This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آتشکده در یزد که 2500 ساله آتشش روشن است 👑👑👑
❤🔥8🤯2
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤🔥5👍2
از امشب به علت نوروز
قراره از آخرین شاه ایران تا اولین هرشب داستان و زندگینامه اشون را بدون سانسور و تعصب باز کنیم👑 😇 👑
قراره از آخرین شاه ایران تا اولین هرشب داستان و زندگینامه اشون را بدون سانسور و تعصب باز کنیم
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍5
MEHR & MIKH | 𐎠𐎹𐎼𐎠𐎴
محمدرضا شاه؛ پادشاهی که میخواست ایران را بسازد، اما تاجش را از دست داد !!
در کاخ مرمر تهران، پاییزِ سال ۱۲۹۸، پسری متولد شد که سرنوشتش به شکوه و سقوط گره خورده بود. نامش را محمدرضا گذاشتند. کسی نمیدانست که این کودک روزی آخرین شاه ایران خواهد شد.
محمدرضا در ناز و نعمت بزرگ شد، اما پدرش، رضاشاه، مردی نبود که به او فرصت راحتطلبی بدهد. او پسرش را به سوئیس فرستاد تا تحصیل کند، تا نظم و دیسیپلین بیاموزد، و آماده شود برای روزی که باید تاج و تخت را به دوش بکشد.
وقتی شاه جوان شد
روزگار همیشه آنطور که آدمها میخواهند پیش نمیرود. جنگ جهانی دوم آغاز شده بود، و متفقین که ایران را نقطهای مهم در نقشه جنگ میدانستند، کشور را اشغال کردند. رضاشاه را مجبور کردند که از قدرت کناره بگیرد، و محمدرضا در ۲۲ سالگی به تخت نشست.
او در آغاز پادشاهیاش بیشتر از آنکه یک فرمانروا باشد، مردی بود که قدرتهای بزرگ او را هدایت میکردند. ارتش ایران تحت کنترل متفقین بود، سیاست در دستان نخستوزیران، و کشور هنوز درگیر آشفتگیهای جنگ. شاه جوان، گرچه تاج بر سر داشت، اما هنوز پادشاهی نمیکرد.
بحرانِ مصدق و نخستین درگیری با قدرت
همه چیز با محمد مصدق تغییر کرد. مردی که با شور و حرارت از ملی شدن صنعت نفت دفاع میکرد. مردم ایران او را دوست داشتند، اما بریتانیا و آمریکا این را تهدیدی برای منافعشان میدانستند. شاه که ابتدا با مصدق همکاری میکرد، کمکم از او فاصله گرفت.
سال ۱۳۳۲، در شبی پرالتهاب، کودتایی رخ داد. شاه به ایتالیا گریخت، اما چند روز بعد، با حمایت آمریکا و بریتانیا، پیروزمندانه به کشور بازگشت. این نقطهای بود که سرنوشتش را تغییر داد. او فهمید که برای ماندن در قدرت، باید محکمتر و قاطعتر باشد.
دوران طلایی؛ رویای یک ایران مدرن
حالا دیگر هیچکس جلودارش نبود. شاه تصمیم گرفت ایران را به سمت پیشرفت ببرد. او انقلاب سفید را آغاز کرد؛ اصلاحات ارضی، اعطای حق رأی به زنان، مدرنیزه کردن ارتش، و ساختن یک ایران صنعتی. کارخانهها رشد کردند، دانشگاهها تأسیس شدند، و جادهها و شهرها گسترش یافتند. ایران به یکی از سریعترین اقتصادهای در حال رشد دنیا تبدیل شد.
او آرزوهای بزرگی داشت. میخواست ایران را به آلمان خاورمیانه تبدیل کند. نفت، موتور محرک این پیشرفت بود. درآمدهای نفتی، پروژههای بزرگ را تأمین میکردند، و ایران هر روز بیشتر به سمت مدرنیته پیش میرفت.
اما در کنار این همه شکوه، مشکلاتی هم بود. مردم عادی حس نمیکردند که ثروت نفت به سفرههایشان رسیده باشد. فساد در میان درباریان ریشه دوانده بود، و شکاف میان فقیر و غنی بیشتر شده بود. از همه مهمتر، شاه اجازه انتقاد نمیداد.
دشمنانِ در سایه
در همین دوران، مخالفتها آرامآرام شکل گرفتند. روحانیون از اصلاحات او راضی نبودند. دانشجویان و روشنفکران، فضای بسته سیاسی را نمیپذیرفتند. مخالفان چپگرا، از نزدیکی شاه به آمریکا خشمگین بودند. اما شاه، با اتکا به ارتش و سازمان اطلاعاتیاش، ساواک، مخالفان را سرکوب میکرد.
