اینکه امشب تمام خاطرات نارنجیرنگم با اون آدم، از بچگی تا الان، اینقدر راحت خاکستری و بیرنگ شدن، به طرز مسخرهای خندهداره.
هوا تاریکه، بارون میاد، شهر خوشگله و من درحالی که از پنجرههای بزرگ اتوبوس به بیرون خیره شدم آهنگ گوش میکنم؛ این همون ترکیبی بود که از اول پاییز منتظرش بودم.
دون کردن انار و درست کردن دسرهای متفاوت و جدید توی طولانیترین شب کل سال از هروقت دیگهای لذتبخشتره و شاید بهخاطر این باشه که بیشتر از همیشه، به اون افکار قشنگ و جالب نیاکانمون در مورد دنیا نزدیکیم~ به اون حسوحال و اصالتی که داشتن، دانستهها و طرز نگاهشون به دنیا، اعتقادات زیبا و خاصشون و مهمتر از همه، همبستگیای که با گرفتن این جشنها روزبهروز قویترش میکردن. تقریباً مطمئنم که همهی ما توی چه یلدا و چه چهارشنبهسوری و... حتی اگه جشنی هم نگیریم، میتونیم جادو و حالوهوایی که داخل هوا جریان داره رو روی پوستمون حس کنیم؛ یه جریان سبک و قشنگ که شاید، فقط شاید، از سمت نیاکانی باشه که هنوز هم به آتیش گرم داخل سینههامون باور دارن. یلدای همهتون مبارک🙂↔️🍉
احساس میکنم بعداز تقریباً دو ماه بلاک بودن از هر نظر، الان با خوندن سهتا کتاب، گوش دادن به دوتا کتاب، همزمان دیدن سه سریال چندین فصلی، قلاب بافی، نوشتن چندتا فیکچت کوتاه (که البته هنوز ادیت نکردم و کامل نشدن) و رسیدن به آپ کلی پادکست دارم از اون سمت بوم سقوط میکنم-
بعداز تموم کردن قسمت هفت، برخلاف تمام واکنشهام تا وسطهای قسمت هفت که شامل گریه و جیغ زیاد میشد، تنها کاری که تونستم بکنم خیره شدن به انعکاس خودم داخل گوشی و گوش کردن به صدای ساعت بود.
Forwarded from 𝘧𝘰𝘹𝘪𝘦
حالا که بیشتر از یک روز از پخش قسمتهای جدید stranger things گذشته و تقریباً همه دیدنش، میشه دربارهی این حرف بزنیم که برادران دافر از خوشحال دیدن برادران بایرز متنفرن، به جز لومکس تمام شیپها رو خراب کردن، مایک هرگز فقط کراش یا تَمی ویل نبود، و کات غیرضروری جاناتان و ننسی بیشتر یه سکانس رمانتیک بود؟
کارهای متفاوت رو امتحان کردم و امتحان کردم و امتحان کردم و باز هم نتونستم از غم و اضطرابی که داخل رگهام خونه ساخته فرار کنم.
چطور میشه از فعل گذشته برای آدمهایی استفاده کرد که پر بودن از زندگی؟ چطور میشه برق زندگی رو از چشمهای آدمهایی گرفت که به واژهی امید معنا میدادن؟ چطور میشه گریه نکرد و عصبانی نشد؟ چطور باورم بشه اونهایی که این متنهای سرشار از زندگی رو نوشتن، دیگه نیستن؟ چطور عکسها و ویدیوهاشون رو ببینم و دلم خون نشه؟