Forwarded from 𝖪𝗂𝗇𝗀 𝖢𝗁𝗂𝖼𝖺𝗀𝗈; New post
اوڙنـے امـا ٺـو هـیـڇ وقـٺ نـفـهـمـیـدے بـا قـلـب ڂـسـٺـه ے مـن ڇـیـڪـار ڪـردے ؟
قلب من تحمل دورے تورو ندارہ جونگڪوڪا...
شمشیر شڪستہ شدہ ے منو دیدے ڪہ تو جنگ ؛ چند نفر رو بہ دنیاے مردگان فرستادم ڪہ فقط وجودتو داشتہ باشم؟
این بود عشقے ڪہ بہ وجودم داشتے؟
ڪدوم ملڪہ اے پادشاهشو ترڪ میڪنہ ڪہ تو ترڪ ڪردے؟
نـاگــهـان بـه یـاد ڪـُلـٺ آلـمـانـیـݜ افـٺـاد ؛
اݫ بـنـد ڇـرمـے دور ڪـمـرݜ درآورد.
بـه ݫیـڪ ݫاور ڂـوݜ دسـٺـݜ نـگــاهـے انـداڂـٺ؛ مـدل ڪـُلـٺ بـے نـڟیـر آلـمـانـیـݜ بـا بـدنـه ے مـݜـڪـے و بـراقـݜ ڪـه ڂـیـره ڪـنـنـده بـود.
آروم روے ݐـیـرهـن ابـریـݜـمـیـݜ سـر سـردݜ رو سـُر داد.
نـݫدیـڪ ٺـر بـه اوڙنـے نـاݐـلـئـون ݜـد و گــفـٺ:
و ماشہ ڪشیدہ شد.
و پاریس براے ژنرالاش گریہ ڪرد.
و زمان براے اون عاشق بیگناهِ غرق در خون متوقف شد.
در آڂـریـن نـفـسـاݜ سـعـے داݜـٺ صـورٺ لـطیـف مـعـݜـوقـه اݜ رو لـمـس ڪـنـه ڪـه فـرݜـٺـه ے مـرگ مـڄـالـے بـهـݜ نـداد و نـفـسـاݜ رو در بـنـد ڪـݜـیـد.
بـذار دوبـاره فـروغ ڇـݜـم هـاے ڪـݜـیـده و ڂـمـارٺـو بـبـیـنـم.
ڇـرا ایـنـقـدر بـدنـٺ سـرده ؟ مـگــه نـگــفـٺـم لـبـاس گــرم بـݐـوݜ ؟
مـگــه نـگــفـٺـم ڪـٺـٺ رو نـده ڂـودٺ لـاݫمـݜ دارے.
الـآنـم مـهـم نـیـسـٺ اونـقـدر بـغـلـٺ مـیـڪـنـم ڪـه گــرم ݜـے.
چشماتو باز ڪن نیمہ ے روحم...
چشماتو باز ڪن شاہ نشین قلب من.
چشماتو باز ڪن نذار این قلب من تو جهنم ناپلئون بسوزہ.
بـرگــرد نـاݐـلـئـون دݫیـره ٺـا اونـڄـورے ڪـه مـسـٺـحـق یه خداست بپرسمت معبود من.»
بـارون بـے رحـمـانـه مـیـبـاریـد و قـلـب ڄـونـگ ڪـوڪ بـیـݜـٺـر مـیـگــرفـٺ؛
ٺـا ڄـایـے ڪـه قـلـب اون هـم مـٽـل ڂـط صـاف قـلـب ڙنـرالـݜ ݜـد.
ولـے نـگــفـٺـے قـراره عـمـر امـیـد و روݜـنـایـے صـبـح مـن ایـنـقـدر ڪـوٺـاه بـاݜـه.
نـگــفـٺـے قـراره ݜـب بـدون سـٺـاره ے ڇـݜـم هـاٺ بـگــذره.
نـگــفـٺـے قـراره ڄـاے لـب هـاے ٺـو سـیـگــار مـهـمـون نـاڂـونـده ے لـب هـاے ٺـݜـنـه ے مـن بـݜـه.
مـگــه نـمـیـگــفـٺـن فـرݜـٺـه هـا مـیـراٽ بـهـݜـٺ ان؟ ݐـس ڇـرا الـان قـلـب مـن داره ٺـو ڄـهـنـم لـوسـیـفـر مـیـسـوݫه؟
قلب من تحمل دورے تورو ندارہ جونگڪوڪا...
