دلم میخواهد بروم؛ بیآنکه چیزی بگویم، بیآنکه ردی بگذارم. انگار بودن و نبودنم برای هیچکس تفاوتی ندارد. شاید سالها بعد کسی لحظهای مکث کند و بگوید: «یادش بخیر، فلانی هم بود...» و بعد دوباره همهچیز به فراموشی سپرده شود.
دیگران را ناراحت میکنم و خودم دلیلش را نمیفهمم. عصبانیتم مثل باری سنگین روی شانههایم افتاده و هر روز مرا پایینتر میکشد. انگار درون چاهی تاریک ایستادهام و دستهایی از اعماق تاریکی پاهایم را میگیرند و به سمت پایین میکشند. هرچه بیشتر تقلا میکنم، بیشتر زخمی میشوم.
قلبم درد میکند؛ میسوزد، میشکند و باز هم مجبور است بتپد. ادامه میدهم، اما نمیدانم برای چه. دلیل این همه مقاومت را نمیفهمم.
بعضی از اوقات فکر میکنم اگر از پنجرههای بلند و سرد و تاریکِ خونه اِمان بپرم چه می شود ؟ یا اگر فرش های خاکستری رنگمان را به رنگ قرمز در بیاروم چه میشود ؟
سردرگم و خستهام. استخوانهایم درد میکنند، انگار کسی آنها را در مشت خود فشرده باشد. توان از تنم رفته و ذهنم در مهی سنگین گم شده است. دیگر نمیتوانم میان چیزها فرق بگذارم.
فقط میدانم که خستهام؛ خسته از جنگیدن، خسته از فکر کردن، خسته از خودم.
دیگران را ناراحت میکنم و خودم دلیلش را نمیفهمم. عصبانیتم مثل باری سنگین روی شانههایم افتاده و هر روز مرا پایینتر میکشد. انگار درون چاهی تاریک ایستادهام و دستهایی از اعماق تاریکی پاهایم را میگیرند و به سمت پایین میکشند. هرچه بیشتر تقلا میکنم، بیشتر زخمی میشوم.
قلبم درد میکند؛ میسوزد، میشکند و باز هم مجبور است بتپد. ادامه میدهم، اما نمیدانم برای چه. دلیل این همه مقاومت را نمیفهمم.
بعضی از اوقات فکر میکنم اگر از پنجرههای بلند و سرد و تاریکِ خونه اِمان بپرم چه می شود ؟ یا اگر فرش های خاکستری رنگمان را به رنگ قرمز در بیاروم چه میشود ؟
سردرگم و خستهام. استخوانهایم درد میکنند، انگار کسی آنها را در مشت خود فشرده باشد. توان از تنم رفته و ذهنم در مهی سنگین گم شده است. دیگر نمیتوانم میان چیزها فرق بگذارم.
فقط میدانم که خستهام؛ خسته از جنگیدن، خسته از فکر کردن، خسته از خودم.
16
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
لب ها به دروغ گشوده می شوند و حرف ها قلب هایی را لمس می کنند، دست ها به نوازش می پردازند و چشم ها حقایق را برملا می کند.
پروانه ها در قلب ها شناورند و پرواز میکنند ولیکن همان لب ها، همان حرف ها، و همان پروانه ها قلب ها را به جنون می رسانند و خاکستر می کنند.
پروانه ها در قلب ها شناورند و پرواز میکنند ولیکن همان لب ها، همان حرف ها، و همان پروانه ها قلب ها را به جنون می رسانند و خاکستر می کنند.
3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تـاجـِ یـاقـوتـِ کـبـود
فور میکنید
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from @𝖱𝖸𝖭
♱ 𝖺𝗇𝖽 𝗂 𝖠𝖫𝖶𝖠𝖸𝖲 go 𝖻𝖺𝖼𝗄 𝗍𝗈 . 𝖡𝖫𝖠𝖢𝖪 ( ¡¡ )
نمیدانم از کدام روز، زندگی از آن مسیری که برایش در خیال خویش ساخته بودم، منحرف شد.
«تو از پسش برمیآیی.»
و من، هر بار، لبخندی زدهام و گفتهام:
«میدانم.»
چه دروغ غمانگیزی.
من نمیدانستم.
نمیدانم کدام صبح بود که چشم گشودم و دیدم دیگر هیچچیز شبیه آن چیزی نیست که روزی آرزویش را داشتم.
همهچیز، آرام و بیصدا، از میان انگشتانم لغزید.
پلهایی که پشت سر گذاشته بودم، فرو ریختند؛ و آنهایی که هنوز پیش رویم بودند، پیش از آنکه فرصت کنم قدمی بر آنها بگذارم، در غبار ویرانی ناپدید شدند. گویی سرنوشت، با حوصلهای شگفتانگیز، راه بازگشت را از من میگرفت و هر بار که میخواستم به سوی فردا قدم بردارم، تکهای دیگر از دیروز را بر سرم آوار میکرد.
