شاه عباس یکم: پادشاهی که ایران را از نو ساخت
در یک شب سرد زمستانی، درون کاخی در هرات، پسری به دنیا آمد که سرنوشت ایران را دگرگون کرد. نامش را عباس گذاشتند. پدرش، شاه محمد خدابنده، پادشاهی ضعیف بود و دشمنان از هر سو به ایران هجوم آورده بودند. عثمانیها در غرب، ازبکها در شرق، و در داخل کشور، سرداران سرکش هر کدام برای خود حکومتی به پا کرده بودند.
عباس در کودکی طعم تلخ بحران و ناامنی را چشید. در حالی که دیگر کودکان در آرامش بازی میکردند، او در میان جنگ و خیانت بزرگ شد. وقتی نوجوان بود، در قزوین در محاصره ازبکها قرار گرفت، اما نگاه تیزبینش آینده را میدید: او باید ایران را نجات میداد.
در هفدهسالگی، با کمک یکی از سرداران زیرک صفوی، اللهوردی خان، بر تخت نشست. اما این تاج، باری سنگین بر دوش او بود. شاه جوان به خوبی میدانست که نخستین گام برای قدرتگیری، رهایی از دست قزلباشان است که عملاً کشور را میان خود تقسیم کرده بودند. با تدبیر و درایت، آنها را یکییکی از قدرت کنار زد و ارتشی نوین پایهگذاری کرد؛ ارتشی که دیگر بر اساس تعصب قبیلهای نبود، بلکه بر اساس مهارت و انضباط ساخته شده بود.
عباس اما فقط جنگاور نبود، او سیاستمداری بینظیر نیز بود. ابتدا با عثمانیها پیمان صلح بست تا بتواند از شر ازبکها خلاص شود. سپس در یک حمله غافلگیرانه، آنها را از خراسان بیرون راند و شهرهای از دسترفته را پس گرفت. حالا نوبت انتقام از عثمانیها بود. وقتی سپاهش را آماده دید، ناگهان به غرب تاخت، تبریز را بازپس گرفت، بغداد را فتح کرد و مرزهای ایران را گستردهتر از همیشه ساخت.
اما جنگ تنها هنرش نبود. شاه عباس جادههای کاروانرو ساخت، امنیت را به راه ابریشم بازگرداند و اصفهان را به پایتختی پرشکوه بدل کرد. میدان نقش جهان، مسجد شاه، و سیوسهپل، همه یادگارهای دوران او هستند.
شاه عباس باهوشتر از آن بود که بگذارد تاریخ تکرار شود. او نمیخواست پس از مرگش، ایران دوباره به دست شاهانی ضعیف بیفتد. اما افسوس که در سختگیری بیش از حدش، پسران خود را از سیاست دور نگه داشت و همین شد که پس از او، ایران آرامآرام رو به افول رفت.
با این حال، تا امروز، وقتی در میدان نقش جهان قدم میزنیم یا به پلهای اصفهان خیره میشویم، رد پای مردی را میبینیم که ایران را از نو ساخت: شاه عباس بزرگ، پادشاهی که همچون خورشیدی در تاریخ ایران درخشید.
در یک شب سرد زمستانی، درون کاخی در هرات، پسری به دنیا آمد که سرنوشت ایران را دگرگون کرد. نامش را عباس گذاشتند. پدرش، شاه محمد خدابنده، پادشاهی ضعیف بود و دشمنان از هر سو به ایران هجوم آورده بودند. عثمانیها در غرب، ازبکها در شرق، و در داخل کشور، سرداران سرکش هر کدام برای خود حکومتی به پا کرده بودند.
عباس در کودکی طعم تلخ بحران و ناامنی را چشید. در حالی که دیگر کودکان در آرامش بازی میکردند، او در میان جنگ و خیانت بزرگ شد. وقتی نوجوان بود، در قزوین در محاصره ازبکها قرار گرفت، اما نگاه تیزبینش آینده را میدید: او باید ایران را نجات میداد.
در هفدهسالگی، با کمک یکی از سرداران زیرک صفوی، اللهوردی خان، بر تخت نشست. اما این تاج، باری سنگین بر دوش او بود. شاه جوان به خوبی میدانست که نخستین گام برای قدرتگیری، رهایی از دست قزلباشان است که عملاً کشور را میان خود تقسیم کرده بودند. با تدبیر و درایت، آنها را یکییکی از قدرت کنار زد و ارتشی نوین پایهگذاری کرد؛ ارتشی که دیگر بر اساس تعصب قبیلهای نبود، بلکه بر اساس مهارت و انضباط ساخته شده بود.
عباس اما فقط جنگاور نبود، او سیاستمداری بینظیر نیز بود. ابتدا با عثمانیها پیمان صلح بست تا بتواند از شر ازبکها خلاص شود. سپس در یک حمله غافلگیرانه، آنها را از خراسان بیرون راند و شهرهای از دسترفته را پس گرفت. حالا نوبت انتقام از عثمانیها بود. وقتی سپاهش را آماده دید، ناگهان به غرب تاخت، تبریز را بازپس گرفت، بغداد را فتح کرد و مرزهای ایران را گستردهتر از همیشه ساخت.
اما جنگ تنها هنرش نبود. شاه عباس جادههای کاروانرو ساخت، امنیت را به راه ابریشم بازگرداند و اصفهان را به پایتختی پرشکوه بدل کرد. میدان نقش جهان، مسجد شاه، و سیوسهپل، همه یادگارهای دوران او هستند.
شاه عباس باهوشتر از آن بود که بگذارد تاریخ تکرار شود. او نمیخواست پس از مرگش، ایران دوباره به دست شاهانی ضعیف بیفتد. اما افسوس که در سختگیری بیش از حدش، پسران خود را از سیاست دور نگه داشت و همین شد که پس از او، ایران آرامآرام رو به افول رفت.
با این حال، تا امروز، وقتی در میدان نقش جهان قدم میزنیم یا به پلهای اصفهان خیره میشویم، رد پای مردی را میبینیم که ایران را از نو ساخت: شاه عباس بزرگ، پادشاهی که همچون خورشیدی در تاریخ ایران درخشید.
👍4❤2
شاهی که سایهاش لرزان بود
در سرزمین پهناور ایران، پس از شکوه و جلال شاه تهماسب صفوی، مردی بر تخت نشست که سرنوشتش با تردید، دودلی و آشوب گره خورده بود. نامش محمد بود، اما تاریخ او را به نام شاه محمد خدابنده میشناخت—پادشاهی که چشمان ضعیفش و ارادهی سستش، سرزمینش را به ورطهی بحران کشاند.
محمد، از همان کودکی، با مشکل ضعف بینایی دستوپنجه نرم میکرد. اما مشکل اصلیاش، نه در چشمانش، بلکه در دل و ذهنش بود. او برخلاف پدرش، تهماسب مقتدر، مردی دودل و بیتصمیم بود. زمانی که شاه تهماسب درگذشت، محمد به کمک همسر باهوش و جاهطلبش، مهدعلیا خیرالنساء بیگم، تاج شاهی را بر سر گذاشت. اما این تاج، باری سنگین بر دوشش بود—باری که بهجای آنکه او را بلندمرتبه کند، روزبهروز ضعیفتر و متزلزلترش ساخت.
در آغاز، مهدعلیا همچون مغز متفکر پشت پرده، زمام امور را در دست گرفت. او بانویی زیرک بود که میخواست قدرت را در خاندان صفوی حفظ کند. اما اشراف و سرداران، از نفوذ بیشازحد او خشمگین بودند. کمکم زمزمههای مخالفت بلند شد و دشمنانش دست به توطئه زدند. دیری نپایید که یکی از همین دشمنان، به خیانت برخاست و مهدعلیا را به قتل رساند. شاه محمد خدابنده، که بیتصمیمتر از همیشه شده بود، حتی نتوانست از قاتلان انتقام بگیرد.
در این میان، دشمنانی قدیمی، همچون گرگانی گرسنه، به مرزهای ایران یورش آوردند. ازبکان در شرق، خرابی به بار آوردند. اما از همه بدتر، ظهور شاه عباس بود—پسری که از خون خودش بود، اما از جنس او نبود. شاه عباس جوان، با تدبیر و درایت، سرداران را با خود همراه کرد و کمکم قدرت را از پدر ضعیفش ربود.
و سرانجام، در گوشهای از قصر، شاه محمد خدابنده دریافت که دیگر کسی به او نیازی ندارد. او که روزگاری با امید به سلطنت قدم در این راه گذاشته بود، اکنون حتی سایهی خودش نیز برایش بیگانه شده بود. پس از خلع از سلطنت، گوشهنشین شد و دیگر در هیچ کتابی، هیچ نامهای، هیچ نبردی، نامش به بزرگی برده نشد.
این بود سرنوشت شاهی که چشمانش کمنور بود، اما قلبش کمجرأتتر...
در سرزمین پهناور ایران، پس از شکوه و جلال شاه تهماسب صفوی، مردی بر تخت نشست که سرنوشتش با تردید، دودلی و آشوب گره خورده بود. نامش محمد بود، اما تاریخ او را به نام شاه محمد خدابنده میشناخت—پادشاهی که چشمان ضعیفش و ارادهی سستش، سرزمینش را به ورطهی بحران کشاند.
محمد، از همان کودکی، با مشکل ضعف بینایی دستوپنجه نرم میکرد. اما مشکل اصلیاش، نه در چشمانش، بلکه در دل و ذهنش بود. او برخلاف پدرش، تهماسب مقتدر، مردی دودل و بیتصمیم بود. زمانی که شاه تهماسب درگذشت، محمد به کمک همسر باهوش و جاهطلبش، مهدعلیا خیرالنساء بیگم، تاج شاهی را بر سر گذاشت. اما این تاج، باری سنگین بر دوشش بود—باری که بهجای آنکه او را بلندمرتبه کند، روزبهروز ضعیفتر و متزلزلترش ساخت.
در آغاز، مهدعلیا همچون مغز متفکر پشت پرده، زمام امور را در دست گرفت. او بانویی زیرک بود که میخواست قدرت را در خاندان صفوی حفظ کند. اما اشراف و سرداران، از نفوذ بیشازحد او خشمگین بودند. کمکم زمزمههای مخالفت بلند شد و دشمنانش دست به توطئه زدند. دیری نپایید که یکی از همین دشمنان، به خیانت برخاست و مهدعلیا را به قتل رساند. شاه محمد خدابنده، که بیتصمیمتر از همیشه شده بود، حتی نتوانست از قاتلان انتقام بگیرد.
در این میان، دشمنانی قدیمی، همچون گرگانی گرسنه، به مرزهای ایران یورش آوردند. ازبکان در شرق، خرابی به بار آوردند. اما از همه بدتر، ظهور شاه عباس بود—پسری که از خون خودش بود، اما از جنس او نبود. شاه عباس جوان، با تدبیر و درایت، سرداران را با خود همراه کرد و کمکم قدرت را از پدر ضعیفش ربود.
و سرانجام، در گوشهای از قصر، شاه محمد خدابنده دریافت که دیگر کسی به او نیازی ندارد. او که روزگاری با امید به سلطنت قدم در این راه گذاشته بود، اکنون حتی سایهی خودش نیز برایش بیگانه شده بود. پس از خلع از سلطنت، گوشهنشین شد و دیگر در هیچ کتابی، هیچ نامهای، هیچ نبردی، نامش به بزرگی برده نشد.
این بود سرنوشت شاهی که چشمانش کمنور بود، اما قلبش کمجرأتتر...
❤🔥2👍2
شاه تهماسب یکم: پادشاهی در سایهی آشوب
در سحرگاه یک روز بهاری سال ۹۱۸ هجری، صدای گریهی نوزادی در قصر شاه اسماعیل صفوی طنینانداز شد. نوزادی که بعدها نامش را تهماسب گذاشتند. فرزند پادشاهی که ایران را پس از قرنها پراکندگی، یکپارچه کرده بود. اما تهماسب از همان کودکی، طعم آرامش را نچشید.
او هنوز ده ساله نشده بود که طوفانی از فتنهها و خیانتها بر سر خاندانش فرود آمد. پدرش، شاه اسماعیل، پس از شکست سنگین در چالدران، دیگر آن فرمانروای شکستناپذیر نبود. سایهی تلخ آن روزها، بر دل تهماسب نیز نشست. اما هنوز فرصت غصه خوردن نداشت.
وقتی تنها ده سال داشت، ناگهان تاج شاهی را بر سرش گذاشتند. کودک شاه شد، اما تخت شاهی برای او بستر نرمی نبود. در همان سالهای نخست، امیران قزلباش برای قدرت، شمشیر از نیام کشیدند و کشور در آستانهی فروپاشی قرار گرفت. تهماسب میان جنگجویانی که هرکدام سودای قدرت در سر داشتند، باید یاد میگرفت که چگونه زنده بماند.
او به جای آنکه بازیچهی دست سرداران شود، آهسته و با زیرکی، سیاست را آموخت. گاهی با نرمی، گاهی با قاطعیت. مدتی گذشت تا توانست زمام امور را در دست بگیرد. حالا دیگر آن کودک ترسیده نبود. او مردی شده بود که میدانست چگونه با دشمنانش بازی کند.
سالها گذشت و تهماسب صفوی با دشمنانی سرسخت روبهرو شد. از یکسو عثمانیها در غرب، در کمین مرزهای ایران بودند، و از سوی دیگر ازبکها از شرق، هر لحظه به خاک ایران میتاختند. اما او با سیاست و هوشمندی، دشمنانش را یکییکی به عقب راند.
شاه تهماسب نه فقط یک جنگاور، بلکه پادشاهی بود که میدانست چگونه فرهنگ و هنر را نیز پاس بدارد. در دوران او، مکتب نقاشی صفوی شکوفا شد، و چهرههایی چون سلطان محمد و میر سید علی، شاهکارهای هنری آفریدند.
اما تهماسب، به رغم تمام پیروزیهایش، مردی محتاط بود. از جنگهای بیهوده پرهیز میکرد و گاهی بیش از اندازه محتاط میشد. شاید این روحیهی او بود که ایران را از خطر فروپاشی نجات داد، اما همین احتیاط بیش از حد، او را از تبدیل شدن به یک شاه افسانهای بازداشت.
پس از پنجاه سال حکومت، در سال ۹۸۴ هجری، تهماسب در سکوتی عجیب چشم از جهان فروبست. پادشاهی که دورانش یکی از طولانیترین حکومتهای صفوی بود، اما در نهایت، پس از او، بازهم توفانی از آشوب ایران را در برگرفت.
او رفت، اما یادش در تاریخ ایران باقی ماند. پادشاهی که در کودکی بر تخت نشست، در میان طوفانها رشد کرد، و با سیاست و تدبیر، ایران را از سقوط نجات داد.
در سحرگاه یک روز بهاری سال ۹۱۸ هجری، صدای گریهی نوزادی در قصر شاه اسماعیل صفوی طنینانداز شد. نوزادی که بعدها نامش را تهماسب گذاشتند. فرزند پادشاهی که ایران را پس از قرنها پراکندگی، یکپارچه کرده بود. اما تهماسب از همان کودکی، طعم آرامش را نچشید.
