یادداشتهای کاوه
115 subscribers
11 photos
3 files
16 links
Download Telegram
نامساله قدمت ایران

بازنشر اظهارات نامجو درباره اینکه ایران مفهومی جدید است بحث در این باره را دوباره داغ کرده‌است. منتقدان این روایت هم معمولا به سراغ اسناد تاریخی می‌روند تا نشان دهند این گزاره غلط است و ایران قدیمی‌تر از این حرفهاست و در فلان کتبیه و بهمان شعر به آن اشاره شده‌است. این خود بحثی جذاب و گیرا است و می‌توانم بگویم کاروبار و دغدغه ذهنی اصلی من است اما عموما به مباحثه خاصی ختم نمی‌شود. باورمندان به نگاه امثال نامجو اگر قرار بود با این ارجاعات متقاعد شوند تا به حال شده‌بودند. آنها نیز در جواب چیزهایی می‌‌گویند که البته ایرادات و غلطهایشان را می‌توان پاسخ داد. بحث را اما می‌توان با عقب‌نشینی از منظر تاریخی به ساحت حقوق سیاسی برد و از این همه‌چیزدانان پرسید خب که چه؟ فرض‌کنیم ایران اصلا مفهومی جدید است. فرض کنیم اختراع قرن ۱۹ است. اگر ایران چنین است به طریق اولی باقی کشورهای جهان هم همین وضعیت را دارند. که چه؟ با فرض آنکه حرف شما درست است چه ایده و راه‌حلی برای سامان سیاسی این کشور دارید؟ آیا میزان قدمت تاثیری در ایده شما دارد؟ آیا ایده‌آلتان برای یک مملکت با توجه به قدمتش تغییری می‌کند؟ کسی جای دیگری در جهان برای بررسی وضعیت سنگاپور و مولداوی و اروگوئه پرسش قدمت به میان می‌آورد؟ بالاخره هر کشور و دولت-ملتی یک زمانی تاسیس شده، چه تاریخی چه مصنوعی چه کهن چه نو. گیر سه‌پیچتان فقط به ایران است؟ شما فرض کنید اصلا جدید است، ایده سیاسیتان برای این جدید چیست؟ اگر معتقدید چون جدید است نباید باشد و باید سامان سیاسی دیگری خارج از مفهوم ایران شکل داد خب بگویید آن سامان چیست و چگونه کار می‌کند؟ برای باقی کشورها هم همین نسخه را می‌پیچید؟ غیر از این گزاره‌های سلبی چه چیز دیگری برای گفتن دارید؟ اصلا فرض کنید تمدنی هم نداریم، تاریخی هم نداریم، هر آنچه تا الان بوده است هم مایه شرمساری است. که چه؟ ساکنین این سرزمین نباید زندگی داشته‌باشند؟ لایق حقوق و کرامت انسانی نیستند؟ این رویکرد و قرائت از تاریخ چه دردی از چه چیزی دوا می‌کند؟
مشکل این است رویکردهای این چنینی اصولا بر پایه سلب و فرویختن ساختارها است و چیزی ایجابی در پی ندارد. چون بخش ایجابی ندارد عملا‌ بحث نصفه می‌ماند و در دور باطل می‌افتد و فقط نامساله تولید می‌کند. این طرف هی توی سر ایران می‌زند و آن طرف هی دست به دامن تاریخ و ادبیات می‌شود. بحث را باید از این ساحت به عرصه حقوق سیاسی برد. آن وقت دو طرف بحث، ایده‌هایشان را بر مبنای حقوق سیاسی توضیح دهند تا ببینیم چه قابلیت‌هایی دارند. در دو سه هفته اخیر چند اتفاق باعث شد چیزی درباره اهمیت و محوریت حقوق سیاسی بنویسم. ماجرای نامجو پیش‌درآمدی شد بر آن نوشته که امیدوارم زودتر تمامش کنم.

ضمنا مرده‌شور ترکیب خودش و زنش و مسخره‌‌بازی‌هایشان را ببرند. گور پدر خودشان و جنجالهایشان. هر روز دسته‌دسته جوان در این مملکت اعدام می‌شوند.
👍13❤4👎1
مقدمه و ترجمه دولت نادرشاه: یک تاریخ‌نگاری کلاسیک مارکسیستی

۱/۲

حمید مومنی را شاید بتوان در کنار احمدزاده و پویان از بزرگ‌ترین تئوریسینهای چریکهای فدایی خلق نامید، هر چند نامش به اندازه آن دو تن دیگر شهره نیست. مومنی به واسطه آشنایی با زبان روسی علاوه بر تالیف، چندین اثر قابل توجه هم ترجمه‌ کرده‌است. البته الان دیگر می‌دانیم اعتبار بسیاری از ترجمه‌های فارسی به واسطه دانش زبانی کم، سانسور و دستبرد ایدئولوژیک و انتحال زیر سوال است و ممکن است کارهای مومنی نیز از این قاعده مستثنی نباشد.
آنچه در این جستار مدنظر است ترجمه کتاب دولت نادرشاه افشار از آرنوا و اشرفیان، و مقدمه نسبتا مفصل مومنی بر این کتاب به نام نظام اجتماعی فئودالیزم است. این کتاب و مقدمه‌ی مومنی از نمونه‌های تاریخ‌نگاری کلاسیک مارکسیستی و نوع نگاه آنان به مقوله تاریخ است.
نظریه تاریخی در این نوع نگاه بر مبنای ایده تکامل تاریخی مارکس بنیان نهاده‌ شده‌است و مقدمه مومنی نیز دقیقا با همین ایده آغاز می‌شود و پیش می‌رود:
بر اساس قوانین علم تاریخ، جامعه بشری قانونمندانه تکامل می‌یابد.