شاه باور داشت که با سرکوب میتواند کشور را آرام نگه دارد، اما نارضایتیها در دل جامعه در حال جوشیدن بود. بسیاری از ایرانیان، بهویژه جوانان، دیگر او را پادشاهی خیرخواه نمیدانستند، بلکه مردی مستبد میدیدند که آزادی را از آنها گرفته است.
جشنهای پرزرقوبرق، فریادهای خشمگین
در سال ۱۳۵۰، شاه برای نشان دادن عظمت ایران، جشنهای ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی را برگزار کرد. در کاخهای باشکوه پاسارگاد، با مهمانانی از سراسر جهان، شاه از شکوه ایران باستان گفت. اما در همان زمان، در خیابانهای تهران و شهرهای دیگر، فاصله میان مردم و دربار بیشتر از همیشه شده بود.
در حالی که شاه در کاخهایش جشن میگرفت، گرانی، فقر، و فساد در حال گسترش بود. گروههای چریکی علیه حکومت فعالیت میکردند، و نارضایتی در میان مردم افزایش یافته بود. سال ۱۳۵۶، وقتی آیتالله خمینی که در تبعید بود، به نماد مقاومت علیه شاه تبدیل شد، دیگر معلوم بود که یک طوفان در راه است.
سقوطِ یک شاه
سال ۱۳۵۷، خیابانهای ایران پر از فریاد شد. مردم دیگر ترسی نداشتند. آنهایی که سالها در سکوت زندگی کرده بودند، حالا با صداهای بلند مرگ بر شاه میگفتند.
شاه ابتدا مقاومت کرد. ارتش را به خیابانها فرستاد. اما هرچه بیشتر سرکوب میکرد، اعتراضات شدیدتر میشد. او که روزگاری خود را مقتدرترین پادشاه خاورمیانه میدانست، حالا فهمیده بود که تاج و تختش در خطر است.
دیماه ۱۳۵۷، دیگر راهی برایش نمانده بود. با چشمانی پر از اندوه، ایران را ترک کرد. میگفت که میرود تا آرامش بازگردد، اما خودش هم میدانست که بازگشتی در کار نیست.
👍8❤2
MEHR & MIKH | 𐎠𐎹𐎼𐎠𐎴
او از کشوری به کشور دیگر رفت، اما هیچجا او را نپذیرفتند. سرانجام، در ۵ مرداد ۱۳۵۹، در مصر، بیمار و تنها، درگذشت. پادشاهی که میخواست ایران را بسازد، در نهایت ایران او را نپذیرفت.
نتیجهگیری
محمدرضا شاه پهلوی، پادشاهی بود که ایران را مدرن کرد، اما نتوانست مردم را راضی نگه دارد. او زیرساختهای کشور را ساخت، اما با سیاستهای سختگیرانهاش، مخالفان زیادی برای خود ایجاد کرد. در نهایت، سرنوشت او، همچون بسیاری از فرمانروایان تاریخ، به سقوط ختم شد.
اختصاصی برای کانال :
@KHT_EP👑 😇
نتیجهگیری
محمدرضا شاه پهلوی، پادشاهی بود که ایران را مدرن کرد، اما نتوانست مردم را راضی نگه دارد. او زیرساختهای کشور را ساخت، اما با سیاستهای سختگیرانهاش، مخالفان زیادی برای خود ایجاد کرد. در نهایت، سرنوشت او، همچون بسیاری از فرمانروایان تاریخ، به سقوط ختم شد.
اختصاصی برای کانال :
@KHT_EP
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍9❤1
دوستان تمام این ها بدون سانسور هست چه کارهای خوب و چه بدشون را به صورت داستان واری مینویسیم و در کانال قرار میدهیم کاملا بدون تعصب به شخصی یا حکومتی اگر کامل بخوانید متوجه خواهید شد 😇
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍10❤1
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍5
MEHR & MIKH | 𐎠𐎹𐎼𐎠𐎴
بخش دوم فرمانروایان آریایی 🦁 سرباز ساده ای که شاه ایران زمین شد 🤴 🤴 رضا میر پنج پهلوی
رضا میرپنج: از سرباز ساده تا شاه ایران
در یکی از شبهای تاریک تهران، در میان زمزمههای مردم کوچه و بازار، نام یک مرد به گوش میرسید. نامی که نه از خاندان سلطنتی برخاسته بود و نه میراث پدرانش تاج و تختی برایش به جا گذاشته بودند. او رضا میرپنج بود، مردی که با دستان خودش، امپراتوریاش را ساخت و با همان دستان، پایههای آن را لرزاند.
سربازی که به شاه تبدیل شد
رضا، پسری از اهالی سوادکوه، روزهای کودکیاش را در فقر گذراند. زندگی برایش سخت بود، اما این سختیها او را قوی کرد. در جوانی به قزاقخانه پیوست، جایی که اسبسواری، تیراندازی و نظم نظامی را یاد گرفت. قدرت و ارادهاش چنان بود که به زودی به یکی از فرماندهان برجسته قزاق تبدیل شد.
