فـرمانده نـعنا
Photo
نمیدانم در کدام پیچوخمِ تاریکِ ذهنم گم شدهام. انگار سالهاست در هزارتویی بیانتها سرگردانم؛ جایی که نه نشانی از حقیقت پیداست و نه ردّی از آرامش. هرچه پیش میروم، دیوارهای این تاریکی بلندتر میشوند و راهها یکی پس از دیگری به بنبست میرسند.
عقل، مرا به سویی میکشد و قلب، به سویی دیگر. میان این کشمکشِ بیرحم، تکهتکه میشوم؛ گویی روحم طنابیست که دو دستِ نادیدنی از دو سو میکشند و هیچکدام رهایش نمیکنند.
نمیدانم چرا همیشه آرزوهایم پیش از رسیدن، در میانهی راه جان میدهند. چرا هر آنچه دوستش دارم، در دستانم به سایهای دوردست بدل میشود. در سینهام اندوهی لانه کرده که هیچ واژهای توان توصیفش را ندارد؛ اندوهی سنگینتر از آنکه بر زبان جاری شود.
قلبم درد میکند؛ نه آن دردهای ساده و گذرا، بلکه دردی که گویی از اعماق استخوانهایم ریشه دوانده است. گاهی احساس میکنم سیمهای خاردار به دور قلبم پیچیدهاند و با هر تپش، بیشتر در گوشت و جانم فرو میروند. هر ضربان، زخمی تازه است و هر نفس، یادآور رنجی که پایانی برایش نمیبینم.
از کسی یاری نمیخواهم؛ شاید چون هیچکس زبان این ویرانی را نمیفهمد. شاید هم از بس در سکوت گریستهام که دیگر صدای فریادم به گوش خودم هم نمیرسد.
و اکنون، در میان این شبِ بیانتها ایستادهام؛ خسته، زخمی و گمشده. گاهی با خود میاندیشم که شاید سهم من همین تاریکی باشد؛ همین سیاهیِ سردی که آرامآرام دور روحم میپیچد و مرا در خود دفن میکند.
عقل، مرا به سویی میکشد و قلب، به سویی دیگر. میان این کشمکشِ بیرحم، تکهتکه میشوم؛ گویی روحم طنابیست که دو دستِ نادیدنی از دو سو میکشند و هیچکدام رهایش نمیکنند.
نمیدانم چرا همیشه آرزوهایم پیش از رسیدن، در میانهی راه جان میدهند. چرا هر آنچه دوستش دارم، در دستانم به سایهای دوردست بدل میشود. در سینهام اندوهی لانه کرده که هیچ واژهای توان توصیفش را ندارد؛ اندوهی سنگینتر از آنکه بر زبان جاری شود.
قلبم درد میکند؛ نه آن دردهای ساده و گذرا، بلکه دردی که گویی از اعماق استخوانهایم ریشه دوانده است. گاهی احساس میکنم سیمهای خاردار به دور قلبم پیچیدهاند و با هر تپش، بیشتر در گوشت و جانم فرو میروند. هر ضربان، زخمی تازه است و هر نفس، یادآور رنجی که پایانی برایش نمیبینم.
از کسی یاری نمیخواهم؛ شاید چون هیچکس زبان این ویرانی را نمیفهمد. شاید هم از بس در سکوت گریستهام که دیگر صدای فریادم به گوش خودم هم نمیرسد.
و اکنون، در میان این شبِ بیانتها ایستادهام؛ خسته، زخمی و گمشده. گاهی با خود میاندیشم که شاید سهم من همین تاریکی باشد؛ همین سیاهیِ سردی که آرامآرام دور روحم میپیچد و مرا در خود دفن میکند.
3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
حضور تو شبیه نوریست که بیصدا میتابد،
و هر بار که دلم خسته میشود،
انگار فقط کافیست به یاد تو بیفتم تا دوباره آرام بگیرم.
و هر بار که دلم خسته میشود،
انگار فقط کافیست به یاد تو بیفتم تا دوباره آرام بگیرم.
2
دلم میخواهد بروم؛ بیآنکه چیزی بگویم، بیآنکه ردی بگذارم. انگار بودن و نبودنم برای هیچکس تفاوتی ندارد. شاید سالها بعد کسی لحظهای مکث کند و بگوید: «یادش بخیر، فلانی هم بود...» و بعد دوباره همهچیز به فراموشی سپرده شود.
دیگران را ناراحت میکنم و خودم دلیلش را نمیفهمم. عصبانیتم مثل باری سنگین روی شانههایم افتاده و هر روز مرا پایینتر میکشد. انگار درون چاهی تاریک ایستادهام و دستهایی از اعماق تاریکی پاهایم را میگیرند و به سمت پایین میکشند. هرچه بیشتر تقلا میکنم، بیشتر زخمی میشوم.
قلبم درد میکند؛ میسوزد، میشکند و باز هم مجبور است بتپد. ادامه میدهم، اما نمیدانم برای چه. دلیل این همه مقاومت را نمیفهمم.