مومنی معقتد است آثار تاریخی پیشین به دلیل اینکه این رویکردِ به زعم او علمی را ندارند اصولا دچار ضعف هستند و اعتبار ندارند و حق و حقیقت همانا تنها در اختیار آنانی است که به این علم والا دست یافته‌اند. وضع رویکردهای چپی در دانشگاه هنوز هم با اینهمه فراز و نشیب کماکان همین است. تصور می‌کنند حق و حقیقتی است که این برگزیدگان تاریخ فهمیده‌اند و باقی گمراهانی هستند که ول معطلند.
ایده تکامل تاریخی، تاریخ را بر مبنای شیوه‌های مختلف تولید و گذار میان این شیوه‌ها می‌فهمید. در این تکامل مسیر جوامع بشری همگی از جوامع ابتدایی/اشتراکی شروع می‌شد سپس به برده‌داری، فئودالیسم، سرمایه‌داری می‌رسید و در نهایت تضاد درونی سرمایه‌داری منجر به انقلاب پرولتری و برقراری کمونیسم می‌شد. هرچند خود مارکس بعد در این ایده تجدید نظر کرد و دریافت که با بعضی مناطق جور در نمی‌آید و شیوه تولید آسیایی را مطرح کرد و همچنین‌ بعدتر نیز برخی چپهای اروپایی به رفقای روسشان ایراداتی وارد کردند که شما اصلا وارد دوره سرمایه‌داری نشده‌بودید که انقلاب کمونیستی رخ دهد اما حامیان این ایده به طریق "مرحوم گه خورد گفت سیاه نپوشید" بر همان تکامل و جبر و ضرورت تاریخی آن پای می‌فشردند و عمده تاریخ‌نگاری‌های آکادمیک شوروی بر همین مبنا نگاشته‌شده‌است. باری، این بخش از تاریخ ایران که کتاب و مومنی به آن پرداخته‌اند در آن تقسیم‌بندی کذا در دوره فئودالیسم قرار می‌گیرد. این نظریه‌ها در تشریح مساله شیوه تولید و مالکیت در ایران دو ایراد اساسی دارند. نخست ناهمخوانی وضعیت مالکیت بر زمین که هیچگونه شباهتی به فئودالیسم اروپایی نداشت و این ایراد به تفصیل از سوی پژوهشگرانی با رویکردهای مختلف گوشزد شده‌است و با پذیرش اینکه فئودالیسم با تاریخ ایران جور درنمی‌آید سعی در بازتعریف وضعیت مبتنی بر شرایط خاص ایران داشته‌اند و عموما بر مبنای نظریه استبداد شرقی تعریفی صورت داده‌اند. ایراد دوم که البته می‌توان بر عمده تحقیقات با هر نگرشی گرفت مساله ایلات است. در آن چارچوب از پیش تعیین شده تاریخ‌نگاریهای مارکسیستی مساله ایلات جایی ندارد و معلق و پا در هوا می‌ماند. البته اینطور نیست که اصلا متوجه ایلات نباشند و در همین اثر نیز به این مقوله اشاره شده و سعی شده‌است تبیینی برای آن صورت‌ گیرد اما چون باید در آن چارچوب چپانده‌ شود سران ایلات را فئودالهای زمین‌دار در نظر می‌گیرند و سر و تهش را هم می‌آورند. باقی پژوهشها هم اما به نظر من هنوز نتوانسته‌اند مساله ایلات، رابطه آن با زمین، روستا، شهر و حکومت را آنطور که باید درست توضیح دهند. این گرهی است که هنوز در تاریخ‌پژوهی ایران باز نشده و جای کار بسیار دارد.
👍4❤1👎1
مقدمه و ترجمه دولت نادر شاه: یک تاریخ‌نگاری کلاسیک مارکسیستی
۲/۲
نکته جالب دیگر در کتاب و به تبع آن در مقدمه مومنی، نوع تفسیر آنها از شورشهای آن دوره است.
دستکم در این کتاب قاعده چنین است که هر شورش، اعتراض یا درگیری با حکومت به عنوان شورشهای خلقی و مردمی و اصیل یاد شود که یا به وسیله سران و رهبران به بیراهه کشیده‌ می‌شود یا توسط حکومت سرکوب. عموم تاریخ‌نگاریهای شوروی و تحقیقات متاثر از آن، همین نگاه شابلونی را به هر گزارشی از درگیریها دارند و آن را جنبشی خلقی جا می‌زنند. این نگاه بسیار ساده‌انگارانه و تک‌بعدی است، عوامل مختلف را در نظر نمی‌گیرد و نیز دچار زمان‌پریشی در مفاهیم است. برای مثال در همین کتاب، شورش استرآباد به عنوان قیام خلق علیه ظلم و ستم حکومت توصیف شده، درحالیکه به اندازه کافی مدرک و روایت داریم که بدانیم ماجرای استرآباد جنگ قدرتی بوده‌است میان محمدحسن‌ خان قاجار و موتلفان ترکمانش در یک طرف و شاخه اشاقه‌باش قاجار که با نادرشاه در ائتلاف بوده‌اند در طرف دیگر. خلقی‌ اصلا این وسط در کار نبوده‌. جوناس هانوی شاهد زنده آن ماجراها بوده و از روایتش می‌شود پی‌برد اتفاقا آن وسط چه بلایی بر سر خلق از هر دو طرف درگیری نازل شد.
البته نباید انکار کرد حماقت‌های نادر در سیاستهای مالی و خشونت بی‌مهارش در اواخر عمر منجر به شورشهایی شد که جنس آنها چیزی متفاوت از ماجرای استرآباد است و شاید بتوان به آنها وجهی از جنبش‌های مردمی علیه حکومت داد، اما همچنان هم عوامل دیگری دخیل بوده‌اند و هم نوع آنها متفاوت از چیزی است که بتوان به آن رنگ و بوی انقلاب کمونی بخشید.
نقطه قوت کتاب اما منابعی است که در اختیار محققین بوده‌است. دسترسی به منابع روسی و همچنین اسناد محلی سرزمین‌های جدا شده از ایران عموما برگ برنده تحقیقات مستشرقین اتحاد جماهیر است و انصافا هم برخی از آنها بسیار ارزشمندند. عالم‌آرای نادری اثر محمدکاظم مروی هم آن زمان هنوز در ایران چاپ نشده‌بود و نویسندگان کتاب از نخستین محققانی هستند که به آن کتاب دسترسی داشته‌اند و از آن حظ برده‌اند. کتاب مروی اثری مفصل در سه جلد است که شرح آن نیاز به چندین یادداشت اختصاصی دارد و امیدوارم بعدتر به آن بپردازم.
👍6❤1👎1
دکتر امانت امسال برنامه‌ای برای دیدار با رییس‌جمهور ندارن؟ اتفاقی افتاده؟
😁4👎1
همین الان وظایف کل دم و دستگاه‌های حقوق بشری رو که چیزی جز تولید بیانیه و نگرانی هم نیست به هوش مصنوعی بسپرن جدای از اینکه احتمالا کمتر جفنگ تحویل میده، خیلی خیلی ارزونتر هم درمیاد.
👍13
شهروند ایران؛ نه بیشتر نه کمتر

