خروج امارات از اوپک را باید در همین چارچوب فهمید. این تصمیم فقط اختلافی درباره سهمیه نفت نبود، بلکه نشانهای از تمایل ابوظبی به تصمیمگیری مستقلتر بود. امارات سالها معتقد بود سهمیههای اوپک ظرفیت واقعی تولیدش را منعکس نمیکند. در حالی که عربستان برای تأمین بودجه و پروژههای «چشمانداز ۲۰۳۰» به قیمتهای بالاتر نفت نیاز دارد، امارات اقتصادی متنوعتر دارد و بیشتر به دنبال افزایش حجم صادرات و بازگشت سرمایهگذاریهای انجامشده در صنعت نفت است. این اختلاف، بازتاب دو مدل اقتصادی متفاوت است: عربستان همچنان نفت را ستون اصلی درآمد دولت میداند، در حالی که امارات نفت را یک دارایی راهبردی برای نفوذ و انعطاف ژئوپلیتیک تلقی میکند.
واشنگتن طی سالهای اخیر روابط امنیتی و دفاعی خود با امارات را عمیقتر کرده, امارات تلاش کرده خود را به مرکز مالی، لجستیکی و امنیتی مورد نیاز آمریکا در خلیج فارس تبدیل کند. نزدیکی به آمریکا، همراه با روابط امنیتی با اسرائیل، بخشی از راهبرد ابوظبی برای افزایش وزن ژئوپلیتیک خود است. در مقابل، رابطه عربستان با آمریکا پیچیدهتر شده و ریاض بیشتر به دنبال حفظ تعادل میان واشنگتن، پکن و ثبات منطقه است.
ابوظبی روابط اقتصادی گستردهای با پکن دارد، اما همچنان امنیت خود را به واشنگتن گره زده است. در عمل، عربستان بیشتر به دنبال موازنه میان آمریکا و چین است،
جنگ ایران نشان داد که اتحادیه عرب دیگر یک بلوک متحد با منافع مشترک نیست. آنچه در حال شکلگیری است، رقابتی جدید میان دو قدرت عربی است که هر دو میخواهند نظم آینده منطقه را تعریف کنند، اما با اولویتها، مدلهای اقتصادی و روابط خارجی متفاوت.
واشنگتن طی سالهای اخیر روابط امنیتی و دفاعی خود با امارات را عمیقتر کرده, امارات تلاش کرده خود را به مرکز مالی، لجستیکی و امنیتی مورد نیاز آمریکا در خلیج فارس تبدیل کند. نزدیکی به آمریکا، همراه با روابط امنیتی با اسرائیل، بخشی از راهبرد ابوظبی برای افزایش وزن ژئوپلیتیک خود است. در مقابل، رابطه عربستان با آمریکا پیچیدهتر شده و ریاض بیشتر به دنبال حفظ تعادل میان واشنگتن، پکن و ثبات منطقه است.
ابوظبی روابط اقتصادی گستردهای با پکن دارد، اما همچنان امنیت خود را به واشنگتن گره زده است. در عمل، عربستان بیشتر به دنبال موازنه میان آمریکا و چین است،
جنگ ایران نشان داد که اتحادیه عرب دیگر یک بلوک متحد با منافع مشترک نیست. آنچه در حال شکلگیری است، رقابتی جدید میان دو قدرت عربی است که هر دو میخواهند نظم آینده منطقه را تعریف کنند، اما با اولویتها، مدلهای اقتصادی و روابط خارجی متفاوت.
https://mghaed.com/post/two_nights_that_will_keep_shaking_iran/?fbclid=IwVERDUARkY5pleHRuA2FlbQIxMABzcnRjBmFwcF9pZAwzNTA2ODU1MzE3MjgAAR7j4aPLu55BX89YvI9L5QFW3lZzASdvbIgCfWFkHDIGT7JDdKjtPFGvGgaRug_aem_vMhx9hVv4LaJu3CT44bW8A
دو شبی که ایران را همچنان تکان خواهد داد
تأملات | فولکلور سیاسی
محمد قائد
۸ اسفند
دو شبی که ایران را همچنان تکان خواهد داد
تأملات | فولکلور سیاسی
محمد قائد
۸ اسفند
چرا حمله ایران به فجیره برای بازارهای انرژی اهمیت دارد
@irananalyses
حمله ایران به فجیره، به قلب مسیر جایگزین صادرات نفت امارات متحده عربی ضربه زد؛ مسیری که قرار بود حتی در صورت فلج شدن تنگه هرمز، جریان صادرات نفت این کشور را حفظ کند.
بندر فجیره در ساحل خلیج عمان و خارج از تنگه هرمز قرار دارد و نقطه پایانی خط لوله نفت حبشان–فجیره است. این خط لوله به ابوظبی اجازه میدهد بخشی از نفت استخراجشده از میادین خود را مستقیماً به ساحل منتقل کند، بدون آنکه نفتکشها مجبور به عبور از تنگه هرمز باشند.
ظرفیت این خط لوله تا ۱.۸ میلیون بشکه نفت در روز است. پیش از جنگ، امارات متحده عربی روزانه حدود ۳.۴ میلیون بشکه نفت خام تولید میکرد. فجیره همچنین یکی از مراکز مهم ذخیرهسازی نفت و تأمین سوخت کشتیها در منطقه محسوب میشود.
این حمله تنها چند روز پس از خروج امارات از سازمان اوپک رخ داد؛ اقدامی که میتواند به ابوظبی اجازه دهد پس از بازگشایی مسیرهای صادراتی خلیج فارس، تولید نفت خود را افزایش دهد. امارات همچنین برنامههایی برای توسعه زیرساختهای خط لوله خود داشته است تا وابستگی به عبور نفت از تنگه هرمز را کاهش دهد. همانطور که حمیدرضا عزیزی توضیح میدهد، هدف قرار دادن فجیره بهعنوان مسیر جایگزین صادرات نفت امارات، بهمعنای تلاش مستقیم برای بیاثر کردن هرگونه «راه فرار» از تنگه هرمز است. این یعنی حتی گزینههای جایگزین نیز در معرض ریسک قرار گرفتهاند.
در این چارچوب، تحلیلهای دنی (دنیس) سیترینوویچا همیت پیدا میکند.:
نخست، فرض کلیدی سیاستگذاران غربی—اینکه فشار و تهدید میتواند ایران را وادار به عقبنشینی کند—بهوضوح زیر سؤال رفته است. به گفته سیترینوویچ، ایران نه تنها بهسادگی تسلیم نمیشود، بلکه در مواجهه با دوگانه «تسلیم یا تشدید»، گزینه دوم را انتخاب میکند. این دقیقاً همان چیزی است که در حمله به فجیره و هدف قرار دادن مسیرهای جایگزین صادرات نفت دیده میشود: تشدید حسابشده برای افزایش هزینهها.
دوم، کنترل تنگه هرمز برای تهران نه یک ابزار تاکتیکی، بلکه یک منافع راهبردی همتراز با برنامه هستهای و موشکی است. به همین دلیل، هرگونه تلاش برای دور زدن این تنگه—چه از طریق فجیره و چه خطوط لوله—بهعنوان تهدیدی مستقیم تلقی شده و هدف قرار میگیرد. حملات اخیر به فجیره و نفتکشها دقیقاً در همین چارچوب قابل تحلیل است.
سوم، ایران بهطور سیستماتیک از ابزارهای نامتقارن استفاده میکندو از ناوگان موسوم به «پشهای» تا حملات پراکنده به زیرساختهاو تا هزینهها را افزایش دهد بدون آنکه وارد یک جنگ متعارف تمامعیار شود. هدف این است: بیثبات نگه داشتن بازار، حفظ قیمتهای بالای انرژی، و جلوگیری از هرگونه «عادیسازی» شرایط. به بیان دیگر، پیام روشن است: مأموریت دونالد ترامپ در تنگه هرمز بدون هزینه نخواهد بود.
اما شاید مهمترین نکته تحلیل سیترینوویچ این باشد که ایران معتقد است میتواند درد و فشار را بهتر از رقبای خود تحمل کند. این نگاه، بر پایه این فرض است که اقتصاد جهانی—و بهویژه اقتصاد آمریکا—در برابر اختلالات طولانیمدت در بازار انرژی آسیبپذیرتر است. در نتیجه، ادامه این مسیر نه به تغییر رفتار تهران، بلکه به افزایش هزینههای جهانی منجر خواهد شد.
در نهایت، این جنگ نشان میدهد که بسیاری از فرضیات سیاستگذاری آمریکا—از کارآمدی محاصره دریایی گرفته تا تأثیر «حذف رهبران»—ممکن است اساساً اشتباه باشند. ایران ونزوئلا نیست؛ و برخورد با آن بر اساس الگوهای سادهسازیشده، خطر تکرار اشتباهات گذشته را افزایش میدهد.
ادامه مسیر فعلی، بعید است معادله راهبردی را تغییر دهد. آنچه تغییر خواهد کرد، سطح هزینههاست—برای بازار انرژی، برای اقتصاد جهانی، و برای ثبات منطقهای.
@irananalyses
حمله ایران به فجیره، به قلب مسیر جایگزین صادرات نفت امارات متحده عربی ضربه زد؛ مسیری که قرار بود حتی در صورت فلج شدن تنگه هرمز، جریان صادرات نفت این کشور را حفظ کند.
بندر فجیره در ساحل خلیج عمان و خارج از تنگه هرمز قرار دارد و نقطه پایانی خط لوله نفت حبشان–فجیره است. این خط لوله به ابوظبی اجازه میدهد بخشی از نفت استخراجشده از میادین خود را مستقیماً به ساحل منتقل کند، بدون آنکه نفتکشها مجبور به عبور از تنگه هرمز باشند.
ظرفیت این خط لوله تا ۱.۸ میلیون بشکه نفت در روز است. پیش از جنگ، امارات متحده عربی روزانه حدود ۳.۴ میلیون بشکه نفت خام تولید میکرد. فجیره همچنین یکی از مراکز مهم ذخیرهسازی نفت و تأمین سوخت کشتیها در منطقه محسوب میشود.
این حمله تنها چند روز پس از خروج امارات از سازمان اوپک رخ داد؛ اقدامی که میتواند به ابوظبی اجازه دهد پس از بازگشایی مسیرهای صادراتی خلیج فارس، تولید نفت خود را افزایش دهد. امارات همچنین برنامههایی برای توسعه زیرساختهای خط لوله خود داشته است تا وابستگی به عبور نفت از تنگه هرمز را کاهش دهد. همانطور که حمیدرضا عزیزی توضیح میدهد، هدف قرار دادن فجیره بهعنوان مسیر جایگزین صادرات نفت امارات، بهمعنای تلاش مستقیم برای بیاثر کردن هرگونه «راه فرار» از تنگه هرمز است. این یعنی حتی گزینههای جایگزین نیز در معرض ریسک قرار گرفتهاند.
در این چارچوب، تحلیلهای دنی (دنیس) سیترینوویچا همیت پیدا میکند.:
نخست، فرض کلیدی سیاستگذاران غربی—اینکه فشار و تهدید میتواند ایران را وادار به عقبنشینی کند—بهوضوح زیر سؤال رفته است. به گفته سیترینوویچ، ایران نه تنها بهسادگی تسلیم نمیشود، بلکه در مواجهه با دوگانه «تسلیم یا تشدید»، گزینه دوم را انتخاب میکند. این دقیقاً همان چیزی است که در حمله به فجیره و هدف قرار دادن مسیرهای جایگزین صادرات نفت دیده میشود: تشدید حسابشده برای افزایش هزینهها.
دوم، کنترل تنگه هرمز برای تهران نه یک ابزار تاکتیکی، بلکه یک منافع راهبردی همتراز با برنامه هستهای و موشکی است. به همین دلیل، هرگونه تلاش برای دور زدن این تنگه—چه از طریق فجیره و چه خطوط لوله—بهعنوان تهدیدی مستقیم تلقی شده و هدف قرار میگیرد. حملات اخیر به فجیره و نفتکشها دقیقاً در همین چارچوب قابل تحلیل است.
سوم، ایران بهطور سیستماتیک از ابزارهای نامتقارن استفاده میکندو از ناوگان موسوم به «پشهای» تا حملات پراکنده به زیرساختهاو تا هزینهها را افزایش دهد بدون آنکه وارد یک جنگ متعارف تمامعیار شود. هدف این است: بیثبات نگه داشتن بازار، حفظ قیمتهای بالای انرژی، و جلوگیری از هرگونه «عادیسازی» شرایط. به بیان دیگر، پیام روشن است: مأموریت دونالد ترامپ در تنگه هرمز بدون هزینه نخواهد بود.
اما شاید مهمترین نکته تحلیل سیترینوویچ این باشد که ایران معتقد است میتواند درد و فشار را بهتر از رقبای خود تحمل کند. این نگاه، بر پایه این فرض است که اقتصاد جهانی—و بهویژه اقتصاد آمریکا—در برابر اختلالات طولانیمدت در بازار انرژی آسیبپذیرتر است. در نتیجه، ادامه این مسیر نه به تغییر رفتار تهران، بلکه به افزایش هزینههای جهانی منجر خواهد شد.
در نهایت، این جنگ نشان میدهد که بسیاری از فرضیات سیاستگذاری آمریکا—از کارآمدی محاصره دریایی گرفته تا تأثیر «حذف رهبران»—ممکن است اساساً اشتباه باشند. ایران ونزوئلا نیست؛ و برخورد با آن بر اساس الگوهای سادهسازیشده، خطر تکرار اشتباهات گذشته را افزایش میدهد.
ادامه مسیر فعلی، بعید است معادله راهبردی را تغییر دهد. آنچه تغییر خواهد کرد، سطح هزینههاست—برای بازار انرژی، برای اقتصاد جهانی، و برای ثبات منطقهای.
عنوان: چگونه روسیه به ایران کمک میکند
رسانه: والاستریت ژورنال
نویسنده: هیئت تحریریه (Editorial Board)
تاریخ: ۳ مه ۲۰۲۶
دونالد ترامپ نسبت به تهدید ایران دیدی واقعبینانه دارد، اما به نظر میرسد روسیه را از دریچهای همدلانه با کرملین میبیند. شاید او به یک گزارش اطلاعاتی درباره میزان کمکهای روسیه به ایران نیاز داشته باشد. ولادیمیر پوتین اخیراً میزبان وزیر خارجه ایران در سنپترزبورگ بود و شواهد فزایندهای نشان میدهد که کرملین با ارائه اطلاعات، به ایران در هدفگیری آمریکاییها کمک کرده است.
وزیر خارجه آلمان اخیراً گفته است که روسیه «بهوضوح با ارائه اطلاعات درباره اهداف احتمالی از ایران حمایت میکند» و منابع دیگر نیز این موضوع را تأیید میکنند. در همین راستا، سناتور تام تیلیس در یک جلسه کنگره پرسید که آیا میتوان کمک روسیه را یکی از دلایل زخمی یا کشته شدن نیروهای آمریکایی در خاورمیانه دانست؟ ایلان برمن پاسخ داد: «به نظر من همینطور است.»
بر اساس گزارشی از نشریه آلمانی اشترن، همزمان با تلاش دولت ترامپ برای هدف قرار دادن برنامههای پهپادی، موشکی و هستهای ایران، سرویس اطلاعات خارجی روسیه فهرستی از تأسیسات نظامی، مراکز اورانیوم و سایر نقاطی که توسط ماهوارههای شناسایی آمریکا رصد میشدند تهیه و در اختیار تهران قرار داده است. این اطلاعات احتمالاً به ایران کمک کرده تا برخی تأسیسات آسیبپذیر را تخلیه کند.
