MEHR & MIKH | 𐎠𐎹𐎼𐎠𐎴
173 subscribers
172 photos
98 videos
2 files
58 links
(((به نام اهورا مزدا )))


ربات مترجم : @khmik_bot

برای ارتباط با ادمین :


@Always_TaNHa


لینک حمایت ازما ممنون میشیم حمایت کنید :🌷

https://t.me/boost/KHT_EP
Download Telegram
شاهی که کاخ را بر میدان نبرد ترجیح داد
در یکی از روزهای گرم تابستان سال ۱۶۶۶ میلادی، در کاخ باشکوه اصفهان، درباریان و بزرگان گرد هم آمده بودند. شاه عباس دوم، فرمانروای نیرومند صفوی، از دنیا رفته بود و اکنون پسرش، سفی میرزا، بر تخت شاهی می‌نشست. اما هنوز کسی نمی‌دانست که این پادشاه جوان، که بعدها شاه سلیمان نام گرفت، همانند پدرانش نخواهد بود.
شاه سلیمان، برخلاف اجدادش، نه جنگاوری می‌دانست، نه در سیاست مهارت داشت. از همان آغاز، زمام امور را به وزیران، خواجه‌سرایان و درباریان فاسد سپرد. خودش در کاخ نشست، جام شراب به دست گرفت و اجازه داد که کشور، همچون کشتی‌ای بی‌ناخدا، در امواج آشفتگی غرق شود.
در همین دوران، در مرزهای ایران دشمنان یکی پس از دیگری سر برآوردند. در شرق، شورش‌های ازبکان و افغان‌ها ایران را تهدید می‌کرد. در غرب، عثمانی‌ها چشم به سرزمین‌های صفوی دوخته بودند. اما شاه سلیمان که می‌توانست با شمشیر صفویان به این تهدیدها پاسخ دهد، ترجیح داد در کاخ خود بماند و فرماندهانش را برای جنگ بفرستد.
در داخل کشور نیز اوضاع خوب نبود. درباریان فاسد، خزانه را غارت می‌کردند، مردم از فشار مالیات به تنگ آمده بودند، و فرمانداران محلی به جای خدمت، به ظلم و ستم روی آورده بودند. اما شاه، بی‌خبر از این‌همه، در دنیای بزم و خوشگذرانی خود غرق شده بود.
سال‌ها گذشت. فساد دربار ریشه دواند، سپاه ایران ضعیف شد، و پایه‌های شاهنشاهی صفوی ترک برداشت. اما شاه سلیمان همچنان بی‌تفاوت بود، گویی آینده کشور برایش اهمیتی نداشت.
در یکی از شب‌های زمستانی سال ۱۶۹۴ میلادی، بیماری‌ای که مدت‌ها شاه را رنج می‌داد، او را از پا انداخت. او در همان کاخی که سال‌ها از دنیا کناره گرفته بود، بی‌آنکه جنگی کند، بی‌آنکه کشوری بگشاید یا دشمنی را شکست دهد، جان سپرد.
پس از مرگ او، درباریان پسرش سلطان حسین را بر تخت نشاندند؛ شاهی که از پدر نیز ناتوان‌تر بود. با تاج‌گذاری او، ایران بیش از پیش به سمت سقوط رفت، و آنچه شاه سلیمان با بی‌تفاوتی ساخته بود، در دوران پسرش ویران شد.
داستان شاه سلیمان، داستان پادشاهی بود که به‌جای فرمانروایی، نظاره‌گر ویرانی شد.
👑👑👑
