Forwarded from 𝐈𝐒̸𝐎𝐅𝐑𝐀𝐌𝐒̸𝐓
عجیب است این شبهای بینهایت همراه با فکرهای بینهایت
یکی ز درد دوری مینالد و دیگری از درد جسمی
یکی ز فراغ یار در سکوت خویش مینالد و دیگری از درد روح و روان
یکی ز این همه عشق و محبت مینالد و دیگری از درد نداشتن عشق و محبت ،
ما ماندهایم و جهانی که پر از روایت های بیکران در سختی و آسانیست
در غم و شادیست و شایدم در تاریکی مطلق و روشنی خویش .
یکی ز درد دوری مینالد و دیگری از درد جسمی
یکی ز فراغ یار در سکوت خویش مینالد و دیگری از درد روح و روان
یکی ز این همه عشق و محبت مینالد و دیگری از درد نداشتن عشق و محبت ،
ما ماندهایم و جهانی که پر از روایت های بیکران در سختی و آسانیست
در غم و شادیست و شایدم در تاریکی مطلق و روشنی خویش .
Forwarded from 𝐈𝐒̸𝐎𝐅𝐑𝐀𝐌𝐒̸𝐓
«فورکن+این پست+اینپیام»
تا بگم اگر امشب آخرین بارانی بود که قرار بود در زندگیات بباری،
چه چیزی را با خودش میبرد،
کدام آدم را از خاطرههایت پاک میکرد، کدام حس را برای همیشه باقی میگذاشت و آخرین جملهای که آسمان برای تو میفرستاد چه بود.
«LIMIT: BE JOIN»
تا بگم اگر امشب آخرین بارانی بود که قرار بود در زندگیات بباری،
چه چیزی را با خودش میبرد،
کدام آدم را از خاطرههایت پاک میکرد، کدام حس را برای همیشه باقی میگذاشت و آخرین جملهای که آسمان برای تو میفرستاد چه بود.
«LIMIT: BE JOIN»
Forwarded from ангел-хранитель
فور کنید و آیدی بزارید
جوین باشید؛ چنلهای فیو و جدید ببینم به فولدرم اضافه کنم.
جوین باشید؛ چنلهای فیو و جدید ببینم به فولدرم اضافه کنم.
Forwarded from sᴇᴘɪᴀ (Levin)
حسادت؟
منظورت از حسادت چیست؟
اینکه نمیتوانستم بیتفاوت بایستم و تماشایت کنم، وقتی دستهای او را میگرفتی؟
اینکه نمیتوانستم سکوت کنم، وقتی دستت را روی شانهاش میگذاشتی؟
یا شاید آن لحظههایی که در آغوشش میکشیدی؛
همان آغوشهایی که انگار تمام وجودت را، بیهیچ تردیدی، به آدم روبهرویت میبخشیدی.
میخواستی من فقط بایستم؟
ساکت بمانم و تماشایتان کنم؟
نه...
من نمیتوانستم.
نمیتوانستم بنشینم و رفتنت را به سمت دیگری تماشا کنم؛
نمیتوانستم ببینم کسی دیگر جای مرا در دنیایی گرفته که روزی فکر میکردم سهم من است.
و تو اسمش را گذاشتی حسادت.
اما من اسم دیگری برایش داشتم:
دوست داشتن.
اینکه تو را با تمام وجود میخواستم.
اینکه هنوز عطرت برایم آشنا بود،
هنوز لبخندت دلم را میلرزاند،
هنوز موهایت همان چیزی بود که دلم میخواست بیدلیل تماشایشان کنم.
تا اینکه او آمد...
و چیزی را با خودش آورد که تمام آنچه میان ما بود، آرامآرام ویران کرد.
از آن روز به بعد، همهچیز رنگ دیگری گرفت.
لحظههایمان آمیخته به حسرت شد،
نگاههایم پر از سؤال،
و قلبم پر از حسادتی که هرچه میکردم، نمیتوانستم پنهانش کنم.
خیلی سخت بود...
دیدنت در کنار او، بیشتر از چیزی بود که میتوانستم تحمل کنم.
اما پذیرفتم.
یا دستکم وانمود کردم که پذیرفتهام.
به همه گفتم فراموشت کردهام،
به خودم هم دروغ گفتم که دیگر اهمیتی نداری.
اما حقیقت این بود که هیچکدامش درست نبود.
هنوز آن جمله را به خاطر دارم:
«بیا... برای آخرین بار بغلت کنم.»
آخرین بار...
چه واژهی بیرحمی.
من آنجا ایستاده بودم و اشک میریختم؛
و تمام دردی که سعی کرده بودم پنهانش کنم، در چشمانم فریاد میزد.
ندیدی؟
یا دیدی و نخواستی ببینی؟
دلت حتی یک لحظه برای من نسوخت؟
اما حالا دیگر تمام شده.
تو رفتی،
و من ماندهام با خاطراتی که قرار بود فراموششان کنم.
دیگر نمیبینمت.
دیگر سراغت را از کسی نمیگیرم.
دیگر حتی نمیپرسم کجایی و چه میکنی.
فقط سعی میکنم آن جمله را از ذهنم بیرون کنم...
همان جملهی لعنتی:
«بیا... برای آخرین بار بغلت کنم.»
و چه تلخ است که گاهی،
آخرین آغوش،
نه پایانِ دوست داشتن،
که آغازِ یاد گرفتنِ نبودن است.
حسادت فقط یه حس مالکیت نیست
پشت این حس دلتنگی دوست داشتن و ناتوانی از پذیرفتن از دست دادنه :)
قلمتون شاهکاره خداقوت✨
پشت این حس دلتنگی دوست داشتن و ناتوانی از پذیرفتن از دست دادنه :)
قلمتون شاهکاره خداقوت✨
Forwarded from Mᴏᴄʜɪ ʙᴏʏ𐙚 پاکسازی (𝑒𝑟𝑖𝑐 ( 𝑗𝑎𝑐𝑘𝑙𝑜𝑣𝑒𝑟 ))
پاکسازی📍
تلگرامم خیلی شلوغه ، این پیام رو فوروارد کنید و آیدی بذارید تا چنل هایی که از اینجا حمایت میکنن و اینجا رو دوست دارن پیدا کنم و از چنل هایی که پاکسازی رو فور نمیکنن لفت بدم.
تلگرامم خیلی شلوغه ، این پیام رو فوروارد کنید و آیدی بذارید تا چنل هایی که از اینجا حمایت میکنن و اینجا رو دوست دارن پیدا کنم و از چنل هایی که پاکسازی رو فور نمیکنن لفت بدم.
تا جمعه میمونه پاکسازی.