در روزهایی که ایران در هرجومرج فرو رفته بود و شاهان قاجار تنها نامی از قدرت گذشته را یدک میکشیدند، رضا میرپنج چهرهای شد که انگار تقدیر برای او نقشهای کشیده بود. با کودتای ۱۲۹۹، تهران را در تاریکی شب به تسخیر درآورد، شاهزادگان و وزرای قاجاری را خانهنشین کرد و نخستوزیر شد. اما این برای او کافی نبود. او ایران را یک کشور بیسامان و ضعیف میدید و خودش را تنها مردی که میتوانست آن را تغییر دهد.
ساختن ایران از نو
حالا که زمام امور را در دست گرفته بود، طرحهای بزرگی در سر داشت. دستور داد ارتش نوین را بسازند، راهآهنی که شمال و جنوب کشور را به هم وصل کند، دانشگاهی که جوانان را برای آیندهای بهتر آموزش دهد. شهرها را نوسازی کرد، لباسهای سنتی را کنار گذاشت و مردان و زنان را مجبور کرد که لباسهای اروپایی بپوشند.
در نگاه بسیاری، او مردی مقتدر و مدرن بود، اما در سایه این اصلاحات، دیکتاتوریاش هم رشد کرد. هیچ صدای مخالفی را تحمل نمیکرد، روحانیون، روشنفکران و حتی دوستان قدیمیاش اگر اندکی از مسیر او خارج میشدند، سرنوشتی جز تبعید یا مرگ نداشتند.
سقوط مرد آهنین
اما همانطور که قدرتش را با دستان خودش ساخته بود، سقوطش هم از همان دستان رقم خورد. جنگ جهانی دوم که آغاز شد، رضا شاه تصمیم گرفت سیاستی مستقل در پیش بگیرد. نه به انگلیسها و نه به روسها اجازه دخالت نداد، اما این اشتباه بزرگی بود.
در سال ۱۳۲۰، سربازان انگلیسی و روسی از شمال و جنوب وارد ایران شدند. رضا شاه که خود را شکستناپذیر میدانست، ناگهان فهمید که ارتش نیرومندش در برابر قدرتهای جهانی هیچ است. تهران را اشغال کردند و از او خواستند که تاجوتختش را به پسرش، محمدرضا، واگذار کند.
شبی که رضا شاه از کاخ خود بیرون آمد، هیچکس او را بدرقه نکرد. مردی که روزی تمام ایران از او میترسید، حالا تنها و خسته، سوار بر قطاری به سمت تبعید شد. مقصدش جزیره موریس بود، جایی که دیگر نه خبری از قدرت بود و نه از ارتش.
در غربت، به گذشتهاش فکر میکرد. آیا ارزشش را داشت؟ آیا ایران آنگونه شد که او میخواست؟ اما دیگر دیر شده بود. رضا شاه، مردی که با دستان خودش امپراتوری ساخت، در غربتی بیرحم، بدون شکوه و جلال، جان داد.
و ایران؟ ایران ماند، اما با شاهی دیگر و سرنوشتی دیگر…
@kht_ep
#پهلوی
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍9
از فردا وارد قاجاریه میشیم که یکم طولانی هست 🦁
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍9
مشکل ربات حل شد 😇
و ربات به روز رسانی شد
اگر مشکلی در ارتباط با ربات دارید در کامنت ها حتما بهش اشاره کنید
@khmik_bot👑 : آیدی ربات
و ربات به روز رسانی شد
اگر مشکلی در ارتباط با ربات دارید در کامنت ها حتما بهش اشاره کنید
@khmik_bot
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍5
✨ نوروز امسال، دروازهای به گذشته باز کن! ✨
در خط میخی ، هر شب با روایتی متفاوت، زندگی پر رمز و راز شاهان ایران را میشنوی! از شکوه کوروش تا فتوحات نادر، تاریخ را این بار به سبک داستانی و نفسگیر تجربه کن!
اما این فقط یک ماجراجویی تاریخی نیست...
برای اولین بار در تلگرام، یاد بگیر چطور به خط میخی بنویسی و بخوانی! زبانی که روزگاری شاهان با آن فرمان میدادند، حالا در دستان توست!
پس اگر به تاریخ، اسطورهها و رازهای ناشناخته علاقه داری، این فرصت طلایی رو از دست نده!
همین حالا عضو شو و نوروزی متفاوت را آغاز کن!
پس سریع کلیک کن رو این کلمه :
Persian gulf😇
@KHT_EP
😇 😇 😇 😇 😇 😇 😇 😇 😇 😇 😇 😇
در خط میخی ، هر شب با روایتی متفاوت، زندگی پر رمز و راز شاهان ایران را میشنوی! از شکوه کوروش تا فتوحات نادر، تاریخ را این بار به سبک داستانی و نفسگیر تجربه کن!
اما این فقط یک ماجراجویی تاریخی نیست...
برای اولین بار در تلگرام، یاد بگیر چطور به خط میخی بنویسی و بخوانی! زبانی که روزگاری شاهان با آن فرمان میدادند، حالا در دستان توست!
پس اگر به تاریخ، اسطورهها و رازهای ناشناخته علاقه داری، این فرصت طلایی رو از دست نده!
همین حالا عضو شو و نوروزی متفاوت را آغاز کن!
پس سریع کلیک کن رو این کلمه :
Persian gulf
@KHT_EP
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Telegram
MEHR & MIKH | 𐎠𐎹𐎼𐎠𐎴
(((به نام اهورا مزدا )))
ربات مترجم : @khmik_bot
برای ارتباط با ادمین :
@Always_TaNHa
لینک حمایت ازما ممنون میشیم حمایت کنید :🌷
https://t.me/boost/KHT_EP
ربات مترجم : @khmik_bot
برای ارتباط با ادمین :
@Always_TaNHa
لینک حمایت ازما ممنون میشیم حمایت کنید :🌷
https://t.me/boost/KHT_EP
👍5
احمدشاه؛ شاهی که پادشاهی را نمیخواست!
بخش سوم فرمانروایان آریایی :🦁
در یکی از شبهای پاییزی سال ۱۲۷۵ خورشیدی، در کاخ گلستان، صدای گریه نوزادی در تالارهای پرنور پیچید. کسی نمیدانست این کودک، آخرین پادشاه سلسلهای خواهد شد که بیش از یک قرن بر ایران حکومت کرده بود. نامش را احمد گذاشتند؛ پسری که سرنوشتش از همان روز اول با تاج و تخت گره خورده بود، اما او هیچوقت دل خوشی از آن نداشت.
سالها گذشت. احمد کوچک در میان حرمسراهای پر زرق و برق، زیر سایه پدری بزرگ شد که دست به هر کاری میزد تا قدرتش را حفظ کند. محمدعلیشاه، پدرش، مجلس را به توپ بست، با مشروطهخواهان جنگید، اما در نهایت شکست خورد و از ایران گریخت. آن روز، وقتی پدر برای همیشه از کاخ رفت، احمد فقط ۱۱ سال داشت.
پادشاه کودک
یک روز صبح، در کاخ، همه لباسهای فاخر بر تن کرده بودند و نجیبزادگان با قیافههای جدی در تالار گرد آمده بودند. احمد، با لباس سلطنتی که هنوز برایش کمی گشاد بود، روی تخت مرمر نشست. وزرای ریشسفید اطرافش جمع شدند و یکی از آنها با صدای رسا اعلام کرد:
— اعلیحضرت احمدشاه قاجار!
پسرک نگاهی به اطراف انداخت. چشمانش نگران بود. او میدانست که از این پس، اسیر همین تاجی خواهد شد که امروز بر سرش گذاشتهاند. اما چه میتوانست بکند؟ بازی قدرت از او مردی میخواست، آن هم در حالی که هنوز بچه بود.
شاهی که بازیچه شد
سالها گذشت و احمد بزرگتر شد. اما چیزی تغییر نکرد؛ هنوز هم سیاستمداران بودند که کشور را اداره میکردند و او فقط شاهی بود که امضایش را پای فرمانها میگذاشت. در این میان، جنگ جهانی اول از راه رسید و ایران، مثل همیشه، در میان بازی قدرتهای بزرگ، آواره شد. روسها از شمال آمده بودند، انگلیسیها از جنوب، و شاه؟ شاه، در کاخش نشسته بود و جز تماشا، کاری از دستش برنمیآمد.
احمدشاه مرد جاهطلبی نبود. او عاشق سفر بود، عاشق اروپا و خیابانهای سنگفرش پاریس. به محض اینکه فرصتی دست داد، چمدانش را بست و از ایران رفت. ابتدا گفت که موقتاً سفر میکند، اما انگار ته دلش میدانست که دیگر بازنخواهد گشت.
پایان یک سلسله
در ایران، کسی منتظر شاه نماند. رضاخان،
سرداری که از میان ارتش برخاسته بود، به تدریج قدرت گرفت و در نهایت، به سلطنت قاجارها پایان داد. وقتی خبر به احمد رسید، او در یکی از خیابانهای پاریس قدم میزد. روزنامه را که باز کرد، تیتر اولش را خواند: "سقوط قاجاریه؛ رضاخان شاه شد!"
لبخندی تلخ بر لبش نشست. به نظر میرسید این همان چیزی بود که همیشه میخواست؛ رهایی از تاجی که از کودکی بر سرش گذاشته بودند. اما این آزادی، بهای سنگینی داشت. پولهایش کمکم تمام شد، زندگیاش در غربت سخت شد، و در نهایت، در سن ۳۲ سالگی، بیمار و تنها در پاریس از دنیا رفت.
در آخر، احمدشاه همان شد که همیشه میخواست؛ مردی عادی، بدون تاج، بدون تخت، و بدون کشوری که فرمانروای آن باشد.