روسیه همچنین طراحی اولیه پهپادهای «شاهد» ایران را ارتقا داده و آنها را مرگبارتر و دشوارتر برای رهگیری کرده است. کایا کالاس، مسئول سیاست خارجی اتحادیه اروپا، اعلام کرده که پهپادهای ایرانی مورد استفاده در خلیج فارس احتمالاً شامل ارتقاهای فناوری روسی هستند. در اوایل جنگ، نیروهای وابسته به ایران در لبنان یک پهپاد شاهد را به سمت پایگاه هوایی بریتانیا در قبرس شلیک کردند. بررسی بقایای آن نشان داد که این پهپاد به تجهیزات نظامی روسی برای مقابله با اختلال الکترونیکی مجهز بوده است.
گزارشهای اخیر فایننشال تایمز و آسوشیتدپرس نیز حاکی از آن است که روسیه در حال ارسال پهپادهای جدید به ایران است. همچنین اسرائیل در اواخر ماه مارس به تأسیسات دریایی ایران که برای انتقال سلاح بین ایران و روسیه از طریق دریای خزر استفاده میشد، حمله کرد. برمن به قانونگذاران آمریکایی گفته است که روسیه همچنین «مشاورههای تاکتیکی» بر اساس تجربیات جنگ اوکراین به ایران ارائه داده، از جمله درباره تعداد پهپادهای لازم در هر حمله و ارتفاع پرواز آنها.
پس از حمله آمریکا به تأسیسات هستهای ایران در ژوئن گذشته، روسیه قراردادی به ارزش ۵۸۹ میلیون دلار برای تأمین سامانههای پیشرفته پدافند هوایی قابلحمل با تهران امضا کرد. به گفته بهنام بنطالبلو، این ۵۰۰ سامانه دوشپرتاب که تا سال ۲۰۲۹ تحویل داده میشود، مشابه همان سامانههایی است که ایران ماه گذشته برای سرنگونی یک جنگنده F-15 آمریکایی استفاده کرد.
در سه سال گذشته، روسیه به ایران کمک کرده تا هشت ماهواره با کاربردهای دوگانه غیرنظامی و نظامی را در مدار پایین زمین قرار دهد. همچنین در سال ۲۰۲۳، سخنگوی آژانس اطلاعات دفاعی آمریکا اعلام کرد که روسیه احتمالاً تکنسینهایی را برای کمک به برنامههای موشکی و فضایی ایران اعزام کرده است؛ برنامههایی که از فناوری مشابه موشکهای بالستیک قارهپیما استفاده میکنند.
در نهایت، این واقعیتها با تصمیم دولت ترامپ برای کاهش فشار تحریمهای نفتی علیه روسیه همخوانی ندارد. ممکن است ترامپ به دنبال «ثبات راهبردی» با روسیه باشد، اما پوتین بهدنبال آسیب زدن به آمریکا و متحدانش است.https://www.wsj.com/opinion/how-russia-helps-iran-01837e21?mod=hp_opin_pos_3
رسانه: والاستریت ژورنال
نویسنده: هیئت تحریریه (Editorial Board)
تاریخ: ۳ مه ۲۰۲۶
دونالد ترامپ نسبت به تهدید ایران دیدی واقعبینانه دارد، اما به نظر میرسد روسیه را از دریچهای همدلانه با کرملین میبیند. شاید او به یک گزارش اطلاعاتی درباره میزان کمکهای روسیه به ایران نیاز داشته باشد. ولادیمیر پوتین اخیراً میزبان وزیر خارجه ایران در سنپترزبورگ بود و شواهد فزایندهای نشان میدهد که کرملین با ارائه اطلاعات، به ایران در هدفگیری آمریکاییها کمک کرده است.
وزیر خارجه آلمان اخیراً گفته است که روسیه «بهوضوح با ارائه اطلاعات درباره اهداف احتمالی از ایران حمایت میکند» و منابع دیگر نیز این موضوع را تأیید میکنند. در همین راستا، سناتور تام تیلیس در یک جلسه کنگره پرسید که آیا میتوان کمک روسیه را یکی از دلایل زخمی یا کشته شدن نیروهای آمریکایی در خاورمیانه دانست؟ ایلان برمن پاسخ داد: «به نظر من همینطور است.»
بر اساس گزارشی از نشریه آلمانی اشترن، همزمان با تلاش دولت ترامپ برای هدف قرار دادن برنامههای پهپادی، موشکی و هستهای ایران، سرویس اطلاعات خارجی روسیه فهرستی از تأسیسات نظامی، مراکز اورانیوم و سایر نقاطی که توسط ماهوارههای شناسایی آمریکا رصد میشدند تهیه و در اختیار تهران قرار داده است. این اطلاعات احتمالاً به ایران کمک کرده تا برخی تأسیسات آسیبپذیر را تخلیه کند.
روسیه همچنین طراحی اولیه پهپادهای «شاهد» ایران را ارتقا داده و آنها را مرگبارتر و دشوارتر برای رهگیری کرده است. کایا کالاس، مسئول سیاست خارجی اتحادیه اروپا، اعلام کرده که پهپادهای ایرانی مورد استفاده در خلیج فارس احتمالاً شامل ارتقاهای فناوری روسی هستند. در اوایل جنگ، نیروهای وابسته به ایران در لبنان یک پهپاد شاهد را به سمت پایگاه هوایی بریتانیا در قبرس شلیک کردند. بررسی بقایای آن نشان داد که این پهپاد به تجهیزات نظامی روسی برای مقابله با اختلال الکترونیکی مجهز بوده است.
گزارشهای اخیر فایننشال تایمز و آسوشیتدپرس نیز حاکی از آن است که روسیه در حال ارسال پهپادهای جدید به ایران است. همچنین اسرائیل در اواخر ماه مارس به تأسیسات دریایی ایران که برای انتقال سلاح بین ایران و روسیه از طریق دریای خزر استفاده میشد، حمله کرد. برمن به قانونگذاران آمریکایی گفته است که روسیه همچنین «مشاورههای تاکتیکی» بر اساس تجربیات جنگ اوکراین به ایران ارائه داده، از جمله درباره تعداد پهپادهای لازم در هر حمله و ارتفاع پرواز آنها.
پس از حمله آمریکا به تأسیسات هستهای ایران در ژوئن گذشته، روسیه قراردادی به ارزش ۵۸۹ میلیون دلار برای تأمین سامانههای پیشرفته پدافند هوایی قابلحمل با تهران امضا کرد. به گفته بهنام بنطالبلو، این ۵۰۰ سامانه دوشپرتاب که تا سال ۲۰۲۹ تحویل داده میشود، مشابه همان سامانههایی است که ایران ماه گذشته برای سرنگونی یک جنگنده F-15 آمریکایی استفاده کرد.
در سه سال گذشته، روسیه به ایران کمک کرده تا هشت ماهواره با کاربردهای دوگانه غیرنظامی و نظامی را در مدار پایین زمین قرار دهد. همچنین در سال ۲۰۲۳، سخنگوی آژانس اطلاعات دفاعی آمریکا اعلام کرد که روسیه احتمالاً تکنسینهایی را برای کمک به برنامههای موشکی و فضایی ایران اعزام کرده است؛ برنامههایی که از فناوری مشابه موشکهای بالستیک قارهپیما استفاده میکنند.
در نهایت، این واقعیتها با تصمیم دولت ترامپ برای کاهش فشار تحریمهای نفتی علیه روسیه همخوانی ندارد. ممکن است ترامپ به دنبال «ثبات راهبردی» با روسیه باشد، اما پوتین بهدنبال آسیب زدن به آمریکا و متحدانش است.https://www.wsj.com/opinion/how-russia-helps-iran-01837e21?mod=hp_opin_pos_3
The Wall Street Journal
How Russia Helps Iran
The Kremlin provides intel to help Tehran target Americans.
چگونه «دورزن تحریمهای» ایران از حکم اعدام به دنیای رمزارز بازگشت
رسانه: والاستریت ژورنال
نویسنده: سونه انگل راسموسن
تاریخ: ۳ مه ۲۰۲۶
این گزارش به بازگشت بابک زنجانی، یکی از مشهورترین چهرههای دور زدن تحریمها، میپردازد؛ فردی که پس از سالها حضور در صف اعدام، در سال ۲۰۲۴ با کاهش حکم به ۲۰ سال زندان و سپس آزادی، دوباره به صحنه اقتصادی بازگشت. او پیشتر با همکاری نزدیک با سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، در فروش میلیاردها دلار نفت و انتقال درآمد آن به داخل ایران—از جمله از طریق طلا و شبکههای مالی پیچیده—نقش کلیدی داشت.
در دوره جدید، زنجانی بهجای روشهای سنتی، بر ابزارهای مدرن مانند رمزارزها تکیه کرده است. دو صرافی مرتبط با او، Zedcex و Zedxion، از سال ۲۰۲۲ بیش از ۹۴ میلیارد دلار تراکنش انجام دادهاند. وزارت خزانهداری آمریکا این صرافیها را بهعنوان داراییهای مرتبط با فعالیتهای تروریستی معرفی کرده و اعلام کرده که بخشی از این تراکنشها به کیفپولهای مرتبط با سپاه متصل بوده است. طبق دادههای شرکت TRM Labs، حدود ۱ میلیارد دلار از این نقلوانتقالات بین سالهای ۲۰۲۴ تا ۲۰۲۵ ردیابی شده که حدود ۵۶ درصد آن با سپاه در ارتباط بوده است؛ از جمله انتقال بیش از ۱۰ میلیون دلار به شبکههایی مرتبط با حوثیها در یمن.
این گزارش همچنین به گذشته زنجانی اشاره میکند؛ از شروع فعالیت در بازار و کار با بانک مرکزی تا تبدیل شدن به مدیر شبکهای متشکل از حدود ۶۰ شرکت شامل بانکها، خطوط هوایی و شرکتهای صوری در کشورهایی مانند مالزی و تاجیکستان. او از مناطق آزاد مالیاتی مانند لابوان برای انتقال نفت ایران استفاده میکرد و از طریق بانکها و شرکتهای پوششی، پول را به ترکیه منتقل و به طلا تبدیل میکرد تا به ایران بازگرداند.
زنجانی در سال ۲۰۱۳ به اتهام نگهداشتن ۲.۷ میلیارد دلار از منابع دولتی بازداشت شد و در سال ۲۰۱۶ به اعدام محکوم گردید، اما در نهایت حکم او کاهش یافت. بازگشت او همزمان با افزایش فشارهای اقتصادی آمریکا و احتمال تشدید تحریمها صورت گرفته و نشان میدهد که حکومت ایران همچنان به مهارتهای او در دور زدن تحریمها نیاز دارد. پس از آزادی، او حتی از قرارداد ۸۰۰ میلیون دلاری با شرکت راهآهن دولتی و ایجاد هلدینگ جدیدی به نام DotOne خبر داده که در حوزههایی مانند رمزارز، حملونقل، هوانوردی و مخابرات فعال است.
کارشناسان معتقدند استفاده از رمزارزها و شبکههای چندلایه مالی، نشاندهنده پیچیدهتر شدن سازوکارهای مقابله با تحریمهاست. این ساختار—شامل افراد، نهادها، شرکتهای پوششی، حسابهای بانکی و کیفپولهای دیجیتال—باعث شده اقتصاد ایران در برابر فشار خارجی انعطافپذیرتر شود. در نهایت، این گزارش تأکید میکند که بازگشت زنجانی نه یک استثنا، بلکه نشانهای از راهبرد گستردهتر ایران برای حفظ جریان مالی و تداوم فعالیتهای منطقهای در شرایط تحریم است.https://www.wsj.com/world/middle-east/how-irans-chief-sanctions-buster-went-from-death-row-to-crypto-51424fe7
رسانه: والاستریت ژورنال
نویسنده: سونه انگل راسموسن
تاریخ: ۳ مه ۲۰۲۶
این گزارش به بازگشت بابک زنجانی، یکی از مشهورترین چهرههای دور زدن تحریمها، میپردازد؛ فردی که پس از سالها حضور در صف اعدام، در سال ۲۰۲۴ با کاهش حکم به ۲۰ سال زندان و سپس آزادی، دوباره به صحنه اقتصادی بازگشت. او پیشتر با همکاری نزدیک با سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، در فروش میلیاردها دلار نفت و انتقال درآمد آن به داخل ایران—از جمله از طریق طلا و شبکههای مالی پیچیده—نقش کلیدی داشت.
در دوره جدید، زنجانی بهجای روشهای سنتی، بر ابزارهای مدرن مانند رمزارزها تکیه کرده است. دو صرافی مرتبط با او، Zedcex و Zedxion، از سال ۲۰۲۲ بیش از ۹۴ میلیارد دلار تراکنش انجام دادهاند. وزارت خزانهداری آمریکا این صرافیها را بهعنوان داراییهای مرتبط با فعالیتهای تروریستی معرفی کرده و اعلام کرده که بخشی از این تراکنشها به کیفپولهای مرتبط با سپاه متصل بوده است. طبق دادههای شرکت TRM Labs، حدود ۱ میلیارد دلار از این نقلوانتقالات بین سالهای ۲۰۲۴ تا ۲۰۲۵ ردیابی شده که حدود ۵۶ درصد آن با سپاه در ارتباط بوده است؛ از جمله انتقال بیش از ۱۰ میلیون دلار به شبکههایی مرتبط با حوثیها در یمن.
این گزارش همچنین به گذشته زنجانی اشاره میکند؛ از شروع فعالیت در بازار و کار با بانک مرکزی تا تبدیل شدن به مدیر شبکهای متشکل از حدود ۶۰ شرکت شامل بانکها، خطوط هوایی و شرکتهای صوری در کشورهایی مانند مالزی و تاجیکستان. او از مناطق آزاد مالیاتی مانند لابوان برای انتقال نفت ایران استفاده میکرد و از طریق بانکها و شرکتهای پوششی، پول را به ترکیه منتقل و به طلا تبدیل میکرد تا به ایران بازگرداند.
زنجانی در سال ۲۰۱۳ به اتهام نگهداشتن ۲.۷ میلیارد دلار از منابع دولتی بازداشت شد و در سال ۲۰۱۶ به اعدام محکوم گردید، اما در نهایت حکم او کاهش یافت. بازگشت او همزمان با افزایش فشارهای اقتصادی آمریکا و احتمال تشدید تحریمها صورت گرفته و نشان میدهد که حکومت ایران همچنان به مهارتهای او در دور زدن تحریمها نیاز دارد. پس از آزادی، او حتی از قرارداد ۸۰۰ میلیون دلاری با شرکت راهآهن دولتی و ایجاد هلدینگ جدیدی به نام DotOne خبر داده که در حوزههایی مانند رمزارز، حملونقل، هوانوردی و مخابرات فعال است.
کارشناسان معتقدند استفاده از رمزارزها و شبکههای چندلایه مالی، نشاندهنده پیچیدهتر شدن سازوکارهای مقابله با تحریمهاست. این ساختار—شامل افراد، نهادها، شرکتهای پوششی، حسابهای بانکی و کیفپولهای دیجیتال—باعث شده اقتصاد ایران در برابر فشار خارجی انعطافپذیرتر شود. در نهایت، این گزارش تأکید میکند که بازگشت زنجانی نه یک استثنا، بلکه نشانهای از راهبرد گستردهتر ایران برای حفظ جریان مالی و تداوم فعالیتهای منطقهای در شرایط تحریم است.https://www.wsj.com/world/middle-east/how-irans-chief-sanctions-buster-went-from-death-row-to-crypto-51424fe7
The Wall Street Journal
How Iran’s Chief Sanctions Buster Went From Death Row to Crypto
Babak Zanjani has emerged at the forefront of Iranian efforts to skirt sanctions after being sentenced to death a decade ago.
