تقابلهای ایران و ایالات متحده در تنگه هرمز: آنچه میدانیم
حمیدرضا عزیزی
🔹در اواخر روز ۷ مه، نیروهای ایالات متحده و ایران وارد تقابل مستقیم دریایی در و اطراف تنگه هرمز شدند، پس از روزها فشار فزاینده بر محدودیتهای حمل و نقل و اجرای محاصره. رسانههای ایرانی از تبادلهای متناوب بین واحدهای نیروی دریایی ایران و کشتیهای آمریکایی در طول شب خبر دادند.
https://x.com/hamidrezaaz/status/2052878298368090174?s=46&t=j9UDnQyxRCXg7Nuf3F_83w
🔹در طول شب، منابع ایرانی ادعا کردند که عملیات مشترک موشکی و پهپادی علیه ناوشکنهای آمریکایی در نزدیکی تنگه انجام شده است که تحت پوشش هوایی فعالیت میکردند. گزارشهای آمریکایی موفقیت این حملات را رد کردند، اما نکته مهم این است که تقابل به مرحلهای فعال از کشمکش بر سر دسترسی و حرکت دریایی وارد شده است.
🔹تا اوایل ۸ مه، نیروهای ایالات متحده حداقل به دو نفتکش خالی ایرانی در نزدیکی تنگه و خلیج عمان حمله کردند. الگوی هدفگذاری نشان میدهد که واشنگتن نه تنها در تلاش برای محدود کردن صادرات نفت ایران است، بلکه قصد دارد توانایی ایران را برای استفاده از نفتکشها به منظور ذخیرهسازی در دریا و تابآوری لجستیکی تحت محاصره کاهش دهد.
🔹در همین زمان، ایران نفتکش «اوشن کُوی» را در خلیج عمان توقیف کرد و این اقدام را به عنوان انتقامی از تلاشها برای مختل کردن صادرات نفت ایران توجیه کرد. تهران به طور همزمان در زمینههای نظامی، اقتصادی و حقوقی تشدید کرد و شامل اتهامات رسمی مبنی بر نقض آتشبس توسط واشنگتن بود.
🔹رسانههای ایرانی همچنین به گزارشهایی اشاره کردند که چندین نفتکش ایرانی توانستهاند از گشتهای دریایی ایالات متحده از طریق مسیرهای خارج از تنگه عبور کنند، بهویژه از طریق کریدور دریایی پاکستان. چه این گزارشها به طور کامل دقیق باشند یا نه، روایت رسمی در ایران این است که محاصره ایالات متحده نفوذپذیر است و ایران هنوز برتری در تشدید در اطراف هرمز را حفظ کرده است.
🔹اکنون به نظر میرسد آتشبس به طور فزایندهای شکننده است. هیچیک از طرفین در حال حاضر به نظر نمیرسد که تمایل به تشدید بزرگمقیاس فوری داشته باشند، اما هر دو به طور پیوسته در حال بازتعریف مرزهای عملیاتی تقابل قابل قبول در حوزه دریایی هستند.
🔹حوزه دریایی اکنون به صحنه غالب جنگ تبدیل شده است. این درگیری از تبادل مستقیم پایدار به سمت کشمکشی با شدت پایین اما با تأثیر بالقوه بالا که حول مداخلات، اختلال در حمل و نقل، توقیف نفتکشها و سیگنالدهی قهری در مورد جریانهای انرژی متمرکز شده است، تغییر کرده است.
🔹این وضعیت را به طور ساختاری ناپایدار میکند. زیرا عملیات نظامی، بازارهای جهانی انرژی و حمل و نقل تجاری در یک میدان نبرد محدود متمرکز هستند و حتی اقدامات تنظیمشده نیز میتواند خطرات تشدید نامتناسبی را به همراه داشته باشد.
🔹دولت ترامپ همچنان به دیپلماسی قهری از طریق فشار نظامی پایبند به نظر میرسد. هدفگذاری انتخابی نفتکشهای خالی به ویژه میتواند نشاندهنده تلاشی برای تشدید محدودیتهای اقتصادی بر ایران باشد، در حالی که از هزینههای اقتصادی و زیستمحیطی مرتبط با غرق کردن نفتکشهای بارگیریشده در یا نزدیک به هرمز جلوگیری میکند.
🔹پیامرسانی ایرانی به طور فزایندهای هرمز را به عنوان یک ابزار استراتژیک حاکمیتی معرفی میکند. استدلال اصلی در روایت ایرانی این است که ایالات متحده ممکن است بر حمل و نقل فشار وارد کند، اما نمیتواند ترافیک دریایی پایدار یا جریانهای انرژی را بدون توجه به منافع ایران بازگرداند.
🔹اهمیت کلی این است که جنگ به طور همزمان باریکتر و خطرناکتر میشود. مرکز جاذبه به سمت حوزه دریایی تغییر کرده است، اما از آنجا که تقابل اکنون در جغرافیای باریک هرمز متمرکز شده، خطر تشدید ناخواسته سریع همچنان بالاست.
حمیدرضا عزیزی
🔹در اواخر روز ۷ مه، نیروهای ایالات متحده و ایران وارد تقابل مستقیم دریایی در و اطراف تنگه هرمز شدند، پس از روزها فشار فزاینده بر محدودیتهای حمل و نقل و اجرای محاصره. رسانههای ایرانی از تبادلهای متناوب بین واحدهای نیروی دریایی ایران و کشتیهای آمریکایی در طول شب خبر دادند.
https://x.com/hamidrezaaz/status/2052878298368090174?s=46&t=j9UDnQyxRCXg7Nuf3F_83w
🔹در طول شب، منابع ایرانی ادعا کردند که عملیات مشترک موشکی و پهپادی علیه ناوشکنهای آمریکایی در نزدیکی تنگه انجام شده است که تحت پوشش هوایی فعالیت میکردند. گزارشهای آمریکایی موفقیت این حملات را رد کردند، اما نکته مهم این است که تقابل به مرحلهای فعال از کشمکش بر سر دسترسی و حرکت دریایی وارد شده است.
🔹تا اوایل ۸ مه، نیروهای ایالات متحده حداقل به دو نفتکش خالی ایرانی در نزدیکی تنگه و خلیج عمان حمله کردند. الگوی هدفگذاری نشان میدهد که واشنگتن نه تنها در تلاش برای محدود کردن صادرات نفت ایران است، بلکه قصد دارد توانایی ایران را برای استفاده از نفتکشها به منظور ذخیرهسازی در دریا و تابآوری لجستیکی تحت محاصره کاهش دهد.
🔹در همین زمان، ایران نفتکش «اوشن کُوی» را در خلیج عمان توقیف کرد و این اقدام را به عنوان انتقامی از تلاشها برای مختل کردن صادرات نفت ایران توجیه کرد. تهران به طور همزمان در زمینههای نظامی، اقتصادی و حقوقی تشدید کرد و شامل اتهامات رسمی مبنی بر نقض آتشبس توسط واشنگتن بود.
🔹رسانههای ایرانی همچنین به گزارشهایی اشاره کردند که چندین نفتکش ایرانی توانستهاند از گشتهای دریایی ایالات متحده از طریق مسیرهای خارج از تنگه عبور کنند، بهویژه از طریق کریدور دریایی پاکستان. چه این گزارشها به طور کامل دقیق باشند یا نه، روایت رسمی در ایران این است که محاصره ایالات متحده نفوذپذیر است و ایران هنوز برتری در تشدید در اطراف هرمز را حفظ کرده است.
🔹اکنون به نظر میرسد آتشبس به طور فزایندهای شکننده است. هیچیک از طرفین در حال حاضر به نظر نمیرسد که تمایل به تشدید بزرگمقیاس فوری داشته باشند، اما هر دو به طور پیوسته در حال بازتعریف مرزهای عملیاتی تقابل قابل قبول در حوزه دریایی هستند.
🔹حوزه دریایی اکنون به صحنه غالب جنگ تبدیل شده است. این درگیری از تبادل مستقیم پایدار به سمت کشمکشی با شدت پایین اما با تأثیر بالقوه بالا که حول مداخلات، اختلال در حمل و نقل، توقیف نفتکشها و سیگنالدهی قهری در مورد جریانهای انرژی متمرکز شده است، تغییر کرده است.
🔹این وضعیت را به طور ساختاری ناپایدار میکند. زیرا عملیات نظامی، بازارهای جهانی انرژی و حمل و نقل تجاری در یک میدان نبرد محدود متمرکز هستند و حتی اقدامات تنظیمشده نیز میتواند خطرات تشدید نامتناسبی را به همراه داشته باشد.
🔹دولت ترامپ همچنان به دیپلماسی قهری از طریق فشار نظامی پایبند به نظر میرسد. هدفگذاری انتخابی نفتکشهای خالی به ویژه میتواند نشاندهنده تلاشی برای تشدید محدودیتهای اقتصادی بر ایران باشد، در حالی که از هزینههای اقتصادی و زیستمحیطی مرتبط با غرق کردن نفتکشهای بارگیریشده در یا نزدیک به هرمز جلوگیری میکند.
🔹پیامرسانی ایرانی به طور فزایندهای هرمز را به عنوان یک ابزار استراتژیک حاکمیتی معرفی میکند. استدلال اصلی در روایت ایرانی این است که ایالات متحده ممکن است بر حمل و نقل فشار وارد کند، اما نمیتواند ترافیک دریایی پایدار یا جریانهای انرژی را بدون توجه به منافع ایران بازگرداند.
🔹اهمیت کلی این است که جنگ به طور همزمان باریکتر و خطرناکتر میشود. مرکز جاذبه به سمت حوزه دریایی تغییر کرده است، اما از آنجا که تقابل اکنون در جغرافیای باریک هرمز متمرکز شده، خطر تشدید ناخواسته سریع همچنان بالاست.
X (formerly Twitter)
Hamidreza Azizi (@HamidRezaAz) on X
Iran-US Clashes in the Strait of Hormuz: What We Know
🔹Late on May 7, U.S. and Iranian forces entered into direct maritime confrontation in and around the Strait of Hormuz after days of mounting pressure around shipping restrictions and blockade enforcement.…
🔹Late on May 7, U.S. and Iranian forces entered into direct maritime confrontation in and around the Strait of Hormuz after days of mounting pressure around shipping restrictions and blockade enforcement.…
عنوان: ایران در برابر آمریکا: چرا واشنگتن نتوانسته است آن را شکست دهد؟
نویسنده: فرید زکریا
مقاله به بررسی مناقشه طولانیمدت میان ایالات متحده و ایران میپردازد و پیچیدگیها و تناقضات در سیاست خارجی آمریکا طی تقریباً نیم قرن را تحلیل میکند. فرید زکریا استدلال میکند که با وجود کوچکتر و ضعیفتر بودن ایران، ایالات متحده به دلیل ترکیبی از اشتباهات استراتژیک و اهداف متضاد، در تحمیل اراده خود با مشکل مواجه شده است.
زکریا از نظریه بازیها برای تحلیل دینامیک این مناقشه استفاده میکند، جایی که رویکرد ترامپ شبیه به یک بازی «چیکن» است. برای ایران، ریسکها وجودی هستند، در حالی که برای ترامپ این ریسکها ناچیز به نظر میرسند. این تفاوت در سطح ریسک نشاندهنده تمایل بیشتر ایران برای قفل کردن فرمان خود در این بازی است.
تاریخچه این مناقشه نشان میدهد که از زمان به قدرت رسیدن رژیم اسلامی در ایران، آمریکا در موضعی متضاد قرار داشته است. از یک سو، ایالات متحده خواهان حل مسائل خاصی مانند بازگشت گروگانها و محدودیتهای هستهای است، و از سوی دیگر به دنبال براندازی رژیم نیز بوده است. این دوگانگی باعث ایجاد تنش در سیاست خارجی آمریکا و پیچیدگی در مذاکرات شده است.
مذاکره با ایران به معنای اعطای نوعی مشروعیت به جمهوری اسلامی است که برای برخی نخبگان آمریکایی ناخوشایند است. آنها معتقدند رژیم باید سرنگون شود و تنها سیاست درست نسبت به آن باید براندازی باشد. این تناقضات در سیاست ترامپ بهوضوح قابل مشاهده است، زیرا او بین تهدید و مذاکره نوسان میکند و این باعث ایجاد سردرگمی و بیثباتی میشود.
زکریا مقایسهای با اتحاد جماهیر شوروی نیز انجام میدهد. ایالات متحده نگرش مشابهی نسبت به شوروی داشت؛ ابتدا روابط خود را قطع کرده و تلاش کرد آن را تضعیف کند و سپس در دوره روزولت، به طور دیپلماتیک با مسکو تعامل کرد.
رئیسجمهور اوباما نیز در این زمینه گام تعیینکنندهای برداشت و تصمیم به مذاکره با رژیم ایرانی گرفت. او درک کرد که برای مقابله با تهدید هستهای، باید با این رژیم تعامل کند. توافق هستهای ایران به هدف خنثیسازی خطرناکترین جنبه سیاست خارجی ایران طراحی شده بود و در این زمینه موفق بود.
خروج ترامپ از این توافق به بیاعتباری رهبران میانهرو در ایران و بازگشت سختگیران منجر شد و برنامه غنیسازی ایران را تشدید کرد. این موضوع ترامپ را دوباره به معضلی در مورد مذاکره یا تقابل بازگرداند. در نهایت، زکریا نتیجهگیری میکند که اگرچه ترامپ خواستار توافق است، اما مذاکره ممکن است بهطور ناخواسته مشروعیتی به رژیم اسلامی بدهد که برای دههها به دنبالش بوده است. برای تهران، دستیابی به پذیرش بیقید و شرط از سوی ایالات متحده، پیروزی بزرگی خواهد بود.
https://www.washingtonpost.com/opinions/2026/05/08/why-united-states-struggles-negotiate-with-iran/
نویسنده: فرید زکریا
مقاله به بررسی مناقشه طولانیمدت میان ایالات متحده و ایران میپردازد و پیچیدگیها و تناقضات در سیاست خارجی آمریکا طی تقریباً نیم قرن را تحلیل میکند. فرید زکریا استدلال میکند که با وجود کوچکتر و ضعیفتر بودن ایران، ایالات متحده به دلیل ترکیبی از اشتباهات استراتژیک و اهداف متضاد، در تحمیل اراده خود با مشکل مواجه شده است.
زکریا از نظریه بازیها برای تحلیل دینامیک این مناقشه استفاده میکند، جایی که رویکرد ترامپ شبیه به یک بازی «چیکن» است. برای ایران، ریسکها وجودی هستند، در حالی که برای ترامپ این ریسکها ناچیز به نظر میرسند. این تفاوت در سطح ریسک نشاندهنده تمایل بیشتر ایران برای قفل کردن فرمان خود در این بازی است.
تاریخچه این مناقشه نشان میدهد که از زمان به قدرت رسیدن رژیم اسلامی در ایران، آمریکا در موضعی متضاد قرار داشته است. از یک سو، ایالات متحده خواهان حل مسائل خاصی مانند بازگشت گروگانها و محدودیتهای هستهای است، و از سوی دیگر به دنبال براندازی رژیم نیز بوده است. این دوگانگی باعث ایجاد تنش در سیاست خارجی آمریکا و پیچیدگی در مذاکرات شده است.
مذاکره با ایران به معنای اعطای نوعی مشروعیت به جمهوری اسلامی است که برای برخی نخبگان آمریکایی ناخوشایند است. آنها معتقدند رژیم باید سرنگون شود و تنها سیاست درست نسبت به آن باید براندازی باشد. این تناقضات در سیاست ترامپ بهوضوح قابل مشاهده است، زیرا او بین تهدید و مذاکره نوسان میکند و این باعث ایجاد سردرگمی و بیثباتی میشود.
زکریا مقایسهای با اتحاد جماهیر شوروی نیز انجام میدهد. ایالات متحده نگرش مشابهی نسبت به شوروی داشت؛ ابتدا روابط خود را قطع کرده و تلاش کرد آن را تضعیف کند و سپس در دوره روزولت، به طور دیپلماتیک با مسکو تعامل کرد.
رئیسجمهور اوباما نیز در این زمینه گام تعیینکنندهای برداشت و تصمیم به مذاکره با رژیم ایرانی گرفت. او درک کرد که برای مقابله با تهدید هستهای، باید با این رژیم تعامل کند. توافق هستهای ایران به هدف خنثیسازی خطرناکترین جنبه سیاست خارجی ایران طراحی شده بود و در این زمینه موفق بود.
خروج ترامپ از این توافق به بیاعتباری رهبران میانهرو در ایران و بازگشت سختگیران منجر شد و برنامه غنیسازی ایران را تشدید کرد. این موضوع ترامپ را دوباره به معضلی در مورد مذاکره یا تقابل بازگرداند. در نهایت، زکریا نتیجهگیری میکند که اگرچه ترامپ خواستار توافق است، اما مذاکره ممکن است بهطور ناخواسته مشروعیتی به رژیم اسلامی بدهد که برای دههها به دنبالش بوده است. برای تهران، دستیابی به پذیرش بیقید و شرط از سوی ایالات متحده، پیروزی بزرگی خواهد بود.
https://www.washingtonpost.com/opinions/2026/05/08/why-united-states-struggles-negotiate-with-iran/
The Washington Post
Opinion | The Iran dilemma Washington refuses to resolve
Two goals have been in tension in U.S. policy for nearly half a century.
مقاله "آخر هفته با مجتبی" نوشته مایکل روبین، به بررسی وضعیت پیچیده سیاسی ایران و چالشهای پیش روی دونالد ترامپ در تعامل با جمهوری اسلامی میپردازد. روبین با استفاده از تمثیل فیلم "آخر هفته با برنی" که داستان دو کارمند است که تلاش میکنند رئیس فاسد خود را به عنوان زنده نشان دهند، وضعیت فعلی ایران را به تصویر میکشد. در این فیلم، شخصیتها به خاطر حفظ منافع خود، به فریبکاری متوسل میشوند و این وضعیت به نوعی به حال جمهوری اسلامی تشبیه میشود، جایی که مجتبی خامنهای به عنوان یک عامل کلیدی در نظام، نقش دارد.
روبین بر این باور است که اگر مجتبی خامنهای مرده باشد، این امر تأثیرات عمیقی بر ساختار قدرت در ایران خواهد داشت. او اشاره میکند که در غیاب مجتبی، هیچ یک از جناحهای سیاسی یا نظامی نمیتوانند به توافقات پایدار دست یابند و این میتواند به بیثباتی و رقابتهای داخلی منجر شود. در اینجا، او به این نکته مهم اشاره میکند که گزارشهای سیا به وضوح نشان نمیدهند که چه کسی در ایران در حال کنترل اوضاع است و کدام سیاستمداران خود را به عنوان نمایندگان مجتبی معرفی میکنند. او مثال میزند که اگر مقامات آمریکایی مانند استیون ویتکوف با افرادی چون قالیباف یا عراقچی ملاقات کنند، اما هیچکدام قادر به کنترل صدای مجتبی نباشند، این نشاندهنده این است که آنها نمیتوانند به عنوان واسطههای قدرت عمل کنند. این وضعیت را او به مذاکره درباره یک معامله ملکی با یک بیخانمان در مقابل درب ساختمان تشبیه میکند؛ یعنی مذاکرات فاقد اعتبار خواهند بود.
روبین هشدار میدهد که اگر مجتبی مرده باشد، هیچ جناحی از سپاه پاسداران نمیتواند به توافق برسد، زیرا هر گروه ممکن است از رقابت با دیگران بترسد و تلاش کند تا از این وضعیت به نفع خود بهرهبرداری کند. او تأکید میکند که این بیثباتی میتواند به وضعیتی مشابه با کشورهایی مانند سومالی منجر شود، جایی که چندین جنگسالار و گروههای مختلف بر منابع و قدرت کنترل دارند و دولت مرکزی به شدت ضعیف است. به همین دلیل، ایالات متحده باید جمهوری اسلامی را به عنوان یک دیکتاتوری نظامی بشناسد و به جای تعامل، بر واقعیتهای سیاسی تمرکز کند.
در نهایت، روبین بر لزوم درک واقعیتها تأکید میکند و هشدار میدهد که از دست دادن یک درگیری با یک "جسد" میتواند به عنوان یک نقطه ضعف در میراث سیاسی ترامپ ثبت شود. این تحلیل، به وضوح نشاندهنده چالشهای پیچیدهای است که ایالات متحده در مواجهه با جمهوری اسلامی با آنها روبروست و ضرورت توجه به واقعیتهای جدید در سیاست خارجی را به تصویر میکشد.
https://www.meforum.org/mef-observer/weekend-at-mojtabas
روبین بر این باور است که اگر مجتبی خامنهای مرده باشد، این امر تأثیرات عمیقی بر ساختار قدرت در ایران خواهد داشت. او اشاره میکند که در غیاب مجتبی، هیچ یک از جناحهای سیاسی یا نظامی نمیتوانند به توافقات پایدار دست یابند و این میتواند به بیثباتی و رقابتهای داخلی منجر شود. در اینجا، او به این نکته مهم اشاره میکند که گزارشهای سیا به وضوح نشان نمیدهند که چه کسی در ایران در حال کنترل اوضاع است و کدام سیاستمداران خود را به عنوان نمایندگان مجتبی معرفی میکنند. او مثال میزند که اگر مقامات آمریکایی مانند استیون ویتکوف با افرادی چون قالیباف یا عراقچی ملاقات کنند، اما هیچکدام قادر به کنترل صدای مجتبی نباشند، این نشاندهنده این است که آنها نمیتوانند به عنوان واسطههای قدرت عمل کنند. این وضعیت را او به مذاکره درباره یک معامله ملکی با یک بیخانمان در مقابل درب ساختمان تشبیه میکند؛ یعنی مذاکرات فاقد اعتبار خواهند بود.
روبین هشدار میدهد که اگر مجتبی مرده باشد، هیچ جناحی از سپاه پاسداران نمیتواند به توافق برسد، زیرا هر گروه ممکن است از رقابت با دیگران بترسد و تلاش کند تا از این وضعیت به نفع خود بهرهبرداری کند. او تأکید میکند که این بیثباتی میتواند به وضعیتی مشابه با کشورهایی مانند سومالی منجر شود، جایی که چندین جنگسالار و گروههای مختلف بر منابع و قدرت کنترل دارند و دولت مرکزی به شدت ضعیف است. به همین دلیل، ایالات متحده باید جمهوری اسلامی را به عنوان یک دیکتاتوری نظامی بشناسد و به جای تعامل، بر واقعیتهای سیاسی تمرکز کند.
در نهایت، روبین بر لزوم درک واقعیتها تأکید میکند و هشدار میدهد که از دست دادن یک درگیری با یک "جسد" میتواند به عنوان یک نقطه ضعف در میراث سیاسی ترامپ ثبت شود. این تحلیل، به وضوح نشاندهنده چالشهای پیچیدهای است که ایالات متحده در مواجهه با جمهوری اسلامی با آنها روبروست و ضرورت توجه به واقعیتهای جدید در سیاست خارجی را به تصویر میکشد.
https://www.meforum.org/mef-observer/weekend-at-mojtabas
Middle East Forum
Weekend at Mojtaba’s
In the Islamic Republic, Trump Does Not Want to Lose to a Corpse
👎3
عنوان مقاله: «اینگونه محمد بن سلمان موفق شد»
نویسنده: ترکی الفیصل
رسانه: Arab News
ترکی الفیصل یکی از شناختهشدهترین چهرههای امنیتی و دیپلماتیک عربستان سعودی است. او سالها ریاست سازمان اطلاعات عربستان را برعهده داشت و همچنین سفیر عربستان در آمریکا و بریتانیا بوده است. او اکنون ریاست مرکز پژوهشها و مطالعات اسلامی ملک فیصل را برعهده دارد و از نزدیکترین چهرهها به ساختار سنتی قدرت در عربستان محسوب میشود. به همین دلیل، این مقاله صرفاً یک یادداشت رسانهای نیست، بلکه بازتابی از نگاه بخشی از حاکمیت سعودی به جنگ ایران و اسرائیل و نقش محمد بن سلمان در این بحران است.
در این مقاله، نویسنده استدلال میکند که ولیعهد عربستان، محمد بن سلمان، توانست عربستان را از گرفتار شدن در جنگ مستقیم با ایران دور نگه دارد و همزمان مانع از فروپاشی وحدت کشورهای خلیج فارس شود. از نگاه نویسنده، مهمترین موفقیت بن سلمان این بود که اجازه نداد اسرائیل یا ایران، عربستان را وارد یک جنگ ویرانگر منطقهای کنند؛ جنگی که میتوانست زیرساختهای نفتی و اقتصادی عربستان را نابود کند و کل منطقه خلیج فارس را به آشوب بکشاند.
نویسنده میگوید عربستان از آغاز جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران در ۲۸ فوریه، تلاش زیادی برای جلوگیری از جنگ و سپس توقف دیپلماتیک آن انجام داد. به گفته او، ریاض برخلاف فضای هیجانی رسانههای اجتماعی و برخی دولتهای منطقه، سیاست «سکوت، صبر و مدیریت حسابشده» را در پیش گرفت. مقاله تأکید میکند که رهبران سعودی معتقدند «عمل مهمتر از شعار است» و به همین دلیل عربستان بدون «نمایش سیاسی» و «هیاهو» تلاش کرد منطقه را از جنگ خارج کند.
یکی از محورهای اصلی مقاله، این ادعاست که اسرائیل تلاش داشت عربستان را وارد جنگ مستقیم با ایران کند تا یک رویارویی گسترده منطقهای شکل بگیرد. نویسنده هشدار میدهد که اگر این سناریو موفق میشد، نهتنها تأسیسات نفتی و آبشیرینکنهای عربستان هدف قرار میگرفت، بلکه هزاران نفر در منطقه کشته میشدند و اسرائیل میتوانست به بازیگر مسلط منطقه تبدیل شود. او بهطور مشخص میگوید اگر عربستان تصمیم میگرفت به حملات و فشارهای ایران پاسخ مستقیم بدهد، زیرساختهای حیاتی دو طرف نابود میشد و منطقه وارد چرخهای از ویرانی میگردید.
ترکی الفیصل همچنین نقش محمد بن سلمان را در حفظ انسجام شورای همکاری خلیج فارس برجسته میکند. به گفته او، ولیعهد سعودی اجازه نداد ایران میان کشورهای عربی خلیج فارس شکاف ایجاد کند. او مینویسد عربستان مسیرهای تجاری، بنادر، فرودگاهها و زیرساختهای خود را در خدمت کشورهای خلیج فارس قرار داد و به همه کشورهای عربی منطقه اطمینان داد که امنیت آنها بخشی از امنیت عربستان است. مقاله این رویکرد را نشانه «دوراندیشی» محمد بن سلمان معرفی میکند و مدعی است که عربستان اکنون همراه با پاکستان در تلاش برای خاموش کردن آتش جنگ و جلوگیری از تشدید بحران است.
نویسنده منتقدان سیاست عربستان را «طرفداران جنگ» توصیف میکند که هنوز واقعیتهای جدید منطقه را درک نکردهاند. او با نقل قولی از شاهزاده بدر بن عبدالمحسن میگوید عربستان به «سر و صدای حسودان» توجهی ندارد و مسیر خود را ادامه خواهد داد. در مجموع، مقاله تلاشی است برای ارائه تصویری از محمد بن سلمان بهعنوان رهبر عملگرا، محتاط و در عین حال قدرتمندی که توانسته عربستان را از یک جنگ منطقهای پرهزینه دور نگه دارد و جایگاه رهبری ریاض در خلیج فارس را حفظ کند.https://www.arabnews.com/node/2642938
نویسنده: ترکی الفیصل
رسانه: Arab News
ترکی الفیصل یکی از شناختهشدهترین چهرههای امنیتی و دیپلماتیک عربستان سعودی است. او سالها ریاست سازمان اطلاعات عربستان را برعهده داشت و همچنین سفیر عربستان در آمریکا و بریتانیا بوده است. او اکنون ریاست مرکز پژوهشها و مطالعات اسلامی ملک فیصل را برعهده دارد و از نزدیکترین چهرهها به ساختار سنتی قدرت در عربستان محسوب میشود. به همین دلیل، این مقاله صرفاً یک یادداشت رسانهای نیست، بلکه بازتابی از نگاه بخشی از حاکمیت سعودی به جنگ ایران و اسرائیل و نقش محمد بن سلمان در این بحران است.
در این مقاله، نویسنده استدلال میکند که ولیعهد عربستان، محمد بن سلمان، توانست عربستان را از گرفتار شدن در جنگ مستقیم با ایران دور نگه دارد و همزمان مانع از فروپاشی وحدت کشورهای خلیج فارس شود. از نگاه نویسنده، مهمترین موفقیت بن سلمان این بود که اجازه نداد اسرائیل یا ایران، عربستان را وارد یک جنگ ویرانگر منطقهای کنند؛ جنگی که میتوانست زیرساختهای نفتی و اقتصادی عربستان را نابود کند و کل منطقه خلیج فارس را به آشوب بکشاند.
نویسنده میگوید عربستان از آغاز جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران در ۲۸ فوریه، تلاش زیادی برای جلوگیری از جنگ و سپس توقف دیپلماتیک آن انجام داد. به گفته او، ریاض برخلاف فضای هیجانی رسانههای اجتماعی و برخی دولتهای منطقه، سیاست «سکوت، صبر و مدیریت حسابشده» را در پیش گرفت. مقاله تأکید میکند که رهبران سعودی معتقدند «عمل مهمتر از شعار است» و به همین دلیل عربستان بدون «نمایش سیاسی» و «هیاهو» تلاش کرد منطقه را از جنگ خارج کند.
یکی از محورهای اصلی مقاله، این ادعاست که اسرائیل تلاش داشت عربستان را وارد جنگ مستقیم با ایران کند تا یک رویارویی گسترده منطقهای شکل بگیرد. نویسنده هشدار میدهد که اگر این سناریو موفق میشد، نهتنها تأسیسات نفتی و آبشیرینکنهای عربستان هدف قرار میگرفت، بلکه هزاران نفر در منطقه کشته میشدند و اسرائیل میتوانست به بازیگر مسلط منطقه تبدیل شود. او بهطور مشخص میگوید اگر عربستان تصمیم میگرفت به حملات و فشارهای ایران پاسخ مستقیم بدهد، زیرساختهای حیاتی دو طرف نابود میشد و منطقه وارد چرخهای از ویرانی میگردید.
ترکی الفیصل همچنین نقش محمد بن سلمان را در حفظ انسجام شورای همکاری خلیج فارس برجسته میکند. به گفته او، ولیعهد سعودی اجازه نداد ایران میان کشورهای عربی خلیج فارس شکاف ایجاد کند. او مینویسد عربستان مسیرهای تجاری، بنادر، فرودگاهها و زیرساختهای خود را در خدمت کشورهای خلیج فارس قرار داد و به همه کشورهای عربی منطقه اطمینان داد که امنیت آنها بخشی از امنیت عربستان است. مقاله این رویکرد را نشانه «دوراندیشی» محمد بن سلمان معرفی میکند و مدعی است که عربستان اکنون همراه با پاکستان در تلاش برای خاموش کردن آتش جنگ و جلوگیری از تشدید بحران است.
نویسنده منتقدان سیاست عربستان را «طرفداران جنگ» توصیف میکند که هنوز واقعیتهای جدید منطقه را درک نکردهاند. او با نقل قولی از شاهزاده بدر بن عبدالمحسن میگوید عربستان به «سر و صدای حسودان» توجهی ندارد و مسیر خود را ادامه خواهد داد. در مجموع، مقاله تلاشی است برای ارائه تصویری از محمد بن سلمان بهعنوان رهبر عملگرا، محتاط و در عین حال قدرتمندی که توانسته عربستان را از یک جنگ منطقهای پرهزینه دور نگه دارد و جایگاه رهبری ریاض در خلیج فارس را حفظ کند.https://www.arabnews.com/node/2642938
Arab News
This is how Crown Prince Mohammed bin Salman succeeded
Since the US-Israeli war on Iran erupted on Feb. 28, discordant voices in our region and in Western media have grown louder, questioning Saudi Arabia’s position on a conflict the Kingdom had initially worked hard to prevent, and then made intensive efforts…
👎1
۱/۲
عنوان مقاله: «کیش و مات در ایران»
نویسنده: رابرت کیگن
رسانه: The Atlantic
رابرت کیگن از مهمترین نظریهپردازان سیاست خارجی آمریکا و از چهرههای برجسته جریان نومحافظهکار است؛ جریانی که طی دهههای گذشته مدافع نقش فعال و هژمونیک آمریکا در جهان بوده است. او پژوهشگر ارشد مؤسسه بروکینگز است. اهمیت این مقاله در آن است که نویسندهای با چنین سابقهای، اکنون جنگ با ایران را نه نشانه قدرت آمریکا، بلکه آغاز یک شکست راهبردی و نقطه عطفی در افول نفوذ جهانی واشنگتن توصیف میکند.
کیگن مقاله را با این پرسش آغاز میکند که آیا آمریکا تاکنون شکست کاملی را تجربه کرده که نتوان آن را جبران یا پنهان کرد؟ او میگوید حتی شکستهای بزرگ آمریکا در پرل هاربر، ویتنام، افغانستان و عراق در نهایت یا جبران شدند یا تأثیر دائمی بر موقعیت جهانی واشنگتن نگذاشتند. به باور او، جنگ ایران اما متفاوت است، زیرا پیامدهای آن نه قابل بازگشت است و نه میتوان آن را نادیده گرفت. او مینویسد پس از این جنگ، دیگر بازگشتی به وضعیت سابق در خلیج فارس وجود نخواهد داشت و ایران با کنترل تنگه هرمز به یکی از بازیگران کلیدی جهان تبدیل میشود، در حالی که نقش آمریکا بهطور جدی تضعیف خواهد شد.
آمریکا و اسرائیل طی ۳۷ روز حملات شدید، بخش بزرگی از فرماندهی و توان نظامی ایران را نابود کردند، اما نتوانستند حکومت ایران را فروبپاشانند یا حتی کوچکترین امتیاز سیاسی از تهران بگیرند. او سپس به تغییر استراتژی دولت دونالد ترامپ اشاره میکند: پس از ناکامی نظامی، واشنگتن امیدوار شد که محاصره بنادر ایران و فشار اقتصادی بتواند همان کاری را انجام دهد که بمبارانها نتوانستند. اما کیگن میگوید حکومتی که زیر پنج هفته حملات مداوم نظامی تسلیم نشده، بعید است تنها با فشار اقتصادی فروبپاشد. او در این بخش به نقل قول مهمی از سوزان مالونی، پژوهشگر ایران، اشاره میکند که گفته بود: «حکومتی که برای خاموش کردن اعتراضات، شهروندان خودش را قتلعام کرده، کاملاً آماده است که اکنون نیز فشار اقتصادی سنگینی به مردم تحمیل کند.» نویسنده از این نقل قول استفاده میکند تا نشان دهد محاسبات واشنگتن درباره فروپاشی سریع حکومت ایران واقعبینانه نبوده است.
کیگن سپس به حامیان ادامه جنگ میپردازد؛ کسانی که خواهان ازسرگیری حملات هستند. او میگوید این افراد توضیح نمیدهند که چرا دور جدید بمبارانها باید نتیجهای متفاوت از ۳۷ روز حمله قبلی داشته باشد. به باور او، ادامه جنگ بهطور اجتنابناپذیر ایران را به حمله به کشورهای خلیج فارس سوق میدهد و طرفداران جنگ پاسخی برای این خطر ندارند. نویسنده نقطه عطف جنگ را حمله اسرائیل به میدان گازی پارس جنوبی و پاسخ ایران به مجتمع صنعتی «راس لفان» قطر میداند؛ بزرگترین مرکز صادرات گاز طبیعی جهان. او مینویسد حمله ایران به راس لفان خسارتی ایجاد کرد که ترمیم آن ممکن است سالها طول بکشد و همین اتفاق بود که ترامپ را وادار کرد حملات به زیرساختهای انرژی ایران را متوقف کرده و سپس آتشبس اعلام کند؛ آن هم بدون اینکه ایران حتی یک امتیاز بدهد.
از نگاه نویسنده، همان محاسبهای که ترامپ را وادار به عقبنشینی کرد هنوز پابرجاست. حتی اگر آمریکا بخواهد حملات را از سر بگیرد و «تمدن ایران» را نابود کند، ایران همچنان پیش از سقوط احتمالی حکومت میتواند تعداد زیادی موشک و پهپاد شلیک کند. کیگن هشدار میدهد که تنها چند حمله موفق ایران میتواند زیرساختهای نفت و گاز خلیج فارس را برای سالها یا حتی دههها فلج کند و اقتصاد جهان را وارد بحرانی طولانی نماید. به همین دلیل، او میگوید ترامپ حتی برای «نمایش قدرت» و خروج آبرومندانه از جنگ نیز آزادی عمل واقعی ندارد، زیرا هر حمله تازهای میتواند به فاجعهای اقتصادی منجر شود.
در ادامه، نویسنده میگوید ترامپ عملاً در وضعیت «کیش و مات» قرار گرفته است. او گزارش میدهد که رئیسجمهور آمریکا از جامعه اطلاعاتی خواسته پیامدهای «اعلام پیروزی و خروج از جنگ» را بررسی کنند. کیگن میگوید امید بستن به فروپاشی حکومت ایران استراتژی واقعی نیست، زیرا حکومت ایران پیشتر هم فشارهای شدید نظامی و اقتصادی را تحمل کرده است. او توضیح میدهد که ترامپ زمان زیادی ندارد؛ در شرایطی که قیمت نفت ممکن است به ۱۵۰ یا حتی ۲۰۰ دلار برسد، تورم افزایش یابد و کمبود جهانی غذا و کالا آغاز شود. از دید نویسنده، گزینههای پیش روی آمریکا بسیار محدود و پرهزینه هستند. برای سرنگونی واقعی حکومت ایران، واشنگتن باید آماده جنگ زمینی و دریایی گسترده، اشغال ایران، حفاظت از نفتکشها در تنگه هرمز و پذیرش خسارتهای عظیم اقتصادی ناشی از حملات تلافیجویانه ایران باشد؛ هزینهای که آمریکا حاضر به پرداخت آن نیست.
.https://www.theatlantic.com/international/2026/05/iran-war-trump-losing/687094/
عنوان مقاله: «کیش و مات در ایران»
نویسنده: رابرت کیگن
رسانه: The Atlantic
رابرت کیگن از مهمترین نظریهپردازان سیاست خارجی آمریکا و از چهرههای برجسته جریان نومحافظهکار است؛ جریانی که طی دهههای گذشته مدافع نقش فعال و هژمونیک آمریکا در جهان بوده است. او پژوهشگر ارشد مؤسسه بروکینگز است. اهمیت این مقاله در آن است که نویسندهای با چنین سابقهای، اکنون جنگ با ایران را نه نشانه قدرت آمریکا، بلکه آغاز یک شکست راهبردی و نقطه عطفی در افول نفوذ جهانی واشنگتن توصیف میکند.
کیگن مقاله را با این پرسش آغاز میکند که آیا آمریکا تاکنون شکست کاملی را تجربه کرده که نتوان آن را جبران یا پنهان کرد؟ او میگوید حتی شکستهای بزرگ آمریکا در پرل هاربر، ویتنام، افغانستان و عراق در نهایت یا جبران شدند یا تأثیر دائمی بر موقعیت جهانی واشنگتن نگذاشتند. به باور او، جنگ ایران اما متفاوت است، زیرا پیامدهای آن نه قابل بازگشت است و نه میتوان آن را نادیده گرفت. او مینویسد پس از این جنگ، دیگر بازگشتی به وضعیت سابق در خلیج فارس وجود نخواهد داشت و ایران با کنترل تنگه هرمز به یکی از بازیگران کلیدی جهان تبدیل میشود، در حالی که نقش آمریکا بهطور جدی تضعیف خواهد شد.
آمریکا و اسرائیل طی ۳۷ روز حملات شدید، بخش بزرگی از فرماندهی و توان نظامی ایران را نابود کردند، اما نتوانستند حکومت ایران را فروبپاشانند یا حتی کوچکترین امتیاز سیاسی از تهران بگیرند. او سپس به تغییر استراتژی دولت دونالد ترامپ اشاره میکند: پس از ناکامی نظامی، واشنگتن امیدوار شد که محاصره بنادر ایران و فشار اقتصادی بتواند همان کاری را انجام دهد که بمبارانها نتوانستند. اما کیگن میگوید حکومتی که زیر پنج هفته حملات مداوم نظامی تسلیم نشده، بعید است تنها با فشار اقتصادی فروبپاشد. او در این بخش به نقل قول مهمی از سوزان مالونی، پژوهشگر ایران، اشاره میکند که گفته بود: «حکومتی که برای خاموش کردن اعتراضات، شهروندان خودش را قتلعام کرده، کاملاً آماده است که اکنون نیز فشار اقتصادی سنگینی به مردم تحمیل کند.» نویسنده از این نقل قول استفاده میکند تا نشان دهد محاسبات واشنگتن درباره فروپاشی سریع حکومت ایران واقعبینانه نبوده است.
کیگن سپس به حامیان ادامه جنگ میپردازد؛ کسانی که خواهان ازسرگیری حملات هستند. او میگوید این افراد توضیح نمیدهند که چرا دور جدید بمبارانها باید نتیجهای متفاوت از ۳۷ روز حمله قبلی داشته باشد. به باور او، ادامه جنگ بهطور اجتنابناپذیر ایران را به حمله به کشورهای خلیج فارس سوق میدهد و طرفداران جنگ پاسخی برای این خطر ندارند. نویسنده نقطه عطف جنگ را حمله اسرائیل به میدان گازی پارس جنوبی و پاسخ ایران به مجتمع صنعتی «راس لفان» قطر میداند؛ بزرگترین مرکز صادرات گاز طبیعی جهان. او مینویسد حمله ایران به راس لفان خسارتی ایجاد کرد که ترمیم آن ممکن است سالها طول بکشد و همین اتفاق بود که ترامپ را وادار کرد حملات به زیرساختهای انرژی ایران را متوقف کرده و سپس آتشبس اعلام کند؛ آن هم بدون اینکه ایران حتی یک امتیاز بدهد.
از نگاه نویسنده، همان محاسبهای که ترامپ را وادار به عقبنشینی کرد هنوز پابرجاست. حتی اگر آمریکا بخواهد حملات را از سر بگیرد و «تمدن ایران» را نابود کند، ایران همچنان پیش از سقوط احتمالی حکومت میتواند تعداد زیادی موشک و پهپاد شلیک کند. کیگن هشدار میدهد که تنها چند حمله موفق ایران میتواند زیرساختهای نفت و گاز خلیج فارس را برای سالها یا حتی دههها فلج کند و اقتصاد جهان را وارد بحرانی طولانی نماید. به همین دلیل، او میگوید ترامپ حتی برای «نمایش قدرت» و خروج آبرومندانه از جنگ نیز آزادی عمل واقعی ندارد، زیرا هر حمله تازهای میتواند به فاجعهای اقتصادی منجر شود.
در ادامه، نویسنده میگوید ترامپ عملاً در وضعیت «کیش و مات» قرار گرفته است. او گزارش میدهد که رئیسجمهور آمریکا از جامعه اطلاعاتی خواسته پیامدهای «اعلام پیروزی و خروج از جنگ» را بررسی کنند. کیگن میگوید امید بستن به فروپاشی حکومت ایران استراتژی واقعی نیست، زیرا حکومت ایران پیشتر هم فشارهای شدید نظامی و اقتصادی را تحمل کرده است. او توضیح میدهد که ترامپ زمان زیادی ندارد؛ در شرایطی که قیمت نفت ممکن است به ۱۵۰ یا حتی ۲۰۰ دلار برسد، تورم افزایش یابد و کمبود جهانی غذا و کالا آغاز شود. از دید نویسنده، گزینههای پیش روی آمریکا بسیار محدود و پرهزینه هستند. برای سرنگونی واقعی حکومت ایران، واشنگتن باید آماده جنگ زمینی و دریایی گسترده، اشغال ایران، حفاظت از نفتکشها در تنگه هرمز و پذیرش خسارتهای عظیم اقتصادی ناشی از حملات تلافیجویانه ایران باشد؛ هزینهای که آمریکا حاضر به پرداخت آن نیست.
.https://www.theatlantic.com/international/2026/05/iran-war-trump-losing/687094/
The Atlantic
Checkmate in Iran
Washington can’t reverse or control the consequences of losing this war.
۲/۲
سپس مقاله وارد مهمترین بخش خود میشود: توصیف «شکل شکست آمریکا». کیگن استدلال میکند که ایران کنترل تنگه هرمز را حفظ خواهد کرد و دیگر هرگز به وضعیت پیش از جنگ بازنخواهد گشت. او میگوید حتی میانهروهای ایرانی نیز اکنون درک کردهاند که رها کردن کنترل تنگه هرمز اشتباه است. یکی از دلایل اصلی این نگاه، بیاعتمادی کامل تهران به ترامپ است. نویسنده مینویسد ایرانیها معتقدند ترامپ در جریان مذاکرات، با حمله ناگهانی به رهبران ایران رفتاری شبیه حمله غافلگیرانه ژاپن به پرل هاربر انجام داد و به همین دلیل هیچ توافقی با او قابل اعتماد نیست. علاوه بر آن، تهران باور دارد اسرائیل نیز هر زمان که احساس خطر کند دوباره حمله خواهد کرد. بنابراین ایران کنترل تنگه هرمز را مهمترین تضمین امنیتی خود میبیند.
کیگن معتقد است ایران اکنون نهتنها ظرفیت بالقوه هستهای خود را حفظ کرده، بلکه به سلاح مؤثرتری دست یافته است: توانایی گروگان گرفتن بازار جهانی انرژی. او میگوید وقتی مقامهای ایرانی از «بازگشایی» تنگه هرمز حرف میزنند، منظورشان بازگشایی تحت کنترل خودشان است. در این وضعیت، ایران میتواند برای عبور کشتیها هزینه تعیین کند، به کشورهای دوست اجازه عبور آسانتر بدهد و دولتهایی را که با سیاستهای تهران مخالفت میکنند، با کند کردن یا تهدید به توقف تجارتشان تنبیه کند. به باور نویسنده، این قدرت حتی از برنامه هستهای ایران هم فوریتر و مؤثرتر است.
در بخش پایانی، کیگن پیامدهای منطقهای و جهانی این تحول را بررسی میکند. او میگوید کشورهای عرب خلیج فارس اکنون آمریکا را «ببر کاغذی» خواهند دید و ناچار میشوند با ایران کنار بیایند. او به نقل از دو تحلیلگر آمریکایی مینویسد اقتصاد کشورهای خلیج فارس زیر چتر هژمونی آمریکا شکل گرفته و اگر این چتر فروبپاشد، این کشورها «ناچار به درِ خانه تهران خواهند رفت.» به اعتقاد او، نهفقط کشورهای عربی، بلکه همه دولتهای وابسته به انرژی خلیج فارس مجبور خواهند شد روابط خود را با ایران تنظیم کنند، زیرا اگر آمریکا با آن نیروی دریایی عظیم نتواند تنگه را باز نگه دارد، هیچ کشور دیگری هم قادر به انجام آن نخواهد بود. او حتی طرح انگلیس و فرانسه برای حفاظت از تنگه را «تقریباً شوخی» توصیف میکند، زیرا این کشورها فقط در شرایط آرام حاضر به اسکورت کشتیها هستند، در حالی که با کنترل ایران، آرامش واقعی دیگر وجود نخواهد داشت.
در نهایت، نویسنده هشدار میدهد که شکست آمریکا در خلیج فارس میتواند آغازگر تغییرات عمیقتری در نظام جهانی باشد. او میگوید جهان اکنون دیده که تنها چند هفته جنگ با ایران، ذخایر تسلیحاتی آمریکا را به سطح خطرناکی کاهش داده است. این وضعیت ممکن است چین را درباره تایوان و روسیه را درباره اروپا جسورتر کند. متحدان آمریکا در اروپا و شرق آسیا نیز اکنون درباره توان و اراده واشنگتن برای دفاع از آنان دچار تردید خواهند شد. کیگن نتیجه میگیرد که «تنظیم جهان برای دوران پسا-آمریکایی» آغاز شده و شکست آمریکا در خلیج فارس فقط نخستین نشانه این تحول بزرگ است https://www.theatlantic.com/international/2026/05/iran-war-trump-losing/687094/
سپس مقاله وارد مهمترین بخش خود میشود: توصیف «شکل شکست آمریکا». کیگن استدلال میکند که ایران کنترل تنگه هرمز را حفظ خواهد کرد و دیگر هرگز به وضعیت پیش از جنگ بازنخواهد گشت. او میگوید حتی میانهروهای ایرانی نیز اکنون درک کردهاند که رها کردن کنترل تنگه هرمز اشتباه است. یکی از دلایل اصلی این نگاه، بیاعتمادی کامل تهران به ترامپ است. نویسنده مینویسد ایرانیها معتقدند ترامپ در جریان مذاکرات، با حمله ناگهانی به رهبران ایران رفتاری شبیه حمله غافلگیرانه ژاپن به پرل هاربر انجام داد و به همین دلیل هیچ توافقی با او قابل اعتماد نیست. علاوه بر آن، تهران باور دارد اسرائیل نیز هر زمان که احساس خطر کند دوباره حمله خواهد کرد. بنابراین ایران کنترل تنگه هرمز را مهمترین تضمین امنیتی خود میبیند.
کیگن معتقد است ایران اکنون نهتنها ظرفیت بالقوه هستهای خود را حفظ کرده، بلکه به سلاح مؤثرتری دست یافته است: توانایی گروگان گرفتن بازار جهانی انرژی. او میگوید وقتی مقامهای ایرانی از «بازگشایی» تنگه هرمز حرف میزنند، منظورشان بازگشایی تحت کنترل خودشان است. در این وضعیت، ایران میتواند برای عبور کشتیها هزینه تعیین کند، به کشورهای دوست اجازه عبور آسانتر بدهد و دولتهایی را که با سیاستهای تهران مخالفت میکنند، با کند کردن یا تهدید به توقف تجارتشان تنبیه کند. به باور نویسنده، این قدرت حتی از برنامه هستهای ایران هم فوریتر و مؤثرتر است.
در بخش پایانی، کیگن پیامدهای منطقهای و جهانی این تحول را بررسی میکند. او میگوید کشورهای عرب خلیج فارس اکنون آمریکا را «ببر کاغذی» خواهند دید و ناچار میشوند با ایران کنار بیایند. او به نقل از دو تحلیلگر آمریکایی مینویسد اقتصاد کشورهای خلیج فارس زیر چتر هژمونی آمریکا شکل گرفته و اگر این چتر فروبپاشد، این کشورها «ناچار به درِ خانه تهران خواهند رفت.» به اعتقاد او، نهفقط کشورهای عربی، بلکه همه دولتهای وابسته به انرژی خلیج فارس مجبور خواهند شد روابط خود را با ایران تنظیم کنند، زیرا اگر آمریکا با آن نیروی دریایی عظیم نتواند تنگه را باز نگه دارد، هیچ کشور دیگری هم قادر به انجام آن نخواهد بود. او حتی طرح انگلیس و فرانسه برای حفاظت از تنگه را «تقریباً شوخی» توصیف میکند، زیرا این کشورها فقط در شرایط آرام حاضر به اسکورت کشتیها هستند، در حالی که با کنترل ایران، آرامش واقعی دیگر وجود نخواهد داشت.
در نهایت، نویسنده هشدار میدهد که شکست آمریکا در خلیج فارس میتواند آغازگر تغییرات عمیقتری در نظام جهانی باشد. او میگوید جهان اکنون دیده که تنها چند هفته جنگ با ایران، ذخایر تسلیحاتی آمریکا را به سطح خطرناکی کاهش داده است. این وضعیت ممکن است چین را درباره تایوان و روسیه را درباره اروپا جسورتر کند. متحدان آمریکا در اروپا و شرق آسیا نیز اکنون درباره توان و اراده واشنگتن برای دفاع از آنان دچار تردید خواهند شد. کیگن نتیجه میگیرد که «تنظیم جهان برای دوران پسا-آمریکایی» آغاز شده و شکست آمریکا در خلیج فارس فقط نخستین نشانه این تحول بزرگ است https://www.theatlantic.com/international/2026/05/iran-war-trump-losing/687094/
The Atlantic
Checkmate in Iran
Washington can’t reverse or control the consequences of losing this war.
👍3
عنوان مقاله: «جنگ علیه ایران احتمالاً با عقبنشینی آمریکا پایان مییابد»
نویسندگان: جفری ساکس و سیبل فارس
رسانه: Al Jazeera
جفری ساکس یکی از شناختهشدهترین اقتصاددانان و تحلیلگران سیاست جهانی در آمریکاست. او استاد دانشگاه کلمبیا، مدیر مرکز توسعه پایدار این دانشگاه و رئیس شبکه راهکارهای توسعه پایدار سازمان ملل است. ساکس در سالهای اخیر به یکی از منتقدان جدی سیاست خارجی مداخلهگرایانه آمریکا تبدیل شدهاست. سیبل فارس نیز مشاور مسائل خاورمیانه و آفریقا در شبکه توسعه پایدار سازمان ملل است. این مقاله بازتاب نگاه انتقادی بخشی از نخبگان دانشگاهی و بینالمللی به جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران است.
_---
نویسندگان مقاله استدلال میکنند که جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران، که از ۲۸ فوریه ۲۰۲۶ آغاز شد، احتمالاً با عقبنشینی آمریکا پایان خواهد یافت، زیرا ادامه جنگ هزینههایی ایجاد میکند که واشنگتن توان تحمل آن را ندارد. به گفته آنها، هرگونه تشدید دوباره درگیری میتواند به نابودی زیرساختهای نفت، گاز و آبشیرینکنهای خلیج فارس منجر شود و یک فاجعه اقتصادی جهانی طولانی ایجاد کند. مقاله تأکید میکند ایران توانایی تحمیل هزینههایی را دارد که نه آمریکا و نه اقتصاد جهانی قادر به تحمل آن نیستند.
. نویسندگان میگویند اکنون، دو ماه پس از آغاز جنگ، ترامپ و نتانیاهو نه دولت جایگزینی در تهران دارند، نه تسلیم ایران را به دست آوردهاند و نه مسیر نظامی مشخصی برای پیروزی در اختیار دارند.
مقاله سپس چهار دلیل اصلی برای شکست محاسبات آمریکا و موفقیت ایران ارائه میدهد. نخست، نویسندگان میگویند رهبران آمریکا ایران را بهدرستی نشناختند. آنها ایران را یک تمدن پنجهزارساله با فرهنگ عمیق، غرور ملی و ظرفیت بالای مقاومت توصیف میکنند و میگویند ایرانیها هنوز کودتای ۱۹۵۳ علیه دولت منتخب محمد مصدق و حمایت آمریکا از حکومت پلیسی پس از آن را فراموش نکردهاند.
دومین عامل، دستکم گرفتن توان فناوری ایران بود. مقاله میگوید ایران در مهندسی و ریاضیات در سطح جهانی قرار دارد و طی چهار دهه تحریم، توانسته یک صنعت دفاعی بومی ایجاد کند؛ از موشکهای بالستیک پیشرفته و صنعت پهپادی گرفته تا توانایی پرتاب ماهواره. نویسندگان این دستاوردها را «موفقیتی خیرهکننده» برای ایران میدانند.
سومین عامل، تغییر ماهیت فناوری جنگ است. مقاله استدلال میکند که توازن هزینهها اکنون به سود ایران تغییر کرده است. بهعنوان مثال، پهپادهای ایرانی حدود ۲۰ هزار دلار قیمت دارند، در حالی که موشکهای رهگیر آمریکایی برای مقابله با آنها حدود ۴ میلیون دلار هزینه دارند. همچنین موشکهای ضدکشتی ایران، که هزینهای نسبتاً پایین دارند، میتوانند ناوشکنهای چند میلیارد دلاری آمریکا را تهدید کنند. نویسندگان میگویند شبکه دفاعی ایران در خلیج فارس، شامل موشکها، پهپادها، پدافند لایهای و توانایی بستن تنگه هرمز، هزینه تحمیل اراده آمریکا بر ایران را بسیار بیشتر از چیزی کرده که واشنگتن بتواند تحمل کند.
چهارمین عامل، به گفته مقاله، «غیرعقلانی شدن» فرآیند تصمیمگیری در آمریکاست. نویسندگان ادعا میکنند تصمیم جنگ در حلقهای کوچک از وفاداران ترامپ در مارالاگو گرفته شد، بدون آنکه روند رسمی بینسازمانی یا بررسیهای دقیق شورای امنیت ملی وجود داشته باشد. آنها به استعفای جو کنت، رئیس مرکز ملی مبارزه با تروریسم آمریکا، اشاره میکنند که در نامه استعفای خود از «اتاق پژواک» و سیستم تصمیمگیری بستهای سخن گفته بود که رئیسجمهور را گمراه میکرد. مقاله نتیجه میگیرد که این جنگ نه «جنگ ضرورت» بود و نه حتی «جنگ انتخاب»، بلکه «جنگ هوس» بود؛ جنگی که بر پایه تلاش آمریکا برای حفظ هژمونی جهانی و تلاش اسرائیل برای دستیابی به سلطه منطقهای شکل گرفت.
در بخش پایانی، نویسندگان معتقدند جنگ احتمالاً با بازگشت نسبی به وضعیت پیش از جنگ پایان مییابد، اما سه تغییر مهم باقی خواهد ماند: نخست، ایران کنترل عملیاتی تنگه هرمز را حفظ میکند؛ دوم، قدرت بازدارندگی ایران بهطور چشمگیری افزایش مییابد؛ و سوم، حضور نظامی بلندمدت آمریکا در خلیج فارس کاهش پیدا خواهد کرد. در مقابل، موضوعاتی مانند برنامه هستهای ایران، گروههای نیابتی و زرادخانه موشکی تقریباً بدون تغییر باقی خواهند ماند.
نویسندگان همچنین تأکید میکنند که ایران پس از پایان جنگ احتمالاً به دنبال درگیری بیشتر با همسایگان عرب خود نخواهد رفت. آنها سه دلیل برای این موضوع ذکر میکنند: ایران به همکاری بلندمدت با کشورهای خلیج فارس نیاز دارد؛ تمایلی به آغاز دوباره جنگی که بهتازگی با موفقیت از آن عبور کرده ندارد؛ و همچنین روسیه و چین، بهعنوان حامیان بزرگ ایران، خواهان منطقهای باثبات و امن هستند.https://www.aljazeera.com/opinions/2026/5/9/the-war-on-iran-will-likely-end-in-american-retreat
نویسندگان: جفری ساکس و سیبل فارس
رسانه: Al Jazeera
جفری ساکس یکی از شناختهشدهترین اقتصاددانان و تحلیلگران سیاست جهانی در آمریکاست. او استاد دانشگاه کلمبیا، مدیر مرکز توسعه پایدار این دانشگاه و رئیس شبکه راهکارهای توسعه پایدار سازمان ملل است. ساکس در سالهای اخیر به یکی از منتقدان جدی سیاست خارجی مداخلهگرایانه آمریکا تبدیل شدهاست. سیبل فارس نیز مشاور مسائل خاورمیانه و آفریقا در شبکه توسعه پایدار سازمان ملل است. این مقاله بازتاب نگاه انتقادی بخشی از نخبگان دانشگاهی و بینالمللی به جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران است.
_---
نویسندگان مقاله استدلال میکنند که جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران، که از ۲۸ فوریه ۲۰۲۶ آغاز شد، احتمالاً با عقبنشینی آمریکا پایان خواهد یافت، زیرا ادامه جنگ هزینههایی ایجاد میکند که واشنگتن توان تحمل آن را ندارد. به گفته آنها، هرگونه تشدید دوباره درگیری میتواند به نابودی زیرساختهای نفت، گاز و آبشیرینکنهای خلیج فارس منجر شود و یک فاجعه اقتصادی جهانی طولانی ایجاد کند. مقاله تأکید میکند ایران توانایی تحمیل هزینههایی را دارد که نه آمریکا و نه اقتصاد جهانی قادر به تحمل آن نیستند.
. نویسندگان میگویند اکنون، دو ماه پس از آغاز جنگ، ترامپ و نتانیاهو نه دولت جایگزینی در تهران دارند، نه تسلیم ایران را به دست آوردهاند و نه مسیر نظامی مشخصی برای پیروزی در اختیار دارند.
مقاله سپس چهار دلیل اصلی برای شکست محاسبات آمریکا و موفقیت ایران ارائه میدهد. نخست، نویسندگان میگویند رهبران آمریکا ایران را بهدرستی نشناختند. آنها ایران را یک تمدن پنجهزارساله با فرهنگ عمیق، غرور ملی و ظرفیت بالای مقاومت توصیف میکنند و میگویند ایرانیها هنوز کودتای ۱۹۵۳ علیه دولت منتخب محمد مصدق و حمایت آمریکا از حکومت پلیسی پس از آن را فراموش نکردهاند.
دومین عامل، دستکم گرفتن توان فناوری ایران بود. مقاله میگوید ایران در مهندسی و ریاضیات در سطح جهانی قرار دارد و طی چهار دهه تحریم، توانسته یک صنعت دفاعی بومی ایجاد کند؛ از موشکهای بالستیک پیشرفته و صنعت پهپادی گرفته تا توانایی پرتاب ماهواره. نویسندگان این دستاوردها را «موفقیتی خیرهکننده» برای ایران میدانند.
سومین عامل، تغییر ماهیت فناوری جنگ است. مقاله استدلال میکند که توازن هزینهها اکنون به سود ایران تغییر کرده است. بهعنوان مثال، پهپادهای ایرانی حدود ۲۰ هزار دلار قیمت دارند، در حالی که موشکهای رهگیر آمریکایی برای مقابله با آنها حدود ۴ میلیون دلار هزینه دارند. همچنین موشکهای ضدکشتی ایران، که هزینهای نسبتاً پایین دارند، میتوانند ناوشکنهای چند میلیارد دلاری آمریکا را تهدید کنند. نویسندگان میگویند شبکه دفاعی ایران در خلیج فارس، شامل موشکها، پهپادها، پدافند لایهای و توانایی بستن تنگه هرمز، هزینه تحمیل اراده آمریکا بر ایران را بسیار بیشتر از چیزی کرده که واشنگتن بتواند تحمل کند.
چهارمین عامل، به گفته مقاله، «غیرعقلانی شدن» فرآیند تصمیمگیری در آمریکاست. نویسندگان ادعا میکنند تصمیم جنگ در حلقهای کوچک از وفاداران ترامپ در مارالاگو گرفته شد، بدون آنکه روند رسمی بینسازمانی یا بررسیهای دقیق شورای امنیت ملی وجود داشته باشد. آنها به استعفای جو کنت، رئیس مرکز ملی مبارزه با تروریسم آمریکا، اشاره میکنند که در نامه استعفای خود از «اتاق پژواک» و سیستم تصمیمگیری بستهای سخن گفته بود که رئیسجمهور را گمراه میکرد. مقاله نتیجه میگیرد که این جنگ نه «جنگ ضرورت» بود و نه حتی «جنگ انتخاب»، بلکه «جنگ هوس» بود؛ جنگی که بر پایه تلاش آمریکا برای حفظ هژمونی جهانی و تلاش اسرائیل برای دستیابی به سلطه منطقهای شکل گرفت.
در بخش پایانی، نویسندگان معتقدند جنگ احتمالاً با بازگشت نسبی به وضعیت پیش از جنگ پایان مییابد، اما سه تغییر مهم باقی خواهد ماند: نخست، ایران کنترل عملیاتی تنگه هرمز را حفظ میکند؛ دوم، قدرت بازدارندگی ایران بهطور چشمگیری افزایش مییابد؛ و سوم، حضور نظامی بلندمدت آمریکا در خلیج فارس کاهش پیدا خواهد کرد. در مقابل، موضوعاتی مانند برنامه هستهای ایران، گروههای نیابتی و زرادخانه موشکی تقریباً بدون تغییر باقی خواهند ماند.
نویسندگان همچنین تأکید میکنند که ایران پس از پایان جنگ احتمالاً به دنبال درگیری بیشتر با همسایگان عرب خود نخواهد رفت. آنها سه دلیل برای این موضوع ذکر میکنند: ایران به همکاری بلندمدت با کشورهای خلیج فارس نیاز دارد؛ تمایلی به آغاز دوباره جنگی که بهتازگی با موفقیت از آن عبور کرده ندارد؛ و همچنین روسیه و چین، بهعنوان حامیان بزرگ ایران، خواهان منطقهای باثبات و امن هستند.https://www.aljazeera.com/opinions/2026/5/9/the-war-on-iran-will-likely-end-in-american-retreat
Al Jazeera
The war on Iran will likely end in American retreat
The American empire cannot win the war against Iran at acceptable financial, military, and political costs.
عنوان: «آمریکا بانک او را به نیروهای نیابتی ایران مرتبط دانست؛ حالا ترامپ او را برای رهبری عراق انتخاب کرده است»
رسانه: The Wall Street Journal
نویسنده: دیوید اس. کلود
این گزارش والاستریت ژورنال به ظهور ناگهانی علی الزیدی بهعنوان گزینه مورد حمایت دونالد ترامپ برای نخستوزیری عراق میپردازد؛ تاجری عراقی که پیشتر بانک او از سوی وزارت خزانهداری آمریکا به دلیل ارتباط احتمالی با گروههای نزدیک به سپاه پاسداران ایران از دسترسی به دلار محروم شده بود.
گزارش میگوید ترامپ از الزیدی حمایت کرده و حتی او را به واشنگتن دعوت کرده است، اما در مقابل از او خواسته شبهنظامیان مورد حمایت ایران را از دولت آینده عراق کنار بگذارد و نفوذ تهران در بغداد را محدود کند. این در حالی است که همین گروههای نزدیک به ایران بخش مهمی از ائتلاف سیاسیای هستند که الزیدی را نامزد نخستوزیری کردهاند.
علی الزیدی چهرهای سیاسی و شناختهشده نبود و پیشتر هیچ مقام دولتی نداشت. او پس از ماهها بنبست سیاسی و مخالفت آمریکا با بازگشت نوری المالکی، بهعنوان گزینه مصالحه مطرح شد. طبق گزارش، مقامهای عراقی پیش از اعلام نامزدی او، موضوع را هم با آمریکا و هم با ایران هماهنگ کردند. الزیدی هم با ترامپ و هم با مسعود پزشکیان تماس تلفنی داشته است.
یکی از محورهای اصلی گزارش، فشار آمریکا برای مهار شبهنظامیان شیعه نزدیک به ایران است. واشنگتن میگوید این گروهها از زمان آغاز جنگ ایران و آمریکا، بیش از ۶۰۰ حمله علیه مراکز دیپلماتیک و نظامی آمریکا در عراق انجام دادهاند. آمریکا در واکنش، انتقال درآمدهای نفتی عراق به دلار و بخشی از کمکهای امنیتی به بغداد را متوقف کرده است. همزمان، اسماعیل قاآنی در سفر به بغداد به مقامهای عراقی هشدار داده که رهبران شبهنظامی نباید از دولت کنار گذاشته شوند و نباید تلاشی برای خلع سلاح آنها صورت گیرد.
گزارش تأکید میکند که حذف یا تضعیف این گروهها برای هر نخستوزیری بسیار خطرناک است، زیرا این شبهنظامیان نهتنها در ساختار امنیتی عراق نفوذ دارند، بلکه در اقتصاد، بانکها و سیستم مالی کشور نیز ریشه دواندهاند. تحلیلگران به والاستریت ژورنال گفتهاند این گروهها طی سالها از بانکهای عراقی برای دسترسی به دلار و انتقال پول به ایران استفاده کردهاند و هر تلاش برای محدود کردن آنها میتواند واکنش خشونتآمیز به دنبال داشته باشد.
در بخش دیگری از گزارش، به سوابق اقتصادی علی الزیدی پرداخته میشود. او ثروت خود را از بانکداری، رسانه و قراردادهای دولتی به دست آورده و مالک «بانک اسلامی الجنوب» است. وزارت خزانهداری آمریکا در سال ۲۰۲۴ این بانک را از دسترسی به سیستم دلاری محروم کرد، زیرا اطلاعاتی وجود داشت که نشان میداد بانک با شبل الزیدی و گروههای نزدیک به کتائب حزبالله ارتباط دارد. شبل الزیدی پیشتر به دلیل ارتباط با سپاه پاسداران و حزبالله لبنان تحت تحریم آمریکا قرار گرفته بود.
گزارش همچنین میگوید شبل الزیدی از چهرههای نزدیک به قاسم سلیمانی بوده و وزارت خزانهداری آمریکا او را هماهنگکننده مالی میان نیروی قدس و شبهنظامیان عراقی معرفی کرده بود. با وجود این، بانک الجنوب و نزدیکان علی الزیدی این اتهامات را رد کردهاند و میگویند تحقیقات مستقل، ادعاهای آمریکا را تأیید نکرده است.
در پایان، گزارش نتیجه میگیرد که علی الزیدی در موقعیتی بسیار پیچیده قرار گرفته است: از یک سو برای رسیدن به قدرت به حمایت گروههای نزدیک به ایران نیاز دارد و از سوی دیگر برای حفظ حمایت آمریکا باید نفوذ همین گروهها را محدود کند. والاستریت ژورنال این وضعیت را نشانه رقابت شدید تهران و واشنگتن بر سر آینده عراق میداند؛ کشوری که همچنان میدان اصلی کشمکش نفوذ میان آمریکا و ایران باقی مانده است.https://www.wsj.com/world/middle-east/the-u-s-tied-his-bank-to-iran-proxies-now-hes-trumps-choice-to-run-iraq-ea6117ae?mod=hp_lead_pos2
رسانه: The Wall Street Journal
نویسنده: دیوید اس. کلود
این گزارش والاستریت ژورنال به ظهور ناگهانی علی الزیدی بهعنوان گزینه مورد حمایت دونالد ترامپ برای نخستوزیری عراق میپردازد؛ تاجری عراقی که پیشتر بانک او از سوی وزارت خزانهداری آمریکا به دلیل ارتباط احتمالی با گروههای نزدیک به سپاه پاسداران ایران از دسترسی به دلار محروم شده بود.
گزارش میگوید ترامپ از الزیدی حمایت کرده و حتی او را به واشنگتن دعوت کرده است، اما در مقابل از او خواسته شبهنظامیان مورد حمایت ایران را از دولت آینده عراق کنار بگذارد و نفوذ تهران در بغداد را محدود کند. این در حالی است که همین گروههای نزدیک به ایران بخش مهمی از ائتلاف سیاسیای هستند که الزیدی را نامزد نخستوزیری کردهاند.
علی الزیدی چهرهای سیاسی و شناختهشده نبود و پیشتر هیچ مقام دولتی نداشت. او پس از ماهها بنبست سیاسی و مخالفت آمریکا با بازگشت نوری المالکی، بهعنوان گزینه مصالحه مطرح شد. طبق گزارش، مقامهای عراقی پیش از اعلام نامزدی او، موضوع را هم با آمریکا و هم با ایران هماهنگ کردند. الزیدی هم با ترامپ و هم با مسعود پزشکیان تماس تلفنی داشته است.
یکی از محورهای اصلی گزارش، فشار آمریکا برای مهار شبهنظامیان شیعه نزدیک به ایران است. واشنگتن میگوید این گروهها از زمان آغاز جنگ ایران و آمریکا، بیش از ۶۰۰ حمله علیه مراکز دیپلماتیک و نظامی آمریکا در عراق انجام دادهاند. آمریکا در واکنش، انتقال درآمدهای نفتی عراق به دلار و بخشی از کمکهای امنیتی به بغداد را متوقف کرده است. همزمان، اسماعیل قاآنی در سفر به بغداد به مقامهای عراقی هشدار داده که رهبران شبهنظامی نباید از دولت کنار گذاشته شوند و نباید تلاشی برای خلع سلاح آنها صورت گیرد.
گزارش تأکید میکند که حذف یا تضعیف این گروهها برای هر نخستوزیری بسیار خطرناک است، زیرا این شبهنظامیان نهتنها در ساختار امنیتی عراق نفوذ دارند، بلکه در اقتصاد، بانکها و سیستم مالی کشور نیز ریشه دواندهاند. تحلیلگران به والاستریت ژورنال گفتهاند این گروهها طی سالها از بانکهای عراقی برای دسترسی به دلار و انتقال پول به ایران استفاده کردهاند و هر تلاش برای محدود کردن آنها میتواند واکنش خشونتآمیز به دنبال داشته باشد.
در بخش دیگری از گزارش، به سوابق اقتصادی علی الزیدی پرداخته میشود. او ثروت خود را از بانکداری، رسانه و قراردادهای دولتی به دست آورده و مالک «بانک اسلامی الجنوب» است. وزارت خزانهداری آمریکا در سال ۲۰۲۴ این بانک را از دسترسی به سیستم دلاری محروم کرد، زیرا اطلاعاتی وجود داشت که نشان میداد بانک با شبل الزیدی و گروههای نزدیک به کتائب حزبالله ارتباط دارد. شبل الزیدی پیشتر به دلیل ارتباط با سپاه پاسداران و حزبالله لبنان تحت تحریم آمریکا قرار گرفته بود.
گزارش همچنین میگوید شبل الزیدی از چهرههای نزدیک به قاسم سلیمانی بوده و وزارت خزانهداری آمریکا او را هماهنگکننده مالی میان نیروی قدس و شبهنظامیان عراقی معرفی کرده بود. با وجود این، بانک الجنوب و نزدیکان علی الزیدی این اتهامات را رد کردهاند و میگویند تحقیقات مستقل، ادعاهای آمریکا را تأیید نکرده است.
در پایان، گزارش نتیجه میگیرد که علی الزیدی در موقعیتی بسیار پیچیده قرار گرفته است: از یک سو برای رسیدن به قدرت به حمایت گروههای نزدیک به ایران نیاز دارد و از سوی دیگر برای حفظ حمایت آمریکا باید نفوذ همین گروهها را محدود کند. والاستریت ژورنال این وضعیت را نشانه رقابت شدید تهران و واشنگتن بر سر آینده عراق میداند؛ کشوری که همچنان میدان اصلی کشمکش نفوذ میان آمریکا و ایران باقی مانده است.https://www.wsj.com/world/middle-east/the-u-s-tied-his-bank-to-iran-proxies-now-hes-trumps-choice-to-run-iraq-ea6117ae?mod=hp_lead_pos2
The Wall Street Journal
The U.S. Tied His Bank to Iran Proxies. Now He’s Trump’s Choice to Run Iraq.
Prime Minister-designate Ali Al Zaidi is under pressure from the U.S. to curtail the influence of Tehran-backed militias, despite U.S. questions about his bank’s ties to the groups.
👍1
مقاله «ترامپ در تله ایران گرفتار شده؛ این راه خروج اوست» نوشته جان بولتون، سفیر پیشین آمریکا در سازمان ملل و مشاور امنیت ملی سابق دولت دونالد ترامپ، در روزنامه واشنگتن پست منتشر شده است. بولتون یکی از شناختهشدهترین چهرههای جریان نومحافظهکار آمریکا و از قدیمیترین حامیان سیاست تغییر رژیم در ایران است. او طی سالهای گذشته همواره از فشار حداکثری، حمله نظامی و برخورد سخت با جمهوری اسلامی دفاع کرده و اکنون نیز مقالهاش را از همین زاویه نوشته است.
استدلال اصلی بولتون این است که دونالد ترامپ جنگ علیه ایران را آغاز کرد، اما بدون آنکه برای پیامدهای سیاسی، نظامی و منطقهای آن آماده باشد. به باور او، ترامپ پیش از حملات آمریکا و اسرائیل نه مردم آمریکا را برای جنگ آماده کرد، نه توضیح روشنی درباره اهداف جنگ داد، نه کنگره را در جریان گذاشت و نه با متحدان آمریکا در اروپا، خلیج فارس و آسیا هماهنگی کافی انجام داد. بولتون این وضعیت را با عملکرد جورج اچ. دبلیو. بوش در جنگ خلیج فارس مقایسه میکند و میگوید بوش پدر پیش از عملیات «طوفان صحرا» ائتلافسازی و زمینهسازی گستردهای انجام داده بود، اما ترامپ بدون برنامه روشن وارد جنگ شد.
مقاله تأکید میکند که اگر هدف واقعی آمریکا تضعیف یا تغییر حکومت ایران بود، دولت ترامپ باید از مدتها قبل با مخالفان جمهوری اسلامی و نیروهای ناراضی داخل ایران ارتباط برقرار میکرد. بولتون میگوید بحران اقتصادی، اعتراضات گسترده، نارضایتی نسل جوان، اعتراض زنان پس از کشته شدن مهسا امینی، و همچنین نارضایتی قومی در میان کردها و بلوچها، همگی نشان میدادند که حکومت ایران با فشار داخلی قابل توجهی روبهروست. اما از نگاه او، واشنگتن هیچ برنامهای برای استفاده از این شکافهای داخلی نداشت و همین باعث شد حملات نظامی به یک راهبرد کامل سیاسی تبدیل نشود.
بولتون در عین حال معتقد است عملیات نظامی آمریکا و اسرائیل علیه ایران از نظر نظامی موفق بوده، اما نه به اندازهای که بتواند تهدید جمهوری اسلامی را بهطور کامل از بین ببرد. او میگوید ترامپ در میانه راه متوقف شد و اکنون امیدوار است که جمهوری اسلامی از طریق مذاکره راهی برای خروج آبرومندانه در اختیار او قرار دهد، در حالی که تهران دقیقاً برعکس عمل میکند: زمان میخرد، مذاکرات را طولانی میکند و تلاش دارد توان نظامی و امنیتی خود را بازسازی کند. به نوشته بولتون، رهبران جمهوری اسلامی به این جمعبندی رسیدهاند که ترامپ بیش از هر چیز نگران فشارهای سیاسی داخلی آمریکا است و به همین دلیل حاضر نیست جنگ را تا پایان ادامه دهد.
بخش مهمی از مقاله به تنگه هرمز و پروژه موسوم به «پروژه آزادی» اختصاص دارد؛ طرحی که هدف آن باز نگه داشتن مسیر صادرات نفت کشورهای عرب خلیج فارس بود. بولتون معتقد است توقف این پروژه اشتباه بزرگی بود، زیرا جمهوری اسلامی ممکن است دوباره از بستن تنگه هرمز بهعنوان ابزار فشار استفاده کند. او هشدار میدهد که اگر بحران فقط از طریق مذاکره پایان یابد، تهران به این نتیجه میرسد که هزینه نظامی بستن تنگه پایین است و میتواند هر زمان بخواهد جریان نفت منطقه را مختل کند. از نگاه بولتون، آزادی کشتیرانی در خلیج فارس بخشی از اصول قدیمی سیاست خارجی آمریکاست و عقبنشینی در این زمینه، پیام ضعف به چین و دیگر رقبای آمریکا نیز ارسال میکند.
در پایان، بولتون دو راه پیش روی ترامپ میگذارد. راه اول، از سرگیری حملات و نابودی کامل توان نظامی جمهوری اسلامی، از جمله قایقهای تندرو، موشکهای ضدکشتی، پهپادها و زیرساختهای نظامی است. راه دوم، اگر ترامپ نخواهد جنگ را بهطور کامل گسترش دهد، ادامه محاصره ایران و بازگشایی نظامی تنگه هرمز برای صادرات نفت کشورهای عربی است. بولتون تأکید میکند که هدف اصلی باید بازگرداندن «بازدارندگی» باشد تا جمهوری اسلامی مطمئن شود هرگونه تلاش دوباره برای بستن تنگه با واکنش شدید نظامی روبهرو خواهد شد. او در نهایت هشدار میدهد که اگر ترامپ اکنون عقبنشینی کند، ممکن است مانند آنتونی ایدن در بحران سوئز، بهعنوان رهبری شناخته شود که جنگی را آغاز کرد اما جرأت پایان دادن به آن را نداشت.
https://www.washingtonpost.com/opinions/2026/05/11/iran-war-is-trap-trump-built-himself/
استدلال اصلی بولتون این است که دونالد ترامپ جنگ علیه ایران را آغاز کرد، اما بدون آنکه برای پیامدهای سیاسی، نظامی و منطقهای آن آماده باشد. به باور او، ترامپ پیش از حملات آمریکا و اسرائیل نه مردم آمریکا را برای جنگ آماده کرد، نه توضیح روشنی درباره اهداف جنگ داد، نه کنگره را در جریان گذاشت و نه با متحدان آمریکا در اروپا، خلیج فارس و آسیا هماهنگی کافی انجام داد. بولتون این وضعیت را با عملکرد جورج اچ. دبلیو. بوش در جنگ خلیج فارس مقایسه میکند و میگوید بوش پدر پیش از عملیات «طوفان صحرا» ائتلافسازی و زمینهسازی گستردهای انجام داده بود، اما ترامپ بدون برنامه روشن وارد جنگ شد.
مقاله تأکید میکند که اگر هدف واقعی آمریکا تضعیف یا تغییر حکومت ایران بود، دولت ترامپ باید از مدتها قبل با مخالفان جمهوری اسلامی و نیروهای ناراضی داخل ایران ارتباط برقرار میکرد. بولتون میگوید بحران اقتصادی، اعتراضات گسترده، نارضایتی نسل جوان، اعتراض زنان پس از کشته شدن مهسا امینی، و همچنین نارضایتی قومی در میان کردها و بلوچها، همگی نشان میدادند که حکومت ایران با فشار داخلی قابل توجهی روبهروست. اما از نگاه او، واشنگتن هیچ برنامهای برای استفاده از این شکافهای داخلی نداشت و همین باعث شد حملات نظامی به یک راهبرد کامل سیاسی تبدیل نشود.
بولتون در عین حال معتقد است عملیات نظامی آمریکا و اسرائیل علیه ایران از نظر نظامی موفق بوده، اما نه به اندازهای که بتواند تهدید جمهوری اسلامی را بهطور کامل از بین ببرد. او میگوید ترامپ در میانه راه متوقف شد و اکنون امیدوار است که جمهوری اسلامی از طریق مذاکره راهی برای خروج آبرومندانه در اختیار او قرار دهد، در حالی که تهران دقیقاً برعکس عمل میکند: زمان میخرد، مذاکرات را طولانی میکند و تلاش دارد توان نظامی و امنیتی خود را بازسازی کند. به نوشته بولتون، رهبران جمهوری اسلامی به این جمعبندی رسیدهاند که ترامپ بیش از هر چیز نگران فشارهای سیاسی داخلی آمریکا است و به همین دلیل حاضر نیست جنگ را تا پایان ادامه دهد.
بخش مهمی از مقاله به تنگه هرمز و پروژه موسوم به «پروژه آزادی» اختصاص دارد؛ طرحی که هدف آن باز نگه داشتن مسیر صادرات نفت کشورهای عرب خلیج فارس بود. بولتون معتقد است توقف این پروژه اشتباه بزرگی بود، زیرا جمهوری اسلامی ممکن است دوباره از بستن تنگه هرمز بهعنوان ابزار فشار استفاده کند. او هشدار میدهد که اگر بحران فقط از طریق مذاکره پایان یابد، تهران به این نتیجه میرسد که هزینه نظامی بستن تنگه پایین است و میتواند هر زمان بخواهد جریان نفت منطقه را مختل کند. از نگاه بولتون، آزادی کشتیرانی در خلیج فارس بخشی از اصول قدیمی سیاست خارجی آمریکاست و عقبنشینی در این زمینه، پیام ضعف به چین و دیگر رقبای آمریکا نیز ارسال میکند.
در پایان، بولتون دو راه پیش روی ترامپ میگذارد. راه اول، از سرگیری حملات و نابودی کامل توان نظامی جمهوری اسلامی، از جمله قایقهای تندرو، موشکهای ضدکشتی، پهپادها و زیرساختهای نظامی است. راه دوم، اگر ترامپ نخواهد جنگ را بهطور کامل گسترش دهد، ادامه محاصره ایران و بازگشایی نظامی تنگه هرمز برای صادرات نفت کشورهای عربی است. بولتون تأکید میکند که هدف اصلی باید بازگرداندن «بازدارندگی» باشد تا جمهوری اسلامی مطمئن شود هرگونه تلاش دوباره برای بستن تنگه با واکنش شدید نظامی روبهرو خواهد شد. او در نهایت هشدار میدهد که اگر ترامپ اکنون عقبنشینی کند، ممکن است مانند آنتونی ایدن در بحران سوئز، بهعنوان رهبری شناخته شود که جنگی را آغاز کرد اما جرأت پایان دادن به آن را نداشت.
https://www.washingtonpost.com/opinions/2026/05/11/iran-war-is-trap-trump-built-himself/
The Washington Post
Opinion | Trump is stuck in an Iran trap of his making — with only two options
The president launched the attacks without preparation. Now he has to finish the job.
مقاله «برندگان و بازندگان شوک انرژی ایران؛ چگونه جنگ، شکاف ژئوپولیتیکی تازهای ایجاد کرد» نوشته بنجامین اچ. برادلو، استاد جامعهشناسی و امور بینالملل دانشگاه پرینستون، استدلال میکند که جنگ ایران و بحران تنگه هرمز، جهان را وارد مرحله تازهای کرده که در آن «استقلال انرژی» مستقیماً به «استقلال سیاسی» گره خورده است. به باور نویسنده، بسته شدن عملی تنگه هرمز در مارس ۲۰۲۶ ــ که حدود یکپنجم نفت و گاز جهان از آن عبور میکند ــ تنها یک بحران اقتصادی نبود، بلکه نشان داد کشورهایی که به واردات سوخت فسیلی وابستهاند، در سیاست خارجی نیز آسیبپذیر و محدود میشوند. او میگوید بحران اخیر باعث شد دولتهای مختلف بفهمند که یک کشور خارجی میتواند بهراحتی دسترسی آنها به انرژی را مختل کند و در نتیجه حاکمیت سیاسیشان را تحت فشار قرار دهد.
برادلو برای اثبات این استدلال، به وضعیت کشورهای وابسته به نفت خلیج فارس اشاره میکند. در جنوبشرق آسیا، که بیش از نیمی از نفتش از خلیج فارس میآید، بحران هرمز به سرعت به بحران داخلی تبدیل شد: فیلیپین وضعیت اضطراری انرژی اعلام کرد، لائوس صدها پمپبنزین را بست و هفته کاری مدارس را به چهار روز کاهش داد، قیمت گازوئیل در ویتنام ۴۰ درصد افزایش یافت و اندونزی با سقوط ارزش پول و رشد کسری بودجه مواجه شد. نویسنده میگوید همین وابستگی باعث شد بسیاری از دولتهای آسیایی درباره جنگ ایران سکوت کنند تا نه تهران و نه واشنگتن را تحریک نکنند. حتی اندونزی مستقیماً با ایران مذاکره کرد تا عبور نفتکشهایش تضمین شود. هند نیز، با وجود ادعای رهبری «جنوب جهانی»، به دلیل وابستگی شدید به نفت هرمز، از انتقاد علنی آمریکا خودداری کرد؛ تا جایی که حمله آمریکا به یک ناو ایرانی را محکوم نکرد، هرچند آن ناو به دعوت دهلینو در منطقه حضور داشت.
در مقابل، مقاله پاکستان را نمونه کشوری میداند که به لطف گذار سریع به انرژیهای تجدیدپذیر، توانسته استقلال سیاسی بیشتری به دست آورد. سهم انرژی خورشیدی در پاکستان از کمتر از ۳ درصد در سال ۲۰۲۰ به بیش از ۳۲ درصد در پایان ۲۰۲۵ رسید و این تحول، طبق برآوردها، بیش از ۱۲ میلیارد دلار صرفهجویی در واردات نفت و گاز ایجاد کرده است. نویسنده معتقد است همین استقلال نسبی انرژی بود که به اسلامآباد اجازه داد در بحران ایران نقش میانجی فعال بازی کند و میزبان مذاکرات تهران و واشنگتن شود. او همچنین به اسپانیا و برزیل اشاره میکند که به دلیل اتکای گسترده به انرژیهای تجدیدپذیر، توانستند آزادانهتر در برابر آمریکا موضع بگیرند؛ اسپانیا اجازه استفاده از پایگاههایش برای حمله به ایران را نداد و برزیل بلافاصله حملات را محکوم کرد. در مقابل، آفریقای جنوبی با وجود روابط خوب با ایران، به دلیل وابستگی به واردات سوخت، موضعی محتاطانهتر گرفت.
یکی از محورهای اصلی مقاله این است که بحرانهای نفتی معمولاً کشورها را به بازسازی ساختار انرژی خود سوق میدهند؛ همانطور که بحران نفتی دهه ۱۹۷۰ برزیل را به سمت توسعه گسترده برقآبی و سوخت اتانول برد. برادلو معتقد است بحران هرمز نیز موج تازهای از سرمایهگذاری در استقلال انرژی ایجاد خواهد کرد. برخی کشورها مانند فیلیپین، تایلند و اندونزی موقتاً به زغالسنگ روی آوردهاند، اما همزمان پروژههای بزرگ انرژی خورشیدی، بادی و خودروهای برقی را نیز سرعت دادهاند. اندونزی برنامه ساخت ۱۰۰ گیگاوات ظرفیت خورشیدی جدید را اعلام کرده و ویتنام دهها پروژه انرژی تجدیدپذیر را تصویب کرده است. نویسنده این روند را «بیداری سیاسی ناشی از شوک انرژی» مینامد؛ یعنی لحظهای که دولتها درمییابند امنیت ملی دیگر فقط به ارتش وابسته نیست، بلکه به توان تولید داخلی انرژی نیز بستگی دارد.
در نهایت، مقاله استدلال میکند که بزرگترین برنده ژئوپولیتیکی این بحران احتمالاً چین خواهد بود. پکن طی دو دهه گذشته تریلیونها دلار در تولید پنل خورشیدی، باتری و خودروهای برقی سرمایهگذاری کرده و اکنون مرکز اصلی زنجیره جهانی انرژی پاک است. شرکتهای چینی مانند CATL و BYD از زمان آغاز جنگ رشد چشمگیری داشتهاند و نفوذ اقتصادی چین در جنوبشرق آسیا افزایش یافته است. نویسنده میگوید در حالی که آمریکا همچنان بر صادرات نفت و گاز و قراردادهای LNG تکیه دارد، چین مدلی ارائه میدهد که وابستگی کشورها به گلوگاههای ژئوپولیتیکی مانند هرمز را کاهش میدهد. به همین دلیل، برادلو نتیجه میگیرد که جنگ ایران نهفقط یک بحران امنیتی، بلکه نقطه عطفی در انتقال قدرت ژئوپولیتیکی از اقتصاد نفتی سنتی به اقتصاد انرژی پاک بوده است؛ انتقالی که ممکن است در بلندمدت به سود چین و به زیان آمریکا تمام شود. https://www.foreignaffairs.com/iran/winners-and-losers-iran-energy-shock
برادلو برای اثبات این استدلال، به وضعیت کشورهای وابسته به نفت خلیج فارس اشاره میکند. در جنوبشرق آسیا، که بیش از نیمی از نفتش از خلیج فارس میآید، بحران هرمز به سرعت به بحران داخلی تبدیل شد: فیلیپین وضعیت اضطراری انرژی اعلام کرد، لائوس صدها پمپبنزین را بست و هفته کاری مدارس را به چهار روز کاهش داد، قیمت گازوئیل در ویتنام ۴۰ درصد افزایش یافت و اندونزی با سقوط ارزش پول و رشد کسری بودجه مواجه شد. نویسنده میگوید همین وابستگی باعث شد بسیاری از دولتهای آسیایی درباره جنگ ایران سکوت کنند تا نه تهران و نه واشنگتن را تحریک نکنند. حتی اندونزی مستقیماً با ایران مذاکره کرد تا عبور نفتکشهایش تضمین شود. هند نیز، با وجود ادعای رهبری «جنوب جهانی»، به دلیل وابستگی شدید به نفت هرمز، از انتقاد علنی آمریکا خودداری کرد؛ تا جایی که حمله آمریکا به یک ناو ایرانی را محکوم نکرد، هرچند آن ناو به دعوت دهلینو در منطقه حضور داشت.
در مقابل، مقاله پاکستان را نمونه کشوری میداند که به لطف گذار سریع به انرژیهای تجدیدپذیر، توانسته استقلال سیاسی بیشتری به دست آورد. سهم انرژی خورشیدی در پاکستان از کمتر از ۳ درصد در سال ۲۰۲۰ به بیش از ۳۲ درصد در پایان ۲۰۲۵ رسید و این تحول، طبق برآوردها، بیش از ۱۲ میلیارد دلار صرفهجویی در واردات نفت و گاز ایجاد کرده است. نویسنده معتقد است همین استقلال نسبی انرژی بود که به اسلامآباد اجازه داد در بحران ایران نقش میانجی فعال بازی کند و میزبان مذاکرات تهران و واشنگتن شود. او همچنین به اسپانیا و برزیل اشاره میکند که به دلیل اتکای گسترده به انرژیهای تجدیدپذیر، توانستند آزادانهتر در برابر آمریکا موضع بگیرند؛ اسپانیا اجازه استفاده از پایگاههایش برای حمله به ایران را نداد و برزیل بلافاصله حملات را محکوم کرد. در مقابل، آفریقای جنوبی با وجود روابط خوب با ایران، به دلیل وابستگی به واردات سوخت، موضعی محتاطانهتر گرفت.