او هنوز ده ساله نشده بود که طوفانی از فتنهها و خیانتها بر سر خاندانش فرود آمد. پدرش، شاه اسماعیل، پس از شکست سنگین در چالدران، دیگر آن فرمانروای شکستناپذیر نبود. سایهی تلخ آن روزها، بر دل تهماسب نیز نشست. اما هنوز فرصت غصه خوردن نداشت.
وقتی تنها ده سال داشت، ناگهان تاج شاهی را بر سرش گذاشتند. کودک شاه شد، اما تخت شاهی برای او بستر نرمی نبود. در همان سالهای نخست، امیران قزلباش برای قدرت، شمشیر از نیام کشیدند و کشور در آستانهی فروپاشی قرار گرفت. تهماسب میان جنگجویانی که هرکدام سودای قدرت در سر داشتند، باید یاد میگرفت که چگونه زنده بماند.
او به جای آنکه بازیچهی دست سرداران شود، آهسته و با زیرکی، سیاست را آموخت. گاهی با نرمی، گاهی با قاطعیت. مدتی گذشت تا توانست زمام امور را در دست بگیرد. حالا دیگر آن کودک ترسیده نبود. او مردی شده بود که میدانست چگونه با دشمنانش بازی کند.
سالها گذشت و تهماسب صفوی با دشمنانی سرسخت روبهرو شد. از یکسو عثمانیها در غرب، در کمین مرزهای ایران بودند، و از سوی دیگر ازبکها از شرق، هر لحظه به خاک ایران میتاختند. اما او با سیاست و هوشمندی، دشمنانش را یکییکی به عقب راند.
شاه تهماسب نه فقط یک جنگاور، بلکه پادشاهی بود که میدانست چگونه فرهنگ و هنر را نیز پاس بدارد. در دوران او، مکتب نقاشی صفوی شکوفا شد، و چهرههایی چون سلطان محمد و میر سید علی، شاهکارهای هنری آفریدند.
اما تهماسب، به رغم تمام پیروزیهایش، مردی محتاط بود. از جنگهای بیهوده پرهیز میکرد و گاهی بیش از اندازه محتاط میشد. شاید این روحیهی او بود که ایران را از خطر فروپاشی نجات داد، اما همین احتیاط بیش از حد، او را از تبدیل شدن به یک شاه افسانهای بازداشت.
پس از پنجاه سال حکومت، در سال ۹۸۴ هجری، تهماسب در سکوتی عجیب چشم از جهان فروبست. پادشاهی که دورانش یکی از طولانیترین حکومتهای صفوی بود، اما در نهایت، پس از او، بازهم توفانی از آشوب ایران را در برگرفت.
او رفت، اما یادش در تاریخ ایران باقی ماند. پادشاهی که در کودکی بر تخت نشست، در میان طوفانها رشد کرد، و با سیاست و تدبیر، ایران را از سقوط نجات داد.
👍3❤2
Forwarded from 𐎠𐎷𐎡𐎼 𐬀𐬨𐬌𐬭
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ایران ای ریشه در اندیشهی بیدارم تو
ایران از دیو و دد و دام نگهدارم تو
📝چامه سرا: احسان افشاری، 🎼خنیاساز: علیقمصری، 🎤خوانش: امیرآشا
ایران تفسیر سه حرفست جهان در چشمت
پندارم و گفتارم و کردارم تو
در همهمهی خاموش جهان من شعلهی نافرمانم
شب جامه در از خورشید تو شد ای معبد شرقستانم
ای نور ازل در دیدهی من ای خاک به خون خوابیده
از خوف بلا تا شوق رجا سرباز توام ایرانم
ایران ای ریشه در اندیشهی بیدارم تو
ایران از دیو و دد و دام نگهدارم تو
ایران تفسیر سه حرفست جهان در چشمت
پندارم و گفتارم و کردارم تو
اِیرانشَهر 𐭠𐭩𐭥𐭠𐭭𐭱𐭲𐭥𐭩 Ērānšahr
𐎠𐎷𐎡𐎼𐎠𐏁𐎠= əˈmir Aṣ̌a
𐬀𐬨𐬌𐬭𐬀𐬱𐬀 = اَمیرآشا
ایران از دیو و دد و دام نگهدارم تو
📝چامه سرا: احسان افشاری، 🎼خنیاساز: علیقمصری، 🎤خوانش: امیرآشا
ایران تفسیر سه حرفست جهان در چشمت
پندارم و گفتارم و کردارم تو
در همهمهی خاموش جهان من شعلهی نافرمانم
شب جامه در از خورشید تو شد ای معبد شرقستانم
ای نور ازل در دیدهی من ای خاک به خون خوابیده
از خوف بلا تا شوق رجا سرباز توام ایرانم
ایران ای ریشه در اندیشهی بیدارم تو
ایران از دیو و دد و دام نگهدارم تو
ایران تفسیر سه حرفست جهان در چشمت
پندارم و گفتارم و کردارم تو
اِیرانشَهر 𐭠𐭩𐭥𐭠𐭭𐭱𐭲𐭥𐭩 Ērānšahr
𐎠𐎷𐎡𐎼𐎠𐏁𐎠= əˈmir Aṣ̌a
𐬀𐬨𐬌𐬭𐬀𐬱𐬀 = اَمیرآشا
❤🔥1🔥1
در دل امپراتوری ساسانی، سرزمینی که از شرق تا مرزهای روم گسترده بود و فرهنگ و شکوهش در جهان پیچیده، روزی دختری چشم به جهان گشود که سرنوشتش فراتر از تقدیر زنان آن زمان بود. او را پوراندخت نام نهادند؛ دختری از نسل پادشاهان، از خون خسرو پرویز، شاهی که غرورش افسانه بود، و نوهی انوشیروان دادگر، که نامش با عدالت گره خورده بود.
پوراندخت از همان کودکی در کاخهای پرزرق و برق ساسانی رشد کرد. اما برخلاف بسیاری از دختران دربار، دلش با زر و زیور خوش نبود. او به آوای موبدان گوش میداد، به قصههای تاریخ شاهان گوش میسپرد و در خلوت شب، به خاموشی آتشدان زرتشتیان مینگریست و از خود میپرسید: آیا زنی میتواند روزی در میان اینهمه مرد تاج بر سر نهد؟
سالها گذشت. پدرش، خسرو پرویز، پس از جنگهایی سخت با بیزانسیها و درگیریهای درونی، به دست پسرش قباد دوم کشته شد. پس از آن، آتش جنگ قدرت در دربار شعلهور شد. شاهان یکی پس از دیگری آمدند و رفتند؛ برخی کشته شدند، برخی تبعید، و برخی ناپدید. هر گوشهی کشور شعلهای از آشوب روشن بود. دهقانان مینالیدند، سربازان خسته بودند و خزانهی کشور تهی شده بود.
در این میان، چشمها به زنی دوخته شد که برخلاف مردان دربار، نه در پی قدرت بود و نه درگیر توطئهها. پوراندخت با چشمانی روشن و نگاهی عمیق، پیشنهاد بزرگان را برای پادشاهی پذیرفت؛ نه از سر غرور، بلکه برای نجات سرزمینی که پدرانش برای آن جنگیده بودند. در سال ۶۳۰ میلادی، او با وقار و شکوهی ساکت بر تخت شاهنشاهی نشست و نخستین زن شاه در تاریخ ایران شد.
اما پادشاهی برای او آسان نبود. بزرگان و سپهسالاران، که به اطاعت از مردان خو گرفته بودند، از پذیرش فرمانهای شاهزن اکراه داشتند. او اما با تدبیری خاص، نخست به دل مردم رجوع کرد. در آغاز پادشاهیاش، فرمان عفو عمومی صادر کرد. بسیاری از زندانیان آزاد شدند، مالیاتها کاهش یافت، و در سراسر کشور پیامآورانی فرستاد تا اعلام کنند: «پادشاهی نو بر تخت نشسته، و او از رگ و ریشهی شماست.»
پوراندخت به بازسازی ارتش پرداخت، با کشورهایی چون بیزانس صلح کرد تا از هجوم بیگانگان در امان بماند و کوشید وحدت را به دربار بازگرداند. حتی در برههای از زمان، زمزمههایی از ازدواج سیاسی او با یکی از بزرگان شنیده شد تا اتحاد کشور تحکیم یابد، اما پوراندخت هرگز خود را به بند ازدواجی که از روی سیاست باشد، نداد.
با وجود همهی تلاشها، درباریان و اشرافزادگان که منافعشان را در خطر میدیدند، از در مخالفت درآمدند. بافت پوسیدهی نظام اشرافی، قدرت زنی را تاب نیاورد. در توطئهای خاموش، تاج را از سرش برداشتند. برخی گفتند به اجبار کناره گرفت، برخی گفتند با شرافت کنار رفت تا کشور به آشوب کشیده نشود. سرنوشت او در تاریخ روشن نیست؛ برخی منابع میگویند که در سکوت درگذشت، برخی دیگر میگویند که دوباره تلاش کرد به قدرت بازگردد، اما هیچکدام قطعی نیست.
تنها چیزی که از او در دل تاریخ ماند، نه تختی بود که بر آن نشست، نه تاجی که بر سر گذاشت؛ بلکه نامی بود که در طوفان زمان باقی ماند. پوراندخت، شاهزنی در سرزمینی که زنان را برای رقص و تماشا میخواست، نه برای فرمانروایی.
او زنی بود که برخلاف جریان، برخلاف باورها، برخلاف سنتها ایستاد و گفت:
«من دختر خسروام، شاه را در رگهایم دارم... چرا نتوانم فرمان برانم؟»
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤3❤🔥1
امروز تمام ملت پارس زبان همدرد مردم بندریم !🖤
🏴
برای نگه داشتن این بندر در نقشه ایران زمین خیلی ها جنگیدند و نامشان را در کتاب های تاریخ جاودان کردند.
یکی از انها شاه عباس صفوی است. که به افتخار شاه عباس نام این بندر بندر عباس گزاشته شد
در سال ۱۶۲۲ میلادی شاه عباس توانست با کمک انگلیسیها و توانمندی سردار ایرانی امام قلی خان دست پرتغالیها را از این بندر کوتاه کند. به افتخار این پیروزی بندر گمبرون به بندر عباس تغییر نام داد. در تقسیمات فعلی کشوری شهر بندرعباس مرکز استان هرمزگان و یکی از مهمترین مراکز راهبردی و بازرگانی ایران در جوار خلیج فارس و دریای عمان میباشد.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍5❤3🤔1
#persiangulf
خلیج همیشه فارس، نگین درخشان تاریخ ایران
از سپیدهدم تاریخ، آنگاه که نخستین تمدنها در سرزمینهای کهن بینالنهرین و فلات ایران شکل گرفتند، خلیجی نیلگون، آرام و باشکوه در جنوب سرزمین ایران گسترده بود. آبهایی که با خورشید برمیخاستند و با ماه به خواب میرفتند، در آغوش کوه و کویر، نامی به دوش میکشیدند: خلیج فارس.
نخستین بار نام "پارس" و "پرس" در الواح سنگی امپراتوری هخامنشی و اسناد یونانیان باستان به چشم آمد. هرودوت، استرابو و بطلمیوس، همهگی از "پِرسیکون کُلدپوس" یاد کردند؛ یعنی "خلیج پارس". در عصر داریوش بزرگ، کشتیهای ایرانی بر پهنهی آن فرمانروایی میکردند و بندرهای شکوهمند چون بندر گوگانا، هرمز، و سیراف، قلب بازرگانی جهان بودند.
خلیج فارس، نهتنها گذرگاه کشتیها، که محل تلاقی فرهنگها، دینها، و تمدنها بود. از آنجا زرتشتیان، مسیحیان، مسلمانان، و حتی یهودیان در طول قرون، همزیستی کردهاند. بازرگانان چینی و هندی، دریانوردان عرب و یونانی، همه این دریا را با نام حقیقیاش میشناختند: خلیج فارس.
قرنها گذشت. استعمارگران آمدند و رفتند. پرتغالیها، هلندیها، انگلیسیها... همه طمع این گوهر را داشتند. اما مردم دلیر جنوب، از تنگستان تا قشم، با ناخن و دل ایستادند. رادمردانی چون رئیس علی دلواری، ناخدا عباس، و دلیران بوشهر و بندرعباس، نگذاشتند پرچم بیگانه بر خاک ایران بر زمین بنشیند.
در سدههای اخیر، برخی کوشیدند نام این میراث جاویدان را تحریف کنند. نامی دروغین و بیریشه را به جای آن نشاندند. اما تاریخ گواه است، اسناد ملل متحد، نقشههای جهان، نوشتههای جغرافیدانان، همه میگویند:
اینجا خلیج فارس است. بوده، هست، و خواهد بود.
خلیجی که نه تنها یک پهنهی آبی، که روح تاریخ ایران است. در نبض موجهایش، صدای رستم و کوروش میآید، در غرش طوفانهایش، خشم آریو برزن، و در آرامش صبحگاهیاش، امید فردای ایران.
و این نام تا همیشه خواهد درخشید، چون نگینی بر سینهی جنوب: خلیج فارس.
خلیج همیشه فارس، نگین درخشان تاریخ ایران
از سپیدهدم تاریخ، آنگاه که نخستین تمدنها در سرزمینهای کهن بینالنهرین و فلات ایران شکل گرفتند، خلیجی نیلگون، آرام و باشکوه در جنوب سرزمین ایران گسترده بود. آبهایی که با خورشید برمیخاستند و با ماه به خواب میرفتند، در آغوش کوه و کویر، نامی به دوش میکشیدند: خلیج فارس.
نخستین بار نام "پارس" و "پرس" در الواح سنگی امپراتوری هخامنشی و اسناد یونانیان باستان به چشم آمد. هرودوت، استرابو و بطلمیوس، همهگی از "پِرسیکون کُلدپوس" یاد کردند؛ یعنی "خلیج پارس". در عصر داریوش بزرگ، کشتیهای ایرانی بر پهنهی آن فرمانروایی میکردند و بندرهای شکوهمند چون بندر گوگانا، هرمز، و سیراف، قلب بازرگانی جهان بودند.
خلیج فارس، نهتنها گذرگاه کشتیها، که محل تلاقی فرهنگها، دینها، و تمدنها بود. از آنجا زرتشتیان، مسیحیان، مسلمانان، و حتی یهودیان در طول قرون، همزیستی کردهاند. بازرگانان چینی و هندی، دریانوردان عرب و یونانی، همه این دریا را با نام حقیقیاش میشناختند: خلیج فارس.
قرنها گذشت. استعمارگران آمدند و رفتند. پرتغالیها، هلندیها، انگلیسیها... همه طمع این گوهر را داشتند. اما مردم دلیر جنوب، از تنگستان تا قشم، با ناخن و دل ایستادند. رادمردانی چون رئیس علی دلواری، ناخدا عباس، و دلیران بوشهر و بندرعباس، نگذاشتند پرچم بیگانه بر خاک ایران بر زمین بنشیند.
در سدههای اخیر، برخی کوشیدند نام این میراث جاویدان را تحریف کنند. نامی دروغین و بیریشه را به جای آن نشاندند. اما تاریخ گواه است، اسناد ملل متحد، نقشههای جهان، نوشتههای جغرافیدانان، همه میگویند:
اینجا خلیج فارس است. بوده، هست، و خواهد بود.
خلیجی که نه تنها یک پهنهی آبی، که روح تاریخ ایران است. در نبض موجهایش، صدای رستم و کوروش میآید، در غرش طوفانهایش، خشم آریو برزن، و در آرامش صبحگاهیاش، امید فردای ایران.
و این نام تا همیشه خواهد درخشید، چون نگینی بر سینهی جنوب: خلیج فارس.
👍5❤1
MEHR & MIKH | 𐎠𐎹𐎼𐎠𐎴
#persiangulf خلیج همیشه فارس، نگین درخشان تاریخ ایران از سپیدهدم تاریخ، آنگاه که نخستین تمدنها در سرزمینهای کهن بینالنهرین و فلات ایران شکل گرفتند، خلیجی نیلگون، آرام و باشکوه در جنوب سرزمین ایران گسترده بود. آبهایی که با خورشید برمیخاستند و با ماه…
دوستان رسانه های خارجی دارن نام پارس را از روی خلیجمون برمیدارند جایی که هزاران سال است برایش خون دادیم 👑 🗺 👑 👑
نباید بگذاریم به راحتی نام پارس را با نام جعلی و دروغین عربی تغییر بدهند
پس سعی کنید در فضای مجازی از #persiangulf استفاده کنید در توییتر و تلگرام و فیسبوک و یوتیوب و اینیستاگرام و واتساپ و توییچ و در گوگل مپ هم اعتراض خودرا بنویسید
نباید بگذاریم به راحتی نام پارس را با نام جعلی و دروغین عربی تغییر بدهند
پس سعی کنید در فضای مجازی از #persiangulf استفاده کنید در توییتر و تلگرام و فیسبوک و یوتیوب و اینیستاگرام و واتساپ و توییچ و در گوگل مپ هم اعتراض خودرا بنویسید
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍9
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
توجه این یک افسانه است و صرفا واقعی نیست👑
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤8
Forwarded from 🔹mehdi🔹
🔺کتیبهای فوقالعاده مهم اما کمتر شناخته شده از کوروش بزرگ
🔹متن کتیبه: "کوروش، پادشاه جهان ، پادشاه انسان، پسر کمبوجیه. خدایان بزرگ همه زمینها را به دست من تحویل دادند و من، این سرزمین را در آرامش و صلح قرار دادم"
🔹قدمت: بیش از ۲۵۰۰ سال
سال کشف: ۱۹۲۳ میلادی
محل کشف: شهر باستانی اور، عراق کنونی
محل نگهداری: موزهی بریتانیا
🔹متن کتیبه: "کوروش، پادشاه جهان ، پادشاه انسان، پسر کمبوجیه. خدایان بزرگ همه زمینها را به دست من تحویل دادند و من، این سرزمین را در آرامش و صلح قرار دادم"
🔹قدمت: بیش از ۲۵۰۰ سال
سال کشف: ۱۹۲۳ میلادی
محل کشف: شهر باستانی اور، عراق کنونی
محل نگهداری: موزهی بریتانیا
🔥5
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بازسازی چهره
سورنا سردار اشکانی
ملقب به خدای جنگ
سورنا سردار اشکانی
ملقب به خدای جنگ
❤6
درود
به زودی با مدریت جدید
فعالیت گروه را از سر خواهیم گرفت👑 👑
به زودی با مدریت جدید
فعالیت گروه را از سر خواهیم گرفت
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤7
لوگو و نشان نو گروه
👑 👑
و نام نو گروه :
مهر و میخ
حالا مهر و میخ به چه معناست ؟
مهر از مهربانی و خورشید می آید که از زمان هخامنشیان تا به امروز ایرانیان فرزندان خورشید بوده اند
و میخ هم از نام قبلی گروه گرفته شده به پاس داری از نام داریوش شاه که خط میخی را ساخت👑 👑 👑
و نام نو گروه :
مهر و میخ
حالا مهر و میخ به چه معناست ؟
مهر از مهربانی و خورشید می آید که از زمان هخامنشیان تا به امروز ایرانیان فرزندان خورشید بوده اند
و میخ هم از نام قبلی گروه گرفته شده به پاس داری از نام داریوش شاه که خط میخی را ساخت
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤6
برای سال ۲۸۸۴ شاهنشاهی (بر اساس تقویم هخامنشی/زرتشتی)، گاهشمار و جشنهای باستانی به شرح زیر است:
---
👑 👑 گاهشمار سال ۲۵۸۴ هخامنشی 👑
۱. فصل بهار (اردیبهشت، خرداد، تیر)
- ۱ فروردین (نوروز بزرگ)
- جشن نوروز، آغاز سال نو و بزرگترین عید ملی و باستانی ایران.
- جشن هخامنشی(تاجگذاری شاهنشاهان هخامنشی).
- ۶ فروردین (روز زرتشت)
- زادروز اشو زرتشت، پیامبر ایرانی.
- ۱۳ فروردین (سیزدهبهدر)
- جشن سیرسور، روز طبیعت و پایان جشنهای نوروزی.
- ۱۵ اردیبهشت (جشن میانه بهار)
- جشن اردیبهشتگان**، بزرگداشت اشا وهیشته (راستی و نظم کیهانی).
- ۱ خرداد (جشن خردادگان)
- بزرگداشت آبها و ایزدبانو خرداد.
۲. فصل تابستان (مرداد، شهریور، مهر)
- ۷ تیر (جشن تیرگان)
- جشن تیشتر(ستارهٔ بارانآور) و یادبود آرش کمانگیر.
- ۱۵ مرداد (جشن مردادگان)
- بزرگداشت امرداد، نماد جاودانگی و گیاهان.
- ۱۶ شهریور (جشن شهریورگان)
- بزرگداشت شهریور، نماد شهریاری آرمانی.
۳. فصل پاییز (آبان، آذر، دی)
- ۱۰ آبان (جشن آبانگان)
- جشن بزرگداشت آناهیتا ایزدبانوی آبها.
-۹ آذر (جشن آذرگان)
- بزرگداشت آتش و ایزد آذر.
- ۱ دی (جشن دیگان)
- آغاز ماه دی و جشنهای زمستانی.
۴. فصل زمستان (بهمن، اسفند، فروردین)
- ۵ بهمن (جشن بهمنگان)
- بزرگداشت منش نیکو دامها.
- ۲۹ بهمن (جشن سپندارمذگان)
- روز عشق ایرانی و بزرگداشت زمین و زنان.
- ۱ اسفند (جشن اسفندگان)
- جشن مِهْرِگانِ کوچک(پیوند با مهرورزی).
- ۵ اسفند (جشن پنجهٔ بزرگ)
- پنج روز پایان سال در گاهشماری کهن.
---
جشنهای مهم اضافی :
- مهرگان (۱۰ مهر)
- جشن پیروزی فریدون بر ضحاک.
یلدا (۱ دی)
بلندترین شب سال و جشن زایش مهر.
سده (۱۰ بهمن)
جشن آتش و پیروزی روشنایی بر تاریکی.
---
۱. فصل بهار (اردیبهشت، خرداد، تیر)
- ۱ فروردین (نوروز بزرگ)
- جشن نوروز، آغاز سال نو و بزرگترین عید ملی و باستانی ایران.
- جشن هخامنشی(تاجگذاری شاهنشاهان هخامنشی).
- ۶ فروردین (روز زرتشت)
- زادروز اشو زرتشت، پیامبر ایرانی.
- ۱۳ فروردین (سیزدهبهدر)
- جشن سیرسور، روز طبیعت و پایان جشنهای نوروزی.
- ۱۵ اردیبهشت (جشن میانه بهار)
- جشن اردیبهشتگان**، بزرگداشت اشا وهیشته (راستی و نظم کیهانی).
- ۱ خرداد (جشن خردادگان)
- بزرگداشت آبها و ایزدبانو خرداد.
۲. فصل تابستان (مرداد، شهریور، مهر)
- ۷ تیر (جشن تیرگان)
- جشن تیشتر(ستارهٔ بارانآور) و یادبود آرش کمانگیر.
- ۱۵ مرداد (جشن مردادگان)
- بزرگداشت امرداد، نماد جاودانگی و گیاهان.
- ۱۶ شهریور (جشن شهریورگان)
- بزرگداشت شهریور، نماد شهریاری آرمانی.
۳. فصل پاییز (آبان، آذر، دی)
- ۱۰ آبان (جشن آبانگان)
- جشن بزرگداشت آناهیتا ایزدبانوی آبها.
-۹ آذر (جشن آذرگان)
- بزرگداشت آتش و ایزد آذر.
- ۱ دی (جشن دیگان)
- آغاز ماه دی و جشنهای زمستانی.
۴. فصل زمستان (بهمن، اسفند، فروردین)
- ۵ بهمن (جشن بهمنگان)
- بزرگداشت منش نیکو دامها.
- ۲۹ بهمن (جشن سپندارمذگان)
- روز عشق ایرانی و بزرگداشت زمین و زنان.
- ۱ اسفند (جشن اسفندگان)
- جشن مِهْرِگانِ کوچک(پیوند با مهرورزی).
- ۵ اسفند (جشن پنجهٔ بزرگ)
- پنج روز پایان سال در گاهشماری کهن.
---
جشنهای مهم اضافی :
- مهرگان (۱۰ مهر)
- جشن پیروزی فریدون بر ضحاک.
یلدا (۱ دی)
بلندترین شب سال و جشن زایش مهر.
سده (۱۰ بهمن)
جشن آتش و پیروزی روشنایی بر تاریکی.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤1