عنوان: «عملیات خشم حماسی یا اشتباه فاجعهبار؟»
نویسنده: اسکات اندرسون
اسکات اندرسون نویسنده و روزنامهنگار آمریکایی و نویسنده کتاب *«پادشاه پادشاهان»* درباره انقلاب ایران است و سالها در حوزه خاورمیانه و امنیت بینالملل فعالیت داشته است.
رسانه: نیویورک تایمز
تاریخ: ۴ مه ۲۰۲۶
این مقاله استدلال میکند که جنگ آمریکا با ایران پس از هفتهها تنش شدید، وارد مرحلهای از «آرامش نسبی» شده که با مذاکرات ناپایدار و کشمکشهای دیپلماتیک همراه است. به گفته نویسنده، دلیل این تغییر نه موفقیت نظامی، بلکه شکست راهبردی حملات آمریکا و اسرائیل است؛ حملاتی که نه به فروپاشی حکومت ایران انجامید و نه به تسلیم آن. در مقابل، ایران توانست با اتکا به موقعیت خود در تنگه هرمز، تهدیدی مستقیم علیه اقتصاد جهانی ایجاد کند.
اندرسون تأکید میکند که اکنون جنگ به دو سناریوی محدود شده است: یا تخریب گسترده ایران—که به دلیل پیامدهای سیاسی و اخلاقی بسیار بعید است—یا دستیابی به توافقی که در آن حکومت ایران نهتنها باقی میماند بلکه تقویت میشود. او مینویسد تهدیدهای گسترده رئیسجمهور آمریکا درباره نابودی ایران، بهجای ایجاد فشار، به مخالفان داخلی و خارجی زمان داد تا در برابر چنین سیاستی مقاومت کنند.
نویسنده یکی از مهمترین تحولات این جنگ را نقش تعیینکننده پهپادها میداند. او پهپاد را به «مسلسل در جنگ جهانی اول» تشبیه میکند که قواعد جنگ را تغییر داده است. به گفته او، همانطور که اوکراین توانسته با پهپادهای ارزان در برابر ارتش روسیه مقاومت کند—مثلاً یک پهپاد ۱۰۰۰ دلاری میتواند یک تانک ۴.۵ میلیون دلاری را نابود کند—ایران نیز از همین منطق استفاده کرده است. تولید انبوه پهپادهایی مانند شاهد-۱۳۶ با هزینه حدود ۳۵ هزار دلار به ایران این امکان را داده که در برابر تسلیحات بسیار گرانتر آمریکا و اسرائیل، تعادل ایجاد کند.
در مقابل، جنگ برای آمریکا بسیار پرهزینه بوده است. بر اساس برآورد پنتاگون، این درگیری تاکنون حداقل ۲۵ میلیارد دلار هزینه داشته و ذخایر موشکهای پیشرفته آمریکا را بهطور قابل توجهی کاهش داده است؛ کمبودی که حتی بر سایر حوزههای راهبردی نیز تأثیر گذاشته و جبران آن ممکن است سالها زمان ببرد. با این حال، با وجود هزاران حمله هوایی، ایران همچنان توانایی اصلی خود یعنی استفاده از پهپاد برای ضربه زدن به اهداف حیاتی—بهویژه نفتکشها—را حفظ کرده است.
اندرسون در ادامه مینویسد که ایران احتمالاً مذاکرات را طولانی خواهد کرد تا امتیازات بیشتری بگیرد، از جمله کاهش تحریمهای «فشار حداکثری» یا حتی دریافت غرامت برای خسارات ناشی از حملات. او تأکید میکند که هر توافق نهایی به احتمال زیاد ایران را در موقعیتی قویتر از قبل قرار خواهد داد و عملاً آن را به «دروازهبان خلیج فارس» تبدیل میکند.
در بخش پایانی، نویسنده به پیامدهای گستردهتر این تحول میپردازد و هشدار میدهد که گسترش استفاده از پهپادهای ارزان، امنیت تمامی گلوگاههای راهبردی جهان—از کانال پاناما و سوئز گرفته تا تنگه جبلالطارق و حتی فضای هوایی شهرهایی مانند نیویورک—را به خطر انداخته است. او با اشاره به گروههای افراطی گذشته، استدلال میکند که دسترسی به چنین فناوری ارزان و مؤثری میتواند تهدیدات جهانی را بهطور چشمگیری افزایش دهد.
در نهایت، اندرسون نتیجه میگیرد که عملیات نظامی آمریکا—که «Epic Fury» نامگذاری شده بود—نهتنها به اهداف خود نرسیده، بلکه به اشتباهی راهبردی تبدیل شده است. به همین دلیل، او با لحنی انتقادی پیشنهاد میکند که نام واقعی این عملیات باید «اشتباهی فاجعهبار» باشد؛ عملیاتی که نه موازنه قدرت را تغییر داد و نه امنیت جهانی را بهبود بخشید، بلکه هزینهها و ریسکها را افزایش داد.https://www.nytimes.com/2026/05/04/opinion/iran-us-israel-war-drones-strait-of-hormuz.html
نویسنده: اسکات اندرسون
اسکات اندرسون نویسنده و روزنامهنگار آمریکایی و نویسنده کتاب *«پادشاه پادشاهان»* درباره انقلاب ایران است و سالها در حوزه خاورمیانه و امنیت بینالملل فعالیت داشته است.
رسانه: نیویورک تایمز
تاریخ: ۴ مه ۲۰۲۶
این مقاله استدلال میکند که جنگ آمریکا با ایران پس از هفتهها تنش شدید، وارد مرحلهای از «آرامش نسبی» شده که با مذاکرات ناپایدار و کشمکشهای دیپلماتیک همراه است. به گفته نویسنده، دلیل این تغییر نه موفقیت نظامی، بلکه شکست راهبردی حملات آمریکا و اسرائیل است؛ حملاتی که نه به فروپاشی حکومت ایران انجامید و نه به تسلیم آن. در مقابل، ایران توانست با اتکا به موقعیت خود در تنگه هرمز، تهدیدی مستقیم علیه اقتصاد جهانی ایجاد کند.
اندرسون تأکید میکند که اکنون جنگ به دو سناریوی محدود شده است: یا تخریب گسترده ایران—که به دلیل پیامدهای سیاسی و اخلاقی بسیار بعید است—یا دستیابی به توافقی که در آن حکومت ایران نهتنها باقی میماند بلکه تقویت میشود. او مینویسد تهدیدهای گسترده رئیسجمهور آمریکا درباره نابودی ایران، بهجای ایجاد فشار، به مخالفان داخلی و خارجی زمان داد تا در برابر چنین سیاستی مقاومت کنند.
نویسنده یکی از مهمترین تحولات این جنگ را نقش تعیینکننده پهپادها میداند. او پهپاد را به «مسلسل در جنگ جهانی اول» تشبیه میکند که قواعد جنگ را تغییر داده است. به گفته او، همانطور که اوکراین توانسته با پهپادهای ارزان در برابر ارتش روسیه مقاومت کند—مثلاً یک پهپاد ۱۰۰۰ دلاری میتواند یک تانک ۴.۵ میلیون دلاری را نابود کند—ایران نیز از همین منطق استفاده کرده است. تولید انبوه پهپادهایی مانند شاهد-۱۳۶ با هزینه حدود ۳۵ هزار دلار به ایران این امکان را داده که در برابر تسلیحات بسیار گرانتر آمریکا و اسرائیل، تعادل ایجاد کند.
در مقابل، جنگ برای آمریکا بسیار پرهزینه بوده است. بر اساس برآورد پنتاگون، این درگیری تاکنون حداقل ۲۵ میلیارد دلار هزینه داشته و ذخایر موشکهای پیشرفته آمریکا را بهطور قابل توجهی کاهش داده است؛ کمبودی که حتی بر سایر حوزههای راهبردی نیز تأثیر گذاشته و جبران آن ممکن است سالها زمان ببرد. با این حال، با وجود هزاران حمله هوایی، ایران همچنان توانایی اصلی خود یعنی استفاده از پهپاد برای ضربه زدن به اهداف حیاتی—بهویژه نفتکشها—را حفظ کرده است.
اندرسون در ادامه مینویسد که ایران احتمالاً مذاکرات را طولانی خواهد کرد تا امتیازات بیشتری بگیرد، از جمله کاهش تحریمهای «فشار حداکثری» یا حتی دریافت غرامت برای خسارات ناشی از حملات. او تأکید میکند که هر توافق نهایی به احتمال زیاد ایران را در موقعیتی قویتر از قبل قرار خواهد داد و عملاً آن را به «دروازهبان خلیج فارس» تبدیل میکند.
در بخش پایانی، نویسنده به پیامدهای گستردهتر این تحول میپردازد و هشدار میدهد که گسترش استفاده از پهپادهای ارزان، امنیت تمامی گلوگاههای راهبردی جهان—از کانال پاناما و سوئز گرفته تا تنگه جبلالطارق و حتی فضای هوایی شهرهایی مانند نیویورک—را به خطر انداخته است. او با اشاره به گروههای افراطی گذشته، استدلال میکند که دسترسی به چنین فناوری ارزان و مؤثری میتواند تهدیدات جهانی را بهطور چشمگیری افزایش دهد.
در نهایت، اندرسون نتیجه میگیرد که عملیات نظامی آمریکا—که «Epic Fury» نامگذاری شده بود—نهتنها به اهداف خود نرسیده، بلکه به اشتباهی راهبردی تبدیل شده است. به همین دلیل، او با لحنی انتقادی پیشنهاد میکند که نام واقعی این عملیات باید «اشتباهی فاجعهبار» باشد؛ عملیاتی که نه موازنه قدرت را تغییر داد و نه امنیت جهانی را بهبود بخشید، بلکه هزینهها و ریسکها را افزایش داد.https://www.nytimes.com/2026/05/04/opinion/iran-us-israel-war-drones-strait-of-hormuz.html
Nytimes
Opinion | Operation Epic Fury, Meet Operation Colossal Blunder
With the threat of a future closing of the Strait of Hormuz a drone strike away, the Iranians appear to actually hold the cards.
این متن بخشی از مقالهای با عنوان «باراک اوباما در عصر ترامپ نقش خود را بازنگری میکند» نوشته پیتر اسلوین در نیویورکر (۴ مه ۲۰۲۶) است که به بررسی نگاه اوباما به سیاست داخلی و جهانی پس از ریاستجمهوری میپردازد.
بخش زیر، قسمتهایی از مقاله است که اوباما بهطور مشخص درباره ایران، خاورمیانه و سیاست خارجی آمریکا صحبت میکند:
https://www.newyorker.com/magazine/2026/05/11/barack-obama-in-the-age-of-trump
در پایان گفتوگویمان، اوباما و من به موضوع جنگ در ایران و فرسایش اتحادهای آمریکا در دوران ترامپ پرداختیم.
اوباما گفت:
«من فکر میکنم که ترمیم آسیبی که به نظم بینالمللی وارد شده، حتی دشوارتر از برخی از ترمیمهای داخلی خواهد بود.»
اوباما اشاره کرد که ترتیبات پس از جنگ جهانی دوم، از جمله طرح مارشال، ناتو، بانک جهانی و برتون وودز—«تمام آن سیستم، با وجود همه نقصها و تناقضهایش»—کمک کرد تا:
«جهان کمتر خشونتآمیز، سالمتر، ثروتمندتر، برابرتر و محترمتر نسبت به حقوق بشر باشد.
چون قدرتمندترین کشور جهان گفت: “ما فقط برای خودنمایی قدرتمان عمل نمیکنیم. ما فقط نمیخواهیم از دیگران باج بگیریم و آنها را تحت فشار قرار دهیم. ما بخشی از یک اجماع بزرگتر درباره نحوه کارکرد جهان خواهیم بود.”»
ترامپ همه اینها را مختل کرد، با خروج از توافق اقلیمی پاریس و توافق هستهای ایران، و با اعمال تعرفهها و تهدید به تصاحب گرینلند.
اوباما گفت متحدان آمریکا:
«دیگر نمیتوانند روی ما بهعنوان محور آن نظم بینالمللی حساب کنند.»
او ادامه داد:
«تراژدی این است که هنوز هیچکس نمیتواند جای ما را بگیرد. اگر ما درباره حقوق بشر صحبت نکنیم، حقوق بشر خیلی مطرح نمیشود. اگر ما نگران تغییرات اقلیمی نباشیم، صادقانه بگویم، کشورهای دیگر ممکن است حرفش را بزنند و کارهایی انجام دهند، اما واقعاً بهطور جدی با آن مقابله نمیکنند. بنابراین رهبری ما هنوز اهمیت زیادی دارد، اما احتمالاً باید بیشتر از طریق الگو بودن شروع شود، نه دیکته کردن.»
من درباره تأثیر تهدید اخیر ترامپ علیه ایران پرسیدم که گفته بود اگر آنها تسلیم نشوند، «یک تمدن کامل ممکن است در یک شب نابود شود و هرگز بازنگردد.»
اوباما مکثی کرد و از پاسخ تند خودداری کرد:
«من معتقدم رهبری آمریکا، همانطور که توسط رئیسجمهور آمریکا نمایندگی میشود، باید بازتابی از احترام پایهای به کرامت و شرافت انسانی باشد—نه فقط در داخل مرزهای خودمان، بلکه فراتر از آن. این بخشی از مسئولیت رهبری است. اگر ما این ارزشهای اساسی را بیان نکنیم—اینکه در کشورهایی با حکومتهای بد، انسانهای بیگناهی وجود دارند و ما باید به آنها اهمیت بدهیم، اینکه اگر در برابر غرور و خودخواهی صرف مراقب نباشیم، ممکن است اشتباه کنیم... اگر اینها را نداشته باشیم، جهان میتواند به شکل بسیار بدی از هم بپاشد.»
ترامپ، در تلاش برای رسیدن به یک توافق جدید با حکومت ایران، اکنون بسیاری از همان امتیازاتی را در نظر میگیرد که زمانی در دوران ریاستجمهوری اوباما بهشدت از آنها انتقاد میکرد.
اوباما، از سوی دیگر، به من گفت که بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر اسرائیل، همان استدلالهایی را برای رویارویی نظامی با ایران به او ارائه کرده بود که اکنون به رئیسجمهور ترامپ ارائه میدهد.
او گفت:
«من فکر میکنم پیشبینی من دقیق بود. ممکن است نتانیاهو به آنچه میخواست رسیده باشد. اینکه آیا این واقعاً به نفع مردم اسرائیل است، من در آن تردید دارم. اینکه آیا فکر میکنم به نفع ایالات متحده و آمریکا است، در آن هم تردید دارم. فکر میکنم سابقه روشنی از اختلافنظرهای من با آقای نتانیاهو وجود دارد.»
بخش زیر، قسمتهایی از مقاله است که اوباما بهطور مشخص درباره ایران، خاورمیانه و سیاست خارجی آمریکا صحبت میکند:
https://www.newyorker.com/magazine/2026/05/11/barack-obama-in-the-age-of-trump
در پایان گفتوگویمان، اوباما و من به موضوع جنگ در ایران و فرسایش اتحادهای آمریکا در دوران ترامپ پرداختیم.
اوباما گفت:
«من فکر میکنم که ترمیم آسیبی که به نظم بینالمللی وارد شده، حتی دشوارتر از برخی از ترمیمهای داخلی خواهد بود.»
اوباما اشاره کرد که ترتیبات پس از جنگ جهانی دوم، از جمله طرح مارشال، ناتو، بانک جهانی و برتون وودز—«تمام آن سیستم، با وجود همه نقصها و تناقضهایش»—کمک کرد تا:
«جهان کمتر خشونتآمیز، سالمتر، ثروتمندتر، برابرتر و محترمتر نسبت به حقوق بشر باشد.
