‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌‌ ‌فـرمانده نـعنا ‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌
245 subscribers
6 photos
2 videos
3 links
‌ Твои глаза сияют, как бриллианты
Download Telegram
دلم می‌خواهد بروم؛ بی‌آنکه چیزی بگویم، بی‌آنکه ردی بگذارم. انگار بودن و نبودنم برای هیچ‌کس تفاوتی ندارد. شاید سال‌ها بعد کسی لحظه‌ای مکث کند و بگوید: «یادش بخیر، فلانی هم بود...» و بعد دوباره همه‌چیز به فراموشی سپرده شود.

دیگران را ناراحت می‌کنم و خودم دلیلش را نمی‌فهمم. عصبانیتم مثل باری سنگین روی شانه‌هایم افتاده و هر روز مرا پایین‌تر می‌کشد. انگار درون چاهی تاریک ایستاده‌ام و دست‌هایی از اعماق تاریکی پاهایم را می‌گیرند و به سمت پایین می‌کشند. هرچه بیشتر تقلا می‌کنم، بیشتر زخمی می‌شوم.

قلبم درد می‌کند؛ می‌سوزد، می‌شکند و باز هم مجبور است بتپد. ادامه می‌دهم، اما نمی‌دانم برای چه. دلیل این همه مقاومت را نمی‌فهمم.
بعضی از اوقات فکر میکنم اگر از پنجره‌های بلند و سرد و تاریکِ خونه اِمان بپرم چه می شود ؟ یا اگر فرش های خاکستری رنگمان را به رنگ قرمز در بیاروم چه میشود ؟

سردرگم و خسته‌ام. استخوان‌هایم درد می‌کنند، انگار کسی آن‌ها را در مشت خود فشرده باشد. توان از تنم رفته و ذهنم در مهی سنگین گم شده است. دیگر نمی‌توانم میان چیزها فرق بگذارم.

فقط می‌دانم که خسته‌ام؛ خسته از جنگیدن، خسته از فکر کردن، خسته از خودم.
16
لب ها به دروغ گشوده می شوند و حرف ها قلب هایی را لمس می کنند، دست ها به نوازش می پردازند و چشم ها حقایق را برملا می کند.
پروانه ها در قلب ها شناورند و پرواز میکنند ولیکن همان لب ها، همان حرف ها، و همان پروانه ها قلب ها را به جنون می رسانند و خاکستر می کنند.
3
🌟پرایوت تشریف میارید ؟
کسایی که میشناسم ادمین میشن
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from 𝖬𝖮𝖱𝖠𝖭𝖠 (‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ 𝗆𐔎𝗇)
Forwarded from 𝖬𝖮𝖱𝖠𝖭𝖠 (‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ 𝗆𐔎𝗇)
همهٔ‌انسـان‌هـادرنهـایـت‌تنـها‌هستنـد؛
‌‌ ‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌ جـز مـن‌ و او ..

می‌گویند همه‌ی انسان‌ها در نهایت تنها هستند و همه یکدیگر را تنها می‌گذارند . هیچکس برای هیچ بنی‌بشری ابدی نیست و همگی در صحنه‌ی آخر زندگی بی هیچ پناهی از آغوش زمین جدا میشویم . قبلاً , در گذشته‌ای نه‌چندان دور .. بسیار به این موضوع باور داشتم و ایمانی در من ایجاد کرده بود که وهم و خیالِ کوچک و نادانم تصور می‌کرد که تغییر ناپذیر است و این موضوع تنها حقیقت‌ ِ زندگی‌ام است . چندانی به این ترتیب باور داشتم که تنهایی بهانه‌ای به دست آورده بود و گریبان زندگی‌ام را گرفته بود و من , در چنان سایه‌ی تاریکی از تنهایی فرو رفته بودم که گویا جزؤی از آن هستم . بله , جزؤی از آن بودم تا قبل اینکه درخشندگیِ خورشید در پس پردهٔ تاریکیِ شب طلوع کند و آن را کنار بزند . جزؤی از آن بودم و دیدم دستی کودکانه و کوچک آن‌چنان لطیف مرا در آغوش خود می‌کشد که تمام تنم در داغی لمسش می‌سوخت ‌. جزؤی از آن بودم تا قبل از اینکه جزؤی از تو شوم . تو , تو .. جسم یخ زده‌ی من را در آغوش کشیدی و زمزمه‌هایت آنقدر اطمینان بخش بود که لحظه‌ای خیال کردم آن حقیقتی که تمام ایمانم بود , مانند برفی بر زمین ذهنم بارید و محو شد . انگار که پیش از آن هیچوقت وجود نداشته است .
لحظه‌ای خیال کردم و همین کافی بود که بوسه‌ای از تو در میان شلوغی بر گونه‌ی تب کرده‌ام بنشیند تا خیال را زندگی و حقیقت را پوچ بیابم .
حالا .. زمان زیادی گذشته‌است و من دیگر ایمان و باوری در زندگی ندارم . چرا که تمامی آنها با آمدن تو نابود شد .
‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌ تو حقیقتی هستی که انکار ناپذیر است و نمیتوان با پارچهٔ نازکی مانع تابیدن نور عشقت شد .
حال تو حقیقت و ایمان هستی و من می‌توانم به راحتی قلم دست گرفته و صفحه‌ای را این چنین آغاز کنم : همهٔ انسان ها در نهایت تنها هستند جز؛ من و او ..