𝒥𝖨𝖬𝖨𝖭 𝒞𝗈𝖽𝖾 جیمین‌لند
107 subscribers
126 photos
9 videos
10 links
𓂃𓂂𖡼.𖤣𖥧𓈒◌܀ 𝑨 lꪱׁׁׁׅׅׅttle ᥕo𝗋𝗅𝖽 𝖿𝗈𝗋
𖥧𖧧 ˒˒.·˚ 𝖾𝒗𝖾𝗋𝗒 𝐉ꪱׁׁׁׅׅׅmꪱׁׁׁׅׅׅn gꪱׁׁׁׅׅׅ𝗋𝗅 .*•

𝗍𝖺𝗅𝗄 𝗍𝗈 𝐦𝖾 ➜ @hara_JMgirlbot
Download Telegram
بان لایتای خوجل اینجارو 𝟦𝟢𝟢 تایی میکنید :)؟
چنل پك شونکوك 🍪
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from مرثیه فرمانده ‌ (𝖧𝗎𝖽𝗌𝗈𝗇︎)
- حالا پای هر دومون گیره بیب. ‌
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شماها مثه اینکه خوچال نشدین برگشتم
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
پــاکـســازی ⏤͟͟͞͞ اگر اینجا رو چك میکنید لطفا رو این پیام ریپلای بزنید تا از چنلاتون لفت ندم.
خواهشم اینه لطفا اگر واقعا چك میکنید فور کنید که بعدا شرمندتون نشم ✧
Forwarded from افٖسـﺭِ بازنشَسٖتـﮧ (ֶֶֶָָָ֢֢֢ رُزِل)
فـور کنـیـد؛
چنـلتون رو بـه یک سـلاح تشبیه کنـم و کاربـردش رو بـگم..

͢𝐵𝑒 𝐽𝑜𝑖𝑛
Forwarded from افٖسـﺭِ بازنشَسٖتـﮧ (𝛢Ꮴ𝛪𝛮)
فـور کنـیـد + ID؛
مشخص کنـم اگـه عضو یک هنگ نـظامی یا سازمان اطلاعـاتی بـودیـد:

• رتبه‌تون چـی بود؟

• مـاموریت غیرممکنی کـه فقط از عهده شما برمیـاد چیه؟

͢𝐵𝑒 𝐽𝑜𝑖𝑛
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
نمی‌دید؛ هیچ‌چیز جز آن سرخی جاری بر گردن معشوقش را نمی‌دید؛ سرخی‌ای که بر سفیدی پیراهنش نشسته و آن را نیز به رنگ خود آلوده کرده بود.
همین تصویر، با تمام تلخی‌اش، لبخندی آرام بر لبانش نشاند.
آهسته روی زانو نشست و چشم به چهره‌ای دوخت که پلک‌هایش برای همیشه بسته شده بودند؛ همان چشمانی که تنها چند لحظه پیش، با ترس و التماس به او خیره شده بودند؛ چشمانی که انگار تا آخرین لحظه، هنوز امید داشتند در نگاه او چیزی پیدا کنند که نجاتشان دهد.
دستش را بالا آورد و نوک انگشتانش را با نرمی بر صورت زیبایش کشید.
ـ الان قشنگ‌تری...
صدایش آرام بود؛ آرامشی غریب، چنان بیگانه با آنچه گذشته بود که گویی هیچ اتفاقی نیفتاده است.
پیکر بی‌جانش را در آغوش گرفت و برای لحظه‌ای چشم‌هایش را بست؛ انگار می‌خواست زمان را همان‌جا متوقف کند؛ در همان لحظه‌ای که دیگر چیزی برای از دست دادن باقی نمانده بود.
ـ الان دیگه نمی‌تونی برای هیچ‌کس دیگه‌ای باشی.

نگاهش را از چهره‌اش گرفت.
پلک زد و آن خاطره آرام‌آرام، از دید چشمانش محو شد و سفیدی سرد و بی‌روح دیوارها دوباره جای آن تصویر را گرفت؛ همان دیوارهایی که مدت‌ها بود که سکوت‌ پر از حرفش را در میان خود نگه داشته بودند.
هنوز نمی‌توانست بفهمد چرا او را دیوانه خطاب کرده بودند.
«دیوانه...»

این کلمه بارها در ذهنش تکرار شده بود؛ اما هرچه بیشتر به آن فکر می‌کرد، کمتر می‌توانست خودش را در آن پیدا کند.
به هر حال، او فقط نمی‌خواست چیزی که مال خودش هست را از دست بدهد.
و حالا، در میان آن دیوارهای سفید، برای نخستین بار مدتی طولانی به دست‌هایش خیره شد و لبخندی زد. انگار هنوز چیزی را می‌دید که دیگر در آن اتاق وجود نداشت.
ـ دیدی؟ آخرش موندی.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM