𝘧𝘰𝘹𝘪𝘦
چتجیپیتی (یا همون رودی) مال منو اینجوری کامل کرد: The devil couldn’t reach me, but the memories did.
The devil couldn’t reach me, but he whispered to my thoughts instead.
کاش باقی پاییز هم بهاندازهی دو هفتهای که گذشت، پر از اتفاقات کوچیک اما حال خوب کن باشه و همینقدر پر از ذوق باشم.
این مدت بین survive کردن داخل دانشگاه، Shameless میبینم، آهنگ گوش میدم، Alchemised میخونم و بوکمارکهای مختلف درست میکنم، هر روز صبح منتظر به لباسهای زمستونیم خیره میشم، داخل اتوبوس و مترو آهنگ گوش میدم، Hazbin Hotel میبینم و سعی میکنم تا اومدن Stranger Things زنده بمونم، کتاب صوتی و پادکست گوش میکنم، از چهارشنبهها که با فوقالعادهترین استاد دنیا کلاس دارم لذت میبرم، آهنگ گوش میدم، گیمهای مختلف رو با آدمهای مختلف امتحان میکنم و به کتابهای نخوندهام قول میدم که انتظار قراره تموم بشه، طراحی میکنم، کلی بافتهای نرم و بامزه رو امتحان میکنم، قهوه میخورم، آهنگ گوش میدم، از سرمای نیمه شبها همراه با یه لبخند و پتوی نرم دور خودم نهایت استفاده رو میکنم و منتظرم... منتظر سرما، منتظر فیلمها و گیمها، منتظر بهتر شدن اوضاع و منتظر تموم شدن منتظر موندنها. خلاصه که آره، درسته کمتر از خودم مینویسم و کمتر گوشهای از خودم رو اینجا یادگاری میذارم، اما بیرون از گوشی، میشه گفت که خوبم، میشه گفت که دوباره درحال لذت بردن از دلخوشیهای کوچیک، دووم آوردن و منتظر موندنم. آره، کلی کار برای انجام دادن دارم، پس حالم خوبه.
We were looking at the same sky together, which is maybe more intimate than eye contact anyway. Anybody can look at you. It's quite rare to find someone who sees the same world you see.
تقریباً کور شدیم- اما نصفه شبی پچپچ کردن داخل هدفون و دونفره بازی کردن واقعاً خوش گذشت.
اینکه بابابزرگ باید میرفت تا دوباره اینطوری کنار هم جمع بشیم و اینکه بعدش قراره غریبهتر از قبل بشیم، در کنار غم رفتن بابابزرگ داره نصفم میکنه.