#قاجار
بخش سوم فرمانروایان آریایی :
در یکی از شبهای پاییزی سال ۱۲۷۵ خورشیدی، در کاخ گلستان، صدای گریه نوزادی در تالارهای پرنور پیچید. کسی نمیدانست این کودک، آخرین پادشاه سلسلهای خواهد شد که بیش از یک قرن بر ایران حکومت کرده بود. نامش را احمد گذاشتند؛ پسری که سرنوشتش از همان روز اول با تاج و تخت گره خورده بود، اما او هیچوقت دل خوشی از آن نداشت.
سالها گذشت. احمد کوچک در میان حرمسراهای پر زرق و برق، زیر سایه پدری بزرگ شد که دست به هر کاری میزد تا قدرتش را حفظ کند. محمدعلیشاه، پدرش، مجلس را به توپ بست، با مشروطهخواهان جنگید، اما در نهایت شکست خورد و از ایران گریخت. آن روز، وقتی پدر برای همیشه از کاخ رفت، احمد فقط ۱۱ سال داشت.
پادشاه کودک
یک روز صبح، در کاخ، همه لباسهای فاخر بر تن کرده بودند و نجیبزادگان با قیافههای جدی در تالار گرد آمده بودند. احمد، با لباس سلطنتی که هنوز برایش کمی گشاد بود، روی تخت مرمر نشست. وزرای ریشسفید اطرافش جمع شدند و یکی از آنها با صدای رسا اعلام کرد:
— اعلیحضرت احمدشاه قاجار!
پسرک نگاهی به اطراف انداخت. چشمانش نگران بود. او میدانست که از این پس، اسیر همین تاجی خواهد شد که امروز بر سرش گذاشتهاند. اما چه میتوانست بکند؟ بازی قدرت از او مردی میخواست، آن هم در حالی که هنوز بچه بود.
شاهی که بازیچه شد
سالها گذشت و احمد بزرگتر شد. اما چیزی تغییر نکرد؛ هنوز هم سیاستمداران بودند که کشور را اداره میکردند و او فقط شاهی بود که امضایش را پای فرمانها میگذاشت. در این میان، جنگ جهانی اول از راه رسید و ایران، مثل همیشه، در میان بازی قدرتهای بزرگ، آواره شد. روسها از شمال آمده بودند، انگلیسیها از جنوب، و شاه؟ شاه، در کاخش نشسته بود و جز تماشا، کاری از دستش برنمیآمد.
احمدشاه مرد جاهطلبی نبود. او عاشق سفر بود، عاشق اروپا و خیابانهای سنگفرش پاریس. به محض اینکه فرصتی دست داد، چمدانش را بست و از ایران رفت. ابتدا گفت که موقتاً سفر میکند، اما انگار ته دلش میدانست که دیگر بازنخواهد گشت.
پایان یک سلسله
در ایران، کسی منتظر شاه نماند. رضاخان،
سرداری که از میان ارتش برخاسته بود، به تدریج قدرت گرفت و در نهایت، به سلطنت قاجارها پایان داد. وقتی خبر به احمد رسید، او در یکی از خیابانهای پاریس قدم میزد. روزنامه را که باز کرد، تیتر اولش را خواند: "سقوط قاجاریه؛ رضاخان شاه شد!"
لبخندی تلخ بر لبش نشست. به نظر میرسید این همان چیزی بود که همیشه میخواست؛ رهایی از تاجی که از کودکی بر سرش گذاشته بودند. اما این آزادی، بهای سنگینی داشت. پولهایش کمکم تمام شد، زندگیاش در غربت سخت شد، و در نهایت، در سن ۳۲ سالگی، بیمار و تنها در پاریس از دنیا رفت.
در آخر، احمدشاه همان شد که همیشه میخواست؛ مردی عادی، بدون تاج، بدون تخت، و بدون کشوری که فرمانروای آن باشد.
#قاجار
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤🔥4👍4
محمدعلی شاه قاجار: شاهی که با طوفان جنگید و غرق شد
🦁 🦁
بخش 4 از فرمانروایان آریایی ؛
کودکی در سایهی قدرت
سایههای بلند کاخ گلستان روی حیاط سنگفرششده کشیده شده بودند. در یکی از اتاقهای مجلل، کودکی با لباس مخملی و دستاری زیبا، روی قالیچهای نشسته بود و با مهرههای بازی، امپراتوری خیالی خود را میساخت. نامش محمدعلی میرزا بود؛ پسری که از همان کودکی یاد گرفت شاهزاده بودن یعنی فرمان دادن، نه فرمان بردن.
پدرش، مظفرالدین میرزا، سالها به عنوان ولیعهد در تبریز زندگی میکرد، دور از تاج و تخت اما همیشه در رؤیای سلطنت. محمدعلی، پسر ارشدش، در همان شهر بزرگ شد، میان معلمان روسی، درباریان قاجار و چشمانی که همیشه آیندهای بزرگ را برایش پیشبینی میکردند.