من اما مینویسم.همیشه گفتهاند:
چه کار دیگری از آدمی برمیآید، وقتی زبانش سالهاست از گفتن آنچه در سینه دارد عاجز مانده؟
مینویسم، شاید کلمات بتوانند آنچه را که لبهایم هیچگاه جرئت اعترافش را نداشتند، به جای من بگویند. شاید این چند سطر، پناهگاهی باشند برای تمام احساساتی که سالها در تاریکترین گوشههای وجودم دفنشان کردم؛ برای بغضهایی که بلعیدم، اشکهایی که نریختم و حرفهایی که هر بار تا آستانهی گفتن آمدند و دوباره به سکوت برگشتند.
من همیشه ایستادهام.
نه از آن رو که نترسیدهام؛
از آن رو که کسی نبود دستم را بگیرد.
از کودکی آموختم که زمین خوردن، دلیلی برای ماندن بر زمین نیست. آموختم اگر چیزی شکستم، خودم جمعش کنم؛ اگر راهی بسته شد، خودم راه دیگری پیدا کنم؛ و اگر دلم گرفت، آن را چنان در سینه پنهان کنم که گویی اندوه نیز همچون بسیاری از چیزهای دیگر، حقی برای دیده شدن ندارد.
«تو از پسش برمیآیی.»
و من، هر بار، لبخندی زدهام و گفتهام:
«میدانم.»
چه دروغ غمانگیزی.
من نمیدانستم.
فقط نمیخواستم کسی بفهمد که گاهی، پشت تمام این ایستادگی، دختری ایستاده که دلش میخواست برای یک بار هم که شده، دیگری به جای او بگوید:
«این بار لازم نیست خودت از پسش بربیایی.»
اما ظاهراً بعضی آدمها محکوماند زودتر از موعد بزرگ شوند؛ چنان زود که حتی خودشان هم فراموش میکنند زمانی کودکی بودهاند که حق داشته بترسد، گریه کند و کسی را صدا بزند.
برای من، خواستن همیشه شبیه خطایی نابخشودنی بوده است.
هرچه خواستهام، پیش از آنکه به دستم برسد، هزار دلیل برای نداشتنش پیدا شده؛ اما همان خواسته، اگر از لبان دیگری جاری شود، ناگهان ساده و ممکن و پذیرفتنی میشود.
و من ماندهام با این پرسش قدیمی که هیچگاه پاسخی برایش نیافتم:
چرا سهم من همیشه فهمیدن است، نه فهمیده شدن؟
چرا من باید همیشه آن کسی باشم که صبر میکند، کوتاه میآید، درک میکند و خودش را عقبتر میکشد تا مبادا جایی برای دیگری کم بیاید؟
گاهی دلم میخواهد برای یک بار، تمام آنچه را که سالها در خود فرو بردهام، بر سر دنیا فریاد بزنم.
بگویم که من هم خسته میشوم.
که من هم میشکنم.
که من هم گاهی دلم میخواهد کسی نگران من باشد، بیآنکه مجبور باشم نخست ثابت کنم سزاوار نگرانیام.
اما چه فایده؟
آدمی که سالها سکوت کرده، حتی هنگام فریاد زدن نیز صدایش شبیه نجواست.
و شاید تلخترین حقیقت همین باشد؛
اینکه آنقدر به تنها ماندن خو گرفتهام که دیگر نمیدانم اگر روزی دستی به سویم دراز شود، باید آن را بگیرم یا از ترسِ پس گرفته شدنش، وانمود کنم که هیچ نیازی به آن ندارم.
من از قوی بودن خستهام.
از اینکه همه به ایستادنم عادت کردهاند، بیآنکه بپرسند چند بار در خلوت خودم فرو ریختهام.
از اینکه هیچکس صدای شکستن مرا نشنید؛
شاید چون سالهاست آموختهام
چگونه بیصدا فرو بریزم.
و اکنون، در میان این همه ویرانی، تنها چیزی که برایم مانده، همین چند صفحه است.
کاغذی سفید، قلمی خسته،
و دختری که هنوز، با تمام زخمهایش، به طرز غمانگیزی ایستاده است.
نه چون امیدی مانده؛
بلکه چون هنوز کسی به او نگفته است
که میتواند برای یک لحظه،
فقط برای یک لحظه،
دست از جنگیدن بردارد.
1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
خوشحال میشم نظراتتون رو بشنوم گرچه متن طولانیه و ممکنه نخونیدش.
فولدرم اپدیت میشه