چطور میشه از فعل گذشته برای آدمهایی استفاده کرد که پر بودن از زندگی؟ چطور میشه برق زندگی رو از چشمهای آدمهایی گرفت که به واژهی امید معنا میدادن؟ چطور میشه گریه نکرد و عصبانی نشد؟ چطور باورم بشه اونهایی که این متنهای سرشار از زندگی رو نوشتن، دیگه نیستن؟ چطور عکسها و ویدیوهاشون رو ببینم و دلم خون نشه؟
هربار که چنلت رو باز میکنم، طوری غرق رنگ سبزت میشم که یادم میره دیگه نیستی؛ هربار بعداز چند ساعت به خودم میام و میفهمم اینقدر عمیق غرق عطر زندگی لابهلای پیامهات شدم که باز هم فراموش کردم نبودنت رو.
Forwarded from le vent nous portera
مهم نیست که یکساعت دیگه بمیرم، حداقل قبلش شعر میخونم. مثل تمام این سالها.
اما میدونی که نمیخوام بمیرم. میدونی که میخوام زندگی کنم. میدونی که میخوام تا جایی که میتونم این غیرممکنی که ممکن شده رو حس کنم و داشته باشم. میدونی که میخوام باشم.
میخوام باشم. میدونی؟! حتا ویرانشده.
اما میدونی که نمیخوام بمیرم. میدونی که میخوام زندگی کنم. میدونی که میخوام تا جایی که میتونم این غیرممکنی که ممکن شده رو حس کنم و داشته باشم. میدونی که میخوام باشم.
میخوام باشم. میدونی؟! حتا ویرانشده.
Forwarded from le vent nous portera
گرسنهام واقعا.
گرسنهی هرچه بیشتر داشتن از این زندگی رو! گرسنهی زیستن!
گرسنهی هرچه بیشتر داشتن از این زندگی رو! گرسنهی زیستن!
سنگینیای که روی قفسهی سینهام خونه ساخته، هیچوقت از بین نمیره؛ نه حتی توی زندگی بعدیای که امیدوارم وجود داشته باشه تا همهی اونهایی که رفتن، اونهایی که همشون عاشق زندگی بودن، بتونن بالاخره با لبخند زندگی کنن.
ماه موردعلاقهام، همون ماهی که هرسال با ذوق منتظرش میموندم اینجاست اما اینبار مثل باقی اسفندها نیست... انگار هنوز هم دی ماهه.
شاید واقعاً حق با کلابس باشه، نه سیزد. نمیدونم، فقط کاش ما هم به جلد دوم رسیده بودیم و دیگه خبری از حکومت لرد فرمانروا نبود.
Everything’s gone to shit and it feels like only something like Johnny Silverhand’s kind of fire could burn it down.
Forwarded from 𝘧𝘰𝘹𝘪𝘦
دی. آبان. چهل هزار تن. سپهر بابا کجایی؟
Tʜᴇʀᴇ was a man whom Sorrow named his Friend,
And he, of his high comrade Sorrow dreaming,
Went walking with slow steps along the gleaming
And humming Sands, where windy surges wend:
And he called loudly to the stars to bend
From their pale thrones and comfort him, but they
Among themselves laugh on and sing alway:
And then the man whom Sorrow named his friend
Cried out, Dim sea, hear my most piteous story.!
-When you are old
#Book