سایهی تاج، سنگینی قدرت
زمان گذشت و مظفرالدین شاه بر تخت نشست. اما بیماری و ضعف جسمانی او، پایههای سلطنتش را لرزان کرده بود. در همین دوران، بوی تغییر در هوای ایران پیچیده بود. مردمی که دیگر خسته از ظلم و استبداد بودند، به دنبال راهی برای گرفتن قدرت از شاهان مطلقه بودند. در چنین شرایطی، محمدعلی میرزا ولیعهد شد و راهی تبریز گشت تا در آنجا حکومت کند.
اما او، برخلاف پدرش، مردی تندخو، خشن و سختگیر بود. نگاهش به دنیا، نگاهی پادشاهانه بود، نه دیوانسالارانه. او معتقد بود که شاه باید قدرت مطلق داشته باشد، درست مثل اجدادش. وقتی در تبریز شنید که پدرش فرمان مشروطیت را امضا کرده، دندانهایش را از خشم فشرد. "چطور ممکن است شاه، قدرتش را با مشتی آدم بیسروپا تقسیم کند؟!"
پادشاهی و نبردی که از همان ابتدا باخت بود
وقتی پدرش درگذشت، محمدعلی شاه با غرور تاج سلطنت را بر سر گذاشت. اما این تاج، تاجی خاردار بود. مجلس شورای ملی تشکیل شده بود و مشروطهخواهان قدرت میگرفتند. او از همان ابتدا تصمیم گرفت که با این مجلس کنار نیاید.
چشمانش به روسیه بود. از همان کودکی، در میان معلمان و مشاوران روسی رشد کرده بود و میدانست که تزار میتواند تکیهگاه خوبی برایش باشد. با کمک آنها، شروع به توطئه کرد. نخست، نمایندگان مخالف را تهدید کرد، سپس روزنامهها را بست. اما این کافی نبود. او شاهی بود که میخواست حکم کند، نه مذاکره.
یک شب در کاخ، کنار پنجره ایستاده بود و تهران را از بالا نگاه میکرد. ذهنش پر از نقشه بود. ناگهان، دستش را مشت کرد و زیر لب زمزمه کرد: "این بساط باید جمع شود."
توپها، خون و سقوط
و صبح روز بعد، توپهای لیاخوف، افسر روسی، به سمت مجلس شلیک کردند. ساختمان لرزید، آتش زبانه کشید و صدای فریادها در میدان بهارستان پیچید. نمایندگان مشروطهخواه یا کشته شدند، یا گریختند. محمدعلی شاه با لبخندی پیروزمندانه، از ایوان کاخ نظارهگر پایان مشروطه بود.
اما این پیروزی، سرآغاز سقوط بود. تبریز قیام کرد. ستارخان و باقرخان تفنگ به دست گرفتند و مردم را به شورش خواندند. در اصفهان و گیلان نیز مردم قیام کردند. مشروطهخواهان یکبهیک شهرها را از چنگ شاه درآوردند. محمدعلی شاه، که روزی با غرور فرمان داده بود، حالا در محاصره بود.
پایان یک شاه، آغاز یک تبعید
یک شب، همانطور که در کاخ راه میرفت، فهمید که دیگر کاری از دستش برنمیآید. سربازان مشروطهخواه به تهران رسیده بودند. سپیدهدم، او سوار بر کالسکه شد، به سوی سفارت روسیه گریخت، و چند روز بعد، بیسر و صدا از ایران رفت.
در اروپا، در خیابانهای سرد ایتالیا، محمدعلی شاهِ سابق، با غمی سنگین در چشمانش، روزها را سپری میکرد. دیگر از آن هیبت شاهانه خبری نبود. تنها خاطرهای مانده بود از شاهی که با قدرت جنگید، اما در برابر طوفان زمانه شکست خورد.
و اینگونه، مردی که خواست با توپ و زور حکومت کند، در تبعید خاموش شد.
#قاجار
بخش 4 از فرمانروایان آریایی ؛
کودکی در سایهی قدرت
سایههای بلند کاخ گلستان روی حیاط سنگفرششده کشیده شده بودند. در یکی از اتاقهای مجلل، کودکی با لباس مخملی و دستاری زیبا، روی قالیچهای نشسته بود و با مهرههای بازی، امپراتوری خیالی خود را میساخت. نامش محمدعلی میرزا بود؛ پسری که از همان کودکی یاد گرفت شاهزاده بودن یعنی فرمان دادن، نه فرمان بردن.
پدرش، مظفرالدین میرزا، سالها به عنوان ولیعهد در تبریز زندگی میکرد، دور از تاج و تخت اما همیشه در رؤیای سلطنت. محمدعلی، پسر ارشدش، در همان شهر بزرگ شد، میان معلمان روسی، درباریان قاجار و چشمانی که همیشه آیندهای بزرگ را برایش پیشبینی میکردند.
سایهی تاج، سنگینی قدرت
زمان گذشت و مظفرالدین شاه بر تخت نشست. اما بیماری و ضعف جسمانی او، پایههای سلطنتش را لرزان کرده بود. در همین دوران، بوی تغییر در هوای ایران پیچیده بود. مردمی که دیگر خسته از ظلم و استبداد بودند، به دنبال راهی برای گرفتن قدرت از شاهان مطلقه بودند. در چنین شرایطی، محمدعلی میرزا ولیعهد شد و راهی تبریز گشت تا در آنجا حکومت کند.
اما او، برخلاف پدرش، مردی تندخو، خشن و سختگیر بود. نگاهش به دنیا، نگاهی پادشاهانه بود، نه دیوانسالارانه. او معتقد بود که شاه باید قدرت مطلق داشته باشد، درست مثل اجدادش. وقتی در تبریز شنید که پدرش فرمان مشروطیت را امضا کرده، دندانهایش را از خشم فشرد. "چطور ممکن است شاه، قدرتش را با مشتی آدم بیسروپا تقسیم کند؟!"
پادشاهی و نبردی که از همان ابتدا باخت بود
وقتی پدرش درگذشت، محمدعلی شاه با غرور تاج سلطنت را بر سر گذاشت. اما این تاج، تاجی خاردار بود. مجلس شورای ملی تشکیل شده بود و مشروطهخواهان قدرت میگرفتند. او از همان ابتدا تصمیم گرفت که با این مجلس کنار نیاید.
چشمانش به روسیه بود. از همان کودکی، در میان معلمان و مشاوران روسی رشد کرده بود و میدانست که تزار میتواند تکیهگاه خوبی برایش باشد. با کمک آنها، شروع به توطئه کرد. نخست، نمایندگان مخالف را تهدید کرد، سپس روزنامهها را بست. اما این کافی نبود. او شاهی بود که میخواست حکم کند، نه مذاکره.
یک شب در کاخ، کنار پنجره ایستاده بود و تهران را از بالا نگاه میکرد. ذهنش پر از نقشه بود. ناگهان، دستش را مشت کرد و زیر لب زمزمه کرد: "این بساط باید جمع شود."
توپها، خون و سقوط
و صبح روز بعد، توپهای لیاخوف، افسر روسی، به سمت مجلس شلیک کردند. ساختمان لرزید، آتش زبانه کشید و صدای فریادها در میدان بهارستان پیچید. نمایندگان مشروطهخواه یا کشته شدند، یا گریختند. محمدعلی شاه با لبخندی پیروزمندانه، از ایوان کاخ نظارهگر پایان مشروطه بود.
اما این پیروزی، سرآغاز سقوط بود. تبریز قیام کرد. ستارخان و باقرخان تفنگ به دست گرفتند و مردم را به شورش خواندند. در اصفهان و گیلان نیز مردم قیام کردند. مشروطهخواهان یکبهیک شهرها را از چنگ شاه درآوردند. محمدعلی شاه، که روزی با غرور فرمان داده بود، حالا در محاصره بود.
پایان یک شاه، آغاز یک تبعید
یک شب، همانطور که در کاخ راه میرفت، فهمید که دیگر کاری از دستش برنمیآید. سربازان مشروطهخواه به تهران رسیده بودند. سپیدهدم، او سوار بر کالسکه شد، به سوی سفارت روسیه گریخت، و چند روز بعد، بیسر و صدا از ایران رفت.
در اروپا، در خیابانهای سرد ایتالیا، محمدعلی شاهِ سابق، با غمی سنگین در چشمانش، روزها را سپری میکرد. دیگر از آن هیبت شاهانه خبری نبود. تنها خاطرهای مانده بود از شاهی که با قدرت جنگید، اما در برابر طوفان زمانه شکست خورد.
و اینگونه، مردی که خواست با توپ و زور حکومت کند، در تبعید خاموش شد.
#قاجار
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤🔥4👍2
مظفرالدین شاه قاجار: شاهی که بیشتر از حکومت، سفر را دوست داشت!
بخش 5 از فرمانروایان آریایی🦁
درست یک روز گرم تابستانی، وقتی صدای اذان ظهر از منارههای کاخ گلستان بلند شد، خبر مهمی در شهر پیچید: ناصرالدین شاه، پادشاه مقتدر ایران، دیگر زنده نبود! و حالا پسرش، مظفرالدین میرزا، که سالها در تبریز منتظر نشسته بود، باید تاج پادشاهی را بر سر میگذاشت.
اما مظفرالدین، برخلاف پدرش، آنچنان سررشتهای در سیاست و حکومت نداشت. او مردی آرام و مهربان بود که بیشتر از جنگ و دعوا، به خوشگذرانی و سفرهای خارجی علاقه داشت. وقتی به تخت سلطنت نشست، ایران وضع خوبی نداشت؛ خزانه خالی، ارتش ضعیف و اوضاع اقتصادی خراب بود. اما شاه جدید بیش از هر چیزی، رویای سفر به فرنگ را در سر داشت.
یکی از معروفترین داستانهای مظفرالدین شاه، ماجرای وامهایی است که از روس و انگلیس گرفت تا بتواند سفرهای اروپاییاش را تأمین کند. میگویند وقتی اولین بار به فرانسه رفت و برج ایفل را دید، با حیرت گفت: «عجب مناره بلندی!» و وقتی به باغوحش پاریس رسید، از دیدن زرافه به وجد آمد و دستور داد که برای دربار خودش هم یک زرافه بخرند!
در سفر دوم، او چنان شیفتهی سینماتوگراف (دوربین فیلمبرداری اولیه) شد که یکی از آنها را خرید و با خودش به ایران آورد. به این ترتیب، نخستین فیلمهای تاریخ ایران در زمان او ضبط شد.
اما داستان حکومت او فقط سفر و خوشگذرانی نبود. مردم ایران از ظلم و فساد درباریان خسته شده بودند و اعتراضات کمکم بالا گرفت. تا اینکه سرانجام مشروطهخواهان قیام کردند و شاه را مجبور کردند که فرمان مشروطیت را امضا کند. این کار، یکی از بزرگترین تغییرات سیاسی ایران را رقم زد.
با این حال، عمر شاه به دنیا نبود. او که سالها بیمار و ضعیف شده بود، چند ماه بعد از امضای فرمان مشروطه، درحالیکه در بستر بیماری افتاده بود، آخرین جملهاش را گفت: «من دیگر نمیتوانم!» و جان سپرد.
با مرگ او، دوران جدیدی در تاریخ ایران آغاز شد؛ اما نامش همیشه بهعنوان پادشاهی که با سینما آشنا شد، سفرهای پرهزینه کرد و سرانجام با اکراه مشروطیت را پذیرفت، در تاریخ ماندگار شد.
#قاجار
بخش 5 از فرمانروایان آریایی
درست یک روز گرم تابستانی، وقتی صدای اذان ظهر از منارههای کاخ گلستان بلند شد، خبر مهمی در شهر پیچید: ناصرالدین شاه، پادشاه مقتدر ایران، دیگر زنده نبود! و حالا پسرش، مظفرالدین میرزا، که سالها در تبریز منتظر نشسته بود، باید تاج پادشاهی را بر سر میگذاشت.
اما مظفرالدین، برخلاف پدرش، آنچنان سررشتهای در سیاست و حکومت نداشت. او مردی آرام و مهربان بود که بیشتر از جنگ و دعوا، به خوشگذرانی و سفرهای خارجی علاقه داشت. وقتی به تخت سلطنت نشست، ایران وضع خوبی نداشت؛ خزانه خالی، ارتش ضعیف و اوضاع اقتصادی خراب بود. اما شاه جدید بیش از هر چیزی، رویای سفر به فرنگ را در سر داشت.
یکی از معروفترین داستانهای مظفرالدین شاه، ماجرای وامهایی است که از روس و انگلیس گرفت تا بتواند سفرهای اروپاییاش را تأمین کند. میگویند وقتی اولین بار به فرانسه رفت و برج ایفل را دید، با حیرت گفت: «عجب مناره بلندی!» و وقتی به باغوحش پاریس رسید، از دیدن زرافه به وجد آمد و دستور داد که برای دربار خودش هم یک زرافه بخرند!
در سفر دوم، او چنان شیفتهی سینماتوگراف (دوربین فیلمبرداری اولیه) شد که یکی از آنها را خرید و با خودش به ایران آورد. به این ترتیب، نخستین فیلمهای تاریخ ایران در زمان او ضبط شد.
اما داستان حکومت او فقط سفر و خوشگذرانی نبود. مردم ایران از ظلم و فساد درباریان خسته شده بودند و اعتراضات کمکم بالا گرفت. تا اینکه سرانجام مشروطهخواهان قیام کردند و شاه را مجبور کردند که فرمان مشروطیت را امضا کند. این کار، یکی از بزرگترین تغییرات سیاسی ایران را رقم زد.
با این حال، عمر شاه به دنیا نبود. او که سالها بیمار و ضعیف شده بود، چند ماه بعد از امضای فرمان مشروطه، درحالیکه در بستر بیماری افتاده بود، آخرین جملهاش را گفت: «من دیگر نمیتوانم!» و جان سپرد.
با مرگ او، دوران جدیدی در تاریخ ایران آغاز شد؛ اما نامش همیشه بهعنوان پادشاهی که با سینما آشنا شد، سفرهای پرهزینه کرد و سرانجام با اکراه مشروطیت را پذیرفت، در تاریخ ماندگار شد.
#قاجار
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤🔥3