‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ (rest)فـرمانده نـعنا ‌ ‌‌ ‌ ‌‌
238 subscribers
4 photos
‌ Твои глаза сияют, как бриллианты
Download Telegram
سلام امیدوارم که همتون حالتون خوب باشه نمیدونم من رو یادتونه یا نه ولی خب همون مینی که اونر فرمانده نعناع بودش هستم بنابر دلایلی چنلم رو فروختم و نبودم یه مدت اما دلم براتون تنگ شده بود به خاطر همین تصمیم گرفتم برگردم نمی‌دونم که هنوز یادتونه یا نه نمیدونم ازم دوباره مثل قبل حمایت میکنید یا نه ولی خوشحال میشم که دوباره در کنار همدیگه باشیم
همون مینیه سابق
‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ (rest)فـرمانده نـعنا ‌ ‌‌ ‌ ‌‌
Photo
نمی‌دانم در کدام پیچ‌وخمِ تاریکِ ذهنم گم شده‌ام. انگار سال‌هاست در هزارتویی بی‌انتها سرگردانم؛ جایی که نه نشانی از حقیقت پیداست و نه ردّی از آرامش. هرچه پیش می‌روم، دیوارهای این تاریکی بلندتر می‌شوند و راه‌ها یکی پس از دیگری به بن‌بست می‌رسند.

عقل، مرا به سویی می‌کشد و قلب، به سویی دیگر. میان این کشمکشِ بی‌رحم، تکه‌تکه می‌شوم؛ گویی روحم طنابی‌ست که دو دستِ نادیدنی از دو سو می‌کشند و هیچ‌کدام رهایش نمی‌کنند.

نمی‌دانم چرا همیشه آرزوهایم پیش از رسیدن، در میانه‌ی راه جان می‌دهند. چرا هر آنچه دوستش دارم، در دستانم به سایه‌ای دوردست بدل می‌شود. در سینه‌ام اندوهی لانه کرده که هیچ واژه‌ای توان توصیفش را ندارد؛ اندوهی سنگین‌تر از آن‌که بر زبان جاری شود.

قلبم درد می‌کند؛ نه آن دردهای ساده و گذرا، بلکه دردی که گویی از اعماق استخوان‌هایم ریشه دوانده است. گاهی احساس می‌کنم سیم‌های خاردار به دور قلبم پیچیده‌اند و با هر تپش، بیشتر در گوشت و جانم فرو می‌روند. هر ضربان، زخمی تازه است و هر نفس، یادآور رنجی که پایانی برایش نمی‌بینم.

از کسی یاری نمی‌خواهم؛ شاید چون هیچ‌کس زبان این ویرانی را نمی‌فهمد. شاید هم از بس در سکوت گریسته‌ام که دیگر صدای فریادم به گوش خودم هم نمی‌رسد.

و اکنون، در میان این شبِ بی‌انتها ایستاده‌ام؛ خسته، زخمی و گم‌شده. گاهی با خود می‌اندیشم که شاید سهم من همین تاریکی باشد؛ همین سیاهیِ سردی که آرام‌آرام دور روحم می‌پیچد و مرا در خود دفن می‌کند.
3
حضور تو شبیه نوری‌ست که بی‌صدا می‌تابد،
و هر بار که دلم خسته می‌شود،
انگار فقط کافی‌ست به یاد تو بیفتم تا دوباره آرام بگیرم.
2
دلم می‌خواهد بروم؛ بی‌آنکه چیزی بگویم، بی‌آنکه ردی بگذارم. انگار بودن و نبودنم برای هیچ‌کس تفاوتی ندارد. شاید سال‌ها بعد کسی لحظه‌ای مکث کند و بگوید: «یادش بخیر، فلانی هم بود...» و بعد دوباره همه‌چیز به فراموشی سپرده شود.

دیگران را ناراحت می‌کنم و خودم دلیلش را نمی‌فهمم. عصبانیتم مثل باری سنگین روی شانه‌هایم افتاده و هر روز مرا پایین‌تر می‌کشد. انگار درون چاهی تاریک ایستاده‌ام و دست‌هایی از اعماق تاریکی پاهایم را می‌گیرند و به سمت پایین می‌کشند. هرچه بیشتر تقلا می‌کنم، بیشتر زخمی می‌شوم.

قلبم درد می‌کند؛ می‌سوزد، می‌شکند و باز هم مجبور است بتپد. ادامه می‌دهم، اما نمی‌دانم برای چه. دلیل این همه مقاومت را نمی‌فهمم.
بعضی از اوقات فکر میکنم اگر از پنجره‌های بلند و سرد و تاریکِ خونه اِمان بپرم چه می شود ؟ یا اگر فرش های خاکستری رنگمان را به رنگ قرمز در بیاروم چه میشود ؟

سردرگم و خسته‌ام. استخوان‌هایم درد می‌کنند، انگار کسی آن‌ها را در مشت خود فشرده باشد. توان از تنم رفته و ذهنم در مهی سنگین گم شده است. دیگر نمی‌توانم میان چیزها فرق بگذارم.

فقط می‌دانم که خسته‌ام؛ خسته از جنگیدن، خسته از فکر کردن، خسته از خودم.
15
لب ها به دروغ گشوده می شوند و حرف ها قلب هایی را لمس می کنند، دست ها به نوازش می پردازند و چشم ها حقایق را برملا می کند.
پروانه ها در قلب ها شناورند و پرواز میکنند ولیکن همان لب ها، همان حرف ها، و همان پروانه ها قلب ها را به جنون می رسانند و خاکستر می کنند.
3
کسایی که هنوز اینجارو چک میکنن فور بکنند فولدرم رو آپدیت کنم.
جوین باشید