چون قدرتمندترین کشور جهان گفت: “ما فقط برای خودنمایی قدرتمان عمل نمیکنیم. ما فقط نمیخواهیم از دیگران باج بگیریم و آنها را تحت فشار قرار دهیم. ما بخشی از یک اجماع بزرگتر درباره نحوه کارکرد جهان خواهیم بود.”»
ترامپ همه اینها را مختل کرد، با خروج از توافق اقلیمی پاریس و توافق هستهای ایران، و با اعمال تعرفهها و تهدید به تصاحب گرینلند.
اوباما گفت متحدان آمریکا:
«دیگر نمیتوانند روی ما بهعنوان محور آن نظم بینالمللی حساب کنند.»
او ادامه داد:
«تراژدی این است که هنوز هیچکس نمیتواند جای ما را بگیرد. اگر ما درباره حقوق بشر صحبت نکنیم، حقوق بشر خیلی مطرح نمیشود. اگر ما نگران تغییرات اقلیمی نباشیم، صادقانه بگویم، کشورهای دیگر ممکن است حرفش را بزنند و کارهایی انجام دهند، اما واقعاً بهطور جدی با آن مقابله نمیکنند. بنابراین رهبری ما هنوز اهمیت زیادی دارد، اما احتمالاً باید بیشتر از طریق الگو بودن شروع شود، نه دیکته کردن.»
من درباره تأثیر تهدید اخیر ترامپ علیه ایران پرسیدم که گفته بود اگر آنها تسلیم نشوند، «یک تمدن کامل ممکن است در یک شب نابود شود و هرگز بازنگردد.»
اوباما مکثی کرد و از پاسخ تند خودداری کرد:
«من معتقدم رهبری آمریکا، همانطور که توسط رئیسجمهور آمریکا نمایندگی میشود، باید بازتابی از احترام پایهای به کرامت و شرافت انسانی باشد—نه فقط در داخل مرزهای خودمان، بلکه فراتر از آن. این بخشی از مسئولیت رهبری است. اگر ما این ارزشهای اساسی را بیان نکنیم—اینکه در کشورهایی با حکومتهای بد، انسانهای بیگناهی وجود دارند و ما باید به آنها اهمیت بدهیم، اینکه اگر در برابر غرور و خودخواهی صرف مراقب نباشیم، ممکن است اشتباه کنیم... اگر اینها را نداشته باشیم، جهان میتواند به شکل بسیار بدی از هم بپاشد.»
ترامپ، در تلاش برای رسیدن به یک توافق جدید با حکومت ایران، اکنون بسیاری از همان امتیازاتی را در نظر میگیرد که زمانی در دوران ریاستجمهوری اوباما بهشدت از آنها انتقاد میکرد.
اوباما، از سوی دیگر، به من گفت که بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر اسرائیل، همان استدلالهایی را برای رویارویی نظامی با ایران به او ارائه کرده بود که اکنون به رئیسجمهور ترامپ ارائه میدهد.
او گفت:
«من فکر میکنم پیشبینی من دقیق بود. ممکن است نتانیاهو به آنچه میخواست رسیده باشد. اینکه آیا این واقعاً به نفع مردم اسرائیل است، من در آن تردید دارم. اینکه آیا فکر میکنم به نفع ایالات متحده و آمریکا است، در آن هم تردید دارم. فکر میکنم سابقه روشنی از اختلافنظرهای من با آقای نتانیاهو وجود دارد.»
The New Yorker
Barack Obama Considers His Role in the Age of Trump
The former President remains one of the most popular politicians in the country. What are his obligations to it?
👍3
«پایان قدرت نرم آمریکا»
.این مقاله توسط استیون ام. والت، استاد برجسته روابط بینالملل در دانشگاه هاروارد، نوشته شده .والت از منظر واقعگرایی توضیح میدهد که آمریکا در حال از دست دادن یکی از مهمترین منابع قدرت خود—یعنی قدرت نرم—است؛ قدرتی که به آن اجازه میداد بدون اجبار، دیگر کشورها را با خود همراه کند.
والت ابتدا مفهوم قدرت نرم را—به نقل از جوزف نای—بهعنوان «قدرت جذب» تعریف میکند: توانایی یک کشور برای تأثیرگذاری بر دیگران از طریق جذابیت ارزشها، فرهنگ و مشروعیت. در مقابل، قدرت سخت مبتنی بر زور، تهدید، کمکهای مشروط و فشار اقتصادی است. او تأکید میکند که در گذشته، آمریکا بهدلیل ترکیب این دو نوع قدرت، موقعیتی ممتاز داشت، اما اکنون این تعادل بهطور جدی به هم خورده است.
در استدلال اصلی، نویسنده نشان میدهد که در دوره دونالد ترامپ، سیاست خارجی آمریکا تقریباً بهطور کامل بر قدرت سخت تکیه کرده است. او مثالهایی مانند استفاده از تعرفهها برای تحمیل توافقهای یکطرفه، استفاده گسترده از نیروی نظامی، و بهویژه جنگ علیه ایران را مطرح میکند که بهگفته او «غیرضروری و بدون تحریک» بوده و بر این فرض اشتباه استوار بوده که رژیم ایران بهسرعت فرو میپاشد. او همچنین تأکید میکند که حتی تلاش برای توجیه اخلاقی این اقدامات نیز کنار گذاشته شده و هدف اصلی، «ترساندن» بهجای «اقناع» است.
در کنار این، والت نشان میدهد که زیرساختهای قدرت نرم آمریکا نیز در حال تخریب هستند: تعطیلی آژانس توسعه بینالمللی آمریکا، تلاش برای بستن شبکه صدای آمریکا، خروج از دهها سازمان بینالمللی، خالی ماندن پستهای دیپلماتیک، و حمله به دانشگاهها—که یکی از مهمترین منابع جذابیت جهانی آمریکا بودند. نتیجه این روند، کاهش جذابیت آمریکا و افزایش نسبی نفوذ کشورهایی مانند چین است.
بخش مهم مقاله به توضیح سه عامل اصلی این تحول اختصاص دارد، که والت آنها را بهصورت عمیق تحلیل میکند:
عامل اول: جهانبینی «قوی در برابر ضعیف»
والت توضیح میدهد که در این رویکرد، جهان به دو دسته «برندگان» و «بازندگان» تقسیم میشود و هرگونه مصالحه با طرف ضعیف بهعنوان شکست تلقی میشود. این نگاه باعث شکلگیری نوعی سیاست خارجی نمایشی و تهاجمی شده است که در آن، رهبران بهجای حل مسئله، به «نمایش قدرت» و «تحقیر دیگران» تمایل دارند. او به اظهارات مقاماتی مانند پیت هگست (وزیر دفاع) اشاره میکند که از «روحیه جنگاوری» و «لذت کشندگی» صحبت میکند، و همچنین به دیدگاههای استیون میلر که سلطه قوی بر ضعیف را «قانون آهنین تاریخ» میداند. در این چارچوب، حتی متحدان نزدیک نیز هدف حملات لفظی قرار میگیرند. نتیجه این جهانبینی، کاهش اعتماد جهانی به آمریکا است.
عامل دوم: نگاه منفی به خود آمریکا
والت نشان میدهد که با وجود شعارهای میهنپرستانه، این جریان در واقع دیدگاهی بسیار انتقادی نسبت به خود آمریکا دارد. شعار «عظمت را دوباره به آمریکا بازگردانیم» نشان میدهد که آنها آمریکا را در وضعیت فعلی «غیرعظیم» میبینند. این نگاه با بیاعتمادی عمیق به نهادهای داخلی همراه است: بیاعتمادی به رسانهها، دشمنی با دانشگاهها، بیاعتنایی به قانون و توازن قوا، و سوءظن نسبت به مهاجران. چنین دیدگاهی باعث میشود آنها نتوانند درک کنند که همین ویژگیها در گذشته منبع قدرت نرم آمریکا بودهاند.
عامل سوم: ترجیح دستاوردهای سریع به نفوذ بلندمدت
به گفته والت، این رویکرد بهدنبال «بردهای سریع و نمایشی» است. دولت ترجیح میدهد توافقهایی ارائه دهد که فوراً بهعنوان موفقیت معرفی شوند، حتی اگر پایدار نباشند، بهجای آنکه در روابط بلندمدت میان ملتها سرمایهگذاری کند. برای مثال، بهجای تمرکز بر جذب دانشجویان خارجی—که در بلندمدت آنها را به حامیان آمریکا تبدیل میکند—تمرکز بر معاملات کوتاهمدت با رهبران سیاسی است. این رویکرد کوتاهمدت، پایههای قدرت نرم را تضعیف میکند.
در نهایت، والت با مقایسه تاریخی نتیجهگیری میکند که موفقیتهای بزرگ آمریکا—مانند طرح مارشال، ناتو، جنبش حقوق مدنی و پایان جنگ سرد—بر پایه همکاری و جذابیت شکل گرفتند، در حالی که شکستهایی مانند جنگ ویتنام، عراق، افغانستان و اکنون ایران ناشی از اتکای بیش از حد به قدرت سخت بودند. او هشدار میدهد که اگر این روند ادامه یابد، آمریکا نهتنها نفوذ خود را از دست میدهد، بلکه حتی استفاده از قدرت سخت نیز برایش پرهزینهتر و کماثرتر خواهد شد.
https://foreignpolicy.com/2026/05/04/trump-soft-power-usa/
.این مقاله توسط استیون ام. والت، استاد برجسته روابط بینالملل در دانشگاه هاروارد، نوشته شده .والت از منظر واقعگرایی توضیح میدهد که آمریکا در حال از دست دادن یکی از مهمترین منابع قدرت خود—یعنی قدرت نرم—است؛ قدرتی که به آن اجازه میداد بدون اجبار، دیگر کشورها را با خود همراه کند.
والت ابتدا مفهوم قدرت نرم را—به نقل از جوزف نای—بهعنوان «قدرت جذب» تعریف میکند: توانایی یک کشور برای تأثیرگذاری بر دیگران از طریق جذابیت ارزشها، فرهنگ و مشروعیت. در مقابل، قدرت سخت مبتنی بر زور، تهدید، کمکهای مشروط و فشار اقتصادی است. او تأکید میکند که در گذشته، آمریکا بهدلیل ترکیب این دو نوع قدرت، موقعیتی ممتاز داشت، اما اکنون این تعادل بهطور جدی به هم خورده است.
در استدلال اصلی، نویسنده نشان میدهد که در دوره دونالد ترامپ، سیاست خارجی آمریکا تقریباً بهطور کامل بر قدرت سخت تکیه کرده است. او مثالهایی مانند استفاده از تعرفهها برای تحمیل توافقهای یکطرفه، استفاده گسترده از نیروی نظامی، و بهویژه جنگ علیه ایران را مطرح میکند که بهگفته او «غیرضروری و بدون تحریک» بوده و بر این فرض اشتباه استوار بوده که رژیم ایران بهسرعت فرو میپاشد. او همچنین تأکید میکند که حتی تلاش برای توجیه اخلاقی این اقدامات نیز کنار گذاشته شده و هدف اصلی، «ترساندن» بهجای «اقناع» است.
در کنار این، والت نشان میدهد که زیرساختهای قدرت نرم آمریکا نیز در حال تخریب هستند: تعطیلی آژانس توسعه بینالمللی آمریکا، تلاش برای بستن شبکه صدای آمریکا، خروج از دهها سازمان بینالمللی، خالی ماندن پستهای دیپلماتیک، و حمله به دانشگاهها—که یکی از مهمترین منابع جذابیت جهانی آمریکا بودند. نتیجه این روند، کاهش جذابیت آمریکا و افزایش نسبی نفوذ کشورهایی مانند چین است.
بخش مهم مقاله به توضیح سه عامل اصلی این تحول اختصاص دارد، که والت آنها را بهصورت عمیق تحلیل میکند:
عامل اول: جهانبینی «قوی در برابر ضعیف»
والت توضیح میدهد که در این رویکرد، جهان به دو دسته «برندگان» و «بازندگان» تقسیم میشود و هرگونه مصالحه با طرف ضعیف بهعنوان شکست تلقی میشود. این نگاه باعث شکلگیری نوعی سیاست خارجی نمایشی و تهاجمی شده است که در آن، رهبران بهجای حل مسئله، به «نمایش قدرت» و «تحقیر دیگران» تمایل دارند. او به اظهارات مقاماتی مانند پیت هگست (وزیر دفاع) اشاره میکند که از «روحیه جنگاوری» و «لذت کشندگی» صحبت میکند، و همچنین به دیدگاههای استیون میلر که سلطه قوی بر ضعیف را «قانون آهنین تاریخ» میداند. در این چارچوب، حتی متحدان نزدیک نیز هدف حملات لفظی قرار میگیرند. نتیجه این جهانبینی، کاهش اعتماد جهانی به آمریکا است.
عامل دوم: نگاه منفی به خود آمریکا
والت نشان میدهد که با وجود شعارهای میهنپرستانه، این جریان در واقع دیدگاهی بسیار انتقادی نسبت به خود آمریکا دارد. شعار «عظمت را دوباره به آمریکا بازگردانیم» نشان میدهد که آنها آمریکا را در وضعیت فعلی «غیرعظیم» میبینند. این نگاه با بیاعتمادی عمیق به نهادهای داخلی همراه است: بیاعتمادی به رسانهها، دشمنی با دانشگاهها، بیاعتنایی به قانون و توازن قوا، و سوءظن نسبت به مهاجران. چنین دیدگاهی باعث میشود آنها نتوانند درک کنند که همین ویژگیها در گذشته منبع قدرت نرم آمریکا بودهاند.
عامل سوم: ترجیح دستاوردهای سریع به نفوذ بلندمدت
به گفته والت، این رویکرد بهدنبال «بردهای سریع و نمایشی» است. دولت ترجیح میدهد توافقهایی ارائه دهد که فوراً بهعنوان موفقیت معرفی شوند، حتی اگر پایدار نباشند، بهجای آنکه در روابط بلندمدت میان ملتها سرمایهگذاری کند. برای مثال، بهجای تمرکز بر جذب دانشجویان خارجی—که در بلندمدت آنها را به حامیان آمریکا تبدیل میکند—تمرکز بر معاملات کوتاهمدت با رهبران سیاسی است. این رویکرد کوتاهمدت، پایههای قدرت نرم را تضعیف میکند.
در نهایت، والت با مقایسه تاریخی نتیجهگیری میکند که موفقیتهای بزرگ آمریکا—مانند طرح مارشال، ناتو، جنبش حقوق مدنی و پایان جنگ سرد—بر پایه همکاری و جذابیت شکل گرفتند، در حالی که شکستهایی مانند جنگ ویتنام، عراق، افغانستان و اکنون ایران ناشی از اتکای بیش از حد به قدرت سخت بودند. او هشدار میدهد که اگر این روند ادامه یابد، آمریکا نهتنها نفوذ خود را از دست میدهد، بلکه حتی استفاده از قدرت سخت نیز برایش پرهزینهتر و کماثرتر خواهد شد.
https://foreignpolicy.com/2026/05/04/trump-soft-power-usa/
Foreign Policy
The End of America’s Soft Power
The United States has given up on one of its core international strengths.
مقاله «ایران میان تجزیه و تغییر»
نویسنده: عبدالرحمن الراشد — مدیر پیشین شبکه Al Arabiya، سردبیر سابق Asharq Al-Awsat و مجله Al Majalla، و از تحلیلگران شناختهشده جهان عرب.