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍3
شاهی که در سایه درایت مادر بزرگ شد
در دل امپراتوری صفوی، زمانی که ایران در اوج قدرت خود بود، پسری به دنیا آمد که سرنوشتش پادشاهی بود. او را "سامی میرزا" نامیدند، اما بعدها، جهان او را با نام شاه عباس دوم شناخت.
پدرش، شاه صفی، مردی سختگیر و بی‌رحم بود که به هر کس که بوی خیانت از او به مشامش می‌رسید، رحم نمی‌کرد. اما در میان این دسیسه‌ها و ترس‌ها، سامی میرزا در اصفهان رشد کرد. پسری که گرچه در محیطی پر از تردید و خطر بزرگ می‌شد، اما قلبی پر از کنجکاوی و ذهنی تیز داشت.
هنوز کودکی بیش نبود که تقدیر، تاج و تخت را بر سرش نهاد. در ۱۶ سالگی، پس از مرگ ناگهانی پدرش، وزرا و بزرگان دربار او را بر تخت نشاندند. اما حقیقت این بود که قدرت در دستان مادر خردمندش، مریم بیگم، و وزیران کاردان قرار داشت. آن‌ها چون سپری محکم از پادشاه جوان محافظت کردند و در عین حال، او را برای اداره کشوری پهناور آماده ساختند.
با گذشت زمان، عباس دوم ثابت کرد که از پدرش داناتر و مهربان‌تر است. او نه تنها توانست به خوبی کشور را اداره کند، بلکه دشمنان خارجی را نیز سر جای خود نشاند. در زمان او، ایران بار دیگر درخشید، امنیت به شهرها بازگشت و تجارت رونق گرفت. او دستور داد کاروانسراها، پل‌ها و بازارهای بزرگی ساخته شوند تا تاجران از هند تا عثمانی بتوانند در ایران رفت‌وآمد کنند.
یکی از مهم‌ترین اقدامات او، شکست دادن مغول‌های هند و بازپس‌گیری قندهار بود. این پیروزی، نامش را در تاریخ جاودانه کرد و ایران را در برابر همسایگانش قدرتمندتر ساخت.
اما همان‌طور که روزگار همیشه یکسان نمی‌ماند، شاه عباس دوم نیز نتوانست از چنگال مرگ بگریزد. در ۳۴ سالگی، ناگهان بیمار شد و در اوج جوانی چشم از جهان فروبست. با مرگش، صفحه‌ای مهم از تاریخ صفوی بسته شد، اما یاد و نامش همچنان در میان مردمان ایران زنده ماند.
شاهی که از پسری کم‌تجربه، به فرمانروایی توانا بدل شد و میراثی از عدالت، سازندگی و شکوه از خود به جای گذاشت.
🥰2
شاهی که در سایه‌ی ترس حکومت کرد
در دربار پرشکوه صفویان، در میان گنبدهای فیروزه‌ای و تالارهای طلاکوب، پسری متولد شد که سرنوشتش پادشاهی بود. اما برخلاف پدرش، شاه عباس بزرگ، این پسر، سام میرزا، از کودکی در دنیایی از ترس و تردید رشد کرد. شاه عباس، که در دوران حکومتش دشمنان داخلی و خارجی را نابود کرده بود، نگران آینده‌ی تاج و تخت خود بود. او به هیچ‌کس، حتی به نزدیک‌ترین افرادش اعتماد نداشت. شاید به همین دلیل بود که همه‌ی فرزندانش را از میان برداشت تا کسی تهدیدی برای حکومتش نباشد.
