گاهی احساساتی بودن بیشاز اندازهام رو بینهایت دوست دارم چون باعث میشه که از داستانهای غمگین نهایت لذت رو ببرم و گاهی، اونقدر غیرقابل تحمل و خارج از کنترل میشه که دلم میخواد قلبم رو از سینهام بکشم بیرون.
مادربزرگش دیروز رفت درحالی که نمیدونست نوهاش از دیماه دیگه به خونه پیش همسر و دختر چهار سالهاش برنگشته؛ چون بهش نگفته بودن تا از غم رفتنش زودتر چشمهاش رو نبنده و دنبالش بره.
و حالا من واقعاً نمیفهمم چطور این همه آدم میتونن اینطور کور بشن و فراموش کنن.
و حالا من واقعاً نمیفهمم چطور این همه آدم میتونن اینطور کور بشن و فراموش کنن.
چند روز پیش بالاخره وقت کردم و Project Hail Mary رو دیدم و فهمیدم چرا مدام با Interstellar مقایسه میکردنش؛ با نرگس اینقدر گریه کردیم که اون آخرها کاملاً صفحه رو تار میدیدیم.