عبدالرحمن الراشد در این مقاله به این پرسش میپردازد که هدف نهایی جنگ با ایران چیست و آیا این جنگ به تغییر رژیم، تغییر رفتار جمهوری اسلامی، یا حتی تجزیه ایران منجر خواهد شد. او مینویسد جنگی که پس از حملات حماس در ۷ اکتبر ۲۰۲۳ آغاز شد، اکنون وارد مرحلهای شده که نهتنها نیروهای نیابتی ایران در منطقه تضعیف شدهاند، بلکه خود جمهوری اسلامی نیز تحت فشار مستقیم قرار گرفته است. به گفته او، آمریکا و اسرائیل درباره اصل جنگ توافق دارند، اما درباره پایان آن اختلافنظر وجود دارد؛ اسرائیل بهدنبال سرنگونی کامل جمهوری اسلامی است، در حالی که دولت ترامپ بیشتر به مدلی شبیه ونزوئلا فکر میکند: حفظ ساختار اصلی نظام، اما با رهبری ضعیفتر و وادار کردن تهران به امتیازدهی، بهویژه توقف غنیسازی اورانیوم.
نویسنده سپس به دیدگاههایی اشاره میکند که معتقدند اسرائیل حتی ممکن است به تجزیه ایران فکر کند؛ موضوعی که دنیل لوی نیز مطرح کرده است. اما الراشد هشدار میدهد که چنین سناریویی بسیار خطرناک است، زیرا نظام بینالملل بر حفظ وحدت کشورها، احترام به مرزها و پرهیز از تغییر رژیم استوار است. او یادآوری میکند که انقلاب ۱۹۷۹ ایران در ابتدا انتقالی آرام به نظر میرسید، اما بعدها کل منطقه را وارد دههها آشوب، جنگ نیابتی و رقابت ایدئولوژیک کرد. به باور او، فروپاشی احتمالی جمهوری اسلامی میتواند پیامدهایی حتی گستردهتر داشته باشد.
الراشد توضیح میدهد که ایده تغییر رژیم در ایران تا حدی در سطح بینالمللی پذیرفته شده، حتی در اروپا؛ هرچند اروپا با شیوه جنگ واشنگتن اختلاف دارد. او همچنین میگوید روسیه و چین، با وجود همکاری با تهران، از برخی سیاستهای جمهوری اسلامی ناراضیاند؛ روسیه با غنیسازی داخل ایران کاملاً موافق نیست و چین نیز از رفتار منطقهای تهران نگران است. با این حال، هر دو کشور از هرجومرج در ایران یا روی کار آمدن دولتی کاملاً نزدیک به آمریکا هراس دارند.
نویسنده مقایسه ایران با عراق پس از سقوط صدام را اشتباه میداند، زیرا عراق آن زمان تحت کنترل مستقیم حدود ۲۰۰ هزار نیروی آمریکایی بود؛ شرایطی که امروز درباره ایران وجود ندارد. به همین دلیل، هرگونه فروپاشی در ایران میتواند سالها منطقه را با بحران، مهاجرت، جنگ داخلی و تنشهای قومی روبهرو کند. او همچنین هشدار میدهد که ایدههای تجزیهطلبانه، اگرچه ممکن است برای برخی بازیگران جذاب باشد، اما خطرات بزرگی برای کل خاورمیانه دارد. از نگاه او، آمریکا میتواند در صورت شکست پروژههایش منطقه را ترک کند، اما کشورهای همسایه ایران مجبورند با پیامدهای بیثباتی زندگی کنند.
الراشد در ادامه تأکید میکند که جمهوری اسلامی خود نقش مهمی در رسیدن به این وضعیت داشته است. نفوذ تهران در عراق، لبنان، سوریه و یمن، تضعیف دولتهای عربی و حمایت از گروههای نیابتی باعث شده ایران اکنون در سختترین بحران خود از زمان تأسیس جمهوری اسلامی قرار گیرد. با این حال، حکومت ایران همچنان حاضر به عقبنشینی جدی در مذاکرات نیست، زیرا رهبران جمهوری اسلامی باور دارند امتیازدهی گسترده به غرب میتواند شکافهای داخلی را تشدید کرده و حتی به فروپاشی نظام منجر شود. از نگاه حکومت، ادامه «مقاومت» در برابر دشمن خارجی، آسانتر از مواجهه با نارضایتی داخلی و خطر انقلاب است.
https://english.aawsat.com/opinion/5269805-iran-between-fragmentation-and-change
نویسنده: عبدالرحمن الراشد — مدیر پیشین شبکه Al Arabiya، سردبیر سابق Asharq Al-Awsat و مجله Al Majalla، و از تحلیلگران شناختهشده جهان عرب.
عبدالرحمن الراشد در این مقاله به این پرسش میپردازد که هدف نهایی جنگ با ایران چیست و آیا این جنگ به تغییر رژیم، تغییر رفتار جمهوری اسلامی، یا حتی تجزیه ایران منجر خواهد شد. او مینویسد جنگی که پس از حملات حماس در ۷ اکتبر ۲۰۲۳ آغاز شد، اکنون وارد مرحلهای شده که نهتنها نیروهای نیابتی ایران در منطقه تضعیف شدهاند، بلکه خود جمهوری اسلامی نیز تحت فشار مستقیم قرار گرفته است. به گفته او، آمریکا و اسرائیل درباره اصل جنگ توافق دارند، اما درباره پایان آن اختلافنظر وجود دارد؛ اسرائیل بهدنبال سرنگونی کامل جمهوری اسلامی است، در حالی که دولت ترامپ بیشتر به مدلی شبیه ونزوئلا فکر میکند: حفظ ساختار اصلی نظام، اما با رهبری ضعیفتر و وادار کردن تهران به امتیازدهی، بهویژه توقف غنیسازی اورانیوم.
نویسنده سپس به دیدگاههایی اشاره میکند که معتقدند اسرائیل حتی ممکن است به تجزیه ایران فکر کند؛ موضوعی که دنیل لوی نیز مطرح کرده است. اما الراشد هشدار میدهد که چنین سناریویی بسیار خطرناک است، زیرا نظام بینالملل بر حفظ وحدت کشورها، احترام به مرزها و پرهیز از تغییر رژیم استوار است. او یادآوری میکند که انقلاب ۱۹۷۹ ایران در ابتدا انتقالی آرام به نظر میرسید، اما بعدها کل منطقه را وارد دههها آشوب، جنگ نیابتی و رقابت ایدئولوژیک کرد. به باور او، فروپاشی احتمالی جمهوری اسلامی میتواند پیامدهایی حتی گستردهتر داشته باشد.
الراشد توضیح میدهد که ایده تغییر رژیم در ایران تا حدی در سطح بینالمللی پذیرفته شده، حتی در اروپا؛ هرچند اروپا با شیوه جنگ واشنگتن اختلاف دارد. او همچنین میگوید روسیه و چین، با وجود همکاری با تهران، از برخی سیاستهای جمهوری اسلامی ناراضیاند؛ روسیه با غنیسازی داخل ایران کاملاً موافق نیست و چین نیز از رفتار منطقهای تهران نگران است. با این حال، هر دو کشور از هرجومرج در ایران یا روی کار آمدن دولتی کاملاً نزدیک به آمریکا هراس دارند.
نویسنده مقایسه ایران با عراق پس از سقوط صدام را اشتباه میداند، زیرا عراق آن زمان تحت کنترل مستقیم حدود ۲۰۰ هزار نیروی آمریکایی بود؛ شرایطی که امروز درباره ایران وجود ندارد. به همین دلیل، هرگونه فروپاشی در ایران میتواند سالها منطقه را با بحران، مهاجرت، جنگ داخلی و تنشهای قومی روبهرو کند. او همچنین هشدار میدهد که ایدههای تجزیهطلبانه، اگرچه ممکن است برای برخی بازیگران جذاب باشد، اما خطرات بزرگی برای کل خاورمیانه دارد. از نگاه او، آمریکا میتواند در صورت شکست پروژههایش منطقه را ترک کند، اما کشورهای همسایه ایران مجبورند با پیامدهای بیثباتی زندگی کنند.
الراشد در ادامه تأکید میکند که جمهوری اسلامی خود نقش مهمی در رسیدن به این وضعیت داشته است. نفوذ تهران در عراق، لبنان، سوریه و یمن، تضعیف دولتهای عربی و حمایت از گروههای نیابتی باعث شده ایران اکنون در سختترین بحران خود از زمان تأسیس جمهوری اسلامی قرار گیرد. با این حال، حکومت ایران همچنان حاضر به عقبنشینی جدی در مذاکرات نیست، زیرا رهبران جمهوری اسلامی باور دارند امتیازدهی گسترده به غرب میتواند شکافهای داخلی را تشدید کرده و حتی به فروپاشی نظام منجر شود. از نگاه حکومت، ادامه «مقاومت» در برابر دشمن خارجی، آسانتر از مواجهه با نارضایتی داخلی و خطر انقلاب است.
https://english.aawsat.com/opinion/5269805-iran-between-fragmentation-and-change
Aawsat
Iran Between Fragmentation and Change
Sparked by Hamas's attacks on October 7, 2023, the war with Iran has been raging for over two years. With Iran's regional proxies now significantly diminished, a fundamental question arises: what is the ultimate goal of this war?
مقاله «ایران تمام نشانههای یک جنگ بیپایان را دارد»
نویسنده: ویل والدورف — استاد دانشگاه Wake Forest University و پژوهشگر ارشد مؤسسه Defense Priorities
ویل والدورف در این مقاله استدلال میکند که جنگ آمریکا و ایران بهتدریج در حال تبدیل شدن به یک «جنگ بیپایان» شبیه ویتنام، افغانستان و عراق است. او میگوید اگرچه افزایش قیمت نفت، فشار افکار عمومی آمریکا، و مخالفت برخی اعضای کنگره ظاهراً باید واشنگتن را به سمت پایان جنگ سوق دهد، اما تجربه تاریخی نشان میدهد بسیاری از جنگهای طولانی دقیقاً در چنین شرایطی ادامه پیدا کردهاند. به باور نویسنده، سه عامل اصلی باعث تبدیل شدن یک درگیری به جنگی فرسایشی و بیپایان میشود: «اراده بالای طرف ضعیف»، «از بین رفتن محاسبه هزینه-فایده در طرف قدرتمند»، و «نبود محدودیتهای نهادی برای ادامه جنگ». او معتقد است هر سه عامل اکنون در جنگ ایران وجود دارد.
نخستین عامل، «اراده و مقاومت طرف ضعیف» است. نویسنده توضیح میدهد که در جنگهای نامتقارن، طرف ضعیف معمولاً جنگ را مسئله بقا میبیند و همین باعث میشود توان تحمل هزینههای بسیار سنگین را داشته باشد. او نمونههایی تاریخی مانند جنگ بوئرها علیه امپراتوری بریتانیا، مجاهدین افغان علیه شوروی، و طالبان علیه آمریکا را مثال میزند. به باور او، ایران امروز دقیقاً چنین رفتاری نشان میدهد. جمهوری اسلامی با وجود بیش از ۱۶ هزار حمله هوایی آمریکا و اسرائیل، همچنان مقاومت کرده، حملات منطقهای گسترده انجام داده و با بستن تنگه هرمز فشار اقتصادی شدیدی بر جهان وارد کرده است. نویسنده میگوید تهران بعد از هر ضربه، عمداً حملات بیشتری انجام داده یا کشتیهای بیشتری توقیف کرده تا نشان دهد عقبنشینی نخواهد کرد. او همچنین تأکید میکند که جمهوری اسلامی خود را «ساختهشده برای مقاومت طولانی» میداند و حتی تصور میکند در حال پیروزی در جنگ است، زیرا مهمترین هدفش بقاست. همین مسئله باعث شده ایران در مذاکرات نیز انعطاف کمی نشان دهد، دوبار مذاکرات را نادیده بگیرد و حتی از اعزام مذاکرهکنندگان به اسلامآباد خودداری کند.
دومین عامل، «از بین رفتن محاسبه منطقی هزینه و فایده در طرف قدرتمند» است. والدورف میگوید در جنگهای طولانی، قدرتهای بزرگ بهجای محاسبه واقعبینانه منافع و هزینهها، بیشتر تحت تأثیر مسائلی مانند «اعتبار سیاسی»، «هزینههای قبلاً پرداختشده» و «غرور قدرت» قرار میگیرند. او توضیح میدهد که آمریکا در ویتنام برای حفظ اعتبار خود در برابر کمونیسم، با وجود آگاهی از دشوار بودن پیروزی، جنگ را سالها ادامه داد و بیش از ۵۸ هزار سرباز از دست داد. در افغانستان نیز این ذهنیت که «فقط یک سال دیگر لازم است» باعث شد جنگ دو دهه طول بکشد. نویسنده معتقد است ترامپ در گذشته گاهی عملگرایانه رفتار کرده بود؛ برای مثال در سال ۲۰۲۰ توافق خروج از افغانستان را پذیرفت و در یمن نیز زمانی که فهمید شکست حوثیها نیازمند اعزام نیروی زمینی است، حملات را متوقف کرد. اما در مورد ایران، به گفته نویسنده، ترامپ بیشتر تحت تأثیر جاهطلبی تاریخی و غرور قدرت قرار گرفته است. او میخواهد بهعنوان رئیسجمهوری شناخته شود که «مسئله ایران» را حل کرد و تهدید هستهای تهران را از بین برد. به همین دلیل، حتی پیشنهاد ایران برای بازگشایی تنگه هرمز بدون توافق هستهای را رد کرد، زیرا آن را «پیروزی کامل» برای خود نمیدانست. نویسنده هشدار میدهد که همین ذهنیت میتواند آمریکا را به سمت تشدید جنگ سوق دهد، زیرا ترامپ باور دارد فشار بیشتر نهایتاً ایران را وادار به تسلیم خواهد کرد.
سومین عامل، «نبود محدودیتهای نهادی برای ادامه جنگ» است. والدورف توضیح میدهد که وقتی رهبران سیاسی با محدودیتهای جدی داخلی روبهرو نباشند، احتمال ادامه جنگ بسیار بیشتر میشود. او مثال میزند که در جنگ ویتنام، قطعنامه خلیج تونکین عملاً به لیندون جانسون اختیار کامل جنگ داد و پس از حملات ۱۱ سپتامبر نیز مجوز گسترده استفاده از نیروی نظامی (AUMF) زمینه جنگهای طولانی افغانستان و عملیاتهای نظامی در آفریقا را فراهم کرد. به گفته نویسنده، در ایران ساختار سیاسی غیردموکراتیک و انسجام جناح حاکم باعث شده محدودیت چندانی برای ادامه جنگ وجود نداشته باشد. در آمریکا نیز کنگره تحت کنترل جمهوریخواهان تاکنون تنها دو جلسه استماع برگزار کرده و اقدام جدی برای محدود کردن اختیارات جنگی ترامپ انجام نداده است. حتی قانون اختیارات جنگی (War Powers Act) نیز عملاً تأثیر چندانی نداشته، زیرا کنگره حاضر نشده جلوی جنگ را بگیرد. نویسنده هشدار میدهد که اگر ترامپ بتواند نوعی استراتژی یا روند مذاکره را بهعنوان «برنامه جنگ» ارائه دهد، احتمال زیادی وجود دارد که کنگره در نهایت مجوز رسمی جنگ را صادر کند و درگیری برای سالها ادامه یابد.
نویسنده: ویل والدورف — استاد دانشگاه Wake Forest University و پژوهشگر ارشد مؤسسه Defense Priorities
ویل والدورف در این مقاله استدلال میکند که جنگ آمریکا و ایران بهتدریج در حال تبدیل شدن به یک «جنگ بیپایان» شبیه ویتنام، افغانستان و عراق است. او میگوید اگرچه افزایش قیمت نفت، فشار افکار عمومی آمریکا، و مخالفت برخی اعضای کنگره ظاهراً باید واشنگتن را به سمت پایان جنگ سوق دهد، اما تجربه تاریخی نشان میدهد بسیاری از جنگهای طولانی دقیقاً در چنین شرایطی ادامه پیدا کردهاند. به باور نویسنده، سه عامل اصلی باعث تبدیل شدن یک درگیری به جنگی فرسایشی و بیپایان میشود: «اراده بالای طرف ضعیف»، «از بین رفتن محاسبه هزینه-فایده در طرف قدرتمند»، و «نبود محدودیتهای نهادی برای ادامه جنگ». او معتقد است هر سه عامل اکنون در جنگ ایران وجود دارد.
نخستین عامل، «اراده و مقاومت طرف ضعیف» است. نویسنده توضیح میدهد که در جنگهای نامتقارن، طرف ضعیف معمولاً جنگ را مسئله بقا میبیند و همین باعث میشود توان تحمل هزینههای بسیار سنگین را داشته باشد. او نمونههایی تاریخی مانند جنگ بوئرها علیه امپراتوری بریتانیا، مجاهدین افغان علیه شوروی، و طالبان علیه آمریکا را مثال میزند. به باور او، ایران امروز دقیقاً چنین رفتاری نشان میدهد. جمهوری اسلامی با وجود بیش از ۱۶ هزار حمله هوایی آمریکا و اسرائیل، همچنان مقاومت کرده، حملات منطقهای گسترده انجام داده و با بستن تنگه هرمز فشار اقتصادی شدیدی بر جهان وارد کرده است. نویسنده میگوید تهران بعد از هر ضربه، عمداً حملات بیشتری انجام داده یا کشتیهای بیشتری توقیف کرده تا نشان دهد عقبنشینی نخواهد کرد. او همچنین تأکید میکند که جمهوری اسلامی خود را «ساختهشده برای مقاومت طولانی» میداند و حتی تصور میکند در حال پیروزی در جنگ است، زیرا مهمترین هدفش بقاست. همین مسئله باعث شده ایران در مذاکرات نیز انعطاف کمی نشان دهد، دوبار مذاکرات را نادیده بگیرد و حتی از اعزام مذاکرهکنندگان به اسلامآباد خودداری کند.
دومین عامل، «از بین رفتن محاسبه منطقی هزینه و فایده در طرف قدرتمند» است. والدورف میگوید در جنگهای طولانی، قدرتهای بزرگ بهجای محاسبه واقعبینانه منافع و هزینهها، بیشتر تحت تأثیر مسائلی مانند «اعتبار سیاسی»، «هزینههای قبلاً پرداختشده» و «غرور قدرت» قرار میگیرند. او توضیح میدهد که آمریکا در ویتنام برای حفظ اعتبار خود در برابر کمونیسم، با وجود آگاهی از دشوار بودن پیروزی، جنگ را سالها ادامه داد و بیش از ۵۸ هزار سرباز از دست داد. در افغانستان نیز این ذهنیت که «فقط یک سال دیگر لازم است» باعث شد جنگ دو دهه طول بکشد. نویسنده معتقد است ترامپ در گذشته گاهی عملگرایانه رفتار کرده بود؛ برای مثال در سال ۲۰۲۰ توافق خروج از افغانستان را پذیرفت و در یمن نیز زمانی که فهمید شکست حوثیها نیازمند اعزام نیروی زمینی است، حملات را متوقف کرد. اما در مورد ایران، به گفته نویسنده، ترامپ بیشتر تحت تأثیر جاهطلبی تاریخی و غرور قدرت قرار گرفته است. او میخواهد بهعنوان رئیسجمهوری شناخته شود که «مسئله ایران» را حل کرد و تهدید هستهای تهران را از بین برد. به همین دلیل، حتی پیشنهاد ایران برای بازگشایی تنگه هرمز بدون توافق هستهای را رد کرد، زیرا آن را «پیروزی کامل» برای خود نمیدانست. نویسنده هشدار میدهد که همین ذهنیت میتواند آمریکا را به سمت تشدید جنگ سوق دهد، زیرا ترامپ باور دارد فشار بیشتر نهایتاً ایران را وادار به تسلیم خواهد کرد.
سومین عامل، «نبود محدودیتهای نهادی برای ادامه جنگ» است. والدورف توضیح میدهد که وقتی رهبران سیاسی با محدودیتهای جدی داخلی روبهرو نباشند، احتمال ادامه جنگ بسیار بیشتر میشود. او مثال میزند که در جنگ ویتنام، قطعنامه خلیج تونکین عملاً به لیندون جانسون اختیار کامل جنگ داد و پس از حملات ۱۱ سپتامبر نیز مجوز گسترده استفاده از نیروی نظامی (AUMF) زمینه جنگهای طولانی افغانستان و عملیاتهای نظامی در آفریقا را فراهم کرد. به گفته نویسنده، در ایران ساختار سیاسی غیردموکراتیک و انسجام جناح حاکم باعث شده محدودیت چندانی برای ادامه جنگ وجود نداشته باشد. در آمریکا نیز کنگره تحت کنترل جمهوریخواهان تاکنون تنها دو جلسه استماع برگزار کرده و اقدام جدی برای محدود کردن اختیارات جنگی ترامپ انجام نداده است. حتی قانون اختیارات جنگی (War Powers Act) نیز عملاً تأثیر چندانی نداشته، زیرا کنگره حاضر نشده جلوی جنگ را بگیرد. نویسنده هشدار میدهد که اگر ترامپ بتواند نوعی استراتژی یا روند مذاکره را بهعنوان «برنامه جنگ» ارائه دهد، احتمال زیادی وجود دارد که کنگره در نهایت مجوز رسمی جنگ را صادر کند و درگیری برای سالها ادامه یابد.
در پایان، والدورف میگوید هنوز میتوان از تبدیل جنگ ایران به یک جنگ بیپایان جلوگیری کرد، اما این کار نیازمند دخالت فعال کنگره است. او پیشنهاد میکند هرگونه مجوز جنگ علیه ایران باید محدود به بازههای زمانی کوتاه باشد و دولت موظف شود هر ۳۰ روز گزارشی درباره هزینهها، منافع و پیشرفت جنگ ارائه دهد. همچنین کنگره باید هر ۳۰ روز یکبار درباره ادامه جنگ رأیگیری کند تا دولت مجبور شود دائماً هزینه و فایده جنگ را توضیح دهد. به باور نویسنده، اگر اختیارات رئیسجمهور محدود نشود، آمریکا ممکن است وارد جنگی شود که سالها ادامه پیدا کند؛ جنگی که افکار عمومی آمریکا از ابتدا نیز با آن مخالف بوده است.
https://foreignpolicy.com/2026/05/06/iran-hallmarks-forever-war/
https://foreignpolicy.com/2026/05/06/iran-hallmarks-forever-war/
Foreign Policy
Iran Has All the Hallmarks of a Forever War
There is a way out of this mess—but not right away.
مقاله «کاخ سفید اصرار دارد جنگ ایران تمام شده، حتی در حالی که موشکها هنوز شلیک میشوند»
نویسنده: دیوید ای. سنگر — تحلیلگر ارشد امنیت ملی و خبرنگار باسابقه روزنامه The New York Times
دیوید سنگر در این مقاله توضیح میدهد که دولت ترامپ در تلاش است جنگ با ایران را «تمامشده» جلوه دهد، در حالی که درگیریها عملاً ادامه دارند و موشکها همچنان شلیک میشوند. او مینویسد که پس از برقراری آتشبس، دونالد ترامپ هشدار داده بود اگر ایران برنامه هستهای خود را متوقف نکند یا تنگه هرمز را باز نکند، حملات آمریکا از سر گرفته خواهد شد. اما اکنون مارکو روبیو، وزیر خارجه آمریکا، اعلام کرده عملیات نظامی آمریکا با نام «خشم حماسی» (Operation Epic Fury) پایان یافته و اهداف آن محقق شده است. با این حال، نویسنده تأکید میکند که واقعیت میدانی چیز دیگری را نشان میدهد: ایران همچنان تنگه هرمز را تحت فشار نگه داشته، حملات پراکنده ادامه دارد و هر دو طرف ادعا میکنند کنترل آبراه را در دست دارند.
سنگر توضیح میدهد که ترامپ حتی عملیات اسکورت کشتیها در تنگه هرمز را، تنها یک روز پس از آغاز آن، موقتاً متوقف کرد و دلیل آن را «پیشرفت بزرگ در مذاکرات» با ایران دانست. اما همزمان محاصره اقتصادی علیه ایران را حفظ کرد. نویسنده این اقدام را متناقض میداند، زیرا دولت آمریکا پیشتر تأکید میکرد که بستن تنگه هرمز غیرقابلقبول است و تنها آمریکا توانایی بازگشایی آن را دارد. به باور سنگر، اصرار کاخ سفید بر پایان جنگ بیشتر یک تلاش سیاسی و تبلیغاتی برای عبور از بزرگترین بحران سیاسی دوران ریاستجمهوری ترامپ است تا بازتاب واقعیت.
مقاله سپس به اهداف اولیه جنگ اشاره میکند. ترامپ در آغاز حملات پنج هدف اصلی را اعلام کرده بود: جلوگیری دائمی از دستیابی ایران به سلاح هستهای، نابودی موشکهای بالستیک ایران، از بین بردن نیروی دریایی ایران، پایان حمایت تهران از گروههایی مانند حزبالله و حماس، و در نهایت فراهم کردن شرایط برای سرنگونی حکومت جمهوری اسلامی توسط مردم ایران. اما نویسنده میگوید تقریباً هیچیک از این اهداف بهطور کامل محقق نشدهاند. نیروی دریایی ایران تقریباً نابود شده، اما ذخایر اورانیوم غنیشده همچنان باقی مانده، بخش بزرگی از موشکها و پرتابگرهای ایران هنوز فعال هستند، و تغییری اساسی در ساختار حکومت جمهوری اسلامی رخ نداده است. حتی موضوع تغییر رژیم نیز بهتدریج از ادبیات ترامپ حذف شده و او اکنون بیشتر از «تغییر افراد» در رهبری ایران صحبت میکند، نه تغییر نظام.
سنگر توضیح میدهد که ترامپ و روبیو دلایل سیاسی مهمی برای اعلام پایان جنگ دارند. فشار کنگره درباره قانون اختیارات جنگی (War Powers Act) در حال افزایش است، بخشی از پایگاه سیاسی ترامپ با ادامه جنگ مخالف شده، و رئیسجمهور آمریکا میخواهد پیش از سفرش به چین نشان دهد که آمریکا در جنگ پیروز شده و بحران کنترل شده است. نویسنده همچنین به تغییر زبان ترامپ اشاره میکند؛ او اکنون بهجای واژه «جنگ»، از عباراتی مانند «مینیجنگ»، «انحراف» یا حتی «گشتوگذار» استفاده میکند تا شدت بحران را کمتر نشان دهد.
در بخش دیگری از مقاله، نویسنده تأکید میکند که کارزار بمباران آمریکا، با وجود شدت و خسارت بالا، نتوانسته مواضع اصلی ایران را تغییر دهد. در مقابل، موفقیت سپاه پاسداران در بستن تنگه هرمز و ایجاد اختلال در بازار نفت و کود شیمیایی، معادلات جنگ را تغییر داده است. ترامپ بارها ایران را تهدید کرد که در صورت ادامه مقاومت، حملات سنگینتری علیه زیرساختهای انرژی و حتی نیروگاهها انجام خواهد شد و هشدار داد که «یک تمدن کامل ممکن است امشب نابود شود». اما ایران این تهدیدها را نادیده گرفت و در نهایت آتشبس برقرار شد.
سنگر همچنین توضیح میدهد که پس از آغاز عملیات جدید آمریکا برای هدایت کشتیها در هرمز، نیروهای ایرانی دوباره به کشتیها شلیک کردند، هرچند موشکها توسط نیروهای آمریکایی رهگیری شدند. ژنرال دن کین، رئیس ستاد مشترک ارتش آمریکا، اعلام کرد که ایران از زمان آتشبس بیش از ۱۰ بار به نیروهای آمریکایی حمله کرده، اما این حملات هنوز از «آستانه بازگشت به جنگ گسترده» عبور نکردهاند. نویسنده تأکید میکند که تعیین این آستانه در نهایت یک تصمیم سیاسی است و شخص ترامپ درباره آن تصمیم میگیرد.
نویسنده: دیوید ای. سنگر — تحلیلگر ارشد امنیت ملی و خبرنگار باسابقه روزنامه The New York Times
دیوید سنگر در این مقاله توضیح میدهد که دولت ترامپ در تلاش است جنگ با ایران را «تمامشده» جلوه دهد، در حالی که درگیریها عملاً ادامه دارند و موشکها همچنان شلیک میشوند. او مینویسد که پس از برقراری آتشبس، دونالد ترامپ هشدار داده بود اگر ایران برنامه هستهای خود را متوقف نکند یا تنگه هرمز را باز نکند، حملات آمریکا از سر گرفته خواهد شد. اما اکنون مارکو روبیو، وزیر خارجه آمریکا، اعلام کرده عملیات نظامی آمریکا با نام «خشم حماسی» (Operation Epic Fury) پایان یافته و اهداف آن محقق شده است. با این حال، نویسنده تأکید میکند که واقعیت میدانی چیز دیگری را نشان میدهد: ایران همچنان تنگه هرمز را تحت فشار نگه داشته، حملات پراکنده ادامه دارد و هر دو طرف ادعا میکنند کنترل آبراه را در دست دارند.
سنگر توضیح میدهد که ترامپ حتی عملیات اسکورت کشتیها در تنگه هرمز را، تنها یک روز پس از آغاز آن، موقتاً متوقف کرد و دلیل آن را «پیشرفت بزرگ در مذاکرات» با ایران دانست. اما همزمان محاصره اقتصادی علیه ایران را حفظ کرد. نویسنده این اقدام را متناقض میداند، زیرا دولت آمریکا پیشتر تأکید میکرد که بستن تنگه هرمز غیرقابلقبول است و تنها آمریکا توانایی بازگشایی آن را دارد. به باور سنگر، اصرار کاخ سفید بر پایان جنگ بیشتر یک تلاش سیاسی و تبلیغاتی برای عبور از بزرگترین بحران سیاسی دوران ریاستجمهوری ترامپ است تا بازتاب واقعیت.
مقاله سپس به اهداف اولیه جنگ اشاره میکند. ترامپ در آغاز حملات پنج هدف اصلی را اعلام کرده بود: جلوگیری دائمی از دستیابی ایران به سلاح هستهای، نابودی موشکهای بالستیک ایران، از بین بردن نیروی دریایی ایران، پایان حمایت تهران از گروههایی مانند حزبالله و حماس، و در نهایت فراهم کردن شرایط برای سرنگونی حکومت جمهوری اسلامی توسط مردم ایران. اما نویسنده میگوید تقریباً هیچیک از این اهداف بهطور کامل محقق نشدهاند. نیروی دریایی ایران تقریباً نابود شده، اما ذخایر اورانیوم غنیشده همچنان باقی مانده، بخش بزرگی از موشکها و پرتابگرهای ایران هنوز فعال هستند، و تغییری اساسی در ساختار حکومت جمهوری اسلامی رخ نداده است. حتی موضوع تغییر رژیم نیز بهتدریج از ادبیات ترامپ حذف شده و او اکنون بیشتر از «تغییر افراد» در رهبری ایران صحبت میکند، نه تغییر نظام.
