد امین گلستانه دو قرنی بیشتر زنده می‌ماند تا از گفتارهای اندیشمندانی چون مراد فرهادپور یا کامران متین مستفیض می‌شد و پی به خطایش می‌برد. به هرحال نویسنده توضیح می‌دهد که احمدشاه
نظر به خالی بودن اورنگ سلطنت از وجود پادشاه جمجاه ظل الله و بی‌اتفاقی دلاوران خراسان و عراق و فارس و آذربایجان که هرکه در مکان و سکنا(سقناق) خود در مقام نفاق و این مراتب بین‌الامم مشهور آفاق بود بتصور شوکت و اقتدار افغانی و سایر فرق مستظهر گشته مصمم تسخیر بلاد ایران و علم استقلال بسمت خراسان برافراشت.
اما از دید نویسنده با وجود خلل اوضاع در مملکت، این لقمه گنده‌تر از دهان احمدشاه بوده و
آری هرچند که تخت سلطنت از وجود حضرت قدر قدرت شاهی خالی، هر بیابان‌گرد برهنه‌پای را نسزد که بکثرت و جمعیت خود فریفته و مغرور گشته دم از گردن‌افرازی و سروری زند و هر کم حسب خفیف‌النسب را کجا رسد که بخیال تمکن اورنگ سلطن و سریر آرائی تخت معدلت فرق خود را بدیهیم و افسر صاحب‌قرانی زینت داده [...] و چنانچه میرزاعلی‌اکبر بمرودی در ابیات خود اشعاری چند بنظم دراورده و ملحق به بیت فردوسی نموده این دو بیت از آن اشعار است که مرقوم می‌گردد خطاب به چرخ گردون می‌گوید:
بابن زمانی جهانی دهی/بهفت آسمان قرص نانی دهی
تو از بطن زرقانه نابکار / چو احمد خری را کنی شهریار
که تخت کیان را کند آروز / تفو بر تو ای چرخ گردون تفو
این میرزا علی‌اکبر بمرودی قاینی معروف به منشی، شاعر و دبیری است صاحب حماسه‌ی دینی خنک و بی‌مایه‌ای به نام " جنگ‌نامه خامس آل‌عبا در زمین کربلا". اینکه منظور صاحب مجمل از الحاق بیت به فردوسی چیست را نمی‌دانم. آیا پیش از این سه‌بیت (که نویسنده البته می‌گوید دوبیت) ابیاتی از فردوسی بوده و آیا منشی به پاره‌ای از شاهنامه آن را اضافه کرده یا در اثری و قطعه دیگری از آنِ خود از اشعار فردوسی استفاده‌کرده؟ و آنوقت گلستانه از جزییات ماجرا خبر‌ داشته؟ اینها را نمی‌دانم. امید که بعدها فرصتی برای جستجو دست دهد. اما آن بیت تفو بر تو ای چرخ گردون که به واسطه ابیات الحاقی دیگری بسیار معروف و آشنای همگان است. یا مثلا اینکه میان آن ابیات الحاقی‌ و این ابیات رابطه‌ای باشد مشخص نیست. قاعدتا اما اگر باشد علی‌اکبر منشی باید از آن الهام گرفته‌باشد.
👍2👎1
۲/۲
اما نکته جالب و مرتبط با فرسته‌‌ی پیشین اشاره شاعر به تخت کیانی است. بازهم پررنگ و مشهود است که برای اهل زمانه، پادشاهی ایران همان تخت کیانی و در پیوند با تاریخ کهن و باستانی است.

اما ادامه روایت مجمل‌التواریخ کمی متفاوت است. تا اینجای متن تاکید آن بود که احمدشاه هوس سروری و اورنگ و تخت کیانی کرده اما در ادامه می‌گوید:
این دفعه هم جمعی از مردمان خراسان را از راه سلوک با خود متفق کرده بمرافقت حضرت شاهرخی بتسخیر عراق و آذربایجان و فارس بپردازد.
مرافقت حضرت شاهرخی قاعدتا نباید از وجه نظامی باشد و به اسم شاهرخ نیاز بوده. برداشت من آن است که زیر اسم سلطنت شاهرخ این لشکرکشی و فتوحات را انجام دهد تا بعد چه شود. و اما پاره آخر که آن هم جالب است:
چون صدور این امور و وقوع این مراتب پرفتور که از ضابطه عقل دور و از قوه بفعل آمدن را شاه مذکور و سرداران افغان پرشور غرور محض و محض غرور می‌دانستند پیش آمدن احوال را در همان منزل از دیوان لسان‌الغیب خواجه حافظ شیرازی تفال نموده غزلی که به ملاحظه شاه افغان درآمده این یک بیت از آن غزل است که نوشته می‌شود:
ز بنفشه تاب دارم که ز زلف او زند دم / تو سیاه کم بها بین که چه در دماغ دارد

شاه موصوف بعد از مطالعه خواندن این غزل را موقوف نموده غزلی دیگر برای سرور سرداران افغانی خواند که این بیت از آن غزل است.
عراق و فارس گرفتی بشعر خود حافظ / بیا که نوبت بغداد و وقت تبریز است
از شنیدن این غزل سرداران افغانی مبارکباد فتح ایران و بغداد را بشاه مزّور‌پناه داده از آن منزل کوچیده بعد از طی مراحل وارد هرات گردید.
این تفال به حافظ در روایت مورخان این دوره به وفور یافت می‌شود و میرزامهدی منشی هم چندین بار در روایت تصمیمات نادر به آن اشاره می‌‌کند. قدرتی‌ خدا همواره هم حافظ عدل همان فالی را میاورد که راست کار داستان است. اگر هم نمی‌آورد خود راویان و حاکمان به زور می‌آورندش.

پ.ن: پاره‌های مجمل‌التواریخ از تصحیح استاد مدرس رضوی، چاپ دانشگاه تهران در سال ۲۵۳۶ شاهنشاهی است، صفحات ۱۰۸ تا ۱۱۱.
👍2👎1
گلستانه به ایشون می‌گفته بیابان‌گرد برهنه‌پای. این نگاه تحقیرآمیز هم احتمالا بیش از هر چیزی به جامونده از خاطره سقوط اصفهانه. چون اونها واقعا بیابانگرد برهنه‌پای بودن، وگرنه که احمدشاه هزار تا مثل گلستانه رو می‌خریده و آزاد می‌کرده.
👍1👎1
یه توضیح واضحاتی هم بدم: در متون اون دوره عموما منظور از افغان اعضای دو قوم پشتون‌زبان سنی‌مذهب ابدالی و غلزایی بوده نه همه ساکنین و شهروندان افغانستان امروزی. غلزایی‌ها مسکن اصلیشون قندهار و اطراف اونجا بوده، ابدالی‌ها هرات و شهرهای اطراف. این مساله اسم افغانستان و افغان هم مساله‌ای ریشه‌دار و قدیمی بین شهروندان افغانستانه و بسیاری این نام رو مناسب نمیدونن به واسطه همین عدم تطبیقش بر همه اقوام و شهروندان. اینکه درست و غلط و راه حل چیه رو من نمیدونم والا. نکته من فقط اینه که اگر در متون قدیمی‌تر دیدین بدونین منظور چیه.
👍1👎1
از بین سرداران افغان سپاه نادر یک اسم دیگه هم در ستیزهای پس از نادر پررنگ بوده و اون هم آزادخان افغان هست. آزادخان در دم‌ودستگاه ابراهیمشاه لقب خانی گرفت و پس از شکست ابراهیم به سیدمحمدمتولی( سلیمانشاه دوم که ذکرش پیشتر رفت) پیوست. خلا قدرت و درگیر‌های خراسان دستش رو بازگذاشت و عملا حکومت آذربایجان رو در اختیار گرفت و قلعه ارومیه رو مرکز خود کرد. بعد تونست قلمروش رو گسترش بده و حتی اصفهان رو هم گرفت. بعد از گسستن ائتلاف زندیه و بختیاریها، عموما آزادخان با بختیاریها در ائتلاف بود و خیزی برای شکست کریمخان برداشتند که درنهایت علیرغم برخی پیروزیهای اولیه موفق نبودند و عملا عمر سیاسی آزادخان بعد این ماجرا تموم میشه. با کنار زدن آزادخان و بختیاریها و البته کنار گذاشتن موقت خراسان، نبرد نهایی قدرت بین زندیه و قاجار باقی می‌مونه و بقیه ماجرا رو هم که می‌دونین.

یکباری باید فرصت کنم مفصل راجع به اصطلاح ملوک‌الطوایف بنویسم، چون به نظر بنده این اصطلاح در مورد دو سامان سیاسی متفاوت در زبان فارسی استفاده شده و میشه و این سوتفاهم‌هایی رو ایجاد می‌کنه. خلاصه‌ش اما اینه که یه زمانی شما حکام محلی داری در کنار یه شاه یا چندشاه یا اصلا بدون شاه مرکزی ولی دعوا و تشویش خاصی بین مناطق نیست، حالا ممکنه جنگهایی هم اون وسط شکل بگیره اما حدود اختیارات و حکمرانی مشخصه. این در واقع یک نظم و سامان سیاسیه.
یک زمانی هست دقیقا برعکس این وضعیت نظم سیاسی به هم ریخته، به واسطه این فروپاشی نظم، نیروهای زیادی مترصد گرفتن قدرت و سهم هستن و هر کدوم یه تیکه‌ای در تصاحب دارن و هدفشون هم گسترش بیشتر و سفت کردن جای پاشونه و جنگهای بی‌امان در جریانه. این دقیقا وضعیت فترت و بی‌نظمیه.
در منابع فارسی، دستکم این بازه‌هایی زمانی که من باهاش سروکار دارم اصطلاح ملوک‌الطوایف به این معنی دوم بیشتر اشاره داره و مفهومی مذمومه و نشانه هرج‌ومرج. امروزه اما وقتی میگن ملوک‌الطوایف بیشتر در ذهن عدم تمرکز و قدرت نیروهای محلی به ذهن متبادر میشه‌. از این بابت هر وقت در هر متنی که به عبارت ملوک‌الطوایف برمیخورن معمولا در این معنی تفسیر میشه که خب درست نیست‌. اهالی علوم سیاسی و جامعه‌شناس و این دست متفکرین و پژوهشگرا هم که خب قربونشون برم اصلا نیازی در خود نمی‌بینن برای دونستن این جزییات و ظرایف تاریخی و ادبی و زبانی. همینجوری یه تفالی به یه متن تاریخی می‌زنن و بعد ده‌ها صفحه سیاه می‌کنن. میشه حکایت یه کلاسی در دانشکده علوم اجتماعی که دوستی تعریف می‌کرد کلمه هنر رو در آثار سعدی جست‌وجو کرده‌بودن و ساعتها ارائه حول تعریف سعدی از هنر داده‌بودن، درحالیکه خیلی هم لازم نیست اهل فن باشید که بدونید معنی هنر در اون متون چی بوده و چه تفاوتی با الان داشته‌.
❤1👍1👎1👏1👌1
لیلا اخیَلیّه، شاعره عرب، در شعری چنین شکوه می‌کند و می‌گوید:
قُتِلَ ابنُ عَفّانَ الإمامُ
فَضَاعَ أَمْرُ المُسْلِمينا
وَتَشَتَّتَ شَمْلُ الرُّشْدِ
في الصَّادِرينَ وَالوَارِدينا
«امام [عثمان] بن عفان کشته شد و امور مسلمانان ضایع و رها باقی مانده است. اکنون راه‌های هدایت برای آیندگان و روندگان ناپیداست.» آنگاه که عثمان کشته شد هیچ‌کس نمی‌دانست به کدام سو باید رفت. مؤمنان هر یک راهی جداگانه در پیش گرفتند. این خود به این معنی است که طبعاً بسیاری از آنان گمراه شدند. در این شرایط مؤمنان باید چه می‌کردند و به کجا پناه می‌بردند؟ در چنین حال و هوایی است که شخصی با اشاره به اختلاف پیروان علی و معاویه از خود می‌پرسد: «کدام گروه را کافر بدانم و کدام را مؤمن؟» اگر عثمان تا پایان عمر امام و رهبر برحق بوده، طبعاً باید قاتلان او قصاص شوند و خلیفه بعدی انتخاب شود. در این صورت از نظر هواداران عثمان علی پیشوایی نامشروع است که جمعی از کافران را رهبری می‌کند که به دلیل کشتن خلیفه و کمک به غاصب مقام خلافت خود را محکوم به عذاب و دوزخ کرده‌اند.اما اگر عثمان گمراه شده و به راه خطا رفته باشد، خود به خود به مقام خلافت ساقط شده و مطابق با شرع و قانون اعدام شده است، زیرا حاضر نشده خطاهای خود را اصلاح کند یا از آن دست باز دارد. در این صورت، علی امام برحق خواهد بود و مخالفانش «در آتش دوزخ». از سوی دیگر، خوارج معتقد بودند که علی نیز با پذیرش حکمت در صفّین به همان قطعیت عثمان از خلافت ساقط شده است. از نظر خوارج او با پذیرش حکمیّت در استحقاق خود برای مقام خلافت تردید ایجاد کرده است. در این حالت، هم عثمان و هم علی از دین خارج شده‌اند. کوتاه سخن، این که در چنین شرایطی برگزیدن امام و رهبر به معنی برگزیدن وسیله نجات و رستگاری است. در جریان دور نخست جنگ‌های داخلی مردم مجبور بودند تصمیم بگیرند که این وسیله نجات را در کجا جست‌وجو کنند. از همین رو است که این بحران را «فتنه» به معنی آزمون و بلای سخت نامیده‌اند.
تاریخ اندیشه سیاسی در اسلام، پاتریشیا کرون، ترجمه مسعود جعفری جزی، صص ۶۶-۶۵
👍1👎1
یادداشتهای کاوه
Photo
در فرسته‌های پیشین سخن از نگاهی رفت که همه چیز را در تاریخ قرن ۱۸ به بعد از منظر تاثیرات قدرتهای اروپایی و استعمار می‌بیند و گفتم که به نظرم این نگاه دقیق نیست. اخیرا خواندن این کتاب را آغاز کردم که مولفش نگاهی مشابه دارد. نویسنده توضیح می‌دهد که معتقد است که جنبشهای دینی-اجتماعی قرن ۱۸ در جهان اسلام پیش از آنکه واکنشی به اروپاییان و استعمار باشد، ماحصل دگرگونی نظم در جهان اسلام به خصوص پایان عصر قدرت امپراتوریهای عثمانی و صفوی و گورکانی است. تمرکز نویسنده بر قدرت‌گرفتن جریان علمای اصولی در ایران و عراق است اما به دو پدیده دیگر یعنی وهابیت و جریان نوصوفی طریقه محمدیه هم اشاره می‌کند. هرچند فصل اول کتاب در تبیین چند مفهوم از جمله مدرنیته نگاهی دارد که در مجموع تحت تاثیر فصای پست‌کلونیال و ضد اروپا-مرکزی است، که خب خود حدیثی مفصل است اما مجموعا ضررش برا ما بیشتر سودش بوده، با این حال ایده کلیش به نظر درست و بسیار جالب می‌آید. در ادامه اگر به نکات جالبی در کتاب برخوردم اینجا به اشتراک خواهم‌گذاشت.
اما نقدا نکته‌ای که می‌توان افزود آن است که به آن سه جنبش مورد اشاره نویسنده می‌توان موارد دیگری را هم اضافه کرد. یکی پیدایش بهاییت و دیگری البته با اهمیتی کمتر جریان بازگشت متصوفه به ایران پس از سقوط صفویه و به طور خاص در بازه زمانی قدرتیابی کریمخان است. اینها البته فقط موارد مربوط به ایران است و ممکن است در نقاط دیگر منطقه هم مثالهایی از این دست باشد.
جالب است هم وهابیت و هم بهاییت در ادبیات جمهوری اسلامی با توطئه و اختراع انگلیس و استعمار گره خورده است و اصالت- یا شاید واژه بهترش استقلال باشد- آن نفی می‌شود.
در فواید الصفویه که ذکرش در ماجرای مدعیان صفوی رفت تقریبا در پایان کتاب گزارشی از ظهور وهابیه آمده:
همچنین در سنه الف ماتین در عربستان شیخی پیدا شد موسوم به عبدالوهاب. اون نیز در تزویر ثانی مرادبی تورانی و خود را پیغمبر می‌داند. به تواتر رسیده که امتش تا بحال به سی‌هزار خلق رسیده‌اند و بر اکثر مشایخ عرب غالب آمده است. همچنین یکدفعه در مقابله بر شریف مکه غالب آمد.
ص ۱۶۴
❤1👎1
یادآوری
روحانیت شیعه چه در سطح مراجع و بیوتات، چه افراد شاخص، چه مثلا مستقل از حکومت و منتقد آن، چه در ایران، چه عراق چه انگلستان و آمریکا، چه اصولی چه اخباری و تفکیکی و کوفت و زهرمار، هیچ واکنشی در محکومیت بزرگترین قتل عام حکومتی تاریخ ایران نداشت، تازه اگر حمایت نکرده‌باشد.
این البته شامل فرق زیدی و اسماعیلی و فکل‌کراواتی و "این اسلام واقعی نیست" و "قرائت رحمانی" و غیره نیز می‌شود.
👍17👎1👏1
یادداشتهای کاوه
the-question-of-orientalism.pdf
نقد برنارد لوییس بر شرق‌شناسی
در میان نقدهایی که بر کتاب شرق‌شناسی نوشته‌اند این نقد برنارد لوییس بسیار خواندنی است. تر و تمیز و مختصر با نکاتی ارزنده و مستقیم. ادوارد سعید چهره‌ی بسیار مهم و تاثیرگذاری است. این را نمی‌شود کتمان کرد. در روند فضای مسموم کنونی دانشگاه‌های غرب اگر پنج چهره تاثیرگذار و مهم بخواهیم انتخاب کنیم بی‌گمان یکی از آنها ادوارد سعید است. ابعاد این تاثیر هم یکی دو تا نیست و طیف متنوع و البته در‌هم‌پیچیده‌ای را تشکیل می‌دهد. اما در مورد خاص رشته‌هایی که زیر چتری‌ موسوم به شرق‌شناسی شناخته می‌شوند و اصلا کتاب اصلی سعید در نقد این دانش ولوله را به پا کرد، حقیقتا می‌توان با اعتماد به نفس و بدون قصد تخریب و توهین گفت ادوارد سعید جدای از سوگیری‌های روش‌شناختیش آدم بی‌سواد و پرتی بود، ولی خب هیولایی ساخت که سایه‌اش بر سر این دست مطالعات باقی ماند.
👍4👎1
https://www.merip.org/1991/11/letters-nov-dec-1991

بد نیست دوباره یادآوری کنیم سعید در سال ۱۹۹۱ مصاحبه‌ای داشت که در آن حمله شیمیایی صدام به حلبچه را مورد تردید قرارداد.
از متن مصاحبه:
The claim that Iraq gassed its own citizens has often been repeated. At best, this is uncertain. There is at least one War College report, done while Iraq was a US ally, which claims that the gassings of the Kurds in Halabja was done by Iran.
👍4👎1😁1