«پایان عصر گفتوگوی عقلانی» – نوشته آدام کرش، منتشرشده در مجله The Atlantic، ۳ مه ۲۰۲۶
مقاله «پایان عصر گفتوگوی عقلانی» استدلال میکند که دموکراسی مدرن وارد مرحلهای شده که در آن گفتوگوی عقلانی، مشارکت شهروندان و تصمیمگیری مبتنی بر استدلال به تدریج جای خود را به فضای قطبی، احساسی و رسانهمحور داده است. نویسنده با تکیه بر اندیشههای یورگن هابرماس توضیح میدهد که دموکراسی تنها به انتخابات محدود نمیشود، بلکه به وجود فضایی نیاز دارد که در آن شهروندان بتوانند آزادانه درباره مسائل عمومی بحث کنند و بر روند تصمیمگیری سیاسی اثر بگذارند. از نگاه مقاله، مشکل امروز صرفاً اختلاف سیاسی نیست، بلکه فروپاشی شرایطی است که امکان گفتوگو و تفاهم را فراهم میکرد.
مقاله جنگ ایران را نمونهای از این تحول میداند و استدلال میکند که نحوه ورود آمریکا به این درگیری نشاندهنده کاهش نقش افکار عمومی در سیاست است. در گذشته، دولتها معمولاً برای توجیه جنگها نیازمند اقناع مردم، جلب حمایت رسانهها یا رأی نهادهای رسمی بودند. اما در این مورد، نویسنده معتقد است دولت ترامپ حتی ضرورتی برای ایجاد بحث عمومی احساس نکرد. تصمیمها عمدتاً در سطح قوه مجریه گرفته شد و کنگره یا فضای عمومی نقش محدودی در بررسی یا نقد آن داشتند. مقاله به نقل از گفتوگوی ترامپ با روزنامه نیویورک تایمز اشاره میکند که او گفته بود قدرتش بهعنوان فرمانده کل قوا تنها توسط «اخلاق شخصی و ذهن خودش» محدود میشود. این جمله از نگاه نویسنده، نشاندهنده نگرشی است که تصمیمگیری سیاسی را از فرآیند جمعی و دموکراتیک جدا میکند و آن را به اراده فردی وابسته میسازد. چنین رویکردی، به باور مقاله، نمونهای از فاصله گرفتن سیاست از سازوکارهای سنتی پاسخگویی و گفتوگوی عمومی است. در گذشته، دولتها معمولاً برای توجیه جنگها نیازمند اقناع مردم، جلب حمایت رسانهها یا رأی نهادهای رسمی بودند. اما در این مورد، نویسنده معتقد است دولت ترامپ حتی ضرورتی برای ایجاد بحث عمومی احساس نکرد. تصمیمها عمدتاً در سطح قوه مجریه گرفته شد و کنگره یا فضای عمومی نقش محدودی در بررسی یا نقد آن داشتند. این روند از نگاه مقاله نشانهای از تمرکز قدرت و کاهش اهمیت فرآیندهای مشورتی در سیاست مدرن است.
یکی از مفاهیم کلیدی مقاله، «حوزه عمومی» است؛ فضایی اجتماعی و سیاسی که در آن شهروندان بتوانند دیدگاههای مختلف را مطرح کنند، استدلالها را به چالش بکشند و درباره مسائل مشترک به تفاهم برسند. نویسنده توضیح میدهد که حوزه عمومی در اندیشه هابرماس نه صرفاً یک مکان فیزیکی، بلکه ساختاری اجتماعی است که به مردم اجازه میدهد خارج از کنترل مستقیم دولت یا بازار، درباره مسائل عمومی گفتوگو کنند. در چنین فضایی، قدرت سیاسی مشروع از دل اقناع و گفتوگو شکل میگیرد، نه از طریق اجبار یا تبلیغات.
هابرماس معتقد بود زبان و ارتباط انسانی ذاتاً به سمت تفاهم حرکت میکنند. هر فرد زمانی که ادعایی مطرح میکند، در واقع انتظار دارد مخاطب آن را بپذیرد یا نقد کند. بنابراین، گفتوگو تنها زمانی واقعی است که افراد بتوانند دلایل خود را توضیح دهند و آماده پاسخ به نقد باشند. مقاله توضیح میدهد که این مدل از ارتباط، پایه دموکراسی گفتوگومحور است؛ زیرا شهروندان نه بر اساس ترس یا تبلیغات، بلکه از طریق استدلال و بررسی شواهد تصمیم میگیرند. در این چارچوب، مشروعیت سیاسی وابسته به امکان شنیده شدن صداهای مختلف و وجود فضای آزاد برای بحث است.
در نیمه دوم قرن بیستم، هابرماس رسانههای سنتی را مانعی برای گفتوگوی واقعی میدانست. تلویزیون، رادیو و روزنامههای بزرگ معمولاً ارتباطی یکطرفه ایجاد میکردند؛ رسانهها پیام را منتقل میکردند، اما مردم فرصت محدودی برای پاسخ یا مشارکت داشتند. علاوه بر این، دستور کار رسانهها اغلب توسط دولتها، صاحبان سرمایه یا گروههای قدرتمند تعیین میشد. از نگاه مقاله، رسانههای سنتی اگرچه میتوانستند اطلاعات را به شکل گسترده منتشر کنند، اما اغلب مانع شکلگیری گفتوگوی برابر و چندصدایی بودند.
مقاله «پایان عصر گفتوگوی عقلانی» استدلال میکند که دموکراسی مدرن وارد مرحلهای شده که در آن گفتوگوی عقلانی، مشارکت شهروندان و تصمیمگیری مبتنی بر استدلال به تدریج جای خود را به فضای قطبی، احساسی و رسانهمحور داده است. نویسنده با تکیه بر اندیشههای یورگن هابرماس توضیح میدهد که دموکراسی تنها به انتخابات محدود نمیشود، بلکه به وجود فضایی نیاز دارد که در آن شهروندان بتوانند آزادانه درباره مسائل عمومی بحث کنند و بر روند تصمیمگیری سیاسی اثر بگذارند. از نگاه مقاله، مشکل امروز صرفاً اختلاف سیاسی نیست، بلکه فروپاشی شرایطی است که امکان گفتوگو و تفاهم را فراهم میکرد.
مقاله جنگ ایران را نمونهای از این تحول میداند و استدلال میکند که نحوه ورود آمریکا به این درگیری نشاندهنده کاهش نقش افکار عمومی در سیاست است. در گذشته، دولتها معمولاً برای توجیه جنگها نیازمند اقناع مردم، جلب حمایت رسانهها یا رأی نهادهای رسمی بودند. اما در این مورد، نویسنده معتقد است دولت ترامپ حتی ضرورتی برای ایجاد بحث عمومی احساس نکرد. تصمیمها عمدتاً در سطح قوه مجریه گرفته شد و کنگره یا فضای عمومی نقش محدودی در بررسی یا نقد آن داشتند. مقاله به نقل از گفتوگوی ترامپ با روزنامه نیویورک تایمز اشاره میکند که او گفته بود قدرتش بهعنوان فرمانده کل قوا تنها توسط «اخلاق شخصی و ذهن خودش» محدود میشود. این جمله از نگاه نویسنده، نشاندهنده نگرشی است که تصمیمگیری سیاسی را از فرآیند جمعی و دموکراتیک جدا میکند و آن را به اراده فردی وابسته میسازد. چنین رویکردی، به باور مقاله، نمونهای از فاصله گرفتن سیاست از سازوکارهای سنتی پاسخگویی و گفتوگوی عمومی است. در گذشته، دولتها معمولاً برای توجیه جنگها نیازمند اقناع مردم، جلب حمایت رسانهها یا رأی نهادهای رسمی بودند. اما در این مورد، نویسنده معتقد است دولت ترامپ حتی ضرورتی برای ایجاد بحث عمومی احساس نکرد. تصمیمها عمدتاً در سطح قوه مجریه گرفته شد و کنگره یا فضای عمومی نقش محدودی در بررسی یا نقد آن داشتند. این روند از نگاه مقاله نشانهای از تمرکز قدرت و کاهش اهمیت فرآیندهای مشورتی در سیاست مدرن است.
یکی از مفاهیم کلیدی مقاله، «حوزه عمومی» است؛ فضایی اجتماعی و سیاسی که در آن شهروندان بتوانند دیدگاههای مختلف را مطرح کنند، استدلالها را به چالش بکشند و درباره مسائل مشترک به تفاهم برسند. نویسنده توضیح میدهد که حوزه عمومی در اندیشه هابرماس نه صرفاً یک مکان فیزیکی، بلکه ساختاری اجتماعی است که به مردم اجازه میدهد خارج از کنترل مستقیم دولت یا بازار، درباره مسائل عمومی گفتوگو کنند. در چنین فضایی، قدرت سیاسی مشروع از دل اقناع و گفتوگو شکل میگیرد، نه از طریق اجبار یا تبلیغات.
هابرماس معتقد بود زبان و ارتباط انسانی ذاتاً به سمت تفاهم حرکت میکنند. هر فرد زمانی که ادعایی مطرح میکند، در واقع انتظار دارد مخاطب آن را بپذیرد یا نقد کند. بنابراین، گفتوگو تنها زمانی واقعی است که افراد بتوانند دلایل خود را توضیح دهند و آماده پاسخ به نقد باشند. مقاله توضیح میدهد که این مدل از ارتباط، پایه دموکراسی گفتوگومحور است؛ زیرا شهروندان نه بر اساس ترس یا تبلیغات، بلکه از طریق استدلال و بررسی شواهد تصمیم میگیرند. در این چارچوب، مشروعیت سیاسی وابسته به امکان شنیده شدن صداهای مختلف و وجود فضای آزاد برای بحث است.
در نیمه دوم قرن بیستم، هابرماس رسانههای سنتی را مانعی برای گفتوگوی واقعی میدانست. تلویزیون، رادیو و روزنامههای بزرگ معمولاً ارتباطی یکطرفه ایجاد میکردند؛ رسانهها پیام را منتقل میکردند، اما مردم فرصت محدودی برای پاسخ یا مشارکت داشتند. علاوه بر این، دستور کار رسانهها اغلب توسط دولتها، صاحبان سرمایه یا گروههای قدرتمند تعیین میشد. از نگاه مقاله، رسانههای سنتی اگرچه میتوانستند اطلاعات را به شکل گسترده منتشر کنند، اما اغلب مانع شکلگیری گفتوگوی برابر و چندصدایی بودند.
با ظهور اینترنت و شبکههای اجتماعی، این وضعیت به شکل اساسی تغییر کرد. اکنون تقریباً هر فرد میتواند تولیدکننده محتوا باشد، نظر خود را منتشر کند و به مخاطبان گسترده دسترسی پیدا کند. مقاله با اشاره به یکی از نوشتههای پایانی هابرماس توضیح میدهد که همانگونه که اختراع چاپ همه را به خواننده بالقوه تبدیل کرد، عصر دیجیتال همه را به «نویسنده بالقوه» تبدیل کرده است. این تحول در ظاهر دموکراتیک به نظر میرسد، زیرا دیگر انحصار تولید محتوا در اختیار رسانههای بزرگ نیست. اما نویسنده تأکید میکند که این گسترش صداها لزوماً به گفتوگوی بهتر منجر نشده است. زمانی که هر فرد بتواند بدون محدودیت محتوا تولید کند، کیفیت استدلال و اعتبار اطلاعات اهمیت کمتری پیدا میکند و سرعت انتشار، واکنش فوری و دیده شدن به اولویت تبدیل میشود. بسیاری از تحلیلگران اولیه اینترنت تصور میکردند که شبکههای اجتماعی حوزه عمومی را تقویت خواهند کرد و فرصت بیشتری برای شنیده شدن صداهای مختلف فراهم میشود، اما مقاله توضیح میدهد که نتیجه نهایی بسیار پیچیدهتر و حتی در برخی جنبهها مخربتر بوده است.
یکی از مهمترین استدلالهای مقاله این است که شبکههای اجتماعی حوزه عمومی را به مجموعهای از «حبابهای اطلاعاتی» تقسیم کردهاند. کاربران بیشتر با افرادی در ارتباط هستند که دیدگاههای مشابه دارند و الگوریتمها نیز محتواهایی را نمایش میدهند که احتمال واکنش احساسی بیشتری دارند. در نتیجه، افراد کمتر در معرض استدلال مخالف قرار میگیرند و بیشتر در محیطی قرار میگیرند که باورهایشان تأیید میشود. این فرآیند نهتنها باعث افزایش قطبیسازی میشود، بلکه توانایی افراد برای پذیرش پیچیدگی، تردید یا اصلاح باورها را کاهش میدهد. مقاله تأکید میکند که وقتی افراد فقط با اطلاعات همسو مواجه میشوند، گفتوگوی واقعی جای خود را به تقویت تعصبهای موجود میدهد.
شبکههای اجتماعی همچنین منطق سیاست را تغییر دادهاند. در این فضا، موفقیت سیاسی بیش از آنکه به استدلال منطقی یا ارائه برنامه وابسته باشد، به توانایی جلب توجه بستگی دارد. الگوریتمها محتوایی را برجسته میکنند که احساسات شدید، خشم، ترس یا هیجان ایجاد کند. در نتیجه، سیاستمدارانی که رفتارهای جنجالی، پیشبینیناپذیر و نمایشی دارند، بیشتر دیده میشوند. مقاله توضیح میدهد که این وضعیت باعث شده سیاست از حوزه گفتوگو و بررسی عقلانی فاصله بگیرد و بیشتر به نوعی رقابت رسانهای برای دیده شدن تبدیل شود. نویسنده استدلال میکند که فضای شبکههای اجتماعی نهتنها افراد را به بیان نظر تشویق میکند، بلکه نوعی فرهنگ «توجهطلبی» ایجاد میکند که در آن مهم نیست چه چیزی گفته میشود، بلکه مهم این است که چقدر دیده میشود. این وضعیت باعث میشود کیفیت استدلال، دقت اطلاعات و مسئولیتپذیری در برابر حقیقت اهمیت کمتری پیدا کند.
در پایان، مقاله نتیجه میگیرد که بحران دموکراسی امروز تنها ناشی از اختلاف سیاسی یا کاهش اعتماد عمومی نیست، بلکه به فروپاشی زیرساختهای ارتباطی مربوط میشود که زمانی امکان تفاهم را فراهم میکردند. اگر حوزه عمومی به محیطی تبدیل شود که در آن حقیقت، استدلال و نقد جای خود را به سرعت، هیجان و واکنش فوری بدهند، دموکراسی نیز ماهیت خود را از دست خواهد داد. نویسنده در پایان برای توصیف وضعیت کنونی از جمله مشهور کارل مارکس استفاده میکند که گفته بود: «هر آنچه سخت و استوار است، در هوا ذوب میشود.» این نقلقول برای توضیح فضایی به کار میرود که در آن ثبات، حقیقت و معنا در برابر سرعت، نمایش و محتوای لحظهای رنگ میبازند. مقاله هشدار میدهد که بدون بازسازی فضایی برای گفتوگوی عقلانی، جوامع مدرن بیش از پیش به سمت قطبیسازی، بیاعتمادی و تصمیمگیریهای احساسی حرکت خواهند کرد.
در پایان، مقاله نتیجه میگیرد که بحران دموکراسی امروز تنها ناشی از اختلاف سیاسی یا کاهش اعتماد عمومی نیست، بلکه به فروپاشی زیرساختهای ارتباطی مربوط میشود که زمانی امکان تفاهم را فراهم میکردند. اگر حوزه عمومی به محیطی تبدیل شود که در آن حقیقت، استدلال و نقد جای خود را به سرعت، هیجان و واکنش فوری بدهند، دموکراسی نیز ماهیت خود را از دست خواهد داد. نویسنده هشدار میدهد که بدون بازسازی فضایی برای گفتوگوی عقلانی، جوامع مدرن بیش از پیش به سمت قطبیسازی، بیاعتمادی و تصمیمگیریهای احساسی حرکت خواهند کرد.
https://www.theatlantic.com/ideas/2026/05/jurgen-habermas-debate-trump/687016/
یکی از مهمترین استدلالهای مقاله این است که شبکههای اجتماعی حوزه عمومی را به مجموعهای از «حبابهای اطلاعاتی» تقسیم کردهاند. کاربران بیشتر با افرادی در ارتباط هستند که دیدگاههای مشابه دارند و الگوریتمها نیز محتواهایی را نمایش میدهند که احتمال واکنش احساسی بیشتری دارند. در نتیجه، افراد کمتر در معرض استدلال مخالف قرار میگیرند و بیشتر در محیطی قرار میگیرند که باورهایشان تأیید میشود. این فرآیند نهتنها باعث افزایش قطبیسازی میشود، بلکه توانایی افراد برای پذیرش پیچیدگی، تردید یا اصلاح باورها را کاهش میدهد. مقاله تأکید میکند که وقتی افراد فقط با اطلاعات همسو مواجه میشوند، گفتوگوی واقعی جای خود را به تقویت تعصبهای موجود میدهد.