نگاه حقوقی به مساله ایران و شهروندانش عموما از بحثهای پیرامون هویت ایران و ایرانی غایب است. در این نوشته خیلی چکیده از آسیبهای سیطره حوزه‌های دیگر گفتم که البته جداگانه نیاز به تفصیل‌بیشتر دارد،‌ و بعد سعی کردم مساله را با فرض عدم وجود مولفه‌های تاریخی و فرهنگی و اجتماعی کمی از منظر حقوقی و حول مفهوم شهروند بررسی کنم. این البته اصلا به معنی بی‌تاثیر بودن آن مولفه‌ها نیست، صرفا نگاهی آزمایشی است برای پررنگ کردن مولفه‌ای دیگر.
یادداشت را می‌توانید اینجا بخوانید
👍10👎3👏3
یادداشتهای کاوه
https://x.com/alirezaglsi/status/2111081136176697434?s=20
تذکر جناب غلامحسینی کاملا درست و به جا است و از مسائل کمتر پرداخته‌شده در تاریخنویسی ما. فقط دو نکته را من تصحیح و تصریح بکنم:

۱. هنوز شاه اسماعیل سوم زنده و در آباده مشغول گذران عمر بود که کریمخان عنوان وکیل‌الرعایا را برای خود برگزید.

۲‌. ماجرای آقا محمدخان و محمدمیرزا ابهام‌های بیشتری دارد. آنکه آقا محمدخان ابتدا به دنبال صفوی‌زاده‌ای بود که وکیل دولتش شود تقریبا محرز است و سکه‌ای هم به نامش زد، چنانچه همان میرزا ابوتراب و به تبعش عنوان وکالت هم چندبار بین کریمخان و محمدحسن‌خان قاجار دست‌ به‌ دست شده‌بود. اما اینکه نقش و عاملیت محمدمیرزا چه بود هنوز روشن نیست. منبع اصلی این روایات کتاب فوائد‌الصفویه است که در هند و تحت حمایت همین باقیماندگان مدعی خط خونی صفوی نوشته‌شده، باقی منابع که اشاره‌های کوچکی به ماجرا کرده‌اند هم گویا منبعشان همین کتاب ابوالحسن قزوینی بوده، لذا دقیق نمی‌دانیم بین این دو چه گذشت و آیا ابوالفتح محمد میرزا از زبل‌بودنش سر از هند درآورد یا نه.
نکته‌ی اصلی توییت اما درست است و سرجایش باقی. از عنوان وکیل‌الرعایا و تاریخ نصفه‌نیمه تعریف‌شده آن سالها این ماجراها درنمی‌آید. لیلاز و اوباش امثال او که اهمیتی ندارند و گیرشان چیز دیگری است، ولی تاریخ ایران آن سالها جای واکاوی بسیار دارد.
👍3👎1
۱/۲
نکته کلی آن است که مساله بحران مشروعیت پس از صفویه در ایران حل نشد. افغانها که بخت و فرصتی نداشتند ببینیم چه فکری به حال میراث نواب امام عصر می‌کنند، نادرشاه اما در سر خیالهای بزرگ می‌پروراند. اجتماع دشت مغان سنت‌شکنی و نوآوری عجیبی بود. اگرچه که یادآور قوریلتایهای مغولی بود اما فراموش نکنیم اولا آنکه قرنها بود دیگر خبری از این سنت در ایران نبود و دوما آنکه فرایند انتخاب یا اجماع بر خان بزرگ اصلا طور دیگری بود. اینجا نادر بزرگان ایران به معنای عام و بدون سلسله‌مراتبی متعین را گردآورده‌بود. از خانات ایلات گرفته تا مستوفی و وکیل و وزیر‌ و شیخ و جاثلیق هر چه می‌شد را جمع کرد تا بر پادشاهیش صحه بگذارند. اگرچه که کار احتمالا به زور شمشیر و ارعاب پیش رفت اما همین که آن زور و شمشیر نیاز به تاییدی مصلحتی داشت چیزی جدید بود. حواسمان البته باید جمع باشد از دل دشت مغان دموکراسی درنیاوریم اما درواقع می‌توان گفت شاید نادر برای نخستین بار مشروعیت را از آسمان به زمین آورد. دیگر نه فر ایزدی نه خلافت و امامت و نه تغلب منبع مشروعیت بود. ساکنان ایران بودند که قرار بود رضا دهند به شاهی پسر امامقلی قرخلو و این نظمی نوین بود. در مقابل اما شروط نادر برای پذیرش ماجرا را عجیب‌تر هم کرد، آنکه از شاهزاده‌ای صفوی حمایت نکنند  و به پسران نادر در تسلسل قدرت وفادار باشند قابل فهم بود، اما شرط بازگشت به جهان اهل سنت ذیل مذهب جعفری برای کسی با این پایه از تزلزل و ضعف مشروعیت عجیب بود‌ . اینکه ایده مذهب جعفری نادر از