چرا اینو از وجود زخمیم نمیبینے؟ چرا در برابر درد ژنرالت ڪور شدے؟
اینقدر بے رحم شدے ڪہ سر ناپلئونات داد بزنے ڪہ بگے دیگہ منو نمیخوایے؟
بدن غرق خونم رو دیدے؟
چشم هاے بارونے منو دیدے؟
از ڪے اینقدر سنگدل شدے ڪہ بازم اینارو دیدے و دم نزدے؟
شمشیر شڪستہ شدہ ے منو دیدے ڪہ تو جنگ ؛ چند نفر رو بہ دنیاے مردگان فرستادم ڪہ فقط وجودتو داشتہ باشم؟
این بود عشقے ڪہ بہ وجودم داشتے؟
ڪدوم ملڪہ اے پادشاهشو ترڪ میڪنہ ڪہ تو ترڪ ڪردے؟
نـاگــهـان بـه یـاد ڪـُلـٺ آلـمـانـیـݜ افـٺـاد ؛
اݫ بـنـد ڇـرمـے دور ڪـمـرݜ درآورد.
بـه ݫیـڪ ݫاور ڂـوݜ دسـٺـݜ نـگــاهـے انـداڂـٺ؛ مـدل ڪـُلـٺ بـے نـڟیـر آلـمـانـیـݜ بـا بـدنـه ے مـݜـڪـے و بـراقـݜ ڪـه ڂـیـره ڪـنـنـده بـود.
آروم روے ݐـیـرهـن ابـریـݜـمـیـݜ سـر سـردݜ رو سـُر داد.
نـݫدیـڪ ٺـر بـه اوڙنـے نـاݐـلـئـون ݜـد و گــفـٺ:
:
«بـیـا در یـه ݫنـدگــے دیـگــه مـال هـم بـاݜـیـم بـاݜـه دݫیـره ے مـن.»
و ماشہ ڪشیدہ شد.
و پاریس براے ژنرالاش گریہ ڪرد.
و زمان براے اون عاشق بیگناهِ غرق در خون متوقف شد.
در آڂـریـن نـفـسـاݜ سـعـے داݜـٺ صـورٺ لـطیـف مـعـݜـوقـه اݜ رو لـمـس ڪـنـه ڪـه فـرݜـٺـه ے مـرگ مـڄـالـے بـهـݜ نـداد و نـفـسـاݜ رو در بـنـد ڪـݜـیـد.
اون قبل از مرگش ڪلمہ ے "ژو تہ مہ" رو زمزمہ ڪردہ بود؛ بہ معنے دوستت دارم و همین براے بہ جنون رسیدن جئون ڪافے بود و با تمام بے قرارے تن بے جون و سرد شدہ ے ناپلئوناش رو بہ تن خودش چسبود و مروارید هاش ڪہ انگار با هم مسابقہ داشتن رو صورت جذاب تهیونگ فرو میریختن.بـا صـداے بـلـنـدے ڪـه در ڪـل فـرانـسـه طنـیـن انـداڂـٺـه بـود فـریـاد ݫد: «ڇـݜـم هـاٺـو بـاݫ ڪـن الـهـه ے مـن....
بـذار دوبـاره فـروغ ڇـݜـم هـاے ڪـݜـیـده و ڂـمـارٺـو بـبـیـنـم.
ڇـرا ایـنـقـدر بـدنـٺ سـرده ؟ مـگــه نـگــفـٺـم لـبـاس گــرم بـݐـوݜ ؟
مـگــه نـگــفـٺـم ڪـٺـٺ رو نـده ڂـودٺ لـاݫمـݜ دارے.
الـآنـم مـهـم نـیـسـٺ اونـقـدر بـغـلـٺ مـیـڪـنـم ڪـه گــرم ݜـے.
و محڪم تر تن ژنرالش رو بہ تن خودش چسبوند.
چشماتو باز ڪن نیمہ ے روحم...
چشماتو باز ڪن شاہ نشین قلب من.
چشماتو باز ڪن نذار این قلب من تو جهنم ناپلئون بسوزہ.
بـرگــرد نـاݐـلـئـون دݫیـره ٺـا اونـڄـورے ڪـه مـسـٺـحـق یه خداست بپرسمت معبود من.»
بـارون بـے رحـمـانـه مـیـبـاریـد و قـلـب ڄـونـگ ڪـوڪ بـیـݜـٺـر مـیـگــرفـٺ؛
ٺـا ڄـایـے ڪـه قـلـب اون هـم مـٽـل ڂـط صـاف قـلـب ڙنـرالـݜ ݜـد.
از مودبرد شروع میکنم. صادقانه یکی از بهترین مودبرد های کاپلیای هست که دیدم. تمش، رنگش، چینشش و وایبی که منتقل میکنه یه شاهكار به تمام معناست.
در رابطه با متن، غم بشدت اشکار و قابل لمسی داشت، اون فریاد ها و صحنه ها.. همه رو میشه پشت پلک دید و حس کرد.. تمنایی که برای باز کردن چشمای تهیونگ داشت، القابی که رد و بدل میکردن، عطر دزیره.. همه چیز واضح و بی نظیر بود.
یه خسته نباشید اساسی میگم بهت.
در رابطه با متن، غم بشدت اشکار و قابل لمسی داشت، اون فریاد ها و صحنه ها.. همه رو میشه پشت پلک دید و حس کرد.. تمنایی که برای باز کردن چشمای تهیونگ داشت، القابی که رد و بدل میکردن، عطر دزیره.. همه چیز واضح و بی نظیر بود.
یه خسته نباشید اساسی میگم بهت.
سلام، سریع میرم سر اصل مطلب که نه خیلی طولانی بشه نه خسته کننده.
تاسیان قراره برای مدتی مشخص رست داشته باشه و دوستان دیگه ای فعالیت دارن؛ از اخر امشب تا 5 مرداد ماه.
دلیلش هم فقط و فقط امتحانات نهاییمه، اگر چیزی جز این بود حتما کنارتون میموندم. برای همین، لازم دونستم اعلامش کنم که اگر نبودم یا به ندرت اومدم تعجب نکنین.
اونر های محترم، شرایط برای اکثریت مشابهه، درکتون رو میخوام و ممنونم بابتش. توی این مدت اگر پست یا پاکسازی گذاشتین، خوشحال میشم توجه تاسیان رو برای خودتون بدونین و مطمئن باشین بعد از برگشتنم تماما جبران میشه.
ممنونم بابت وقتی که گذاشتین، اوقات خوبی رو بگذرونین.. یادتون نره که تک تکتون رو بی نهایت دوست دارم!
تاسیان قراره برای مدتی مشخص رست داشته باشه و دوستان دیگه ای فعالیت دارن؛ از اخر امشب تا 5 مرداد ماه.
دلیلش هم فقط و فقط امتحانات نهاییمه، اگر چیزی جز این بود حتما کنارتون میموندم. برای همین، لازم دونستم اعلامش کنم که اگر نبودم یا به ندرت اومدم تعجب نکنین.
اونر های محترم، شرایط برای اکثریت مشابهه، درکتون رو میخوام و ممنونم بابتش. توی این مدت اگر پست یا پاکسازی گذاشتین، خوشحال میشم توجه تاسیان رو برای خودتون بدونین و مطمئن باشین بعد از برگشتنم تماما جبران میشه.
ممنونم بابت وقتی که گذاشتین، اوقات خوبی رو بگذرونین.. یادتون نره که تک تکتون رو بی نهایت دوست دارم!
Forwarded from 𝖣𝖾𝖺𝖽 𝖬𝖾𝗆𝗈𝗋𝗂𝖾𝗌 (ㅤ𝖢𝖺̄𝗋𝗅𝗈)
+ هـی جـونگ کـوک داری چـیکار میکـنی؟ میـدونی که هنـوز تـو پـادگـانیـم!
- پـس بـاید نـاله هـاتـو کنـترل کنـی بیـب.
ㅤㅤ ➨ 𝖪𝗈𝗈𝗄𝗏 𝖵𝖾𝗋
ㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤ➨ 𝖪𝗈𝗈𝗄𝗆𝗂𝗇 𝖵𝖾𝗋
Forwarded from 𝐀𝗅𝗂𝗏𝖾 𝗂𝗇 𝐒𝗂𝗅𝖾𝗇𝖼𝖾
نفس کشیدن بیتو شبیه جان دادنِ آرام زیرِ آوارِ سکوت است؛ انگار غمی عظیم، مثل سنگ قبری سرد، روی سینهام افتاده و پنجههای نامرئیِ شب، گلوی مرا میان انگشتان یخزدهشان فشار میدهند. بیتو جهان بوی فراموشی گرفته؛ خیابانها سردترند، ساعتها کندتر میگذرند و ثانیهها مثل قطرههای خون از رگِ زمان چکه میکنند. در نبودنت، پوچی مثل مهی خاکستری درونِ ذهنم خزیده و تمام پنجرههای روشنِ روحم را بلعیده است. حس گمشدن دارم؛ شبیه مسافری که در ایستگاهی متروک، میان مه و باران، سالها منتظر قطاری مانده که هرگز نمیرسد. دیگر نمیتوانم منطقی باشم؛ عقل، گوشهای تاریک از ذهنم زانو زده و احساس، مثل دریایی طوفانی، تمام وجودم را غرق کرده است. انگار تکهای از من، همان بخش زنده و آرامِ روحم، سالها پیش در هزارتوی افکار ترسناک جا مانده؛ روحی زنجیرشده به ستونی پوسیده در اعماقِ شب، که نه توانِ فرار دارد و نه راهی برای بازگشت. زندگی وقتی او درونم نفس میکشید، قابل تحمل بود؛ اما حالا هر صبح، مرثیهای برای نبودنش است و هر شب، مجلس عزای آدمیست که هنوز نفس میکشد اما مدتهاست مرده است. من نه عشق میخواهم، نه محبت، نه آغوشی برای تسکین؛ من خودم را میخواهم، همان آدمی که سالها پیش میان سایههای هولناکِ ذهنش گم شد، در سیاهچالِ افکارش زندانی شد
و دیگر هیچوقت راهِ بازگشت به این جسمِ خسته را پیدا نکرد.