سنگر توضیح میدهد که ترامپ و روبیو دلایل سیاسی مهمی برای اعلام پایان جنگ دارند. فشار کنگره درباره قانون اختیارات جنگی (War Powers Act) در حال افزایش است، بخشی از پایگاه سیاسی ترامپ با ادامه جنگ مخالف شده، و رئیسجمهور آمریکا میخواهد پیش از سفرش به چین نشان دهد که آمریکا در جنگ پیروز شده و بحران کنترل شده است. نویسنده همچنین به تغییر زبان ترامپ اشاره میکند؛ او اکنون بهجای واژه «جنگ»، از عباراتی مانند «مینیجنگ»، «انحراف» یا حتی «گشتوگذار» استفاده میکند تا شدت بحران را کمتر نشان دهد.
در بخش دیگری از مقاله، نویسنده تأکید میکند که کارزار بمباران آمریکا، با وجود شدت و خسارت بالا، نتوانسته مواضع اصلی ایران را تغییر دهد. در مقابل، موفقیت سپاه پاسداران در بستن تنگه هرمز و ایجاد اختلال در بازار نفت و کود شیمیایی، معادلات جنگ را تغییر داده است. ترامپ بارها ایران را تهدید کرد که در صورت ادامه مقاومت، حملات سنگینتری علیه زیرساختهای انرژی و حتی نیروگاهها انجام خواهد شد و هشدار داد که «یک تمدن کامل ممکن است امشب نابود شود». اما ایران این تهدیدها را نادیده گرفت و در نهایت آتشبس برقرار شد.
سنگر همچنین توضیح میدهد که پس از آغاز عملیات جدید آمریکا برای هدایت کشتیها در هرمز، نیروهای ایرانی دوباره به کشتیها شلیک کردند، هرچند موشکها توسط نیروهای آمریکایی رهگیری شدند. ژنرال دن کین، رئیس ستاد مشترک ارتش آمریکا، اعلام کرد که ایران از زمان آتشبس بیش از ۱۰ بار به نیروهای آمریکایی حمله کرده، اما این حملات هنوز از «آستانه بازگشت به جنگ گسترده» عبور نکردهاند. نویسنده تأکید میکند که تعیین این آستانه در نهایت یک تصمیم سیاسی است و شخص ترامپ درباره آن تصمیم میگیرد.
در پایان، مقاله نشان میدهد که دولت ترامپ اکنون تلاش میکند بهجای تأکید بر حملات نظامی، بر فشار اقتصادی تمرکز کند. مارکو روبیو اعلام کرده که آمریکا میخواهد منابع مالی باقیمانده اقتصاد ایران را قطع کند و جمهوری اسلامی را بهعنوان یک «دولت یاغی» و حتی «دزد دریایی» معرفی کرده است. او تأکید کرده تنها آمریکا توانایی بازگشایی تنگه هرمز را دارد و اگر جهان بپذیرد که ایران بتواند یک مسیر بینالمللی کشتیرانی را کنترل کند، این الگو ممکن است در سایر آبراههای جهان نیز تکرار شود.
https://www.nytimes.com/2026/05/05/us/politics/trump-iran-war-political-crisis-rhetoric.html
https://www.nytimes.com/2026/05/05/us/politics/trump-iran-war-political-crisis-rhetoric.html
Nytimes
Trump and Rubio Insist Iran War Is Over, Even as Missiles Fly During Cease-Fire
The White House is turning to rhetorical leaps as President Trump tries to put the biggest political crisis of his presidency behind him.
مقاله «چرا نظام ایران فرو نپاشید: شبکههای پنهان پشت بقای جمهوری اسلامی»
این مقاله استدلال میکند که بقای جمهوری اسلامی صرفاً به نهادهای رسمی مانند رهبری، سپاه یا دولت وابسته نیست، بلکه بر مجموعهای از شبکههای غیررسمی اجتماعی، مذهبی، قومی و اقتصادی تکیه دارد که در زمان بحران، فشارها را جذب و مدیریت میکنند. او توضیح میدهد که جمهوری اسلامی برخلاف بسیاری از نظامهای اقتدارگرا، حزب حاکم منسجم و فعالی ندارد. حزب جمهوری اسلامی که ستون اصلی سازماندهی سیاسی پس از انقلاب بود، در سال ۱۹۸۷ به دستور آیتالله خمینی منحل شد و هرگز جایگزین واقعی برای آن ایجاد نشد. اگرچه امروز بیش از ۲۰۰ حزب ثبتشده در ایران وجود دارد، اما این احزاب عملاً نقش تعیینکنندهای در سازماندهی قدرت ندارند. به باور نویسنده، ثبات واقعی نظام نه در احزاب و مقامها، بلکه در شبکههایی نهفته است که افراد را تولید، جابهجا و مدیریت میکنند. همین شبکهها باعث شدند حتی پس از جنگ، اعتراضات سراسری، کشته شدن رهبر جمهوری اسلامی و حذف فرماندهان ارشد سپاه، ساختار حکومت همچنان پابرجا بماند.
### ۱. شبکههای مذهبی و هیئتها
نویسنده مهمترین بخش این ساختار را شبکههای مذهبی غیررسمی مانند هیئتها و مداحان میداند. این شبکهها پیش از انقلاب ۱۳۵۷ نیز وجود داشتند و مشروعیت اجتماعی آنها تنها به حکومت وابسته نیست. جمهوری اسلامی، بهویژه پس از اعتراضات ۱۳۸۸، تلاش کرد این ساختارها را سازماندهی و تقویت کند. تا سال ۲۰۲۲ حدود ۹۰ هزار هیئت مذهبی و ۶۰ هزار مداح در ایران فعال بودند. با کاهش نفوذ نهادهای رسمی مانند نماز جمعه، این شبکهها نقش مهمتری در بسیج اجتماعی و حفظ ارتباط حکومت با جامعه پیدا کردند. پس از مرگ علی خامنهای نیز همین شبکهها مراسم عزاداری، تجمعات حکومتی و حتی انتقال خبر انتخاب رهبر جدید را در سطح محلی مدیریت کردند. نویسنده معتقد است این ساختارها به حکومت امکان میدهند حتی در شرایط بحران، حضور اجتماعی و کنترل محلی خود را حفظ کند.
### ۲. شبکههای قومی، قبیلهای و خانوادگی
دومین بخش مهم، شبکههای قومی و قبیلهای در استانهایی مانند خوزستان، سیستانوبلوچستان، کردستان و آذربایجان غربی است. رهبران قبایل، خانوادههای بانفوذ و بزرگان محلی الزاماً حامی ایدئولوژیک جمهوری اسلامی نیستند، اما نقش واسطه میان حکومت و جامعه را دارند. آنها در حل اختلافات، توزیع منابع، اجرای پروژههای عمرانی و حتی بسیج رأیدهندگان نقش ایفا میکنند. حکومت نیز در مقابل، جایگاه و نفوذ این گروهها را به رسمیت میشناسد. نویسنده توضیح میدهد که این رابطه بیشتر بر اساس منافع متقابل و حفظ ثبات شکل گرفته تا وفاداری سیاسی. همین شبکهها باعث میشوند حتی در مناطق حساس قومی، حکومت بتواند سطحی از نظم و ارتباط با جامعه را حفظ کند.
### ۳. شبکههای اقتصادی، بازار و پیمانکاران
سومین ستون بقای نظام، شبکههای اقتصادی و حمایتی است که از بازار سنتی تا پیمانکاران محلی را دربرمیگیرد. بازارهای تهران، تبریز و اصفهان از زمان انقلاب رابطه نزدیکی با قدرت سیاسی داشتهاند و از طریق مجوزها، اعتبارات و قراردادها به حکومت متصل ماندهاند. پس از جنگ ایران و عراق نیز شبکهای از پیمانکاران محلی شکل گرفت که از بودجههای عمرانی و پروژههای دولتی تغذیه میشوند. این پیمانکاران با نمایندگان مجلس، مدیران محلی و ساختار حکومتی روابط حمایتی متقابل دارند؛ حکومت پروژه و بودجه میدهد و در مقابل، این شبکهها حمایت مالی، لجستیکی و بسیج اجتماعی فراهم میکنند. نویسنده میگوید اگرچه تحریمها به این بخش آسیب زده، اما هزینه جدا شدن از ساختار حکومت برای این شبکهها بسیار بالاست، به همین دلیل همچنان بخشی از سازوکار حفظ ثبات سیاسی باقی ماندهاند.
https://www.al-monitor.com/originals/2026/04/why-irans-regime-didnt-break-hidden-networks-behind-its-survival
این مقاله استدلال میکند که بقای جمهوری اسلامی صرفاً به نهادهای رسمی مانند رهبری، سپاه یا دولت وابسته نیست، بلکه بر مجموعهای از شبکههای غیررسمی اجتماعی، مذهبی، قومی و اقتصادی تکیه دارد که در زمان بحران، فشارها را جذب و مدیریت میکنند. او توضیح میدهد که جمهوری اسلامی برخلاف بسیاری از نظامهای اقتدارگرا، حزب حاکم منسجم و فعالی ندارد. حزب جمهوری اسلامی که ستون اصلی سازماندهی سیاسی پس از انقلاب بود، در سال ۱۹۸۷ به دستور آیتالله خمینی منحل شد و هرگز جایگزین واقعی برای آن ایجاد نشد. اگرچه امروز بیش از ۲۰۰ حزب ثبتشده در ایران وجود دارد، اما این احزاب عملاً نقش تعیینکنندهای در سازماندهی قدرت ندارند. به باور نویسنده، ثبات واقعی نظام نه در احزاب و مقامها، بلکه در شبکههایی نهفته است که افراد را تولید، جابهجا و مدیریت میکنند. همین شبکهها باعث شدند حتی پس از جنگ، اعتراضات سراسری، کشته شدن رهبر جمهوری اسلامی و حذف فرماندهان ارشد سپاه، ساختار حکومت همچنان پابرجا بماند.
### ۱. شبکههای مذهبی و هیئتها
نویسنده مهمترین بخش این ساختار را شبکههای مذهبی غیررسمی مانند هیئتها و مداحان میداند. این شبکهها پیش از انقلاب ۱۳۵۷ نیز وجود داشتند و مشروعیت اجتماعی آنها تنها به حکومت وابسته نیست. جمهوری اسلامی، بهویژه پس از اعتراضات ۱۳۸۸، تلاش کرد این ساختارها را سازماندهی و تقویت کند. تا سال ۲۰۲۲ حدود ۹۰ هزار هیئت مذهبی و ۶۰ هزار مداح در ایران فعال بودند. با کاهش نفوذ نهادهای رسمی مانند نماز جمعه، این شبکهها نقش مهمتری در بسیج اجتماعی و حفظ ارتباط حکومت با جامعه پیدا کردند. پس از مرگ علی خامنهای نیز همین شبکهها مراسم عزاداری، تجمعات حکومتی و حتی انتقال خبر انتخاب رهبر جدید را در سطح محلی مدیریت کردند. نویسنده معتقد است این ساختارها به حکومت امکان میدهند حتی در شرایط بحران، حضور اجتماعی و کنترل محلی خود را حفظ کند.
### ۲. شبکههای قومی، قبیلهای و خانوادگی
دومین بخش مهم، شبکههای قومی و قبیلهای در استانهایی مانند خوزستان، سیستانوبلوچستان، کردستان و آذربایجان غربی است. رهبران قبایل، خانوادههای بانفوذ و بزرگان محلی الزاماً حامی ایدئولوژیک جمهوری اسلامی نیستند، اما نقش واسطه میان حکومت و جامعه را دارند. آنها در حل اختلافات، توزیع منابع، اجرای پروژههای عمرانی و حتی بسیج رأیدهندگان نقش ایفا میکنند. حکومت نیز در مقابل، جایگاه و نفوذ این گروهها را به رسمیت میشناسد. نویسنده توضیح میدهد که این رابطه بیشتر بر اساس منافع متقابل و حفظ ثبات شکل گرفته تا وفاداری سیاسی. همین شبکهها باعث میشوند حتی در مناطق حساس قومی، حکومت بتواند سطحی از نظم و ارتباط با جامعه را حفظ کند.
### ۳. شبکههای اقتصادی، بازار و پیمانکاران
سومین ستون بقای نظام، شبکههای اقتصادی و حمایتی است که از بازار سنتی تا پیمانکاران محلی را دربرمیگیرد. بازارهای تهران، تبریز و اصفهان از زمان انقلاب رابطه نزدیکی با قدرت سیاسی داشتهاند و از طریق مجوزها، اعتبارات و قراردادها به حکومت متصل ماندهاند. پس از جنگ ایران و عراق نیز شبکهای از پیمانکاران محلی شکل گرفت که از بودجههای عمرانی و پروژههای دولتی تغذیه میشوند. این پیمانکاران با نمایندگان مجلس، مدیران محلی و ساختار حکومتی روابط حمایتی متقابل دارند؛ حکومت پروژه و بودجه میدهد و در مقابل، این شبکهها حمایت مالی، لجستیکی و بسیج اجتماعی فراهم میکنند. نویسنده میگوید اگرچه تحریمها به این بخش آسیب زده، اما هزینه جدا شدن از ساختار حکومت برای این شبکهها بسیار بالاست، به همین دلیل همچنان بخشی از سازوکار حفظ ثبات سیاسی باقی ماندهاند.
https://www.al-monitor.com/originals/2026/04/why-irans-regime-didnt-break-hidden-networks-behind-its-survival
AL-MONITOR: The Middle Eastʼs leading independent news source since 2012
Why Iran’s regime didn't break: The hidden networks behind its survival
Informal structures like religious networks, tribal groups and patronage ties have allowed Iran's state to weather prolonged strain and war.
«اسرائیل نگران است ترامپ جنگ با ایران را با یک توافق محدود بر سر هرمز پایان دهد»
نویسنده: بن کسپیت — تحلیلگر سیاسی اسرائیلی و خبرنگار ارشد Al-Monitor
https://www.al-monitor.com/originals/2026/05/israel-fears-trump-seeking-hormuz-win-while-sidestepping-iran-nuclear-issue
بن کسپیت در این مقاله توضیح میدهد که نگرانی اصلی اسرائیل این است که دونالد ترامپ در نهایت بهجای حل کامل مسئله هستهای ایران، تنها به بازگشایی تنگه هرمز و کاهش فشار اقتصادی جهانی بسنده کند. به گفته نویسنده، ترامپ اکنون بیشتر بهدنبال یک «پیروزی قابلفروش» سیاسی و اقتصادی است؛ یعنی باز شدن مسیر نفت و کاهش قیمت انرژی، حتی اگر برنامه هستهای ایران و ذخایر اورانیوم غنیشده آن دستنخورده باقی بماند. همین موضوع باعث نگرانی شدید در تلآویو شده، زیرا بسیاری از مقامهای اسرائیلی معتقدند اگر ایران بتواند مواد هستهای خود را حفظ کند، جنگ عملاً به یک شکست راهبردی برای اسرائیل تبدیل خواهد شد.
مقاله همچنین به وضعیت سیاسی و شخصی بنیامین نتانیاهو میپردازد و این احتمال را مطرح میکند که او شاید برای نخستینبار واقعاً به خروج از قدرت فکر کند. نتانیاهو از زمان آغاز محاکمه فسادش در سال ۲۰۲۰ همواره استعفا را رد کرده بود، اما اکنون چند عامل همزمان او را تحت فشار قرار دادهاند: کاهش نفوذش بر ترامپ، ادامه محاکمه قضایی، گزارشهایی درباره درمان سرطان پروستات پیش از جنگ ایران، ادامه جنگهای غزه و لبنان، و ناکامی در دریافت عفو سیاسی. یک منبع ارشد حزب لیکود به المانیتور گفته شاید این آخرین فرصت نتانیاهو برای خروجی «آبرومندانه» از سیاست و رسیدن به توافق قضایی بدون زندان باشد. دادستان کل اسرائیل نیز اعلام کرده آماده بررسی پیشنهاد اسحاق هرتزوگ برای مذاکره درباره توافق قضایی با تیم دفاعی نتانیاهو است؛ موضوعی که نشان میدهد بخشی از ساختار سیاسی اسرائیل بهدنبال راه خروج کنترلشده برای اوست.
