I don't talk about it, because when I say it out loud, when I squeeze it into a measly sentence, it seems so small and insignificant... but inside of me, these feelings are the entire sea.
اینکه امشب تمام خاطرات نارنجیرنگم با اون آدم، از بچگی تا الان، اینقدر راحت خاکستری و بیرنگ شدن، به طرز مسخرهای خندهداره.
هوا تاریکه، بارون میاد، شهر خوشگله و من درحالی که از پنجرههای بزرگ اتوبوس به بیرون خیره شدم آهنگ گوش میکنم؛ این همون ترکیبی بود که از اول پاییز منتظرش بودم.
دون کردن انار و درست کردن دسرهای متفاوت و جدید توی طولانیترین شب کل سال از هروقت دیگهای لذتبخشتره و شاید بهخاطر این باشه که بیشتر از همیشه، به اون افکار قشنگ و جالب نیاکانمون در مورد دنیا نزدیکیم~ به اون حسوحال و اصالتی که داشتن، دانستهها و طرز نگاهشون به دنیا، اعتقادات زیبا و خاصشون و مهمتر از همه، همبستگیای که با گرفتن این جشنها روزبهروز قویترش میکردن. تقریباً مطمئنم که همهی ما توی چه یلدا و چه چهارشنبهسوری و... حتی اگه جشنی هم نگیریم، میتونیم جادو و حالوهوایی که داخل هوا جریان داره رو روی پوستمون حس کنیم؛ یه جریان سبک و قشنگ که شاید، فقط شاید، از سمت نیاکانی باشه که هنوز هم به آتیش گرم داخل سینههامون باور دارن. یلدای همهتون مبارک🙂↔️🍉