شبکههای اجتماعی همچنین منطق سیاست را تغییر دادهاند. در این فضا، موفقیت سیاسی بیش از آنکه به استدلال منطقی یا ارائه برنامه وابسته باشد، به توانایی جلب توجه بستگی دارد. الگوریتمها محتوایی را برجسته میکنند که احساسات شدید، خشم، ترس یا هیجان ایجاد کند. در نتیجه، سیاستمدارانی که رفتارهای جنجالی، پیشبینیناپذیر و نمایشی دارند، بیشتر دیده میشوند. مقاله توضیح میدهد که این وضعیت باعث شده سیاست از حوزه گفتوگو و بررسی عقلانی فاصله بگیرد و بیشتر به نوعی رقابت رسانهای برای دیده شدن تبدیل شود. نویسنده استدلال میکند که فضای شبکههای اجتماعی نهتنها افراد را به بیان نظر تشویق میکند، بلکه نوعی فرهنگ «توجهطلبی» ایجاد میکند که در آن مهم نیست چه چیزی گفته میشود، بلکه مهم این است که چقدر دیده میشود. این وضعیت باعث میشود کیفیت استدلال، دقت اطلاعات و مسئولیتپذیری در برابر حقیقت اهمیت کمتری پیدا کند.
در پایان، مقاله نتیجه میگیرد که بحران دموکراسی امروز تنها ناشی از اختلاف سیاسی یا کاهش اعتماد عمومی نیست، بلکه به فروپاشی زیرساختهای ارتباطی مربوط میشود که زمانی امکان تفاهم را فراهم میکردند. اگر حوزه عمومی به محیطی تبدیل شود که در آن حقیقت، استدلال و نقد جای خود را به سرعت، هیجان و واکنش فوری بدهند، دموکراسی نیز ماهیت خود را از دست خواهد داد. نویسنده در پایان برای توصیف وضعیت کنونی از جمله مشهور کارل مارکس استفاده میکند که گفته بود: «هر آنچه سخت و استوار است، در هوا ذوب میشود.» این نقلقول برای توضیح فضایی به کار میرود که در آن ثبات، حقیقت و معنا در برابر سرعت، نمایش و محتوای لحظهای رنگ میبازند. مقاله هشدار میدهد که بدون بازسازی فضایی برای گفتوگوی عقلانی، جوامع مدرن بیش از پیش به سمت قطبیسازی، بیاعتمادی و تصمیمگیریهای احساسی حرکت خواهند کرد.
در پایان، مقاله نتیجه میگیرد که بحران دموکراسی امروز تنها ناشی از اختلاف سیاسی یا کاهش اعتماد عمومی نیست، بلکه به فروپاشی زیرساختهای ارتباطی مربوط میشود که زمانی امکان تفاهم را فراهم میکردند. اگر حوزه عمومی به محیطی تبدیل شود که در آن حقیقت، استدلال و نقد جای خود را به سرعت، هیجان و واکنش فوری بدهند، دموکراسی نیز ماهیت خود را از دست خواهد داد. نویسنده هشدار میدهد که بدون بازسازی فضایی برای گفتوگوی عقلانی، جوامع مدرن بیش از پیش به سمت قطبیسازی، بیاعتمادی و تصمیمگیریهای احساسی حرکت خواهند کرد.
https://www.theatlantic.com/ideas/2026/05/jurgen-habermas-debate-trump/687016/
The Atlantic
The Era of Rational Discourse Is Over
For Jürgen Habermas, who died in March, the essence of democracy was thoughtful back-and-forth argument.
# «چین و آمریکا در حال نزدیک شدن به فاجعه هستهای هستند» – نوشته تونگ ژائو، پژوهشگر ارشد اندیشکده کارنگی برای صلح بینالمللی، منتشرشده در مجله Foreign Affairs، ۱ مه ۲۰۲۶
مقاله استدلال میکند که رقابت هستهای میان چین و آمریکا وارد مرحلهای خطرناک شده و هر دو کشور، حتی بدون قصد مستقیم برای جنگ، در حال ایجاد شرایطی هستند که میتواند به بحران هستهای منجر شود. نویسنده توضیح میدهد که گسترش سریع زرادخانه هستهای چین، واکنش متقابل آمریکا و نبود شفافیت میان دو طرف، یک «چرخه امنیتی» ایجاد کرده است؛ وضعیتی که در آن هر اقدام دفاعی از سوی یک کشور، بهعنوان تهدید از سوی طرف مقابل دیده میشود و در نتیجه هر دو طرف به افزایش توان هستهای خود ادامه میدهند. مقاله هشدار میدهد که جهان در حال حرکت از نظم هستهای دوقطبی آمریکا–روسیه به سمت ساختاری سهقطبی و بیثبات است که در آن چین نیز به بازیگری تعیینکننده تبدیل میشود.
نویسنده توضیح میدهد که چین طی یک دهه گذشته برنامه هستهای خود را بهطور چشمگیری گسترش داده است. بر اساس ارزیابیهای دولت آمریکا، پکن از سال ۲۰۱۹ تقریباً تعداد کلاهکهای هستهای خود را سه برابر کرده و تواناییهای زمینی، هوایی و دریایی خود را افزایش داده است. چین همچنین زیرساختهای تحقیق، تولید و مونتاژ تسلیحات هستهای را توسعه داده و در مارس ۲۰۲۶ اعلام کرده که قصد دارد بازدارندگی راهبردی خود را «تقویت و گسترش» دهد. در واکنش، آمریکا نگران شکلگیری یک نظم هستهای سهقطبی شده و تلاش کرده هم زرادخانه خود را تقویت کند و هم چین را وارد مذاکرات کنترل تسلیحات کند. واشنگتن حتی تصمیم گرفت پیمان New START را تمدید نکند، زیرا معتقد بود محدودیتهای آن شامل چین نمیشود.
از نگاه چین، افزایش توان هستهای نه عامل بیثباتی، بلکه ابزار بازدارندگی و تضمین امنیت است. رهبران پکن معتقدند اگر آمریکا چین را قدرتی همسطح ببیند، احتمال مداخله در موضوعاتی مانند تایوان یا امنیت داخلی چین کاهش مییابد. مقاله توضیح میدهد که چین توسعه نظامی خود را واکنشی به برداشتش از تهدیدهای آمریکا میداند. در این چارچوب، ایران و ونزوئلا بهعنوان نمونههایی ذکر میشوند که در نگاه استراتژیستهای چینی نشان میدهند آمریکا همچنان آماده اعمال فشار یا مداخله علیه دولتهای اقتدارگراست. از دید پکن، ضعف نظامی میتواند کشورها را در برابر تغییر رژیم یا فشار خارجی آسیبپذیر کند؛ بنابراین، گسترش قدرت هستهای بهعنوان تضمینی برای جلوگیری از چنین سناریوهایی تلقی میشود.
اما نویسنده معتقد است این رویکرد نتیجهای معکوس دارد. امتناع چین از مذاکرات کنترل تسلیحات، شفافیت محدود درباره برنامه هستهای و نبود اقدامات اعتمادساز باعث شده آمریکا نسبت به نیتهای پکن بدبینتر شود. یکی از نمونههای مهم، موشک DF-26 است که میتواند هم کلاهک متعارف و هم هستهای حمل کند، اما چین مشخص نکرده چه تعداد از این سامانهها مأموریت هستهای دارند. این ابهام باعث میشود تحلیلگران آمریکایی احتمال استفاده نخست از سلاح هستهای را جدیتر فرض کنند. در نتیجه، آمریکا نیز به توسعه دفاع موشکی و افزایش توان هستهای روی میآورد و این امر مسابقه تسلیحاتی را تشدید میکند.
، اختلاف برداشت دو کشور درباره سیاست «عدم استفاده نخست» از سلاح هستهای است. چین رسماً اعلام میکند که آغازگر جنگ هستهای نخواهد بود، اما آمریکا نسبت به اعتبار این تعهد تردید دارد. واشنگتن نگران است که پکن در شرایط بحران، موضع خود را تغییر دهد، بهویژه با توجه به رشد سریع زرادخانه چین و نبود شفافیت عملیاتی. در مقابل، چین نیز تصور میکند آمریکا ممکن است در صورت کاهش برتری متعارف، به استفاده هستهای بهعنوان ابزار جبران متوسل شود. این سوءبرداشتهای متقابل باعث میشود هر دو طرف بدترین سناریوها را در نظر بگیرند و احتمال اشتباه محاسباتی افزایش یابد.
مقاله پیشنهاد میکند که راه کاهش خطر، تمرکز بر گفتوگو و شفافیت تدریجی است. بهجای تلاش برای توافقهای بزرگ، چین و آمریکا میتوانند ابتدا درباره تواناییهای کوتاهبرد، ساختار استقرار موشکها و خطوط قرمز خود شفافتر عمل کنند. دیدارهای احتمالی میان ترامپ و شی جینپینگ بهعنوان فرصتی برای آغاز چنین روندی مطرح میشود. نویسنده تأکید میکند که آمریکا نیازی به توسعه بیشتر زرادخانه هستهای ندارد، زیرا توان فعلی آن برای بازدارندگی کافی است. در مقابل، چین نیز باید درک کند که نبود شفافیت نهتنها امنیت ایجاد نمیکند، بلکه واکنش متقابل را تشدید میکند. مقاله نتیجه میگیرد که جلوگیری از استفاده نخست از سلاح هستهای و ایجاد اعتماد متقابل، تنها راه جلوگیری از مسابقه تسلیحاتی و کاهش خطر فاجعه هستهای است.
.
https://www.foreignaffairs.com/united-states/china-and-america-are-courting-nuclear-catastrophe
مقاله استدلال میکند که رقابت هستهای میان چین و آمریکا وارد مرحلهای خطرناک شده و هر دو کشور، حتی بدون قصد مستقیم برای جنگ، در حال ایجاد شرایطی هستند که میتواند به بحران هستهای منجر شود. نویسنده توضیح میدهد که گسترش سریع زرادخانه هستهای چین، واکنش متقابل آمریکا و نبود شفافیت میان دو طرف، یک «چرخه امنیتی» ایجاد کرده است؛ وضعیتی که در آن هر اقدام دفاعی از سوی یک کشور، بهعنوان تهدید از سوی طرف مقابل دیده میشود و در نتیجه هر دو طرف به افزایش توان هستهای خود ادامه میدهند. مقاله هشدار میدهد که جهان در حال حرکت از نظم هستهای دوقطبی آمریکا–روسیه به سمت ساختاری سهقطبی و بیثبات است که در آن چین نیز به بازیگری تعیینکننده تبدیل میشود.
نویسنده توضیح میدهد که چین طی یک دهه گذشته برنامه هستهای خود را بهطور چشمگیری گسترش داده است. بر اساس ارزیابیهای دولت آمریکا، پکن از سال ۲۰۱۹ تقریباً تعداد کلاهکهای هستهای خود را سه برابر کرده و تواناییهای زمینی، هوایی و دریایی خود را افزایش داده است. چین همچنین زیرساختهای تحقیق، تولید و مونتاژ تسلیحات هستهای را توسعه داده و در مارس ۲۰۲۶ اعلام کرده که قصد دارد بازدارندگی راهبردی خود را «تقویت و گسترش» دهد. در واکنش، آمریکا نگران شکلگیری یک نظم هستهای سهقطبی شده و تلاش کرده هم زرادخانه خود را تقویت کند و هم چین را وارد مذاکرات کنترل تسلیحات کند. واشنگتن حتی تصمیم گرفت پیمان New START را تمدید نکند، زیرا معتقد بود محدودیتهای آن شامل چین نمیشود.
از نگاه چین، افزایش توان هستهای نه عامل بیثباتی، بلکه ابزار بازدارندگی و تضمین امنیت است. رهبران پکن معتقدند اگر آمریکا چین را قدرتی همسطح ببیند، احتمال مداخله در موضوعاتی مانند تایوان یا امنیت داخلی چین کاهش مییابد. مقاله توضیح میدهد که چین توسعه نظامی خود را واکنشی به برداشتش از تهدیدهای آمریکا میداند. در این چارچوب، ایران و ونزوئلا بهعنوان نمونههایی ذکر میشوند که در نگاه استراتژیستهای چینی نشان میدهند آمریکا همچنان آماده اعمال فشار یا مداخله علیه دولتهای اقتدارگراست. از دید پکن، ضعف نظامی میتواند کشورها را در برابر تغییر رژیم یا فشار خارجی آسیبپذیر کند؛ بنابراین، گسترش قدرت هستهای بهعنوان تضمینی برای جلوگیری از چنین سناریوهایی تلقی میشود.
اما نویسنده معتقد است این رویکرد نتیجهای معکوس دارد. امتناع چین از مذاکرات کنترل تسلیحات، شفافیت محدود درباره برنامه هستهای و نبود اقدامات اعتمادساز باعث شده آمریکا نسبت به نیتهای پکن بدبینتر شود. یکی از نمونههای مهم، موشک DF-26 است که میتواند هم کلاهک متعارف و هم هستهای حمل کند، اما چین مشخص نکرده چه تعداد از این سامانهها مأموریت هستهای دارند. این ابهام باعث میشود تحلیلگران آمریکایی احتمال استفاده نخست از سلاح هستهای را جدیتر فرض کنند. در نتیجه، آمریکا نیز به توسعه دفاع موشکی و افزایش توان هستهای روی میآورد و این امر مسابقه تسلیحاتی را تشدید میکند.
، اختلاف برداشت دو کشور درباره سیاست «عدم استفاده نخست» از سلاح هستهای است. چین رسماً اعلام میکند که آغازگر جنگ هستهای نخواهد بود، اما آمریکا نسبت به اعتبار این تعهد تردید دارد. واشنگتن نگران است که پکن در شرایط بحران، موضع خود را تغییر دهد، بهویژه با توجه به رشد سریع زرادخانه چین و نبود شفافیت عملیاتی. در مقابل، چین نیز تصور میکند آمریکا ممکن است در صورت کاهش برتری متعارف، به استفاده هستهای بهعنوان ابزار جبران متوسل شود. این سوءبرداشتهای متقابل باعث میشود هر دو طرف بدترین سناریوها را در نظر بگیرند و احتمال اشتباه محاسباتی افزایش یابد.
مقاله پیشنهاد میکند که راه کاهش خطر، تمرکز بر گفتوگو و شفافیت تدریجی است. بهجای تلاش برای توافقهای بزرگ، چین و آمریکا میتوانند ابتدا درباره تواناییهای کوتاهبرد، ساختار استقرار موشکها و خطوط قرمز خود شفافتر عمل کنند. دیدارهای احتمالی میان ترامپ و شی جینپینگ بهعنوان فرصتی برای آغاز چنین روندی مطرح میشود. نویسنده تأکید میکند که آمریکا نیازی به توسعه بیشتر زرادخانه هستهای ندارد، زیرا توان فعلی آن برای بازدارندگی کافی است. در مقابل، چین نیز باید درک کند که نبود شفافیت نهتنها امنیت ایجاد نمیکند، بلکه واکنش متقابل را تشدید میکند. مقاله نتیجه میگیرد که جلوگیری از استفاده نخست از سلاح هستهای و ایجاد اعتماد متقابل، تنها راه جلوگیری از مسابقه تسلیحاتی و کاهش خطر فاجعه هستهای است.
.
https://www.foreignaffairs.com/united-states/china-and-america-are-courting-nuclear-catastrophe
Foreign Affairs
China and America Are Courting Nuclear Catastrophe
The consequences of Beijing’s weapons buildup.
۵ نکته درباره حزب جدید اپوزیسیون اسرائیل با نام «باهم» (Together)
منتشرکننده: Institute for Middle East Understanding
تاریخ انتشار: ۲۸ آوریل ۲۰۲۶
حزب «باهم» (Together) یک ائتلاف سیاسی تازهتأسیس در اسرائیل است که توسط نفتالی بنت و یائیر لاپید شکل گرفته و خود را بهعنوان جایگزینی برای دولت بنیامین نتانیاهو معرفی میکند. این حزب تلاش دارد نیروهای راستگرای میانه، لیبرالهای صهیونیست و بخشی از اپوزیسیون ناراضی از دولت فعلی را در قالب یک ائتلاف واحد گرد هم آورد. با وجود آنکه «باهم» در فضای سیاسی اسرائیل بهعنوان یک نیروی اپوزیسیون معرفی میشود، بسیاری از تحلیلگران معتقدند مواضع آن در مسائل کلیدی، بهویژه درباره فلسطینیها، امنیت و شهرکسازی، تفاوت بنیادینی با جریان راست حاکم ندارد.
۱. سیاستهای ائتلاف «باهم» در قبال فلسطینیها تفاوت چندانی با دولت راست افراطی کنونی اسرائیل ندارد. نفتالی بنت، رهبر و همبنیانگذار این حزب، بهطور کامل با تشکیل کشور مستقل فلسطین مخالفت میکند. یائیر لاپید، دیگر بنیانگذار حزب، اگرچه در ظاهر از راهحل دو کشوری حمایت کرده، اما آن را با شروطی مطرح میکند که هر موجودیت فلسطینی احتمالی عملاً فاقد حاکمیت واقعی و پیوستگی سرزمینی خواهد بود. بنت و لاپید هر دو از حامیان سرسخت شهرکسازی اسرائیل در کرانه باختری و اورشلیم شرقی هستند. هنگام اعلام تشکیل حزب «باهم»، بنت تأکید کرد که اسرائیل تحت رهبری او هرگز از سرزمینهای اشغالی عقبنشینی نخواهد کرد و گفت: «ما حتی یک سانتیمتر به دشمن واگذار نخواهیم کرد.»
۲. بنت و لاپید از چهرههای کلیدی دولتهای قبلی بنیامین نتانیاهو بودهاند. نفتالی بنت که پیشتر عضو حزب لیکود بود، بین سالهای ۲۰۰۶ تا ۲۰۰۸ رئیس دفتر نتانیاهو محسوب میشد. او بعدها در قالب احزاب «خانه یهودی» و «یامینا» در چندین دولت ائتلافی نتانیاهو نقش مهمی ایفا کرد و سمتهایی مانند وزیر دفاع، وزیر اقتصاد و وزیر آموزش را برعهده داشت. یائیر لاپید و حزب «یش عتید» نیز بین سالهای ۲۰۱۳ تا ۲۰۱۴ بخشی از ائتلاف نتانیاهو بودند و لاپید در آن دوره وزیر دارایی اسرائیل بود. این سوابق نشان میدهد که رهبران حزب «باهم» بخشی از ساختار سیاسی و امنیتی جریان اصلی اسرائیل بودهاند، نه چهرههایی خارج از سیستم.
۳. بنت خود را «راستگراتر از نتانیاهو» معرفی کرده و خواهان الحاق بخش بزرگی از کرانه باختری است. بنت که سابقه ریاست نهاد سیاسی نماینده شهرکنشینان اسرائیلی در کرانه باختری را دارد، خواهان الحاق رسمی حدود ۶۰ درصد از کرانه باختری است؛ مناطقی که بیشتر شهرکهای اسرائیلی در آن قرار دارند. او پس از آغاز جنگ غزه در اکتبر ۲۰۲۳ از محاصره کامل غزه حمایت کرد و گفت: «من قرار نیست به دشمنانم برق بدهم.» زمانی که درباره غیرنظامیان فلسطینی، از جمله کودکان بستری در بیمارستانها، از او سؤال شد، پاسخ داد: «واقعاً هنوز درباره غیرنظامیان فلسطینی سؤال میپرسید؟» بنت در سال ۲۰۱۸ نیز معترضان نوجوان فلسطینی را «تروریست» خواند و در سال ۲۰۱۳ گفته بود: «من در زندگیام عربهای زیادی کشتهام و هیچ مشکلی با آن ندارم.» این مواضع نشان میدهد که او دیدگاهی بسیار سختگیرانه و امنیتمحور نسبت به فلسطینیها دارد.
۴. یائیر لاپید نیز مواضعی دارد که از نگاه منتقدان، تفاوت زیادی با راستگرایان اسرائیلی ندارد. او گفته است هدف اصلیاش ایجاد «حداکثر یهودیان روی حداکثر زمین با حداقل فلسطینی» است. لاپید در فوریه ۲۰۲۶ در واکنش به سخنان سفیر آمریکا در اسرائیل، مایک هاکبی، اعلام کرد که از گسترش مرزهای اسرائیل تا حد امکان بر اساس روایتهای کتاب مقدس حمایت میکند. این مرزها، طبق گفته او، نهتنها تمام فلسطین تاریخی، بلکه بخشهایی از مصر، لبنان، سوریه، اردن، ترکیه، عراق و عربستان سعودی را شامل میشود. او تأکید کرد که صهیونیسم را مبتنی بر مشروعیت کتاب مقدس میداند و مرزهای اسرائیل را نیز در همین چارچوب تعریف میکند.
۵. بنت و لاپید اعلام کردهاند که در صورت پیروزی در انتخابات، احزاب عربی را وارد دولت ائتلافی نخواهند کرد. این دو در سال ۲۰۲۱ برای کنار زدن نتانیاهو با حمایت یک حزب عربی ائتلاف تشکیل داده بودند، اما اکنون موضع متفاوتی اتخاذ کردهاند. احزاب عربی نماینده فلسطینیهای دارای تابعیت اسرائیل—که بیش از ۲۰ درصد جمعیت اسرائیل را تشکیل میدهند—در دولت آینده جایگاهی نخواهند داشت.
https://imeu.org/resources/important-figures/5-things-to-know-about-israels-new-opposition-party-together/467
منتشرکننده: Institute for Middle East Understanding
تاریخ انتشار: ۲۸ آوریل ۲۰۲۶
حزب «باهم» (Together) یک ائتلاف سیاسی تازهتأسیس در اسرائیل است که توسط نفتالی بنت و یائیر لاپید شکل گرفته و خود را بهعنوان جایگزینی برای دولت بنیامین نتانیاهو معرفی میکند. این حزب تلاش دارد نیروهای راستگرای میانه، لیبرالهای صهیونیست و بخشی از اپوزیسیون ناراضی از دولت فعلی را در قالب یک ائتلاف واحد گرد هم آورد. با وجود آنکه «باهم» در فضای سیاسی اسرائیل بهعنوان یک نیروی اپوزیسیون معرفی میشود، بسیاری از تحلیلگران معتقدند مواضع آن در مسائل کلیدی، بهویژه درباره فلسطینیها، امنیت و شهرکسازی، تفاوت بنیادینی با جریان راست حاکم ندارد.
۱. سیاستهای ائتلاف «باهم» در قبال فلسطینیها تفاوت چندانی با دولت راست افراطی کنونی اسرائیل ندارد. نفتالی بنت، رهبر و همبنیانگذار این حزب، بهطور کامل با تشکیل کشور مستقل فلسطین مخالفت میکند. یائیر لاپید، دیگر بنیانگذار حزب، اگرچه در ظاهر از راهحل دو کشوری حمایت کرده، اما آن را با شروطی مطرح میکند که هر موجودیت فلسطینی احتمالی عملاً فاقد حاکمیت واقعی و پیوستگی سرزمینی خواهد بود. بنت و لاپید هر دو از حامیان سرسخت شهرکسازی اسرائیل در کرانه باختری و اورشلیم شرقی هستند. هنگام اعلام تشکیل حزب «باهم»، بنت تأکید کرد که اسرائیل تحت رهبری او هرگز از سرزمینهای اشغالی عقبنشینی نخواهد کرد و گفت: «ما حتی یک سانتیمتر به دشمن واگذار نخواهیم کرد.»
۲. بنت و لاپید از چهرههای کلیدی دولتهای قبلی بنیامین نتانیاهو بودهاند. نفتالی بنت که پیشتر عضو حزب لیکود بود، بین سالهای ۲۰۰۶ تا ۲۰۰۸ رئیس دفتر نتانیاهو محسوب میشد. او بعدها در قالب احزاب «خانه یهودی» و «یامینا» در چندین دولت ائتلافی نتانیاهو نقش مهمی ایفا کرد و سمتهایی مانند وزیر دفاع، وزیر اقتصاد و وزیر آموزش را برعهده داشت. یائیر لاپید و حزب «یش عتید» نیز بین سالهای ۲۰۱۳ تا ۲۰۱۴ بخشی از ائتلاف نتانیاهو بودند و لاپید در آن دوره وزیر دارایی اسرائیل بود. این سوابق نشان میدهد که رهبران حزب «باهم» بخشی از ساختار سیاسی و امنیتی جریان اصلی اسرائیل بودهاند، نه چهرههایی خارج از سیستم.
۳. بنت خود را «راستگراتر از نتانیاهو» معرفی کرده و خواهان الحاق بخش بزرگی از کرانه باختری است. بنت که سابقه ریاست نهاد سیاسی نماینده شهرکنشینان اسرائیلی در کرانه باختری را دارد، خواهان الحاق رسمی حدود ۶۰ درصد از کرانه باختری است؛ مناطقی که بیشتر شهرکهای اسرائیلی در آن قرار دارند. او پس از آغاز جنگ غزه در اکتبر ۲۰۲۳ از محاصره کامل غزه حمایت کرد و گفت: «من قرار نیست به دشمنانم برق بدهم.» زمانی که درباره غیرنظامیان فلسطینی، از جمله کودکان بستری در بیمارستانها، از او سؤال شد، پاسخ داد: «واقعاً هنوز درباره غیرنظامیان فلسطینی سؤال میپرسید؟» بنت در سال ۲۰۱۸ نیز معترضان نوجوان فلسطینی را «تروریست» خواند و در سال ۲۰۱۳ گفته بود: «من در زندگیام عربهای زیادی کشتهام و هیچ مشکلی با آن ندارم.» این مواضع نشان میدهد که او دیدگاهی بسیار سختگیرانه و امنیتمحور نسبت به فلسطینیها دارد.
۴. یائیر لاپید نیز مواضعی دارد که از نگاه منتقدان، تفاوت زیادی با راستگرایان اسرائیلی ندارد. او گفته است هدف اصلیاش ایجاد «حداکثر یهودیان روی حداکثر زمین با حداقل فلسطینی» است. لاپید در فوریه ۲۰۲۶ در واکنش به سخنان سفیر آمریکا در اسرائیل، مایک هاکبی، اعلام کرد که از گسترش مرزهای اسرائیل تا حد امکان بر اساس روایتهای کتاب مقدس حمایت میکند. این مرزها، طبق گفته او، نهتنها تمام فلسطین تاریخی، بلکه بخشهایی از مصر، لبنان، سوریه، اردن، ترکیه، عراق و عربستان سعودی را شامل میشود. او تأکید کرد که صهیونیسم را مبتنی بر مشروعیت کتاب مقدس میداند و مرزهای اسرائیل را نیز در همین چارچوب تعریف میکند.
۵. بنت و لاپید اعلام کردهاند که در صورت پیروزی در انتخابات، احزاب عربی را وارد دولت ائتلافی نخواهند کرد. این دو در سال ۲۰۲۱ برای کنار زدن نتانیاهو با حمایت یک حزب عربی ائتلاف تشکیل داده بودند، اما اکنون موضع متفاوتی اتخاذ کردهاند. احزاب عربی نماینده فلسطینیهای دارای تابعیت اسرائیل—که بیش از ۲۰ درصد جمعیت اسرائیل را تشکیل میدهند—در دولت آینده جایگاهی نخواهند داشت.
https://imeu.org/resources/important-figures/5-things-to-know-about-israels-new-opposition-party-together/467
imeu.org
5 Things to Know About Israel’s New Opposition Party, “Together” | Important Figures | Resources | The Institute for Middle East…
*:** «سقف میانجیگری چین در جنگ ایران»
نویسنده: جسی مارکس؛ پژوهشگر مسائل خاورمیانه، سیاست منطقهای و امنیت بینالملل.
رسانه:Arab Gulf State Institue
تاریخ انتشار: ۱ مه ۲۰۲۶
استدلال اصلی مقاله این است که انتظار برای ایفای نقش تعیینکننده چین در پایان دادن به جنگ ایران و آمریکا، درک نادرستی از ماهیت سیاست خارجی و دیپلماسی چین است. اگرچه پکن روابط اقتصادی گستردهای با ایران دارد، با کشورهای خلیج فارس در ارتباط است و سابقه میانجیگری در توافق ایران و عربستان در سال ۲۰۲۳ را دارد، اما ساختار دیپلماسی چین برای ورود به بحرانهای پیچیده، پرهزینه و نامتقارن طراحی نشده است. نویسنده تأکید میکند که چین زمانی موفق به میانجیگری میشود که طرفین از ابتدا تمایل به توافق داشته باشند، نه زمانی که جنگ هنوز بخشی از راهبرد دو طرف باشد. جنگ فعلی ایران در سطحی قرار دارد که ظرفیت چین برای مداخله مؤثر را محدود میکند.
مقاله سه سطح یا سه نوع میانجیگری آتشبس را توضیح میدهد. سطح اول، «میانجیگری توافقی» است؛ یعنی زمانی که دو طرف از ابتدا خواهان مذاکره هستند و میانجی فقط روند را تسهیل میکند. این همان مدلی است که چین در آن موفق عمل کرده است. در توافق ایران و عربستان در سال ۲۰۲۳، چین طرفین را مجبور به مذاکره نکرد، بلکه تنها شرایط نهایی توافق را تسهیل کرد. نویسنده این روش را «قدرت بدون استفاده از قدرت» توصیف میکند؛ مدلی که در آن پکن بدون تهدید، فشار نظامی یا تحریم، نقش دیپلماتیک ایفا میکند. این نوع میانجیگری کمهزینه، کمریسک و منطبق با سیاست سنتی چین است.
سطح دوم، «میانجیگری همراه با ضمانت و فشار» است؛ جایی که میانجی باید نهتنها توافق را شکل دهد، بلکه طرفها را در توافق نگه دارد. این مرحله معمولاً به ابزارهای فشار، تهدید یا مشوقهای اقتصادی و سیاسی نیاز دارد. مقاله توضیح میدهد که چین در این بخش با محدودیت جدی روبهرو است، زیرا تمایلی به استفاده از تحریم، تهدید یا ابزارهای coercive ندارد. در ماجرای توافق ایران و عربستان نیز، وقتی تنشها دوباره افزایش یافت، چین تنها به دیپلماسی رفتوبرگشتی بسنده کرد و نتوانست طرفها را به پایبندی به توافق وادار کند. نویسنده معتقد است این نقطه، سقف واقعی توان میانجیگری چین است.
سطح سوم، که جنگ فعلی ایران در آن قرار میگیرد، مربوط به درگیریهای نامتقارن میان قدرتهای بزرگ و بازیگران منطقهای است. در چنین جنگهایی، میانجی باید بر هر دو طرف نفوذ واقعی داشته باشد و بتواند هزینههای ادامه جنگ را تغییر دهد. اما چین نه بر آمریکا اهرم فشار مؤثر دارد و نه حاضر است از نفوذ اقتصادی خود علیه ایران استفاده کند. مقاله اشاره میکند که چین بزرگترین خریدار نفت ایران است و روزانه حدود ۱.۳۸ میلیون بشکه نفت از ایران وارد میکند؛ رقمی که بیش از ۸۰ درصد صادرات دریایی نفت ایران را تشکیل میدهد. با وجود این وابستگی اقتصادی، پکن تمایلی به استفاده از این اهرم ندارد، زیرا اثربخشی آن نامشخص است و ممکن است روابط بلندمدت با تهران را تضعیف کند. نویسنده میگوید چین نه یک بازیگر «خویشتندار» بلکه یک بازیگر «گیر افتاده» است؛ یعنی نه میخواهد دخالت کند و نه راهحل روشنی برای خروج از وضعیت فعلی دارد.
مقاله توضیح میدهد که چین از ورود مستقیم به این بحران واهمه دارد، زیرا دخالت آشکار در جنگی که آمریکا در آن نقش محوری دارد، میتواند پیامدهای گستردهای برای روابط پکن و واشنگتن ایجاد کند. چین نگران است که ایفای نقش فعال در این بحران باعث تشدید محدودیتهای فناوری، افزایش فشار بر فعالیتهای اقتصادی چین در خلیج فارس یا کاهش فضای مانور در موضوع تایوان شود. علاوه بر این، روسیه نیز نقش مشترک و هماهنگیشدهای با چین در میانجیگری ندارد و پکن نمیخواهد بدون حمایت مسکو وارد روندی شود که در صورت شکست، اعتبار دیپلماتیکش آسیب ببیند. به همین دلیل، چین ترجیح میدهد در حاشیه باقی بماند و نقش خود را محدود به حمایت ضمنی از آتشبس و گفتوگو نگه دارد.
نویسنده استدلال میکند که میانجیهای مؤثرتر در چنین بحرانهایی معمولاً قدرتهای میانه هستند، نه قدرتهای بزرگ. کشورهای شورای همکاری خلیج فارس، پاکستان و برخی دولتهای مسلمان تلاش کردهاند مسیرهای کاهش تنش را حفظ کنند. مقاله اشاره میکند که آتشبس فعلی تا حدی با نقشآفرینی پاکستان و حمایت ضمنی چین شکل گرفته، اما پکن بیشتر نقش مشروعیتبخش داشته تا نقش هدایتکننده. چین میتواند ایران را به باقی ماندن در روند مذاکرات تشویق کند، اما قادر نیست آمریکا را به ادامه آتشبس متعهد کند. اگر تلاشهای میانجیگری شکست بخورد، احتمال ورود مستقیم یا غیرمستقیم برخی کشورهای خلیج فارس به جنگ وجود دارد که میتواند دامنه درگیری را گسترش دهد.
نویسنده: جسی مارکس؛ پژوهشگر مسائل خاورمیانه، سیاست منطقهای و امنیت بینالملل.
رسانه:Arab Gulf State Institue
تاریخ انتشار: ۱ مه ۲۰۲۶
استدلال اصلی مقاله این است که انتظار برای ایفای نقش تعیینکننده چین در پایان دادن به جنگ ایران و آمریکا، درک نادرستی از ماهیت سیاست خارجی و دیپلماسی چین است. اگرچه پکن روابط اقتصادی گستردهای با ایران دارد، با کشورهای خلیج فارس در ارتباط است و سابقه میانجیگری در توافق ایران و عربستان در سال ۲۰۲۳ را دارد، اما ساختار دیپلماسی چین برای ورود به بحرانهای پیچیده، پرهزینه و نامتقارن طراحی نشده است. نویسنده تأکید میکند که چین زمانی موفق به میانجیگری میشود که طرفین از ابتدا تمایل به توافق داشته باشند، نه زمانی که جنگ هنوز بخشی از راهبرد دو طرف باشد. جنگ فعلی ایران در سطحی قرار دارد که ظرفیت چین برای مداخله مؤثر را محدود میکند.
مقاله سه سطح یا سه نوع میانجیگری آتشبس را توضیح میدهد. سطح اول، «میانجیگری توافقی» است؛ یعنی زمانی که دو طرف از ابتدا خواهان مذاکره هستند و میانجی فقط روند را تسهیل میکند. این همان مدلی است که چین در آن موفق عمل کرده است. در توافق ایران و عربستان در سال ۲۰۲۳، چین طرفین را مجبور به مذاکره نکرد، بلکه تنها شرایط نهایی توافق را تسهیل کرد. نویسنده این روش را «قدرت بدون استفاده از قدرت» توصیف میکند؛ مدلی که در آن پکن بدون تهدید، فشار نظامی یا تحریم، نقش دیپلماتیک ایفا میکند. این نوع میانجیگری کمهزینه، کمریسک و منطبق با سیاست سنتی چین است.
سطح دوم، «میانجیگری همراه با ضمانت و فشار» است؛ جایی که میانجی باید نهتنها توافق را شکل دهد، بلکه طرفها را در توافق نگه دارد. این مرحله معمولاً به ابزارهای فشار، تهدید یا مشوقهای اقتصادی و سیاسی نیاز دارد. مقاله توضیح میدهد که چین در این بخش با محدودیت جدی روبهرو است، زیرا تمایلی به استفاده از تحریم، تهدید یا ابزارهای coercive ندارد. در ماجرای توافق ایران و عربستان نیز، وقتی تنشها دوباره افزایش یافت، چین تنها به دیپلماسی رفتوبرگشتی بسنده کرد و نتوانست طرفها را به پایبندی به توافق وادار کند. نویسنده معتقد است این نقطه، سقف واقعی توان میانجیگری چین است.
سطح سوم، که جنگ فعلی ایران در آن قرار میگیرد، مربوط به درگیریهای نامتقارن میان قدرتهای بزرگ و بازیگران منطقهای است. در چنین جنگهایی، میانجی باید بر هر دو طرف نفوذ واقعی داشته باشد و بتواند هزینههای ادامه جنگ را تغییر دهد. اما چین نه بر آمریکا اهرم فشار مؤثر دارد و نه حاضر است از نفوذ اقتصادی خود علیه ایران استفاده کند. مقاله اشاره میکند که چین بزرگترین خریدار نفت ایران است و روزانه حدود ۱.۳۸ میلیون بشکه نفت از ایران وارد میکند؛ رقمی که بیش از ۸۰ درصد صادرات دریایی نفت ایران را تشکیل میدهد. با وجود این وابستگی اقتصادی، پکن تمایلی به استفاده از این اهرم ندارد، زیرا اثربخشی آن نامشخص است و ممکن است روابط بلندمدت با تهران را تضعیف کند. نویسنده میگوید چین نه یک بازیگر «خویشتندار» بلکه یک بازیگر «گیر افتاده» است؛ یعنی نه میخواهد دخالت کند و نه راهحل روشنی برای خروج از وضعیت فعلی دارد.
مقاله توضیح میدهد که چین از ورود مستقیم به این بحران واهمه دارد، زیرا دخالت آشکار در جنگی که آمریکا در آن نقش محوری دارد، میتواند پیامدهای گستردهای برای روابط پکن و واشنگتن ایجاد کند. چین نگران است که ایفای نقش فعال در این بحران باعث تشدید محدودیتهای فناوری، افزایش فشار بر فعالیتهای اقتصادی چین در خلیج فارس یا کاهش فضای مانور در موضوع تایوان شود. علاوه بر این، روسیه نیز نقش مشترک و هماهنگیشدهای با چین در میانجیگری ندارد و پکن نمیخواهد بدون حمایت مسکو وارد روندی شود که در صورت شکست، اعتبار دیپلماتیکش آسیب ببیند. به همین دلیل، چین ترجیح میدهد در حاشیه باقی بماند و نقش خود را محدود به حمایت ضمنی از آتشبس و گفتوگو نگه دارد.
نویسنده استدلال میکند که میانجیهای مؤثرتر در چنین بحرانهایی معمولاً قدرتهای میانه هستند، نه قدرتهای بزرگ. کشورهای شورای همکاری خلیج فارس، پاکستان و برخی دولتهای مسلمان تلاش کردهاند مسیرهای کاهش تنش را حفظ کنند. مقاله اشاره میکند که آتشبس فعلی تا حدی با نقشآفرینی پاکستان و حمایت ضمنی چین شکل گرفته، اما پکن بیشتر نقش مشروعیتبخش داشته تا نقش هدایتکننده. چین میتواند ایران را به باقی ماندن در روند مذاکرات تشویق کند، اما قادر نیست آمریکا را به ادامه آتشبس متعهد کند. اگر تلاشهای میانجیگری شکست بخورد، احتمال ورود مستقیم یا غیرمستقیم برخی کشورهای خلیج فارس به جنگ وجود دارد که میتواند دامنه درگیری را گسترش دهد.
👎1
در پایان، مقاله به یک فرصت محدود دیپلماتیک اشاره میکند. آتشبس شکننده فعلی ممکن است زمینه گفتوگو میان دونالد ترامپ و شی جینپینگ را فراهم کند. دو کشور در موضوعاتی مانند امنیت انرژی، آزادی کشتیرانی در Strait of Hormuz، حفاظت از زیرساختهای نفتی خلیج فارس و جلوگیری از گسترش جنگ منافع مشترک دارند. نویسنده نتیجه میگیرد که چین فعلاً در حالت انتظار قرار دارد و تنها زمانی نقش فعالتری ایفا خواهد کرد که شرایط منطقهای یا تهدید علیه سرمایهگذاریها و منافعش در خلیج فارس، پکن را مجبور به تصمیمگیری کند. پرسش اصلی مقاله این است که چه عاملی چین را از وضعیت انفعال و انتظار خارج خواهد کرد.
https://agsi.org/analysis/chinas-mediation-ceiling-in-the-iran-war/
https://agsi.org/analysis/chinas-mediation-ceiling-in-the-iran-war/
AGSI
China's Mediation Ceiling in the Iran War - AGSI
For now, China is a stuck actor – drifting until external conditions force a decision or create a window of opportunity.
عنوان: «آمریکا بهای سنگینی برای غرور انرژیمحورش خواهد پرداخت»
نویسنده: گرگوری برو؛ تاریخدان حوزه انرژی بینالمللی و روابط ایران و آمریکا و تحلیلگر ارشد گروه اوراسیا.
رسانه: روزنامه The New York Times
تاریخ انتشار: ۲ مه ۲۰۲۶
استدلال اصلی مقاله این است که آمریکا با تکیه بر تصور «استقلال انرژی» و استفاده از نفت بهعنوان ابزار ژئوپلیتیک، نهتنها ثبات بازار جهانی انرژی را تضعیف کرده، بلکه در بلندمدت به اقتصاد نفتمحور خود نیز آسیب خواهد زد. نویسنده معتقد است جنگ با ایران و کاهش نقش آمریکا در حفاظت از مسیرهای انتقال نفت، نظم انرژیای را که خود واشنگتن طی دههها ساخته بود، وارد مرحلهای از نااطمینانی کرده است.
مقاله توضیح میدهد که بخش بزرگی از اقتصاد جهانی نفت در قرن بیستم توسط آمریکا شکل گرفت. شرکتهای آمریکایی از اوایل قرن بیستم در کشف و توسعه منابع نفتی در آمریکای لاتین و خاورمیانه نقش محوری داشتند و برای سالها بر صنعت نفت جهانی سلطه داشتند. آمریکا در نیمه نخست قرن بیستم بزرگترین تولیدکننده و مصرفکننده نفت جهان بود و پس از شوکهای نفتی دهه ۱۹۷۰ نیز نقش اصلی را در ایجاد ساختارهای امنیت انرژی ایفا کرد. واشنگتن به تأسیس آژانس بینالمللی انرژی کمک کرد، ایجاد ذخایر راهبردی نفت را در کشورهای صنعتی تشویق نمود و نظامی جهانی برای هماهنگی سیاستهای انرژی و مقابله با بحرانهای نفتی ایجاد کرد. همچنین «دکترین کارتر» در سال ۱۹۸۰ اعلام کرد که امنیت خلیج فارس بخشی از امنیت ملی آمریکا است و هر تهدیدی علیه جریان آزاد نفت با واکنش نظامی آمریکا مواجه خواهد شد. این سیاست طی دههها باعث شد بازار جهانی نفت به امنیت عبور انرژی از تنگه هرمز اعتماد کند.
اما از سال ۲۰۱۰ به بعد، رشد تولید نفت و گاز داخلی آمریکا وابستگی این کشور به واردات را کاهش داد. تا سال ۲۰۲۰ سهم نفت خلیج فارس در مصرف آمریکا به کمتر از ۱۰ درصد رسید. این تحول باعث شد بخشی از نخبگان سیاسی آمریکا، بهویژه در دوران ترامپ، به این نتیجه برسند که آمریکا دیگر نیازی به ایفای نقش سنتی خود در حفاظت از نظم انرژی جهانی ندارد. مفهوم «استقلال انرژی» این تصور را تقویت کرد که آمریکا میتواند از شوکهای نفتی جهانی مصون بماند و حتی بازار نفت را بهنفع اهداف ژئوپلیتیکی خود شکل دهد.
نویسنده توضیح میدهد که این اعتمادبهنفس به سیاستهای تهاجمیتر منجر شد. آمریکا از تحریم برای محدود کردن صادرات نفت ایران، روسیه و ونزوئلا استفاده کرد، نفتکشها را توقیف کرد، تعرفههایی علیه کانادا وضع نمود و در نهایت وارد جنگ با ایران شد؛ جنگی که به گفته نویسنده بخشی از آن با هدف کنترل بهتر جریان انرژی و تغییر رفتار حکومتها انجام شد. اما نتیجه این سیاستها برعکس بود: آمریکا از نقش تاریخی خود بهعنوان تضمینکننده ثبات بازار انرژی فاصله گرفت و خود به یکی از عوامل اصلی ناامنی در بازار جهانی نفت تبدیل شد.
اگرچه آمریکا به دلیل تولید داخلی بالا در کوتاهمدت کمتر از سایر کشورها آسیب میبیند، اما هنوز حدود یکسوم نفت مصرفی خود را وارد میکند و قیمت داخلی سوخت وابسته به بازار جهانی است. به همین دلیل، هرگونه اختلال در عرضه جهانی نفت، حتی اگر کمبود فیزیکی در آمریکا ایجاد نکند، میتواند باعث افزایش قیمتها و فشار اقتصادی شود. مهمتر از آن، کاهش اعتماد جهانی به امنیت نفت خلیج فارس باعث میشود بازارها نفت منطقه را پرریسکتر و گرانتر ارزیابی کنند.
مقاله هشدار میدهد که پیامدهای بلندمدت این بحران میتواند برای آمریکا شدیدتر باشد. دولت ترامپ سرمایهگذاری و حمایت از انرژیهای تجدیدپذیر را کاهش داده و بیشتر بر نفت و گاز تمرکز کرده است، اما بحران کنونی احتمالاً کشورهای بیشتری را به سمت انرژیهای پاک سوق خواهد داد؛ حوزهای که چین در آن برتری فناوری و صنعتی دارد. در نتیجه، ممکن است تقاضای جهانی برای نفت و گاز آمریکا در سالهای آینده کاهش یابد و صنعتی چندتریلیون دلاری با تهدید جدی روبهرو شود.
در جمعبندی، نویسنده میگوید آمریکا اکنون در حال تلاش برای کنترل منابع انرژی قرن بیستم است، در حالی که جهان به سمت فناوریهای انرژی قرن بیستویکم حرکت میکند. او استدلال میکند که آمریکا نهتنها سیستمی را که خود ساخته بود تضعیف کرده، بلکه ممکن است با ادامه این مسیر، جایگاه اقتصادی و راهبردی خود را در آینده انرژی جهان نیز از دست بدهد. ثباتی که دکترین کارتر برای بازار جهانی ایجاد کرده بود، اکنون بیش از هر زمان دیگری ارزش خود را نشان میدهد.
https://www.nytimes.com/2026/05/02/opinion/trump-us-oil-crisis-strait-of-hormuz.html?unlocked_article_code=1.fVA.4M32.tnyxPPESqBUE&smid=url-share
نویسنده: گرگوری برو؛ تاریخدان حوزه انرژی بینالمللی و روابط ایران و آمریکا و تحلیلگر ارشد گروه اوراسیا.
رسانه: روزنامه The New York Times
تاریخ انتشار: ۲ مه ۲۰۲۶
استدلال اصلی مقاله این است که آمریکا با تکیه بر تصور «استقلال انرژی» و استفاده از نفت بهعنوان ابزار ژئوپلیتیک، نهتنها ثبات بازار جهانی انرژی را تضعیف کرده، بلکه در بلندمدت به اقتصاد نفتمحور خود نیز آسیب خواهد زد. نویسنده معتقد است جنگ با ایران و کاهش نقش آمریکا در حفاظت از مسیرهای انتقال نفت، نظم انرژیای را که خود واشنگتن طی دههها ساخته بود، وارد مرحلهای از نااطمینانی کرده است.
مقاله توضیح میدهد که بخش بزرگی از اقتصاد جهانی نفت در قرن بیستم توسط آمریکا شکل گرفت. شرکتهای آمریکایی از اوایل قرن بیستم در کشف و توسعه منابع نفتی در آمریکای لاتین و خاورمیانه نقش محوری داشتند و برای سالها بر صنعت نفت جهانی سلطه داشتند. آمریکا در نیمه نخست قرن بیستم بزرگترین تولیدکننده و مصرفکننده نفت جهان بود و پس از شوکهای نفتی دهه ۱۹۷۰ نیز نقش اصلی را در ایجاد ساختارهای امنیت انرژی ایفا کرد. واشنگتن به تأسیس آژانس بینالمللی انرژی کمک کرد، ایجاد ذخایر راهبردی نفت را در کشورهای صنعتی تشویق نمود و نظامی جهانی برای هماهنگی سیاستهای انرژی و مقابله با بحرانهای نفتی ایجاد کرد. همچنین «دکترین کارتر» در سال ۱۹۸۰ اعلام کرد که امنیت خلیج فارس بخشی از امنیت ملی آمریکا است و هر تهدیدی علیه جریان آزاد نفت با واکنش نظامی آمریکا مواجه خواهد شد. این سیاست طی دههها باعث شد بازار جهانی نفت به امنیت عبور انرژی از تنگه هرمز اعتماد کند.
اما از سال ۲۰۱۰ به بعد، رشد تولید نفت و گاز داخلی آمریکا وابستگی این کشور به واردات را کاهش داد. تا سال ۲۰۲۰ سهم نفت خلیج فارس در مصرف آمریکا به کمتر از ۱۰ درصد رسید. این تحول باعث شد بخشی از نخبگان سیاسی آمریکا، بهویژه در دوران ترامپ، به این نتیجه برسند که آمریکا دیگر نیازی به ایفای نقش سنتی خود در حفاظت از نظم انرژی جهانی ندارد. مفهوم «استقلال انرژی» این تصور را تقویت کرد که آمریکا میتواند از شوکهای نفتی جهانی مصون بماند و حتی بازار نفت را بهنفع اهداف ژئوپلیتیکی خود شکل دهد.
نویسنده توضیح میدهد که این اعتمادبهنفس به سیاستهای تهاجمیتر منجر شد. آمریکا از تحریم برای محدود کردن صادرات نفت ایران، روسیه و ونزوئلا استفاده کرد، نفتکشها را توقیف کرد، تعرفههایی علیه کانادا وضع نمود و در نهایت وارد جنگ با ایران شد؛ جنگی که به گفته نویسنده بخشی از آن با هدف کنترل بهتر جریان انرژی و تغییر رفتار حکومتها انجام شد. اما نتیجه این سیاستها برعکس بود: آمریکا از نقش تاریخی خود بهعنوان تضمینکننده ثبات بازار انرژی فاصله گرفت و خود به یکی از عوامل اصلی ناامنی در بازار جهانی نفت تبدیل شد.
اگرچه آمریکا به دلیل تولید داخلی بالا در کوتاهمدت کمتر از سایر کشورها آسیب میبیند، اما هنوز حدود یکسوم نفت مصرفی خود را وارد میکند و قیمت داخلی سوخت وابسته به بازار جهانی است. به همین دلیل، هرگونه اختلال در عرضه جهانی نفت، حتی اگر کمبود فیزیکی در آمریکا ایجاد نکند، میتواند باعث افزایش قیمتها و فشار اقتصادی شود. مهمتر از آن، کاهش اعتماد جهانی به امنیت نفت خلیج فارس باعث میشود بازارها نفت منطقه را پرریسکتر و گرانتر ارزیابی کنند.
مقاله هشدار میدهد که پیامدهای بلندمدت این بحران میتواند برای آمریکا شدیدتر باشد. دولت ترامپ سرمایهگذاری و حمایت از انرژیهای تجدیدپذیر را کاهش داده و بیشتر بر نفت و گاز تمرکز کرده است، اما بحران کنونی احتمالاً کشورهای بیشتری را به سمت انرژیهای پاک سوق خواهد داد؛ حوزهای که چین در آن برتری فناوری و صنعتی دارد. در نتیجه، ممکن است تقاضای جهانی برای نفت و گاز آمریکا در سالهای آینده کاهش یابد و صنعتی چندتریلیون دلاری با تهدید جدی روبهرو شود.
در جمعبندی، نویسنده میگوید آمریکا اکنون در حال تلاش برای کنترل منابع انرژی قرن بیستم است، در حالی که جهان به سمت فناوریهای انرژی قرن بیستویکم حرکت میکند. او استدلال میکند که آمریکا نهتنها سیستمی را که خود ساخته بود تضعیف کرده، بلکه ممکن است با ادامه این مسیر، جایگاه اقتصادی و راهبردی خود را در آینده انرژی جهان نیز از دست بدهد. ثباتی که دکترین کارتر برای بازار جهانی ایجاد کرده بود، اکنون بیش از هر زمان دیگری ارزش خود را نشان میدهد.
https://www.nytimes.com/2026/05/02/opinion/trump-us-oil-crisis-strait-of-hormuz.html?unlocked_article_code=1.fVA.4M32.tnyxPPESqBUE&smid=url-share
Nytimes
Opinion | America Will Pay Dearly for Its Energy Arrogance (Gift Article)
The idea that the U.S. is immune to the oil crisis is a mistaken one.
# عربستان و امارات: پایان اتحاد و آغاز رقابت علنی برای نظم جدید منطقه
@irananalyses
جنگ ایران با آمریکا و اسرائیل نشان داد که آنچه سالها بهعنوان یک جبهه متحد عربی در خلیج فارس شناخته میشد، دیگر انسجام گذشته را ندارد. شورای همکاری خلیج فارس در ظاهر همچنان یک چارچوب سیاسی مشترک است، اما واکنش متفاوت اعضا به جنگ نشان داد که منافع، اولویتها دیگر یکسان نیست.
برای سالها، عربستان سعودی و امارات متحده عربی بهعنوان دو ستون اصلی نظم عربی خلیج فارس شناخته میشدند و همکاری در جنگ یمن، هماهنگی در اوپک و نزدیکی سیاسی، تصویری از یک بلوک استراتژیک پایدار ارائه میداد. اما جنگ اخیر آشکار کرد که زیر این ظاهر متحد، رقابتی عمیق بر سر امنیت انرژی، مسیرهای تجاری، نفوذ منطقهای و رابطه با قدرتهای جهانی جریان دارد.
برای عربستان، جنگ ایران بیش از هر چیز یک هشدار راهبردی بود. بسته شدن تنگه هرمز نشان داد که بخش مهمی از صادرات نفت، تجارت و موفقیت پروژه «چشمانداز ۲۰۳۰» به مسیری وابسته است که میتواند در هر بحران منطقهای مختل شود. عربستان سالها احتمال بسته شدن طولانیمدت هرمز را بعید میدانست، اما اکنون این سناریو به بخشی از برنامهریزی امنیتی و اقتصادی آن تبدیل شده است. اگر هرمز یک بار بسته شده، ممکن است دوباره نیز بسته شود؛ و همین احتمال برای سرمایهگذاران، شرکتهای حملونقل و بازارهای جهانی کافی است تا ریسک عربستان را بازتعریف کنند.
در پاسخ، ریاض در حال تغییر جغرافیای اقتصادی خود است. تمرکز بر دریای سرخ، توسعه بنادر ساحل غربی، مناطق صنعتی و مسیرهای صادراتی جایگزین اکنون بخشی از راهبرد امنیت ملی عربستان شدهاند. ریاض تلاش میکند از مزیت داشتن دو ساحل—خلیج فارس و دریای سرخ—استفاده کند تا به قطب اصلی تجارت و لجستیک منطقه تبدیل شود. آرامکو نیز ناچار است ظرفیت انتقال نفت از شرق به غرب را افزایش دهد تا وابستگی به هرمز کاهش یابد. در حال حاضر عربستان حدود ۴ میلیون بشکه نفت در روز را از طریق خط لوله شرق به غرب به بندر ینبع در دریای سرخ منتقل میکند، اما برای بازگشت به سطح صادرات پیش از جنگ، این ظرفیت باید به حدود ۷ میلیون بشکه در روز برسد. این تغییر تنها به نفت محدود نیست؛ پروژههای بندری، شهرهای صنعتی، توسعه گردشگری و سرمایهگذاری در امتداد ساحل غربی اکنون بخشی از بازتعریف جغرافیای اقتصادی عربستان هستند. با این حال، انتقال مسیر صادرات به دریای سرخ خطر را حذف نمیکند؛ بلکه آن را جابهجا میکند. حملات حوثیها به کشتیها در دریای سرخ نشان داده که ناامنی دریایی میتواند فقط از یک گلوگاه به گلوگاه دیگر منتقل شود. همین مسئله دلیل اصلی احتیاط عربستان در قبال جنگ ایران است. ریاض نمیخواهد وارد جنگی شود که مسیرهای صادراتی، سرمایهگذاری خارجی و برنامههای تحول اقتصادیاش را تهدید کند.
در مقابل، امارات رویکرد متفاوتی اتخاذ کرده است. ابوظبی در جنگ ایران موضعی نزدیکتر به آمریکا و اسرائیل گرفت و تلاش کرد خود را بهعنوان شریک امنیتی قابل اتکای غرب معرفی کند. حملات ایران به فجیره، جبلعلی و زیرساختهای اقتصادی امارات، این کشور را به بازیگری خط مقدم تبدیل کرد. برخلاف عربستان، اقتصاد امارات وابستگی کمتری به نفت دارد و بخش عمده درآمد آن از تجارت، حملونقل، خدمات مالی، گردشگری، بنادر، هوانوردی و بازار املاک تأمین میشود. همین ساختار اقتصادی باعث میشود هرگونه ناامنی دریایی یا اختلال در بنادر، مستقیماً به مدل اقتصادی امارات آسیب بزند. فشار بر بنادر و مسیرهای لجستیکی نهتنها صادرات، بلکه جایگاه دوبی بهعنوان مرکز مالی و تجاری منطقه را نیز تهدید میکند.
در طول جنگ، امارات احساس کرد هزینههای امنیتی را تا حد زیادی به تنهایی تحمل کرده است. واکنش محدود کشورهای شورای همکاری خلیج فارس، بهویژه سکوت نسبی عربستان در برابر حملات به زیرساختهای امارات، این احساس را تقویت کرد که اتحاد خلیج فارس در لحظه بحران کارایی گذشته را ندارد. عربستان ترجیح داد از موضعگیری شدید علیه ایران خودداری کند، زیرا نمیخواست وارد چرخه تشدید تنشی شود که میتوانست اقتصادش را آسیبپذیرتر کند. اما از نگاه ابوظبی، این احتیاط بیشتر به فاصله گرفتن شباهت داشت تا همبستگی. همین تجربه، شکاف سیاسی میان دو کشور را عمیقتر کرد.
@irananalyses
جنگ ایران با آمریکا و اسرائیل نشان داد که آنچه سالها بهعنوان یک جبهه متحد عربی در خلیج فارس شناخته میشد، دیگر انسجام گذشته را ندارد. شورای همکاری خلیج فارس در ظاهر همچنان یک چارچوب سیاسی مشترک است، اما واکنش متفاوت اعضا به جنگ نشان داد که منافع، اولویتها دیگر یکسان نیست.
برای سالها، عربستان سعودی و امارات متحده عربی بهعنوان دو ستون اصلی نظم عربی خلیج فارس شناخته میشدند و همکاری در جنگ یمن، هماهنگی در اوپک و نزدیکی سیاسی، تصویری از یک بلوک استراتژیک پایدار ارائه میداد. اما جنگ اخیر آشکار کرد که زیر این ظاهر متحد، رقابتی عمیق بر سر امنیت انرژی، مسیرهای تجاری، نفوذ منطقهای و رابطه با قدرتهای جهانی جریان دارد.
برای عربستان، جنگ ایران بیش از هر چیز یک هشدار راهبردی بود. بسته شدن تنگه هرمز نشان داد که بخش مهمی از صادرات نفت، تجارت و موفقیت پروژه «چشمانداز ۲۰۳۰» به مسیری وابسته است که میتواند در هر بحران منطقهای مختل شود. عربستان سالها احتمال بسته شدن طولانیمدت هرمز را بعید میدانست، اما اکنون این سناریو به بخشی از برنامهریزی امنیتی و اقتصادی آن تبدیل شده است. اگر هرمز یک بار بسته شده، ممکن است دوباره نیز بسته شود؛ و همین احتمال برای سرمایهگذاران، شرکتهای حملونقل و بازارهای جهانی کافی است تا ریسک عربستان را بازتعریف کنند.
در پاسخ، ریاض در حال تغییر جغرافیای اقتصادی خود است. تمرکز بر دریای سرخ، توسعه بنادر ساحل غربی، مناطق صنعتی و مسیرهای صادراتی جایگزین اکنون بخشی از راهبرد امنیت ملی عربستان شدهاند. ریاض تلاش میکند از مزیت داشتن دو ساحل—خلیج فارس و دریای سرخ—استفاده کند تا به قطب اصلی تجارت و لجستیک منطقه تبدیل شود. آرامکو نیز ناچار است ظرفیت انتقال نفت از شرق به غرب را افزایش دهد تا وابستگی به هرمز کاهش یابد. در حال حاضر عربستان حدود ۴ میلیون بشکه نفت در روز را از طریق خط لوله شرق به غرب به بندر ینبع در دریای سرخ منتقل میکند، اما برای بازگشت به سطح صادرات پیش از جنگ، این ظرفیت باید به حدود ۷ میلیون بشکه در روز برسد. این تغییر تنها به نفت محدود نیست؛ پروژههای بندری، شهرهای صنعتی، توسعه گردشگری و سرمایهگذاری در امتداد ساحل غربی اکنون بخشی از بازتعریف جغرافیای اقتصادی عربستان هستند. با این حال، انتقال مسیر صادرات به دریای سرخ خطر را حذف نمیکند؛ بلکه آن را جابهجا میکند. حملات حوثیها به کشتیها در دریای سرخ نشان داده که ناامنی دریایی میتواند فقط از یک گلوگاه به گلوگاه دیگر منتقل شود. همین مسئله دلیل اصلی احتیاط عربستان در قبال جنگ ایران است. ریاض نمیخواهد وارد جنگی شود که مسیرهای صادراتی، سرمایهگذاری خارجی و برنامههای تحول اقتصادیاش را تهدید کند.
در مقابل، امارات رویکرد متفاوتی اتخاذ کرده است. ابوظبی در جنگ ایران موضعی نزدیکتر به آمریکا و اسرائیل گرفت و تلاش کرد خود را بهعنوان شریک امنیتی قابل اتکای غرب معرفی کند. حملات ایران به فجیره، جبلعلی و زیرساختهای اقتصادی امارات، این کشور را به بازیگری خط مقدم تبدیل کرد. برخلاف عربستان، اقتصاد امارات وابستگی کمتری به نفت دارد و بخش عمده درآمد آن از تجارت، حملونقل، خدمات مالی، گردشگری، بنادر، هوانوردی و بازار املاک تأمین میشود. همین ساختار اقتصادی باعث میشود هرگونه ناامنی دریایی یا اختلال در بنادر، مستقیماً به مدل اقتصادی امارات آسیب بزند. فشار بر بنادر و مسیرهای لجستیکی نهتنها صادرات، بلکه جایگاه دوبی بهعنوان مرکز مالی و تجاری منطقه را نیز تهدید میکند.
در طول جنگ، امارات احساس کرد هزینههای امنیتی را تا حد زیادی به تنهایی تحمل کرده است. واکنش محدود کشورهای شورای همکاری خلیج فارس، بهویژه سکوت نسبی عربستان در برابر حملات به زیرساختهای امارات، این احساس را تقویت کرد که اتحاد خلیج فارس در لحظه بحران کارایی گذشته را ندارد. عربستان ترجیح داد از موضعگیری شدید علیه ایران خودداری کند، زیرا نمیخواست وارد چرخه تشدید تنشی شود که میتوانست اقتصادش را آسیبپذیرتر کند. اما از نگاه ابوظبی، این احتیاط بیشتر به فاصله گرفتن شباهت داشت تا همبستگی. همین تجربه، شکاف سیاسی میان دو کشور را عمیقتر کرد.
خروج امارات از اوپک را باید در همین چارچوب فهمید. این تصمیم فقط اختلافی درباره سهمیه نفت نبود، بلکه نشانهای از تمایل ابوظبی به تصمیمگیری مستقلتر بود. امارات سالها معتقد بود سهمیههای اوپک ظرفیت واقعی تولیدش را منعکس نمیکند. در حالی که عربستان برای تأمین بودجه و پروژههای «چشمانداز ۲۰۳۰» به قیمتهای بالاتر نفت نیاز دارد، امارات اقتصادی متنوعتر دارد و بیشتر به دنبال افزایش حجم صادرات و بازگشت سرمایهگذاریهای انجامشده در صنعت نفت است. این اختلاف، بازتاب دو مدل اقتصادی متفاوت است: عربستان همچنان نفت را ستون اصلی درآمد دولت میداند، در حالی که امارات نفت را یک دارایی راهبردی برای نفوذ و انعطاف ژئوپلیتیک تلقی میکند.
واشنگتن طی سالهای اخیر روابط امنیتی و دفاعی خود با امارات را عمیقتر کرده, امارات تلاش کرده خود را به مرکز مالی، لجستیکی و امنیتی مورد نیاز آمریکا در خلیج فارس تبدیل کند. نزدیکی به آمریکا، همراه با روابط امنیتی با اسرائیل، بخشی از راهبرد ابوظبی برای افزایش وزن ژئوپلیتیک خود است. در مقابل، رابطه عربستان با آمریکا پیچیدهتر شده و ریاض بیشتر به دنبال حفظ تعادل میان واشنگتن، پکن و ثبات منطقه است.
ابوظبی روابط اقتصادی گستردهای با پکن دارد، اما همچنان امنیت خود را به واشنگتن گره زده است. در عمل، عربستان بیشتر به دنبال موازنه میان آمریکا و چین است،
جنگ ایران نشان داد که اتحادیه عرب دیگر یک بلوک متحد با منافع مشترک نیست. آنچه در حال شکلگیری است، رقابتی جدید میان دو قدرت عربی است که هر دو میخواهند نظم آینده منطقه را تعریف کنند، اما با اولویتها، مدلهای اقتصادی و روابط خارجی متفاوت.
واشنگتن طی سالهای اخیر روابط امنیتی و دفاعی خود با امارات را عمیقتر کرده, امارات تلاش کرده خود را به مرکز مالی، لجستیکی و امنیتی مورد نیاز آمریکا در خلیج فارس تبدیل کند. نزدیکی به آمریکا، همراه با روابط امنیتی با اسرائیل، بخشی از راهبرد ابوظبی برای افزایش وزن ژئوپلیتیک خود است. در مقابل، رابطه عربستان با آمریکا پیچیدهتر شده و ریاض بیشتر به دنبال حفظ تعادل میان واشنگتن، پکن و ثبات منطقه است.
ابوظبی روابط اقتصادی گستردهای با پکن دارد، اما همچنان امنیت خود را به واشنگتن گره زده است. در عمل، عربستان بیشتر به دنبال موازنه میان آمریکا و چین است،
جنگ ایران نشان داد که اتحادیه عرب دیگر یک بلوک متحد با منافع مشترک نیست. آنچه در حال شکلگیری است، رقابتی جدید میان دو قدرت عربی است که هر دو میخواهند نظم آینده منطقه را تعریف کنند، اما با اولویتها، مدلهای اقتصادی و روابط خارجی متفاوت.
https://mghaed.com/post/two_nights_that_will_keep_shaking_iran/?fbclid=IwVERDUARkY5pleHRuA2FlbQIxMABzcnRjBmFwcF9pZAwzNTA2ODU1MzE3MjgAAR7j4aPLu55BX89YvI9L5QFW3lZzASdvbIgCfWFkHDIGT7JDdKjtPFGvGgaRug_aem_vMhx9hVv4LaJu3CT44bW8A
دو شبی که ایران را همچنان تکان خواهد داد
تأملات | فولکلور سیاسی
محمد قائد
۸ اسفند
دو شبی که ایران را همچنان تکان خواهد داد
تأملات | فولکلور سیاسی
محمد قائد
۸ اسفند
چرا حمله ایران به فجیره برای بازارهای انرژی اهمیت دارد
@irananalyses
حمله ایران به فجیره، به قلب مسیر جایگزین صادرات نفت امارات متحده عربی ضربه زد؛ مسیری که قرار بود حتی در صورت فلج شدن تنگه هرمز، جریان صادرات نفت این کشور را حفظ کند.
بندر فجیره در ساحل خلیج عمان و خارج از تنگه هرمز قرار دارد و نقطه پایانی خط لوله نفت حبشان–فجیره است. این خط لوله به ابوظبی اجازه میدهد بخشی از نفت استخراجشده از میادین خود را مستقیماً به ساحل منتقل کند، بدون آنکه نفتکشها مجبور به عبور از تنگه هرمز باشند.
ظرفیت این خط لوله تا ۱.۸ میلیون بشکه نفت در روز است. پیش از جنگ، امارات متحده عربی روزانه حدود ۳.۴ میلیون بشکه نفت خام تولید میکرد. فجیره همچنین یکی از مراکز مهم ذخیرهسازی نفت و تأمین سوخت کشتیها در منطقه محسوب میشود.
این حمله تنها چند روز پس از خروج امارات از سازمان اوپک رخ داد؛ اقدامی که میتواند به ابوظبی اجازه دهد پس از بازگشایی مسیرهای صادراتی خلیج فارس، تولید نفت خود را افزایش دهد. امارات همچنین برنامههایی برای توسعه زیرساختهای خط لوله خود داشته است تا وابستگی به عبور نفت از تنگه هرمز را کاهش دهد. همانطور که حمیدرضا عزیزی توضیح میدهد، هدف قرار دادن فجیره بهعنوان مسیر جایگزین صادرات نفت امارات، بهمعنای تلاش مستقیم برای بیاثر کردن هرگونه «راه فرار» از تنگه هرمز است. این یعنی حتی گزینههای جایگزین نیز در معرض ریسک قرار گرفتهاند.
در این چارچوب، تحلیلهای دنی (دنیس) سیترینوویچا همیت پیدا میکند.:
نخست، فرض کلیدی سیاستگذاران غربی—اینکه فشار و تهدید میتواند ایران را وادار به عقبنشینی کند—بهوضوح زیر سؤال رفته است. به گفته سیترینوویچ، ایران نه تنها بهسادگی تسلیم نمیشود، بلکه در مواجهه با دوگانه «تسلیم یا تشدید»، گزینه دوم را انتخاب میکند. این دقیقاً همان چیزی است که در حمله به فجیره و هدف قرار دادن مسیرهای جایگزین صادرات نفت دیده میشود: تشدید حسابشده برای افزایش هزینهها.
دوم، کنترل تنگه هرمز برای تهران نه یک ابزار تاکتیکی، بلکه یک منافع راهبردی همتراز با برنامه هستهای و موشکی است. به همین دلیل، هرگونه تلاش برای دور زدن این تنگه—چه از طریق فجیره و چه خطوط لوله—بهعنوان تهدیدی مستقیم تلقی شده و هدف قرار میگیرد. حملات اخیر به فجیره و نفتکشها دقیقاً در همین چارچوب قابل تحلیل است.
سوم، ایران بهطور سیستماتیک از ابزارهای نامتقارن استفاده میکندو از ناوگان موسوم به «پشهای» تا حملات پراکنده به زیرساختهاو تا هزینهها را افزایش دهد بدون آنکه وارد یک جنگ متعارف تمامعیار شود. هدف این است: بیثبات نگه داشتن بازار، حفظ قیمتهای بالای انرژی، و جلوگیری از هرگونه «عادیسازی» شرایط. به بیان دیگر، پیام روشن است: مأموریت دونالد ترامپ در تنگه هرمز بدون هزینه نخواهد بود.
اما شاید مهمترین نکته تحلیل سیترینوویچ این باشد که ایران معتقد است میتواند درد و فشار را بهتر از رقبای خود تحمل کند. این نگاه، بر پایه این فرض است که اقتصاد جهانی—و بهویژه اقتصاد آمریکا—در برابر اختلالات طولانیمدت در بازار انرژی آسیبپذیرتر است. در نتیجه، ادامه این مسیر نه به تغییر رفتار تهران، بلکه به افزایش هزینههای جهانی منجر خواهد شد.
در نهایت، این جنگ نشان میدهد که بسیاری از فرضیات سیاستگذاری آمریکا—از کارآمدی محاصره دریایی گرفته تا تأثیر «حذف رهبران»—ممکن است اساساً اشتباه باشند. ایران ونزوئلا نیست؛ و برخورد با آن بر اساس الگوهای سادهسازیشده، خطر تکرار اشتباهات گذشته را افزایش میدهد.
ادامه مسیر فعلی، بعید است معادله راهبردی را تغییر دهد. آنچه تغییر خواهد کرد، سطح هزینههاست—برای بازار انرژی، برای اقتصاد جهانی، و برای ثبات منطقهای.
@irananalyses
حمله ایران به فجیره، به قلب مسیر جایگزین صادرات نفت امارات متحده عربی ضربه زد؛ مسیری که قرار بود حتی در صورت فلج شدن تنگه هرمز، جریان صادرات نفت این کشور را حفظ کند.
بندر فجیره در ساحل خلیج عمان و خارج از تنگه هرمز قرار دارد و نقطه پایانی خط لوله نفت حبشان–فجیره است. این خط لوله به ابوظبی اجازه میدهد بخشی از نفت استخراجشده از میادین خود را مستقیماً به ساحل منتقل کند، بدون آنکه نفتکشها مجبور به عبور از تنگه هرمز باشند.
ظرفیت این خط لوله تا ۱.۸ میلیون بشکه نفت در روز است. پیش از جنگ، امارات متحده عربی روزانه حدود ۳.۴ میلیون بشکه نفت خام تولید میکرد. فجیره همچنین یکی از مراکز مهم ذخیرهسازی نفت و تأمین سوخت کشتیها در منطقه محسوب میشود.
این حمله تنها چند روز پس از خروج امارات از سازمان اوپک رخ داد؛ اقدامی که میتواند به ابوظبی اجازه دهد پس از بازگشایی مسیرهای صادراتی خلیج فارس، تولید نفت خود را افزایش دهد. امارات همچنین برنامههایی برای توسعه زیرساختهای خط لوله خود داشته است تا وابستگی به عبور نفت از تنگه هرمز را کاهش دهد. همانطور که حمیدرضا عزیزی توضیح میدهد، هدف قرار دادن فجیره بهعنوان مسیر جایگزین صادرات نفت امارات، بهمعنای تلاش مستقیم برای بیاثر کردن هرگونه «راه فرار» از تنگه هرمز است. این یعنی حتی گزینههای جایگزین نیز در معرض ریسک قرار گرفتهاند.
در این چارچوب، تحلیلهای دنی (دنیس) سیترینوویچا همیت پیدا میکند.:
نخست، فرض کلیدی سیاستگذاران غربی—اینکه فشار و تهدید میتواند ایران را وادار به عقبنشینی کند—بهوضوح زیر سؤال رفته است. به گفته سیترینوویچ، ایران نه تنها بهسادگی تسلیم نمیشود، بلکه در مواجهه با دوگانه «تسلیم یا تشدید»، گزینه دوم را انتخاب میکند. این دقیقاً همان چیزی است که در حمله به فجیره و هدف قرار دادن مسیرهای جایگزین صادرات نفت دیده میشود: تشدید حسابشده برای افزایش هزینهها.
دوم، کنترل تنگه هرمز برای تهران نه یک ابزار تاکتیکی، بلکه یک منافع راهبردی همتراز با برنامه هستهای و موشکی است. به همین دلیل، هرگونه تلاش برای دور زدن این تنگه—چه از طریق فجیره و چه خطوط لوله—بهعنوان تهدیدی مستقیم تلقی شده و هدف قرار میگیرد. حملات اخیر به فجیره و نفتکشها دقیقاً در همین چارچوب قابل تحلیل است.
سوم، ایران بهطور سیستماتیک از ابزارهای نامتقارن استفاده میکندو از ناوگان موسوم به «پشهای» تا حملات پراکنده به زیرساختهاو تا هزینهها را افزایش دهد بدون آنکه وارد یک جنگ متعارف تمامعیار شود. هدف این است: بیثبات نگه داشتن بازار، حفظ قیمتهای بالای انرژی، و جلوگیری از هرگونه «عادیسازی» شرایط. به بیان دیگر، پیام روشن است: مأموریت دونالد ترامپ در تنگه هرمز بدون هزینه نخواهد بود.
اما شاید مهمترین نکته تحلیل سیترینوویچ این باشد که ایران معتقد است میتواند درد و فشار را بهتر از رقبای خود تحمل کند. این نگاه، بر پایه این فرض است که اقتصاد جهانی—و بهویژه اقتصاد آمریکا—در برابر اختلالات طولانیمدت در بازار انرژی آسیبپذیرتر است. در نتیجه، ادامه این مسیر نه به تغییر رفتار تهران، بلکه به افزایش هزینههای جهانی منجر خواهد شد.
در نهایت، این جنگ نشان میدهد که بسیاری از فرضیات سیاستگذاری آمریکا—از کارآمدی محاصره دریایی گرفته تا تأثیر «حذف رهبران»—ممکن است اساساً اشتباه باشند. ایران ونزوئلا نیست؛ و برخورد با آن بر اساس الگوهای سادهسازیشده، خطر تکرار اشتباهات گذشته را افزایش میدهد.
ادامه مسیر فعلی، بعید است معادله راهبردی را تغییر دهد. آنچه تغییر خواهد کرد، سطح هزینههاست—برای بازار انرژی، برای اقتصاد جهانی، و برای ثبات منطقهای.
عنوان: چگونه روسیه به ایران کمک میکند
رسانه: والاستریت ژورنال
نویسنده: هیئت تحریریه (Editorial Board)
تاریخ: ۳ مه ۲۰۲۶
دونالد ترامپ نسبت به تهدید ایران دیدی واقعبینانه دارد، اما به نظر میرسد روسیه را از دریچهای همدلانه با کرملین میبیند. شاید او به یک گزارش اطلاعاتی درباره میزان کمکهای روسیه به ایران نیاز داشته باشد. ولادیمیر پوتین اخیراً میزبان وزیر خارجه ایران در سنپترزبورگ بود و شواهد فزایندهای نشان میدهد که کرملین با ارائه اطلاعات، به ایران در هدفگیری آمریکاییها کمک کرده است.
وزیر خارجه آلمان اخیراً گفته است که روسیه «بهوضوح با ارائه اطلاعات درباره اهداف احتمالی از ایران حمایت میکند» و منابع دیگر نیز این موضوع را تأیید میکنند. در همین راستا، سناتور تام تیلیس در یک جلسه کنگره پرسید که آیا میتوان کمک روسیه را یکی از دلایل زخمی یا کشته شدن نیروهای آمریکایی در خاورمیانه دانست؟ ایلان برمن پاسخ داد: «به نظر من همینطور است.»
بر اساس گزارشی از نشریه آلمانی اشترن، همزمان با تلاش دولت ترامپ برای هدف قرار دادن برنامههای پهپادی، موشکی و هستهای ایران، سرویس اطلاعات خارجی روسیه فهرستی از تأسیسات نظامی، مراکز اورانیوم و سایر نقاطی که توسط ماهوارههای شناسایی آمریکا رصد میشدند تهیه و در اختیار تهران قرار داده است. این اطلاعات احتمالاً به ایران کمک کرده تا برخی تأسیسات آسیبپذیر را تخلیه کند.
روسیه همچنین طراحی اولیه پهپادهای «شاهد» ایران را ارتقا داده و آنها را مرگبارتر و دشوارتر برای رهگیری کرده است. کایا کالاس، مسئول سیاست خارجی اتحادیه اروپا، اعلام کرده که پهپادهای ایرانی مورد استفاده در خلیج فارس احتمالاً شامل ارتقاهای فناوری روسی هستند. در اوایل جنگ، نیروهای وابسته به ایران در لبنان یک پهپاد شاهد را به سمت پایگاه هوایی بریتانیا در قبرس شلیک کردند. بررسی بقایای آن نشان داد که این پهپاد به تجهیزات نظامی روسی برای مقابله با اختلال الکترونیکی مجهز بوده است.
گزارشهای اخیر فایننشال تایمز و آسوشیتدپرس نیز حاکی از آن است که روسیه در حال ارسال پهپادهای جدید به ایران است. همچنین اسرائیل در اواخر ماه مارس به تأسیسات دریایی ایران که برای انتقال سلاح بین ایران و روسیه از طریق دریای خزر استفاده میشد، حمله کرد. برمن به قانونگذاران آمریکایی گفته است که روسیه همچنین «مشاورههای تاکتیکی» بر اساس تجربیات جنگ اوکراین به ایران ارائه داده، از جمله درباره تعداد پهپادهای لازم در هر حمله و ارتفاع پرواز آنها.
پس از حمله آمریکا به تأسیسات هستهای ایران در ژوئن گذشته، روسیه قراردادی به ارزش ۵۸۹ میلیون دلار برای تأمین سامانههای پیشرفته پدافند هوایی قابلحمل با تهران امضا کرد. به گفته بهنام بنطالبلو، این ۵۰۰ سامانه دوشپرتاب که تا سال ۲۰۲۹ تحویل داده میشود، مشابه همان سامانههایی است که ایران ماه گذشته برای سرنگونی یک جنگنده F-15 آمریکایی استفاده کرد.
در سه سال گذشته، روسیه به ایران کمک کرده تا هشت ماهواره با کاربردهای دوگانه غیرنظامی و نظامی را در مدار پایین زمین قرار دهد. همچنین در سال ۲۰۲۳، سخنگوی آژانس اطلاعات دفاعی آمریکا اعلام کرد که روسیه احتمالاً تکنسینهایی را برای کمک به برنامههای موشکی و فضایی ایران اعزام کرده است؛ برنامههایی که از فناوری مشابه موشکهای بالستیک قارهپیما استفاده میکنند.
در نهایت، این واقعیتها با تصمیم دولت ترامپ برای کاهش فشار تحریمهای نفتی علیه روسیه همخوانی ندارد. ممکن است ترامپ به دنبال «ثبات راهبردی» با روسیه باشد، اما پوتین بهدنبال آسیب زدن به آمریکا و متحدانش است.https://www.wsj.com/opinion/how-russia-helps-iran-01837e21?mod=hp_opin_pos_3
رسانه: والاستریت ژورنال
نویسنده: هیئت تحریریه (Editorial Board)
تاریخ: ۳ مه ۲۰۲۶
دونالد ترامپ نسبت به تهدید ایران دیدی واقعبینانه دارد، اما به نظر میرسد روسیه را از دریچهای همدلانه با کرملین میبیند. شاید او به یک گزارش اطلاعاتی درباره میزان کمکهای روسیه به ایران نیاز داشته باشد. ولادیمیر پوتین اخیراً میزبان وزیر خارجه ایران در سنپترزبورگ بود و شواهد فزایندهای نشان میدهد که کرملین با ارائه اطلاعات، به ایران در هدفگیری آمریکاییها کمک کرده است.
وزیر خارجه آلمان اخیراً گفته است که روسیه «بهوضوح با ارائه اطلاعات درباره اهداف احتمالی از ایران حمایت میکند» و منابع دیگر نیز این موضوع را تأیید میکنند. در همین راستا، سناتور تام تیلیس در یک جلسه کنگره پرسید که آیا میتوان کمک روسیه را یکی از دلایل زخمی یا کشته شدن نیروهای آمریکایی در خاورمیانه دانست؟ ایلان برمن پاسخ داد: «به نظر من همینطور است.»
بر اساس گزارشی از نشریه آلمانی اشترن، همزمان با تلاش دولت ترامپ برای هدف قرار دادن برنامههای پهپادی، موشکی و هستهای ایران، سرویس اطلاعات خارجی روسیه فهرستی از تأسیسات نظامی، مراکز اورانیوم و سایر نقاطی که توسط ماهوارههای شناسایی آمریکا رصد میشدند تهیه و در اختیار تهران قرار داده است. این اطلاعات احتمالاً به ایران کمک کرده تا برخی تأسیسات آسیبپذیر را تخلیه کند.
روسیه همچنین طراحی اولیه پهپادهای «شاهد» ایران را ارتقا داده و آنها را مرگبارتر و دشوارتر برای رهگیری کرده است. کایا کالاس، مسئول سیاست خارجی اتحادیه اروپا، اعلام کرده که پهپادهای ایرانی مورد استفاده در خلیج فارس احتمالاً شامل ارتقاهای فناوری روسی هستند. در اوایل جنگ، نیروهای وابسته به ایران در لبنان یک پهپاد شاهد را به سمت پایگاه هوایی بریتانیا در قبرس شلیک کردند. بررسی بقایای آن نشان داد که این پهپاد به تجهیزات نظامی روسی برای مقابله با اختلال الکترونیکی مجهز بوده است.
گزارشهای اخیر فایننشال تایمز و آسوشیتدپرس نیز حاکی از آن است که روسیه در حال ارسال پهپادهای جدید به ایران است. همچنین اسرائیل در اواخر ماه مارس به تأسیسات دریایی ایران که برای انتقال سلاح بین ایران و روسیه از طریق دریای خزر استفاده میشد، حمله کرد. برمن به قانونگذاران آمریکایی گفته است که روسیه همچنین «مشاورههای تاکتیکی» بر اساس تجربیات جنگ اوکراین به ایران ارائه داده، از جمله درباره تعداد پهپادهای لازم در هر حمله و ارتفاع پرواز آنها.
پس از حمله آمریکا به تأسیسات هستهای ایران در ژوئن گذشته، روسیه قراردادی به ارزش ۵۸۹ میلیون دلار برای تأمین سامانههای پیشرفته پدافند هوایی قابلحمل با تهران امضا کرد. به گفته بهنام بنطالبلو، این ۵۰۰ سامانه دوشپرتاب که تا سال ۲۰۲۹ تحویل داده میشود، مشابه همان سامانههایی است که ایران ماه گذشته برای سرنگونی یک جنگنده F-15 آمریکایی استفاده کرد.
در سه سال گذشته، روسیه به ایران کمک کرده تا هشت ماهواره با کاربردهای دوگانه غیرنظامی و نظامی را در مدار پایین زمین قرار دهد. همچنین در سال ۲۰۲۳، سخنگوی آژانس اطلاعات دفاعی آمریکا اعلام کرد که روسیه احتمالاً تکنسینهایی را برای کمک به برنامههای موشکی و فضایی ایران اعزام کرده است؛ برنامههایی که از فناوری مشابه موشکهای بالستیک قارهپیما استفاده میکنند.
در نهایت، این واقعیتها با تصمیم دولت ترامپ برای کاهش فشار تحریمهای نفتی علیه روسیه همخوانی ندارد. ممکن است ترامپ به دنبال «ثبات راهبردی» با روسیه باشد، اما پوتین بهدنبال آسیب زدن به آمریکا و متحدانش است.https://www.wsj.com/opinion/how-russia-helps-iran-01837e21?mod=hp_opin_pos_3
The Wall Street Journal
How Russia Helps Iran
The Kremlin provides intel to help Tehran target Americans.