با این حال، مقاله تأکید میکند که نتانیاهو شخصیتی نیست که بهراحتی کنار برود. بن کسپیت یادآوری میکند که او در طول زندگی سیاسی خود بارها از نظر مخالفان و رسانهها «تمامشده» تلقی شده، اما هر بار به قدرت بازگشته است. به همین دلیل بسیاری در اسرائیل هنوز باور ندارند که او داوطلبانه استعفا دهد. حتی گمانهزنیهایی وجود دارد که ممکن است نتانیاهو انتخابات آینده، که فعلاً برای اواخر اکتبر برنامهریزی شده، زودتر برگزار کند تا پیش از بدتر شدن شرایط سیاسی یا امنیتی، دوباره موقعیت خود را تثبیت کند.
در کنار بحران شخصی نتانیاهو، مقاله به نگرانی بزرگتر اسرائیل نیز اشاره میکند: اینکه جنگ با ایران ممکن است بدون دستیابی به اهداف اصلی پایان یابد. بر اساس ارزیابی اطلاعاتی آمریکا که رویترز منتشر کرده، ایران هنوز ۹ تا ۱۲ ماه با ساخت بمب هستهای فاصله دارد. اما مقامهای اسرائیلی نگراناند که اگر ایران بتواند ذخایر اورانیوم غنیشده خود را حفظ کند، کل جنگ از نظر راهبردی شکستخورده محسوب شود. به همین دلیل، برخی در اسرائیل معتقدند نشت این ارزیابی اطلاعاتی عمداً انجام شده تا به واشنگتن پیام داده شود که نباید اجازه داد ایران مواد هستهای خود را حفظ کند.
مقاله در پایان توضیح میدهد که اسرائیل اکنون به این نتیجه رسیده که «سلاح واقعی» ایران فقط برنامه هستهای نیست، بلکه توانایی کنترل و تهدید تنگه هرمز است. یکی از اعضای کابینه نتانیاهو گفته تا زمانی که ایران باور داشته باشد هرمز ابزار مؤثر فشار است، بنبست ادامه خواهد یافت. در همین حال، آمریکا و اسرائیل همچنان در حال هماهنگی کامل نظامی هستند و روی طرحهایی برای هدف قرار دادن و دفن مواد هستهای ایران در اعماق زمین کار میکنند. یک مقام نظامی اسرائیلی هشدار داده که اگر جنگ دوباره آغاز شود، ایران با «ضرباتی بیسابقه» روبهرو خواهد شد.
نویسنده: بن کسپیت — تحلیلگر سیاسی اسرائیلی و خبرنگار ارشد Al-Monitor
https://www.al-monitor.com/originals/2026/05/israel-fears-trump-seeking-hormuz-win-while-sidestepping-iran-nuclear-issue
بن کسپیت در این مقاله توضیح میدهد که نگرانی اصلی اسرائیل این است که دونالد ترامپ در نهایت بهجای حل کامل مسئله هستهای ایران، تنها به بازگشایی تنگه هرمز و کاهش فشار اقتصادی جهانی بسنده کند. به گفته نویسنده، ترامپ اکنون بیشتر بهدنبال یک «پیروزی قابلفروش» سیاسی و اقتصادی است؛ یعنی باز شدن مسیر نفت و کاهش قیمت انرژی، حتی اگر برنامه هستهای ایران و ذخایر اورانیوم غنیشده آن دستنخورده باقی بماند. همین موضوع باعث نگرانی شدید در تلآویو شده، زیرا بسیاری از مقامهای اسرائیلی معتقدند اگر ایران بتواند مواد هستهای خود را حفظ کند، جنگ عملاً به یک شکست راهبردی برای اسرائیل تبدیل خواهد شد.
مقاله همچنین به وضعیت سیاسی و شخصی بنیامین نتانیاهو میپردازد و این احتمال را مطرح میکند که او شاید برای نخستینبار واقعاً به خروج از قدرت فکر کند. نتانیاهو از زمان آغاز محاکمه فسادش در سال ۲۰۲۰ همواره استعفا را رد کرده بود، اما اکنون چند عامل همزمان او را تحت فشار قرار دادهاند: کاهش نفوذش بر ترامپ، ادامه محاکمه قضایی، گزارشهایی درباره درمان سرطان پروستات پیش از جنگ ایران، ادامه جنگهای غزه و لبنان، و ناکامی در دریافت عفو سیاسی. یک منبع ارشد حزب لیکود به المانیتور گفته شاید این آخرین فرصت نتانیاهو برای خروجی «آبرومندانه» از سیاست و رسیدن به توافق قضایی بدون زندان باشد. دادستان کل اسرائیل نیز اعلام کرده آماده بررسی پیشنهاد اسحاق هرتزوگ برای مذاکره درباره توافق قضایی با تیم دفاعی نتانیاهو است؛ موضوعی که نشان میدهد بخشی از ساختار سیاسی اسرائیل بهدنبال راه خروج کنترلشده برای اوست.
با این حال، مقاله تأکید میکند که نتانیاهو شخصیتی نیست که بهراحتی کنار برود. بن کسپیت یادآوری میکند که او در طول زندگی سیاسی خود بارها از نظر مخالفان و رسانهها «تمامشده» تلقی شده، اما هر بار به قدرت بازگشته است. به همین دلیل بسیاری در اسرائیل هنوز باور ندارند که او داوطلبانه استعفا دهد. حتی گمانهزنیهایی وجود دارد که ممکن است نتانیاهو انتخابات آینده، که فعلاً برای اواخر اکتبر برنامهریزی شده، زودتر برگزار کند تا پیش از بدتر شدن شرایط سیاسی یا امنیتی، دوباره موقعیت خود را تثبیت کند.
در کنار بحران شخصی نتانیاهو، مقاله به نگرانی بزرگتر اسرائیل نیز اشاره میکند: اینکه جنگ با ایران ممکن است بدون دستیابی به اهداف اصلی پایان یابد. بر اساس ارزیابی اطلاعاتی آمریکا که رویترز منتشر کرده، ایران هنوز ۹ تا ۱۲ ماه با ساخت بمب هستهای فاصله دارد. اما مقامهای اسرائیلی نگراناند که اگر ایران بتواند ذخایر اورانیوم غنیشده خود را حفظ کند، کل جنگ از نظر راهبردی شکستخورده محسوب شود. به همین دلیل، برخی در اسرائیل معتقدند نشت این ارزیابی اطلاعاتی عمداً انجام شده تا به واشنگتن پیام داده شود که نباید اجازه داد ایران مواد هستهای خود را حفظ کند.
مقاله در پایان توضیح میدهد که اسرائیل اکنون به این نتیجه رسیده که «سلاح واقعی» ایران فقط برنامه هستهای نیست، بلکه توانایی کنترل و تهدید تنگه هرمز است. یکی از اعضای کابینه نتانیاهو گفته تا زمانی که ایران باور داشته باشد هرمز ابزار مؤثر فشار است، بنبست ادامه خواهد یافت. در همین حال، آمریکا و اسرائیل همچنان در حال هماهنگی کامل نظامی هستند و روی طرحهایی برای هدف قرار دادن و دفن مواد هستهای ایران در اعماق زمین کار میکنند. یک مقام نظامی اسرائیلی هشدار داده که اگر جنگ دوباره آغاز شود، ایران با «ضرباتی بیسابقه» روبهرو خواهد شد.
AL-MONITOR: The Middle Eastʼs leading independent news source since 2012
Israel fears Trump seeking Hormuz win while sidestepping Iran nuclear issue
While President Donald Trump keeps pressuring Iran on reopening the Strait of Hormuz, Israel fears the American leader will decide to cut his losses and sideline the nuclear threat.
نفوذ ایران به اندیشکده امنیت ملی اسرائیل: حملات سایبری و نشت اطلاعات
در سالهای اخیر، اندیشکده مطالعات امنیت ملی (INSS) اسرائیل به هدف اصلی حملات سایبری ایران تبدیل شده است. گزارشی از روزنامه «هاآرتص» نشان میدهد که این اندیشکده، به ویژه در زمان جنگ اول اسرائیل با ایران، مورد حملات سایبری و نفوذ اطلاعاتی قرار گرفته است. این تحقیق بر اساس بیش از ۱۰۰,۰۰۰ ایمیل و پیام نشان میدهد که حملات سایبری ایران به این اندیشکده از حداقل شش سال پیش آغاز شده و شامل تلاشهای ترور نیز میشود.
در ژوئن ۲۰۲۵، در اوج جنگ اسرائیل با ایران، یک موشک بالستیک به یک محله مسکونی نزدیک دانشگاه تل آویو اصابت کرد و آسیبهایی نیز به INSS وارد شد. معاون این اندیشکده به هیئت مدیره اطلاع داد که هیچ یک از کارکنان آسیب ندیدهاند، اما در مورد حملات سایبری علیه این اندیشکده و مقامات آن نیز به آنها گزارش داد.
گروه هکری «حنظله»، وابسته به وزارت اطلاعات ایران، در دو ماه گذشته بیش از ۱۰۰,۰۰۰ ایمیل و فایل متعلق به کارکنان INSS را منتشر کرده است. این اطلاعات شامل اسناد حساس و جزئیاتی از برنامههای اطلاعاتی ایران برای جمعآوری و سلاحسازی اطلاعات مربوط به مقامات اسرائیلی، از جمله رمزهای عبور دوربینهای امنیتی، شبکههای وایفای و حسابهای کاربری Zoom است که برای جلسات این اندیشکده استفاده میشود.
در میان نشتهای اطلاعاتی، دعوتنامههای تقویمی شامل کد ورود به ساختمان نیز بهدست هکرها افتاده است. یossi Karadi، رئیس اداره ملی سایبری، اخیراً دربارهی خطرات این حملات توضیح داد و تأکید کرد که هکرها بهدنبال دسترسی به دوربینهای امنیتی برای بهبود حملات موشکی هستند و اطلاعات جمعآوریشده از حملات سایبری به حمایت از تلاشهای ترور علیه شخصیتهای اسرائیلی، از جمله مقامات امنیتی و علمی، استفاده میشود.
حنظله بهعنوان یک گروه هکری پرو-فلسطینی خود را معرفی کرده، اما در واقع یک واحد سایبری در وزارت اطلاعات ایران است. این گروه بهویژه در عملیاتهای «هک و نشت» تخصص دارد و از اطلاعات سرقت شده برای تأثیرگذاری استفاده میکند. در ماه آوریل، این گروه ایمیلهای شش مقام ارشد INSS را منتشر کرد و ادعا کرد که بیش از ۴۰۰,۰۰۰ فایل محرمانه را سرقت کرده است.
INSS در واکنش به این نشتها اعلام کرد که این اندیشکده یک نهاد غیر دولتی مستقل است و از وجود بازیگران خصمانهای که از ایمیلهای این اندیشکده برای فیشینگ استفاده میکنند، آگاهی ندارد. این اندیشکده همچنین در حال اجرای برنامههای بزرگی برای بهبود دفاع سایبری خود است. با این حال، دو کارشناس سایبری به «هاآرتص» گفتند که INSS هنوز بهعنوان یک «پایهگذار» برای فیشینگ ایرانیان عمل میکند و اطلاعات امنیتی آن در سطح قابل قبولی محافظت نمیشوند.
https://www.haaretz.com/israel-news/security-aviation/2026-05-04/ty-article-magazine/.premium/hack-leak-and-attack-how-iran-penetrated-israels-top-security-think-tank/0000019d-f2da-ded7-a99d-fedfb8260000
در سالهای اخیر، اندیشکده مطالعات امنیت ملی (INSS) اسرائیل به هدف اصلی حملات سایبری ایران تبدیل شده است. گزارشی از روزنامه «هاآرتص» نشان میدهد که این اندیشکده، به ویژه در زمان جنگ اول اسرائیل با ایران، مورد حملات سایبری و نفوذ اطلاعاتی قرار گرفته است. این تحقیق بر اساس بیش از ۱۰۰,۰۰۰ ایمیل و پیام نشان میدهد که حملات سایبری ایران به این اندیشکده از حداقل شش سال پیش آغاز شده و شامل تلاشهای ترور نیز میشود.
در ژوئن ۲۰۲۵، در اوج جنگ اسرائیل با ایران، یک موشک بالستیک به یک محله مسکونی نزدیک دانشگاه تل آویو اصابت کرد و آسیبهایی نیز به INSS وارد شد. معاون این اندیشکده به هیئت مدیره اطلاع داد که هیچ یک از کارکنان آسیب ندیدهاند، اما در مورد حملات سایبری علیه این اندیشکده و مقامات آن نیز به آنها گزارش داد.
گروه هکری «حنظله»، وابسته به وزارت اطلاعات ایران، در دو ماه گذشته بیش از ۱۰۰,۰۰۰ ایمیل و فایل متعلق به کارکنان INSS را منتشر کرده است. این اطلاعات شامل اسناد حساس و جزئیاتی از برنامههای اطلاعاتی ایران برای جمعآوری و سلاحسازی اطلاعات مربوط به مقامات اسرائیلی، از جمله رمزهای عبور دوربینهای امنیتی، شبکههای وایفای و حسابهای کاربری Zoom است که برای جلسات این اندیشکده استفاده میشود.
در میان نشتهای اطلاعاتی، دعوتنامههای تقویمی شامل کد ورود به ساختمان نیز بهدست هکرها افتاده است. یossi Karadi، رئیس اداره ملی سایبری، اخیراً دربارهی خطرات این حملات توضیح داد و تأکید کرد که هکرها بهدنبال دسترسی به دوربینهای امنیتی برای بهبود حملات موشکی هستند و اطلاعات جمعآوریشده از حملات سایبری به حمایت از تلاشهای ترور علیه شخصیتهای اسرائیلی، از جمله مقامات امنیتی و علمی، استفاده میشود.
حنظله بهعنوان یک گروه هکری پرو-فلسطینی خود را معرفی کرده، اما در واقع یک واحد سایبری در وزارت اطلاعات ایران است. این گروه بهویژه در عملیاتهای «هک و نشت» تخصص دارد و از اطلاعات سرقت شده برای تأثیرگذاری استفاده میکند. در ماه آوریل، این گروه ایمیلهای شش مقام ارشد INSS را منتشر کرد و ادعا کرد که بیش از ۴۰۰,۰۰۰ فایل محرمانه را سرقت کرده است.
INSS در واکنش به این نشتها اعلام کرد که این اندیشکده یک نهاد غیر دولتی مستقل است و از وجود بازیگران خصمانهای که از ایمیلهای این اندیشکده برای فیشینگ استفاده میکنند، آگاهی ندارد. این اندیشکده همچنین در حال اجرای برنامههای بزرگی برای بهبود دفاع سایبری خود است. با این حال، دو کارشناس سایبری به «هاآرتص» گفتند که INSS هنوز بهعنوان یک «پایهگذار» برای فیشینگ ایرانیان عمل میکند و اطلاعات امنیتی آن در سطح قابل قبولی محافظت نمیشوند.
https://www.haaretz.com/israel-news/security-aviation/2026-05-04/ty-article-magazine/.premium/hack-leak-and-attack-how-iran-penetrated-israels-top-security-think-tank/0000019d-f2da-ded7-a99d-fedfb8260000