بعضی از اوقات فکر میکنم اگر از پنجرههای بلند و سرد و تاریکِ خونه اِمان بپرم چه می شود ؟ یا اگر فرش های خاکستری رنگمان را به رنگ قرمز در بیاروم چه میشود ؟
سردرگم و خستهام. استخوانهایم درد میکنند، انگار کسی آنها را در مشت خود فشرده باشد. توان از تنم رفته و ذهنم در مهی سنگین گم شده است. دیگر نمیتوانم میان چیزها فرق بگذارم.
فقط میدانم که خستهام؛ خسته از جنگیدن، خسته از فکر کردن، خسته از خودم.
دیگران را ناراحت میکنم و خودم دلیلش را نمیفهمم. عصبانیتم مثل باری سنگین روی شانههایم افتاده و هر روز مرا پایینتر میکشد. انگار درون چاهی تاریک ایستادهام و دستهایی از اعماق تاریکی پاهایم را میگیرند و به سمت پایین میکشند. هرچه بیشتر تقلا میکنم، بیشتر زخمی میشوم.
قلبم درد میکند؛ میسوزد، میشکند و باز هم مجبور است بتپد. ادامه میدهم، اما نمیدانم برای چه. دلیل این همه مقاومت را نمیفهمم.
بعضی از اوقات فکر میکنم اگر از پنجرههای بلند و سرد و تاریکِ خونه اِمان بپرم چه می شود ؟ یا اگر فرش های خاکستری رنگمان را به رنگ قرمز در بیاروم چه میشود ؟
سردرگم و خستهام. استخوانهایم درد میکنند، انگار کسی آنها را در مشت خود فشرده باشد. توان از تنم رفته و ذهنم در مهی سنگین گم شده است. دیگر نمیتوانم میان چیزها فرق بگذارم.
فقط میدانم که خستهام؛ خسته از جنگیدن، خسته از فکر کردن، خسته از خودم.
16
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
لب ها به دروغ گشوده می شوند و حرف ها قلب هایی را لمس می کنند، دست ها به نوازش می پردازند و چشم ها حقایق را برملا می کند.
پروانه ها در قلب ها شناورند و پرواز میکنند ولیکن همان لب ها، همان حرف ها، و همان پروانه ها قلب ها را به جنون می رسانند و خاکستر می کنند.
پروانه ها در قلب ها شناورند و پرواز میکنند ولیکن همان لب ها، همان حرف ها، و همان پروانه ها قلب ها را به جنون می رسانند و خاکستر می کنند.
3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from دیوآنهیِمُرده
حالا دیگر در پیعشق نخواهم گشت، زیرا تمام هستیِ من، تمام قلب و روحمن، آری آن کسی که با تمام جان و دلم عاشقش بوده ام مرا در میان هیاهوی جهان مانند تکه زباله ای دورانداخت، او دیگری را بجای عشقِ خالص من ترجیح داد، تا من را با تمام وجود نابود کند و حالا او موفق شده است.
-یادداشتهاییکدیوانه.
اکنون من مانده ام خیره به دری که دیگر او از آن وارد خانه نمیشود..شاید یک روزی نبودنت برایم عادت شود اما هیچگاه قلب من از یاد نمیبرد که یک روزی دیوانه وار عاشقت بوده است و تو آن دیوانه یِ عاشق را تماماً کشتی .
نگاهم به دانههای قهوه میافتد،حالا دیگر در کنار قهوه هایم قندی وجود ندارد، فقط و فقط تلخی، گل های درون تراس را نگاهی میاندازم همه آن ها خشک و پژمرده شده اند، مانند منِ بی تو، باران که میبارد دیگر به جای آنکه دست در دست کنار پنجره بنشینیم و قهوه هایمان را بنوشیم، من ازخانه بیرون میزنمو زیر باران های شدید با یاد تو کل شهر را قدم میزنم.
یادت است؟!
دود و دَم را برای تو کنارگذاشته بوده ام، اما حالا هر نخِ سیگارمن با یاد تو روشن میشود جانا.
نمیدانم اکنون بدون تو من چه هستم، از زمانی که خودت را از زندگی من گمو گور کرده ای من هم خودم را گمکرده ام ، و حالا در پی خود میگردم، تا ذره ای از منرا در منِ بدون تو یافت کنم .
لحظات آخر چشمانت را از من دزدیدی و زیر لب زمزمه کردی:《 برایت آرزوی خوشبختی میکنم،بدون من زندگیات را خوببگذرانی》
خنده بلندی کردم، با خود گفتم آخر چه خوشبختی ای؟ چطور میتوانی این را بگویی عزیزکِمن!
من تنها زمانی که کنار تو و در آغوش تو بوده ام و برای آینده ای دور برنامه ریزی میکرده ایم، خوشبختی را حس کرده ام.
چه خوشبختی ای جانا..؟ وقتی عزیزکِ قلبمن دیگر در کنارمنیست ..
من زندگی را با وجود تو حس کرده ام حالا چگونه زندگی را بگذرانم؟
-یادداشتهاییکدیوانه.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM