نیویورک تایمز: ایران و آمریکا در حال بررسی یک طرح یکصفحهای برای توقف درگیریها هستند
رسانه: The New York Times
نویسنده: Farnaz Fassihi
تاریخ انتشار: ۷ مه ۲۰۲۶
https://www.nytimes.com/2026/05/07/world/middleeast/iran-us-deal-proposal.html?smid=url-share
روزنامه نیویورک تایمز در گزارشی به نقل از سه مقام ارشد ایرانی فاش کرده است که تهران و واشنگتن در حال بررسی یک طرح کوتاه و یکصفحهای برای توقف موقت درگیریها و بازگشایی تنگه هرمز هستند. بر اساس این طرح، دو طرف برای مدت ۳۰ روز آتشبس و کاهش تنش را اجرا میکنند تا در این مدت بتوانند درباره یک توافق جامعتر مذاکره کنند. مقامهای ایرانی گفتهاند مذاکرات همچنان ادامه دارد و دو طرف بر سر نحوه توصیف چارچوب توافق نهایی در حال تبادل پیشنهاد هستند.
طبق این گزارش، اصلیترین مانع مذاکرات همچنان برنامه هستهای ایران است. آمریکا از ایران میخواهد که از ابتدا بهطور اصولی با تحویل ذخایر اورانیوم غنیشده به آمریکا، تعطیلی سه تأسیسات هستهای و توقف غنیسازی برای ۲۰ سال موافقت کند. اما ایران این شروط را نپذیرفته و در مقابل پیشنهاد داده بخشی از اورانیوم رقیق شود و بخش دیگر به کشوری ثالث، احتمالاً روسیه، منتقل شود. تهران همچنین پیشنهاد توقف غنیسازی برای ۱۰ تا ۱۵ سال را مطرح کرده، بدون آنکه تعطیلی تأسیسات هستهای را بپذیرد.
گزارش میگوید طرح موقت مورد بحث سه محور اصلی دارد: لغو محاصره دریایی آمریکا علیه کشتیها و بنادر ایران، بازگشایی تنگه هرمز برای عبور کشتیهای تجاری، و توقف درگیریهای نظامی. مسائل پیچیدهتر مانند آینده برنامه هستهای ایران، لغو تحریمها و آزادسازی داراییهای بلوکهشده ایران قرار است در طول این ۳۰ روز مورد مذاکره قرار گیرد.
به گفته مقامهای ایرانی، تهران آماده است تعهد دهد که هرگز به دنبال ساخت سلاح هستهای نخواهد رفت و همچنین اصل توقف غنیسازی را بپذیرد، اما جزئیات این موضوع، بهویژه مدت زمان توقف غنیسازی، همچنان محل اختلاف است. این گزارش نشان میدهد که هر دو طرف در حال تلاش برای دستیابی به یک توافق موقت هستند تا از گسترش بیشتر جنگ و بحران در منطقه جلوگیری کنند.
رسانه: The New York Times
نویسنده: Farnaz Fassihi
تاریخ انتشار: ۷ مه ۲۰۲۶
https://www.nytimes.com/2026/05/07/world/middleeast/iran-us-deal-proposal.html?smid=url-share
روزنامه نیویورک تایمز در گزارشی به نقل از سه مقام ارشد ایرانی فاش کرده است که تهران و واشنگتن در حال بررسی یک طرح کوتاه و یکصفحهای برای توقف موقت درگیریها و بازگشایی تنگه هرمز هستند. بر اساس این طرح، دو طرف برای مدت ۳۰ روز آتشبس و کاهش تنش را اجرا میکنند تا در این مدت بتوانند درباره یک توافق جامعتر مذاکره کنند. مقامهای ایرانی گفتهاند مذاکرات همچنان ادامه دارد و دو طرف بر سر نحوه توصیف چارچوب توافق نهایی در حال تبادل پیشنهاد هستند.
طبق این گزارش، اصلیترین مانع مذاکرات همچنان برنامه هستهای ایران است. آمریکا از ایران میخواهد که از ابتدا بهطور اصولی با تحویل ذخایر اورانیوم غنیشده به آمریکا، تعطیلی سه تأسیسات هستهای و توقف غنیسازی برای ۲۰ سال موافقت کند. اما ایران این شروط را نپذیرفته و در مقابل پیشنهاد داده بخشی از اورانیوم رقیق شود و بخش دیگر به کشوری ثالث، احتمالاً روسیه، منتقل شود. تهران همچنین پیشنهاد توقف غنیسازی برای ۱۰ تا ۱۵ سال را مطرح کرده، بدون آنکه تعطیلی تأسیسات هستهای را بپذیرد.
گزارش میگوید طرح موقت مورد بحث سه محور اصلی دارد: لغو محاصره دریایی آمریکا علیه کشتیها و بنادر ایران، بازگشایی تنگه هرمز برای عبور کشتیهای تجاری، و توقف درگیریهای نظامی. مسائل پیچیدهتر مانند آینده برنامه هستهای ایران، لغو تحریمها و آزادسازی داراییهای بلوکهشده ایران قرار است در طول این ۳۰ روز مورد مذاکره قرار گیرد.
به گفته مقامهای ایرانی، تهران آماده است تعهد دهد که هرگز به دنبال ساخت سلاح هستهای نخواهد رفت و همچنین اصل توقف غنیسازی را بپذیرد، اما جزئیات این موضوع، بهویژه مدت زمان توقف غنیسازی، همچنان محل اختلاف است. این گزارش نشان میدهد که هر دو طرف در حال تلاش برای دستیابی به یک توافق موقت هستند تا از گسترش بیشتر جنگ و بحران در منطقه جلوگیری کنند.
Nytimes
Iran and U.S. Consider One-Page Plan to End Hostilities, Iranian Officials Say
The plan would reopen the Strait of Hormuz and give the two countries 30 days to hammer out a comprehensive deal, according to three Iranian officials.
اکونومیست: رهبران ایران میان دیپلماسی و ادامه جنگ دچار شکاف شدهاند
رسانه: The Economist
تاریخ انتشار: ۷ مه ۲۰۲۶
نشریه اکونومیست در گزارشی تحلیلی مینویسد که در حالی که آمریکا و ایران بار دیگر به توافق نزدیک شدهاند، در داخل حاکمیت جمهوری اسلامی شکاف جدی میان طرفداران مذاکره و حامیان ادامه تقابل نظامی شکل گرفته است. این گزارش میگوید دونالد ترامپ از «گفتوگوهای بسیار خوب» سخن گفته و ایران نیز اعلام کرده پیشنهاد آمریکا «در حال بررسی» است، اما همزمان اقدامات نظامی دو طرف ادامه دارد؛ از حمله آمریکا به نفتکش ایرانی گرفته تا حملات اسرائیل در لبنان و تشدید تنش در تنگه هرمز.
اکونومیست توضیح میدهد که پس از کشته شدن آیتالله علی خامنهای در آغاز جنگ، توازن قدرت در ایران تغییر کرده و نفوذ فرماندهان سپاه پاسداران بهطور چشمگیری افزایش یافته است. هرچند بهصورت رسمی شورای عالی امنیت ملی اداره کشور را برعهده دارد، اما در عمل فرماندهان سپاه که اغلب از نسل جنگ ایران و عراق هستند، تصمیمگیران اصلی محسوب میشوند. گزارش از این وضعیت با عنوان «انقلاب نرم» در ساختار قدرت یاد میکند. همچنین مجتبی خامنهای، فرزند رهبر پیشین، در این روند تقریباً غایب توصیف شده است.
در این میان، محمدباقر قالیباف بهعنوان چهره اصلی جناح عملگرا معرفی میشود؛ فردی که هم سابقه فرماندهی در سپاه را دارد و هم روابط گسترده اقتصادی و تجاری. قالیباف معتقد است تشدید جنگ میتواند اقتصاد ایران را بیش از پیش نابود کند. طبق گزارش، حملات نظامی و محاصره دریایی آمریکا صنایع دارویی، فولاد و پتروشیمی ایران را بهشدت آسیب زده و ارزش ریال از تابستان گذشته تاکنون بیش از نصف شده است. افزایش شدید قیمت کالاهای اساسی و نگرانی از گسترش تورم به بخش خدمات نیز از دیگر پیامدهای بحران عنوان شده است.
اکونومیست مینویسد قالیباف تلاش دارد ضمن حفظ آتشبس، راههایی برای دور زدن محاصره اقتصادی پیدا کند. تجارت زمینی ایران با عراق، ترکیه، پاکستان، روسیه و آسیای مرکزی افزایش یافته و بخشی از صادرات نفت و کالا از مسیرهای زمینی و ریلی انجام میشود. حتی بندر گوادر پاکستان بهعنوان جایگزینی برای بندر جبلعلی امارات مطرح شده است. قالیباف در شبکههای اجتماعی گفته بود مرزهای گسترده ایران عملاً محاصره کامل کشور را غیرممکن میکند.
در مقابل، جناح تندرو به رهبری احمد وحیدی، فرمانده کنونی سپاه، معتقد است آمریکا در نهایت فشارها را بیشتر خواهد کرد و ایران باید مقاومت و حتی تنش را تشدید کند. به گفته گزارش، این جناح باور دارد ادامه جنگ میتواند اعتراضات داخلی را کنترل کرده و حتی بخشی از جامعه را پشت حکومت بسیج کند. اگر تندروها دست بالا را پیدا کنند، احتمال حملات دوباره به نفتکشها، ادامه بسته ماندن تنگه هرمز، حملات به کشتیهای آمریکایی و حتی هدف قرار گرفتن شهرهای خلیج فارس افزایش خواهد یافت.
در پایان، اکونومیست هشدار میدهد که ایران هنوز بسیاری از ابزارهای فشار منطقهای خود را بهطور کامل استفاده نکرده است. این گزارش بهویژه به امارات متحده عربی و قطر اشاره میکند و میگوید تهران این کشورها را به دلیل همکاری با اسرائیل و مسائل انرژی، اهداف بالقوه خود میداند. به گفته یکی از کارشناسان نقلشده در گزارش، بسیاری هنوز قدرت واقعی شبکه منطقهای و ظرفیت تنشآفرینی ایران را دستکم میگیرند.
https://www.economist.com/middle-east-and-africa/2026/05/07/diplomacy-or-more-war-irans-leaders-are-split?utm_campaign=shared_article
رسانه: The Economist
تاریخ انتشار: ۷ مه ۲۰۲۶
نشریه اکونومیست در گزارشی تحلیلی مینویسد که در حالی که آمریکا و ایران بار دیگر به توافق نزدیک شدهاند، در داخل حاکمیت جمهوری اسلامی شکاف جدی میان طرفداران مذاکره و حامیان ادامه تقابل نظامی شکل گرفته است. این گزارش میگوید دونالد ترامپ از «گفتوگوهای بسیار خوب» سخن گفته و ایران نیز اعلام کرده پیشنهاد آمریکا «در حال بررسی» است، اما همزمان اقدامات نظامی دو طرف ادامه دارد؛ از حمله آمریکا به نفتکش ایرانی گرفته تا حملات اسرائیل در لبنان و تشدید تنش در تنگه هرمز.
اکونومیست توضیح میدهد که پس از کشته شدن آیتالله علی خامنهای در آغاز جنگ، توازن قدرت در ایران تغییر کرده و نفوذ فرماندهان سپاه پاسداران بهطور چشمگیری افزایش یافته است. هرچند بهصورت رسمی شورای عالی امنیت ملی اداره کشور را برعهده دارد، اما در عمل فرماندهان سپاه که اغلب از نسل جنگ ایران و عراق هستند، تصمیمگیران اصلی محسوب میشوند. گزارش از این وضعیت با عنوان «انقلاب نرم» در ساختار قدرت یاد میکند. همچنین مجتبی خامنهای، فرزند رهبر پیشین، در این روند تقریباً غایب توصیف شده است.
در این میان، محمدباقر قالیباف بهعنوان چهره اصلی جناح عملگرا معرفی میشود؛ فردی که هم سابقه فرماندهی در سپاه را دارد و هم روابط گسترده اقتصادی و تجاری. قالیباف معتقد است تشدید جنگ میتواند اقتصاد ایران را بیش از پیش نابود کند. طبق گزارش، حملات نظامی و محاصره دریایی آمریکا صنایع دارویی، فولاد و پتروشیمی ایران را بهشدت آسیب زده و ارزش ریال از تابستان گذشته تاکنون بیش از نصف شده است. افزایش شدید قیمت کالاهای اساسی و نگرانی از گسترش تورم به بخش خدمات نیز از دیگر پیامدهای بحران عنوان شده است.
اکونومیست مینویسد قالیباف تلاش دارد ضمن حفظ آتشبس، راههایی برای دور زدن محاصره اقتصادی پیدا کند. تجارت زمینی ایران با عراق، ترکیه، پاکستان، روسیه و آسیای مرکزی افزایش یافته و بخشی از صادرات نفت و کالا از مسیرهای زمینی و ریلی انجام میشود. حتی بندر گوادر پاکستان بهعنوان جایگزینی برای بندر جبلعلی امارات مطرح شده است. قالیباف در شبکههای اجتماعی گفته بود مرزهای گسترده ایران عملاً محاصره کامل کشور را غیرممکن میکند.
در مقابل، جناح تندرو به رهبری احمد وحیدی، فرمانده کنونی سپاه، معتقد است آمریکا در نهایت فشارها را بیشتر خواهد کرد و ایران باید مقاومت و حتی تنش را تشدید کند. به گفته گزارش، این جناح باور دارد ادامه جنگ میتواند اعتراضات داخلی را کنترل کرده و حتی بخشی از جامعه را پشت حکومت بسیج کند. اگر تندروها دست بالا را پیدا کنند، احتمال حملات دوباره به نفتکشها، ادامه بسته ماندن تنگه هرمز، حملات به کشتیهای آمریکایی و حتی هدف قرار گرفتن شهرهای خلیج فارس افزایش خواهد یافت.
در پایان، اکونومیست هشدار میدهد که ایران هنوز بسیاری از ابزارهای فشار منطقهای خود را بهطور کامل استفاده نکرده است. این گزارش بهویژه به امارات متحده عربی و قطر اشاره میکند و میگوید تهران این کشورها را به دلیل همکاری با اسرائیل و مسائل انرژی، اهداف بالقوه خود میداند. به گفته یکی از کارشناسان نقلشده در گزارش، بسیاری هنوز قدرت واقعی شبکه منطقهای و ظرفیت تنشآفرینی ایران را دستکم میگیرند.
https://www.economist.com/middle-east-and-africa/2026/05/07/diplomacy-or-more-war-irans-leaders-are-split?utm_campaign=shared_article
The Economist
Diplomacy or more war? Iran’s leaders are split
Some are convinced that talking is futile
المانیتور: چین در حال تقویت حمایت از ایران است، در حالی که ترامپ بهدنبال خروج از جنگ است
رسانه: Al-Monitor
نویسنده: Joyce Karam
تاریخ انتشار: ۷ مه ۲۰۲۶
المانیتور در گزارشی تحلیلی مینویسد که چین همزمان با تلاش دونالد ترامپ برای یافتن راه خروج از جنگ با ایران، حمایت سیاسی و اقتصادی خود از تهران را افزایش داده است. سفر عباس عراقچی به پکن و دیدار او با وانگ یی، وزیر خارجه چین، نشانهای از ورود فعالتر چین به بحران هرمز و پرونده هستهای ایران تلقی میشود. این دیدار تنها یک هفته پیش از سفر ترامپ به چین انجام شد و به پکن فرصت میدهد کنترل بیشتری بر روند مذاکرات و بحران منطقه پیدا کند.
طبق این گزارش، چین از آغاز جنگ با ادامه خرید نفت ایران، باز نگه داشتن مسیرهای تجاری و مخالفت با تحریمهای آمریکا از تهران حمایت کرده است. پکن همچنین در شورای امنیت سازمان ملل از ایران حمایت سیاسی کرده و همراه با روسیه قطعنامه مربوط به بازگشایی تنگه هرمز را وتو کرده است. علاوه بر این، گزارشهایی وجود دارد که چین تجهیزات و فناوریهای دوگانهای در اختیار ایران قرار داده که میتواند به برنامه موشکی و پهپادی جمهوری اسلامی کمک کند.
المانیتور مینویسد چین به این نتیجه رسیده که هدف آمریکا و اسرائیل برای تغییر رژیم یا حذف کامل برنامه هستهای ایران واقعبینانه نیست. از نگاه پکن، ادامه جنگ فرصتی برای تضعیف موقعیت آمریکا، افزایش نفوذ چین در خاورمیانه و تبدیل شدن به یک میانجی بینالمللی است. چین همچنین میداند ترامپ بهشدت بهدنبال پایان بحران است. به همین دلیل، زمانبندی مذاکرات برای پکن اهمیت راهبردی دارد. اگر پیش از سفر ترامپ به چین توافقی حاصل نشود، پکن در موقعیتی قرار میگیرد که بتواند دستورکار مذاکرات را خودش تعیین کند و از بحران ایران بهعنوان اهرم فشار در موضوعات بزرگتر مانند تجارت، فناوری، تعرفهها، امنیت و رقابت ژئوپولیتیک با آمریکا استفاده کند.
گزارش تأکید میکند که در چنین شرایطی، ترامپ برای رسیدن به یک موفقیت دیپلماتیک و پایان دادن به بحران هرمز، بیش از گذشته به همکاری چین نیاز خواهد داشت. این مسئله میتواند دست واشنگتن را در مذاکرات اقتصادی و تکنولوژیک با پکن ضعیفتر کند. به بیان دیگر، چین تلاش میکند بحران ایران را از یک پرونده صرفاً خاورمیانهای به بخشی از رقابت راهبردی خود با آمریکا تبدیل کند؛ جایی که پکن نهتنها بهعنوان شریک اصلی اقتصادی ایران، بلکه بهعنوان قدرتی که میتواند مسیر جنگ یا صلح را تحت تأثیر قرار دهد، ظاهر شود.
در پایان، گزارش تأکید میکند که چین شاید یکی از معدود قدرتهایی باشد که هم بر ایران نفوذ دارد و هم نزد کشورهای عرب خلیج فارس اعتبار سیاسی دارد. اما پکن با وجود نفوذش، کنترل کامل بر تصمیمات تهران ندارد و اگر ایران یا اسرائیل تصمیم به ادامه تنش بگیرند، چین لزوماً قادر به مهار بحران نخواهد بود.https://www.al-monitor.com/originals/2026/05/china-shores-iran-support-trump-seeks-exit
رسانه: Al-Monitor
نویسنده: Joyce Karam
تاریخ انتشار: ۷ مه ۲۰۲۶
المانیتور در گزارشی تحلیلی مینویسد که چین همزمان با تلاش دونالد ترامپ برای یافتن راه خروج از جنگ با ایران، حمایت سیاسی و اقتصادی خود از تهران را افزایش داده است. سفر عباس عراقچی به پکن و دیدار او با وانگ یی، وزیر خارجه چین، نشانهای از ورود فعالتر چین به بحران هرمز و پرونده هستهای ایران تلقی میشود. این دیدار تنها یک هفته پیش از سفر ترامپ به چین انجام شد و به پکن فرصت میدهد کنترل بیشتری بر روند مذاکرات و بحران منطقه پیدا کند.
طبق این گزارش، چین از آغاز جنگ با ادامه خرید نفت ایران، باز نگه داشتن مسیرهای تجاری و مخالفت با تحریمهای آمریکا از تهران حمایت کرده است. پکن همچنین در شورای امنیت سازمان ملل از ایران حمایت سیاسی کرده و همراه با روسیه قطعنامه مربوط به بازگشایی تنگه هرمز را وتو کرده است. علاوه بر این، گزارشهایی وجود دارد که چین تجهیزات و فناوریهای دوگانهای در اختیار ایران قرار داده که میتواند به برنامه موشکی و پهپادی جمهوری اسلامی کمک کند.
المانیتور مینویسد چین به این نتیجه رسیده که هدف آمریکا و اسرائیل برای تغییر رژیم یا حذف کامل برنامه هستهای ایران واقعبینانه نیست. از نگاه پکن، ادامه جنگ فرصتی برای تضعیف موقعیت آمریکا، افزایش نفوذ چین در خاورمیانه و تبدیل شدن به یک میانجی بینالمللی است. چین همچنین میداند ترامپ بهشدت بهدنبال پایان بحران است. به همین دلیل، زمانبندی مذاکرات برای پکن اهمیت راهبردی دارد. اگر پیش از سفر ترامپ به چین توافقی حاصل نشود، پکن در موقعیتی قرار میگیرد که بتواند دستورکار مذاکرات را خودش تعیین کند و از بحران ایران بهعنوان اهرم فشار در موضوعات بزرگتر مانند تجارت، فناوری، تعرفهها، امنیت و رقابت ژئوپولیتیک با آمریکا استفاده کند.
گزارش تأکید میکند که در چنین شرایطی، ترامپ برای رسیدن به یک موفقیت دیپلماتیک و پایان دادن به بحران هرمز، بیش از گذشته به همکاری چین نیاز خواهد داشت. این مسئله میتواند دست واشنگتن را در مذاکرات اقتصادی و تکنولوژیک با پکن ضعیفتر کند. به بیان دیگر، چین تلاش میکند بحران ایران را از یک پرونده صرفاً خاورمیانهای به بخشی از رقابت راهبردی خود با آمریکا تبدیل کند؛ جایی که پکن نهتنها بهعنوان شریک اصلی اقتصادی ایران، بلکه بهعنوان قدرتی که میتواند مسیر جنگ یا صلح را تحت تأثیر قرار دهد، ظاهر شود.
در پایان، گزارش تأکید میکند که چین شاید یکی از معدود قدرتهایی باشد که هم بر ایران نفوذ دارد و هم نزد کشورهای عرب خلیج فارس اعتبار سیاسی دارد. اما پکن با وجود نفوذش، کنترل کامل بر تصمیمات تهران ندارد و اگر ایران یا اسرائیل تصمیم به ادامه تنش بگیرند، چین لزوماً قادر به مهار بحران نخواهد بود.https://www.al-monitor.com/originals/2026/05/china-shores-iran-support-trump-seeks-exit
AL-MONITOR: The Middle Eastʼs leading independent news source since 2012
China shores up Iran support as Trump seeks exit
China understands how badly Trump wants an exit from the conflict. But timing is critical: if no agreement is reached before Trump arrives in China on Wednesday, Beijing would be better positioned to set the agenda.
جنگ بر سر «دور زدن هرمز»: از فجیره تا گوره–جاسک
@irananalyses
دو روز پیش، حملاتی بندر فجیره در امارات متحده عربی را هدف قرار داد؛ بندری که امروز به مهمترین شریان اقتصادی امارات در شرایط بحران هرمز تبدیل شده است. فجیره در ساحل دریای عمان و خارج از تنگه هرمز قرار دارد و نقطه پایانی خط لوله استراتژیک حبشان–فجیره (ADCOP) محسوب میشود؛ پروژهای ۴۰۶ کیلومتری که امارات در سال ۲۰۱۲ با هزینهای حدود ۳.۳ میلیارد دلار راهاندازی کرد تا بتواند بخش بزرگی از صادرات نفت خود را بدون عبور از هرمز انجام دهد. ظرفیت این خط لوله بین ۱.۵ تا ۱.۸ میلیون بشکه در روز برآورد میشود و در شرایط فعلی عملاً ستون اصلی صادرات نفت امارات به بازار جهانی است.
اهمیت فجیره در هفتههای اخیر حتی بیشتر هم شده است. پس از اختلال جدی در عبور کشتیها از تنگه هرمز، صادرات نفت امارات از طریق فجیره حدود ۳۸ درصد افزایش یافته و این بندر به مرکز اصلی ذخیرهسازی نفت، سوخترسانی کشتیها و تجارت دریایی امارات تبدیل شده است. همزمان، خروج امارات از اوپک و برنامه ابوظبی برای افزایش تولید نفت تا حدود ۵ میلیون بشکه در روز تا سال ۲۰۲۷، اهمیت ژئوپولیتیک فجیره را دوچندان کرده است؛ زیرا امارات اکنون بیش از گذشته به مسیرهای صادراتی خارج از هرمز وابسته است.
در پاسخ به حملات فجیره، ایالات متحده با استفاده از جنگندههای F-18 یک نفتکش ایرانی را که گفته میشود در تلاش برای شکستن محاصره دریایی بوده، هدف قرار داد. ایران نیز متقابلاً به واحدهای نیروی دریایی آمریکا در نزدیکی تنگه هرمز موشک شلیک کرد و سطح درگیری وارد مرحلهای مستقیمتر شد. اکنون، با گزارشهایی درباره حملات آمریکا به بنادر و زیرساختهای ایرانی در سیریک، خمیر، بندرعباس و جزیره قشم، تنش وارد فاز تازهای شده است؛ مرحلهای که دیگر تنها درباره باز یا بسته بودن هرمز نیست، بلکه به جنگ بر سر مسیرهای جایگزین انرژی در دو سوی خلیج فارس تبدیل شده است.
در این میان، بندر سیریک و پروژه گوره–جاسک برای ایران همان اهمیتی را دارند که فجیره برای امارات دارد. پروژه گوره–جاسک با هدف انتقال نفت ایران از استان بوشهر به سواحل دریای عمان طراحی شد تا تهران بتواند بخشی از صادرات نفت خود را بدون عبور از تنگه هرمز انجام دهد. این پروژه پاسخ مستقیم ایران به استراتژی امارات و عربستان برای کاهش وابستگی به هرمز بود.
در واقع، اکنون دو مدل ژئوپولیتیک در خلیج فارس با یکدیگر درگیر شدهاند:
مدل امارات و عربستان که سالها روی ایجاد خطوط لوله و بنادر خارج از هرمز سرمایهگذاری کردند تا اقتصادشان از تهدید ایران مصون بماند؛ و مدل ایران که تلاش کرد با پروژههایی مانند گوره–جاسک، وابستگی صادرات نفت خود به هرمز را کاهش دهد و در عین حال همچنان اهرم فشار بر تنگه را حفظ کند.
به همین دلیل، حملات اخیر تنها حمله به چند بندر یا تأسیسات نفتی نیست؛ بلکه حمله به منطق «دور زدن هرمز» است. ابتدا زیرساختهای امارات برای عبور از هرمز هدف قرار گرفت و اکنون مسیر جایگزین ایران نیز زیر فشار قرار گرفته است. جنگ بهتدریج از نبرد بر سر کنترل خود تنگه هرمز، به نبرد بر سر بیاثر کردن مسیرهای جایگزین صادرات انرژی تبدیل میشود.
@irananalyses
دو روز پیش، حملاتی بندر فجیره در امارات متحده عربی را هدف قرار داد؛ بندری که امروز به مهمترین شریان اقتصادی امارات در شرایط بحران هرمز تبدیل شده است. فجیره در ساحل دریای عمان و خارج از تنگه هرمز قرار دارد و نقطه پایانی خط لوله استراتژیک حبشان–فجیره (ADCOP) محسوب میشود؛ پروژهای ۴۰۶ کیلومتری که امارات در سال ۲۰۱۲ با هزینهای حدود ۳.۳ میلیارد دلار راهاندازی کرد تا بتواند بخش بزرگی از صادرات نفت خود را بدون عبور از هرمز انجام دهد. ظرفیت این خط لوله بین ۱.۵ تا ۱.۸ میلیون بشکه در روز برآورد میشود و در شرایط فعلی عملاً ستون اصلی صادرات نفت امارات به بازار جهانی است.
اهمیت فجیره در هفتههای اخیر حتی بیشتر هم شده است. پس از اختلال جدی در عبور کشتیها از تنگه هرمز، صادرات نفت امارات از طریق فجیره حدود ۳۸ درصد افزایش یافته و این بندر به مرکز اصلی ذخیرهسازی نفت، سوخترسانی کشتیها و تجارت دریایی امارات تبدیل شده است. همزمان، خروج امارات از اوپک و برنامه ابوظبی برای افزایش تولید نفت تا حدود ۵ میلیون بشکه در روز تا سال ۲۰۲۷، اهمیت ژئوپولیتیک فجیره را دوچندان کرده است؛ زیرا امارات اکنون بیش از گذشته به مسیرهای صادراتی خارج از هرمز وابسته است.
در پاسخ به حملات فجیره، ایالات متحده با استفاده از جنگندههای F-18 یک نفتکش ایرانی را که گفته میشود در تلاش برای شکستن محاصره دریایی بوده، هدف قرار داد. ایران نیز متقابلاً به واحدهای نیروی دریایی آمریکا در نزدیکی تنگه هرمز موشک شلیک کرد و سطح درگیری وارد مرحلهای مستقیمتر شد. اکنون، با گزارشهایی درباره حملات آمریکا به بنادر و زیرساختهای ایرانی در سیریک، خمیر، بندرعباس و جزیره قشم، تنش وارد فاز تازهای شده است؛ مرحلهای که دیگر تنها درباره باز یا بسته بودن هرمز نیست، بلکه به جنگ بر سر مسیرهای جایگزین انرژی در دو سوی خلیج فارس تبدیل شده است.
در این میان، بندر سیریک و پروژه گوره–جاسک برای ایران همان اهمیتی را دارند که فجیره برای امارات دارد. پروژه گوره–جاسک با هدف انتقال نفت ایران از استان بوشهر به سواحل دریای عمان طراحی شد تا تهران بتواند بخشی از صادرات نفت خود را بدون عبور از تنگه هرمز انجام دهد. این پروژه پاسخ مستقیم ایران به استراتژی امارات و عربستان برای کاهش وابستگی به هرمز بود.
در واقع، اکنون دو مدل ژئوپولیتیک در خلیج فارس با یکدیگر درگیر شدهاند:
مدل امارات و عربستان که سالها روی ایجاد خطوط لوله و بنادر خارج از هرمز سرمایهگذاری کردند تا اقتصادشان از تهدید ایران مصون بماند؛ و مدل ایران که تلاش کرد با پروژههایی مانند گوره–جاسک، وابستگی صادرات نفت خود به هرمز را کاهش دهد و در عین حال همچنان اهرم فشار بر تنگه را حفظ کند.
به همین دلیل، حملات اخیر تنها حمله به چند بندر یا تأسیسات نفتی نیست؛ بلکه حمله به منطق «دور زدن هرمز» است. ابتدا زیرساختهای امارات برای عبور از هرمز هدف قرار گرفت و اکنون مسیر جایگزین ایران نیز زیر فشار قرار گرفته است. جنگ بهتدریج از نبرد بر سر کنترل خود تنگه هرمز، به نبرد بر سر بیاثر کردن مسیرهای جایگزین صادرات انرژی تبدیل میشود.
👍2
«ارزیابی اسرائیل: ایرانیها چه زمانی برای سرنگونی حکومت به خیابان خواهند آمد»
این مقاله در رسانه اسرائیلی Ynet منتشر شده است؛ یکی از پرمخاطبترین رسانههای خبری اسرائیل که به روزنامه یدیعوت آحارونوت وابسته است و معمولاً بازتابدهنده دیدگاههای محافل امنیتی، سیاسی و اطلاعاتی اسرائیل به شمار میرود.
در داخل ساختار امنیتی اسرائیل اختلاف عمیقی میان ارتش اسرائیل و موساد درباره هدف نهایی جنگ با ایران شکل گرفته است. از نگاه ارتش اسرائیل، اولویت اصلی نابودی ذخایر اورانیوم غنیشده و عقب انداختن برنامه هستهای ایران است. مقاله میگوید موساد معتقد است حتی اگر تمام تأسیسات هستهای نابود شود، تا زمانی که جمهوری اسلامی پابرجاست، تهدید علیه اسرائیل ادامه خواهد داشت. به همین دلیل موساد «تغییر رژیم» را تنها راهحل واقعی میداند. نویسنده تأکید میکند که موساد دیگر حتی از عبارت محتاطانه «ایجاد شرایط برای سقوط حکومت» استفاده نمیکند و آشکارا درباره سرنگونی جمهوری اسلامی صحبت میکند.
موساد برای رسیدن به این هدف، طرحی چندمرحلهای و بسیار تهاجمی طراحی کرده بود. مقاله توضیح میدهد که اگر آمریکا اجازه ادامه عملیات را میداد، موساد ترجیح میداد زیرساختهای حیاتی ایران — بهویژه شبکه برق، پالایشگاهها و مراکز انرژی — را هدف قرار دهد تا کشور وارد خاموشی گسترده و بحران اقتصادی شود. تحلیل موساد این بود که جامعه ایران در آستانه انفجار قرار دارد؛ مردم از حکومت خشمگیناند اما هنوز از سرکوب میترسند. از نگاه موساد، قطع برق، بحران اقتصادی، کمبود سوخت و احتمال قحطی میتوانست «دیوار ترس» را فرو بریزد و مردم را به خیابانها بکشاند.
بخش مهم مقاله مربوط به «طرح کردها» است. نویسنده توضیح میدهد که موساد و بخشی از سازمان سیا روی سناریویی کار میکردند که در آن هزاران نیروی کرد از شمال عراق وارد ایران شوند و مناطق کردنشین را به کنترل خود درآورند. طبق این طرح، مناطق کردنشین ایران — که مقاله جمعیت آن را حدود هشت میلیون نفر توصیف میکند — قرار بود به نقطه آغاز شورش سراسری علیه جمهوری اسلامی تبدیل شوند. همزمان، گروههای مسلح متعلق به اقلیتهای دیگر نیز از مناطق مختلف وارد عمل میشدند تا حکومت ایران از چند جبهه همزمان تحت فشار قرار گیرد و به سمت فروپاشی پیش برود. هدف نهایی این بود که این فشارها به تدریج به مرکز ایران و تهران منتقل شود.
مقاله تأکید میکند که مشکل اصلی این پروژه، اختلافات داخلی گروههای کرد بود. نویسنده میگوید احزاب کرد «مانند اپوزیسیون اسرائیل، چند گروهی هستند که با یکدیگر صحبت نمیکنند». به همین دلیل موساد و سیا تلاش کرده بودند همه جریانهای کردی را حول هدف مشترک سرنگونی جمهوری اسلامی متحد کنند. برای جلوگیری از نگرانی درباره تجزیه ایران، از گروههای کرد خواسته شده بود تعهد دهند که به تمامیت ارضی ایران آسیب نزنند، مقاله همچنین میگوید ارتش اسرائیل حتی برخی پایگاههای سپاه پاسداران در مناطق مرزی را هدف قرار داده بود تا مسیر برای عملیات احتمالی کردها هموار شود. نویسنده اشاره میکند که احتمالاً سلاحها و تجهیزات مهمی نیز در اختیار این نیروها قرار گرفته بود،
. مقاله میگوید زمانی که شبکه فاکسنیوز گزارش داد عملیات نزدیک است، رجب طیب اردوغان، رئیسجمهور ترکیه، در تماس تلفنی خشمگینانهای با دونالد ترامپ او را متقاعد کرد که این طرح را متوقف کند. دلیل اصلی مخالفت آنکارا، نگرانی شدید ترکیه از قدرت گرفتن نیروهای کردی در منطقه بود؛ بهویژه آنکه یکی از گروههای نزدیک به پکک نیز در این سناریو حضور داشت. همزمان، تماس امیر قطر پس از حمله به یکی از تأسیسات انرژی ایران نیز باعث شد حملات بیشتر به زیرساختهای اقتصادی ایران متوقف شود. در نتیجه، پروژهای که موساد آن را راهی برای سقوط جمهوری اسلامی میدانست، فعلاً کنار گذاشته شد.نویسنده از تعبیر «کردها فعلاً روی نیمکت ذخیره در حال گرم کردن هستند» استفاده میکند؛ یعنی تلآویو همچنان آنان را ابزاری بالقوه برای فشار آینده بر جمهوری اسلامی میداند.
در بخش پایانی، مقاله به وضعیت حماس در غزه میپردازد و میگوید حماس اکنون به سه جناح تقسیم شده است: کسانی که همچنان به «شهادت» اعتقاد دارند، کسانی که دیگر نمیخواهند کشته شوند، و کسانی که صرفاً تلاش میکنند زمان بخرند تا مردم غزه علیه آنان شورش نکنند. نویسنده میگوید کشورهای عربی که هدف حملات ایران قرار گرفتهاند، روابط خود را با حماس کاهش دادهاند و قطر نیز خالد الحیه را از دوحه اخراج کرده است. به نوشته مقاله، بسیاری از رهبران حماس اکنون به ترکیه منتقل شدهاند و استانبول آخرین پناهگاه جدی آنان محسوب میشود. .https://www.israelhayom.com/2026/05/08/israeli-assessment-this-is-when-iranians-will-take-to-the-streets-to-topple-the-regime/
این مقاله در رسانه اسرائیلی Ynet منتشر شده است؛ یکی از پرمخاطبترین رسانههای خبری اسرائیل که به روزنامه یدیعوت آحارونوت وابسته است و معمولاً بازتابدهنده دیدگاههای محافل امنیتی، سیاسی و اطلاعاتی اسرائیل به شمار میرود.
در داخل ساختار امنیتی اسرائیل اختلاف عمیقی میان ارتش اسرائیل و موساد درباره هدف نهایی جنگ با ایران شکل گرفته است. از نگاه ارتش اسرائیل، اولویت اصلی نابودی ذخایر اورانیوم غنیشده و عقب انداختن برنامه هستهای ایران است. مقاله میگوید موساد معتقد است حتی اگر تمام تأسیسات هستهای نابود شود، تا زمانی که جمهوری اسلامی پابرجاست، تهدید علیه اسرائیل ادامه خواهد داشت. به همین دلیل موساد «تغییر رژیم» را تنها راهحل واقعی میداند. نویسنده تأکید میکند که موساد دیگر حتی از عبارت محتاطانه «ایجاد شرایط برای سقوط حکومت» استفاده نمیکند و آشکارا درباره سرنگونی جمهوری اسلامی صحبت میکند.
موساد برای رسیدن به این هدف، طرحی چندمرحلهای و بسیار تهاجمی طراحی کرده بود. مقاله توضیح میدهد که اگر آمریکا اجازه ادامه عملیات را میداد، موساد ترجیح میداد زیرساختهای حیاتی ایران — بهویژه شبکه برق، پالایشگاهها و مراکز انرژی — را هدف قرار دهد تا کشور وارد خاموشی گسترده و بحران اقتصادی شود. تحلیل موساد این بود که جامعه ایران در آستانه انفجار قرار دارد؛ مردم از حکومت خشمگیناند اما هنوز از سرکوب میترسند. از نگاه موساد، قطع برق، بحران اقتصادی، کمبود سوخت و احتمال قحطی میتوانست «دیوار ترس» را فرو بریزد و مردم را به خیابانها بکشاند.
بخش مهم مقاله مربوط به «طرح کردها» است. نویسنده توضیح میدهد که موساد و بخشی از سازمان سیا روی سناریویی کار میکردند که در آن هزاران نیروی کرد از شمال عراق وارد ایران شوند و مناطق کردنشین را به کنترل خود درآورند. طبق این طرح، مناطق کردنشین ایران — که مقاله جمعیت آن را حدود هشت میلیون نفر توصیف میکند — قرار بود به نقطه آغاز شورش سراسری علیه جمهوری اسلامی تبدیل شوند. همزمان، گروههای مسلح متعلق به اقلیتهای دیگر نیز از مناطق مختلف وارد عمل میشدند تا حکومت ایران از چند جبهه همزمان تحت فشار قرار گیرد و به سمت فروپاشی پیش برود. هدف نهایی این بود که این فشارها به تدریج به مرکز ایران و تهران منتقل شود.
مقاله تأکید میکند که مشکل اصلی این پروژه، اختلافات داخلی گروههای کرد بود. نویسنده میگوید احزاب کرد «مانند اپوزیسیون اسرائیل، چند گروهی هستند که با یکدیگر صحبت نمیکنند». به همین دلیل موساد و سیا تلاش کرده بودند همه جریانهای کردی را حول هدف مشترک سرنگونی جمهوری اسلامی متحد کنند. برای جلوگیری از نگرانی درباره تجزیه ایران، از گروههای کرد خواسته شده بود تعهد دهند که به تمامیت ارضی ایران آسیب نزنند، مقاله همچنین میگوید ارتش اسرائیل حتی برخی پایگاههای سپاه پاسداران در مناطق مرزی را هدف قرار داده بود تا مسیر برای عملیات احتمالی کردها هموار شود. نویسنده اشاره میکند که احتمالاً سلاحها و تجهیزات مهمی نیز در اختیار این نیروها قرار گرفته بود،
. مقاله میگوید زمانی که شبکه فاکسنیوز گزارش داد عملیات نزدیک است، رجب طیب اردوغان، رئیسجمهور ترکیه، در تماس تلفنی خشمگینانهای با دونالد ترامپ او را متقاعد کرد که این طرح را متوقف کند. دلیل اصلی مخالفت آنکارا، نگرانی شدید ترکیه از قدرت گرفتن نیروهای کردی در منطقه بود؛ بهویژه آنکه یکی از گروههای نزدیک به پکک نیز در این سناریو حضور داشت. همزمان، تماس امیر قطر پس از حمله به یکی از تأسیسات انرژی ایران نیز باعث شد حملات بیشتر به زیرساختهای اقتصادی ایران متوقف شود. در نتیجه، پروژهای که موساد آن را راهی برای سقوط جمهوری اسلامی میدانست، فعلاً کنار گذاشته شد.نویسنده از تعبیر «کردها فعلاً روی نیمکت ذخیره در حال گرم کردن هستند» استفاده میکند؛ یعنی تلآویو همچنان آنان را ابزاری بالقوه برای فشار آینده بر جمهوری اسلامی میداند.
در بخش پایانی، مقاله به وضعیت حماس در غزه میپردازد و میگوید حماس اکنون به سه جناح تقسیم شده است: کسانی که همچنان به «شهادت» اعتقاد دارند، کسانی که دیگر نمیخواهند کشته شوند، و کسانی که صرفاً تلاش میکنند زمان بخرند تا مردم غزه علیه آنان شورش نکنند. نویسنده میگوید کشورهای عربی که هدف حملات ایران قرار گرفتهاند، روابط خود را با حماس کاهش دادهاند و قطر نیز خالد الحیه را از دوحه اخراج کرده است. به نوشته مقاله، بسیاری از رهبران حماس اکنون به ترکیه منتقل شدهاند و استانبول آخرین پناهگاه جدی آنان محسوب میشود. .https://www.israelhayom.com/2026/05/08/israeli-assessment-this-is-when-iranians-will-take-to-the-streets-to-topple-the-regime/
Israel Hayom
Israeli assessment: This is when Iranians will take to the streets to topple the regime
Had Trump allowed Israel one final operation in Iran, the IDF would have chosen to destroy the uranium. The Mossad, by contrast, would have chosen an all-out
عنوان مقاله: «جنگ، فضای عمومی را دوباره به حکومت ایران بازگرداند»
این مقاله در نشریه Foreign Policy منتشر شده و نویسنده آن سعید گلکار، استاد علوم سیاسی دانشگاه تنسی در چاتانوگا و مشاور ارشد سازمان «اتحاد علیه ایران هستهای» است. مقاله تلاش میکند توضیح دهد که جنگ اخیر ایران و آمریکا/اسرائیل، برخلاف تصور برخی تحلیلگران، نهتنها به تضعیف فوری جمهوری اسلامی منجر نشده، بلکه باعث شده حکومت دوباره کنترل خیابانها و فضای عمومی شهرهای ایران را به دست بگیرد. نویسنده استدلال میکند که یکی از مهمترین تحولات جنگ، بازگشت نیروهای حکومتی و هواداران جمهوری اسلامی به خیابانها و عقبنشینی جامعه عادی از فضای عمومی بوده است.
مقاله توضیح میدهد که از آغاز جنگ، جمهوری اسلامی بهطور فعال نیروهای بسیج، شبکههای نزدیک به سپاه پاسداران و هواداران حکومت را به خیابانهای تهران و دیگر شهرها فرستاده است. این گروهها با خودروهای مجهز به بلندگو، شعارهای مذهبی و ضدآمریکایی سر میدهند، قرآن میخوانند و تجمعهای خیابانی برگزار میکنند. یکی از شعارهای اصلی آنان «حیدر، حیدر» است که اشاره به امام علی دارد. نویسنده میگوید این تجمعها فقط محدود به مناطق خاص نیست و در میدانها، خیابانهای اصلی و محلههای مسکونی شهرهای بزرگ گسترش یافتهاند. در برخی موارد، سپاه موشکهایی را که آماده شلیک معرفی میشوند در سطح شهر نمایش میدهد و مردم طرفدار حکومت در کنار آنها نماز جمعی برگزار میکنند.
استدلال اصلی مقاله این است که این وضعیت، روندی را معکوس کرده که طی سالهای گذشته در ایران شکل گرفته بود. نویسنده با استفاده از مفهوم «پیشروی آرام» یا «تجاوز آرام» آصف بیات توضیح میدهد که جامعه ایران طی دهههای گذشته بهتدریج و بدون سازماندهی رسمی، بخشی از فضای عمومی را از کنترل حکومت خارج کرده بود. مردم از طریق رفتارهای روزمره، سبک زندگی و تغییرات فرهنگی، نظم ایدئولوژیک جمهوری اسلامی را به چالش میکشیدند. زنان ایرانی بهتدریج حجاب اجباری را عقب راندند؛ ابتدا با شلتر کردن حجاب و سپس، بهویژه پس از اعتراضات «زن، زندگی، آزادی» در سال ۲۰۲۲، با کنار گذاشتن کامل حجاب در فضای عمومی.
مقاله مثالهای دیگری نیز از این تغییرات اجتماعی میآورد؛ از جمله حضور آزادانهتر زنان و مردان در کافهها و پارکها، روابط اجتماعی بازتر میان جوانان، و حتی افزایش حضور سگها و حیوانات خانگی در فضای عمومی — موضوعی که حکومت سالها با آن مخالفت میکرد. نویسنده معتقد است فضای شهری ایران بهتدریج کمتر ایدئولوژیک و بیشتر شبیه زندگی عادی شده بود و حکومت دیگر نمیتوانست مانند دهه اول انقلاب، کنترل کامل بر سبک زندگی مردم داشته باشد.
در مقابل، حامیان حکومت و نیروهای مذهبی سنتی به مرور به فضاهای بستهتر و کنترلشدهتر عقبنشینی کرده بودند؛ مانند شهرکهای وابسته به سپاه و بسیج، یا مدارس، رستورانها و کافههایی که تحت کنترل نیروهای حکومتی بودند. مقاله از مناطقی مانند شهرک محلاتی نام میبرد که به محل زندگی خانوادههای سپاه و نیروهای وفادار به حکومت تبدیل شدهاند. اما نویسنده میگوید جنگ باعث شد این روند برعکس شود: اکنون که بسیاری از مردم عادی به خانهها عقبنشینی کردهاند، نیروهای حکومتی دوباره به خیابانها بازگشتهاند و میخواهند نشان دهند کنترل فضاهای عمومی دوباره در دست آنان است.
در بخش پایانی، مقاله نتیجه میگیرد که جنگ باعث شده جمهوری اسلامی به سمت یک ساختار امنیتیتر و متمرکزتر حرکت کند؛ ساختاری که در آن سپاه پاسداران نقش محوریتری پیدا کرده است. نویسنده تأکید میکند که حکومت نهتنها از طریق نهادهای رسمی، بلکه از طریق «کنترل فضا» نیز تلاش میکند اقتدار خود را بازسازی کند. به همین دلیل، ایده «تغییر رژیم» اکنون پیچیدهتر از قبل به نظر میرسد، زیرا پایگاه اجتماعی حکومت — هرچند محدود — همچنان وجود دارد و در فضای جنگی حتی آشکارتر و فعالتر شده است. مقاله در پایان میگوید جنگ فقط در آسمان و با موشکها جریان ندارد، بلکه در خیابانهای تهران و شهرهای ایران نیز در حال وقوع است؛ و فعلاً این خیابانها دوباره به دست حکومت افتادهاند.
https://foreignpolicy.com/2026/05/07/war-iran-public-spaces-regime/
این مقاله در نشریه Foreign Policy منتشر شده و نویسنده آن سعید گلکار، استاد علوم سیاسی دانشگاه تنسی در چاتانوگا و مشاور ارشد سازمان «اتحاد علیه ایران هستهای» است. مقاله تلاش میکند توضیح دهد که جنگ اخیر ایران و آمریکا/اسرائیل، برخلاف تصور برخی تحلیلگران، نهتنها به تضعیف فوری جمهوری اسلامی منجر نشده، بلکه باعث شده حکومت دوباره کنترل خیابانها و فضای عمومی شهرهای ایران را به دست بگیرد. نویسنده استدلال میکند که یکی از مهمترین تحولات جنگ، بازگشت نیروهای حکومتی و هواداران جمهوری اسلامی به خیابانها و عقبنشینی جامعه عادی از فضای عمومی بوده است.
مقاله توضیح میدهد که از آغاز جنگ، جمهوری اسلامی بهطور فعال نیروهای بسیج، شبکههای نزدیک به سپاه پاسداران و هواداران حکومت را به خیابانهای تهران و دیگر شهرها فرستاده است. این گروهها با خودروهای مجهز به بلندگو، شعارهای مذهبی و ضدآمریکایی سر میدهند، قرآن میخوانند و تجمعهای خیابانی برگزار میکنند. یکی از شعارهای اصلی آنان «حیدر، حیدر» است که اشاره به امام علی دارد. نویسنده میگوید این تجمعها فقط محدود به مناطق خاص نیست و در میدانها، خیابانهای اصلی و محلههای مسکونی شهرهای بزرگ گسترش یافتهاند. در برخی موارد، سپاه موشکهایی را که آماده شلیک معرفی میشوند در سطح شهر نمایش میدهد و مردم طرفدار حکومت در کنار آنها نماز جمعی برگزار میکنند.
استدلال اصلی مقاله این است که این وضعیت، روندی را معکوس کرده که طی سالهای گذشته در ایران شکل گرفته بود. نویسنده با استفاده از مفهوم «پیشروی آرام» یا «تجاوز آرام» آصف بیات توضیح میدهد که جامعه ایران طی دهههای گذشته بهتدریج و بدون سازماندهی رسمی، بخشی از فضای عمومی را از کنترل حکومت خارج کرده بود. مردم از طریق رفتارهای روزمره، سبک زندگی و تغییرات فرهنگی، نظم ایدئولوژیک جمهوری اسلامی را به چالش میکشیدند. زنان ایرانی بهتدریج حجاب اجباری را عقب راندند؛ ابتدا با شلتر کردن حجاب و سپس، بهویژه پس از اعتراضات «زن، زندگی، آزادی» در سال ۲۰۲۲، با کنار گذاشتن کامل حجاب در فضای عمومی.
مقاله مثالهای دیگری نیز از این تغییرات اجتماعی میآورد؛ از جمله حضور آزادانهتر زنان و مردان در کافهها و پارکها، روابط اجتماعی بازتر میان جوانان، و حتی افزایش حضور سگها و حیوانات خانگی در فضای عمومی — موضوعی که حکومت سالها با آن مخالفت میکرد. نویسنده معتقد است فضای شهری ایران بهتدریج کمتر ایدئولوژیک و بیشتر شبیه زندگی عادی شده بود و حکومت دیگر نمیتوانست مانند دهه اول انقلاب، کنترل کامل بر سبک زندگی مردم داشته باشد.
در مقابل، حامیان حکومت و نیروهای مذهبی سنتی به مرور به فضاهای بستهتر و کنترلشدهتر عقبنشینی کرده بودند؛ مانند شهرکهای وابسته به سپاه و بسیج، یا مدارس، رستورانها و کافههایی که تحت کنترل نیروهای حکومتی بودند. مقاله از مناطقی مانند شهرک محلاتی نام میبرد که به محل زندگی خانوادههای سپاه و نیروهای وفادار به حکومت تبدیل شدهاند. اما نویسنده میگوید جنگ باعث شد این روند برعکس شود: اکنون که بسیاری از مردم عادی به خانهها عقبنشینی کردهاند، نیروهای حکومتی دوباره به خیابانها بازگشتهاند و میخواهند نشان دهند کنترل فضاهای عمومی دوباره در دست آنان است.
در بخش پایانی، مقاله نتیجه میگیرد که جنگ باعث شده جمهوری اسلامی به سمت یک ساختار امنیتیتر و متمرکزتر حرکت کند؛ ساختاری که در آن سپاه پاسداران نقش محوریتری پیدا کرده است. نویسنده تأکید میکند که حکومت نهتنها از طریق نهادهای رسمی، بلکه از طریق «کنترل فضا» نیز تلاش میکند اقتدار خود را بازسازی کند. به همین دلیل، ایده «تغییر رژیم» اکنون پیچیدهتر از قبل به نظر میرسد، زیرا پایگاه اجتماعی حکومت — هرچند محدود — همچنان وجود دارد و در فضای جنگی حتی آشکارتر و فعالتر شده است. مقاله در پایان میگوید جنگ فقط در آسمان و با موشکها جریان ندارد، بلکه در خیابانهای تهران و شهرهای ایران نیز در حال وقوع است؛ و فعلاً این خیابانها دوباره به دست حکومت افتادهاند.
https://foreignpolicy.com/2026/05/07/war-iran-public-spaces-regime/
Foreign Policy
War Handed Public Space Back to Iran’s Regime
After years of quiet encroachment by ordinary people, the Islamic Republic reclaims the urban landscape.
تقابلهای ایران و ایالات متحده در تنگه هرمز: آنچه میدانیم
حمیدرضا عزیزی
🔹در اواخر روز ۷ مه، نیروهای ایالات متحده و ایران وارد تقابل مستقیم دریایی در و اطراف تنگه هرمز شدند، پس از روزها فشار فزاینده بر محدودیتهای حمل و نقل و اجرای محاصره. رسانههای ایرانی از تبادلهای متناوب بین واحدهای نیروی دریایی ایران و کشتیهای آمریکایی در طول شب خبر دادند.
https://x.com/hamidrezaaz/status/2052878298368090174?s=46&t=j9UDnQyxRCXg7Nuf3F_83w
🔹در طول شب، منابع ایرانی ادعا کردند که عملیات مشترک موشکی و پهپادی علیه ناوشکنهای آمریکایی در نزدیکی تنگه انجام شده است که تحت پوشش هوایی فعالیت میکردند. گزارشهای آمریکایی موفقیت این حملات را رد کردند، اما نکته مهم این است که تقابل به مرحلهای فعال از کشمکش بر سر دسترسی و حرکت دریایی وارد شده است.
🔹تا اوایل ۸ مه، نیروهای ایالات متحده حداقل به دو نفتکش خالی ایرانی در نزدیکی تنگه و خلیج عمان حمله کردند. الگوی هدفگذاری نشان میدهد که واشنگتن نه تنها در تلاش برای محدود کردن صادرات نفت ایران است، بلکه قصد دارد توانایی ایران را برای استفاده از نفتکشها به منظور ذخیرهسازی در دریا و تابآوری لجستیکی تحت محاصره کاهش دهد.
🔹در همین زمان، ایران نفتکش «اوشن کُوی» را در خلیج عمان توقیف کرد و این اقدام را به عنوان انتقامی از تلاشها برای مختل کردن صادرات نفت ایران توجیه کرد. تهران به طور همزمان در زمینههای نظامی، اقتصادی و حقوقی تشدید کرد و شامل اتهامات رسمی مبنی بر نقض آتشبس توسط واشنگتن بود.
🔹رسانههای ایرانی همچنین به گزارشهایی اشاره کردند که چندین نفتکش ایرانی توانستهاند از گشتهای دریایی ایالات متحده از طریق مسیرهای خارج از تنگه عبور کنند، بهویژه از طریق کریدور دریایی پاکستان. چه این گزارشها به طور کامل دقیق باشند یا نه، روایت رسمی در ایران این است که محاصره ایالات متحده نفوذپذیر است و ایران هنوز برتری در تشدید در اطراف هرمز را حفظ کرده است.
🔹اکنون به نظر میرسد آتشبس به طور فزایندهای شکننده است. هیچیک از طرفین در حال حاضر به نظر نمیرسد که تمایل به تشدید بزرگمقیاس فوری داشته باشند، اما هر دو به طور پیوسته در حال بازتعریف مرزهای عملیاتی تقابل قابل قبول در حوزه دریایی هستند.
🔹حوزه دریایی اکنون به صحنه غالب جنگ تبدیل شده است. این درگیری از تبادل مستقیم پایدار به سمت کشمکشی با شدت پایین اما با تأثیر بالقوه بالا که حول مداخلات، اختلال در حمل و نقل، توقیف نفتکشها و سیگنالدهی قهری در مورد جریانهای انرژی متمرکز شده است، تغییر کرده است.
🔹این وضعیت را به طور ساختاری ناپایدار میکند. زیرا عملیات نظامی، بازارهای جهانی انرژی و حمل و نقل تجاری در یک میدان نبرد محدود متمرکز هستند و حتی اقدامات تنظیمشده نیز میتواند خطرات تشدید نامتناسبی را به همراه داشته باشد.
🔹دولت ترامپ همچنان به دیپلماسی قهری از طریق فشار نظامی پایبند به نظر میرسد. هدفگذاری انتخابی نفتکشهای خالی به ویژه میتواند نشاندهنده تلاشی برای تشدید محدودیتهای اقتصادی بر ایران باشد، در حالی که از هزینههای اقتصادی و زیستمحیطی مرتبط با غرق کردن نفتکشهای بارگیریشده در یا نزدیک به هرمز جلوگیری میکند.
🔹پیامرسانی ایرانی به طور فزایندهای هرمز را به عنوان یک ابزار استراتژیک حاکمیتی معرفی میکند. استدلال اصلی در روایت ایرانی این است که ایالات متحده ممکن است بر حمل و نقل فشار وارد کند، اما نمیتواند ترافیک دریایی پایدار یا جریانهای انرژی را بدون توجه به منافع ایران بازگرداند.
🔹اهمیت کلی این است که جنگ به طور همزمان باریکتر و خطرناکتر میشود. مرکز جاذبه به سمت حوزه دریایی تغییر کرده است، اما از آنجا که تقابل اکنون در جغرافیای باریک هرمز متمرکز شده، خطر تشدید ناخواسته سریع همچنان بالاست.
حمیدرضا عزیزی
🔹در اواخر روز ۷ مه، نیروهای ایالات متحده و ایران وارد تقابل مستقیم دریایی در و اطراف تنگه هرمز شدند، پس از روزها فشار فزاینده بر محدودیتهای حمل و نقل و اجرای محاصره. رسانههای ایرانی از تبادلهای متناوب بین واحدهای نیروی دریایی ایران و کشتیهای آمریکایی در طول شب خبر دادند.
https://x.com/hamidrezaaz/status/2052878298368090174?s=46&t=j9UDnQyxRCXg7Nuf3F_83w
🔹در طول شب، منابع ایرانی ادعا کردند که عملیات مشترک موشکی و پهپادی علیه ناوشکنهای آمریکایی در نزدیکی تنگه انجام شده است که تحت پوشش هوایی فعالیت میکردند. گزارشهای آمریکایی موفقیت این حملات را رد کردند، اما نکته مهم این است که تقابل به مرحلهای فعال از کشمکش بر سر دسترسی و حرکت دریایی وارد شده است.
🔹تا اوایل ۸ مه، نیروهای ایالات متحده حداقل به دو نفتکش خالی ایرانی در نزدیکی تنگه و خلیج عمان حمله کردند. الگوی هدفگذاری نشان میدهد که واشنگتن نه تنها در تلاش برای محدود کردن صادرات نفت ایران است، بلکه قصد دارد توانایی ایران را برای استفاده از نفتکشها به منظور ذخیرهسازی در دریا و تابآوری لجستیکی تحت محاصره کاهش دهد.
🔹در همین زمان، ایران نفتکش «اوشن کُوی» را در خلیج عمان توقیف کرد و این اقدام را به عنوان انتقامی از تلاشها برای مختل کردن صادرات نفت ایران توجیه کرد. تهران به طور همزمان در زمینههای نظامی، اقتصادی و حقوقی تشدید کرد و شامل اتهامات رسمی مبنی بر نقض آتشبس توسط واشنگتن بود.
🔹رسانههای ایرانی همچنین به گزارشهایی اشاره کردند که چندین نفتکش ایرانی توانستهاند از گشتهای دریایی ایالات متحده از طریق مسیرهای خارج از تنگه عبور کنند، بهویژه از طریق کریدور دریایی پاکستان. چه این گزارشها به طور کامل دقیق باشند یا نه، روایت رسمی در ایران این است که محاصره ایالات متحده نفوذپذیر است و ایران هنوز برتری در تشدید در اطراف هرمز را حفظ کرده است.
🔹اکنون به نظر میرسد آتشبس به طور فزایندهای شکننده است. هیچیک از طرفین در حال حاضر به نظر نمیرسد که تمایل به تشدید بزرگمقیاس فوری داشته باشند، اما هر دو به طور پیوسته در حال بازتعریف مرزهای عملیاتی تقابل قابل قبول در حوزه دریایی هستند.
🔹حوزه دریایی اکنون به صحنه غالب جنگ تبدیل شده است. این درگیری از تبادل مستقیم پایدار به سمت کشمکشی با شدت پایین اما با تأثیر بالقوه بالا که حول مداخلات، اختلال در حمل و نقل، توقیف نفتکشها و سیگنالدهی قهری در مورد جریانهای انرژی متمرکز شده است، تغییر کرده است.
🔹این وضعیت را به طور ساختاری ناپایدار میکند. زیرا عملیات نظامی، بازارهای جهانی انرژی و حمل و نقل تجاری در یک میدان نبرد محدود متمرکز هستند و حتی اقدامات تنظیمشده نیز میتواند خطرات تشدید نامتناسبی را به همراه داشته باشد.
🔹دولت ترامپ همچنان به دیپلماسی قهری از طریق فشار نظامی پایبند به نظر میرسد. هدفگذاری انتخابی نفتکشهای خالی به ویژه میتواند نشاندهنده تلاشی برای تشدید محدودیتهای اقتصادی بر ایران باشد، در حالی که از هزینههای اقتصادی و زیستمحیطی مرتبط با غرق کردن نفتکشهای بارگیریشده در یا نزدیک به هرمز جلوگیری میکند.
🔹پیامرسانی ایرانی به طور فزایندهای هرمز را به عنوان یک ابزار استراتژیک حاکمیتی معرفی میکند. استدلال اصلی در روایت ایرانی این است که ایالات متحده ممکن است بر حمل و نقل فشار وارد کند، اما نمیتواند ترافیک دریایی پایدار یا جریانهای انرژی را بدون توجه به منافع ایران بازگرداند.
🔹اهمیت کلی این است که جنگ به طور همزمان باریکتر و خطرناکتر میشود. مرکز جاذبه به سمت حوزه دریایی تغییر کرده است، اما از آنجا که تقابل اکنون در جغرافیای باریک هرمز متمرکز شده، خطر تشدید ناخواسته سریع همچنان بالاست.
X (formerly Twitter)
Hamidreza Azizi (@HamidRezaAz) on X
Iran-US Clashes in the Strait of Hormuz: What We Know
🔹Late on May 7, U.S. and Iranian forces entered into direct maritime confrontation in and around the Strait of Hormuz after days of mounting pressure around shipping restrictions and blockade enforcement.…
🔹Late on May 7, U.S. and Iranian forces entered into direct maritime confrontation in and around the Strait of Hormuz after days of mounting pressure around shipping restrictions and blockade enforcement.…
عنوان: ایران در برابر آمریکا: چرا واشنگتن نتوانسته است آن را شکست دهد؟
نویسنده: فرید زکریا
مقاله به بررسی مناقشه طولانیمدت میان ایالات متحده و ایران میپردازد و پیچیدگیها و تناقضات در سیاست خارجی آمریکا طی تقریباً نیم قرن را تحلیل میکند. فرید زکریا استدلال میکند که با وجود کوچکتر و ضعیفتر بودن ایران، ایالات متحده به دلیل ترکیبی از اشتباهات استراتژیک و اهداف متضاد، در تحمیل اراده خود با مشکل مواجه شده است.
زکریا از نظریه بازیها برای تحلیل دینامیک این مناقشه استفاده میکند، جایی که رویکرد ترامپ شبیه به یک بازی «چیکن» است. برای ایران، ریسکها وجودی هستند، در حالی که برای ترامپ این ریسکها ناچیز به نظر میرسند. این تفاوت در سطح ریسک نشاندهنده تمایل بیشتر ایران برای قفل کردن فرمان خود در این بازی است.
تاریخچه این مناقشه نشان میدهد که از زمان به قدرت رسیدن رژیم اسلامی در ایران، آمریکا در موضعی متضاد قرار داشته است. از یک سو، ایالات متحده خواهان حل مسائل خاصی مانند بازگشت گروگانها و محدودیتهای هستهای است، و از سوی دیگر به دنبال براندازی رژیم نیز بوده است. این دوگانگی باعث ایجاد تنش در سیاست خارجی آمریکا و پیچیدگی در مذاکرات شده است.
مذاکره با ایران به معنای اعطای نوعی مشروعیت به جمهوری اسلامی است که برای برخی نخبگان آمریکایی ناخوشایند است. آنها معتقدند رژیم باید سرنگون شود و تنها سیاست درست نسبت به آن باید براندازی باشد. این تناقضات در سیاست ترامپ بهوضوح قابل مشاهده است، زیرا او بین تهدید و مذاکره نوسان میکند و این باعث ایجاد سردرگمی و بیثباتی میشود.
زکریا مقایسهای با اتحاد جماهیر شوروی نیز انجام میدهد. ایالات متحده نگرش مشابهی نسبت به شوروی داشت؛ ابتدا روابط خود را قطع کرده و تلاش کرد آن را تضعیف کند و سپس در دوره روزولت، به طور دیپلماتیک با مسکو تعامل کرد.
رئیسجمهور اوباما نیز در این زمینه گام تعیینکنندهای برداشت و تصمیم به مذاکره با رژیم ایرانی گرفت. او درک کرد که برای مقابله با تهدید هستهای، باید با این رژیم تعامل کند. توافق هستهای ایران به هدف خنثیسازی خطرناکترین جنبه سیاست خارجی ایران طراحی شده بود و در این زمینه موفق بود.
خروج ترامپ از این توافق به بیاعتباری رهبران میانهرو در ایران و بازگشت سختگیران منجر شد و برنامه غنیسازی ایران را تشدید کرد. این موضوع ترامپ را دوباره به معضلی در مورد مذاکره یا تقابل بازگرداند. در نهایت، زکریا نتیجهگیری میکند که اگرچه ترامپ خواستار توافق است، اما مذاکره ممکن است بهطور ناخواسته مشروعیتی به رژیم اسلامی بدهد که برای دههها به دنبالش بوده است. برای تهران، دستیابی به پذیرش بیقید و شرط از سوی ایالات متحده، پیروزی بزرگی خواهد بود.
https://www.washingtonpost.com/opinions/2026/05/08/why-united-states-struggles-negotiate-with-iran/
نویسنده: فرید زکریا
مقاله به بررسی مناقشه طولانیمدت میان ایالات متحده و ایران میپردازد و پیچیدگیها و تناقضات در سیاست خارجی آمریکا طی تقریباً نیم قرن را تحلیل میکند. فرید زکریا استدلال میکند که با وجود کوچکتر و ضعیفتر بودن ایران، ایالات متحده به دلیل ترکیبی از اشتباهات استراتژیک و اهداف متضاد، در تحمیل اراده خود با مشکل مواجه شده است.
زکریا از نظریه بازیها برای تحلیل دینامیک این مناقشه استفاده میکند، جایی که رویکرد ترامپ شبیه به یک بازی «چیکن» است. برای ایران، ریسکها وجودی هستند، در حالی که برای ترامپ این ریسکها ناچیز به نظر میرسند. این تفاوت در سطح ریسک نشاندهنده تمایل بیشتر ایران برای قفل کردن فرمان خود در این بازی است.
تاریخچه این مناقشه نشان میدهد که از زمان به قدرت رسیدن رژیم اسلامی در ایران، آمریکا در موضعی متضاد قرار داشته است. از یک سو، ایالات متحده خواهان حل مسائل خاصی مانند بازگشت گروگانها و محدودیتهای هستهای است، و از سوی دیگر به دنبال براندازی رژیم نیز بوده است. این دوگانگی باعث ایجاد تنش در سیاست خارجی آمریکا و پیچیدگی در مذاکرات شده است.
مذاکره با ایران به معنای اعطای نوعی مشروعیت به جمهوری اسلامی است که برای برخی نخبگان آمریکایی ناخوشایند است. آنها معتقدند رژیم باید سرنگون شود و تنها سیاست درست نسبت به آن باید براندازی باشد. این تناقضات در سیاست ترامپ بهوضوح قابل مشاهده است، زیرا او بین تهدید و مذاکره نوسان میکند و این باعث ایجاد سردرگمی و بیثباتی میشود.
زکریا مقایسهای با اتحاد جماهیر شوروی نیز انجام میدهد. ایالات متحده نگرش مشابهی نسبت به شوروی داشت؛ ابتدا روابط خود را قطع کرده و تلاش کرد آن را تضعیف کند و سپس در دوره روزولت، به طور دیپلماتیک با مسکو تعامل کرد.
رئیسجمهور اوباما نیز در این زمینه گام تعیینکنندهای برداشت و تصمیم به مذاکره با رژیم ایرانی گرفت. او درک کرد که برای مقابله با تهدید هستهای، باید با این رژیم تعامل کند. توافق هستهای ایران به هدف خنثیسازی خطرناکترین جنبه سیاست خارجی ایران طراحی شده بود و در این زمینه موفق بود.
خروج ترامپ از این توافق به بیاعتباری رهبران میانهرو در ایران و بازگشت سختگیران منجر شد و برنامه غنیسازی ایران را تشدید کرد. این موضوع ترامپ را دوباره به معضلی در مورد مذاکره یا تقابل بازگرداند. در نهایت، زکریا نتیجهگیری میکند که اگرچه ترامپ خواستار توافق است، اما مذاکره ممکن است بهطور ناخواسته مشروعیتی به رژیم اسلامی بدهد که برای دههها به دنبالش بوده است. برای تهران، دستیابی به پذیرش بیقید و شرط از سوی ایالات متحده، پیروزی بزرگی خواهد بود.
https://www.washingtonpost.com/opinions/2026/05/08/why-united-states-struggles-negotiate-with-iran/
The Washington Post
Opinion | The Iran dilemma Washington refuses to resolve
Two goals have been in tension in U.S. policy for nearly half a century.
مقاله "آخر هفته با مجتبی" نوشته مایکل روبین، به بررسی وضعیت پیچیده سیاسی ایران و چالشهای پیش روی دونالد ترامپ در تعامل با جمهوری اسلامی میپردازد. روبین با استفاده از تمثیل فیلم "آخر هفته با برنی" که داستان دو کارمند است که تلاش میکنند رئیس فاسد خود را به عنوان زنده نشان دهند، وضعیت فعلی ایران را به تصویر میکشد. در این فیلم، شخصیتها به خاطر حفظ منافع خود، به فریبکاری متوسل میشوند و این وضعیت به نوعی به حال جمهوری اسلامی تشبیه میشود، جایی که مجتبی خامنهای به عنوان یک عامل کلیدی در نظام، نقش دارد.
روبین بر این باور است که اگر مجتبی خامنهای مرده باشد، این امر تأثیرات عمیقی بر ساختار قدرت در ایران خواهد داشت. او اشاره میکند که در غیاب مجتبی، هیچ یک از جناحهای سیاسی یا نظامی نمیتوانند به توافقات پایدار دست یابند و این میتواند به بیثباتی و رقابتهای داخلی منجر شود. در اینجا، او به این نکته مهم اشاره میکند که گزارشهای سیا به وضوح نشان نمیدهند که چه کسی در ایران در حال کنترل اوضاع است و کدام سیاستمداران خود را به عنوان نمایندگان مجتبی معرفی میکنند. او مثال میزند که اگر مقامات آمریکایی مانند استیون ویتکوف با افرادی چون قالیباف یا عراقچی ملاقات کنند، اما هیچکدام قادر به کنترل صدای مجتبی نباشند، این نشاندهنده این است که آنها نمیتوانند به عنوان واسطههای قدرت عمل کنند. این وضعیت را او به مذاکره درباره یک معامله ملکی با یک بیخانمان در مقابل درب ساختمان تشبیه میکند؛ یعنی مذاکرات فاقد اعتبار خواهند بود.
روبین هشدار میدهد که اگر مجتبی مرده باشد، هیچ جناحی از سپاه پاسداران نمیتواند به توافق برسد، زیرا هر گروه ممکن است از رقابت با دیگران بترسد و تلاش کند تا از این وضعیت به نفع خود بهرهبرداری کند. او تأکید میکند که این بیثباتی میتواند به وضعیتی مشابه با کشورهایی مانند سومالی منجر شود، جایی که چندین جنگسالار و گروههای مختلف بر منابع و قدرت کنترل دارند و دولت مرکزی به شدت ضعیف است. به همین دلیل، ایالات متحده باید جمهوری اسلامی را به عنوان یک دیکتاتوری نظامی بشناسد و به جای تعامل، بر واقعیتهای سیاسی تمرکز کند.
در نهایت، روبین بر لزوم درک واقعیتها تأکید میکند و هشدار میدهد که از دست دادن یک درگیری با یک "جسد" میتواند به عنوان یک نقطه ضعف در میراث سیاسی ترامپ ثبت شود. این تحلیل، به وضوح نشاندهنده چالشهای پیچیدهای است که ایالات متحده در مواجهه با جمهوری اسلامی با آنها روبروست و ضرورت توجه به واقعیتهای جدید در سیاست خارجی را به تصویر میکشد.
https://www.meforum.org/mef-observer/weekend-at-mojtabas
روبین بر این باور است که اگر مجتبی خامنهای مرده باشد، این امر تأثیرات عمیقی بر ساختار قدرت در ایران خواهد داشت. او اشاره میکند که در غیاب مجتبی، هیچ یک از جناحهای سیاسی یا نظامی نمیتوانند به توافقات پایدار دست یابند و این میتواند به بیثباتی و رقابتهای داخلی منجر شود. در اینجا، او به این نکته مهم اشاره میکند که گزارشهای سیا به وضوح نشان نمیدهند که چه کسی در ایران در حال کنترل اوضاع است و کدام سیاستمداران خود را به عنوان نمایندگان مجتبی معرفی میکنند. او مثال میزند که اگر مقامات آمریکایی مانند استیون ویتکوف با افرادی چون قالیباف یا عراقچی ملاقات کنند، اما هیچکدام قادر به کنترل صدای مجتبی نباشند، این نشاندهنده این است که آنها نمیتوانند به عنوان واسطههای قدرت عمل کنند. این وضعیت را او به مذاکره درباره یک معامله ملکی با یک بیخانمان در مقابل درب ساختمان تشبیه میکند؛ یعنی مذاکرات فاقد اعتبار خواهند بود.
روبین هشدار میدهد که اگر مجتبی مرده باشد، هیچ جناحی از سپاه پاسداران نمیتواند به توافق برسد، زیرا هر گروه ممکن است از رقابت با دیگران بترسد و تلاش کند تا از این وضعیت به نفع خود بهرهبرداری کند. او تأکید میکند که این بیثباتی میتواند به وضعیتی مشابه با کشورهایی مانند سومالی منجر شود، جایی که چندین جنگسالار و گروههای مختلف بر منابع و قدرت کنترل دارند و دولت مرکزی به شدت ضعیف است. به همین دلیل، ایالات متحده باید جمهوری اسلامی را به عنوان یک دیکتاتوری نظامی بشناسد و به جای تعامل، بر واقعیتهای سیاسی تمرکز کند.
در نهایت، روبین بر لزوم درک واقعیتها تأکید میکند و هشدار میدهد که از دست دادن یک درگیری با یک "جسد" میتواند به عنوان یک نقطه ضعف در میراث سیاسی ترامپ ثبت شود. این تحلیل، به وضوح نشاندهنده چالشهای پیچیدهای است که ایالات متحده در مواجهه با جمهوری اسلامی با آنها روبروست و ضرورت توجه به واقعیتهای جدید در سیاست خارجی را به تصویر میکشد.
https://www.meforum.org/mef-observer/weekend-at-mojtabas
Middle East Forum
Weekend at Mojtaba’s
In the Islamic Republic, Trump Does Not Want to Lose to a Corpse
👎3
عنوان مقاله: «اینگونه محمد بن سلمان موفق شد»
نویسنده: ترکی الفیصل
رسانه: Arab News
ترکی الفیصل یکی از شناختهشدهترین چهرههای امنیتی و دیپلماتیک عربستان سعودی است. او سالها ریاست سازمان اطلاعات عربستان را برعهده داشت و همچنین سفیر عربستان در آمریکا و بریتانیا بوده است. او اکنون ریاست مرکز پژوهشها و مطالعات اسلامی ملک فیصل را برعهده دارد و از نزدیکترین چهرهها به ساختار سنتی قدرت در عربستان محسوب میشود. به همین دلیل، این مقاله صرفاً یک یادداشت رسانهای نیست، بلکه بازتابی از نگاه بخشی از حاکمیت سعودی به جنگ ایران و اسرائیل و نقش محمد بن سلمان در این بحران است.
در این مقاله، نویسنده استدلال میکند که ولیعهد عربستان، محمد بن سلمان، توانست عربستان را از گرفتار شدن در جنگ مستقیم با ایران دور نگه دارد و همزمان مانع از فروپاشی وحدت کشورهای خلیج فارس شود. از نگاه نویسنده، مهمترین موفقیت بن سلمان این بود که اجازه نداد اسرائیل یا ایران، عربستان را وارد یک جنگ ویرانگر منطقهای کنند؛ جنگی که میتوانست زیرساختهای نفتی و اقتصادی عربستان را نابود کند و کل منطقه خلیج فارس را به آشوب بکشاند.
نویسنده میگوید عربستان از آغاز جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران در ۲۸ فوریه، تلاش زیادی برای جلوگیری از جنگ و سپس توقف دیپلماتیک آن انجام داد. به گفته او، ریاض برخلاف فضای هیجانی رسانههای اجتماعی و برخی دولتهای منطقه، سیاست «سکوت، صبر و مدیریت حسابشده» را در پیش گرفت. مقاله تأکید میکند که رهبران سعودی معتقدند «عمل مهمتر از شعار است» و به همین دلیل عربستان بدون «نمایش سیاسی» و «هیاهو» تلاش کرد منطقه را از جنگ خارج کند.
یکی از محورهای اصلی مقاله، این ادعاست که اسرائیل تلاش داشت عربستان را وارد جنگ مستقیم با ایران کند تا یک رویارویی گسترده منطقهای شکل بگیرد. نویسنده هشدار میدهد که اگر این سناریو موفق میشد، نهتنها تأسیسات نفتی و آبشیرینکنهای عربستان هدف قرار میگرفت، بلکه هزاران نفر در منطقه کشته میشدند و اسرائیل میتوانست به بازیگر مسلط منطقه تبدیل شود. او بهطور مشخص میگوید اگر عربستان تصمیم میگرفت به حملات و فشارهای ایران پاسخ مستقیم بدهد، زیرساختهای حیاتی دو طرف نابود میشد و منطقه وارد چرخهای از ویرانی میگردید.
ترکی الفیصل همچنین نقش محمد بن سلمان را در حفظ انسجام شورای همکاری خلیج فارس برجسته میکند. به گفته او، ولیعهد سعودی اجازه نداد ایران میان کشورهای عربی خلیج فارس شکاف ایجاد کند. او مینویسد عربستان مسیرهای تجاری، بنادر، فرودگاهها و زیرساختهای خود را در خدمت کشورهای خلیج فارس قرار داد و به همه کشورهای عربی منطقه اطمینان داد که امنیت آنها بخشی از امنیت عربستان است. مقاله این رویکرد را نشانه «دوراندیشی» محمد بن سلمان معرفی میکند و مدعی است که عربستان اکنون همراه با پاکستان در تلاش برای خاموش کردن آتش جنگ و جلوگیری از تشدید بحران است.
نویسنده منتقدان سیاست عربستان را «طرفداران جنگ» توصیف میکند که هنوز واقعیتهای جدید منطقه را درک نکردهاند. او با نقل قولی از شاهزاده بدر بن عبدالمحسن میگوید عربستان به «سر و صدای حسودان» توجهی ندارد و مسیر خود را ادامه خواهد داد. در مجموع، مقاله تلاشی است برای ارائه تصویری از محمد بن سلمان بهعنوان رهبر عملگرا، محتاط و در عین حال قدرتمندی که توانسته عربستان را از یک جنگ منطقهای پرهزینه دور نگه دارد و جایگاه رهبری ریاض در خلیج فارس را حفظ کند.https://www.arabnews.com/node/2642938
نویسنده: ترکی الفیصل
رسانه: Arab News
ترکی الفیصل یکی از شناختهشدهترین چهرههای امنیتی و دیپلماتیک عربستان سعودی است. او سالها ریاست سازمان اطلاعات عربستان را برعهده داشت و همچنین سفیر عربستان در آمریکا و بریتانیا بوده است. او اکنون ریاست مرکز پژوهشها و مطالعات اسلامی ملک فیصل را برعهده دارد و از نزدیکترین چهرهها به ساختار سنتی قدرت در عربستان محسوب میشود. به همین دلیل، این مقاله صرفاً یک یادداشت رسانهای نیست، بلکه بازتابی از نگاه بخشی از حاکمیت سعودی به جنگ ایران و اسرائیل و نقش محمد بن سلمان در این بحران است.
در این مقاله، نویسنده استدلال میکند که ولیعهد عربستان، محمد بن سلمان، توانست عربستان را از گرفتار شدن در جنگ مستقیم با ایران دور نگه دارد و همزمان مانع از فروپاشی وحدت کشورهای خلیج فارس شود. از نگاه نویسنده، مهمترین موفقیت بن سلمان این بود که اجازه نداد اسرائیل یا ایران، عربستان را وارد یک جنگ ویرانگر منطقهای کنند؛ جنگی که میتوانست زیرساختهای نفتی و اقتصادی عربستان را نابود کند و کل منطقه خلیج فارس را به آشوب بکشاند.
نویسنده میگوید عربستان از آغاز جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران در ۲۸ فوریه، تلاش زیادی برای جلوگیری از جنگ و سپس توقف دیپلماتیک آن انجام داد. به گفته او، ریاض برخلاف فضای هیجانی رسانههای اجتماعی و برخی دولتهای منطقه، سیاست «سکوت، صبر و مدیریت حسابشده» را در پیش گرفت. مقاله تأکید میکند که رهبران سعودی معتقدند «عمل مهمتر از شعار است» و به همین دلیل عربستان بدون «نمایش سیاسی» و «هیاهو» تلاش کرد منطقه را از جنگ خارج کند.
یکی از محورهای اصلی مقاله، این ادعاست که اسرائیل تلاش داشت عربستان را وارد جنگ مستقیم با ایران کند تا یک رویارویی گسترده منطقهای شکل بگیرد. نویسنده هشدار میدهد که اگر این سناریو موفق میشد، نهتنها تأسیسات نفتی و آبشیرینکنهای عربستان هدف قرار میگرفت، بلکه هزاران نفر در منطقه کشته میشدند و اسرائیل میتوانست به بازیگر مسلط منطقه تبدیل شود. او بهطور مشخص میگوید اگر عربستان تصمیم میگرفت به حملات و فشارهای ایران پاسخ مستقیم بدهد، زیرساختهای حیاتی دو طرف نابود میشد و منطقه وارد چرخهای از ویرانی میگردید.
ترکی الفیصل همچنین نقش محمد بن سلمان را در حفظ انسجام شورای همکاری خلیج فارس برجسته میکند. به گفته او، ولیعهد سعودی اجازه نداد ایران میان کشورهای عربی خلیج فارس شکاف ایجاد کند. او مینویسد عربستان مسیرهای تجاری، بنادر، فرودگاهها و زیرساختهای خود را در خدمت کشورهای خلیج فارس قرار داد و به همه کشورهای عربی منطقه اطمینان داد که امنیت آنها بخشی از امنیت عربستان است. مقاله این رویکرد را نشانه «دوراندیشی» محمد بن سلمان معرفی میکند و مدعی است که عربستان اکنون همراه با پاکستان در تلاش برای خاموش کردن آتش جنگ و جلوگیری از تشدید بحران است.
نویسنده منتقدان سیاست عربستان را «طرفداران جنگ» توصیف میکند که هنوز واقعیتهای جدید منطقه را درک نکردهاند. او با نقل قولی از شاهزاده بدر بن عبدالمحسن میگوید عربستان به «سر و صدای حسودان» توجهی ندارد و مسیر خود را ادامه خواهد داد. در مجموع، مقاله تلاشی است برای ارائه تصویری از محمد بن سلمان بهعنوان رهبر عملگرا، محتاط و در عین حال قدرتمندی که توانسته عربستان را از یک جنگ منطقهای پرهزینه دور نگه دارد و جایگاه رهبری ریاض در خلیج فارس را حفظ کند.https://www.arabnews.com/node/2642938
Arab News
This is how Crown Prince Mohammed bin Salman succeeded
Since the US-Israeli war on Iran erupted on Feb. 28, discordant voices in our region and in Western media have grown louder, questioning Saudi Arabia’s position on a conflict the Kingdom had initially worked hard to prevent, and then made intensive efforts…
👎1
۱/۲
عنوان مقاله: «کیش و مات در ایران»
نویسنده: رابرت کیگن
رسانه: The Atlantic
رابرت کیگن از مهمترین نظریهپردازان سیاست خارجی آمریکا و از چهرههای برجسته جریان نومحافظهکار است؛ جریانی که طی دهههای گذشته مدافع نقش فعال و هژمونیک آمریکا در جهان بوده است. او پژوهشگر ارشد مؤسسه بروکینگز است. اهمیت این مقاله در آن است که نویسندهای با چنین سابقهای، اکنون جنگ با ایران را نه نشانه قدرت آمریکا، بلکه آغاز یک شکست راهبردی و نقطه عطفی در افول نفوذ جهانی واشنگتن توصیف میکند.
کیگن مقاله را با این پرسش آغاز میکند که آیا آمریکا تاکنون شکست کاملی را تجربه کرده که نتوان آن را جبران یا پنهان کرد؟ او میگوید حتی شکستهای بزرگ آمریکا در پرل هاربر، ویتنام، افغانستان و عراق در نهایت یا جبران شدند یا تأثیر دائمی بر موقعیت جهانی واشنگتن نگذاشتند. به باور او، جنگ ایران اما متفاوت است، زیرا پیامدهای آن نه قابل بازگشت است و نه میتوان آن را نادیده گرفت. او مینویسد پس از این جنگ، دیگر بازگشتی به وضعیت سابق در خلیج فارس وجود نخواهد داشت و ایران با کنترل تنگه هرمز به یکی از بازیگران کلیدی جهان تبدیل میشود، در حالی که نقش آمریکا بهطور جدی تضعیف خواهد شد.
آمریکا و اسرائیل طی ۳۷ روز حملات شدید، بخش بزرگی از فرماندهی و توان نظامی ایران را نابود کردند، اما نتوانستند حکومت ایران را فروبپاشانند یا حتی کوچکترین امتیاز سیاسی از تهران بگیرند. او سپس به تغییر استراتژی دولت دونالد ترامپ اشاره میکند: پس از ناکامی نظامی، واشنگتن امیدوار شد که محاصره بنادر ایران و فشار اقتصادی بتواند همان کاری را انجام دهد که بمبارانها نتوانستند. اما کیگن میگوید حکومتی که زیر پنج هفته حملات مداوم نظامی تسلیم نشده، بعید است تنها با فشار اقتصادی فروبپاشد. او در این بخش به نقل قول مهمی از سوزان مالونی، پژوهشگر ایران، اشاره میکند که گفته بود: «حکومتی که برای خاموش کردن اعتراضات، شهروندان خودش را قتلعام کرده، کاملاً آماده است که اکنون نیز فشار اقتصادی سنگینی به مردم تحمیل کند.» نویسنده از این نقل قول استفاده میکند تا نشان دهد محاسبات واشنگتن درباره فروپاشی سریع حکومت ایران واقعبینانه نبوده است.
کیگن سپس به حامیان ادامه جنگ میپردازد؛ کسانی که خواهان ازسرگیری حملات هستند. او میگوید این افراد توضیح نمیدهند که چرا دور جدید بمبارانها باید نتیجهای متفاوت از ۳۷ روز حمله قبلی داشته باشد. به باور او، ادامه جنگ بهطور اجتنابناپذیر ایران را به حمله به کشورهای خلیج فارس سوق میدهد و طرفداران جنگ پاسخی برای این خطر ندارند. نویسنده نقطه عطف جنگ را حمله اسرائیل به میدان گازی پارس جنوبی و پاسخ ایران به مجتمع صنعتی «راس لفان» قطر میداند؛ بزرگترین مرکز صادرات گاز طبیعی جهان. او مینویسد حمله ایران به راس لفان خسارتی ایجاد کرد که ترمیم آن ممکن است سالها طول بکشد و همین اتفاق بود که ترامپ را وادار کرد حملات به زیرساختهای انرژی ایران را متوقف کرده و سپس آتشبس اعلام کند؛ آن هم بدون اینکه ایران حتی یک امتیاز بدهد.
از نگاه نویسنده، همان محاسبهای که ترامپ را وادار به عقبنشینی کرد هنوز پابرجاست. حتی اگر آمریکا بخواهد حملات را از سر بگیرد و «تمدن ایران» را نابود کند، ایران همچنان پیش از سقوط احتمالی حکومت میتواند تعداد زیادی موشک و پهپاد شلیک کند. کیگن هشدار میدهد که تنها چند حمله موفق ایران میتواند زیرساختهای نفت و گاز خلیج فارس را برای سالها یا حتی دههها فلج کند و اقتصاد جهان را وارد بحرانی طولانی نماید. به همین دلیل، او میگوید ترامپ حتی برای «نمایش قدرت» و خروج آبرومندانه از جنگ نیز آزادی عمل واقعی ندارد، زیرا هر حمله تازهای میتواند به فاجعهای اقتصادی منجر شود.
در ادامه، نویسنده میگوید ترامپ عملاً در وضعیت «کیش و مات» قرار گرفته است. او گزارش میدهد که رئیسجمهور آمریکا از جامعه اطلاعاتی خواسته پیامدهای «اعلام پیروزی و خروج از جنگ» را بررسی کنند. کیگن میگوید امید بستن به فروپاشی حکومت ایران استراتژی واقعی نیست، زیرا حکومت ایران پیشتر هم فشارهای شدید نظامی و اقتصادی را تحمل کرده است. او توضیح میدهد که ترامپ زمان زیادی ندارد؛ در شرایطی که قیمت نفت ممکن است به ۱۵۰ یا حتی ۲۰۰ دلار برسد، تورم افزایش یابد و کمبود جهانی غذا و کالا آغاز شود. از دید نویسنده، گزینههای پیش روی آمریکا بسیار محدود و پرهزینه هستند. برای سرنگونی واقعی حکومت ایران، واشنگتن باید آماده جنگ زمینی و دریایی گسترده، اشغال ایران، حفاظت از نفتکشها در تنگه هرمز و پذیرش خسارتهای عظیم اقتصادی ناشی از حملات تلافیجویانه ایران باشد؛ هزینهای که آمریکا حاضر به پرداخت آن نیست.
.https://www.theatlantic.com/international/2026/05/iran-war-trump-losing/687094/
عنوان مقاله: «کیش و مات در ایران»
نویسنده: رابرت کیگن
رسانه: The Atlantic
رابرت کیگن از مهمترین نظریهپردازان سیاست خارجی آمریکا و از چهرههای برجسته جریان نومحافظهکار است؛ جریانی که طی دهههای گذشته مدافع نقش فعال و هژمونیک آمریکا در جهان بوده است. او پژوهشگر ارشد مؤسسه بروکینگز است. اهمیت این مقاله در آن است که نویسندهای با چنین سابقهای، اکنون جنگ با ایران را نه نشانه قدرت آمریکا، بلکه آغاز یک شکست راهبردی و نقطه عطفی در افول نفوذ جهانی واشنگتن توصیف میکند.
کیگن مقاله را با این پرسش آغاز میکند که آیا آمریکا تاکنون شکست کاملی را تجربه کرده که نتوان آن را جبران یا پنهان کرد؟ او میگوید حتی شکستهای بزرگ آمریکا در پرل هاربر، ویتنام، افغانستان و عراق در نهایت یا جبران شدند یا تأثیر دائمی بر موقعیت جهانی واشنگتن نگذاشتند. به باور او، جنگ ایران اما متفاوت است، زیرا پیامدهای آن نه قابل بازگشت است و نه میتوان آن را نادیده گرفت. او مینویسد پس از این جنگ، دیگر بازگشتی به وضعیت سابق در خلیج فارس وجود نخواهد داشت و ایران با کنترل تنگه هرمز به یکی از بازیگران کلیدی جهان تبدیل میشود، در حالی که نقش آمریکا بهطور جدی تضعیف خواهد شد.
آمریکا و اسرائیل طی ۳۷ روز حملات شدید، بخش بزرگی از فرماندهی و توان نظامی ایران را نابود کردند، اما نتوانستند حکومت ایران را فروبپاشانند یا حتی کوچکترین امتیاز سیاسی از تهران بگیرند. او سپس به تغییر استراتژی دولت دونالد ترامپ اشاره میکند: پس از ناکامی نظامی، واشنگتن امیدوار شد که محاصره بنادر ایران و فشار اقتصادی بتواند همان کاری را انجام دهد که بمبارانها نتوانستند. اما کیگن میگوید حکومتی که زیر پنج هفته حملات مداوم نظامی تسلیم نشده، بعید است تنها با فشار اقتصادی فروبپاشد. او در این بخش به نقل قول مهمی از سوزان مالونی، پژوهشگر ایران، اشاره میکند که گفته بود: «حکومتی که برای خاموش کردن اعتراضات، شهروندان خودش را قتلعام کرده، کاملاً آماده است که اکنون نیز فشار اقتصادی سنگینی به مردم تحمیل کند.» نویسنده از این نقل قول استفاده میکند تا نشان دهد محاسبات واشنگتن درباره فروپاشی سریع حکومت ایران واقعبینانه نبوده است.
کیگن سپس به حامیان ادامه جنگ میپردازد؛ کسانی که خواهان ازسرگیری حملات هستند. او میگوید این افراد توضیح نمیدهند که چرا دور جدید بمبارانها باید نتیجهای متفاوت از ۳۷ روز حمله قبلی داشته باشد. به باور او، ادامه جنگ بهطور اجتنابناپذیر ایران را به حمله به کشورهای خلیج فارس سوق میدهد و طرفداران جنگ پاسخی برای این خطر ندارند. نویسنده نقطه عطف جنگ را حمله اسرائیل به میدان گازی پارس جنوبی و پاسخ ایران به مجتمع صنعتی «راس لفان» قطر میداند؛ بزرگترین مرکز صادرات گاز طبیعی جهان. او مینویسد حمله ایران به راس لفان خسارتی ایجاد کرد که ترمیم آن ممکن است سالها طول بکشد و همین اتفاق بود که ترامپ را وادار کرد حملات به زیرساختهای انرژی ایران را متوقف کرده و سپس آتشبس اعلام کند؛ آن هم بدون اینکه ایران حتی یک امتیاز بدهد.
از نگاه نویسنده، همان محاسبهای که ترامپ را وادار به عقبنشینی کرد هنوز پابرجاست. حتی اگر آمریکا بخواهد حملات را از سر بگیرد و «تمدن ایران» را نابود کند، ایران همچنان پیش از سقوط احتمالی حکومت میتواند تعداد زیادی موشک و پهپاد شلیک کند. کیگن هشدار میدهد که تنها چند حمله موفق ایران میتواند زیرساختهای نفت و گاز خلیج فارس را برای سالها یا حتی دههها فلج کند و اقتصاد جهان را وارد بحرانی طولانی نماید. به همین دلیل، او میگوید ترامپ حتی برای «نمایش قدرت» و خروج آبرومندانه از جنگ نیز آزادی عمل واقعی ندارد، زیرا هر حمله تازهای میتواند به فاجعهای اقتصادی منجر شود.
در ادامه، نویسنده میگوید ترامپ عملاً در وضعیت «کیش و مات» قرار گرفته است. او گزارش میدهد که رئیسجمهور آمریکا از جامعه اطلاعاتی خواسته پیامدهای «اعلام پیروزی و خروج از جنگ» را بررسی کنند. کیگن میگوید امید بستن به فروپاشی حکومت ایران استراتژی واقعی نیست، زیرا حکومت ایران پیشتر هم فشارهای شدید نظامی و اقتصادی را تحمل کرده است. او توضیح میدهد که ترامپ زمان زیادی ندارد؛ در شرایطی که قیمت نفت ممکن است به ۱۵۰ یا حتی ۲۰۰ دلار برسد، تورم افزایش یابد و کمبود جهانی غذا و کالا آغاز شود. از دید نویسنده، گزینههای پیش روی آمریکا بسیار محدود و پرهزینه هستند. برای سرنگونی واقعی حکومت ایران، واشنگتن باید آماده جنگ زمینی و دریایی گسترده، اشغال ایران، حفاظت از نفتکشها در تنگه هرمز و پذیرش خسارتهای عظیم اقتصادی ناشی از حملات تلافیجویانه ایران باشد؛ هزینهای که آمریکا حاضر به پرداخت آن نیست.
.https://www.theatlantic.com/international/2026/05/iran-war-trump-losing/687094/
The Atlantic
Checkmate in Iran
Washington can’t reverse or control the consequences of losing this war.
۲/۲
سپس مقاله وارد مهمترین بخش خود میشود: توصیف «شکل شکست آمریکا». کیگن استدلال میکند که ایران کنترل تنگه هرمز را حفظ خواهد کرد و دیگر هرگز به وضعیت پیش از جنگ بازنخواهد گشت. او میگوید حتی میانهروهای ایرانی نیز اکنون درک کردهاند که رها کردن کنترل تنگه هرمز اشتباه است. یکی از دلایل اصلی این نگاه، بیاعتمادی کامل تهران به ترامپ است. نویسنده مینویسد ایرانیها معتقدند ترامپ در جریان مذاکرات، با حمله ناگهانی به رهبران ایران رفتاری شبیه حمله غافلگیرانه ژاپن به پرل هاربر انجام داد و به همین دلیل هیچ توافقی با او قابل اعتماد نیست. علاوه بر آن، تهران باور دارد اسرائیل نیز هر زمان که احساس خطر کند دوباره حمله خواهد کرد. بنابراین ایران کنترل تنگه هرمز را مهمترین تضمین امنیتی خود میبیند.
کیگن معتقد است ایران اکنون نهتنها ظرفیت بالقوه هستهای خود را حفظ کرده، بلکه به سلاح مؤثرتری دست یافته است: توانایی گروگان گرفتن بازار جهانی انرژی. او میگوید وقتی مقامهای ایرانی از «بازگشایی» تنگه هرمز حرف میزنند، منظورشان بازگشایی تحت کنترل خودشان است. در این وضعیت، ایران میتواند برای عبور کشتیها هزینه تعیین کند، به کشورهای دوست اجازه عبور آسانتر بدهد و دولتهایی را که با سیاستهای تهران مخالفت میکنند، با کند کردن یا تهدید به توقف تجارتشان تنبیه کند. به باور نویسنده، این قدرت حتی از برنامه هستهای ایران هم فوریتر و مؤثرتر است.
در بخش پایانی، کیگن پیامدهای منطقهای و جهانی این تحول را بررسی میکند. او میگوید کشورهای عرب خلیج فارس اکنون آمریکا را «ببر کاغذی» خواهند دید و ناچار میشوند با ایران کنار بیایند. او به نقل از دو تحلیلگر آمریکایی مینویسد اقتصاد کشورهای خلیج فارس زیر چتر هژمونی آمریکا شکل گرفته و اگر این چتر فروبپاشد، این کشورها «ناچار به درِ خانه تهران خواهند رفت.» به اعتقاد او، نهفقط کشورهای عربی، بلکه همه دولتهای وابسته به انرژی خلیج فارس مجبور خواهند شد روابط خود را با ایران تنظیم کنند، زیرا اگر آمریکا با آن نیروی دریایی عظیم نتواند تنگه را باز نگه دارد، هیچ کشور دیگری هم قادر به انجام آن نخواهد بود. او حتی طرح انگلیس و فرانسه برای حفاظت از تنگه را «تقریباً شوخی» توصیف میکند، زیرا این کشورها فقط در شرایط آرام حاضر به اسکورت کشتیها هستند، در حالی که با کنترل ایران، آرامش واقعی دیگر وجود نخواهد داشت.
در نهایت، نویسنده هشدار میدهد که شکست آمریکا در خلیج فارس میتواند آغازگر تغییرات عمیقتری در نظام جهانی باشد. او میگوید جهان اکنون دیده که تنها چند هفته جنگ با ایران، ذخایر تسلیحاتی آمریکا را به سطح خطرناکی کاهش داده است. این وضعیت ممکن است چین را درباره تایوان و روسیه را درباره اروپا جسورتر کند. متحدان آمریکا در اروپا و شرق آسیا نیز اکنون درباره توان و اراده واشنگتن برای دفاع از آنان دچار تردید خواهند شد. کیگن نتیجه میگیرد که «تنظیم جهان برای دوران پسا-آمریکایی» آغاز شده و شکست آمریکا در خلیج فارس فقط نخستین نشانه این تحول بزرگ است https://www.theatlantic.com/international/2026/05/iran-war-trump-losing/687094/
سپس مقاله وارد مهمترین بخش خود میشود: توصیف «شکل شکست آمریکا». کیگن استدلال میکند که ایران کنترل تنگه هرمز را حفظ خواهد کرد و دیگر هرگز به وضعیت پیش از جنگ بازنخواهد گشت. او میگوید حتی میانهروهای ایرانی نیز اکنون درک کردهاند که رها کردن کنترل تنگه هرمز اشتباه است. یکی از دلایل اصلی این نگاه، بیاعتمادی کامل تهران به ترامپ است. نویسنده مینویسد ایرانیها معتقدند ترامپ در جریان مذاکرات، با حمله ناگهانی به رهبران ایران رفتاری شبیه حمله غافلگیرانه ژاپن به پرل هاربر انجام داد و به همین دلیل هیچ توافقی با او قابل اعتماد نیست. علاوه بر آن، تهران باور دارد اسرائیل نیز هر زمان که احساس خطر کند دوباره حمله خواهد کرد. بنابراین ایران کنترل تنگه هرمز را مهمترین تضمین امنیتی خود میبیند.
کیگن معتقد است ایران اکنون نهتنها ظرفیت بالقوه هستهای خود را حفظ کرده، بلکه به سلاح مؤثرتری دست یافته است: توانایی گروگان گرفتن بازار جهانی انرژی. او میگوید وقتی مقامهای ایرانی از «بازگشایی» تنگه هرمز حرف میزنند، منظورشان بازگشایی تحت کنترل خودشان است. در این وضعیت، ایران میتواند برای عبور کشتیها هزینه تعیین کند، به کشورهای دوست اجازه عبور آسانتر بدهد و دولتهایی را که با سیاستهای تهران مخالفت میکنند، با کند کردن یا تهدید به توقف تجارتشان تنبیه کند. به باور نویسنده، این قدرت حتی از برنامه هستهای ایران هم فوریتر و مؤثرتر است.
در بخش پایانی، کیگن پیامدهای منطقهای و جهانی این تحول را بررسی میکند. او میگوید کشورهای عرب خلیج فارس اکنون آمریکا را «ببر کاغذی» خواهند دید و ناچار میشوند با ایران کنار بیایند. او به نقل از دو تحلیلگر آمریکایی مینویسد اقتصاد کشورهای خلیج فارس زیر چتر هژمونی آمریکا شکل گرفته و اگر این چتر فروبپاشد، این کشورها «ناچار به درِ خانه تهران خواهند رفت.» به اعتقاد او، نهفقط کشورهای عربی، بلکه همه دولتهای وابسته به انرژی خلیج فارس مجبور خواهند شد روابط خود را با ایران تنظیم کنند، زیرا اگر آمریکا با آن نیروی دریایی عظیم نتواند تنگه را باز نگه دارد، هیچ کشور دیگری هم قادر به انجام آن نخواهد بود. او حتی طرح انگلیس و فرانسه برای حفاظت از تنگه را «تقریباً شوخی» توصیف میکند، زیرا این کشورها فقط در شرایط آرام حاضر به اسکورت کشتیها هستند، در حالی که با کنترل ایران، آرامش واقعی دیگر وجود نخواهد داشت.
در نهایت، نویسنده هشدار میدهد که شکست آمریکا در خلیج فارس میتواند آغازگر تغییرات عمیقتری در نظام جهانی باشد. او میگوید جهان اکنون دیده که تنها چند هفته جنگ با ایران، ذخایر تسلیحاتی آمریکا را به سطح خطرناکی کاهش داده است. این وضعیت ممکن است چین را درباره تایوان و روسیه را درباره اروپا جسورتر کند. متحدان آمریکا در اروپا و شرق آسیا نیز اکنون درباره توان و اراده واشنگتن برای دفاع از آنان دچار تردید خواهند شد. کیگن نتیجه میگیرد که «تنظیم جهان برای دوران پسا-آمریکایی» آغاز شده و شکست آمریکا در خلیج فارس فقط نخستین نشانه این تحول بزرگ است https://www.theatlantic.com/international/2026/05/iran-war-trump-losing/687094/
The Atlantic
Checkmate in Iran
Washington can’t reverse or control the consequences of losing this war.
👍3
عنوان مقاله: «جنگ علیه ایران احتمالاً با عقبنشینی آمریکا پایان مییابد»
نویسندگان: جفری ساکس و سیبل فارس
رسانه: Al Jazeera
جفری ساکس یکی از شناختهشدهترین اقتصاددانان و تحلیلگران سیاست جهانی در آمریکاست. او استاد دانشگاه کلمبیا، مدیر مرکز توسعه پایدار این دانشگاه و رئیس شبکه راهکارهای توسعه پایدار سازمان ملل است. ساکس در سالهای اخیر به یکی از منتقدان جدی سیاست خارجی مداخلهگرایانه آمریکا تبدیل شدهاست. سیبل فارس نیز مشاور مسائل خاورمیانه و آفریقا در شبکه توسعه پایدار سازمان ملل است. این مقاله بازتاب نگاه انتقادی بخشی از نخبگان دانشگاهی و بینالمللی به جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران است.
_---
نویسندگان مقاله استدلال میکنند که جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران، که از ۲۸ فوریه ۲۰۲۶ آغاز شد، احتمالاً با عقبنشینی آمریکا پایان خواهد یافت، زیرا ادامه جنگ هزینههایی ایجاد میکند که واشنگتن توان تحمل آن را ندارد. به گفته آنها، هرگونه تشدید دوباره درگیری میتواند به نابودی زیرساختهای نفت، گاز و آبشیرینکنهای خلیج فارس منجر شود و یک فاجعه اقتصادی جهانی طولانی ایجاد کند. مقاله تأکید میکند ایران توانایی تحمیل هزینههایی را دارد که نه آمریکا و نه اقتصاد جهانی قادر به تحمل آن نیستند.
. نویسندگان میگویند اکنون، دو ماه پس از آغاز جنگ، ترامپ و نتانیاهو نه دولت جایگزینی در تهران دارند، نه تسلیم ایران را به دست آوردهاند و نه مسیر نظامی مشخصی برای پیروزی در اختیار دارند.
مقاله سپس چهار دلیل اصلی برای شکست محاسبات آمریکا و موفقیت ایران ارائه میدهد. نخست، نویسندگان میگویند رهبران آمریکا ایران را بهدرستی نشناختند. آنها ایران را یک تمدن پنجهزارساله با فرهنگ عمیق، غرور ملی و ظرفیت بالای مقاومت توصیف میکنند و میگویند ایرانیها هنوز کودتای ۱۹۵۳ علیه دولت منتخب محمد مصدق و حمایت آمریکا از حکومت پلیسی پس از آن را فراموش نکردهاند.
دومین عامل، دستکم گرفتن توان فناوری ایران بود. مقاله میگوید ایران در مهندسی و ریاضیات در سطح جهانی قرار دارد و طی چهار دهه تحریم، توانسته یک صنعت دفاعی بومی ایجاد کند؛ از موشکهای بالستیک پیشرفته و صنعت پهپادی گرفته تا توانایی پرتاب ماهواره. نویسندگان این دستاوردها را «موفقیتی خیرهکننده» برای ایران میدانند.
سومین عامل، تغییر ماهیت فناوری جنگ است. مقاله استدلال میکند که توازن هزینهها اکنون به سود ایران تغییر کرده است. بهعنوان مثال، پهپادهای ایرانی حدود ۲۰ هزار دلار قیمت دارند، در حالی که موشکهای رهگیر آمریکایی برای مقابله با آنها حدود ۴ میلیون دلار هزینه دارند. همچنین موشکهای ضدکشتی ایران، که هزینهای نسبتاً پایین دارند، میتوانند ناوشکنهای چند میلیارد دلاری آمریکا را تهدید کنند. نویسندگان میگویند شبکه دفاعی ایران در خلیج فارس، شامل موشکها، پهپادها، پدافند لایهای و توانایی بستن تنگه هرمز، هزینه تحمیل اراده آمریکا بر ایران را بسیار بیشتر از چیزی کرده که واشنگتن بتواند تحمل کند.
چهارمین عامل، به گفته مقاله، «غیرعقلانی شدن» فرآیند تصمیمگیری در آمریکاست. نویسندگان ادعا میکنند تصمیم جنگ در حلقهای کوچک از وفاداران ترامپ در مارالاگو گرفته شد، بدون آنکه روند رسمی بینسازمانی یا بررسیهای دقیق شورای امنیت ملی وجود داشته باشد. آنها به استعفای جو کنت، رئیس مرکز ملی مبارزه با تروریسم آمریکا، اشاره میکنند که در نامه استعفای خود از «اتاق پژواک» و سیستم تصمیمگیری بستهای سخن گفته بود که رئیسجمهور را گمراه میکرد. مقاله نتیجه میگیرد که این جنگ نه «جنگ ضرورت» بود و نه حتی «جنگ انتخاب»، بلکه «جنگ هوس» بود؛ جنگی که بر پایه تلاش آمریکا برای حفظ هژمونی جهانی و تلاش اسرائیل برای دستیابی به سلطه منطقهای شکل گرفت.
در بخش پایانی، نویسندگان معتقدند جنگ احتمالاً با بازگشت نسبی به وضعیت پیش از جنگ پایان مییابد، اما سه تغییر مهم باقی خواهد ماند: نخست، ایران کنترل عملیاتی تنگه هرمز را حفظ میکند؛ دوم، قدرت بازدارندگی ایران بهطور چشمگیری افزایش مییابد؛ و سوم، حضور نظامی بلندمدت آمریکا در خلیج فارس کاهش پیدا خواهد کرد. در مقابل، موضوعاتی مانند برنامه هستهای ایران، گروههای نیابتی و زرادخانه موشکی تقریباً بدون تغییر باقی خواهند ماند.
نویسندگان همچنین تأکید میکنند که ایران پس از پایان جنگ احتمالاً به دنبال درگیری بیشتر با همسایگان عرب خود نخواهد رفت. آنها سه دلیل برای این موضوع ذکر میکنند: ایران به همکاری بلندمدت با کشورهای خلیج فارس نیاز دارد؛ تمایلی به آغاز دوباره جنگی که بهتازگی با موفقیت از آن عبور کرده ندارد؛ و همچنین روسیه و چین، بهعنوان حامیان بزرگ ایران، خواهان منطقهای باثبات و امن هستند.https://www.aljazeera.com/opinions/2026/5/9/the-war-on-iran-will-likely-end-in-american-retreat
نویسندگان: جفری ساکس و سیبل فارس
رسانه: Al Jazeera
جفری ساکس یکی از شناختهشدهترین اقتصاددانان و تحلیلگران سیاست جهانی در آمریکاست. او استاد دانشگاه کلمبیا، مدیر مرکز توسعه پایدار این دانشگاه و رئیس شبکه راهکارهای توسعه پایدار سازمان ملل است. ساکس در سالهای اخیر به یکی از منتقدان جدی سیاست خارجی مداخلهگرایانه آمریکا تبدیل شدهاست. سیبل فارس نیز مشاور مسائل خاورمیانه و آفریقا در شبکه توسعه پایدار سازمان ملل است. این مقاله بازتاب نگاه انتقادی بخشی از نخبگان دانشگاهی و بینالمللی به جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران است.
_---
نویسندگان مقاله استدلال میکنند که جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران، که از ۲۸ فوریه ۲۰۲۶ آغاز شد، احتمالاً با عقبنشینی آمریکا پایان خواهد یافت، زیرا ادامه جنگ هزینههایی ایجاد میکند که واشنگتن توان تحمل آن را ندارد. به گفته آنها، هرگونه تشدید دوباره درگیری میتواند به نابودی زیرساختهای نفت، گاز و آبشیرینکنهای خلیج فارس منجر شود و یک فاجعه اقتصادی جهانی طولانی ایجاد کند. مقاله تأکید میکند ایران توانایی تحمیل هزینههایی را دارد که نه آمریکا و نه اقتصاد جهانی قادر به تحمل آن نیستند.
. نویسندگان میگویند اکنون، دو ماه پس از آغاز جنگ، ترامپ و نتانیاهو نه دولت جایگزینی در تهران دارند، نه تسلیم ایران را به دست آوردهاند و نه مسیر نظامی مشخصی برای پیروزی در اختیار دارند.
مقاله سپس چهار دلیل اصلی برای شکست محاسبات آمریکا و موفقیت ایران ارائه میدهد. نخست، نویسندگان میگویند رهبران آمریکا ایران را بهدرستی نشناختند. آنها ایران را یک تمدن پنجهزارساله با فرهنگ عمیق، غرور ملی و ظرفیت بالای مقاومت توصیف میکنند و میگویند ایرانیها هنوز کودتای ۱۹۵۳ علیه دولت منتخب محمد مصدق و حمایت آمریکا از حکومت پلیسی پس از آن را فراموش نکردهاند.
دومین عامل، دستکم گرفتن توان فناوری ایران بود. مقاله میگوید ایران در مهندسی و ریاضیات در سطح جهانی قرار دارد و طی چهار دهه تحریم، توانسته یک صنعت دفاعی بومی ایجاد کند؛ از موشکهای بالستیک پیشرفته و صنعت پهپادی گرفته تا توانایی پرتاب ماهواره. نویسندگان این دستاوردها را «موفقیتی خیرهکننده» برای ایران میدانند.
سومین عامل، تغییر ماهیت فناوری جنگ است. مقاله استدلال میکند که توازن هزینهها اکنون به سود ایران تغییر کرده است. بهعنوان مثال، پهپادهای ایرانی حدود ۲۰ هزار دلار قیمت دارند، در حالی که موشکهای رهگیر آمریکایی برای مقابله با آنها حدود ۴ میلیون دلار هزینه دارند. همچنین موشکهای ضدکشتی ایران، که هزینهای نسبتاً پایین دارند، میتوانند ناوشکنهای چند میلیارد دلاری آمریکا را تهدید کنند. نویسندگان میگویند شبکه دفاعی ایران در خلیج فارس، شامل موشکها، پهپادها، پدافند لایهای و توانایی بستن تنگه هرمز، هزینه تحمیل اراده آمریکا بر ایران را بسیار بیشتر از چیزی کرده که واشنگتن بتواند تحمل کند.
چهارمین عامل، به گفته مقاله، «غیرعقلانی شدن» فرآیند تصمیمگیری در آمریکاست. نویسندگان ادعا میکنند تصمیم جنگ در حلقهای کوچک از وفاداران ترامپ در مارالاگو گرفته شد، بدون آنکه روند رسمی بینسازمانی یا بررسیهای دقیق شورای امنیت ملی وجود داشته باشد. آنها به استعفای جو کنت، رئیس مرکز ملی مبارزه با تروریسم آمریکا، اشاره میکنند که در نامه استعفای خود از «اتاق پژواک» و سیستم تصمیمگیری بستهای سخن گفته بود که رئیسجمهور را گمراه میکرد. مقاله نتیجه میگیرد که این جنگ نه «جنگ ضرورت» بود و نه حتی «جنگ انتخاب»، بلکه «جنگ هوس» بود؛ جنگی که بر پایه تلاش آمریکا برای حفظ هژمونی جهانی و تلاش اسرائیل برای دستیابی به سلطه منطقهای شکل گرفت.
در بخش پایانی، نویسندگان معتقدند جنگ احتمالاً با بازگشت نسبی به وضعیت پیش از جنگ پایان مییابد، اما سه تغییر مهم باقی خواهد ماند: نخست، ایران کنترل عملیاتی تنگه هرمز را حفظ میکند؛ دوم، قدرت بازدارندگی ایران بهطور چشمگیری افزایش مییابد؛ و سوم، حضور نظامی بلندمدت آمریکا در خلیج فارس کاهش پیدا خواهد کرد. در مقابل، موضوعاتی مانند برنامه هستهای ایران، گروههای نیابتی و زرادخانه موشکی تقریباً بدون تغییر باقی خواهند ماند.
نویسندگان همچنین تأکید میکنند که ایران پس از پایان جنگ احتمالاً به دنبال درگیری بیشتر با همسایگان عرب خود نخواهد رفت. آنها سه دلیل برای این موضوع ذکر میکنند: ایران به همکاری بلندمدت با کشورهای خلیج فارس نیاز دارد؛ تمایلی به آغاز دوباره جنگی که بهتازگی با موفقیت از آن عبور کرده ندارد؛ و همچنین روسیه و چین، بهعنوان حامیان بزرگ ایران، خواهان منطقهای باثبات و امن هستند.https://www.aljazeera.com/opinions/2026/5/9/the-war-on-iran-will-likely-end-in-american-retreat
Al Jazeera
The war on Iran will likely end in American retreat
The American empire cannot win the war against Iran at acceptable financial, military, and political costs.
عنوان: «آمریکا بانک او را به نیروهای نیابتی ایران مرتبط دانست؛ حالا ترامپ او را برای رهبری عراق انتخاب کرده است»
رسانه: The Wall Street Journal
نویسنده: دیوید اس. کلود
این گزارش والاستریت ژورنال به ظهور ناگهانی علی الزیدی بهعنوان گزینه مورد حمایت دونالد ترامپ برای نخستوزیری عراق میپردازد؛ تاجری عراقی که پیشتر بانک او از سوی وزارت خزانهداری آمریکا به دلیل ارتباط احتمالی با گروههای نزدیک به سپاه پاسداران ایران از دسترسی به دلار محروم شده بود.
گزارش میگوید ترامپ از الزیدی حمایت کرده و حتی او را به واشنگتن دعوت کرده است، اما در مقابل از او خواسته شبهنظامیان مورد حمایت ایران را از دولت آینده عراق کنار بگذارد و نفوذ تهران در بغداد را محدود کند. این در حالی است که همین گروههای نزدیک به ایران بخش مهمی از ائتلاف سیاسیای هستند که الزیدی را نامزد نخستوزیری کردهاند.
علی الزیدی چهرهای سیاسی و شناختهشده نبود و پیشتر هیچ مقام دولتی نداشت. او پس از ماهها بنبست سیاسی و مخالفت آمریکا با بازگشت نوری المالکی، بهعنوان گزینه مصالحه مطرح شد. طبق گزارش، مقامهای عراقی پیش از اعلام نامزدی او، موضوع را هم با آمریکا و هم با ایران هماهنگ کردند. الزیدی هم با ترامپ و هم با مسعود پزشکیان تماس تلفنی داشته است.
یکی از محورهای اصلی گزارش، فشار آمریکا برای مهار شبهنظامیان شیعه نزدیک به ایران است. واشنگتن میگوید این گروهها از زمان آغاز جنگ ایران و آمریکا، بیش از ۶۰۰ حمله علیه مراکز دیپلماتیک و نظامی آمریکا در عراق انجام دادهاند. آمریکا در واکنش، انتقال درآمدهای نفتی عراق به دلار و بخشی از کمکهای امنیتی به بغداد را متوقف کرده است. همزمان، اسماعیل قاآنی در سفر به بغداد به مقامهای عراقی هشدار داده که رهبران شبهنظامی نباید از دولت کنار گذاشته شوند و نباید تلاشی برای خلع سلاح آنها صورت گیرد.
گزارش تأکید میکند که حذف یا تضعیف این گروهها برای هر نخستوزیری بسیار خطرناک است، زیرا این شبهنظامیان نهتنها در ساختار امنیتی عراق نفوذ دارند، بلکه در اقتصاد، بانکها و سیستم مالی کشور نیز ریشه دواندهاند. تحلیلگران به والاستریت ژورنال گفتهاند این گروهها طی سالها از بانکهای عراقی برای دسترسی به دلار و انتقال پول به ایران استفاده کردهاند و هر تلاش برای محدود کردن آنها میتواند واکنش خشونتآمیز به دنبال داشته باشد.
در بخش دیگری از گزارش، به سوابق اقتصادی علی الزیدی پرداخته میشود. او ثروت خود را از بانکداری، رسانه و قراردادهای دولتی به دست آورده و مالک «بانک اسلامی الجنوب» است. وزارت خزانهداری آمریکا در سال ۲۰۲۴ این بانک را از دسترسی به سیستم دلاری محروم کرد، زیرا اطلاعاتی وجود داشت که نشان میداد بانک با شبل الزیدی و گروههای نزدیک به کتائب حزبالله ارتباط دارد. شبل الزیدی پیشتر به دلیل ارتباط با سپاه پاسداران و حزبالله لبنان تحت تحریم آمریکا قرار گرفته بود.
گزارش همچنین میگوید شبل الزیدی از چهرههای نزدیک به قاسم سلیمانی بوده و وزارت خزانهداری آمریکا او را هماهنگکننده مالی میان نیروی قدس و شبهنظامیان عراقی معرفی کرده بود. با وجود این، بانک الجنوب و نزدیکان علی الزیدی این اتهامات را رد کردهاند و میگویند تحقیقات مستقل، ادعاهای آمریکا را تأیید نکرده است.
در پایان، گزارش نتیجه میگیرد که علی الزیدی در موقعیتی بسیار پیچیده قرار گرفته است: از یک سو برای رسیدن به قدرت به حمایت گروههای نزدیک به ایران نیاز دارد و از سوی دیگر برای حفظ حمایت آمریکا باید نفوذ همین گروهها را محدود کند. والاستریت ژورنال این وضعیت را نشانه رقابت شدید تهران و واشنگتن بر سر آینده عراق میداند؛ کشوری که همچنان میدان اصلی کشمکش نفوذ میان آمریکا و ایران باقی مانده است.https://www.wsj.com/world/middle-east/the-u-s-tied-his-bank-to-iran-proxies-now-hes-trumps-choice-to-run-iraq-ea6117ae?mod=hp_lead_pos2
رسانه: The Wall Street Journal
نویسنده: دیوید اس. کلود
این گزارش والاستریت ژورنال به ظهور ناگهانی علی الزیدی بهعنوان گزینه مورد حمایت دونالد ترامپ برای نخستوزیری عراق میپردازد؛ تاجری عراقی که پیشتر بانک او از سوی وزارت خزانهداری آمریکا به دلیل ارتباط احتمالی با گروههای نزدیک به سپاه پاسداران ایران از دسترسی به دلار محروم شده بود.
گزارش میگوید ترامپ از الزیدی حمایت کرده و حتی او را به واشنگتن دعوت کرده است، اما در مقابل از او خواسته شبهنظامیان مورد حمایت ایران را از دولت آینده عراق کنار بگذارد و نفوذ تهران در بغداد را محدود کند. این در حالی است که همین گروههای نزدیک به ایران بخش مهمی از ائتلاف سیاسیای هستند که الزیدی را نامزد نخستوزیری کردهاند.
علی الزیدی چهرهای سیاسی و شناختهشده نبود و پیشتر هیچ مقام دولتی نداشت. او پس از ماهها بنبست سیاسی و مخالفت آمریکا با بازگشت نوری المالکی، بهعنوان گزینه مصالحه مطرح شد. طبق گزارش، مقامهای عراقی پیش از اعلام نامزدی او، موضوع را هم با آمریکا و هم با ایران هماهنگ کردند. الزیدی هم با ترامپ و هم با مسعود پزشکیان تماس تلفنی داشته است.
یکی از محورهای اصلی گزارش، فشار آمریکا برای مهار شبهنظامیان شیعه نزدیک به ایران است. واشنگتن میگوید این گروهها از زمان آغاز جنگ ایران و آمریکا، بیش از ۶۰۰ حمله علیه مراکز دیپلماتیک و نظامی آمریکا در عراق انجام دادهاند. آمریکا در واکنش، انتقال درآمدهای نفتی عراق به دلار و بخشی از کمکهای امنیتی به بغداد را متوقف کرده است. همزمان، اسماعیل قاآنی در سفر به بغداد به مقامهای عراقی هشدار داده که رهبران شبهنظامی نباید از دولت کنار گذاشته شوند و نباید تلاشی برای خلع سلاح آنها صورت گیرد.
گزارش تأکید میکند که حذف یا تضعیف این گروهها برای هر نخستوزیری بسیار خطرناک است، زیرا این شبهنظامیان نهتنها در ساختار امنیتی عراق نفوذ دارند، بلکه در اقتصاد، بانکها و سیستم مالی کشور نیز ریشه دواندهاند. تحلیلگران به والاستریت ژورنال گفتهاند این گروهها طی سالها از بانکهای عراقی برای دسترسی به دلار و انتقال پول به ایران استفاده کردهاند و هر تلاش برای محدود کردن آنها میتواند واکنش خشونتآمیز به دنبال داشته باشد.
در بخش دیگری از گزارش، به سوابق اقتصادی علی الزیدی پرداخته میشود. او ثروت خود را از بانکداری، رسانه و قراردادهای دولتی به دست آورده و مالک «بانک اسلامی الجنوب» است. وزارت خزانهداری آمریکا در سال ۲۰۲۴ این بانک را از دسترسی به سیستم دلاری محروم کرد، زیرا اطلاعاتی وجود داشت که نشان میداد بانک با شبل الزیدی و گروههای نزدیک به کتائب حزبالله ارتباط دارد. شبل الزیدی پیشتر به دلیل ارتباط با سپاه پاسداران و حزبالله لبنان تحت تحریم آمریکا قرار گرفته بود.
گزارش همچنین میگوید شبل الزیدی از چهرههای نزدیک به قاسم سلیمانی بوده و وزارت خزانهداری آمریکا او را هماهنگکننده مالی میان نیروی قدس و شبهنظامیان عراقی معرفی کرده بود. با وجود این، بانک الجنوب و نزدیکان علی الزیدی این اتهامات را رد کردهاند و میگویند تحقیقات مستقل، ادعاهای آمریکا را تأیید نکرده است.
در پایان، گزارش نتیجه میگیرد که علی الزیدی در موقعیتی بسیار پیچیده قرار گرفته است: از یک سو برای رسیدن به قدرت به حمایت گروههای نزدیک به ایران نیاز دارد و از سوی دیگر برای حفظ حمایت آمریکا باید نفوذ همین گروهها را محدود کند. والاستریت ژورنال این وضعیت را نشانه رقابت شدید تهران و واشنگتن بر سر آینده عراق میداند؛ کشوری که همچنان میدان اصلی کشمکش نفوذ میان آمریکا و ایران باقی مانده است.https://www.wsj.com/world/middle-east/the-u-s-tied-his-bank-to-iran-proxies-now-hes-trumps-choice-to-run-iraq-ea6117ae?mod=hp_lead_pos2
The Wall Street Journal
The U.S. Tied His Bank to Iran Proxies. Now He’s Trump’s Choice to Run Iraq.
Prime Minister-designate Ali Al Zaidi is under pressure from the U.S. to curtail the influence of Tehran-backed militias, despite U.S. questions about his bank’s ties to the groups.
👍1
مقاله «ترامپ در تله ایران گرفتار شده؛ این راه خروج اوست» نوشته جان بولتون، سفیر پیشین آمریکا در سازمان ملل و مشاور امنیت ملی سابق دولت دونالد ترامپ، در روزنامه واشنگتن پست منتشر شده است. بولتون یکی از شناختهشدهترین چهرههای جریان نومحافظهکار آمریکا و از قدیمیترین حامیان سیاست تغییر رژیم در ایران است. او طی سالهای گذشته همواره از فشار حداکثری، حمله نظامی و برخورد سخت با جمهوری اسلامی دفاع کرده و اکنون نیز مقالهاش را از همین زاویه نوشته است.
استدلال اصلی بولتون این است که دونالد ترامپ جنگ علیه ایران را آغاز کرد، اما بدون آنکه برای پیامدهای سیاسی، نظامی و منطقهای آن آماده باشد. به باور او، ترامپ پیش از حملات آمریکا و اسرائیل نه مردم آمریکا را برای جنگ آماده کرد، نه توضیح روشنی درباره اهداف جنگ داد، نه کنگره را در جریان گذاشت و نه با متحدان آمریکا در اروپا، خلیج فارس و آسیا هماهنگی کافی انجام داد. بولتون این وضعیت را با عملکرد جورج اچ. دبلیو. بوش در جنگ خلیج فارس مقایسه میکند و میگوید بوش پدر پیش از عملیات «طوفان صحرا» ائتلافسازی و زمینهسازی گستردهای انجام داده بود، اما ترامپ بدون برنامه روشن وارد جنگ شد.
مقاله تأکید میکند که اگر هدف واقعی آمریکا تضعیف یا تغییر حکومت ایران بود، دولت ترامپ باید از مدتها قبل با مخالفان جمهوری اسلامی و نیروهای ناراضی داخل ایران ارتباط برقرار میکرد. بولتون میگوید بحران اقتصادی، اعتراضات گسترده، نارضایتی نسل جوان، اعتراض زنان پس از کشته شدن مهسا امینی، و همچنین نارضایتی قومی در میان کردها و بلوچها، همگی نشان میدادند که حکومت ایران با فشار داخلی قابل توجهی روبهروست. اما از نگاه او، واشنگتن هیچ برنامهای برای استفاده از این شکافهای داخلی نداشت و همین باعث شد حملات نظامی به یک راهبرد کامل سیاسی تبدیل نشود.
بولتون در عین حال معتقد است عملیات نظامی آمریکا و اسرائیل علیه ایران از نظر نظامی موفق بوده، اما نه به اندازهای که بتواند تهدید جمهوری اسلامی را بهطور کامل از بین ببرد. او میگوید ترامپ در میانه راه متوقف شد و اکنون امیدوار است که جمهوری اسلامی از طریق مذاکره راهی برای خروج آبرومندانه در اختیار او قرار دهد، در حالی که تهران دقیقاً برعکس عمل میکند: زمان میخرد، مذاکرات را طولانی میکند و تلاش دارد توان نظامی و امنیتی خود را بازسازی کند. به نوشته بولتون، رهبران جمهوری اسلامی به این جمعبندی رسیدهاند که ترامپ بیش از هر چیز نگران فشارهای سیاسی داخلی آمریکا است و به همین دلیل حاضر نیست جنگ را تا پایان ادامه دهد.
بخش مهمی از مقاله به تنگه هرمز و پروژه موسوم به «پروژه آزادی» اختصاص دارد؛ طرحی که هدف آن باز نگه داشتن مسیر صادرات نفت کشورهای عرب خلیج فارس بود. بولتون معتقد است توقف این پروژه اشتباه بزرگی بود، زیرا جمهوری اسلامی ممکن است دوباره از بستن تنگه هرمز بهعنوان ابزار فشار استفاده کند. او هشدار میدهد که اگر بحران فقط از طریق مذاکره پایان یابد، تهران به این نتیجه میرسد که هزینه نظامی بستن تنگه پایین است و میتواند هر زمان بخواهد جریان نفت منطقه را مختل کند. از نگاه بولتون، آزادی کشتیرانی در خلیج فارس بخشی از اصول قدیمی سیاست خارجی آمریکاست و عقبنشینی در این زمینه، پیام ضعف به چین و دیگر رقبای آمریکا نیز ارسال میکند.
در پایان، بولتون دو راه پیش روی ترامپ میگذارد. راه اول، از سرگیری حملات و نابودی کامل توان نظامی جمهوری اسلامی، از جمله قایقهای تندرو، موشکهای ضدکشتی، پهپادها و زیرساختهای نظامی است. راه دوم، اگر ترامپ نخواهد جنگ را بهطور کامل گسترش دهد، ادامه محاصره ایران و بازگشایی نظامی تنگه هرمز برای صادرات نفت کشورهای عربی است. بولتون تأکید میکند که هدف اصلی باید بازگرداندن «بازدارندگی» باشد تا جمهوری اسلامی مطمئن شود هرگونه تلاش دوباره برای بستن تنگه با واکنش شدید نظامی روبهرو خواهد شد. او در نهایت هشدار میدهد که اگر ترامپ اکنون عقبنشینی کند، ممکن است مانند آنتونی ایدن در بحران سوئز، بهعنوان رهبری شناخته شود که جنگی را آغاز کرد اما جرأت پایان دادن به آن را نداشت.
https://www.washingtonpost.com/opinions/2026/05/11/iran-war-is-trap-trump-built-himself/
استدلال اصلی بولتون این است که دونالد ترامپ جنگ علیه ایران را آغاز کرد، اما بدون آنکه برای پیامدهای سیاسی، نظامی و منطقهای آن آماده باشد. به باور او، ترامپ پیش از حملات آمریکا و اسرائیل نه مردم آمریکا را برای جنگ آماده کرد، نه توضیح روشنی درباره اهداف جنگ داد، نه کنگره را در جریان گذاشت و نه با متحدان آمریکا در اروپا، خلیج فارس و آسیا هماهنگی کافی انجام داد. بولتون این وضعیت را با عملکرد جورج اچ. دبلیو. بوش در جنگ خلیج فارس مقایسه میکند و میگوید بوش پدر پیش از عملیات «طوفان صحرا» ائتلافسازی و زمینهسازی گستردهای انجام داده بود، اما ترامپ بدون برنامه روشن وارد جنگ شد.
مقاله تأکید میکند که اگر هدف واقعی آمریکا تضعیف یا تغییر حکومت ایران بود، دولت ترامپ باید از مدتها قبل با مخالفان جمهوری اسلامی و نیروهای ناراضی داخل ایران ارتباط برقرار میکرد. بولتون میگوید بحران اقتصادی، اعتراضات گسترده، نارضایتی نسل جوان، اعتراض زنان پس از کشته شدن مهسا امینی، و همچنین نارضایتی قومی در میان کردها و بلوچها، همگی نشان میدادند که حکومت ایران با فشار داخلی قابل توجهی روبهروست. اما از نگاه او، واشنگتن هیچ برنامهای برای استفاده از این شکافهای داخلی نداشت و همین باعث شد حملات نظامی به یک راهبرد کامل سیاسی تبدیل نشود.
بولتون در عین حال معتقد است عملیات نظامی آمریکا و اسرائیل علیه ایران از نظر نظامی موفق بوده، اما نه به اندازهای که بتواند تهدید جمهوری اسلامی را بهطور کامل از بین ببرد. او میگوید ترامپ در میانه راه متوقف شد و اکنون امیدوار است که جمهوری اسلامی از طریق مذاکره راهی برای خروج آبرومندانه در اختیار او قرار دهد، در حالی که تهران دقیقاً برعکس عمل میکند: زمان میخرد، مذاکرات را طولانی میکند و تلاش دارد توان نظامی و امنیتی خود را بازسازی کند. به نوشته بولتون، رهبران جمهوری اسلامی به این جمعبندی رسیدهاند که ترامپ بیش از هر چیز نگران فشارهای سیاسی داخلی آمریکا است و به همین دلیل حاضر نیست جنگ را تا پایان ادامه دهد.
بخش مهمی از مقاله به تنگه هرمز و پروژه موسوم به «پروژه آزادی» اختصاص دارد؛ طرحی که هدف آن باز نگه داشتن مسیر صادرات نفت کشورهای عرب خلیج فارس بود. بولتون معتقد است توقف این پروژه اشتباه بزرگی بود، زیرا جمهوری اسلامی ممکن است دوباره از بستن تنگه هرمز بهعنوان ابزار فشار استفاده کند. او هشدار میدهد که اگر بحران فقط از طریق مذاکره پایان یابد، تهران به این نتیجه میرسد که هزینه نظامی بستن تنگه پایین است و میتواند هر زمان بخواهد جریان نفت منطقه را مختل کند. از نگاه بولتون، آزادی کشتیرانی در خلیج فارس بخشی از اصول قدیمی سیاست خارجی آمریکاست و عقبنشینی در این زمینه، پیام ضعف به چین و دیگر رقبای آمریکا نیز ارسال میکند.
در پایان، بولتون دو راه پیش روی ترامپ میگذارد. راه اول، از سرگیری حملات و نابودی کامل توان نظامی جمهوری اسلامی، از جمله قایقهای تندرو، موشکهای ضدکشتی، پهپادها و زیرساختهای نظامی است. راه دوم، اگر ترامپ نخواهد جنگ را بهطور کامل گسترش دهد، ادامه محاصره ایران و بازگشایی نظامی تنگه هرمز برای صادرات نفت کشورهای عربی است. بولتون تأکید میکند که هدف اصلی باید بازگرداندن «بازدارندگی» باشد تا جمهوری اسلامی مطمئن شود هرگونه تلاش دوباره برای بستن تنگه با واکنش شدید نظامی روبهرو خواهد شد. او در نهایت هشدار میدهد که اگر ترامپ اکنون عقبنشینی کند، ممکن است مانند آنتونی ایدن در بحران سوئز، بهعنوان رهبری شناخته شود که جنگی را آغاز کرد اما جرأت پایان دادن به آن را نداشت.
https://www.washingtonpost.com/opinions/2026/05/11/iran-war-is-trap-trump-built-himself/
The Washington Post
Opinion | Trump is stuck in an Iran trap of his making — with only two options
The president launched the attacks without preparation. Now he has to finish the job.
مقاله «برندگان و بازندگان شوک انرژی ایران؛ چگونه جنگ، شکاف ژئوپولیتیکی تازهای ایجاد کرد» نوشته بنجامین اچ. برادلو، استاد جامعهشناسی و امور بینالملل دانشگاه پرینستون، استدلال میکند که جنگ ایران و بحران تنگه هرمز، جهان را وارد مرحله تازهای کرده که در آن «استقلال انرژی» مستقیماً به «استقلال سیاسی» گره خورده است. به باور نویسنده، بسته شدن عملی تنگه هرمز در مارس ۲۰۲۶ ــ که حدود یکپنجم نفت و گاز جهان از آن عبور میکند ــ تنها یک بحران اقتصادی نبود، بلکه نشان داد کشورهایی که به واردات سوخت فسیلی وابستهاند، در سیاست خارجی نیز آسیبپذیر و محدود میشوند. او میگوید بحران اخیر باعث شد دولتهای مختلف بفهمند که یک کشور خارجی میتواند بهراحتی دسترسی آنها به انرژی را مختل کند و در نتیجه حاکمیت سیاسیشان را تحت فشار قرار دهد.
برادلو برای اثبات این استدلال، به وضعیت کشورهای وابسته به نفت خلیج فارس اشاره میکند. در جنوبشرق آسیا، که بیش از نیمی از نفتش از خلیج فارس میآید، بحران هرمز به سرعت به بحران داخلی تبدیل شد: فیلیپین وضعیت اضطراری انرژی اعلام کرد، لائوس صدها پمپبنزین را بست و هفته کاری مدارس را به چهار روز کاهش داد، قیمت گازوئیل در ویتنام ۴۰ درصد افزایش یافت و اندونزی با سقوط ارزش پول و رشد کسری بودجه مواجه شد. نویسنده میگوید همین وابستگی باعث شد بسیاری از دولتهای آسیایی درباره جنگ ایران سکوت کنند تا نه تهران و نه واشنگتن را تحریک نکنند. حتی اندونزی مستقیماً با ایران مذاکره کرد تا عبور نفتکشهایش تضمین شود. هند نیز، با وجود ادعای رهبری «جنوب جهانی»، به دلیل وابستگی شدید به نفت هرمز، از انتقاد علنی آمریکا خودداری کرد؛ تا جایی که حمله آمریکا به یک ناو ایرانی را محکوم نکرد، هرچند آن ناو به دعوت دهلینو در منطقه حضور داشت.
در مقابل، مقاله پاکستان را نمونه کشوری میداند که به لطف گذار سریع به انرژیهای تجدیدپذیر، توانسته استقلال سیاسی بیشتری به دست آورد. سهم انرژی خورشیدی در پاکستان از کمتر از ۳ درصد در سال ۲۰۲۰ به بیش از ۳۲ درصد در پایان ۲۰۲۵ رسید و این تحول، طبق برآوردها، بیش از ۱۲ میلیارد دلار صرفهجویی در واردات نفت و گاز ایجاد کرده است. نویسنده معتقد است همین استقلال نسبی انرژی بود که به اسلامآباد اجازه داد در بحران ایران نقش میانجی فعال بازی کند و میزبان مذاکرات تهران و واشنگتن شود. او همچنین به اسپانیا و برزیل اشاره میکند که به دلیل اتکای گسترده به انرژیهای تجدیدپذیر، توانستند آزادانهتر در برابر آمریکا موضع بگیرند؛ اسپانیا اجازه استفاده از پایگاههایش برای حمله به ایران را نداد و برزیل بلافاصله حملات را محکوم کرد. در مقابل، آفریقای جنوبی با وجود روابط خوب با ایران، به دلیل وابستگی به واردات سوخت، موضعی محتاطانهتر گرفت.
یکی از محورهای اصلی مقاله این است که بحرانهای نفتی معمولاً کشورها را به بازسازی ساختار انرژی خود سوق میدهند؛ همانطور که بحران نفتی دهه ۱۹۷۰ برزیل را به سمت توسعه گسترده برقآبی و سوخت اتانول برد. برادلو معتقد است بحران هرمز نیز موج تازهای از سرمایهگذاری در استقلال انرژی ایجاد خواهد کرد. برخی کشورها مانند فیلیپین، تایلند و اندونزی موقتاً به زغالسنگ روی آوردهاند، اما همزمان پروژههای بزرگ انرژی خورشیدی، بادی و خودروهای برقی را نیز سرعت دادهاند. اندونزی برنامه ساخت ۱۰۰ گیگاوات ظرفیت خورشیدی جدید را اعلام کرده و ویتنام دهها پروژه انرژی تجدیدپذیر را تصویب کرده است. نویسنده این روند را «بیداری سیاسی ناشی از شوک انرژی» مینامد؛ یعنی لحظهای که دولتها درمییابند امنیت ملی دیگر فقط به ارتش وابسته نیست، بلکه به توان تولید داخلی انرژی نیز بستگی دارد.
در نهایت، مقاله استدلال میکند که بزرگترین برنده ژئوپولیتیکی این بحران احتمالاً چین خواهد بود. پکن طی دو دهه گذشته تریلیونها دلار در تولید پنل خورشیدی، باتری و خودروهای برقی سرمایهگذاری کرده و اکنون مرکز اصلی زنجیره جهانی انرژی پاک است. شرکتهای چینی مانند CATL و BYD از زمان آغاز جنگ رشد چشمگیری داشتهاند و نفوذ اقتصادی چین در جنوبشرق آسیا افزایش یافته است. نویسنده میگوید در حالی که آمریکا همچنان بر صادرات نفت و گاز و قراردادهای LNG تکیه دارد، چین مدلی ارائه میدهد که وابستگی کشورها به گلوگاههای ژئوپولیتیکی مانند هرمز را کاهش میدهد. به همین دلیل، برادلو نتیجه میگیرد که جنگ ایران نهفقط یک بحران امنیتی، بلکه نقطه عطفی در انتقال قدرت ژئوپولیتیکی از اقتصاد نفتی سنتی به اقتصاد انرژی پاک بوده است؛ انتقالی که ممکن است در بلندمدت به سود چین و به زیان آمریکا تمام شود. https://www.foreignaffairs.com/iran/winners-and-losers-iran-energy-shock
برادلو برای اثبات این استدلال، به وضعیت کشورهای وابسته به نفت خلیج فارس اشاره میکند. در جنوبشرق آسیا، که بیش از نیمی از نفتش از خلیج فارس میآید، بحران هرمز به سرعت به بحران داخلی تبدیل شد: فیلیپین وضعیت اضطراری انرژی اعلام کرد، لائوس صدها پمپبنزین را بست و هفته کاری مدارس را به چهار روز کاهش داد، قیمت گازوئیل در ویتنام ۴۰ درصد افزایش یافت و اندونزی با سقوط ارزش پول و رشد کسری بودجه مواجه شد. نویسنده میگوید همین وابستگی باعث شد بسیاری از دولتهای آسیایی درباره جنگ ایران سکوت کنند تا نه تهران و نه واشنگتن را تحریک نکنند. حتی اندونزی مستقیماً با ایران مذاکره کرد تا عبور نفتکشهایش تضمین شود. هند نیز، با وجود ادعای رهبری «جنوب جهانی»، به دلیل وابستگی شدید به نفت هرمز، از انتقاد علنی آمریکا خودداری کرد؛ تا جایی که حمله آمریکا به یک ناو ایرانی را محکوم نکرد، هرچند آن ناو به دعوت دهلینو در منطقه حضور داشت.
در مقابل، مقاله پاکستان را نمونه کشوری میداند که به لطف گذار سریع به انرژیهای تجدیدپذیر، توانسته استقلال سیاسی بیشتری به دست آورد. سهم انرژی خورشیدی در پاکستان از کمتر از ۳ درصد در سال ۲۰۲۰ به بیش از ۳۲ درصد در پایان ۲۰۲۵ رسید و این تحول، طبق برآوردها، بیش از ۱۲ میلیارد دلار صرفهجویی در واردات نفت و گاز ایجاد کرده است. نویسنده معتقد است همین استقلال نسبی انرژی بود که به اسلامآباد اجازه داد در بحران ایران نقش میانجی فعال بازی کند و میزبان مذاکرات تهران و واشنگتن شود. او همچنین به اسپانیا و برزیل اشاره میکند که به دلیل اتکای گسترده به انرژیهای تجدیدپذیر، توانستند آزادانهتر در برابر آمریکا موضع بگیرند؛ اسپانیا اجازه استفاده از پایگاههایش برای حمله به ایران را نداد و برزیل بلافاصله حملات را محکوم کرد. در مقابل، آفریقای جنوبی با وجود روابط خوب با ایران، به دلیل وابستگی به واردات سوخت، موضعی محتاطانهتر گرفت.
یکی از محورهای اصلی مقاله این است که بحرانهای نفتی معمولاً کشورها را به بازسازی ساختار انرژی خود سوق میدهند؛ همانطور که بحران نفتی دهه ۱۹۷۰ برزیل را به سمت توسعه گسترده برقآبی و سوخت اتانول برد. برادلو معتقد است بحران هرمز نیز موج تازهای از سرمایهگذاری در استقلال انرژی ایجاد خواهد کرد. برخی کشورها مانند فیلیپین، تایلند و اندونزی موقتاً به زغالسنگ روی آوردهاند، اما همزمان پروژههای بزرگ انرژی خورشیدی، بادی و خودروهای برقی را نیز سرعت دادهاند. اندونزی برنامه ساخت ۱۰۰ گیگاوات ظرفیت خورشیدی جدید را اعلام کرده و ویتنام دهها پروژه انرژی تجدیدپذیر را تصویب کرده است. نویسنده این روند را «بیداری سیاسی ناشی از شوک انرژی» مینامد؛ یعنی لحظهای که دولتها درمییابند امنیت ملی دیگر فقط به ارتش وابسته نیست، بلکه به توان تولید داخلی انرژی نیز بستگی دارد.
در نهایت، مقاله استدلال میکند که بزرگترین برنده ژئوپولیتیکی این بحران احتمالاً چین خواهد بود. پکن طی دو دهه گذشته تریلیونها دلار در تولید پنل خورشیدی، باتری و خودروهای برقی سرمایهگذاری کرده و اکنون مرکز اصلی زنجیره جهانی انرژی پاک است. شرکتهای چینی مانند CATL و BYD از زمان آغاز جنگ رشد چشمگیری داشتهاند و نفوذ اقتصادی چین در جنوبشرق آسیا افزایش یافته است. نویسنده میگوید در حالی که آمریکا همچنان بر صادرات نفت و گاز و قراردادهای LNG تکیه دارد، چین مدلی ارائه میدهد که وابستگی کشورها به گلوگاههای ژئوپولیتیکی مانند هرمز را کاهش میدهد. به همین دلیل، برادلو نتیجه میگیرد که جنگ ایران نهفقط یک بحران امنیتی، بلکه نقطه عطفی در انتقال قدرت ژئوپولیتیکی از اقتصاد نفتی سنتی به اقتصاد انرژی پاک بوده است؛ انتقالی که ممکن است در بلندمدت به سود چین و به زیان آمریکا تمام شود. https://www.foreignaffairs.com/iran/winners-and-losers-iran-energy-shock
Foreign Affairs
The Winners and Losers of the Iran Energy Shock
How the war created a new geopolitical divide.
مقاله نیکلاس کریستف، ستوننویس باسابقه نیویورک تایمز که سالها جنگ، نسلکشی و خشونت جنسی در نقاط مختلف جهان را پوشش داده، با لحنی اخلاقی و تکاندهنده آغاز میشود: «فارغ از موضع ما درباره خاورمیانه، باید بتوانیم تجاوز جنسی را محکوم کنیم.» او یادآوری میکند که پس از حمله ۷ اکتبر ۲۰۲۳، رهبران اسرائیل و آمریکا ــ از بنیامین نتانیاهو و دونالد ترامپ گرفته تا جو بایدن و مارکو روبیو ــ بهدرستی خشونت جنسی علیه زنان اسرائیلی را محکوم کردند. اما کریستف میگوید اکنون در کرانه باختری و زندانهای اسرائیل، فلسطینیان ــ مرد، زن و حتی کودک ــ از الگوی گستردهای از آزار و خشونت جنسی توسط نگهبانان زندان، سربازان، بازجویان شینبت و شهرکنشینان سخن میگویند؛ موضوعی که به باور او با سکوت و بیتفاوتی جهانی روبهرو شده است.
کریستف تأکید میکند که هیچ مدرکی مبنی بر صدور دستور مستقیم تجاوز از سوی رهبران اسرائیل وجود ندارد، اما به گفته او ساختار امنیتی اسرائیل به نقطهای رسیده که خشونت جنسی به بخشی «عادی» از رفتار با فلسطینیان تبدیل شده است. او به گزارش سازمان ملل و همچنین گزارش نهاد «یورو-مد مانیتور» استناد میکند که از «خشونت جنسی سیستماتیک» و استفاده از آن بهعنوان بخشی از سیاست سازمانیافته دولتی سخن گفتهاند. مقاله سپس روایتهای بسیار دردناک زندانیان فلسطینی را نقل میکند؛ از جمله سامی الساعی، روزنامهنگار فلسطینی، که میگوید نگهبانان زندان پس از ضربوشتم، با باتوم و حتی هویج به او تجاوز کردند، در حالی که میخندیدند و از او عکس میگرفتند. او میگوید شدت درد و تحقیر به حدی بود که آرزوی مرگ میکرد. کریستف این روایتها را نه بهعنوان موارد استثنایی، بلکه بهعنوان نشانههای یک الگوی گسترده مطرح میکند.
مقاله بارها به مفهوم «مصونیت» بازمیگردد؛ اینکه به گفته وکلای حقوق بشری اسرائیلی، نیروهای امنیتی عملاً میدانند که مجازات نخواهند شد. کریستف از ساری باشی، مدیر کمیته عمومی ضد شکنجه در اسرائیل، نقل میکند که صدها شکایت درباره آزار زندانیان فلسطینی ثبت شده اما تقریباً هیچکدام به محاکمه منجر نشدهاند. او همچنین به پروندهای اشاره میکند که در آن یک زندانی غزهای پس از تجاوز با پارگی روده، شکستگی دنده و آسیب شدید داخلی بستری شد؛ اما با وجود بازداشت چند سرباز، فشار راستگرایان اسرائیلی باعث شد پرونده بسته شود و همان سربازان دوباره به خدمت بازگردند. بنیامین نتانیاهو نیز کنار گذاشتن اتهامات را پایان «افترا» علیه نیروهای اسرائیلی توصیف کرد. کریستف نتیجه میگیرد که این نوع برخورد، عملاً پیامی برای عادیسازی خشونت جنسی در ساختار امنیتی اسرائیل است.
کریستف سپس دامنه خشونت را فراتر از زندانها میبرد و به زنان، کودکان و روستاهای فلسطینی میرسد. او روایت زنی فلسطینی را نقل میکند که میگوید پس از بازداشت، بارها برهنه شده، کتک خورده و توسط نگهبانان مرد و زن لمس و تحقیر شده است؛ تا جایی که گاهی از شدت ضربات بیهوش میشد. او همچنین با کودکانی مصاحبه میکند که در بازداشت از تهدید مداوم به تجاوز سخن گفتهاند. مقاله علاوه بر نیروهای رسمی اسرائیل، شهرکنشینان را نیز بخشی از این خشونت معرفی میکند و به گزارشهایی اشاره میکند که میگویند تهدید جنسی علیه زنان و کودکان فلسطینی، یکی از ابزارهای اصلی برای وادار کردن خانوادهها به ترک زمینهایشان شده است. کریستف از کشاورزی در دره اردن نقل میکند که شهرکنشینان لباسش را پاره کردند، آلت تناسلیاش را بستند و او تصور میکرد قرار است کشته شود.
همانطور که جهان در سال ۲۰۲۳ بهدرستی خشونت جنسی علیه زنان اسرائیلی را محکوم کرد، اکنون نیز باید درباره خشونت علیه فلسطینیان سکوت نکند. او استدلال میکند که ترکیب «غیرانسانیسازی» فلسطینیان و «مصونیت» نیروهای امنیتی، شرایطی ایجاد کرده که خشونت جنسی به ابزار تحقیر و سلطه تبدیل شده است؛ مشابه آنچه در ابوغریب عراق یا دیگر جنگهای جهان رخ داده بود. کریستف از دولت آمریکا میخواهد بازدید صلیب سرخ از زندانها را مطالبه کند، کمکهای نظامی را به توقف این رفتارها مشروط کند و روشن سازد که تجاوز، فارغ از هویت قربانی، غیرقابل قبول است. او مقاله را با بازگشت به پرسش معروف نتانیاهو پس از ۷ اکتبر پایان میدهد: «کجایید؟» و میگوید اکنون همین پرسش درباره رنج فلسطینیان نیز مطرح است؛ رنجی که به باور او در سایه سکوت، بیتفاوتی و نبود پاسخگویی ادامه پیدا کرده است. https://www.nytimes.com/2026/05/11/opinion/israel-palestinians-sexual-violence.html
کریستف تأکید میکند که هیچ مدرکی مبنی بر صدور دستور مستقیم تجاوز از سوی رهبران اسرائیل وجود ندارد، اما به گفته او ساختار امنیتی اسرائیل به نقطهای رسیده که خشونت جنسی به بخشی «عادی» از رفتار با فلسطینیان تبدیل شده است. او به گزارش سازمان ملل و همچنین گزارش نهاد «یورو-مد مانیتور» استناد میکند که از «خشونت جنسی سیستماتیک» و استفاده از آن بهعنوان بخشی از سیاست سازمانیافته دولتی سخن گفتهاند. مقاله سپس روایتهای بسیار دردناک زندانیان فلسطینی را نقل میکند؛ از جمله سامی الساعی، روزنامهنگار فلسطینی، که میگوید نگهبانان زندان پس از ضربوشتم، با باتوم و حتی هویج به او تجاوز کردند، در حالی که میخندیدند و از او عکس میگرفتند. او میگوید شدت درد و تحقیر به حدی بود که آرزوی مرگ میکرد. کریستف این روایتها را نه بهعنوان موارد استثنایی، بلکه بهعنوان نشانههای یک الگوی گسترده مطرح میکند.
مقاله بارها به مفهوم «مصونیت» بازمیگردد؛ اینکه به گفته وکلای حقوق بشری اسرائیلی، نیروهای امنیتی عملاً میدانند که مجازات نخواهند شد. کریستف از ساری باشی، مدیر کمیته عمومی ضد شکنجه در اسرائیل، نقل میکند که صدها شکایت درباره آزار زندانیان فلسطینی ثبت شده اما تقریباً هیچکدام به محاکمه منجر نشدهاند. او همچنین به پروندهای اشاره میکند که در آن یک زندانی غزهای پس از تجاوز با پارگی روده، شکستگی دنده و آسیب شدید داخلی بستری شد؛ اما با وجود بازداشت چند سرباز، فشار راستگرایان اسرائیلی باعث شد پرونده بسته شود و همان سربازان دوباره به خدمت بازگردند. بنیامین نتانیاهو نیز کنار گذاشتن اتهامات را پایان «افترا» علیه نیروهای اسرائیلی توصیف کرد. کریستف نتیجه میگیرد که این نوع برخورد، عملاً پیامی برای عادیسازی خشونت جنسی در ساختار امنیتی اسرائیل است.
کریستف سپس دامنه خشونت را فراتر از زندانها میبرد و به زنان، کودکان و روستاهای فلسطینی میرسد. او روایت زنی فلسطینی را نقل میکند که میگوید پس از بازداشت، بارها برهنه شده، کتک خورده و توسط نگهبانان مرد و زن لمس و تحقیر شده است؛ تا جایی که گاهی از شدت ضربات بیهوش میشد. او همچنین با کودکانی مصاحبه میکند که در بازداشت از تهدید مداوم به تجاوز سخن گفتهاند. مقاله علاوه بر نیروهای رسمی اسرائیل، شهرکنشینان را نیز بخشی از این خشونت معرفی میکند و به گزارشهایی اشاره میکند که میگویند تهدید جنسی علیه زنان و کودکان فلسطینی، یکی از ابزارهای اصلی برای وادار کردن خانوادهها به ترک زمینهایشان شده است. کریستف از کشاورزی در دره اردن نقل میکند که شهرکنشینان لباسش را پاره کردند، آلت تناسلیاش را بستند و او تصور میکرد قرار است کشته شود.
همانطور که جهان در سال ۲۰۲۳ بهدرستی خشونت جنسی علیه زنان اسرائیلی را محکوم کرد، اکنون نیز باید درباره خشونت علیه فلسطینیان سکوت نکند. او استدلال میکند که ترکیب «غیرانسانیسازی» فلسطینیان و «مصونیت» نیروهای امنیتی، شرایطی ایجاد کرده که خشونت جنسی به ابزار تحقیر و سلطه تبدیل شده است؛ مشابه آنچه در ابوغریب عراق یا دیگر جنگهای جهان رخ داده بود. کریستف از دولت آمریکا میخواهد بازدید صلیب سرخ از زندانها را مطالبه کند، کمکهای نظامی را به توقف این رفتارها مشروط کند و روشن سازد که تجاوز، فارغ از هویت قربانی، غیرقابل قبول است. او مقاله را با بازگشت به پرسش معروف نتانیاهو پس از ۷ اکتبر پایان میدهد: «کجایید؟» و میگوید اکنون همین پرسش درباره رنج فلسطینیان نیز مطرح است؛ رنجی که به باور او در سایه سکوت، بیتفاوتی و نبود پاسخگویی ادامه پیدا کرده است. https://www.nytimes.com/2026/05/11/opinion/israel-palestinians-sexual-violence.html
Nytimes
Opinion | The Silence That Meets the Rape of Palestinians
Male and female Palestinians describe brutal sexual abuse at the hands of Israel’s prison guards, soldiers, settlers and interrogators.
👍1
گزارش اکسیوس از باراک راوید میگوید که دونالد ترامپ روز دوشنبه جلسهای با تیم امنیت ملی خود برگزار میکند تا درباره مرحله بعدی جنگ با ایران تصمیم بگیرد؛ از جمله احتمال ازسرگیری اقدام نظامی علیه جمهوری اسلامی. به گفته مقامهای آمریکایی، ترامپ همچنان ترجیح میدهد به توافقی برای پایان جنگ برسد، اما پاسخ منفی تهران به پیشنهاد آمریکا و خودداری ایران از دادن امتیاز جدی درباره برنامه هستهای، باعث شده گزینه نظامی دوباره بهطور جدی روی میز قرار بگیرد.
بر اساس این گزارش، کاخ سفید طی ۱۰ روز گذشته منتظر پاسخ رسمی ایران به پیشنویس توافق آمریکا بود و تصور میکرد تهران ممکن است در مواضعش انعطاف بیشتری نشان دهد. اما پاسخ ایران که روز یکشنبه ارسال شد، از نگاه واشنگتن «منفی» بود. تلویزیون دولتی ایران اعلام کرد تهران پیشنهاد آمریکا را رد کرده، زیرا آن را بهمعنای «تسلیم شدن در برابر خواستههای افراطی ترامپ» میداند. ترامپ نیز در گفتوگو با اکسیوس گفت: «از این پاسخ خوشم نیامد. نامناسب بود.»
در جلسه امنیتی روز دوشنبه، چهرههای اصلی سیاست خارجی و امنیتی آمریکا حضور دارند؛ از جمله جیدی ونس، استیو ویتکاف، مارکو روبیو، پیت هگست، ژنرال دن کین، و جان راتکلیف. ترامپ پیش از این جلسه در دفتر بیضی گفت: «من برنامه دارم. ایران نمیتواند سلاح هستهای داشته باشد.» او همچنین تأکید کرد که آتشبس با ایران اکنون «روی دستگاه تنفس مصنوعی» قرار دارد. ترامپ ادعا کرد ایران قبلاً پذیرفته بود ذخایر اورانیوم غنیشده خود را به آمریکا تحویل دهد، اما در پاسخ جدید هیچ اشارهای به این موضوع نکرده است. او همچنین گفت رهبری ایران میان «میانهروها و دیوانهها» تقسیم شده است.
به گفته دو مقام آمریکایی، ترامپ اکنون به انجام نوعی اقدام نظامی محدود برای افزایش فشار بر جمهوری اسلامی و وادار کردن تهران به عقبنشینی هستهای متمایل شده است. یکی از مقامها گفته: «کمی آنها را سر جایشان مینشاند.» مقام دیگری نیز گفته: «فکر میکنم همه میدانیم این ماجرا به کجا میرود.» یکی از گزینههای مورد بررسی، ازسرگیری «پروژه آزادی» است؛ عملیات آمریکا برای هدایت کشتیها از تنگه هرمز که هفته گذشته متوقف شد. گزینه دیگر، آغاز دوباره حملات هوایی و هدف قرار دادن ۲۵ درصد اهدافی است که ارتش آمریکا شناسایی کرده اما هنوز به آنها حمله نکرده است.
گزارش همچنین میگوید دولت اسرائیل از ترامپ خواسته عملیات ویژهای برای کنترل ذخایر اورانیوم غنیشده ایران انجام دهد، اما ترامپ نسبت به این گزینه مردد است، زیرا آن را بسیار پرریسک میداند. همزمان، سفر ترامپ به چین نیز در محاسبات کاخ سفید نقش مهمی دارد. او قرار است این هفته به چین سفر کند و احتمالاً تا بازگشتش دستور حمله نظامی جدیدی صادر نخواهد کرد. انتظار میرود ترامپ در دیدار با شی جینپینگ درباره جنگ ایران گفتوگو کند. به گفته مقامهای آمریکایی، چین در هفتههای اخیر تلاش کرده ایران را به توافق با آمریکا و محدود کردن برنامه هستهایاش ترغیب کند، اما تاکنون موفق نشده است.https://www.axios.com/2026/05/11/trump-iran-ceasefile-military-action
بر اساس این گزارش، کاخ سفید طی ۱۰ روز گذشته منتظر پاسخ رسمی ایران به پیشنویس توافق آمریکا بود و تصور میکرد تهران ممکن است در مواضعش انعطاف بیشتری نشان دهد. اما پاسخ ایران که روز یکشنبه ارسال شد، از نگاه واشنگتن «منفی» بود. تلویزیون دولتی ایران اعلام کرد تهران پیشنهاد آمریکا را رد کرده، زیرا آن را بهمعنای «تسلیم شدن در برابر خواستههای افراطی ترامپ» میداند. ترامپ نیز در گفتوگو با اکسیوس گفت: «از این پاسخ خوشم نیامد. نامناسب بود.»
در جلسه امنیتی روز دوشنبه، چهرههای اصلی سیاست خارجی و امنیتی آمریکا حضور دارند؛ از جمله جیدی ونس، استیو ویتکاف، مارکو روبیو، پیت هگست، ژنرال دن کین، و جان راتکلیف. ترامپ پیش از این جلسه در دفتر بیضی گفت: «من برنامه دارم. ایران نمیتواند سلاح هستهای داشته باشد.» او همچنین تأکید کرد که آتشبس با ایران اکنون «روی دستگاه تنفس مصنوعی» قرار دارد. ترامپ ادعا کرد ایران قبلاً پذیرفته بود ذخایر اورانیوم غنیشده خود را به آمریکا تحویل دهد، اما در پاسخ جدید هیچ اشارهای به این موضوع نکرده است. او همچنین گفت رهبری ایران میان «میانهروها و دیوانهها» تقسیم شده است.
به گفته دو مقام آمریکایی، ترامپ اکنون به انجام نوعی اقدام نظامی محدود برای افزایش فشار بر جمهوری اسلامی و وادار کردن تهران به عقبنشینی هستهای متمایل شده است. یکی از مقامها گفته: «کمی آنها را سر جایشان مینشاند.» مقام دیگری نیز گفته: «فکر میکنم همه میدانیم این ماجرا به کجا میرود.» یکی از گزینههای مورد بررسی، ازسرگیری «پروژه آزادی» است؛ عملیات آمریکا برای هدایت کشتیها از تنگه هرمز که هفته گذشته متوقف شد. گزینه دیگر، آغاز دوباره حملات هوایی و هدف قرار دادن ۲۵ درصد اهدافی است که ارتش آمریکا شناسایی کرده اما هنوز به آنها حمله نکرده است.
گزارش همچنین میگوید دولت اسرائیل از ترامپ خواسته عملیات ویژهای برای کنترل ذخایر اورانیوم غنیشده ایران انجام دهد، اما ترامپ نسبت به این گزینه مردد است، زیرا آن را بسیار پرریسک میداند. همزمان، سفر ترامپ به چین نیز در محاسبات کاخ سفید نقش مهمی دارد. او قرار است این هفته به چین سفر کند و احتمالاً تا بازگشتش دستور حمله نظامی جدیدی صادر نخواهد کرد. انتظار میرود ترامپ در دیدار با شی جینپینگ درباره جنگ ایران گفتوگو کند. به گفته مقامهای آمریکایی، چین در هفتههای اخیر تلاش کرده ایران را به توافق با آمریکا و محدود کردن برنامه هستهایاش ترغیب کند، اما تاکنون موفق نشده است.https://www.axios.com/2026/05/11/trump-iran-ceasefile-military-action
Axios
Trump weighs military action against Iran with ceasefire "on life support"
The president and his national security team meet to discuss next steps.
مقاله «تحول سیاسی ایران در زمان جنگ» نوشته حمیدرضا احمدی، تصویری پیچیده و تا حدی پارادوکسیکال از جمهوری اسلامی در میانه جنگ آمریکا و اسرائیل ارائه میدهد. نویسنده استدلال میکند که جنگ ۲۰۲۶ نهتنها موجب فروپاشی سیاسی جمهوری اسلامی نشد، بلکه بخشی از ساختار قدرت را که از اقتصاد تحریمی و فروش نفت و پتروشیمی سود دلاری میبرد، تقویت و متحد کرد. به باور او، ایران امروز به یک «دولت ضدامپریالیستی نولیبرال» تبدیل شده است: در داخل، ریاضت اقتصادی، کاهش ارزش پول ملی و فشار بر طبقه کارگر و متوسط؛ و در خارج، مقاومت منطقهای و تقابل با آمریکا و اسرائیل. احمدی میگوید همین ترکیب متناقض، منطق اصلی بقای جمهوری اسلامی در دهههای اخیر بوده است؛ یعنی «ریاضت در داخل، مقاومت در خارج». جنگ اخیر باعث شد این مدل بیش از هر زمان دیگری تثبیت شود و مسئله اصلی جامعه از بحران معیشتی به مسئله «حاکمیت ملی» و مقابله با سلطه خارجی تغییر کند.
نویسنده برای توضیح ریشههای بحران، به سیاستهای اقتصادی دولت مسعود پزشکیان در اواخر ۲۰۲۵ بازمیگردد. او توضیح میدهد که دولت چهار تصمیم همزمان گرفت که عملاً یک بسته شدید ریاضتی بود: افزایش قیمت بنزین، تعیین سقف ۲۰ درصدی برای افزایش حقوقها در حالی که تورم بسیار بالاتر بود، بالا بردن مالیات بر ارزش افزوده، و مهمتر از همه حذف ارز ترجیحی کالاهای اساسی و یکسانسازی نرخ ارز. به نوشته احمدی، این تصمیم آخر بهتنهایی قدرت خرید مردم را تقریباً نصف کرد؛ زیرا قیمت نان، روغن، دارو و کالاهای ضروری ناگهان بر اساس دلار آزاد محاسبه شد، در حالی که مردم درآمد ریالی داشتند. او تأکید میکند که این سیاستها استثنا یا اشتباه مدیریتی نبودند، بلکه ادامه روندی بودند که از دوران هاشمی رفسنجانی آغاز و در دوره احمدینژاد با خصوصیسازی گسترده صنایع نفت، فولاد و پتروشیمی تشدید شد. اما این خصوصیسازیها به بازار رقابتی واقعی منجر نشد؛ بلکه داراییهای ملی به شبکهای از نهادهای شبهدولتی، صندوقها و شرکتهای نزدیک به قدرت منتقل شدند. در نتیجه، طبقهای شکل گرفت که درآمد دلاری دارد و از تحریمها حتی سود میبرد، در حالی که اکثریت مردم هزینه سقوط ریال را میپردازند.
احمدی سپس به اعتراضات ژانویه ۲۰۲۶ میپردازد و میگوید این اعتراضات در اصل درباره عدالت توزیعی، قیمت غذا، اجاره و دستمزد بود، نه درباره سلطنت یا جمهوری اسلامی. اما به گفته او، خیلی سریع هم حکومت و هم اپوزیسیون خارجنشین، بُعد اقتصادی اعتراضات را کنار زدند و آن را به یک نبرد سیاسی و امنیتی تبدیل کردند. رضا پهلوی خواستار تشدید اعتراضات شد و شبکه ایران اینترنشنال، که نویسنده آن را نزدیک به شبکههای اطلاعاتی اسرائیل توصیف میکند، پوشش گستردهای به اعتراضات داد. از نگاه احمدی، هر دو طرف از این تغییر روایت سود بردند: حکومت توانست اعتراضات را به «امنیت و خیانت» تقلیل دهد و اپوزیسیون آن را به نبرد «آزادی علیه استبداد» تبدیل کند، بدون آنکه هیچکدام پاسخ روشنی برای بحران اقتصادی و نابرابری ارائه دهند. سپس مداخله مستقیم آمریکا و اسرائیل همهچیز را تغییر داد. نویسنده میگوید حملات خارجی، بهویژه کشته شدن ۱۶۸ دانشآموز دختر در روز اول جنگ، بزرگترین هدیه سیاسی به جمهوری اسلامی بود، زیرا توانست روایت «دفاع از حاکمیت ملی» را تقویت کند. او صحنههایی را توصیف میکند که مردم عادی ــ همانهایی که قدرت خریدشان نابود شده بود ــ برای محافظت از پلها و نیروگاهها زنجیره انسانی تشکیل دادند. از نگاه نویسنده، جنگ دوگانهای روشن ایجاد کرد: جمهوری اسلامی، با تمام فساد و سرکوبش، بهعنوان مدافع کشور؛ و در مقابل، پروژه پهلوی و حامیان خارجیاش، که وعده ادغام در نظم آمریکایی منطقه را میدهند.https://jacobin.com/2026/05/neoliberalism-austerity-war-political-economy-iran
نویسنده برای توضیح ریشههای بحران، به سیاستهای اقتصادی دولت مسعود پزشکیان در اواخر ۲۰۲۵ بازمیگردد. او توضیح میدهد که دولت چهار تصمیم همزمان گرفت که عملاً یک بسته شدید ریاضتی بود: افزایش قیمت بنزین، تعیین سقف ۲۰ درصدی برای افزایش حقوقها در حالی که تورم بسیار بالاتر بود، بالا بردن مالیات بر ارزش افزوده، و مهمتر از همه حذف ارز ترجیحی کالاهای اساسی و یکسانسازی نرخ ارز. به نوشته احمدی، این تصمیم آخر بهتنهایی قدرت خرید مردم را تقریباً نصف کرد؛ زیرا قیمت نان، روغن، دارو و کالاهای ضروری ناگهان بر اساس دلار آزاد محاسبه شد، در حالی که مردم درآمد ریالی داشتند. او تأکید میکند که این سیاستها استثنا یا اشتباه مدیریتی نبودند، بلکه ادامه روندی بودند که از دوران هاشمی رفسنجانی آغاز و در دوره احمدینژاد با خصوصیسازی گسترده صنایع نفت، فولاد و پتروشیمی تشدید شد. اما این خصوصیسازیها به بازار رقابتی واقعی منجر نشد؛ بلکه داراییهای ملی به شبکهای از نهادهای شبهدولتی، صندوقها و شرکتهای نزدیک به قدرت منتقل شدند. در نتیجه، طبقهای شکل گرفت که درآمد دلاری دارد و از تحریمها حتی سود میبرد، در حالی که اکثریت مردم هزینه سقوط ریال را میپردازند.
احمدی سپس به اعتراضات ژانویه ۲۰۲۶ میپردازد و میگوید این اعتراضات در اصل درباره عدالت توزیعی، قیمت غذا، اجاره و دستمزد بود، نه درباره سلطنت یا جمهوری اسلامی. اما به گفته او، خیلی سریع هم حکومت و هم اپوزیسیون خارجنشین، بُعد اقتصادی اعتراضات را کنار زدند و آن را به یک نبرد سیاسی و امنیتی تبدیل کردند. رضا پهلوی خواستار تشدید اعتراضات شد و شبکه ایران اینترنشنال، که نویسنده آن را نزدیک به شبکههای اطلاعاتی اسرائیل توصیف میکند، پوشش گستردهای به اعتراضات داد. از نگاه احمدی، هر دو طرف از این تغییر روایت سود بردند: حکومت توانست اعتراضات را به «امنیت و خیانت» تقلیل دهد و اپوزیسیون آن را به نبرد «آزادی علیه استبداد» تبدیل کند، بدون آنکه هیچکدام پاسخ روشنی برای بحران اقتصادی و نابرابری ارائه دهند. سپس مداخله مستقیم آمریکا و اسرائیل همهچیز را تغییر داد. نویسنده میگوید حملات خارجی، بهویژه کشته شدن ۱۶۸ دانشآموز دختر در روز اول جنگ، بزرگترین هدیه سیاسی به جمهوری اسلامی بود، زیرا توانست روایت «دفاع از حاکمیت ملی» را تقویت کند. او صحنههایی را توصیف میکند که مردم عادی ــ همانهایی که قدرت خریدشان نابود شده بود ــ برای محافظت از پلها و نیروگاهها زنجیره انسانی تشکیل دادند. از نگاه نویسنده، جنگ دوگانهای روشن ایجاد کرد: جمهوری اسلامی، با تمام فساد و سرکوبش، بهعنوان مدافع کشور؛ و در مقابل، پروژه پهلوی و حامیان خارجیاش، که وعده ادغام در نظم آمریکایی منطقه را میدهند.https://jacobin.com/2026/05/neoliberalism-austerity-war-political-economy-iran
Jacobin
Wartime Iran’s Political Transformation
The US-Israeli war on Iran has strengthened the power of a section of Iran’s elite that earns money in dollars from the sale of oil and petrochemicals. This has unified the state and its elite around an anti-imperialist project but at the cost of permanent…
👍3
2/2
یکی از بخشهای مهم مقاله، تحلیل شکاف فکری در جامعه ایران است. احمدی میگوید بخشی از ایرانیان ــ بهویژه لایههایی که امیدی به اصلاحات ندارند ــ به این نتیجه رسیدهاند که الگوی اسرائیل، عربستان و امارات موفقتر است: کشورهایی که با پیوند کامل به نظم آمریکایی توانستهاند ثبات و رفاه نسبی به دست آورند. به گفته نویسنده، برای این گروه، مسئله اصلی بازگشت سلطنت نیست، بلکه خروج از انزوا و ادغام در نظم جهانی است؛ حتی اگر به قیمت کاهش استقلال سیاسی ایران تمام شود. در مقابل، جریان ضدامپریالیستی معتقد است هزینه مقاومت هرچقدر هم بالا باشد، کمتر از هزینه وابستگی به آمریکا و اسرائیل است. احمدی میگوید هر دو طرف در اصل یک هدف مشترک دارند: رفع تحریمها و بهبود اقتصاد. اما اختلاف بر سر بهایی است که باید پرداخت شود. حامیان جمهوری اسلامی حاضرند برای حفظ حاکمیت، ریاضت و فشار اقتصادی را تحمل کنند؛ در حالی که حامیان ادغام در نظم جهانی، حاضرند بخشی از استقلال منطقهای و سیاست ضداسرائیلی ایران را کنار بگذارند تا اقتصاد نفس بکشد. او اشاره میکند که حتی مجلس ایران در حال بررسی طرحی است که درآمد تنگه هرمز مستقیماً صرف هزینههای معیشتی مردم شود؛ یعنی تبدیل مقاومت منطقهای به منبع اقتصادی داخلی.
در جمعبندی، احمدی میگوید بحران کنونی نتیجه یک تصمیم کوتاهمدت یا اشتباه یک دولت نیست، بلکه محصول ساختاری است که طی چهار دهه تحریم و اقتصاد پنهان شکل گرفته است. جمهوری اسلامی برای بقا مجبور شده شبکهای از نفتکشهای مخفی، شرکتهای واسطه و درآمدهای غیرشفاف ایجاد کند؛ اما همین عدم شفافیت باعث شده دولت دیگر به مردم پاسخگو نباشد. نویسنده تأکید میکند که مکانیزمی که فروش نفت را از دید تحریمهای آمریکا پنهان میکند، همان مکانیزمی است که آن را از دید مالیاتدهندگان ایرانی نیز پنهان میسازد. به همین دلیل، الیگارشی نزدیک به قدرت ــ چه در ساختار فعلی و چه احتمالاً در ساختار آینده ــ همچنان از اقتصاد دلاری سود خواهد برد. او نتیجه میگیرد که جنگ ۲۰۲۶ مردم ایران را میان دو انتخاب دشوار قرار داده است: «ریاضت همراه با حفظ حاکمیت» یا «ادغام در نظم جهانی همراه با کاهش استقلال سیاسی». اما از نگاه نویسنده، هیچیک از این دو پروژه هنوز پاسخ واقعی به مسئله اصلی مردم ایران، یعنی عدالت اقتصادی و توزیع عادلانه ثروت، ارائه نکردهاند.
یکی از بخشهای مهم مقاله، تحلیل شکاف فکری در جامعه ایران است. احمدی میگوید بخشی از ایرانیان ــ بهویژه لایههایی که امیدی به اصلاحات ندارند ــ به این نتیجه رسیدهاند که الگوی اسرائیل، عربستان و امارات موفقتر است: کشورهایی که با پیوند کامل به نظم آمریکایی توانستهاند ثبات و رفاه نسبی به دست آورند. به گفته نویسنده، برای این گروه، مسئله اصلی بازگشت سلطنت نیست، بلکه خروج از انزوا و ادغام در نظم جهانی است؛ حتی اگر به قیمت کاهش استقلال سیاسی ایران تمام شود. در مقابل، جریان ضدامپریالیستی معتقد است هزینه مقاومت هرچقدر هم بالا باشد، کمتر از هزینه وابستگی به آمریکا و اسرائیل است. احمدی میگوید هر دو طرف در اصل یک هدف مشترک دارند: رفع تحریمها و بهبود اقتصاد. اما اختلاف بر سر بهایی است که باید پرداخت شود. حامیان جمهوری اسلامی حاضرند برای حفظ حاکمیت، ریاضت و فشار اقتصادی را تحمل کنند؛ در حالی که حامیان ادغام در نظم جهانی، حاضرند بخشی از استقلال منطقهای و سیاست ضداسرائیلی ایران را کنار بگذارند تا اقتصاد نفس بکشد. او اشاره میکند که حتی مجلس ایران در حال بررسی طرحی است که درآمد تنگه هرمز مستقیماً صرف هزینههای معیشتی مردم شود؛ یعنی تبدیل مقاومت منطقهای به منبع اقتصادی داخلی.
در جمعبندی، احمدی میگوید بحران کنونی نتیجه یک تصمیم کوتاهمدت یا اشتباه یک دولت نیست، بلکه محصول ساختاری است که طی چهار دهه تحریم و اقتصاد پنهان شکل گرفته است. جمهوری اسلامی برای بقا مجبور شده شبکهای از نفتکشهای مخفی، شرکتهای واسطه و درآمدهای غیرشفاف ایجاد کند؛ اما همین عدم شفافیت باعث شده دولت دیگر به مردم پاسخگو نباشد. نویسنده تأکید میکند که مکانیزمی که فروش نفت را از دید تحریمهای آمریکا پنهان میکند، همان مکانیزمی است که آن را از دید مالیاتدهندگان ایرانی نیز پنهان میسازد. به همین دلیل، الیگارشی نزدیک به قدرت ــ چه در ساختار فعلی و چه احتمالاً در ساختار آینده ــ همچنان از اقتصاد دلاری سود خواهد برد. او نتیجه میگیرد که جنگ ۲۰۲۶ مردم ایران را میان دو انتخاب دشوار قرار داده است: «ریاضت همراه با حفظ حاکمیت» یا «ادغام در نظم جهانی همراه با کاهش استقلال سیاسی». اما از نگاه نویسنده، هیچیک از این دو پروژه هنوز پاسخ واقعی به مسئله اصلی مردم ایران، یعنی عدالت اقتصادی و توزیع عادلانه ثروت، ارائه نکردهاند.
👍5👎1
خاطره ایران
علیاصغر سیدآبادی
. کسانی را میشناسم که اگر همین امروز پایشان را درون مرز ایران بگذارند، احتمالا بازداشت میشوند، اما سفت و سخت علیه حمله نظامی، حتی به قصد براندازی و تغییر سیستمی که احساس میکنند از آن آزار دیدهاند، موضع میگیرند. و بسیاریشان که درون ایران زندگی میکنند، احتمالا همین امروز استعلامشان نه برای مدیریت، بلکه برای استخدام ساده در ادارات، تدریس در دانشگاه و مدرسه، گرفتن مجوز یک نهاد فرهنگی و نشریه و بسیاری از فرصتهایی که باید حق همگانی باشد، منفی خواهد بود. از این جنس، زن و شوهری را میشناسم که سالهاست تقریبا از زندگی عادی و شغل مورد علاقهشان به همین دلایل محروم هستند.
…آن لحظهای که آن فرد یا افراد محروم از حقوق تصمیم میگیرند کنار کسانی بایستند که تاکنون همدلی با آنان نداشتند، لحظه خاصی است. آن وابسته حکومت هم که تصمیم میگیرد کنار حملهکنندگان به کشورش قرار بگیرد یا آن را علنی کند، لحظه خاصی را تجربه میکند.
به نظرم یکی از زیرساختهای فرهنگی که در کنار عوامل دیگر در ناخودآگاه جمعی ما عمل میکند، «خاطره ایران» است.
درباره گروه دوم اینقدر میفهمم که میزان نفرتشان یا تصوری که از ناکارآمدی و ادامه وضع موجود دارند، در این تصمیم (دعوت از بیگانه برای حمله به ایران) بیتأثیر نیست، اما در تجربهشان تأملی نکردهام و نمیخواهم درباره چیزی که درک کاملی از آن ندارم، قضاوتی کنم و حرفی بزنم. اما فکر میکنم گروه اول، استمرار تاریخی تجربهای است که اسمش را میگذارم «خاطره ایران»؛ سازوکاری که ناخودآگاه عمل میکند و یکی از دلایل پایداری ایران در قرون است. خاطره ایران، حتی وقتی ایران به اشغال بیگانگان درآمده یا تکهتکه شده بود و هر تکهاش به نام سلسلهای از حاکمان خوانده میشد، کار میکرد و ایده ایرانِ یکپارچه را در آیینهای شادی و سوگواری، نشانگان طبیعی، شعر شاعران و داستانهای داستانسرایان و نقالیهای کوچه و بازار و گفتوگوهای درون و بیرون دربار بازآفرینی میکرد و در پارههایی از تاریخ ایران، حتی بیگانگان حاکم را در هیئت ایرانی، به پشتیبانان این ایده تبدیل میکرد.
برخی از کارشناسان و تحصیلکردگان، وقتی از «خاطره ایران» سخن گفته میشود، آن را به ناسیونالیسم با خوانش اروپایی تقلیل میدهند و گمان میکنند تا پیش از آن، بشر تصوری از چنین اشتراکاتی نداشت. انگار که چیزها وقتی به مفهوم درآمدهاند، وجودشان شکل گرفته است. کوهها، درختان، دریاها و جانداران پیش از اینکه انسانها وجود داشته باشند یا آنقدر تکامل پیدا کنند که توان نامگذاری بیابند، وجود داشتهاند. مردمی دلبسته به آب و خاکی با ویژگیهای مشترک نیز پیش از اینکه در اروپا اجتماعات مردم را با ویژگی یا ویژگیهای گوناگون به عنوان ملت تعریف کنند، وجود داشتهاند.
آنچه «خاطره ایران» را با انواع ناسیونالیسمها با خوانش اروپایی یا با ایرانشهریگری دگرستیز متفاوت میکند، در این است که هیچ تقدسی در آن نیست که نقدناپذیرش کند و از همان آغاز، متکثر است.
«خاطره ایران» برای هرکس در چیزی جلوه میکند. در وجود بسیاری لحظهای فوران و کار میکند که از دست رفتنش نگرانشان میکند و آدمها را به کارهایی وامیدارد که خودشان هم تعجب میکنند
https://www.sharghdaily.com/fa/tiny/news-1103126
علیاصغر سیدآبادی
. کسانی را میشناسم که اگر همین امروز پایشان را درون مرز ایران بگذارند، احتمالا بازداشت میشوند، اما سفت و سخت علیه حمله نظامی، حتی به قصد براندازی و تغییر سیستمی که احساس میکنند از آن آزار دیدهاند، موضع میگیرند. و بسیاریشان که درون ایران زندگی میکنند، احتمالا همین امروز استعلامشان نه برای مدیریت، بلکه برای استخدام ساده در ادارات، تدریس در دانشگاه و مدرسه، گرفتن مجوز یک نهاد فرهنگی و نشریه و بسیاری از فرصتهایی که باید حق همگانی باشد، منفی خواهد بود. از این جنس، زن و شوهری را میشناسم که سالهاست تقریبا از زندگی عادی و شغل مورد علاقهشان به همین دلایل محروم هستند.
…آن لحظهای که آن فرد یا افراد محروم از حقوق تصمیم میگیرند کنار کسانی بایستند که تاکنون همدلی با آنان نداشتند، لحظه خاصی است. آن وابسته حکومت هم که تصمیم میگیرد کنار حملهکنندگان به کشورش قرار بگیرد یا آن را علنی کند، لحظه خاصی را تجربه میکند.
به نظرم یکی از زیرساختهای فرهنگی که در کنار عوامل دیگر در ناخودآگاه جمعی ما عمل میکند، «خاطره ایران» است.
درباره گروه دوم اینقدر میفهمم که میزان نفرتشان یا تصوری که از ناکارآمدی و ادامه وضع موجود دارند، در این تصمیم (دعوت از بیگانه برای حمله به ایران) بیتأثیر نیست، اما در تجربهشان تأملی نکردهام و نمیخواهم درباره چیزی که درک کاملی از آن ندارم، قضاوتی کنم و حرفی بزنم. اما فکر میکنم گروه اول، استمرار تاریخی تجربهای است که اسمش را میگذارم «خاطره ایران»؛ سازوکاری که ناخودآگاه عمل میکند و یکی از دلایل پایداری ایران در قرون است. خاطره ایران، حتی وقتی ایران به اشغال بیگانگان درآمده یا تکهتکه شده بود و هر تکهاش به نام سلسلهای از حاکمان خوانده میشد، کار میکرد و ایده ایرانِ یکپارچه را در آیینهای شادی و سوگواری، نشانگان طبیعی، شعر شاعران و داستانهای داستانسرایان و نقالیهای کوچه و بازار و گفتوگوهای درون و بیرون دربار بازآفرینی میکرد و در پارههایی از تاریخ ایران، حتی بیگانگان حاکم را در هیئت ایرانی، به پشتیبانان این ایده تبدیل میکرد.
برخی از کارشناسان و تحصیلکردگان، وقتی از «خاطره ایران» سخن گفته میشود، آن را به ناسیونالیسم با خوانش اروپایی تقلیل میدهند و گمان میکنند تا پیش از آن، بشر تصوری از چنین اشتراکاتی نداشت. انگار که چیزها وقتی به مفهوم درآمدهاند، وجودشان شکل گرفته است. کوهها، درختان، دریاها و جانداران پیش از اینکه انسانها وجود داشته باشند یا آنقدر تکامل پیدا کنند که توان نامگذاری بیابند، وجود داشتهاند. مردمی دلبسته به آب و خاکی با ویژگیهای مشترک نیز پیش از اینکه در اروپا اجتماعات مردم را با ویژگی یا ویژگیهای گوناگون به عنوان ملت تعریف کنند، وجود داشتهاند.
آنچه «خاطره ایران» را با انواع ناسیونالیسمها با خوانش اروپایی یا با ایرانشهریگری دگرستیز متفاوت میکند، در این است که هیچ تقدسی در آن نیست که نقدناپذیرش کند و از همان آغاز، متکثر است.
«خاطره ایران» برای هرکس در چیزی جلوه میکند. در وجود بسیاری لحظهای فوران و کار میکند که از دست رفتنش نگرانشان میکند و آدمها را به کارهایی وامیدارد که خودشان هم تعجب میکنند
https://www.sharghdaily.com/fa/tiny/news-1103126
شرق
خاطره ایران
چند روز پیش با بزرگواری حرف میزدیم. گفت برخی آدمها چنان در مدتی کوتاه تغییر کردهاند که انگار ساختمانی باشند که برایش تغییر کاربری گرفته باشی.
👍8👎5