کجا آب میخورد ماجرای مفصلی است که باید با حدس و گمان و تفسیر پیش برد و مدارک و اسناد کمکی نمی‌کنند، اما اگر برپایه همان مشروعیت بخواهیم تاویل کنیم، نظم جدید، منبع مشروعیت جدید می‌خواست. نظم شیعی- قزلباشی صاحب خودش را داشت. اگر آن تقسیم‌بندی سه‌گانه وبر از مشروعیت را مبنا قرار بدهیم، بی‌شک نادر یک رهبر کاریزماتیک محسوب می‌شود. رهبر کاریزماتیک اما باید مشروعیتش را یا به سنتی متصل کند یا سامانی نو بیافریند و تبدیل به سنتش کند. چه‌بسا در کنار فرضیه‌های دیگر ایده مذهب جعفری قرار بود چنین کارکردی داشته‌باشد. بگذریم، حدیث نادری مفصل است و باشد به جای خود.
در تمام این مدت مدعیان ریز و درشت صفوی هم سربرمی‌آوردند برخی با حمایت ایلات و برخی عثمانی و طوایف لزگی و گرج. سنجیدن راست و دروغ صفوی‌بودن مدعیان هم ممکن نیست اما این را می‌دانیم برخی از آنها از سمت مادر صفوی بودند و مهمترینشان تا آن زمان سیداحمدشاه مرعشی‌ صفوی نواده سیدداوود متولی آستان قدس و نوه شاه‌عباس.
پس از مرگ نادر هم رد صفویه بسیار پررنگ است. دولت مستعجل علیشاه و ابراهیم که می‌گذرد باز جنگ قدرت میان دو مادرصفوی است. شاهرخ نوه نادر و سلطان‌حسین که قاعدتا بزرگترین شانس را از جهت نسب دارد و میرمحمدمتولی یکی دیگر از نوادگان سید‌داوود. جالب آنجاست به روایت مجمل‌التواریخ بزرگان خراسان وقتی علیه شاهرخ کودتا می‌کنند و سلطنت را به میرمحمد پیشنهاد می‌دهند عذرشان آن است که آن زمان در خراسان خلا قدرت بود و شاهرخ را به حساب آنکه از یک طرف صفوی بود برگزیدیم و افشار بودنش را به چیزی نمی‌گیرند. خلاصه آنکه در پهنه شرقی قدرت یکی دوباری بین شاهرخ و میرمحمد دست‌ به دست می‌شود و در نهایت شاهرخ نابینای بیچاره اسما بر تخت سلطنت است و رسما کار در دست قدرتهای محلی و البته مهمتر از همه احمدشاه درانی که به دلایل متعدد به ادامه سلطنت شاهرخ رضایت می‌دهد.
👏6👎1
۲/۲
در پهنه غربی هم اما جنگ و جدل همچنان زیر سایه صفویه است. ابتدا ائتلاف سه‌گانه کریمخان و علیمردان‌خان بختیاری و ابوالفتح‌خان که یک شاهزاده دیگر از سمت مادرصفوی را شاه‌اسماعیل سوم کردند. اول وکیل‌الدوله‌ش علیمردان‌خان بود و بعد کریمخان شد. بعد محمدحسن‌خان قاجار و دوباره و کریمخان و باقی ماجرا‌. بعد از گسستن ائتلاف هم، علیمردان خان سراغ شاهزاده‌ی صفوی دیگری رفت به نام شاه‌سلطان حسین دوم که طبق روایت فوایدالصفویه می‌شود پدر همین محمدمیرزایی که ذکرش در فرسته قبلی رفت. خلاصه جنگ قدرت چنین بود که صفوی‌زاده‌ای را علم کن و سکه به نامش بزن و وکیل‌الدوله‌ش شو. یا صفوی‌زاده‌ای خواهم یافت یا صفوی‌زاده‌ای خواهم ساخت. تا آقامحمدخان هم ماجرا همین بود. حال اینکه چرا پادشاهی ایران از زیر نفرین و هیمنه صفویان بیرون نمی‌آمد خود بحث مفصلی است. قاجاریه هم بعدتر حتی داستانی سرهم کردند که فی‌الواقع محمدحسن‌خان اصلا پسر سلطان‌حسین بود و صفوی است و شرحش در منابع مختلف از جمله رستم‌التواریخ آمده‌. اما چه شد که ماجرای مشروعیت حل شد؟ به نظر من ماجرا حل نشد، مشمول مرور زمان شد و مصیبتهای بزرگتر از جمله جنگهای ایران و روس آمد. حتی در زمان محمدشاه هم سروکله یکی دو مدعی صفوی پیدا شد که زود قضیه فیصله یافت.
خلاصه آنکه تاریخ پساصفوی را دستکم تا اوایل قاجار بدون این وقایع بسیار مهم ابدا نمی‌توان دریافت و فهمید. حال خودتان قاضی، چقدر از این ماجراها که فقط شمه‌ای کوچک از آن اینجا ذکر شد، در کتب درسی و تاریخی ذکر شده؟ منظورم فقط کتب مدارس نیست، همان کتب تخصصی رشته تاریخ در دانشگاه.

بعدتر سعی می‌کنم توضیح دهم چرا فکر می‌کنم باید از عنوانی دیگر مثلا پساصفوی برای این بازه زمانی استفاده کرد و عباراتی چون عصر یا دوره افشار و زند مطلقا غلط است.
👌6👏3👍1👎1
سخن از مدعیان حکومت پس از سقوط اصفهان رفت و روا نیست از ملک محمود سیستانی یادی نشود. به نظرم ملک محمود به واسطه چند نکته نسبت به دیگر شخصیتهای آن دوره برجسته و متفاوت است اگرچه که عمر و حضور سیاسیش در بازه زمانی مدنظر بسیار کوتاه بود. نخست آنکه ملک محمود اولین شخصی بود که پس از سقوط اصفهان اعلام پادشاهی و تاجگذاری کرد. در آن اوان درواقع ما سه مدعی رسمی سلطنت داشتیم: محمود افغان که جقه را رسما از سلطان‌حسین دریافت کرد، طهماسب دوم که در قزوین تاجگذاری کرد و ملک محمود در مشهد. دوم آنکه مَلِک مستقیم و بی‌زمینه‌چی ادعای پادشاهی کرد، برخلاف دیگر مدعیان که همانطور که ذکرش رفت یا خود را از اعقاب صفویه می‌دانستند یا اصلا به سوی اعلان رسمی پادشاهی نرفتند و وکالت و نیابت را برگزیدند یا آنکه زمینه‌ای برای آن چیدند، چنانچه نادر نیز ابتدا سردار سپاه طهماسب شد، بعد نایب و وکیل وی، بعدتر نایب و وکیل طفل نوزداش عباس سوم و در نهایت تاجگذاری رسمی کرد. اما نکته سوم و از همه جذاب‌تر نحوه تراشیدن مشروعیت و حقانیت محمود بود. محمود نسب خود را به کیانیان می‌رساند و به واسطه خون و نسب کیانی خود را شایسته و محق پادشاهی می‌دانست.
از سبک‌مغزی جیقه بر سر و سکه سلطنت بر سیم و زر زد. چون خود را منسوب به کیان می‌دانست کلاه کیانی برای خود ترتیب داد.

اینجا بحث بر سر میزان نفوذ و اقبال آن روایت نیست. نکته آن است که چنین روایتی ظرفیت طرح داشته‌است. ۱۱۰۰ سال پس از سقوط شاهنشاهی ساسانی، با گذشت دو قرن و اندی از حکومتی شیعی با ادعای نیابت امام زمان، حاکمی محلی منبع مشروعیت خود را به تاریخ پیشااسلامی و کهن ایران‌زمین وصل می‌کند. البته نباید فراموش کرد ملک محمود این روایت را خود خلق‌ نکرده و ملوک نیمروز به عنوان حاکمانی محلی نسب خود را به یعقوب لیث‌ و سپس کیانیان می‌رساندند.
چه بسا اشاره به کلاه کیانی در تاجگذاری آقا محمدخان هم گوشه چشمی به کلاه کیي ملک محمود داشته و از هر وری چیزی برای مشروعیتش دست و پا می‌کرده. خلاصه آنکه برای مدعی شهریاری ایران پیوند با کیانیان معنا و ارزش داشته، حال چه از راه خون و نسب چه فرمانروایی ایران‌زمین.

پ‌ن: دو کتاب مرآت واردات و شجرة الملوک به تاریخ حاکمان سیستان و وقایع دوران ملک محمود پرداخته‌اند. هر دو را منصور صفت‌گل تصحیح و چاپ کرده‌است.
👍8👎1
در غیاب حاکمیت حضرت آدم و وارثان برحق او، اگر انسان‌هایی هم وجود داشت باشند، سرنوشتی جز استبداد یا هرج‌ومرج نخواهند داشت. رهبری و زمامداری آدم اساساً امامت است؛ رهبری سیاسی و مذهبی مطابق با اراده خداوند. آدم به عنوان خلیفه‌الله فی الارض نایب و کارگزار خداوند در زمین است و قوانین الهی را در میان فرزندان رو به ازدیاد خود رواج می‌دهد. این همان کاری است که حکومت باید انجام دهد و تا زمان فرمان نوح در میان قوم شیث و فرزندان او همین شیوه تداوم داشته است.

از آن پس حکومت برحق فقط گاهگاه در تاریخ بروز و حضور داشته و سرانجام دوباره به دست محمد به طور کامل احیا شده است و به عقیده اکثریت مسلمانان در خلافت چهار خلیفه نخست در مدینه نیز تداوم یافته است. دوران زمامداری پیامبر و چهار خلیفه اول دوران طلایی حاکمیت الهی است. در این دوره نیز، همچون دوره‌های دیگر، حکومت مطلوب مبتنی بر قهر و اجبار است. پیامبر و جانشینانش نیز همچون جانشینان حضرت آدم در اداره جامعه خشونت نهادمندشده و سازمان‌یافته را به کار می‌گرفتند. این به معنی آن است که خطاکاران را مجازات می‌کنند، شورش‌ها را سرکوب می‌کنند و نبرد علیه کافران را سازمان می‌دهند. البته همه این کارها مطابق با قانون الاهی صورت می‌گیرد و از زور و قهر فقط در برابر بدکاران و افراد شرور استفاده می‌شود. این نمونه عالی حکومت خوب است و بیشتر مسلمانان در طول تاریخ در اشتیاق اعاده چنین حکومتی بوده‌اند نه بازگشت به آزادی و برابری ادعایی مربوط به مرحله ماقبل سیاسی آنچنان که در برخی تمدن‌های دیگر شاهد آن هستیم. برای مسلمانان عصر طلایی نه در گذشته‌های اساطیری بلکه در صدر اسلام تحقق یافته‌است.

تاریخ اندیشه سیاسی در اسلام، پاتریشیا کرون، ترجمه مسعود جعفری جزی، صص ۲-۴۱
👍3👎1
احمدشاه درّانی، تخت کیانی و فال حافظ
۱/۲
گفتیم که در پهنه شرقی پس از کش‌وقوس‌های میان شاهرخ و میرمحمد متولی، حکومت اسمی و بی‌یال‌ و دم و اشکم شاهرخ برای مدتی تثبیت شد، که دلشمغولی‌ها و بدشانسی‌های احمدشاه درّانی بسیار در آن موثر بود. احمد ابدالی که بعدها به احمدشاه درّانی معروف شد از برجسته‌ترین و شایسته‌ترین سپاهیان نادر بود که بخش مهمی از افغانهای سپاه نادر را مدیریت می‌کرد. در تاریخنویسی افغانستان او را به نوعی پدر افغانستان می‌دانند که بیراه هم نیست. بالاخره او توفیقی داشت در برپایی حکومتی حایل میان ایران و هندوستان که وضعیت شکننده و آشفته هر دو سمت در این توفیق بی‌تاثیر نبود. اصولا چون وقایع این سالها به حضور و اثرگذاری روس و انگلستان در منطقه ختم می‌شود تاریخنویسی‌ها عموما تحولات را منحصر در خوانشی ذیل سلطه استعمار بررسی می‌کنند اما به نظر دقیق‌تر می‌آید که مستقل از نقش بی‌چو‌ن‌وچرای بریتانیا و روسیه و بعدتر هم بازی بزرگ میان آنها، کمی هم مسائل منطقه را قائم به تحولات داخلی بررسی کرد. اصولا  می‌توان گفت خیلی از وقایعی که به استعمار ربط داده می‌شود باید از وجهی دیگر از نظرگاه پیامدهای افول امپراتوری‌های باروت مورد بررسی قرار بگیرد. منجمله همین حکومت نوپای افغانها که عموما در قرائتی استعمارزده نقشه‌ی بریتانیا برای برپایی یک حایل Buffer برای هندوستان روایت می‌شود، اما درواقع پایه‌هایش را عملا همین احمدشاه درّانی بنیان گذاشت و آن زمان هنوز خبری از روباه پیر نبود. باری پس از مرگ نادر که هر صاحب لشگری بخت خویش را می‌آزمود احمد ابدالی هم دم و دستگاهی به هم زد و تک و پاتکهایش میان هند و ایران در نوسان بود‌. او دستکم سه‌بار قصد جدی برای گسترش قلمروی خود به سمت غرب داشت که البته موفق نبود. بگذریم، هدف نقل روایتی است از ابوالحسن گلستانه در مجمل‌التواریخ از حمله سوم احمدشاه و روایت او از این ماجرا که چنین گوید:
شاه ذیجاه [منطورش احمد است] که همیشه طایر خیالش در فضای تسخیر ممالک ایران ابدبنیان که سجده‌گاه خواقین ذوی‌الاقتدار و نمونه‌ای از ریاض جنات تجری من تحتها الانهار و مکان قیام رستم‌نژادان غیور و نامدار است در پرواز و پیک اندیشه‌اش بفرمانفرمایی و تسلط هر یک از بلاد آن مملکت فردوس بنیاد [...] در سوز و گداز میبود ...
نویسنده مجمل‌التواریخ البته از بی‌سوادیش نمی‌دانست که مفهومی به نام ایران وجود ندارد‌ و ساخته و پرداخته رضا شاه پهلوی است، ازین رو به اشتباه تصور می‌کرده چیزی به نام ایران وجود دارد. ای کاش ابوالحسن بن محمد امین گلستانه دو قرنی بیشتر زنده می‌ماند تا از گفتارهای اندیشمندانی چون مراد فرهادپور یا کامران متین مستفیض می‌شد و پی به خطایش می‌برد. به هرحال نویسنده توضیح می‌دهد که احمدشاه
نظر به خالی بودن اورنگ سلطنت از وجود پادشاه جمجاه ظل الله و بی‌اتفاقی دلاوران خراسان و عراق و فارس و آذربایجان که هرکه در مکان و سکنا(سقناق) خود در مقام نفاق و این مراتب بین‌الامم مشهور آفاق بود بتصور شوکت و اقتدار افغانی و سایر فرق مستظهر گشته مصمم تسخیر بلاد ایران و علم استقلال بسمت خراسان برافراشت.
اما از دید نویسنده با وجود خلل اوضاع در مملکت، این لقمه گنده‌تر از دهان احمدشاه بوده و
آری هرچند که تخت سلطنت از وجود حضرت قدر قدرت شاهی خالی، هر بیابان‌گرد برهنه‌پای را نسزد که بکثرت و جمعیت خود فریفته و مغرور گشته دم از گردن‌افرازی و سروری زند و هر کم حسب خفیف‌النسب را کجا رسد که بخیال تمکن اورنگ سلطن و سریر آرائی تخت معدلت فرق خود را بدیهیم و افسر صاحب‌قرانی زینت داده [...] و چنانچه میرزاعلی‌اکبر بمرودی در ابیات خود اشعاری چند بنظم دراورده و ملحق به بیت فردوسی نموده این دو بیت از آن اشعار است که مرقوم می‌گردد خطاب به چرخ گردون می‌گوید:
بابن زمانی جهانی دهی/بهفت آسمان قرص نانی دهی
تو از بطن زرقانه نابکار / چو احمد خری را کنی شهریار
که تخت کیان را کند آروز / تفو بر تو ای چرخ گردون تفو
این میرزا علی‌اکبر بمرودی قاینی معروف به منشی، شاعر و دبیری است صاحب حماسه‌ی دینی خنک و بی‌مایه‌ای به نام " جنگ‌نامه خامس آل‌عبا در زمین کربلا". اینکه منظور صاحب مجمل از الحاق بیت به فردوسی چیست را نمی‌دانم. آیا پیش از این سه‌بیت (که نویسنده البته می‌گوید دوبیت) ابیاتی از فردوسی بوده و آیا منشی به پاره‌ای از شاهنامه آن را اضافه کرده یا در اثری و قطعه دیگری از آنِ خود از اشعار فردوسی استفاده‌کرده؟ و آنوقت گلستانه از جزییات ماجرا خبر‌ داشته؟ اینها را نمی‌دانم. امید که بعدها فرصتی برای جستجو دست دهد. اما آن بیت تفو بر تو ای چرخ گردون که به واسطه ابیات الحاقی دیگری بسیار معروف و آشنای همگان است. یا مثلا اینکه میان آن ابیات الحاقی‌ و این ابیات رابطه‌ای باشد مشخص نیست. قاعدتا اما اگر باشد علی‌اکبر منشی باید از آن الهام گرفته‌باشد.
👍2👎1
۲/۲
اما نکته جالب و مرتبط با فرسته‌‌ی پیشین اشاره شاعر به تخت کیانی است. بازهم پررنگ و مشهود است که برای اهل زمانه، پادشاهی ایران همان تخت کیانی و در پیوند با تاریخ کهن و باستانی است.

اما ادامه روایت مجمل‌التواریخ کمی متفاوت است. تا اینجای متن تاکید آن بود که احمدشاه هوس سروری و اورنگ و تخت کیانی کرده اما در ادامه می‌گوید:
این دفعه هم جمعی از مردمان خراسان را از راه سلوک با خود متفق کرده بمرافقت حضرت شاهرخی بتسخیر عراق و آذربایجان و فارس بپردازد.
مرافقت حضرت شاهرخی قاعدتا نباید از وجه نظامی باشد و به اسم شاهرخ نیاز بوده. برداشت من آن است که زیر اسم سلطنت شاهرخ این لشکرکشی و فتوحات را انجام دهد تا بعد چه شود. و اما پاره آخر که آن هم جالب است:
چون صدور این امور و وقوع این مراتب پرفتور که از ضابطه عقل دور و از قوه بفعل آمدن را شاه مذکور و سرداران افغان پرشور غرور محض و محض غرور می‌دانستند پیش آمدن احوال را در همان منزل از دیوان لسان‌الغیب خواجه حافظ شیرازی تفال نموده غزلی که به ملاحظه شاه افغان درآمده این یک بیت از آن غزل است که نوشته می‌شود:
ز بنفشه تاب دارم که ز زلف او زند دم / تو سیاه کم بها بین که چه در دماغ دارد

شاه موصوف بعد از مطالعه خواندن این غزل را موقوف نموده غزلی دیگر برای سرور سرداران افغانی خواند که این بیت از آن غزل است.
عراق و فارس گرفتی بشعر خود حافظ / بیا که نوبت بغداد و وقت تبریز است
از شنیدن این غزل سرداران افغانی مبارکباد فتح ایران و بغداد را بشاه مزّور‌پناه داده از آن منزل کوچیده بعد از طی مراحل وارد هرات گردید.
این تفال به حافظ در روایت مورخان این دوره به وفور یافت می‌شود و میرزامهدی منشی هم چندین بار در روایت تصمیمات نادر به آن اشاره می‌‌کند. قدرتی‌ خدا همواره هم حافظ عدل همان فالی را میاورد که راست کار داستان است. اگر هم نمی‌آورد خود راویان و حاکمان به زور می‌آورندش.

پ.ن: پاره‌های مجمل‌التواریخ از تصحیح استاد مدرس رضوی، چاپ دانشگاه تهران در سال ۲۵۳۶ شاهنشاهی است، صفحات ۱۰۸ تا ۱۱۱.
👍2👎1
گلستانه به ایشون می‌گفته بیابان‌گرد برهنه‌پای. این نگاه تحقیرآمیز هم احتمالا بیش از هر چیزی به جامونده از خاطره سقوط اصفهانه. چون اونها واقعا بیابانگرد برهنه‌پای بودن، وگرنه که احمدشاه هزار تا مثل گلستانه رو می‌خریده و آزاد می‌کرده.
👍1👎1
یه توضیح واضحاتی هم بدم: در متون اون دوره عموما منظور از افغان اعضای دو قوم پشتون‌زبان سنی‌مذهب ابدالی و غلزایی بوده نه همه ساکنین و شهروندان افغانستان امروزی. غلزایی‌ها مسکن اصلیشون قندهار و اطراف اونجا بوده، ابدالی‌ها هرات و شهرهای اطراف. این مساله اسم افغانستان و افغان هم مساله‌ای ریشه‌دار و قدیمی بین شهروندان افغانستانه و بسیاری این نام رو مناسب نمیدونن به واسطه همین عدم تطبیقش بر همه اقوام و شهروندان. اینکه درست و غلط و راه حل چیه رو من نمیدونم والا. نکته من فقط اینه که اگر در متون قدیمی‌تر دیدین بدونین منظور چیه.
👍1👎1
از بین سرداران افغان سپاه نادر یک اسم دیگه هم در ستیزهای پس از نادر پررنگ بوده و اون هم آزادخان افغان هست. آزادخان در دم‌ودستگاه ابراهیمشاه لقب خانی گرفت و پس از شکست ابراهیم به سیدمحمدمتولی( سلیمانشاه دوم که ذکرش پیشتر رفت) پیوست. خلا قدرت و درگیر‌های خراسان دستش رو بازگذاشت و عملا حکومت آذربایجان رو در اختیار گرفت و قلعه ارومیه رو مرکز خود کرد. بعد تونست قلمروش رو گسترش بده و حتی اصفهان رو هم گرفت. بعد از گسستن ائتلاف زندیه و بختیاریها، عموما آزادخان با بختیاریها در ائتلاف بود و خیزی برای شکست کریمخان برداشتند که درنهایت علیرغم برخی پیروزیهای اولیه موفق نبودند و عملا عمر سیاسی آزادخان بعد این ماجرا تموم میشه. با کنار زدن آزادخان و بختیاریها و البته کنار گذاشتن موقت خراسان، نبرد نهایی قدرت بین زندیه و قاجار باقی می‌مونه و بقیه ماجرا رو هم که می‌دونین.

یکباری باید فرصت کنم مفصل راجع به اصطلاح ملوک‌الطوایف بنویسم، چون به نظر بنده این اصطلاح در مورد دو سامان سیاسی متفاوت در زبان فارسی استفاده شده و میشه و این سوتفاهم‌هایی رو ایجاد می‌کنه. خلاصه‌ش اما اینه که یه زمانی شما حکام محلی داری در کنار یه شاه یا چندشاه یا اصلا بدون شاه مرکزی ولی دعوا و تشویش خاصی بین مناطق نیست، حالا ممکنه جنگهایی هم اون وسط شکل بگیره اما حدود اختیارات و حکمرانی مشخصه. این در واقع یک نظم و سامان سیاسیه.
یک زمانی هست دقیقا برعکس این وضعیت نظم سیاسی به هم ریخته، به واسطه این فروپاشی نظم، نیروهای زیادی مترصد گرفتن قدرت و سهم هستن و هر کدوم یه تیکه‌ای در تصاحب دارن و هدفشون هم گسترش بیشتر و سفت کردن جای پاشونه و جنگهای بی‌امان در جریانه. این دقیقا وضعیت فترت و بی‌نظمیه.
در منابع فارسی، دستکم این بازه‌هایی زمانی که من باهاش سروکار دارم اصطلاح ملوک‌الطوایف به این معنی دوم بیشتر اشاره داره و مفهومی مذمومه و نشانه هرج‌ومرج. امروزه اما وقتی میگن ملوک‌الطوایف بیشتر در ذهن عدم تمرکز و قدرت نیروهای محلی به ذهن متبادر میشه‌. از این بابت هر وقت در هر متنی که به عبارت ملوک‌الطوایف برمیخورن معمولا در این معنی تفسیر میشه که خب درست نیست‌. اهالی علوم سیاسی و جامعه‌شناس و این دست متفکرین و پژوهشگرا هم که خب قربونشون برم اصلا نیازی در خود نمی‌بینن برای دونستن این جزییات و ظرایف تاریخی و ادبی و زبانی. همینجوری یه تفالی به یه متن تاریخی می‌زنن و بعد ده‌ها صفحه سیاه می‌کنن. میشه حکایت یه کلاسی در دانشکده علوم اجتماعی که دوستی تعریف می‌کرد کلمه هنر رو در آثار سعدی جست‌وجو کرده‌بودن و ساعتها ارائه حول تعریف سعدی از هنر داده‌بودن، درحالیکه خیلی هم لازم نیست اهل فن باشید که بدونید معنی هنر در اون متون چی بوده و چه تفاوتی با الان داشته‌.
❤1👍1👎1👏1👌1
لیلا اخیَلیّه، شاعره عرب، در شعری چنین شکوه می‌کند و می‌گوید:
قُتِلَ ابنُ عَفّانَ الإمامُ
فَضَاعَ أَمْرُ المُسْلِمينا
وَتَشَتَّتَ شَمْلُ الرُّشْدِ
في الصَّادِرينَ وَالوَارِدينا
«امام [عثمان] بن عفان کشته شد و امور مسلمانان ضایع و رها باقی مانده است. اکنون راه‌های هدایت برای آیندگان و روندگان ناپیداست.» آنگاه که عثمان کشته شد هیچ‌کس نمی‌دانست به کدام سو باید رفت. مؤمنان هر یک راهی جداگانه در پیش گرفتند. این خود به این معنی است که طبعاً بسیاری از آنان گمراه شدند. در این شرایط مؤمنان باید چه می‌کردند و به کجا پناه می‌بردند؟ در چنین حال و هوایی است که شخصی با اشاره به اختلاف پیروان علی و معاویه از خود می‌پرسد: «کدام گروه را کافر بدانم و کدام را مؤمن؟» اگر عثمان تا پایان عمر امام و رهبر برحق بوده، طبعاً باید قاتلان او قصاص شوند و خلیفه بعدی انتخاب شود. در این صورت از نظر هواداران عثمان علی پیشوایی نامشروع است که جمعی از کافران را رهبری می‌کند که به دلیل کشتن خلیفه و کمک به غاصب مقام خلافت خود را محکوم به عذاب و دوزخ کرده‌اند.اما اگر عثمان گمراه شده و به راه خطا رفته باشد، خود به خود به مقام خلافت ساقط شده و مطابق با شرع و قانون اعدام شده است، زیرا حاضر نشده خطاهای خود را اصلاح کند یا از آن دست باز دارد. در این صورت، علی امام برحق خواهد بود و مخالفانش «در آتش دوزخ». از سوی دیگر، خوارج معتقد بودند که علی نیز با پذیرش حکمت در صفّین به همان قطعیت عثمان از خلافت ساقط شده است. از نظر خوارج او با پذیرش حکمیّت در استحقاق خود برای مقام خلافت تردید ایجاد کرده است. در این حالت، هم عثمان و هم علی از دین خارج شده‌اند. کوتاه سخن، این که در چنین شرایطی برگزیدن امام و رهبر به معنی برگزیدن وسیله نجات و رستگاری است. در جریان دور نخست جنگ‌های داخلی مردم مجبور بودند تصمیم بگیرند که این وسیله نجات را در کجا جست‌وجو کنند. از همین رو است که این بحران را «فتنه» به معنی آزمون و بلای سخت نامیده‌اند.
تاریخ اندیشه سیاسی در اسلام، پاتریشیا کرون، ترجمه مسعود جعفری جزی، صص ۶۶-۶۵
👍1👎1