‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌‌ ‌فـرمانده نـعنا ‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌
245 subscribers
6 photos
2 videos
3 links
‌ Твои глаза сияют, как бриллианты
Download Telegram
Forwarded from 𝖬𝖮𝖱𝖠𝖭𝖠 (‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ 𝗆𐔎𝗇)
Forwarded from 𝖬𝖮𝖱𝖠𝖭𝖠 (‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ 𝗆𐔎𝗇)
همهٔ‌انسـان‌هـادرنهـایـت‌تنـها‌هستنـد؛
‌‌ ‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌ جـز مـن‌ و او ..

می‌گویند همه‌ی انسان‌ها در نهایت تنها هستند و همه یکدیگر را تنها می‌گذارند . هیچکس برای هیچ بنی‌بشری ابدی نیست و همگی در صحنه‌ی آخر زندگی بی هیچ پناهی از آغوش زمین جدا میشویم . قبلاً , در گذشته‌ای نه‌چندان دور .. بسیار به این موضوع باور داشتم و ایمانی در من ایجاد کرده بود که وهم و خیالِ کوچک و نادانم تصور می‌کرد که تغییر ناپذیر است و این موضوع تنها حقیقت‌ ِ زندگی‌ام است . چندانی به این ترتیب باور داشتم که تنهایی بهانه‌ای به دست آورده بود و گریبان زندگی‌ام را گرفته بود و من , در چنان سایه‌ی تاریکی از تنهایی فرو رفته بودم که گویا جزؤی از آن هستم . بله , جزؤی از آن بودم تا قبل اینکه درخشندگیِ خورشید در پس پردهٔ تاریکیِ شب طلوع کند و آن را کنار بزند . جزؤی از آن بودم و دیدم دستی کودکانه و کوچک آن‌چنان لطیف مرا در آغوش خود می‌کشد که تمام تنم در داغی لمسش می‌سوخت ‌. جزؤی از آن بودم تا قبل از اینکه جزؤی از تو شوم . تو , تو .. جسم یخ زده‌ی من را در آغوش کشیدی و زمزمه‌هایت آنقدر اطمینان بخش بود که لحظه‌ای خیال کردم آن حقیقتی که تمام ایمانم بود , مانند برفی بر زمین ذهنم بارید و محو شد . انگار که پیش از آن هیچوقت وجود نداشته است .
لحظه‌ای خیال کردم و همین کافی بود که بوسه‌ای از تو در میان شلوغی بر گونه‌ی تب کرده‌ام بنشیند تا خیال را زندگی و حقیقت را پوچ بیابم .
حالا .. زمان زیادی گذشته‌است و من دیگر ایمان و باوری در زندگی ندارم . چرا که تمامی آنها با آمدن تو نابود شد .
‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌ تو حقیقتی هستی که انکار ناپذیر است و نمیتوان با پارچهٔ نازکی مانع تابیدن نور عشقت شد .
حال تو حقیقت و ایمان هستی و من می‌توانم به راحتی قلم دست گرفته و صفحه‌ای را این چنین آغاز کنم : همهٔ انسان ها در نهایت تنها هستند جز؛ من و او ..
「 @ 𝖪𝖨𝖬 𝖴𝖲𝖤𝖱 」𝟢𝟣
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌🍷 ‌ ‌ # 𝗍𝖾𝖺𝗁𝗒𝗎𝗇𝗀
‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌𝖺𝗇𝖽 𝗂 𝖠𝖫𝖶𝖠𝖸𝖲 go 𝖻𝖺𝖼𝗄 𝗍𝗈 ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌. ‌ ‌ ‌ ‌ ‌𝖡𝖫𝖠𝖢𝖪 ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ( ¡¡ )
نمی‌دانم از کدام روز، زندگی از آن مسیری که برایش در خیال خویش ساخته بودم، منحرف شد.
نمی‌دانم کدام صبح بود که چشم گشودم و دیدم دیگر هیچ‌چیز شبیه آن چیزی نیست که روزی آرزویش را داشتم.
همه‌چیز، آرام و بی‌صدا، از میان انگشتانم لغزید.
پل‌هایی که پشت سر گذاشته بودم، فرو ریختند؛ و آن‌هایی که هنوز پیش رویم بودند، پیش از آن‌که فرصت کنم قدمی بر آن‌ها بگذارم، در غبار ویرانی ناپدید شدند. گویی سرنوشت، با حوصله‌ای شگفت‌انگیز، راه بازگشت را از من می‌گرفت و هر بار که می‌خواستم به سوی فردا قدم بردارم، تکه‌ای دیگر از دیروز را بر سرم آوار می‌کرد.
من اما می‌نویسم.
چه کار دیگری از آدمی برمی‌آید، وقتی زبانش سال‌هاست از گفتن آنچه در سینه دارد عاجز مانده؟
می‌نویسم، شاید کلمات بتوانند آنچه را که لب‌هایم هیچ‌گاه جرئت اعترافش را نداشتند، به جای من بگویند. شاید این چند سطر، پناهگاهی باشند برای تمام احساساتی که سال‌ها در تاریک‌ترین گوشه‌های وجودم دفنشان کردم؛ برای بغض‌هایی که بلعیدم، اشک‌هایی که نریختم و حرف‌هایی که هر بار تا آستانه‌ی گفتن آمدند و دوباره به سکوت برگشتند.
من همیشه ایستاده‌ام.
نه از آن رو که نترسیده‌ام؛
از آن رو که کسی نبود دستم را بگیرد.
از کودکی آموختم که زمین خوردن، دلیلی برای ماندن بر زمین نیست. آموختم اگر چیزی شکستم، خودم جمعش کنم؛ اگر راهی بسته شد، خودم راه دیگری پیدا کنم؛ و اگر دلم گرفت، آن را چنان در سینه پنهان کنم که گویی اندوه نیز همچون بسیاری از چیزهای دیگر، حقی برای دیده شدن ندارد.
همیشه گفته‌اند:
«تو از پسش برمی‌آیی.»
و من، هر بار، لبخندی زده‌ام و گفته‌ام:
«می‌دانم.»
چه دروغ غم‌انگیزی.
من نمی‌دانستم.

فقط نمی‌خواستم کسی بفهمد که گاهی، پشت تمام این ایستادگی، دختری ایستاده که دلش می‌خواست برای یک بار هم که شده، دیگری به جای او بگوید:
«این بار لازم نیست خودت از پسش بربیایی.»
اما ظاهراً بعضی آدم‌ها محکوم‌اند زودتر از موعد بزرگ شوند؛ چنان زود که حتی خودشان هم فراموش می‌کنند زمانی کودکی بوده‌اند که حق داشته بترسد، گریه کند و کسی را صدا بزند.
برای من، خواستن همیشه شبیه خطایی نابخشودنی بوده است.
هرچه خواسته‌ام، پیش از آنکه به دستم برسد، هزار دلیل برای نداشتنش پیدا شده؛ اما همان خواسته، اگر از لبان دیگری جاری شود، ناگهان ساده و ممکن و پذیرفتنی می‌شود.
و من مانده‌ام با این پرسش قدیمی که هیچ‌گاه پاسخی برایش نیافتم:
چرا سهم من همیشه فهمیدن است، نه فهمیده شدن؟
چرا من باید همیشه آن کسی باشم که صبر می‌کند، کوتاه می‌آید، درک می‌کند و خودش را عقب‌تر می‌کشد تا مبادا جایی برای دیگری کم بیاید؟
گاهی دلم می‌خواهد برای یک بار، تمام آنچه را که سال‌ها در خود فرو برده‌ام، بر سر دنیا فریاد بزنم.
بگویم که من هم خسته می‌شوم.
که من هم می‌شکنم.
که من هم گاهی دلم می‌خواهد کسی نگران من باشد، بی‌آنکه مجبور باشم نخست ثابت کنم سزاوار نگرانی‌ام.
اما چه فایده؟
آدمی که سال‌ها سکوت کرده، حتی هنگام فریاد زدن نیز صدایش شبیه نجواست.
و شاید تلخ‌ترین حقیقت همین باشد؛
اینکه آن‌قدر به تنها ماندن خو گرفته‌ام که دیگر نمی‌دانم اگر روزی دستی به سویم دراز شود، باید آن را بگیرم یا از ترسِ پس گرفته شدنش، وانمود کنم که هیچ نیازی به آن ندارم.
من از قوی بودن خسته‌ام.
از اینکه همه به ایستادنم عادت کرده‌اند، بی‌آنکه بپرسند چند بار در خلوت خودم فرو ریخته‌ام.
از اینکه هیچ‌کس صدای شکستن مرا نشنید؛
شاید چون سال‌هاست آموخته‌ام
چگونه بی‌صدا فرو بریزم.
و اکنون، در میان این همه ویرانی، تنها چیزی که برایم مانده، همین چند صفحه است.
کاغذی سفید، قلمی خسته،
و دختری که هنوز، با تمام زخم‌هایش، به طرز غم‌انگیزی ایستاده است.
نه چون امیدی مانده؛
بلکه چون هنوز کسی به او نگفته است
که می‌تواند برای یک لحظه،
فقط برای یک لحظه،
دست از جنگیدن بردارد.