در این میان، سام میرزا زنده ماند. دلیلش ساده بود: او پسری گوشه‌گیر، آرام و دور از سیاست به نظر می‌رسید. شاه عباس او را از دربار دور نگه داشت و در قزوین، زیر نظر مربیان سختگیر تربیت کرد. سام میرزا در آن شهر، بیشتر به تفریحات مشغول بود تا سیاست، و همین باعث شد که اطرافیانش فکر کنند او هرگز تهدیدی برای تاج و تخت نخواهد بود.
اما مرگ ناگهانی شاه عباس در سال ۱۰۳۸ هجری قمری همه چیز را تغییر داد. بزرگان دربار که چاره‌ای نداشتند، سام میرزا را به عنوان جانشین انتخاب کردند و او نام شاه صفی را برگزید. اما این پادشاه جوان، برخلاف پدربزرگش، نه تجربه‌ی کشورداری داشت و نه سیاست‌مداری زیرک بود. او در دنیایی پر از توطئه و خیانت قرار گرفت، و چیزی نگذشت که ترس، او را در بر گرفت.
شاه صفی به یاد می‌آورد که چگونه پدرش، شاه عباس، همه‌ی نزدیکانش را از بین برد تا قدرت را حفظ کند. او نیز همین راه را در پیش گرفت. در نخستین سال‌های حکومتش، بزرگان صفوی، شاهزادگان، و حتی وزیران وفادار پدرش را یکی پس از دیگری به قتل رساند. ترس از خیانت، او را به خشونت کشاند، و به زودی دربار صفوی، به دریایی از خون تبدیل شد.
در حالی که در داخل کشور، سایه‌ی وحشت گسترده شده بود، دشمنان خارجی از ضعف شاه صفی استفاده کردند. عثمانی‌ها و ازبک‌ها به مرزهای ایران حمله کردند و بخش‌هایی از قلمرو صفوی را تصرف نمودند. شاه صفی تلاش کرد تا با لشکرکشی‌هایی، بخشی از سرزمین‌های از دست رفته را بازپس گیرد، اما قدرت و هوش سیاسی لازم را برای مقابله با دشمنان نداشت.
با این حال، دوران او کاملاً تاریک نبود. شاه صفی توانست در سال‌های بعد، کنترل بهتری بر اوضاع پیدا کند و برخی از شهرهای از دست‌رفته را باز پس گیرد. اما زندگی‌اش به درازا نکشید. پس از تنها ۱۴ سال حکومت، در سن ۳۲ سالگی، ناگهان بیمار شد و از دنیا رفت. برخی می‌گویند که زیاده‌روی در شراب و زندگی بی‌قاعده، او را به مرگ کشاند.
با مرگ شاه صفی، ایران از سلطنت پادشاهی عبوس و بی‌رحم رها شد. اما تأثیر دوران او بر امپراتوری صفوی باقی ماند. کشوری که زمانی در اوج قدرت بود، حالا نشانه‌هایی از ضعف را نشان می‌داد، و این ضعف، در آینده به ضرر جانشینانش تمام شد.
شاه صفی، پادشاهی که از ترس خیانت، خود به بزرگ‌ترین دشمن خویش تبدیل شد.
3
شاه عباس یکم: پادشاهی که ایران را از نو ساخت



در یک شب سرد زمستانی، درون کاخی در هرات، پسری به دنیا آمد که سرنوشت ایران را دگرگون کرد. نامش را عباس گذاشتند. پدرش، شاه محمد خدابنده، پادشاهی ضعیف بود و دشمنان از هر سو به ایران هجوم آورده بودند. عثمانی‌ها در غرب، ازبک‌ها در شرق، و در داخل کشور، سرداران سرکش هر کدام برای خود حکومتی به پا کرده بودند.
عباس در کودکی طعم تلخ بحران و ناامنی را چشید. در حالی که دیگر کودکان در آرامش بازی می‌کردند، او در میان جنگ و خیانت بزرگ شد. وقتی نوجوان بود، در قزوین در محاصره ازبک‌ها قرار گرفت، اما نگاه تیزبینش آینده را می‌دید: او باید ایران را نجات می‌داد.
در هفده‌سالگی، با کمک یکی از سرداران زیرک صفوی، الله‌وردی خان، بر تخت نشست. اما این تاج، باری سنگین بر دوش او بود. شاه جوان به خوبی می‌دانست که نخستین گام برای قدرت‌گیری، رهایی از دست قزلباشان است که عملاً کشور را میان خود تقسیم کرده بودند. با تدبیر و درایت، آن‌ها را یکی‌یکی از قدرت کنار زد و ارتشی نوین پایه‌گذاری کرد؛ ارتشی که دیگر بر اساس تعصب قبیله‌ای نبود، بلکه بر اساس مهارت و انضباط ساخته شده بود.
عباس اما فقط جنگاور نبود، او سیاستمداری بی‌نظیر نیز بود. ابتدا با عثمانی‌ها پیمان صلح بست تا بتواند از شر ازبک‌ها خلاص شود. سپس در یک حمله غافلگیرانه، آن‌ها را از خراسان بیرون راند و شهرهای از دست‌رفته را پس گرفت. حالا نوبت انتقام از عثمانی‌ها بود. وقتی سپاهش را آماده دید، ناگهان به غرب تاخت، تبریز را بازپس گرفت، بغداد را فتح کرد و مرزهای ایران را گسترده‌تر از همیشه ساخت.
اما جنگ تنها هنرش نبود. شاه عباس جاده‌های کاروان‌رو ساخت، امنیت را به راه ابریشم بازگرداند و اصفهان را به پایتختی پرشکوه بدل کرد. میدان نقش جهان، مسجد شاه، و سی‌وسه‌پل، همه یادگارهای دوران او هستند.
شاه عباس باهوش‌تر از آن بود که بگذارد تاریخ تکرار شود. او نمی‌خواست پس از مرگش، ایران دوباره به دست شاهانی ضعیف بیفتد. اما افسوس که در سختگیری بیش از حدش، پسران خود را از سیاست دور نگه داشت و همین شد که پس از او، ایران آرام‌آرام رو به افول رفت.
با این حال، تا امروز، وقتی در میدان نقش جهان قدم می‌زنیم یا به پل‌های اصفهان خیره می‌شویم، رد پای مردی را می‌بینیم که ایران را از نو ساخت: شاه عباس بزرگ، پادشاهی که همچون خورشیدی در تاریخ ایران درخشید.
👍42
شاهی که سایه‌اش لرزان بود
در سرزمین پهناور ایران، پس از شکوه و جلال شاه تهماسب صفوی، مردی بر تخت نشست که سرنوشتش با تردید، دودلی و آشوب گره خورده بود. نامش محمد بود، اما تاریخ او را به نام شاه محمد خدابنده می‌شناخت—پادشاهی که چشمان ضعیفش و اراده‌ی سستش، سرزمینش را به ورطه‌ی بحران کشاند.
محمد، از همان کودکی، با مشکل ضعف بینایی دست‌وپنجه نرم می‌کرد. اما مشکل اصلی‌اش، نه در چشمانش، بلکه در دل و ذهنش بود. او برخلاف پدرش، تهماسب مقتدر، مردی دودل و بی‌تصمیم بود. زمانی که شاه تهماسب درگذشت، محمد به کمک همسر باهوش و جاه‌طلبش، مهدعلیا خیرالنساء بیگم، تاج شاهی را بر سر گذاشت. اما این تاج، باری سنگین بر دوشش بود—باری که به‌جای آنکه او را بلندمرتبه کند، روزبه‌روز ضعیف‌تر و متزلزل‌ترش ساخت.
در آغاز، مهدعلیا همچون مغز متفکر پشت پرده، زمام امور را در دست گرفت. او بانویی زیرک بود که می‌خواست قدرت را در خاندان صفوی حفظ کند. اما اشراف و سرداران، از نفوذ بیش‌ازحد او خشمگین بودند. کم‌کم زمزمه‌های مخالفت بلند شد و دشمنانش دست به توطئه زدند. دیری نپایید که یکی از همین دشمنان، به خیانت برخاست و مهدعلیا را به قتل رساند. شاه محمد خدابنده، که بی‌تصمیم‌تر از همیشه شده بود، حتی نتوانست از قاتلان انتقام بگیرد.
در این میان، دشمنانی قدیمی، همچون گرگانی گرسنه، به مرزهای ایران یورش آوردند. ازبکان در شرق، خرابی به بار آوردند. اما از همه بدتر، ظهور شاه عباس بود—پسری که از خون خودش بود، اما از جنس او نبود. شاه عباس جوان، با تدبیر و درایت، سرداران را با خود همراه کرد و کم‌کم قدرت را از پدر ضعیفش ربود.
و سرانجام، در گوشه‌ای از قصر، شاه محمد خدابنده دریافت که دیگر کسی به او نیازی ندارد. او که روزگاری با امید به سلطنت قدم در این راه گذاشته بود، اکنون حتی سایه‌ی خودش نیز برایش بیگانه شده بود. پس از خلع از سلطنت، گوشه‌نشین شد و دیگر در هیچ کتابی، هیچ نامه‌ای، هیچ نبردی، نامش به بزرگی برده نشد.
این بود سرنوشت شاهی که چشمانش کم‌نور بود، اما قلبش کم‌جرأت‌تر...
❤‍🔥2👍2
شاه تهماسب یکم: پادشاهی در سایه‌ی آشوب
در سحرگاه یک روز بهاری سال ۹۱۸ هجری، صدای گریه‌ی نوزادی در قصر شاه اسماعیل صفوی طنین‌انداز شد. نوزادی که بعدها نامش را تهماسب گذاشتند. فرزند پادشاهی که ایران را پس از قرن‌ها پراکندگی، یکپارچه کرده بود. اما تهماسب از همان کودکی، طعم آرامش را نچشید.
او هنوز ده ساله نشده بود که طوفانی از فتنه‌ها و خیانت‌ها بر سر خاندانش فرود آمد. پدرش، شاه اسماعیل، پس از شکست سنگین در چالدران، دیگر آن فرمانروای شکست‌ناپذیر نبود. سایه‌ی تلخ آن روزها، بر دل تهماسب نیز نشست. اما هنوز فرصت غصه خوردن نداشت.
وقتی تنها ده سال داشت، ناگهان تاج شاهی را بر سرش گذاشتند. کودک شاه شد، اما تخت شاهی برای او بستر نرمی نبود. در همان سال‌های نخست، امیران قزلباش برای قدرت، شمشیر از نیام کشیدند و کشور در آستانه‌ی فروپاشی قرار گرفت. تهماسب میان جنگجویانی که هرکدام سودای قدرت در سر داشتند، باید یاد می‌گرفت که چگونه زنده بماند.
او به جای آنکه بازیچه‌ی دست سرداران شود، آهسته و با زیرکی، سیاست را آموخت. گاهی با نرمی، گاهی با قاطعیت. مدتی گذشت تا توانست زمام امور را در دست بگیرد. حالا دیگر آن کودک ترسیده نبود. او مردی شده بود که می‌دانست چگونه با دشمنانش بازی کند.
سال‌ها گذشت و تهماسب صفوی با دشمنانی سرسخت روبه‌رو شد. از یک‌سو عثمانی‌ها در غرب، در کمین مرزهای ایران بودند، و از سوی دیگر ازبک‌ها از شرق، هر لحظه به خاک ایران می‌تاختند. اما او با سیاست و هوشمندی، دشمنانش را یکی‌یکی به عقب راند.
شاه تهماسب نه فقط یک جنگاور، بلکه پادشاهی بود که می‌دانست چگونه فرهنگ و هنر را نیز پاس بدارد. در دوران او، مکتب نقاشی صفوی شکوفا شد، و چهره‌هایی چون سلطان محمد و میر سید علی، شاهکارهای هنری آفریدند.
اما تهماسب، به رغم تمام پیروزی‌هایش، مردی محتاط بود. از جنگ‌های بیهوده پرهیز می‌کرد و گاهی بیش از اندازه محتاط می‌شد. شاید این روحیه‌ی او بود که ایران را از خطر فروپاشی نجات داد، اما همین احتیاط بیش از حد، او را از تبدیل شدن به یک شاه افسانه‌ای بازداشت.
پس از پنجاه سال حکومت، در سال ۹۸۴ هجری، تهماسب در سکوتی عجیب چشم از جهان فروبست. پادشاهی که دورانش یکی از طولانی‌ترین حکومت‌های صفوی بود، اما در نهایت، پس از او، بازهم توفانی از آشوب ایران را در برگرفت.
او رفت، اما یادش در تاریخ ایران باقی ماند. پادشاهی که در کودکی بر تخت نشست، در میان طوفان‌ها رشد کرد، و با سیاست و تدبیر، ایران را از سقوط نجات داد.
👍32
Forwarded from 𐎠𐎷𐎡𐎼 𐬀𐬨𐬌𐬭
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ایران ای ریشه در اندیشه‌ی بیدارم تو
ایران از دیو و دد و دام نگهدارم تو