یکی از محورهای اصلی مقاله این است که بحرانهای نفتی معمولاً کشورها را به بازسازی ساختار انرژی خود سوق میدهند؛ همانطور که بحران نفتی دهه ۱۹۷۰ برزیل را به سمت توسعه گسترده برقآبی و سوخت اتانول برد. برادلو معتقد است بحران هرمز نیز موج تازهای از سرمایهگذاری در استقلال انرژی ایجاد خواهد کرد. برخی کشورها مانند فیلیپین، تایلند و اندونزی موقتاً به زغالسنگ روی آوردهاند، اما همزمان پروژههای بزرگ انرژی خورشیدی، بادی و خودروهای برقی را نیز سرعت دادهاند. اندونزی برنامه ساخت ۱۰۰ گیگاوات ظرفیت خورشیدی جدید را اعلام کرده و ویتنام دهها پروژه انرژی تجدیدپذیر را تصویب کرده است. نویسنده این روند را «بیداری سیاسی ناشی از شوک انرژی» مینامد؛ یعنی لحظهای که دولتها درمییابند امنیت ملی دیگر فقط به ارتش وابسته نیست، بلکه به توان تولید داخلی انرژی نیز بستگی دارد.
در نهایت، مقاله استدلال میکند که بزرگترین برنده ژئوپولیتیکی این بحران احتمالاً چین خواهد بود. پکن طی دو دهه گذشته تریلیونها دلار در تولید پنل خورشیدی، باتری و خودروهای برقی سرمایهگذاری کرده و اکنون مرکز اصلی زنجیره جهانی انرژی پاک است. شرکتهای چینی مانند CATL و BYD از زمان آغاز جنگ رشد چشمگیری داشتهاند و نفوذ اقتصادی چین در جنوبشرق آسیا افزایش یافته است. نویسنده میگوید در حالی که آمریکا همچنان بر صادرات نفت و گاز و قراردادهای LNG تکیه دارد، چین مدلی ارائه میدهد که وابستگی کشورها به گلوگاههای ژئوپولیتیکی مانند هرمز را کاهش میدهد. به همین دلیل، برادلو نتیجه میگیرد که جنگ ایران نهفقط یک بحران امنیتی، بلکه نقطه عطفی در انتقال قدرت ژئوپولیتیکی از اقتصاد نفتی سنتی به اقتصاد انرژی پاک بوده است؛ انتقالی که ممکن است در بلندمدت به سود چین و به زیان آمریکا تمام شود. https://www.foreignaffairs.com/iran/winners-and-losers-iran-energy-shock
Foreign Affairs
The Winners and Losers of the Iran Energy Shock
How the war created a new geopolitical divide.
مقاله نیکلاس کریستف، ستوننویس باسابقه نیویورک تایمز که سالها جنگ، نسلکشی و خشونت جنسی در نقاط مختلف جهان را پوشش داده، با لحنی اخلاقی و تکاندهنده آغاز میشود: «فارغ از موضع ما درباره خاورمیانه، باید بتوانیم تجاوز جنسی را محکوم کنیم.» او یادآوری میکند که پس از حمله ۷ اکتبر ۲۰۲۳، رهبران اسرائیل و آمریکا ــ از بنیامین نتانیاهو و دونالد ترامپ گرفته تا جو بایدن و مارکو روبیو ــ بهدرستی خشونت جنسی علیه زنان اسرائیلی را محکوم کردند. اما کریستف میگوید اکنون در کرانه باختری و زندانهای اسرائیل، فلسطینیان ــ مرد، زن و حتی کودک ــ از الگوی گستردهای از آزار و خشونت جنسی توسط نگهبانان زندان، سربازان، بازجویان شینبت و شهرکنشینان سخن میگویند؛ موضوعی که به باور او با سکوت و بیتفاوتی جهانی روبهرو شده است.
کریستف تأکید میکند که هیچ مدرکی مبنی بر صدور دستور مستقیم تجاوز از سوی رهبران اسرائیل وجود ندارد، اما به گفته او ساختار امنیتی اسرائیل به نقطهای رسیده که خشونت جنسی به بخشی «عادی» از رفتار با فلسطینیان تبدیل شده است. او به گزارش سازمان ملل و همچنین گزارش نهاد «یورو-مد مانیتور» استناد میکند که از «خشونت جنسی سیستماتیک» و استفاده از آن بهعنوان بخشی از سیاست سازمانیافته دولتی سخن گفتهاند. مقاله سپس روایتهای بسیار دردناک زندانیان فلسطینی را نقل میکند؛ از جمله سامی الساعی، روزنامهنگار فلسطینی، که میگوید نگهبانان زندان پس از ضربوشتم، با باتوم و حتی هویج به او تجاوز کردند، در حالی که میخندیدند و از او عکس میگرفتند. او میگوید شدت درد و تحقیر به حدی بود که آرزوی مرگ میکرد. کریستف این روایتها را نه بهعنوان موارد استثنایی، بلکه بهعنوان نشانههای یک الگوی گسترده مطرح میکند.
مقاله بارها به مفهوم «مصونیت» بازمیگردد؛ اینکه به گفته وکلای حقوق بشری اسرائیلی، نیروهای امنیتی عملاً میدانند که مجازات نخواهند شد. کریستف از ساری باشی، مدیر کمیته عمومی ضد شکنجه در اسرائیل، نقل میکند که صدها شکایت درباره آزار زندانیان فلسطینی ثبت شده اما تقریباً هیچکدام به محاکمه منجر نشدهاند. او همچنین به پروندهای اشاره میکند که در آن یک زندانی غزهای پس از تجاوز با پارگی روده، شکستگی دنده و آسیب شدید داخلی بستری شد؛ اما با وجود بازداشت چند سرباز، فشار راستگرایان اسرائیلی باعث شد پرونده بسته شود و همان سربازان دوباره به خدمت بازگردند. بنیامین نتانیاهو نیز کنار گذاشتن اتهامات را پایان «افترا» علیه نیروهای اسرائیلی توصیف کرد. کریستف نتیجه میگیرد که این نوع برخورد، عملاً پیامی برای عادیسازی خشونت جنسی در ساختار امنیتی اسرائیل است.
کریستف سپس دامنه خشونت را فراتر از زندانها میبرد و به زنان، کودکان و روستاهای فلسطینی میرسد. او روایت زنی فلسطینی را نقل میکند که میگوید پس از بازداشت، بارها برهنه شده، کتک خورده و توسط نگهبانان مرد و زن لمس و تحقیر شده است؛ تا جایی که گاهی از شدت ضربات بیهوش میشد. او همچنین با کودکانی مصاحبه میکند که در بازداشت از تهدید مداوم به تجاوز سخن گفتهاند. مقاله علاوه بر نیروهای رسمی اسرائیل، شهرکنشینان را نیز بخشی از این خشونت معرفی میکند و به گزارشهایی اشاره میکند که میگویند تهدید جنسی علیه زنان و کودکان فلسطینی، یکی از ابزارهای اصلی برای وادار کردن خانوادهها به ترک زمینهایشان شده است. کریستف از کشاورزی در دره اردن نقل میکند که شهرکنشینان لباسش را پاره کردند، آلت تناسلیاش را بستند و او تصور میکرد قرار است کشته شود.
همانطور که جهان در سال ۲۰۲۳ بهدرستی خشونت جنسی علیه زنان اسرائیلی را محکوم کرد، اکنون نیز باید درباره خشونت علیه فلسطینیان سکوت نکند. او استدلال میکند که ترکیب «غیرانسانیسازی» فلسطینیان و «مصونیت» نیروهای امنیتی، شرایطی ایجاد کرده که خشونت جنسی به ابزار تحقیر و سلطه تبدیل شده است؛ مشابه آنچه در ابوغریب عراق یا دیگر جنگهای جهان رخ داده بود. کریستف از دولت آمریکا میخواهد بازدید صلیب سرخ از زندانها را مطالبه کند، کمکهای نظامی را به توقف این رفتارها مشروط کند و روشن سازد که تجاوز، فارغ از هویت قربانی، غیرقابل قبول است. او مقاله را با بازگشت به پرسش معروف نتانیاهو پس از ۷ اکتبر پایان میدهد: «کجایید؟» و میگوید اکنون همین پرسش درباره رنج فلسطینیان نیز مطرح است؛ رنجی که به باور او در سایه سکوت، بیتفاوتی و نبود پاسخگویی ادامه پیدا کرده است. https://www.nytimes.com/2026/05/11/opinion/israel-palestinians-sexual-violence.html
کریستف تأکید میکند که هیچ مدرکی مبنی بر صدور دستور مستقیم تجاوز از سوی رهبران اسرائیل وجود ندارد، اما به گفته او ساختار امنیتی اسرائیل به نقطهای رسیده که خشونت جنسی به بخشی «عادی» از رفتار با فلسطینیان تبدیل شده است. او به گزارش سازمان ملل و همچنین گزارش نهاد «یورو-مد مانیتور» استناد میکند که از «خشونت جنسی سیستماتیک» و استفاده از آن بهعنوان بخشی از سیاست سازمانیافته دولتی سخن گفتهاند. مقاله سپس روایتهای بسیار دردناک زندانیان فلسطینی را نقل میکند؛ از جمله سامی الساعی، روزنامهنگار فلسطینی، که میگوید نگهبانان زندان پس از ضربوشتم، با باتوم و حتی هویج به او تجاوز کردند، در حالی که میخندیدند و از او عکس میگرفتند. او میگوید شدت درد و تحقیر به حدی بود که آرزوی مرگ میکرد. کریستف این روایتها را نه بهعنوان موارد استثنایی، بلکه بهعنوان نشانههای یک الگوی گسترده مطرح میکند.
مقاله بارها به مفهوم «مصونیت» بازمیگردد؛ اینکه به گفته وکلای حقوق بشری اسرائیلی، نیروهای امنیتی عملاً میدانند که مجازات نخواهند شد. کریستف از ساری باشی، مدیر کمیته عمومی ضد شکنجه در اسرائیل، نقل میکند که صدها شکایت درباره آزار زندانیان فلسطینی ثبت شده اما تقریباً هیچکدام به محاکمه منجر نشدهاند. او همچنین به پروندهای اشاره میکند که در آن یک زندانی غزهای پس از تجاوز با پارگی روده، شکستگی دنده و آسیب شدید داخلی بستری شد؛ اما با وجود بازداشت چند سرباز، فشار راستگرایان اسرائیلی باعث شد پرونده بسته شود و همان سربازان دوباره به خدمت بازگردند. بنیامین نتانیاهو نیز کنار گذاشتن اتهامات را پایان «افترا» علیه نیروهای اسرائیلی توصیف کرد. کریستف نتیجه میگیرد که این نوع برخورد، عملاً پیامی برای عادیسازی خشونت جنسی در ساختار امنیتی اسرائیل است.
کریستف سپس دامنه خشونت را فراتر از زندانها میبرد و به زنان، کودکان و روستاهای فلسطینی میرسد. او روایت زنی فلسطینی را نقل میکند که میگوید پس از بازداشت، بارها برهنه شده، کتک خورده و توسط نگهبانان مرد و زن لمس و تحقیر شده است؛ تا جایی که گاهی از شدت ضربات بیهوش میشد. او همچنین با کودکانی مصاحبه میکند که در بازداشت از تهدید مداوم به تجاوز سخن گفتهاند. مقاله علاوه بر نیروهای رسمی اسرائیل، شهرکنشینان را نیز بخشی از این خشونت معرفی میکند و به گزارشهایی اشاره میکند که میگویند تهدید جنسی علیه زنان و کودکان فلسطینی، یکی از ابزارهای اصلی برای وادار کردن خانوادهها به ترک زمینهایشان شده است. کریستف از کشاورزی در دره اردن نقل میکند که شهرکنشینان لباسش را پاره کردند، آلت تناسلیاش را بستند و او تصور میکرد قرار است کشته شود.
همانطور که جهان در سال ۲۰۲۳ بهدرستی خشونت جنسی علیه زنان اسرائیلی را محکوم کرد، اکنون نیز باید درباره خشونت علیه فلسطینیان سکوت نکند. او استدلال میکند که ترکیب «غیرانسانیسازی» فلسطینیان و «مصونیت» نیروهای امنیتی، شرایطی ایجاد کرده که خشونت جنسی به ابزار تحقیر و سلطه تبدیل شده است؛ مشابه آنچه در ابوغریب عراق یا دیگر جنگهای جهان رخ داده بود. کریستف از دولت آمریکا میخواهد بازدید صلیب سرخ از زندانها را مطالبه کند، کمکهای نظامی را به توقف این رفتارها مشروط کند و روشن سازد که تجاوز، فارغ از هویت قربانی، غیرقابل قبول است. او مقاله را با بازگشت به پرسش معروف نتانیاهو پس از ۷ اکتبر پایان میدهد: «کجایید؟» و میگوید اکنون همین پرسش درباره رنج فلسطینیان نیز مطرح است؛ رنجی که به باور او در سایه سکوت، بیتفاوتی و نبود پاسخگویی ادامه پیدا کرده است. https://www.nytimes.com/2026/05/11/opinion/israel-palestinians-sexual-violence.html
Nytimes
Opinion | The Silence That Meets the Rape of Palestinians
Male and female Palestinians describe brutal sexual abuse at the hands of Israel’s prison guards, soldiers, settlers and interrogators.
👍1
گزارش اکسیوس از باراک راوید میگوید که دونالد ترامپ روز دوشنبه جلسهای با تیم امنیت ملی خود برگزار میکند تا درباره مرحله بعدی جنگ با ایران تصمیم بگیرد؛ از جمله احتمال ازسرگیری اقدام نظامی علیه جمهوری اسلامی. به گفته مقامهای آمریکایی، ترامپ همچنان ترجیح میدهد به توافقی برای پایان جنگ برسد، اما پاسخ منفی تهران به پیشنهاد آمریکا و خودداری ایران از دادن امتیاز جدی درباره برنامه هستهای، باعث شده گزینه نظامی دوباره بهطور جدی روی میز قرار بگیرد.
بر اساس این گزارش، کاخ سفید طی ۱۰ روز گذشته منتظر پاسخ رسمی ایران به پیشنویس توافق آمریکا بود و تصور میکرد تهران ممکن است در مواضعش انعطاف بیشتری نشان دهد. اما پاسخ ایران که روز یکشنبه ارسال شد، از نگاه واشنگتن «منفی» بود. تلویزیون دولتی ایران اعلام کرد تهران پیشنهاد آمریکا را رد کرده، زیرا آن را بهمعنای «تسلیم شدن در برابر خواستههای افراطی ترامپ» میداند. ترامپ نیز در گفتوگو با اکسیوس گفت: «از این پاسخ خوشم نیامد. نامناسب بود.»
در جلسه امنیتی روز دوشنبه، چهرههای اصلی سیاست خارجی و امنیتی آمریکا حضور دارند؛ از جمله جیدی ونس، استیو ویتکاف، مارکو روبیو، پیت هگست، ژنرال دن کین، و جان راتکلیف. ترامپ پیش از این جلسه در دفتر بیضی گفت: «من برنامه دارم. ایران نمیتواند سلاح هستهای داشته باشد.» او همچنین تأکید کرد که آتشبس با ایران اکنون «روی دستگاه تنفس مصنوعی» قرار دارد. ترامپ ادعا کرد ایران قبلاً پذیرفته بود ذخایر اورانیوم غنیشده خود را به آمریکا تحویل دهد، اما در پاسخ جدید هیچ اشارهای به این موضوع نکرده است. او همچنین گفت رهبری ایران میان «میانهروها و دیوانهها» تقسیم شده است.
به گفته دو مقام آمریکایی، ترامپ اکنون به انجام نوعی اقدام نظامی محدود برای افزایش فشار بر جمهوری اسلامی و وادار کردن تهران به عقبنشینی هستهای متمایل شده است. یکی از مقامها گفته: «کمی آنها را سر جایشان مینشاند.» مقام دیگری نیز گفته: «فکر میکنم همه میدانیم این ماجرا به کجا میرود.» یکی از گزینههای مورد بررسی، ازسرگیری «پروژه آزادی» است؛ عملیات آمریکا برای هدایت کشتیها از تنگه هرمز که هفته گذشته متوقف شد. گزینه دیگر، آغاز دوباره حملات هوایی و هدف قرار دادن ۲۵ درصد اهدافی است که ارتش آمریکا شناسایی کرده اما هنوز به آنها حمله نکرده است.
گزارش همچنین میگوید دولت اسرائیل از ترامپ خواسته عملیات ویژهای برای کنترل ذخایر اورانیوم غنیشده ایران انجام دهد، اما ترامپ نسبت به این گزینه مردد است، زیرا آن را بسیار پرریسک میداند. همزمان، سفر ترامپ به چین نیز در محاسبات کاخ سفید نقش مهمی دارد. او قرار است این هفته به چین سفر کند و احتمالاً تا بازگشتش دستور حمله نظامی جدیدی صادر نخواهد کرد. انتظار میرود ترامپ در دیدار با شی جینپینگ درباره جنگ ایران گفتوگو کند. به گفته مقامهای آمریکایی، چین در هفتههای اخیر تلاش کرده ایران را به توافق با آمریکا و محدود کردن برنامه هستهایاش ترغیب کند، اما تاکنون موفق نشده است.https://www.axios.com/2026/05/11/trump-iran-ceasefile-military-action
بر اساس این گزارش، کاخ سفید طی ۱۰ روز گذشته منتظر پاسخ رسمی ایران به پیشنویس توافق آمریکا بود و تصور میکرد تهران ممکن است در مواضعش انعطاف بیشتری نشان دهد. اما پاسخ ایران که روز یکشنبه ارسال شد، از نگاه واشنگتن «منفی» بود. تلویزیون دولتی ایران اعلام کرد تهران پیشنهاد آمریکا را رد کرده، زیرا آن را بهمعنای «تسلیم شدن در برابر خواستههای افراطی ترامپ» میداند. ترامپ نیز در گفتوگو با اکسیوس گفت: «از این پاسخ خوشم نیامد. نامناسب بود.»
در جلسه امنیتی روز دوشنبه، چهرههای اصلی سیاست خارجی و امنیتی آمریکا حضور دارند؛ از جمله جیدی ونس، استیو ویتکاف، مارکو روبیو، پیت هگست، ژنرال دن کین، و جان راتکلیف. ترامپ پیش از این جلسه در دفتر بیضی گفت: «من برنامه دارم. ایران نمیتواند سلاح هستهای داشته باشد.» او همچنین تأکید کرد که آتشبس با ایران اکنون «روی دستگاه تنفس مصنوعی» قرار دارد. ترامپ ادعا کرد ایران قبلاً پذیرفته بود ذخایر اورانیوم غنیشده خود را به آمریکا تحویل دهد، اما در پاسخ جدید هیچ اشارهای به این موضوع نکرده است. او همچنین گفت رهبری ایران میان «میانهروها و دیوانهها» تقسیم شده است.
به گفته دو مقام آمریکایی، ترامپ اکنون به انجام نوعی اقدام نظامی محدود برای افزایش فشار بر جمهوری اسلامی و وادار کردن تهران به عقبنشینی هستهای متمایل شده است. یکی از مقامها گفته: «کمی آنها را سر جایشان مینشاند.» مقام دیگری نیز گفته: «فکر میکنم همه میدانیم این ماجرا به کجا میرود.» یکی از گزینههای مورد بررسی، ازسرگیری «پروژه آزادی» است؛ عملیات آمریکا برای هدایت کشتیها از تنگه هرمز که هفته گذشته متوقف شد. گزینه دیگر، آغاز دوباره حملات هوایی و هدف قرار دادن ۲۵ درصد اهدافی است که ارتش آمریکا شناسایی کرده اما هنوز به آنها حمله نکرده است.
گزارش همچنین میگوید دولت اسرائیل از ترامپ خواسته عملیات ویژهای برای کنترل ذخایر اورانیوم غنیشده ایران انجام دهد، اما ترامپ نسبت به این گزینه مردد است، زیرا آن را بسیار پرریسک میداند. همزمان، سفر ترامپ به چین نیز در محاسبات کاخ سفید نقش مهمی دارد. او قرار است این هفته به چین سفر کند و احتمالاً تا بازگشتش دستور حمله نظامی جدیدی صادر نخواهد کرد. انتظار میرود ترامپ در دیدار با شی جینپینگ درباره جنگ ایران گفتوگو کند. به گفته مقامهای آمریکایی، چین در هفتههای اخیر تلاش کرده ایران را به توافق با آمریکا و محدود کردن برنامه هستهایاش ترغیب کند، اما تاکنون موفق نشده است.https://www.axios.com/2026/05/11/trump-iran-ceasefile-military-action
Axios
Trump weighs military action against Iran with ceasefire "on life support"
The president and his national security team meet to discuss next steps.
مقاله «تحول سیاسی ایران در زمان جنگ» نوشته حمیدرضا احمدی، تصویری پیچیده و تا حدی پارادوکسیکال از جمهوری اسلامی در میانه جنگ آمریکا و اسرائیل ارائه میدهد. نویسنده استدلال میکند که جنگ ۲۰۲۶ نهتنها موجب فروپاشی سیاسی جمهوری اسلامی نشد، بلکه بخشی از ساختار قدرت را که از اقتصاد تحریمی و فروش نفت و پتروشیمی سود دلاری میبرد، تقویت و متحد کرد. به باور او، ایران امروز به یک «دولت ضدامپریالیستی نولیبرال» تبدیل شده است: در داخل، ریاضت اقتصادی، کاهش ارزش پول ملی و فشار بر طبقه کارگر و متوسط؛ و در خارج، مقاومت منطقهای و تقابل با آمریکا و اسرائیل. احمدی میگوید همین ترکیب متناقض، منطق اصلی بقای جمهوری اسلامی در دهههای اخیر بوده است؛ یعنی «ریاضت در داخل، مقاومت در خارج». جنگ اخیر باعث شد این مدل بیش از هر زمان دیگری تثبیت شود و مسئله اصلی جامعه از بحران معیشتی به مسئله «حاکمیت ملی» و مقابله با سلطه خارجی تغییر کند.
نویسنده برای توضیح ریشههای بحران، به سیاستهای اقتصادی دولت مسعود پزشکیان در اواخر ۲۰۲۵ بازمیگردد. او توضیح میدهد که دولت چهار تصمیم همزمان گرفت که عملاً یک بسته شدید ریاضتی بود: افزایش قیمت بنزین، تعیین سقف ۲۰ درصدی برای افزایش حقوقها در حالی که تورم بسیار بالاتر بود، بالا بردن مالیات بر ارزش افزوده، و مهمتر از همه حذف ارز ترجیحی کالاهای اساسی و یکسانسازی نرخ ارز. به نوشته احمدی، این تصمیم آخر بهتنهایی قدرت خرید مردم را تقریباً نصف کرد؛ زیرا قیمت نان، روغن، دارو و کالاهای ضروری ناگهان بر اساس دلار آزاد محاسبه شد، در حالی که مردم درآمد ریالی داشتند. او تأکید میکند که این سیاستها استثنا یا اشتباه مدیریتی نبودند، بلکه ادامه روندی بودند که از دوران هاشمی رفسنجانی آغاز و در دوره احمدینژاد با خصوصیسازی گسترده صنایع نفت، فولاد و پتروشیمی تشدید شد. اما این خصوصیسازیها به بازار رقابتی واقعی منجر نشد؛ بلکه داراییهای ملی به شبکهای از نهادهای شبهدولتی، صندوقها و شرکتهای نزدیک به قدرت منتقل شدند. در نتیجه، طبقهای شکل گرفت که درآمد دلاری دارد و از تحریمها حتی سود میبرد، در حالی که اکثریت مردم هزینه سقوط ریال را میپردازند.
احمدی سپس به اعتراضات ژانویه ۲۰۲۶ میپردازد و میگوید این اعتراضات در اصل درباره عدالت توزیعی، قیمت غذا، اجاره و دستمزد بود، نه درباره سلطنت یا جمهوری اسلامی. اما به گفته او، خیلی سریع هم حکومت و هم اپوزیسیون خارجنشین، بُعد اقتصادی اعتراضات را کنار زدند و آن را به یک نبرد سیاسی و امنیتی تبدیل کردند. رضا پهلوی خواستار تشدید اعتراضات شد و شبکه ایران اینترنشنال، که نویسنده آن را نزدیک به شبکههای اطلاعاتی اسرائیل توصیف میکند، پوشش گستردهای به اعتراضات داد. از نگاه احمدی، هر دو طرف از این تغییر روایت سود بردند: حکومت توانست اعتراضات را به «امنیت و خیانت» تقلیل دهد و اپوزیسیون آن را به نبرد «آزادی علیه استبداد» تبدیل کند، بدون آنکه هیچکدام پاسخ روشنی برای بحران اقتصادی و نابرابری ارائه دهند. سپس مداخله مستقیم آمریکا و اسرائیل همهچیز را تغییر داد. نویسنده میگوید حملات خارجی، بهویژه کشته شدن ۱۶۸ دانشآموز دختر در روز اول جنگ، بزرگترین هدیه سیاسی به جمهوری اسلامی بود، زیرا توانست روایت «دفاع از حاکمیت ملی» را تقویت کند. او صحنههایی را توصیف میکند که مردم عادی ــ همانهایی که قدرت خریدشان نابود شده بود ــ برای محافظت از پلها و نیروگاهها زنجیره انسانی تشکیل دادند. از نگاه نویسنده، جنگ دوگانهای روشن ایجاد کرد: جمهوری اسلامی، با تمام فساد و سرکوبش، بهعنوان مدافع کشور؛ و در مقابل، پروژه پهلوی و حامیان خارجیاش، که وعده ادغام در نظم آمریکایی منطقه را میدهند.https://jacobin.com/2026/05/neoliberalism-austerity-war-political-economy-iran
نویسنده برای توضیح ریشههای بحران، به سیاستهای اقتصادی دولت مسعود پزشکیان در اواخر ۲۰۲۵ بازمیگردد. او توضیح میدهد که دولت چهار تصمیم همزمان گرفت که عملاً یک بسته شدید ریاضتی بود: افزایش قیمت بنزین، تعیین سقف ۲۰ درصدی برای افزایش حقوقها در حالی که تورم بسیار بالاتر بود، بالا بردن مالیات بر ارزش افزوده، و مهمتر از همه حذف ارز ترجیحی کالاهای اساسی و یکسانسازی نرخ ارز. به نوشته احمدی، این تصمیم آخر بهتنهایی قدرت خرید مردم را تقریباً نصف کرد؛ زیرا قیمت نان، روغن، دارو و کالاهای ضروری ناگهان بر اساس دلار آزاد محاسبه شد، در حالی که مردم درآمد ریالی داشتند. او تأکید میکند که این سیاستها استثنا یا اشتباه مدیریتی نبودند، بلکه ادامه روندی بودند که از دوران هاشمی رفسنجانی آغاز و در دوره احمدینژاد با خصوصیسازی گسترده صنایع نفت، فولاد و پتروشیمی تشدید شد. اما این خصوصیسازیها به بازار رقابتی واقعی منجر نشد؛ بلکه داراییهای ملی به شبکهای از نهادهای شبهدولتی، صندوقها و شرکتهای نزدیک به قدرت منتقل شدند. در نتیجه، طبقهای شکل گرفت که درآمد دلاری دارد و از تحریمها حتی سود میبرد، در حالی که اکثریت مردم هزینه سقوط ریال را میپردازند.
احمدی سپس به اعتراضات ژانویه ۲۰۲۶ میپردازد و میگوید این اعتراضات در اصل درباره عدالت توزیعی، قیمت غذا، اجاره و دستمزد بود، نه درباره سلطنت یا جمهوری اسلامی. اما به گفته او، خیلی سریع هم حکومت و هم اپوزیسیون خارجنشین، بُعد اقتصادی اعتراضات را کنار زدند و آن را به یک نبرد سیاسی و امنیتی تبدیل کردند. رضا پهلوی خواستار تشدید اعتراضات شد و شبکه ایران اینترنشنال، که نویسنده آن را نزدیک به شبکههای اطلاعاتی اسرائیل توصیف میکند، پوشش گستردهای به اعتراضات داد. از نگاه احمدی، هر دو طرف از این تغییر روایت سود بردند: حکومت توانست اعتراضات را به «امنیت و خیانت» تقلیل دهد و اپوزیسیون آن را به نبرد «آزادی علیه استبداد» تبدیل کند، بدون آنکه هیچکدام پاسخ روشنی برای بحران اقتصادی و نابرابری ارائه دهند. سپس مداخله مستقیم آمریکا و اسرائیل همهچیز را تغییر داد. نویسنده میگوید حملات خارجی، بهویژه کشته شدن ۱۶۸ دانشآموز دختر در روز اول جنگ، بزرگترین هدیه سیاسی به جمهوری اسلامی بود، زیرا توانست روایت «دفاع از حاکمیت ملی» را تقویت کند. او صحنههایی را توصیف میکند که مردم عادی ــ همانهایی که قدرت خریدشان نابود شده بود ــ برای محافظت از پلها و نیروگاهها زنجیره انسانی تشکیل دادند. از نگاه نویسنده، جنگ دوگانهای روشن ایجاد کرد: جمهوری اسلامی، با تمام فساد و سرکوبش، بهعنوان مدافع کشور؛ و در مقابل، پروژه پهلوی و حامیان خارجیاش، که وعده ادغام در نظم آمریکایی منطقه را میدهند.https://jacobin.com/2026/05/neoliberalism-austerity-war-political-economy-iran
Jacobin
Wartime Iran’s Political Transformation
The US-Israeli war on Iran has strengthened the power of a section of Iran’s elite that earns money in dollars from the sale of oil and petrochemicals. This has unified the state and its elite around an anti-imperialist project but at the cost of permanent…
👍3
2/2
یکی از بخشهای مهم مقاله، تحلیل شکاف فکری در جامعه ایران است. احمدی میگوید بخشی از ایرانیان ــ بهویژه لایههایی که امیدی به اصلاحات ندارند ــ به این نتیجه رسیدهاند که الگوی اسرائیل، عربستان و امارات موفقتر است: کشورهایی که با پیوند کامل به نظم آمریکایی توانستهاند ثبات و رفاه نسبی به دست آورند. به گفته نویسنده، برای این گروه، مسئله اصلی بازگشت سلطنت نیست، بلکه خروج از انزوا و ادغام در نظم جهانی است؛ حتی اگر به قیمت کاهش استقلال سیاسی ایران تمام شود. در مقابل، جریان ضدامپریالیستی معتقد است هزینه مقاومت هرچقدر هم بالا باشد، کمتر از هزینه وابستگی به آمریکا و اسرائیل است. احمدی میگوید هر دو طرف در اصل یک هدف مشترک دارند: رفع تحریمها و بهبود اقتصاد. اما اختلاف بر سر بهایی است که باید پرداخت شود. حامیان جمهوری اسلامی حاضرند برای حفظ حاکمیت، ریاضت و فشار اقتصادی را تحمل کنند؛ در حالی که حامیان ادغام در نظم جهانی، حاضرند بخشی از استقلال منطقهای و سیاست ضداسرائیلی ایران را کنار بگذارند تا اقتصاد نفس بکشد. او اشاره میکند که حتی مجلس ایران در حال بررسی طرحی است که درآمد تنگه هرمز مستقیماً صرف هزینههای معیشتی مردم شود؛ یعنی تبدیل مقاومت منطقهای به منبع اقتصادی داخلی.
در جمعبندی، احمدی میگوید بحران کنونی نتیجه یک تصمیم کوتاهمدت یا اشتباه یک دولت نیست، بلکه محصول ساختاری است که طی چهار دهه تحریم و اقتصاد پنهان شکل گرفته است. جمهوری اسلامی برای بقا مجبور شده شبکهای از نفتکشهای مخفی، شرکتهای واسطه و درآمدهای غیرشفاف ایجاد کند؛ اما همین عدم شفافیت باعث شده دولت دیگر به مردم پاسخگو نباشد. نویسنده تأکید میکند که مکانیزمی که فروش نفت را از دید تحریمهای آمریکا پنهان میکند، همان مکانیزمی است که آن را از دید مالیاتدهندگان ایرانی نیز پنهان میسازد. به همین دلیل، الیگارشی نزدیک به قدرت ــ چه در ساختار فعلی و چه احتمالاً در ساختار آینده ــ همچنان از اقتصاد دلاری سود خواهد برد. او نتیجه میگیرد که جنگ ۲۰۲۶ مردم ایران را میان دو انتخاب دشوار قرار داده است: «ریاضت همراه با حفظ حاکمیت» یا «ادغام در نظم جهانی همراه با کاهش استقلال سیاسی». اما از نگاه نویسنده، هیچیک از این دو پروژه هنوز پاسخ واقعی به مسئله اصلی مردم ایران، یعنی عدالت اقتصادی و توزیع عادلانه ثروت، ارائه نکردهاند.
یکی از بخشهای مهم مقاله، تحلیل شکاف فکری در جامعه ایران است. احمدی میگوید بخشی از ایرانیان ــ بهویژه لایههایی که امیدی به اصلاحات ندارند ــ به این نتیجه رسیدهاند که الگوی اسرائیل، عربستان و امارات موفقتر است: کشورهایی که با پیوند کامل به نظم آمریکایی توانستهاند ثبات و رفاه نسبی به دست آورند. به گفته نویسنده، برای این گروه، مسئله اصلی بازگشت سلطنت نیست، بلکه خروج از انزوا و ادغام در نظم جهانی است؛ حتی اگر به قیمت کاهش استقلال سیاسی ایران تمام شود. در مقابل، جریان ضدامپریالیستی معتقد است هزینه مقاومت هرچقدر هم بالا باشد، کمتر از هزینه وابستگی به آمریکا و اسرائیل است. احمدی میگوید هر دو طرف در اصل یک هدف مشترک دارند: رفع تحریمها و بهبود اقتصاد. اما اختلاف بر سر بهایی است که باید پرداخت شود. حامیان جمهوری اسلامی حاضرند برای حفظ حاکمیت، ریاضت و فشار اقتصادی را تحمل کنند؛ در حالی که حامیان ادغام در نظم جهانی، حاضرند بخشی از استقلال منطقهای و سیاست ضداسرائیلی ایران را کنار بگذارند تا اقتصاد نفس بکشد. او اشاره میکند که حتی مجلس ایران در حال بررسی طرحی است که درآمد تنگه هرمز مستقیماً صرف هزینههای معیشتی مردم شود؛ یعنی تبدیل مقاومت منطقهای به منبع اقتصادی داخلی.
در جمعبندی، احمدی میگوید بحران کنونی نتیجه یک تصمیم کوتاهمدت یا اشتباه یک دولت نیست، بلکه محصول ساختاری است که طی چهار دهه تحریم و اقتصاد پنهان شکل گرفته است. جمهوری اسلامی برای بقا مجبور شده شبکهای از نفتکشهای مخفی، شرکتهای واسطه و درآمدهای غیرشفاف ایجاد کند؛ اما همین عدم شفافیت باعث شده دولت دیگر به مردم پاسخگو نباشد. نویسنده تأکید میکند که مکانیزمی که فروش نفت را از دید تحریمهای آمریکا پنهان میکند، همان مکانیزمی است که آن را از دید مالیاتدهندگان ایرانی نیز پنهان میسازد. به همین دلیل، الیگارشی نزدیک به قدرت ــ چه در ساختار فعلی و چه احتمالاً در ساختار آینده ــ همچنان از اقتصاد دلاری سود خواهد برد. او نتیجه میگیرد که جنگ ۲۰۲۶ مردم ایران را میان دو انتخاب دشوار قرار داده است: «ریاضت همراه با حفظ حاکمیت» یا «ادغام در نظم جهانی همراه با کاهش استقلال سیاسی». اما از نگاه نویسنده، هیچیک از این دو پروژه هنوز پاسخ واقعی به مسئله اصلی مردم ایران، یعنی عدالت اقتصادی و توزیع عادلانه ثروت، ارائه نکردهاند.
👍5👎1
خاطره ایران
علیاصغر سیدآبادی
. کسانی را میشناسم که اگر همین امروز پایشان را درون مرز ایران بگذارند، احتمالا بازداشت میشوند، اما سفت و سخت علیه حمله نظامی، حتی به قصد براندازی و تغییر سیستمی که احساس میکنند از آن آزار دیدهاند، موضع میگیرند. و بسیاریشان که درون ایران زندگی میکنند، احتمالا همین امروز استعلامشان نه برای مدیریت، بلکه برای استخدام ساده در ادارات، تدریس در دانشگاه و مدرسه، گرفتن مجوز یک نهاد فرهنگی و نشریه و بسیاری از فرصتهایی که باید حق همگانی باشد، منفی خواهد بود. از این جنس، زن و شوهری را میشناسم که سالهاست تقریبا از زندگی عادی و شغل مورد علاقهشان به همین دلایل محروم هستند.
…آن لحظهای که آن فرد یا افراد محروم از حقوق تصمیم میگیرند کنار کسانی بایستند که تاکنون همدلی با آنان نداشتند، لحظه خاصی است. آن وابسته حکومت هم که تصمیم میگیرد کنار حملهکنندگان به کشورش قرار بگیرد یا آن را علنی کند، لحظه خاصی را تجربه میکند.
به نظرم یکی از زیرساختهای فرهنگی که در کنار عوامل دیگر در ناخودآگاه جمعی ما عمل میکند، «خاطره ایران» است.
درباره گروه دوم اینقدر میفهمم که میزان نفرتشان یا تصوری که از ناکارآمدی و ادامه وضع موجود دارند، در این تصمیم (دعوت از بیگانه برای حمله به ایران) بیتأثیر نیست، اما در تجربهشان تأملی نکردهام و نمیخواهم درباره چیزی که درک کاملی از آن ندارم، قضاوتی کنم و حرفی بزنم. اما فکر میکنم گروه اول، استمرار تاریخی تجربهای است که اسمش را میگذارم «خاطره ایران»؛ سازوکاری که ناخودآگاه عمل میکند و یکی از دلایل پایداری ایران در قرون است. خاطره ایران، حتی وقتی ایران به اشغال بیگانگان درآمده یا تکهتکه شده بود و هر تکهاش به نام سلسلهای از حاکمان خوانده میشد، کار میکرد و ایده ایرانِ یکپارچه را در آیینهای شادی و سوگواری، نشانگان طبیعی، شعر شاعران و داستانهای داستانسرایان و نقالیهای کوچه و بازار و گفتوگوهای درون و بیرون دربار بازآفرینی میکرد و در پارههایی از تاریخ ایران، حتی بیگانگان حاکم را در هیئت ایرانی، به پشتیبانان این ایده تبدیل میکرد.
برخی از کارشناسان و تحصیلکردگان، وقتی از «خاطره ایران» سخن گفته میشود، آن را به ناسیونالیسم با خوانش اروپایی تقلیل میدهند و گمان میکنند تا پیش از آن، بشر تصوری از چنین اشتراکاتی نداشت. انگار که چیزها وقتی به مفهوم درآمدهاند، وجودشان شکل گرفته است. کوهها، درختان، دریاها و جانداران پیش از اینکه انسانها وجود داشته باشند یا آنقدر تکامل پیدا کنند که توان نامگذاری بیابند، وجود داشتهاند. مردمی دلبسته به آب و خاکی با ویژگیهای مشترک نیز پیش از اینکه در اروپا اجتماعات مردم را با ویژگی یا ویژگیهای گوناگون به عنوان ملت تعریف کنند، وجود داشتهاند.
آنچه «خاطره ایران» را با انواع ناسیونالیسمها با خوانش اروپایی یا با ایرانشهریگری دگرستیز متفاوت میکند، در این است که هیچ تقدسی در آن نیست که نقدناپذیرش کند و از همان آغاز، متکثر است.
«خاطره ایران» برای هرکس در چیزی جلوه میکند. در وجود بسیاری لحظهای فوران و کار میکند که از دست رفتنش نگرانشان میکند و آدمها را به کارهایی وامیدارد که خودشان هم تعجب میکنند
https://www.sharghdaily.com/fa/tiny/news-1103126
علیاصغر سیدآبادی
. کسانی را میشناسم که اگر همین امروز پایشان را درون مرز ایران بگذارند، احتمالا بازداشت میشوند، اما سفت و سخت علیه حمله نظامی، حتی به قصد براندازی و تغییر سیستمی که احساس میکنند از آن آزار دیدهاند، موضع میگیرند. و بسیاریشان که درون ایران زندگی میکنند، احتمالا همین امروز استعلامشان نه برای مدیریت، بلکه برای استخدام ساده در ادارات، تدریس در دانشگاه و مدرسه، گرفتن مجوز یک نهاد فرهنگی و نشریه و بسیاری از فرصتهایی که باید حق همگانی باشد، منفی خواهد بود. از این جنس، زن و شوهری را میشناسم که سالهاست تقریبا از زندگی عادی و شغل مورد علاقهشان به همین دلایل محروم هستند.
…آن لحظهای که آن فرد یا افراد محروم از حقوق تصمیم میگیرند کنار کسانی بایستند که تاکنون همدلی با آنان نداشتند، لحظه خاصی است. آن وابسته حکومت هم که تصمیم میگیرد کنار حملهکنندگان به کشورش قرار بگیرد یا آن را علنی کند، لحظه خاصی را تجربه میکند.
به نظرم یکی از زیرساختهای فرهنگی که در کنار عوامل دیگر در ناخودآگاه جمعی ما عمل میکند، «خاطره ایران» است.
درباره گروه دوم اینقدر میفهمم که میزان نفرتشان یا تصوری که از ناکارآمدی و ادامه وضع موجود دارند، در این تصمیم (دعوت از بیگانه برای حمله به ایران) بیتأثیر نیست، اما در تجربهشان تأملی نکردهام و نمیخواهم درباره چیزی که درک کاملی از آن ندارم، قضاوتی کنم و حرفی بزنم. اما فکر میکنم گروه اول، استمرار تاریخی تجربهای است که اسمش را میگذارم «خاطره ایران»؛ سازوکاری که ناخودآگاه عمل میکند و یکی از دلایل پایداری ایران در قرون است. خاطره ایران، حتی وقتی ایران به اشغال بیگانگان درآمده یا تکهتکه شده بود و هر تکهاش به نام سلسلهای از حاکمان خوانده میشد، کار میکرد و ایده ایرانِ یکپارچه را در آیینهای شادی و سوگواری، نشانگان طبیعی، شعر شاعران و داستانهای داستانسرایان و نقالیهای کوچه و بازار و گفتوگوهای درون و بیرون دربار بازآفرینی میکرد و در پارههایی از تاریخ ایران، حتی بیگانگان حاکم را در هیئت ایرانی، به پشتیبانان این ایده تبدیل میکرد.
برخی از کارشناسان و تحصیلکردگان، وقتی از «خاطره ایران» سخن گفته میشود، آن را به ناسیونالیسم با خوانش اروپایی تقلیل میدهند و گمان میکنند تا پیش از آن، بشر تصوری از چنین اشتراکاتی نداشت. انگار که چیزها وقتی به مفهوم درآمدهاند، وجودشان شکل گرفته است. کوهها، درختان، دریاها و جانداران پیش از اینکه انسانها وجود داشته باشند یا آنقدر تکامل پیدا کنند که توان نامگذاری بیابند، وجود داشتهاند. مردمی دلبسته به آب و خاکی با ویژگیهای مشترک نیز پیش از اینکه در اروپا اجتماعات مردم را با ویژگی یا ویژگیهای گوناگون به عنوان ملت تعریف کنند، وجود داشتهاند.
آنچه «خاطره ایران» را با انواع ناسیونالیسمها با خوانش اروپایی یا با ایرانشهریگری دگرستیز متفاوت میکند، در این است که هیچ تقدسی در آن نیست که نقدناپذیرش کند و از همان آغاز، متکثر است.
«خاطره ایران» برای هرکس در چیزی جلوه میکند. در وجود بسیاری لحظهای فوران و کار میکند که از دست رفتنش نگرانشان میکند و آدمها را به کارهایی وامیدارد که خودشان هم تعجب میکنند
https://www.sharghdaily.com/fa/tiny/news-1103126
شرق
خاطره ایران
چند روز پیش با بزرگواری حرف میزدیم. گفت برخی آدمها چنان در مدتی کوتاه تغییر کردهاند که انگار ساختمانی باشند که برایش تغییر کاربری گرفته باشی.
👍8👎5
عنوان مقاله:
«آیا ترامپ میتواند به یک توافق هستهای جدید با ایران دست یابد؟»
متیو شارپ (Matthew Sharp) پژوهشگر ارشد «مرکز سیاست امنیت هستهای» در مؤسسه MIT است و در دولتهای اوباما، بایدن و هر دو دوره ترامپ روی پرونده هستهای ایران در شورای امنیت ملی و وزارت خارجه آمریکا کار کرده است. نیت سوانسون (Nate Swanson) نیز پژوهشگر ارشد شورای آتلانتیک و مدیر پروژه راهبرد ایران است و بین سالهای ۲۰۲۲ تا ۲۰۲۵ مدیر پرونده ایران در شورای امنیت ملی آمریکا بوده و حتی در سال ۲۰۲۵ عضو تیم مذاکرهکننده دولت ترامپ با ایران بوده است.
————
مقاله استدلال میکند که رسیدن به توافق هستهای جدید با ایران در سال ۲۰۲۶ بسیار دشوارتر از برجام ۲۰۱۵ است، زیرا برنامه هستهای ایران طی سالهای گذشته بهطور اساسی پیشرفتهتر شده و صرفاً محدود کردن غنیسازی یا ذخایر اورانیوم دیگر کافی نیست. نویسندگان میگویند ایران پس از خروج ترامپ از برجام، نهتنها توان فنی خود را حفظ کرد بلکه «یاد گرفت بدود»؛ یعنی سرعت و توان نصب سانتریفیوژها و تولید مواد شکافتپذیر را بهشدت افزایش داد.
به گفته مقاله، حتی حملات آمریکا و اسرائیل در جنگ ۱۲ روزه سال ۲۰۲۵ که تأسیسات فردو و نطنز را بهشدت تخریب کرد، نتوانست دانش فنی ایران را از بین ببرد. نویسندگان تأکید میکنند که تا سال ۲۰۲۵، سانتریفیوژهای پیشرفته ایران حدود شش برابر کارآمدتر از نسلهای ۲۰۱۵ شده بودند و سرعت نصب آنها نیز تقریباً سه برابر افزایش یافته بود. در نتیجه، اگر ایران تصمیم به بازسازی برنامه بگیرد، ممکن است در کمتر از شش ماه بتواند دوباره مواد لازم برای یک سلاح هستهای تولید کند؛ حتی اگر ذخایر اورانیوم غنیشده فعلی را واگذار کند.
یکی از محورهای اصلی مقاله، نگرانی از «تأسیسات مخفی» است. نویسندگان یادآوری میکنند که ایران سابقه ساخت پنهانی سایتهای غنیسازی مانند نطنز و فردو را دارد و اکنون نیز درباره سایتهای جدید، از جمله تأسیسات زیرزمینی احتمالی در اصفهان و منطقهای موسوم به کوه پیکاکس ابهام جدی وجود دارد. آنها هشدار میدهند که از زمان توقف همکاری گسترده ایران با آژانس در سال ۲۰۲۱، هزاران سانتریفیوژ تولید شده که سرنوشت دقیق همه آنها مشخص نیست.
مقاله همچنین توضیح میدهد که مسئله امروز فقط «غنیسازی» نیست، بلکه موضوع «تسلیحاتیسازی» یا همان تبدیل مواد هستهای به کلاهک واقعی نیز اهمیت پیدا کرده است. نویسندگان میگویند در برجام تمرکز اصلی روی محدود کردن تولید مواد شکافتپذیر بود، زیرا آمریکا در آن زمان معتقد بود ایران برنامه فعال ساخت سلاح ندارد. اما اکنون این ارزیابی تغییر کرده و حتی گزارشهای اطلاعاتی آمریکا دیگر مانند گذشته با قاطعیت نمیگویند ایران وارد فعالیتهای تسلیحاتی نشده است.
از نگاه نویسندگان، هر توافق جدید باید بسیار فراتر از برجام باشد. ایران باید دوباره «پروتکل الحاقی» را اجرا کند، اجازه بازرسی گستردهتر از سایتها و حتی برخی مراکز نظامی را بدهد و آژانس بتواند فعالیتهای مرتبط با طراحی سلاح هستهای را نیز بررسی کند. آنها تأکید میکنند که اگر توافق فقط بر توقف غنیسازی و کنترل ذخایر اورانیوم تمرکز کند، ایران میتواند برنامه خود را بهصورت مخفیانه ادامه دهد و حتی به سلاح هستهای نزدیکتر شود.
در بخش پایانی، مقاله میگوید مشکل آمریکا با ایران صرفاً هستهای نیست. نویسندگان معتقدند تهدیدهای فوریتر ایران برای آمریکا، کنترل تنگه هرمز و برنامه موشکی تهران است، اما در عین حال هشدار میدهند که ایران هستهای همه این تهدیدها را بسیار خطرناکتر خواهد کرد. نتیجهگیری مقاله این است که توافق هستهای «ضروری اما ناکافی» است؛ یعنی بدون توافق، بحران شدیدتر میشود، اما توافقی که فقط روی سایتهای شناختهشده تمرکز کند و به ظرفیت پنهان و پیشرفت فناوری ایران توجه نکند، در نهایت شکست خواهد خورد و فقط برنامه هستهای ایران را زیرزمینیتر میکند.https://www.foreignaffairs.com/united-states/can-trump-get-new-nuclear-deal-iran
«آیا ترامپ میتواند به یک توافق هستهای جدید با ایران دست یابد؟»
متیو شارپ (Matthew Sharp) پژوهشگر ارشد «مرکز سیاست امنیت هستهای» در مؤسسه MIT است و در دولتهای اوباما، بایدن و هر دو دوره ترامپ روی پرونده هستهای ایران در شورای امنیت ملی و وزارت خارجه آمریکا کار کرده است. نیت سوانسون (Nate Swanson) نیز پژوهشگر ارشد شورای آتلانتیک و مدیر پروژه راهبرد ایران است و بین سالهای ۲۰۲۲ تا ۲۰۲۵ مدیر پرونده ایران در شورای امنیت ملی آمریکا بوده و حتی در سال ۲۰۲۵ عضو تیم مذاکرهکننده دولت ترامپ با ایران بوده است.
————
مقاله استدلال میکند که رسیدن به توافق هستهای جدید با ایران در سال ۲۰۲۶ بسیار دشوارتر از برجام ۲۰۱۵ است، زیرا برنامه هستهای ایران طی سالهای گذشته بهطور اساسی پیشرفتهتر شده و صرفاً محدود کردن غنیسازی یا ذخایر اورانیوم دیگر کافی نیست. نویسندگان میگویند ایران پس از خروج ترامپ از برجام، نهتنها توان فنی خود را حفظ کرد بلکه «یاد گرفت بدود»؛ یعنی سرعت و توان نصب سانتریفیوژها و تولید مواد شکافتپذیر را بهشدت افزایش داد.
به گفته مقاله، حتی حملات آمریکا و اسرائیل در جنگ ۱۲ روزه سال ۲۰۲۵ که تأسیسات فردو و نطنز را بهشدت تخریب کرد، نتوانست دانش فنی ایران را از بین ببرد. نویسندگان تأکید میکنند که تا سال ۲۰۲۵، سانتریفیوژهای پیشرفته ایران حدود شش برابر کارآمدتر از نسلهای ۲۰۱۵ شده بودند و سرعت نصب آنها نیز تقریباً سه برابر افزایش یافته بود. در نتیجه، اگر ایران تصمیم به بازسازی برنامه بگیرد، ممکن است در کمتر از شش ماه بتواند دوباره مواد لازم برای یک سلاح هستهای تولید کند؛ حتی اگر ذخایر اورانیوم غنیشده فعلی را واگذار کند.
یکی از محورهای اصلی مقاله، نگرانی از «تأسیسات مخفی» است. نویسندگان یادآوری میکنند که ایران سابقه ساخت پنهانی سایتهای غنیسازی مانند نطنز و فردو را دارد و اکنون نیز درباره سایتهای جدید، از جمله تأسیسات زیرزمینی احتمالی در اصفهان و منطقهای موسوم به کوه پیکاکس ابهام جدی وجود دارد. آنها هشدار میدهند که از زمان توقف همکاری گسترده ایران با آژانس در سال ۲۰۲۱، هزاران سانتریفیوژ تولید شده که سرنوشت دقیق همه آنها مشخص نیست.
مقاله همچنین توضیح میدهد که مسئله امروز فقط «غنیسازی» نیست، بلکه موضوع «تسلیحاتیسازی» یا همان تبدیل مواد هستهای به کلاهک واقعی نیز اهمیت پیدا کرده است. نویسندگان میگویند در برجام تمرکز اصلی روی محدود کردن تولید مواد شکافتپذیر بود، زیرا آمریکا در آن زمان معتقد بود ایران برنامه فعال ساخت سلاح ندارد. اما اکنون این ارزیابی تغییر کرده و حتی گزارشهای اطلاعاتی آمریکا دیگر مانند گذشته با قاطعیت نمیگویند ایران وارد فعالیتهای تسلیحاتی نشده است.
از نگاه نویسندگان، هر توافق جدید باید بسیار فراتر از برجام باشد. ایران باید دوباره «پروتکل الحاقی» را اجرا کند، اجازه بازرسی گستردهتر از سایتها و حتی برخی مراکز نظامی را بدهد و آژانس بتواند فعالیتهای مرتبط با طراحی سلاح هستهای را نیز بررسی کند. آنها تأکید میکنند که اگر توافق فقط بر توقف غنیسازی و کنترل ذخایر اورانیوم تمرکز کند، ایران میتواند برنامه خود را بهصورت مخفیانه ادامه دهد و حتی به سلاح هستهای نزدیکتر شود.
در بخش پایانی، مقاله میگوید مشکل آمریکا با ایران صرفاً هستهای نیست. نویسندگان معتقدند تهدیدهای فوریتر ایران برای آمریکا، کنترل تنگه هرمز و برنامه موشکی تهران است، اما در عین حال هشدار میدهند که ایران هستهای همه این تهدیدها را بسیار خطرناکتر خواهد کرد. نتیجهگیری مقاله این است که توافق هستهای «ضروری اما ناکافی» است؛ یعنی بدون توافق، بحران شدیدتر میشود، اما توافقی که فقط روی سایتهای شناختهشده تمرکز کند و به ظرفیت پنهان و پیشرفت فناوری ایران توجه نکند، در نهایت شکست خواهد خورد و فقط برنامه هستهای ایران را زیرزمینیتر میکند.https://www.foreignaffairs.com/united-states/can-trump-get-new-nuclear-deal-iran
Foreign Affairs
Can Trump Get a New Nuclear Deal With Iran?
Washington has more demands—and Tehran has more leverage.
عنوان مقاله: «هنر آتشبس»
نیویورکر (The New Yorker)
نویسنده: سودارسان راغاون، خبرنگار و تحلیلگر باسابقه خاورمیانه و خبرنگار ارشد سابق والاستریت ژورنال
—-
مقاله استدلال میکند که سیاست دونالد ترامپ در قبال ایران و بسیاری از بحرانهای جهانی، بر ایجاد «آتشبسهای موقت و شکننده» استوار است، نه حل واقعی منازعات. از نگاه نویسنده، ترامپ بهجای تلاش برای تغییر ریشههای سیاسی و امنیتی بحرانها، فقط میخواهد درگیریها را موقتاً مهار کند تا بتواند ادعای «پایان جنگها» را مطرح کند. نتیجه این رویکرد، شکلگیری وضعیتی است که نه صلح واقعی وجود دارد و نه جنگ کامل پایان یافته؛ بلکه نوعی «جنگ دائمی با وقفههای کوتاه» به وضعیت عادی تبدیل شده است.
ز همان ابتدای آتشبس میان آمریکا و ایران در آوریل ۲۰۲۶، روشن بود که اختلافات اصلی حل نشدهاند. ایران اعلام کرد تا زمانی که اسرائیل در لبنان آتشبس ندهد، تنگه هرمز را باز نخواهد کرد و حتی در صورت بازگشایی نیز کنترل آن باید در اختیار تهران باقی بماند. پس از شکست مذاکرات، آمریکا محاصره دریایی بنادر ایران را آغاز کرد تا تهران را مجبور به عقبنشینی کند، اما ایران این فشار را نپذیرفت و اعلام کرد «تحت تهدید تسلیم نمیشود». در نتیجه، جهان وارد بحران اقتصادی تازهای شد؛ قیمت نفت تا ۱۲۶ دلار در هر بشکه افزایش یافت، زنجیره تأمین جهانی آسیب دید و اقتصاد جهانی بیشتر تحت فشار قرار گرفت. با وجود حملات و تنشها، آتشبس ظاهراً همچنان برقرار مانده است.
در ادامه، مقاله به تشدید تنشها در هفتههای اخیر میپردازد. دولت ترامپ عملیات «Project Freedom» را برای اسکورت کشتیها در تنگه هرمز آغاز کرد؛ مژنرال دن کین، رئیس ستاد مشترک ارتش آمریکا، اعلام کرد ایران طی ۲۸ روز نخست آتشبس، ۹ بار به کشتیهای تجاری حمله کرده، دو کشتی باری را توقیف کرده و بیش از ۱۰ بار نیروها و داراییهای آمریکا را هدف قرار داده است. با این حال، واشنگتن این اقدامات را هنوز «پایینتر از آستانه بازگشت به جنگ گسترده» توصیف میکند.
نویسنده سپس استدلال میکند که دولت ترامپ اساساً آتشبس را نه مقدمهای برای صلح، بلکه ابزاری برای مدیریت سریع بحران میبیند. برخلاف روندهای سنتی دیپلماسی که شامل مذاکرات طولانی، میانجیگری سازمان ملل، تیمهای تخصصی و توافقهای تدریجی بود، دولت ترامپ بیشتر بر فشار اقتصادی، تهدید نظامی و توافقهای فوری تکیه دارد. کارشناسانی که در مقاله نقلقول شدهاند، میگویند این رویکرد فقط علائم بحران را کنترل میکند و ریشههای درگیری را حل نمیکند. به همین دلیل، آتشبسها در عمل تبدیل به «وقفهای کوتاه پیش از دور بعدی خشونت» میشوند.
مقاله این الگو را در دیگر بحرانهای جهانی نیز مشاهده میکند. ترامپ خود را «رئیسجمهور صلح» معرفی کرده و مدعی پایان دادن به ۸ یا ۱۰ جنگ در جهان شده است؛ از جمله تنش میان هند و پاکستان، مناقشه ارمنستان و آذربایجان، درگیریهای تایلند و کامبوج و جنگ کنگو. اما نویسنده میگوید هیچیک از این بحرانها واقعاً حل نشدهاند. هند و پاکستان همچنان در آمادهباش نظامی هستند، تنشهای مرزی تایلند و کامبوج دوباره آغاز شده و میان ارمنستان و آذربایجان هنوز توافق جامع صلح وجود ندارد. مقاله نتیجه میگیرد که ترامپ بیشتر به دنبال «پیروزی سریع تبلیغاتی» و عکس یادگاری سیاسی است تا حل واقعی بحرانها.
اسرائیل بهدنبال راهبردی موسوم به «چمنزنی» است؛ یعنی حفظ یک وضعیت جنگ دائمی که در آن بتواند مرتباً به ایران، غزه، لبنان یا سوریه حمله کند تا این بازیگران هرگز نتوانند به قدرت بازدارنده جدی تبدیل شوند. ا
در بخش دیگری، مقاله ساختار تیم مذاکرهکننده ترامپ را نقد میکند. نویسنده میگوید در حالی که طرف ایرانی را دیپلماتهای حرفهای مانند عباس عراقچی و محمدباقر قالیباف هدایت میکنند، طرف آمریکایی متکی به چهرههایی مانند جرد کوشنر و استیو ویتکاف است که عمدتاً فعال حوزه املاک و سرمایهگذاری هستند و همزمان پروندههای اوکراین، غزه و ایران را مدیریت میکنند. مقاله این وضعیت را «دیپلماسی سرعتی» توصیف میکند و میگوید آمریکا فاقد تمرکز و زیرساخت دیپلماتیک لازم برای حل واقعی بحران ایران است.قاله نتیجه میگیرد که فاصله میان اهداف آمریکا و ایران بسیار عمیقتر از آن است که با یک توافق کوتاهمدت حل شود. آمریکا خواهان توقف غنیسازی، بازگشایی تنگه هرمز و واگذاری ذخایر اورانیوم غنیشده ایران است، اما تهران علاوه بر رفع تحریمها، خواهان تضمین برای جلوگیری از تکرار جنگ و حفظ نفوذ منطقهای و اهرمهای امنیتی خود است. از نگاه نویسنده، سیاست ترامپ در نهایت به جای صلح پایدار، نوعی «تعلیق دائمی جنگ» ایجاد کرده که میتواند هر لحظه دوباره به یک درگیری بزرگتر تبدیل شود.https://www.newyorker.com/news/the-lede/the-art-of-the-ceasefire
نیویورکر (The New Yorker)
نویسنده: سودارسان راغاون، خبرنگار و تحلیلگر باسابقه خاورمیانه و خبرنگار ارشد سابق والاستریت ژورنال
—-
مقاله استدلال میکند که سیاست دونالد ترامپ در قبال ایران و بسیاری از بحرانهای جهانی، بر ایجاد «آتشبسهای موقت و شکننده» استوار است، نه حل واقعی منازعات. از نگاه نویسنده، ترامپ بهجای تلاش برای تغییر ریشههای سیاسی و امنیتی بحرانها، فقط میخواهد درگیریها را موقتاً مهار کند تا بتواند ادعای «پایان جنگها» را مطرح کند. نتیجه این رویکرد، شکلگیری وضعیتی است که نه صلح واقعی وجود دارد و نه جنگ کامل پایان یافته؛ بلکه نوعی «جنگ دائمی با وقفههای کوتاه» به وضعیت عادی تبدیل شده است.
ز همان ابتدای آتشبس میان آمریکا و ایران در آوریل ۲۰۲۶، روشن بود که اختلافات اصلی حل نشدهاند. ایران اعلام کرد تا زمانی که اسرائیل در لبنان آتشبس ندهد، تنگه هرمز را باز نخواهد کرد و حتی در صورت بازگشایی نیز کنترل آن باید در اختیار تهران باقی بماند. پس از شکست مذاکرات، آمریکا محاصره دریایی بنادر ایران را آغاز کرد تا تهران را مجبور به عقبنشینی کند، اما ایران این فشار را نپذیرفت و اعلام کرد «تحت تهدید تسلیم نمیشود». در نتیجه، جهان وارد بحران اقتصادی تازهای شد؛ قیمت نفت تا ۱۲۶ دلار در هر بشکه افزایش یافت، زنجیره تأمین جهانی آسیب دید و اقتصاد جهانی بیشتر تحت فشار قرار گرفت. با وجود حملات و تنشها، آتشبس ظاهراً همچنان برقرار مانده است.
در ادامه، مقاله به تشدید تنشها در هفتههای اخیر میپردازد. دولت ترامپ عملیات «Project Freedom» را برای اسکورت کشتیها در تنگه هرمز آغاز کرد؛ مژنرال دن کین، رئیس ستاد مشترک ارتش آمریکا، اعلام کرد ایران طی ۲۸ روز نخست آتشبس، ۹ بار به کشتیهای تجاری حمله کرده، دو کشتی باری را توقیف کرده و بیش از ۱۰ بار نیروها و داراییهای آمریکا را هدف قرار داده است. با این حال، واشنگتن این اقدامات را هنوز «پایینتر از آستانه بازگشت به جنگ گسترده» توصیف میکند.
نویسنده سپس استدلال میکند که دولت ترامپ اساساً آتشبس را نه مقدمهای برای صلح، بلکه ابزاری برای مدیریت سریع بحران میبیند. برخلاف روندهای سنتی دیپلماسی که شامل مذاکرات طولانی، میانجیگری سازمان ملل، تیمهای تخصصی و توافقهای تدریجی بود، دولت ترامپ بیشتر بر فشار اقتصادی، تهدید نظامی و توافقهای فوری تکیه دارد. کارشناسانی که در مقاله نقلقول شدهاند، میگویند این رویکرد فقط علائم بحران را کنترل میکند و ریشههای درگیری را حل نمیکند. به همین دلیل، آتشبسها در عمل تبدیل به «وقفهای کوتاه پیش از دور بعدی خشونت» میشوند.
مقاله این الگو را در دیگر بحرانهای جهانی نیز مشاهده میکند. ترامپ خود را «رئیسجمهور صلح» معرفی کرده و مدعی پایان دادن به ۸ یا ۱۰ جنگ در جهان شده است؛ از جمله تنش میان هند و پاکستان، مناقشه ارمنستان و آذربایجان، درگیریهای تایلند و کامبوج و جنگ کنگو. اما نویسنده میگوید هیچیک از این بحرانها واقعاً حل نشدهاند. هند و پاکستان همچنان در آمادهباش نظامی هستند، تنشهای مرزی تایلند و کامبوج دوباره آغاز شده و میان ارمنستان و آذربایجان هنوز توافق جامع صلح وجود ندارد. مقاله نتیجه میگیرد که ترامپ بیشتر به دنبال «پیروزی سریع تبلیغاتی» و عکس یادگاری سیاسی است تا حل واقعی بحرانها.
اسرائیل بهدنبال راهبردی موسوم به «چمنزنی» است؛ یعنی حفظ یک وضعیت جنگ دائمی که در آن بتواند مرتباً به ایران، غزه، لبنان یا سوریه حمله کند تا این بازیگران هرگز نتوانند به قدرت بازدارنده جدی تبدیل شوند. ا
در بخش دیگری، مقاله ساختار تیم مذاکرهکننده ترامپ را نقد میکند. نویسنده میگوید در حالی که طرف ایرانی را دیپلماتهای حرفهای مانند عباس عراقچی و محمدباقر قالیباف هدایت میکنند، طرف آمریکایی متکی به چهرههایی مانند جرد کوشنر و استیو ویتکاف است که عمدتاً فعال حوزه املاک و سرمایهگذاری هستند و همزمان پروندههای اوکراین، غزه و ایران را مدیریت میکنند. مقاله این وضعیت را «دیپلماسی سرعتی» توصیف میکند و میگوید آمریکا فاقد تمرکز و زیرساخت دیپلماتیک لازم برای حل واقعی بحران ایران است.قاله نتیجه میگیرد که فاصله میان اهداف آمریکا و ایران بسیار عمیقتر از آن است که با یک توافق کوتاهمدت حل شود. آمریکا خواهان توقف غنیسازی، بازگشایی تنگه هرمز و واگذاری ذخایر اورانیوم غنیشده ایران است، اما تهران علاوه بر رفع تحریمها، خواهان تضمین برای جلوگیری از تکرار جنگ و حفظ نفوذ منطقهای و اهرمهای امنیتی خود است. از نگاه نویسنده، سیاست ترامپ در نهایت به جای صلح پایدار، نوعی «تعلیق دائمی جنگ» ایجاد کرده که میتواند هر لحظه دوباره به یک درگیری بزرگتر تبدیل شود.https://www.newyorker.com/news/the-lede/the-art-of-the-ceasefire
The New Yorker
Trump’s Non-Ceasefire Ceasefire with Iran Is Part of a Larger Pattern
Trump has declared himself the “President of Peace” who has ended ten wars around the world. But his ceasefires are interruptions, not resolutions, to conflicts.
رسانه: نیویورک تایمز
عنوان گزارش: «ارزیابیهای اطلاعاتی آمریکا نشان میدهد ایران همچنان بخش قابلتوجهی از توان موشکی خود را حفظ کرده است»
https://www.nytimes.com/2026/05/12/us/politics/iran-missiles-us-intelligence.html'
این گزارش میگوید برخلاف ادعاهای علنی دونالد ترامپ و پنتاگون درباره «نابودی» توان نظامی ایران، ارزیابیهای محرمانه اطلاعاتی آمریکا نشان میدهد ایران همچنان بخش بزرگی از زیرساخت و توان موشکی خود را حفظ کرده و دوباره به اکثر سایتهای موشکی و تأسیسات زیرزمینی خود دسترسی عملیاتی پیدا کرده است. به نوشته نیویورک تایمز، فاصله قابلتوجهی میان روایت عمومی دولت ترامپ و اطلاعات واقعی ارائهشده به مقامهای آمریکایی وجود دارد.
مهمترین بخش گزارش مربوط به تنگه هرمز است. طبق ارزیابیهای اطلاعاتی آمریکا، ایران اکنون به ۳۰ مورد از ۳۳ سایت موشکی خود در امتداد تنگه هرمز دوباره دسترسی عملیاتی دارد و تنها ۳ سایت همچنان کاملاً غیرقابل استفاده هستند. این سایتها توان هدف قرار دادن ناوهای آمریکایی و نفتکشهای عبوری از این آبراه را دارند. گزارش میگوید ایران همچنان میتواند با استفاده از لانچرهای متحرک، موشکها را جابهجا کند و در برخی موارد مستقیماً از همان پایگاهها شلیک انجام دهد.
طبق این ارزیابیها، ایران حدود ۷۰ درصد از لانچرهای متحرک موشکی خود و حدود ۷۰ درصد از ذخیره موشکی پیش از جنگ را حفظ کرده است. این ذخایر شامل موشکهای بالستیک و موشکهای کروز میشود. همچنین حدود ۹۰ درصد از تأسیسات زیرزمینی ذخیره و پرتاب موشک ایران دوباره «کاملاً یا نسبی عملیاتی» ارزیابی شدهاند. این یافتهها مستقیماً سخنان ترامپ و وزیر دفاعش پیت هگست را زیر سؤال میبرد؛ افرادی که گفته بودند ارتش ایران «نابود» و «برای سالها غیرعملیاتی» شده است.
گزارش یادآوری میکند که ترامپ در ۹ مارس، یعنی ۱۰ روز پس از آغاز جنگ، گفته بود موشکهای ایران «پراکنده و تقریباً تمام شدهاند» و ایران «از نظر نظامی چیزی برایش باقی نمانده است». پیت هگست نیز در ۸ آوریل عملیات مشترک آمریکا و اسرائیل موسوم به «Operation Epic Fury» را «موفقیتی تاریخی» توصیف کرده بود که ارتش ایران را «برای سالها فلج» کرده است. اما ارزیابیهای اطلاعاتی جدید که کمتر از یک ماه بعد تهیه شدهاند، نشان میدهند ایران توان بازسازی بسیار بیشتری نسبت به برآورد دولت ترامپ داشته است.