📝چامه سرا: احسان افشاری، 🎼خنیاساز: علی‌قمصری، 🎤خوانش: امیرآشا

ایران تفسیر سه حرفست جهان در چشمت
پندارم و گفتارم و کردارم تو

در همهمه‌ی خاموش جهان من شعله‌ی نافرمانم
شب جامه در از خورشید تو شد ای معبد شرقستانم

ای نور ازل در دیده‌ی من ای خاک به خون خوابیده
از خوف بلا تا شوق رجا سرباز توام ایرانم

ایران ای ریشه در اندیشه‌ی بیدارم تو
ایران از دیو و دد و دام نگهدارم تو

ایران تفسیر سه حرفست جهان در چشمت
پندارم و گفتارم و کردارم تو
اِیرانشَهر 𐭠𐭩𐭥𐭠𐭭𐭱𐭲𐭥𐭩  Ērānšahr
𐎠𐎷𐎡𐎼𐎠𐏁𐎠= əˈmir Aṣ̌a
𐬀𐬨𐬌𐬭𐬀𐬱𐬀 = اَمیرآشا
❤‍🔥1🔥1
👑👑👑
در دل امپراتوری ساسانی، سرزمینی که از شرق تا مرزهای روم گسترده بود و فرهنگ و شکوهش در جهان پیچیده، روزی دختری چشم به جهان گشود که سرنوشتش فراتر از تقدیر زنان آن زمان بود. او را پوراندخت نام نهادند؛ دختری از نسل پادشاهان، از خون خسرو پرویز، شاهی که غرورش افسانه بود، و نوه‌ی انوشیروان دادگر، که نامش با عدالت گره خورده بود.
پوراندخت از همان کودکی در کاخ‌های پرزرق و برق ساسانی رشد کرد. اما برخلاف بسیاری از دختران دربار، دلش با زر و زیور خوش نبود. او به آوای موبدان گوش می‌داد، به قصه‌های تاریخ شاهان گوش می‌سپرد و در خلوت شب، به خاموشی آتشدان زرتشتیان می‌نگریست و از خود می‌پرسید: آیا زنی می‌تواند روزی در میان اینهمه مرد تاج بر سر نهد؟
سال‌ها گذشت. پدرش، خسرو پرویز، پس از جنگ‌هایی سخت با بیزانسی‌ها و درگیری‌های درونی، به دست پسرش قباد دوم کشته شد. پس از آن، آتش جنگ قدرت در دربار شعله‌ور شد. شاهان یکی پس از دیگری آمدند و رفتند؛ برخی کشته شدند، برخی تبعید، و برخی ناپدید. هر گوشه‌ی کشور شعله‌ای از آشوب روشن بود. دهقانان می‌نالیدند، سربازان خسته بودند و خزانه‌ی کشور تهی شده بود.
در این میان، چشم‌ها به زنی دوخته شد که برخلاف مردان دربار، نه در پی قدرت بود و نه درگیر توطئه‌ها. پوراندخت با چشمانی روشن و نگاهی عمیق، پیشنهاد بزرگان را برای پادشاهی پذیرفت؛ نه از سر غرور، بلکه برای نجات سرزمینی که پدرانش برای آن جنگیده بودند. در سال ۶۳۰ میلادی، او با وقار و شکوهی ساکت بر تخت شاهنشاهی نشست و نخستین زن شاه در تاریخ ایران شد.
اما پادشاهی برای او آسان نبود. بزرگان و سپهسالاران، که به اطاعت از مردان خو گرفته بودند، از پذیرش فرمان‌های شاه‌زن اکراه داشتند. او اما با تدبیری خاص، نخست به دل مردم رجوع کرد. در آغاز پادشاهی‌اش، فرمان عفو عمومی صادر کرد. بسیاری از زندانیان آزاد شدند، مالیات‌ها کاهش یافت، و در سراسر کشور پیام‌آورانی فرستاد تا اعلام کنند: «پادشاهی نو بر تخت نشسته، و او از رگ و ریشه‌ی شماست.»
پوراندخت به بازسازی ارتش پرداخت، با کشورهایی چون بیزانس صلح کرد تا از هجوم بیگانگان در امان بماند و کوشید وحدت را به دربار بازگرداند. حتی در برهه‌ای از زمان، زمزمه‌هایی از ازدواج سیاسی او با یکی از بزرگان شنیده شد تا اتحاد کشور تحکیم یابد، اما پوراندخت هرگز خود را به بند ازدواجی که از روی سیاست باشد، نداد.
با وجود همه‌ی تلاش‌ها، درباریان و اشراف‌زادگان که منافعشان را در خطر می‌دیدند، از در مخالفت درآمدند. بافت پوسیده‌ی نظام اشرافی، قدرت زنی را تاب نیاورد. در توطئه‌ای خاموش، تاج را از سرش برداشتند. برخی گفتند به اجبار کناره گرفت، برخی گفتند با شرافت کنار رفت تا کشور به آشوب کشیده نشود. سرنوشت او در تاریخ روشن نیست؛ برخی منابع می‌گویند که در سکوت درگذشت، برخی دیگر می‌گویند که دوباره تلاش کرد به قدرت بازگردد، اما هیچ‌کدام قطعی نیست.
تنها چیزی که از او در دل تاریخ ماند، نه تختی بود که بر آن نشست، نه تاجی که بر سر گذاشت؛ بلکه نامی بود که در طوفان زمان باقی ماند. پوراندخت، شاه‌زنی در سرزمینی که زنان را برای رقص و تماشا می‌خواست، نه برای فرمانروایی.
او زنی بود که برخلاف جریان، برخلاف باورها، برخلاف سنت‌ها ایستاد و گفت:
«من دختر خسروام، شاه را در رگ‌هایم دارم... چرا نتوانم فرمان برانم؟»
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
3❤‍🔥1
👑 بندر عباس 👑

امروز تمام ملت پارس زبان همدرد مردم بندریم !🖤
🏴

برای نگه داشتن این بندر در نقشه ایران زمین خیلی ها جنگیدند و نامشان را در کتاب های تاریخ جاودان کردند.
یکی از انها شاه عباس صفوی است. که به افتخار شاه عباس نام این بندر بندر عباس گزاشته شد


در سال ۱۶۲۲ میلادی شاه عباس توانست با کمک انگلیسی‌ها و توانمندی سردار ایرانی امام قلی خان دست پرتغالی‌ها را از این بندر کوتاه کند. به افتخار این پیروزی بندر گمبرون به بندر عباس تغییر نام داد. در تقسیمات فعلی کشوری شهر بندرعباس مرکز استان هرمزگان و یکی از مهم‌ترین مراکز راهبردی و بازرگانی ایران در جوار خلیج فارس و دریای عمان می‌باشد.  
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍53🤔1
#persiangulf
خلیج همیشه فارس، نگین درخشان تاریخ ایران
از سپیده‌دم تاریخ، آن‌گاه که نخستین تمدن‌ها در سرزمین‌های کهن بین‌النهرین و فلات ایران شکل گرفتند، خلیجی نیلگون، آرام و باشکوه در جنوب سرزمین ایران گسترده بود. آب‌هایی که با خورشید برمی‌خاستند و با ماه به خواب می‌رفتند، در آغوش کوه و کویر، نامی به دوش می‌کشیدند: خلیج فارس.
نخستین بار نام "پارس" و "پرس" در الواح سنگی امپراتوری هخامنشی و اسناد یونانیان باستان به چشم آمد. هرودوت، استرابو و بطلمیوس، همه‌گی از "پِرسیکون کُلدپوس" یاد کردند؛ یعنی "خلیج پارس". در عصر داریوش بزرگ، کشتی‌های ایرانی بر پهنه‌ی آن فرمانروایی می‌کردند و بندرهای شکوه‌مند چون بندر گوگانا، هرمز، و سیراف، قلب بازرگانی جهان بودند.
خلیج فارس، نه‌تنها گذرگاه کشتی‌ها، که محل تلاقی فرهنگ‌ها، دین‌ها، و تمدن‌ها بود. از آن‌جا زرتشتیان، مسیحیان، مسلمانان، و حتی یهودیان در طول قرون، هم‌زیستی کرده‌اند. بازرگانان چینی و هندی، دریانوردان عرب و یونانی، همه این دریا را با نام حقیقی‌اش می‌شناختند: خلیج فارس.
قرن‌ها گذشت. استعمارگران آمدند و رفتند. پرتغالی‌ها، هلندی‌ها، انگلیسی‌ها... همه طمع این گوهر را داشتند. اما مردم دلیر جنوب، از تنگستان تا قشم، با ناخن و دل ایستادند. رادمردانی چون رئیس علی دلواری، ناخدا عباس، و دلیران بوشهر و بندرعباس، نگذاشتند پرچم بیگانه بر خاک ایران بر زمین بنشیند.
در سده‌های اخیر، برخی کوشیدند نام این میراث جاویدان را تحریف کنند. نامی دروغین و بی‌ریشه را به جای آن نشاندند. اما تاریخ گواه است، اسناد ملل متحد، نقشه‌های جهان، نوشته‌های جغرافی‌دانان، همه می‌گویند:
این‌جا خلیج فارس است. بوده، هست، و خواهد بود.
خلیجی که نه تنها یک پهنه‌ی آبی، که روح تاریخ ایران است. در نبض موج‌هایش، صدای رستم و کوروش می‌آید، در غرش طوفان‌هایش، خشم آریو برزن، و در آرامش صبحگاهی‌اش، امید فردای ایران.
و این نام تا همیشه خواهد درخشید، چون نگینی بر سینه‌ی جنوب: خلیج فارس.
👍51
MEHR & MIKH | 𐎠𐎹𐎼𐎠𐎴
#persiangulf خلیج همیشه فارس، نگین درخشان تاریخ ایران از سپیده‌دم تاریخ، آن‌گاه که نخستین تمدن‌ها در سرزمین‌های کهن بین‌النهرین و فلات ایران شکل گرفتند، خلیجی نیلگون، آرام و باشکوه در جنوب سرزمین ایران گسترده بود. آب‌هایی که با خورشید برمی‌خاستند و با ماه…
دوستان رسانه های خارجی دارن نام پارس را از روی خلیجمون برمیدارند جایی که هزاران سال است برایش خون دادیم 👑🗺👑👑


نباید بگذاریم به راحتی نام پارس را با نام جعلی و دروغین عربی تغییر بدهند
پس سعی کنید در فضای مجازی از #persiangulf استفاده کنید در توییتر و تلگرام و فیسبوک و یوتیوب و اینیستاگرام و واتساپ و توییچ و در گوگل مپ هم اعتراض خودرا بنویسید
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍9
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
توجه این یک افسانه است و صرفا واقعی نیست👑
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
8
Forwarded from 🔹mehdi🔹
🔺کتیبه‌ای فوق‌العاده مهم اما کمتر شناخته شده از کوروش بزرگ

🔹متن کتیبه: "کوروش، پادشاه جهان ، پادشاه انسان، پسر کمبوجیه. خدایان بزرگ همه زمین‌ها را به دست من تحویل دادند و من، این سرزمین‌ را در آرامش و صلح قرار دادم"
🔹قدمت: بیش از ۲۵۰۰ سال
سال کشف: ۱۹۲۳ میلادی
محل کشف: شهر باستانی اور، عراق کنونی
محل نگهداری: موزه‌ی بریتانیا
🔥5
Forwarded from 🔹mehdi🔹
🔥71
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بازسازی چهره

سورنا سردار اشکانی

ملقب به خدای جنگ
6
درود

به زودی با مدریت جدید

فعالیت گروه را از سر خواهیم گرفت 👑👑
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
7