کاخ سفید و پنتاگون واکنش تندی به این گزارش نشان دادهاند. سخنگوی کاخ سفید تأکید کرده که ارتش ایران «خرد شده» و هرکس تصور کند ایران توان نظامی خود را بازسازی کرده یا «دچار توهم است» یا عملاً به نفع سپاه صحبت میکند. پنتاگون نیز نیویورک تایمز را متهم کرده که نقش «روابط عمومی حکومت ایران» را بازی میکند.
گزارش همچنین بر فرسایش جدی ذخایر تسلیحاتی آمریکا تأکید دارد. آمریکا در این جنگ حدود ۱۱۰۰ موشک کروز دوربرد پنهانکار مصرف کرده که تقریباً معادل کل ذخیره باقیمانده این سلاحها بوده است. علاوه بر آن، بیش از ۱۰۰۰ موشک تاماهاوک و بیش از ۱۳۰۰ موشک رهگیر پاتریوت استفاده شده؛ رقمی که معادل بیش از دو سال تولید برخی از این تسلیحات است.
نیویورک تایمز مینویسد بازسازی این ذخایر سالها زمان خواهد برد. شرکت لاکهید مارتین در حال حاضر سالانه حدود ۶۵۰ موشک پاتریوت تولید میکند و حتی برنامه افزایش تولید به ۲۰۰۰ موشک در سال نیز بهدلیل محدودیت ظرفیت تولید موتورهای موشکی بهسادگی ممکن نیست. این موضوع نگرانی متحدان اروپایی آمریکا را افزایش داده، زیرا بسیاری از آنها برای اوکراین از آمریکا مهمات خریدهاند و اکنون نگراناند که واشنگتن نتواند تعهداتش را اجرا کند.
گزارش توضیح میدهد که آمریکا بهدلیل محدود بودن ذخایر بمبهای سنگرشکن، در بسیاری از حملات فقط تلاش کرده ورودی تأسیسات زیرزمینی ایران را مسدود کند، نه اینکه کل سایتها را نابود کند. اما این راهبرد «نتایج ترکیبی» داشته و ظاهراً ایران دوباره به بسیاری از این مراکز دسترسی پیدا کرده است. بخشی از دلیل این احتیاط نیز نگرانی آمریکا درباره حفظ ذخایر تسلیحاتی برای جنگهای احتمالی آینده با چین یا کره شمالی بوده است.
در پایان، گزارش نتیجه میگیرد که اگرچه حملات آمریکا و اسرائیل خسارت سنگینی به ایران وارد کرده و بسیاری از فرماندهان و زیرساختها آسیب دیدهاند، اما توان موشکی و بازدارندگی ایران همچنان بسیار گستردهتر از چیزی است که دولت ترامپ در فضای عمومی مطرح میکند؛ بهویژه در تنگه هرمز که حدود یکپنجم مصرف روزانه نفت جهان از آن عبور میکند و ایران هنوز توان ایجاد بحران جدی در این مسیر حیاتی را حفظ کرده است.
عنوان گزارش: «ارزیابیهای اطلاعاتی آمریکا نشان میدهد ایران همچنان بخش قابلتوجهی از توان موشکی خود را حفظ کرده است»
https://www.nytimes.com/2026/05/12/us/politics/iran-missiles-us-intelligence.html'
این گزارش میگوید برخلاف ادعاهای علنی دونالد ترامپ و پنتاگون درباره «نابودی» توان نظامی ایران، ارزیابیهای محرمانه اطلاعاتی آمریکا نشان میدهد ایران همچنان بخش بزرگی از زیرساخت و توان موشکی خود را حفظ کرده و دوباره به اکثر سایتهای موشکی و تأسیسات زیرزمینی خود دسترسی عملیاتی پیدا کرده است. به نوشته نیویورک تایمز، فاصله قابلتوجهی میان روایت عمومی دولت ترامپ و اطلاعات واقعی ارائهشده به مقامهای آمریکایی وجود دارد.
مهمترین بخش گزارش مربوط به تنگه هرمز است. طبق ارزیابیهای اطلاعاتی آمریکا، ایران اکنون به ۳۰ مورد از ۳۳ سایت موشکی خود در امتداد تنگه هرمز دوباره دسترسی عملیاتی دارد و تنها ۳ سایت همچنان کاملاً غیرقابل استفاده هستند. این سایتها توان هدف قرار دادن ناوهای آمریکایی و نفتکشهای عبوری از این آبراه را دارند. گزارش میگوید ایران همچنان میتواند با استفاده از لانچرهای متحرک، موشکها را جابهجا کند و در برخی موارد مستقیماً از همان پایگاهها شلیک انجام دهد.
طبق این ارزیابیها، ایران حدود ۷۰ درصد از لانچرهای متحرک موشکی خود و حدود ۷۰ درصد از ذخیره موشکی پیش از جنگ را حفظ کرده است. این ذخایر شامل موشکهای بالستیک و موشکهای کروز میشود. همچنین حدود ۹۰ درصد از تأسیسات زیرزمینی ذخیره و پرتاب موشک ایران دوباره «کاملاً یا نسبی عملیاتی» ارزیابی شدهاند. این یافتهها مستقیماً سخنان ترامپ و وزیر دفاعش پیت هگست را زیر سؤال میبرد؛ افرادی که گفته بودند ارتش ایران «نابود» و «برای سالها غیرعملیاتی» شده است.
گزارش یادآوری میکند که ترامپ در ۹ مارس، یعنی ۱۰ روز پس از آغاز جنگ، گفته بود موشکهای ایران «پراکنده و تقریباً تمام شدهاند» و ایران «از نظر نظامی چیزی برایش باقی نمانده است». پیت هگست نیز در ۸ آوریل عملیات مشترک آمریکا و اسرائیل موسوم به «Operation Epic Fury» را «موفقیتی تاریخی» توصیف کرده بود که ارتش ایران را «برای سالها فلج» کرده است. اما ارزیابیهای اطلاعاتی جدید که کمتر از یک ماه بعد تهیه شدهاند، نشان میدهند ایران توان بازسازی بسیار بیشتری نسبت به برآورد دولت ترامپ داشته است.
کاخ سفید و پنتاگون واکنش تندی به این گزارش نشان دادهاند. سخنگوی کاخ سفید تأکید کرده که ارتش ایران «خرد شده» و هرکس تصور کند ایران توان نظامی خود را بازسازی کرده یا «دچار توهم است» یا عملاً به نفع سپاه صحبت میکند. پنتاگون نیز نیویورک تایمز را متهم کرده که نقش «روابط عمومی حکومت ایران» را بازی میکند.
گزارش همچنین بر فرسایش جدی ذخایر تسلیحاتی آمریکا تأکید دارد. آمریکا در این جنگ حدود ۱۱۰۰ موشک کروز دوربرد پنهانکار مصرف کرده که تقریباً معادل کل ذخیره باقیمانده این سلاحها بوده است. علاوه بر آن، بیش از ۱۰۰۰ موشک تاماهاوک و بیش از ۱۳۰۰ موشک رهگیر پاتریوت استفاده شده؛ رقمی که معادل بیش از دو سال تولید برخی از این تسلیحات است.
نیویورک تایمز مینویسد بازسازی این ذخایر سالها زمان خواهد برد. شرکت لاکهید مارتین در حال حاضر سالانه حدود ۶۵۰ موشک پاتریوت تولید میکند و حتی برنامه افزایش تولید به ۲۰۰۰ موشک در سال نیز بهدلیل محدودیت ظرفیت تولید موتورهای موشکی بهسادگی ممکن نیست. این موضوع نگرانی متحدان اروپایی آمریکا را افزایش داده، زیرا بسیاری از آنها برای اوکراین از آمریکا مهمات خریدهاند و اکنون نگراناند که واشنگتن نتواند تعهداتش را اجرا کند.
گزارش توضیح میدهد که آمریکا بهدلیل محدود بودن ذخایر بمبهای سنگرشکن، در بسیاری از حملات فقط تلاش کرده ورودی تأسیسات زیرزمینی ایران را مسدود کند، نه اینکه کل سایتها را نابود کند. اما این راهبرد «نتایج ترکیبی» داشته و ظاهراً ایران دوباره به بسیاری از این مراکز دسترسی پیدا کرده است. بخشی از دلیل این احتیاط نیز نگرانی آمریکا درباره حفظ ذخایر تسلیحاتی برای جنگهای احتمالی آینده با چین یا کره شمالی بوده است.
در پایان، گزارش نتیجه میگیرد که اگرچه حملات آمریکا و اسرائیل خسارت سنگینی به ایران وارد کرده و بسیاری از فرماندهان و زیرساختها آسیب دیدهاند، اما توان موشکی و بازدارندگی ایران همچنان بسیار گستردهتر از چیزی است که دولت ترامپ در فضای عمومی مطرح میکند؛ بهویژه در تنگه هرمز که حدود یکپنجم مصرف روزانه نفت جهان از آن عبور میکند و ایران هنوز توان ایجاد بحران جدی در این مسیر حیاتی را حفظ کرده است.
Nytimes
U.S. Intelligence Shows Iran Retains Substantial Missile Capabilities
Secret new assessments say Iran has operational access to 30 of its 33 missile sites along the Strait of Hormuz, suggesting that its military remains far stronger than President Trump has asserted.
رسانه: نیویورک تایمز
عنوان مقاله: «ناتو، لطفاً کمک کن؛ ترامپ هیچ راهبردی برای ایران ندارد»
نویسنده: توماس فریدمن، ستوننویس مشهور سیاست خارجی نیویورک تایمز و یکی از شناختهشدهترین تحلیلگران خاورمیانه در آمریکا.
توماس فریدمن در این مقاله استدلال میکند که دونالد ترامپ و بنیامین نتانیاهو بدون برنامه، بدون هماهنگی با ناتو و بدون تصور روشنی از «فردای جنگ»، وارد درگیری با ایران شدند و اکنون کل غرب را وارد بحرانی کردهاند که میتواند به تقویت جمهوری اسلامی منجر شود. با این حال، او معتقد است اروپا و ناتو، با وجود نفرت و بیاعتمادی عمیق به ترامپ، نباید اجازه دهند ایران کنترل تنگه هرمز را به دست بگیرد.
فریدمن از اعضای ناتو میخواهد ناوگانهای خود را فوراً به خلیج فارس اعزام کنند تا در کنار آمریکا نشان دهند ایران هرگز نباید تعیین کند چه کشتیای اجازه عبور از تنگه هرمز را دارد. او هشدار میدهد اگر ایران بتواند عملاً برای عبور کشتیها «عوارض» تعیین کند، این وضعیت ممکن است به الگویی جهانی تبدیل شود و کشورهای دیگر نیز در آبراههای مهم جهان چنین کاری انجام دهند. به گفته او، شرکت Lloyd’s Intelligence گزارش داده که تهران نهادی جدید به نام «Persian Gulf Strait Authority» ایجاد کرده که برای کشتیهای عبوری فرم مجوز ارسال میکند و قصد دریافت عوارض دارد.
با این حال، نویسنده تأکید میکند ترامپ و نتانیاهو هیچ مشروعیت اخلاقی یا سیاسی برای درخواست حمایت ناتو ندارند. او این دو را «خودشیفتههای بیپروا» توصیف میکند که جنگ را بدون مشورت با متحدان، بدون مشروعیت سازمان ملل و بدون استراتژی آغاز کردند. از نگاه فریدمن، آنها تصور میکردند حکومت ایران فرو میپاشد، اما در عمل باعث شدند جمهوری اسلامی انسجام بیشتری پیدا کند.
فریدمن معتقد است مشکل اصلی این است که پایان جنگ نیز احتمالاً به نفع جمهوری اسلامی تمام خواهد شد. زیرا هر توافقی که ایران را وادار به محدود کردن غنیسازی کند، نیازمند کاهش تحریمها و تزریق منابع مالی به تهران خواهد بود؛ چیزی که عملاً به حکومت ایران «جان تازه» میدهد. اما در عین حال او هشدار میدهد غرب نباید اجازه دهد بخشی از این توافق، کنترل ایران بر تنگه هرمز یا دریافت عوارض از کشتیها باشد.
بخش مهمی از مقاله به بحران رابطه ترامپ با ناتو اختصاص دارد. فریدمن میگوید ترامپ طی سالهای اخیر ناتو را تحقیر کرده، از اوکراین فاصله گرفته، درباره تصرف گرینلند و الحاق کانادا صحبت کرده و به ولادیمیر پوتین نزدیک شده است. در نتیجه، اکنون متحدان اروپایی تمایل چندانی ندارند برای جنگی که ترامپ آغاز کرده هزینه بدهند؛ بهویژه در شرایطی که این جنگ باعث تورم، بحران انرژی و ناامنی اقتصادی در اروپا شده است. نویسنده نتیجه میگیرد که احتمالاً اروپا درخواست آمریکا را رد خواهد کرد، حتی اگر امنیت هرمز مستقیماً به امنیت انرژی اروپا مرتبط باشد.
فریدمن همچنین به رفتار شخصی ترامپ میپردازد و او را فردی «بیثبات» توصیف میکند که نمیتواند درک کند برخی بازیگران سیاسی بر اساس ایدئولوژی و باور عمل میکنند، نه صرفاً منافع مالی. او به تمسخر ترامپ از رهبران جدید ایران بهعنوان «دیوانه» اشاره میکند و مینویسد ترامپ فراموش کرده که جمهوری اسلامی از ابتدا یک پروژه ایدئولوژیک بوده، نه صرفاً یک حکومت عملگرا.
در بخش پایانی، مقاله دو مدل متفاوت برای آینده خاورمیانه را مقایسه میکند: «مدل ضاحیه» و «مدل دبی». ضاحیه، حومه شیعهنشین بیروت و پایگاه حزبالله، نماد الگویی است که جمهوری اسلامی بهدنبال گسترش آن در لبنان، عراق، یمن و منطقه است؛ الگویی ضددموکراتیک، ضدتکثرگرایی و مبتنی بر بنیادگرایی مذهبی. در مقابل، مدل دبی که توسط امارات و سپس عربستان، بحرین و قطر دنبال شد، بر اقتصاد مدرن، بوروکراسی کارآمد، اسلام میانهرو، جذب سرمایهگذاری و باز بودن به جهان تأکید دارد.
فریدمن هشدار میدهد این جنگ برای کشورهای عرب خلیج فارس یک فاجعه بوده است. جنگ باعث فرار سرمایهگذاران، کاهش گردشگری و افزایش هزینههای نظامی آنها شده و توسعه اقتصادی منطقه را تهدید میکند. او به نقل از مینا العریبی، سردبیر روزنامه The National امارات، مینویسد اگر مدل دبی تضعیف شود و جهان جنوب ایران را تنها کشوری ببیند که در برابر ترامپ و نتانیاهو ایستاد، این موضوع میتواند کل آینده خاورمیانه را تغییر دهد.
در پایان، فریدمن نتیجه میگیرد که هرچند ترامپ و نتانیاهو مسئول این بحران هستند، اما اگر ایران از این جنگ قویتر خارج شود، پیامدهای آن فقط محدود به آمریکا یا اسرائیل نخواهد بود، بلکه کل نظم منطقهای و جهانی را تحت تأثیر قرار خواهد داد.https://www.nytimes.com/2026/05/12/opinion/israel-united-states-iran-hormuz-nato.html
عنوان مقاله: «ناتو، لطفاً کمک کن؛ ترامپ هیچ راهبردی برای ایران ندارد»
نویسنده: توماس فریدمن، ستوننویس مشهور سیاست خارجی نیویورک تایمز و یکی از شناختهشدهترین تحلیلگران خاورمیانه در آمریکا.
توماس فریدمن در این مقاله استدلال میکند که دونالد ترامپ و بنیامین نتانیاهو بدون برنامه، بدون هماهنگی با ناتو و بدون تصور روشنی از «فردای جنگ»، وارد درگیری با ایران شدند و اکنون کل غرب را وارد بحرانی کردهاند که میتواند به تقویت جمهوری اسلامی منجر شود. با این حال، او معتقد است اروپا و ناتو، با وجود نفرت و بیاعتمادی عمیق به ترامپ، نباید اجازه دهند ایران کنترل تنگه هرمز را به دست بگیرد.
فریدمن از اعضای ناتو میخواهد ناوگانهای خود را فوراً به خلیج فارس اعزام کنند تا در کنار آمریکا نشان دهند ایران هرگز نباید تعیین کند چه کشتیای اجازه عبور از تنگه هرمز را دارد. او هشدار میدهد اگر ایران بتواند عملاً برای عبور کشتیها «عوارض» تعیین کند، این وضعیت ممکن است به الگویی جهانی تبدیل شود و کشورهای دیگر نیز در آبراههای مهم جهان چنین کاری انجام دهند. به گفته او، شرکت Lloyd’s Intelligence گزارش داده که تهران نهادی جدید به نام «Persian Gulf Strait Authority» ایجاد کرده که برای کشتیهای عبوری فرم مجوز ارسال میکند و قصد دریافت عوارض دارد.
با این حال، نویسنده تأکید میکند ترامپ و نتانیاهو هیچ مشروعیت اخلاقی یا سیاسی برای درخواست حمایت ناتو ندارند. او این دو را «خودشیفتههای بیپروا» توصیف میکند که جنگ را بدون مشورت با متحدان، بدون مشروعیت سازمان ملل و بدون استراتژی آغاز کردند. از نگاه فریدمن، آنها تصور میکردند حکومت ایران فرو میپاشد، اما در عمل باعث شدند جمهوری اسلامی انسجام بیشتری پیدا کند.
فریدمن معتقد است مشکل اصلی این است که پایان جنگ نیز احتمالاً به نفع جمهوری اسلامی تمام خواهد شد. زیرا هر توافقی که ایران را وادار به محدود کردن غنیسازی کند، نیازمند کاهش تحریمها و تزریق منابع مالی به تهران خواهد بود؛ چیزی که عملاً به حکومت ایران «جان تازه» میدهد. اما در عین حال او هشدار میدهد غرب نباید اجازه دهد بخشی از این توافق، کنترل ایران بر تنگه هرمز یا دریافت عوارض از کشتیها باشد.
بخش مهمی از مقاله به بحران رابطه ترامپ با ناتو اختصاص دارد. فریدمن میگوید ترامپ طی سالهای اخیر ناتو را تحقیر کرده، از اوکراین فاصله گرفته، درباره تصرف گرینلند و الحاق کانادا صحبت کرده و به ولادیمیر پوتین نزدیک شده است. در نتیجه، اکنون متحدان اروپایی تمایل چندانی ندارند برای جنگی که ترامپ آغاز کرده هزینه بدهند؛ بهویژه در شرایطی که این جنگ باعث تورم، بحران انرژی و ناامنی اقتصادی در اروپا شده است. نویسنده نتیجه میگیرد که احتمالاً اروپا درخواست آمریکا را رد خواهد کرد، حتی اگر امنیت هرمز مستقیماً به امنیت انرژی اروپا مرتبط باشد.
فریدمن همچنین به رفتار شخصی ترامپ میپردازد و او را فردی «بیثبات» توصیف میکند که نمیتواند درک کند برخی بازیگران سیاسی بر اساس ایدئولوژی و باور عمل میکنند، نه صرفاً منافع مالی. او به تمسخر ترامپ از رهبران جدید ایران بهعنوان «دیوانه» اشاره میکند و مینویسد ترامپ فراموش کرده که جمهوری اسلامی از ابتدا یک پروژه ایدئولوژیک بوده، نه صرفاً یک حکومت عملگرا.
در بخش پایانی، مقاله دو مدل متفاوت برای آینده خاورمیانه را مقایسه میکند: «مدل ضاحیه» و «مدل دبی». ضاحیه، حومه شیعهنشین بیروت و پایگاه حزبالله، نماد الگویی است که جمهوری اسلامی بهدنبال گسترش آن در لبنان، عراق، یمن و منطقه است؛ الگویی ضددموکراتیک، ضدتکثرگرایی و مبتنی بر بنیادگرایی مذهبی. در مقابل، مدل دبی که توسط امارات و سپس عربستان، بحرین و قطر دنبال شد، بر اقتصاد مدرن، بوروکراسی کارآمد، اسلام میانهرو، جذب سرمایهگذاری و باز بودن به جهان تأکید دارد.
فریدمن هشدار میدهد این جنگ برای کشورهای عرب خلیج فارس یک فاجعه بوده است. جنگ باعث فرار سرمایهگذاران، کاهش گردشگری و افزایش هزینههای نظامی آنها شده و توسعه اقتصادی منطقه را تهدید میکند. او به نقل از مینا العریبی، سردبیر روزنامه The National امارات، مینویسد اگر مدل دبی تضعیف شود و جهان جنوب ایران را تنها کشوری ببیند که در برابر ترامپ و نتانیاهو ایستاد، این موضوع میتواند کل آینده خاورمیانه را تغییر دهد.
در پایان، فریدمن نتیجه میگیرد که هرچند ترامپ و نتانیاهو مسئول این بحران هستند، اما اگر ایران از این جنگ قویتر خارج شود، پیامدهای آن فقط محدود به آمریکا یا اسرائیل نخواهد بود، بلکه کل نظم منطقهای و جهانی را تحت تأثیر قرار خواهد داد.https://www.nytimes.com/2026/05/12/opinion/israel-united-states-iran-hormuz-nato.html
Nytimes
Opinion | NATO, Please Help. Trump Has No Strategy for Iran.
NATO should overcome its distaste for President Trump and sends its navies to help open up the Strait of Hormuz.
👍1👎1
بااینحال، ضدیت با امپریالیسم لزوماً به همسویی با محور مقاومت نمیانجامد. فاصلهای مهم میان تشخیص نقش ساختاری امپریالیسم و پشتیبانی از سیاست خارجیِ جمهوری اسلامی وجود دارد، فاصلهای برآمده از چهار محور که هر کدام بهتنهایی میتوانند مسیرهای متفاوتی را پیشاروی چپ قرار دهند: نسبت با نظام اسلامی، جایگاه دموکراسی سیاسی، ارزیابی سرکوب داخلی، و فهم عاملیت نیروهای اجتماعی.
میتوان ضدامپریالیست بود اما همزمان نسبت به نیرویی که خود را صدر محور مقاومت تعریف میکند موضعی انتقادی یا حتی مخالف داشت. چپ محور مقاومتی چنین نیست: ناهمسو با امپریالیسم است و همسو با تمامیت محور مقاومت.
https://akhbar-rooz.com/2026/05/05/50978/
میتوان ضدامپریالیست بود اما همزمان نسبت به نیرویی که خود را صدر محور مقاومت تعریف میکند موضعی انتقادی یا حتی مخالف داشت. چپ محور مقاومتی چنین نیست: ناهمسو با امپریالیسم است و همسو با تمامیت محور مقاومت.
https://akhbar-rooz.com/2026/05/05/50978/
Akhbar-Rooz
چپِ ضدامپریالیستی یا چپِ محور مقاومتی؟ – محمد مالجو
ضدیت با امپریالیسم لزوماً به همسویی با محور مقاومت نمیانجامد. فاصلهای مهم میان تشخیص نقش ساختاری امپریالیسم و پشتیبانی از سیاست خارجیِ جمهوری اسلامی وجود دارد، فاصلهای برآمده از چهار محور که هر کدا
👍2