چگونه «دورزن تحریمهای» ایران از حکم اعدام به دنیای رمزارز بازگشت
رسانه: والاستریت ژورنال
نویسنده: سونه انگل راسموسن
تاریخ: ۳ مه ۲۰۲۶
این گزارش به بازگشت بابک زنجانی، یکی از مشهورترین چهرههای دور زدن تحریمها، میپردازد؛ فردی که پس از سالها حضور در صف اعدام، در سال ۲۰۲۴ با کاهش حکم به ۲۰ سال زندان و سپس آزادی، دوباره به صحنه اقتصادی بازگشت. او پیشتر با همکاری نزدیک با سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، در فروش میلیاردها دلار نفت و انتقال درآمد آن به داخل ایران—از جمله از طریق طلا و شبکههای مالی پیچیده—نقش کلیدی داشت.
در دوره جدید، زنجانی بهجای روشهای سنتی، بر ابزارهای مدرن مانند رمزارزها تکیه کرده است. دو صرافی مرتبط با او، Zedcex و Zedxion، از سال ۲۰۲۲ بیش از ۹۴ میلیارد دلار تراکنش انجام دادهاند. وزارت خزانهداری آمریکا این صرافیها را بهعنوان داراییهای مرتبط با فعالیتهای تروریستی معرفی کرده و اعلام کرده که بخشی از این تراکنشها به کیفپولهای مرتبط با سپاه متصل بوده است. طبق دادههای شرکت TRM Labs، حدود ۱ میلیارد دلار از این نقلوانتقالات بین سالهای ۲۰۲۴ تا ۲۰۲۵ ردیابی شده که حدود ۵۶ درصد آن با سپاه در ارتباط بوده است؛ از جمله انتقال بیش از ۱۰ میلیون دلار به شبکههایی مرتبط با حوثیها در یمن.
این گزارش همچنین به گذشته زنجانی اشاره میکند؛ از شروع فعالیت در بازار و کار با بانک مرکزی تا تبدیل شدن به مدیر شبکهای متشکل از حدود ۶۰ شرکت شامل بانکها، خطوط هوایی و شرکتهای صوری در کشورهایی مانند مالزی و تاجیکستان. او از مناطق آزاد مالیاتی مانند لابوان برای انتقال نفت ایران استفاده میکرد و از طریق بانکها و شرکتهای پوششی، پول را به ترکیه منتقل و به طلا تبدیل میکرد تا به ایران بازگرداند.
زنجانی در سال ۲۰۱۳ به اتهام نگهداشتن ۲.۷ میلیارد دلار از منابع دولتی بازداشت شد و در سال ۲۰۱۶ به اعدام محکوم گردید، اما در نهایت حکم او کاهش یافت. بازگشت او همزمان با افزایش فشارهای اقتصادی آمریکا و احتمال تشدید تحریمها صورت گرفته و نشان میدهد که حکومت ایران همچنان به مهارتهای او در دور زدن تحریمها نیاز دارد. پس از آزادی، او حتی از قرارداد ۸۰۰ میلیون دلاری با شرکت راهآهن دولتی و ایجاد هلدینگ جدیدی به نام DotOne خبر داده که در حوزههایی مانند رمزارز، حملونقل، هوانوردی و مخابرات فعال است.
کارشناسان معتقدند استفاده از رمزارزها و شبکههای چندلایه مالی، نشاندهنده پیچیدهتر شدن سازوکارهای مقابله با تحریمهاست. این ساختار—شامل افراد، نهادها، شرکتهای پوششی، حسابهای بانکی و کیفپولهای دیجیتال—باعث شده اقتصاد ایران در برابر فشار خارجی انعطافپذیرتر شود. در نهایت، این گزارش تأکید میکند که بازگشت زنجانی نه یک استثنا، بلکه نشانهای از راهبرد گستردهتر ایران برای حفظ جریان مالی و تداوم فعالیتهای منطقهای در شرایط تحریم است.https://www.wsj.com/world/middle-east/how-irans-chief-sanctions-buster-went-from-death-row-to-crypto-51424fe7
رسانه: والاستریت ژورنال
نویسنده: سونه انگل راسموسن
تاریخ: ۳ مه ۲۰۲۶
این گزارش به بازگشت بابک زنجانی، یکی از مشهورترین چهرههای دور زدن تحریمها، میپردازد؛ فردی که پس از سالها حضور در صف اعدام، در سال ۲۰۲۴ با کاهش حکم به ۲۰ سال زندان و سپس آزادی، دوباره به صحنه اقتصادی بازگشت. او پیشتر با همکاری نزدیک با سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، در فروش میلیاردها دلار نفت و انتقال درآمد آن به داخل ایران—از جمله از طریق طلا و شبکههای مالی پیچیده—نقش کلیدی داشت.
در دوره جدید، زنجانی بهجای روشهای سنتی، بر ابزارهای مدرن مانند رمزارزها تکیه کرده است. دو صرافی مرتبط با او، Zedcex و Zedxion، از سال ۲۰۲۲ بیش از ۹۴ میلیارد دلار تراکنش انجام دادهاند. وزارت خزانهداری آمریکا این صرافیها را بهعنوان داراییهای مرتبط با فعالیتهای تروریستی معرفی کرده و اعلام کرده که بخشی از این تراکنشها به کیفپولهای مرتبط با سپاه متصل بوده است. طبق دادههای شرکت TRM Labs، حدود ۱ میلیارد دلار از این نقلوانتقالات بین سالهای ۲۰۲۴ تا ۲۰۲۵ ردیابی شده که حدود ۵۶ درصد آن با سپاه در ارتباط بوده است؛ از جمله انتقال بیش از ۱۰ میلیون دلار به شبکههایی مرتبط با حوثیها در یمن.
این گزارش همچنین به گذشته زنجانی اشاره میکند؛ از شروع فعالیت در بازار و کار با بانک مرکزی تا تبدیل شدن به مدیر شبکهای متشکل از حدود ۶۰ شرکت شامل بانکها، خطوط هوایی و شرکتهای صوری در کشورهایی مانند مالزی و تاجیکستان. او از مناطق آزاد مالیاتی مانند لابوان برای انتقال نفت ایران استفاده میکرد و از طریق بانکها و شرکتهای پوششی، پول را به ترکیه منتقل و به طلا تبدیل میکرد تا به ایران بازگرداند.
زنجانی در سال ۲۰۱۳ به اتهام نگهداشتن ۲.۷ میلیارد دلار از منابع دولتی بازداشت شد و در سال ۲۰۱۶ به اعدام محکوم گردید، اما در نهایت حکم او کاهش یافت. بازگشت او همزمان با افزایش فشارهای اقتصادی آمریکا و احتمال تشدید تحریمها صورت گرفته و نشان میدهد که حکومت ایران همچنان به مهارتهای او در دور زدن تحریمها نیاز دارد. پس از آزادی، او حتی از قرارداد ۸۰۰ میلیون دلاری با شرکت راهآهن دولتی و ایجاد هلدینگ جدیدی به نام DotOne خبر داده که در حوزههایی مانند رمزارز، حملونقل، هوانوردی و مخابرات فعال است.
کارشناسان معتقدند استفاده از رمزارزها و شبکههای چندلایه مالی، نشاندهنده پیچیدهتر شدن سازوکارهای مقابله با تحریمهاست. این ساختار—شامل افراد، نهادها، شرکتهای پوششی، حسابهای بانکی و کیفپولهای دیجیتال—باعث شده اقتصاد ایران در برابر فشار خارجی انعطافپذیرتر شود. در نهایت، این گزارش تأکید میکند که بازگشت زنجانی نه یک استثنا، بلکه نشانهای از راهبرد گستردهتر ایران برای حفظ جریان مالی و تداوم فعالیتهای منطقهای در شرایط تحریم است.https://www.wsj.com/world/middle-east/how-irans-chief-sanctions-buster-went-from-death-row-to-crypto-51424fe7
The Wall Street Journal
How Iran’s Chief Sanctions Buster Went From Death Row to Crypto
Babak Zanjani has emerged at the forefront of Iranian efforts to skirt sanctions after being sentenced to death a decade ago.
عنوان: «عملیات خشم حماسی یا اشتباه فاجعهبار؟»
نویسنده: اسکات اندرسون
اسکات اندرسون نویسنده و روزنامهنگار آمریکایی و نویسنده کتاب *«پادشاه پادشاهان»* درباره انقلاب ایران است و سالها در حوزه خاورمیانه و امنیت بینالملل فعالیت داشته است.
رسانه: نیویورک تایمز
تاریخ: ۴ مه ۲۰۲۶
این مقاله استدلال میکند که جنگ آمریکا با ایران پس از هفتهها تنش شدید، وارد مرحلهای از «آرامش نسبی» شده که با مذاکرات ناپایدار و کشمکشهای دیپلماتیک همراه است. به گفته نویسنده، دلیل این تغییر نه موفقیت نظامی، بلکه شکست راهبردی حملات آمریکا و اسرائیل است؛ حملاتی که نه به فروپاشی حکومت ایران انجامید و نه به تسلیم آن. در مقابل، ایران توانست با اتکا به موقعیت خود در تنگه هرمز، تهدیدی مستقیم علیه اقتصاد جهانی ایجاد کند.
اندرسون تأکید میکند که اکنون جنگ به دو سناریوی محدود شده است: یا تخریب گسترده ایران—که به دلیل پیامدهای سیاسی و اخلاقی بسیار بعید است—یا دستیابی به توافقی که در آن حکومت ایران نهتنها باقی میماند بلکه تقویت میشود. او مینویسد تهدیدهای گسترده رئیسجمهور آمریکا درباره نابودی ایران، بهجای ایجاد فشار، به مخالفان داخلی و خارجی زمان داد تا در برابر چنین سیاستی مقاومت کنند.
نویسنده یکی از مهمترین تحولات این جنگ را نقش تعیینکننده پهپادها میداند. او پهپاد را به «مسلسل در جنگ جهانی اول» تشبیه میکند که قواعد جنگ را تغییر داده است. به گفته او، همانطور که اوکراین توانسته با پهپادهای ارزان در برابر ارتش روسیه مقاومت کند—مثلاً یک پهپاد ۱۰۰۰ دلاری میتواند یک تانک ۴.۵ میلیون دلاری را نابود کند—ایران نیز از همین منطق استفاده کرده است. تولید انبوه پهپادهایی مانند شاهد-۱۳۶ با هزینه حدود ۳۵ هزار دلار به ایران این امکان را داده که در برابر تسلیحات بسیار گرانتر آمریکا و اسرائیل، تعادل ایجاد کند.
در مقابل، جنگ برای آمریکا بسیار پرهزینه بوده است. بر اساس برآورد پنتاگون، این درگیری تاکنون حداقل ۲۵ میلیارد دلار هزینه داشته و ذخایر موشکهای پیشرفته آمریکا را بهطور قابل توجهی کاهش داده است؛ کمبودی که حتی بر سایر حوزههای راهبردی نیز تأثیر گذاشته و جبران آن ممکن است سالها زمان ببرد. با این حال، با وجود هزاران حمله هوایی، ایران همچنان توانایی اصلی خود یعنی استفاده از پهپاد برای ضربه زدن به اهداف حیاتی—بهویژه نفتکشها—را حفظ کرده است.
اندرسون در ادامه مینویسد که ایران احتمالاً مذاکرات را طولانی خواهد کرد تا امتیازات بیشتری بگیرد، از جمله کاهش تحریمهای «فشار حداکثری» یا حتی دریافت غرامت برای خسارات ناشی از حملات. او تأکید میکند که هر توافق نهایی به احتمال زیاد ایران را در موقعیتی قویتر از قبل قرار خواهد داد و عملاً آن را به «دروازهبان خلیج فارس» تبدیل میکند.
در بخش پایانی، نویسنده به پیامدهای گستردهتر این تحول میپردازد و هشدار میدهد که گسترش استفاده از پهپادهای ارزان، امنیت تمامی گلوگاههای راهبردی جهان—از کانال پاناما و سوئز گرفته تا تنگه جبلالطارق و حتی فضای هوایی شهرهایی مانند نیویورک—را به خطر انداخته است. او با اشاره به گروههای افراطی گذشته، استدلال میکند که دسترسی به چنین فناوری ارزان و مؤثری میتواند تهدیدات جهانی را بهطور چشمگیری افزایش دهد.
در نهایت، اندرسون نتیجه میگیرد که عملیات نظامی آمریکا—که «Epic Fury» نامگذاری شده بود—نهتنها به اهداف خود نرسیده، بلکه به اشتباهی راهبردی تبدیل شده است. به همین دلیل، او با لحنی انتقادی پیشنهاد میکند که نام واقعی این عملیات باید «اشتباهی فاجعهبار» باشد؛ عملیاتی که نه موازنه قدرت را تغییر داد و نه امنیت جهانی را بهبود بخشید، بلکه هزینهها و ریسکها را افزایش داد.https://www.nytimes.com/2026/05/04/opinion/iran-us-israel-war-drones-strait-of-hormuz.html
نویسنده: اسکات اندرسون
اسکات اندرسون نویسنده و روزنامهنگار آمریکایی و نویسنده کتاب *«پادشاه پادشاهان»* درباره انقلاب ایران است و سالها در حوزه خاورمیانه و امنیت بینالملل فعالیت داشته است.
رسانه: نیویورک تایمز
تاریخ: ۴ مه ۲۰۲۶
این مقاله استدلال میکند که جنگ آمریکا با ایران پس از هفتهها تنش شدید، وارد مرحلهای از «آرامش نسبی» شده که با مذاکرات ناپایدار و کشمکشهای دیپلماتیک همراه است. به گفته نویسنده، دلیل این تغییر نه موفقیت نظامی، بلکه شکست راهبردی حملات آمریکا و اسرائیل است؛ حملاتی که نه به فروپاشی حکومت ایران انجامید و نه به تسلیم آن. در مقابل، ایران توانست با اتکا به موقعیت خود در تنگه هرمز، تهدیدی مستقیم علیه اقتصاد جهانی ایجاد کند.
اندرسون تأکید میکند که اکنون جنگ به دو سناریوی محدود شده است: یا تخریب گسترده ایران—که به دلیل پیامدهای سیاسی و اخلاقی بسیار بعید است—یا دستیابی به توافقی که در آن حکومت ایران نهتنها باقی میماند بلکه تقویت میشود. او مینویسد تهدیدهای گسترده رئیسجمهور آمریکا درباره نابودی ایران، بهجای ایجاد فشار، به مخالفان داخلی و خارجی زمان داد تا در برابر چنین سیاستی مقاومت کنند.
نویسنده یکی از مهمترین تحولات این جنگ را نقش تعیینکننده پهپادها میداند. او پهپاد را به «مسلسل در جنگ جهانی اول» تشبیه میکند که قواعد جنگ را تغییر داده است. به گفته او، همانطور که اوکراین توانسته با پهپادهای ارزان در برابر ارتش روسیه مقاومت کند—مثلاً یک پهپاد ۱۰۰۰ دلاری میتواند یک تانک ۴.۵ میلیون دلاری را نابود کند—ایران نیز از همین منطق استفاده کرده است. تولید انبوه پهپادهایی مانند شاهد-۱۳۶ با هزینه حدود ۳۵ هزار دلار به ایران این امکان را داده که در برابر تسلیحات بسیار گرانتر آمریکا و اسرائیل، تعادل ایجاد کند.
در مقابل، جنگ برای آمریکا بسیار پرهزینه بوده است. بر اساس برآورد پنتاگون، این درگیری تاکنون حداقل ۲۵ میلیارد دلار هزینه داشته و ذخایر موشکهای پیشرفته آمریکا را بهطور قابل توجهی کاهش داده است؛ کمبودی که حتی بر سایر حوزههای راهبردی نیز تأثیر گذاشته و جبران آن ممکن است سالها زمان ببرد. با این حال، با وجود هزاران حمله هوایی، ایران همچنان توانایی اصلی خود یعنی استفاده از پهپاد برای ضربه زدن به اهداف حیاتی—بهویژه نفتکشها—را حفظ کرده است.
اندرسون در ادامه مینویسد که ایران احتمالاً مذاکرات را طولانی خواهد کرد تا امتیازات بیشتری بگیرد، از جمله کاهش تحریمهای «فشار حداکثری» یا حتی دریافت غرامت برای خسارات ناشی از حملات. او تأکید میکند که هر توافق نهایی به احتمال زیاد ایران را در موقعیتی قویتر از قبل قرار خواهد داد و عملاً آن را به «دروازهبان خلیج فارس» تبدیل میکند.
در بخش پایانی، نویسنده به پیامدهای گستردهتر این تحول میپردازد و هشدار میدهد که گسترش استفاده از پهپادهای ارزان، امنیت تمامی گلوگاههای راهبردی جهان—از کانال پاناما و سوئز گرفته تا تنگه جبلالطارق و حتی فضای هوایی شهرهایی مانند نیویورک—را به خطر انداخته است. او با اشاره به گروههای افراطی گذشته، استدلال میکند که دسترسی به چنین فناوری ارزان و مؤثری میتواند تهدیدات جهانی را بهطور چشمگیری افزایش دهد.
در نهایت، اندرسون نتیجه میگیرد که عملیات نظامی آمریکا—که «Epic Fury» نامگذاری شده بود—نهتنها به اهداف خود نرسیده، بلکه به اشتباهی راهبردی تبدیل شده است. به همین دلیل، او با لحنی انتقادی پیشنهاد میکند که نام واقعی این عملیات باید «اشتباهی فاجعهبار» باشد؛ عملیاتی که نه موازنه قدرت را تغییر داد و نه امنیت جهانی را بهبود بخشید، بلکه هزینهها و ریسکها را افزایش داد.https://www.nytimes.com/2026/05/04/opinion/iran-us-israel-war-drones-strait-of-hormuz.html
Nytimes
Opinion | Operation Epic Fury, Meet Operation Colossal Blunder
With the threat of a future closing of the Strait of Hormuz a drone strike away, the Iranians appear to actually hold the cards.
این متن بخشی از مقالهای با عنوان «باراک اوباما در عصر ترامپ نقش خود را بازنگری میکند» نوشته پیتر اسلوین در نیویورکر (۴ مه ۲۰۲۶) است که به بررسی نگاه اوباما به سیاست داخلی و جهانی پس از ریاستجمهوری میپردازد.
بخش زیر، قسمتهایی از مقاله است که اوباما بهطور مشخص درباره ایران، خاورمیانه و سیاست خارجی آمریکا صحبت میکند:
https://www.newyorker.com/magazine/2026/05/11/barack-obama-in-the-age-of-trump
در پایان گفتوگویمان، اوباما و من به موضوع جنگ در ایران و فرسایش اتحادهای آمریکا در دوران ترامپ پرداختیم.
اوباما گفت:
«من فکر میکنم که ترمیم آسیبی که به نظم بینالمللی وارد شده، حتی دشوارتر از برخی از ترمیمهای داخلی خواهد بود.»
اوباما اشاره کرد که ترتیبات پس از جنگ جهانی دوم، از جمله طرح مارشال، ناتو، بانک جهانی و برتون وودز—«تمام آن سیستم، با وجود همه نقصها و تناقضهایش»—کمک کرد تا:
«جهان کمتر خشونتآمیز، سالمتر، ثروتمندتر، برابرتر و محترمتر نسبت به حقوق بشر باشد.
چون قدرتمندترین کشور جهان گفت: “ما فقط برای خودنمایی قدرتمان عمل نمیکنیم. ما فقط نمیخواهیم از دیگران باج بگیریم و آنها را تحت فشار قرار دهیم. ما بخشی از یک اجماع بزرگتر درباره نحوه کارکرد جهان خواهیم بود.”»
ترامپ همه اینها را مختل کرد، با خروج از توافق اقلیمی پاریس و توافق هستهای ایران، و با اعمال تعرفهها و تهدید به تصاحب گرینلند.
اوباما گفت متحدان آمریکا:
«دیگر نمیتوانند روی ما بهعنوان محور آن نظم بینالمللی حساب کنند.»
او ادامه داد:
«تراژدی این است که هنوز هیچکس نمیتواند جای ما را بگیرد. اگر ما درباره حقوق بشر صحبت نکنیم، حقوق بشر خیلی مطرح نمیشود. اگر ما نگران تغییرات اقلیمی نباشیم، صادقانه بگویم، کشورهای دیگر ممکن است حرفش را بزنند و کارهایی انجام دهند، اما واقعاً بهطور جدی با آن مقابله نمیکنند. بنابراین رهبری ما هنوز اهمیت زیادی دارد، اما احتمالاً باید بیشتر از طریق الگو بودن شروع شود، نه دیکته کردن.»
من درباره تأثیر تهدید اخیر ترامپ علیه ایران پرسیدم که گفته بود اگر آنها تسلیم نشوند، «یک تمدن کامل ممکن است در یک شب نابود شود و هرگز بازنگردد.»
اوباما مکثی کرد و از پاسخ تند خودداری کرد:
«من معتقدم رهبری آمریکا، همانطور که توسط رئیسجمهور آمریکا نمایندگی میشود، باید بازتابی از احترام پایهای به کرامت و شرافت انسانی باشد—نه فقط در داخل مرزهای خودمان، بلکه فراتر از آن. این بخشی از مسئولیت رهبری است. اگر ما این ارزشهای اساسی را بیان نکنیم—اینکه در کشورهایی با حکومتهای بد، انسانهای بیگناهی وجود دارند و ما باید به آنها اهمیت بدهیم، اینکه اگر در برابر غرور و خودخواهی صرف مراقب نباشیم، ممکن است اشتباه کنیم... اگر اینها را نداشته باشیم، جهان میتواند به شکل بسیار بدی از هم بپاشد.»
ترامپ، در تلاش برای رسیدن به یک توافق جدید با حکومت ایران، اکنون بسیاری از همان امتیازاتی را در نظر میگیرد که زمانی در دوران ریاستجمهوری اوباما بهشدت از آنها انتقاد میکرد.
اوباما، از سوی دیگر، به من گفت که بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر اسرائیل، همان استدلالهایی را برای رویارویی نظامی با ایران به او ارائه کرده بود که اکنون به رئیسجمهور ترامپ ارائه میدهد.
او گفت:
«من فکر میکنم پیشبینی من دقیق بود. ممکن است نتانیاهو به آنچه میخواست رسیده باشد. اینکه آیا این واقعاً به نفع مردم اسرائیل است، من در آن تردید دارم. اینکه آیا فکر میکنم به نفع ایالات متحده و آمریکا است، در آن هم تردید دارم. فکر میکنم سابقه روشنی از اختلافنظرهای من با آقای نتانیاهو وجود دارد.»
بخش زیر، قسمتهایی از مقاله است که اوباما بهطور مشخص درباره ایران، خاورمیانه و سیاست خارجی آمریکا صحبت میکند:
https://www.newyorker.com/magazine/2026/05/11/barack-obama-in-the-age-of-trump
در پایان گفتوگویمان، اوباما و من به موضوع جنگ در ایران و فرسایش اتحادهای آمریکا در دوران ترامپ پرداختیم.
اوباما گفت:
«من فکر میکنم که ترمیم آسیبی که به نظم بینالمللی وارد شده، حتی دشوارتر از برخی از ترمیمهای داخلی خواهد بود.»
اوباما اشاره کرد که ترتیبات پس از جنگ جهانی دوم، از جمله طرح مارشال، ناتو، بانک جهانی و برتون وودز—«تمام آن سیستم، با وجود همه نقصها و تناقضهایش»—کمک کرد تا:
«جهان کمتر خشونتآمیز، سالمتر، ثروتمندتر، برابرتر و محترمتر نسبت به حقوق بشر باشد.
چون قدرتمندترین کشور جهان گفت: “ما فقط برای خودنمایی قدرتمان عمل نمیکنیم. ما فقط نمیخواهیم از دیگران باج بگیریم و آنها را تحت فشار قرار دهیم. ما بخشی از یک اجماع بزرگتر درباره نحوه کارکرد جهان خواهیم بود.”»
ترامپ همه اینها را مختل کرد، با خروج از توافق اقلیمی پاریس و توافق هستهای ایران، و با اعمال تعرفهها و تهدید به تصاحب گرینلند.
اوباما گفت متحدان آمریکا:
«دیگر نمیتوانند روی ما بهعنوان محور آن نظم بینالمللی حساب کنند.»
او ادامه داد:
«تراژدی این است که هنوز هیچکس نمیتواند جای ما را بگیرد. اگر ما درباره حقوق بشر صحبت نکنیم، حقوق بشر خیلی مطرح نمیشود. اگر ما نگران تغییرات اقلیمی نباشیم، صادقانه بگویم، کشورهای دیگر ممکن است حرفش را بزنند و کارهایی انجام دهند، اما واقعاً بهطور جدی با آن مقابله نمیکنند. بنابراین رهبری ما هنوز اهمیت زیادی دارد، اما احتمالاً باید بیشتر از طریق الگو بودن شروع شود، نه دیکته کردن.»
من درباره تأثیر تهدید اخیر ترامپ علیه ایران پرسیدم که گفته بود اگر آنها تسلیم نشوند، «یک تمدن کامل ممکن است در یک شب نابود شود و هرگز بازنگردد.»
اوباما مکثی کرد و از پاسخ تند خودداری کرد:
«من معتقدم رهبری آمریکا، همانطور که توسط رئیسجمهور آمریکا نمایندگی میشود، باید بازتابی از احترام پایهای به کرامت و شرافت انسانی باشد—نه فقط در داخل مرزهای خودمان، بلکه فراتر از آن. این بخشی از مسئولیت رهبری است. اگر ما این ارزشهای اساسی را بیان نکنیم—اینکه در کشورهایی با حکومتهای بد، انسانهای بیگناهی وجود دارند و ما باید به آنها اهمیت بدهیم، اینکه اگر در برابر غرور و خودخواهی صرف مراقب نباشیم، ممکن است اشتباه کنیم... اگر اینها را نداشته باشیم، جهان میتواند به شکل بسیار بدی از هم بپاشد.»
ترامپ، در تلاش برای رسیدن به یک توافق جدید با حکومت ایران، اکنون بسیاری از همان امتیازاتی را در نظر میگیرد که زمانی در دوران ریاستجمهوری اوباما بهشدت از آنها انتقاد میکرد.
اوباما، از سوی دیگر، به من گفت که بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر اسرائیل، همان استدلالهایی را برای رویارویی نظامی با ایران به او ارائه کرده بود که اکنون به رئیسجمهور ترامپ ارائه میدهد.
او گفت:
«من فکر میکنم پیشبینی من دقیق بود. ممکن است نتانیاهو به آنچه میخواست رسیده باشد. اینکه آیا این واقعاً به نفع مردم اسرائیل است، من در آن تردید دارم. اینکه آیا فکر میکنم به نفع ایالات متحده و آمریکا است، در آن هم تردید دارم. فکر میکنم سابقه روشنی از اختلافنظرهای من با آقای نتانیاهو وجود دارد.»
The New Yorker
Barack Obama Considers His Role in the Age of Trump
The former President remains one of the most popular politicians in the country. What are his obligations to it?
👍3
«پایان قدرت نرم آمریکا»
.این مقاله توسط استیون ام. والت، استاد برجسته روابط بینالملل در دانشگاه هاروارد، نوشته شده .والت از منظر واقعگرایی توضیح میدهد که آمریکا در حال از دست دادن یکی از مهمترین منابع قدرت خود—یعنی قدرت نرم—است؛ قدرتی که به آن اجازه میداد بدون اجبار، دیگر کشورها را با خود همراه کند.
والت ابتدا مفهوم قدرت نرم را—به نقل از جوزف نای—بهعنوان «قدرت جذب» تعریف میکند: توانایی یک کشور برای تأثیرگذاری بر دیگران از طریق جذابیت ارزشها، فرهنگ و مشروعیت. در مقابل، قدرت سخت مبتنی بر زور، تهدید، کمکهای مشروط و فشار اقتصادی است. او تأکید میکند که در گذشته، آمریکا بهدلیل ترکیب این دو نوع قدرت، موقعیتی ممتاز داشت، اما اکنون این تعادل بهطور جدی به هم خورده است.
در استدلال اصلی، نویسنده نشان میدهد که در دوره دونالد ترامپ، سیاست خارجی آمریکا تقریباً بهطور کامل بر قدرت سخت تکیه کرده است. او مثالهایی مانند استفاده از تعرفهها برای تحمیل توافقهای یکطرفه، استفاده گسترده از نیروی نظامی، و بهویژه جنگ علیه ایران را مطرح میکند که بهگفته او «غیرضروری و بدون تحریک» بوده و بر این فرض اشتباه استوار بوده که رژیم ایران بهسرعت فرو میپاشد. او همچنین تأکید میکند که حتی تلاش برای توجیه اخلاقی این اقدامات نیز کنار گذاشته شده و هدف اصلی، «ترساندن» بهجای «اقناع» است.
در کنار این، والت نشان میدهد که زیرساختهای قدرت نرم آمریکا نیز در حال تخریب هستند: تعطیلی آژانس توسعه بینالمللی آمریکا، تلاش برای بستن شبکه صدای آمریکا، خروج از دهها سازمان بینالمللی، خالی ماندن پستهای دیپلماتیک، و حمله به دانشگاهها—که یکی از مهمترین منابع جذابیت جهانی آمریکا بودند. نتیجه این روند، کاهش جذابیت آمریکا و افزایش نسبی نفوذ کشورهایی مانند چین است.
بخش مهم مقاله به توضیح سه عامل اصلی این تحول اختصاص دارد، که والت آنها را بهصورت عمیق تحلیل میکند:
عامل اول: جهانبینی «قوی در برابر ضعیف»
والت توضیح میدهد که در این رویکرد، جهان به دو دسته «برندگان» و «بازندگان» تقسیم میشود و هرگونه مصالحه با طرف ضعیف بهعنوان شکست تلقی میشود. این نگاه باعث شکلگیری نوعی سیاست خارجی نمایشی و تهاجمی شده است که در آن، رهبران بهجای حل مسئله، به «نمایش قدرت» و «تحقیر دیگران» تمایل دارند. او به اظهارات مقاماتی مانند پیت هگست (وزیر دفاع) اشاره میکند که از «روحیه جنگاوری» و «لذت کشندگی» صحبت میکند، و همچنین به دیدگاههای استیون میلر که سلطه قوی بر ضعیف را «قانون آهنین تاریخ» میداند. در این چارچوب، حتی متحدان نزدیک نیز هدف حملات لفظی قرار میگیرند. نتیجه این جهانبینی، کاهش اعتماد جهانی به آمریکا است.
عامل دوم: نگاه منفی به خود آمریکا
والت نشان میدهد که با وجود شعارهای میهنپرستانه، این جریان در واقع دیدگاهی بسیار انتقادی نسبت به خود آمریکا دارد. شعار «عظمت را دوباره به آمریکا بازگردانیم» نشان میدهد که آنها آمریکا را در وضعیت فعلی «غیرعظیم» میبینند. این نگاه با بیاعتمادی عمیق به نهادهای داخلی همراه است: بیاعتمادی به رسانهها، دشمنی با دانشگاهها، بیاعتنایی به قانون و توازن قوا، و سوءظن نسبت به مهاجران. چنین دیدگاهی باعث میشود آنها نتوانند درک کنند که همین ویژگیها در گذشته منبع قدرت نرم آمریکا بودهاند.
عامل سوم: ترجیح دستاوردهای سریع به نفوذ بلندمدت
به گفته والت، این رویکرد بهدنبال «بردهای سریع و نمایشی» است. دولت ترجیح میدهد توافقهایی ارائه دهد که فوراً بهعنوان موفقیت معرفی شوند، حتی اگر پایدار نباشند، بهجای آنکه در روابط بلندمدت میان ملتها سرمایهگذاری کند. برای مثال، بهجای تمرکز بر جذب دانشجویان خارجی—که در بلندمدت آنها را به حامیان آمریکا تبدیل میکند—تمرکز بر معاملات کوتاهمدت با رهبران سیاسی است. این رویکرد کوتاهمدت، پایههای قدرت نرم را تضعیف میکند.
در نهایت، والت با مقایسه تاریخی نتیجهگیری میکند که موفقیتهای بزرگ آمریکا—مانند طرح مارشال، ناتو، جنبش حقوق مدنی و پایان جنگ سرد—بر پایه همکاری و جذابیت شکل گرفتند، در حالی که شکستهایی مانند جنگ ویتنام، عراق، افغانستان و اکنون ایران ناشی از اتکای بیش از حد به قدرت سخت بودند. او هشدار میدهد که اگر این روند ادامه یابد، آمریکا نهتنها نفوذ خود را از دست میدهد، بلکه حتی استفاده از قدرت سخت نیز برایش پرهزینهتر و کماثرتر خواهد شد.
https://foreignpolicy.com/2026/05/04/trump-soft-power-usa/
.این مقاله توسط استیون ام. والت، استاد برجسته روابط بینالملل در دانشگاه هاروارد، نوشته شده .والت از منظر واقعگرایی توضیح میدهد که آمریکا در حال از دست دادن یکی از مهمترین منابع قدرت خود—یعنی قدرت نرم—است؛ قدرتی که به آن اجازه میداد بدون اجبار، دیگر کشورها را با خود همراه کند.
والت ابتدا مفهوم قدرت نرم را—به نقل از جوزف نای—بهعنوان «قدرت جذب» تعریف میکند: توانایی یک کشور برای تأثیرگذاری بر دیگران از طریق جذابیت ارزشها، فرهنگ و مشروعیت. در مقابل، قدرت سخت مبتنی بر زور، تهدید، کمکهای مشروط و فشار اقتصادی است. او تأکید میکند که در گذشته، آمریکا بهدلیل ترکیب این دو نوع قدرت، موقعیتی ممتاز داشت، اما اکنون این تعادل بهطور جدی به هم خورده است.
در استدلال اصلی، نویسنده نشان میدهد که در دوره دونالد ترامپ، سیاست خارجی آمریکا تقریباً بهطور کامل بر قدرت سخت تکیه کرده است. او مثالهایی مانند استفاده از تعرفهها برای تحمیل توافقهای یکطرفه، استفاده گسترده از نیروی نظامی، و بهویژه جنگ علیه ایران را مطرح میکند که بهگفته او «غیرضروری و بدون تحریک» بوده و بر این فرض اشتباه استوار بوده که رژیم ایران بهسرعت فرو میپاشد. او همچنین تأکید میکند که حتی تلاش برای توجیه اخلاقی این اقدامات نیز کنار گذاشته شده و هدف اصلی، «ترساندن» بهجای «اقناع» است.
در کنار این، والت نشان میدهد که زیرساختهای قدرت نرم آمریکا نیز در حال تخریب هستند: تعطیلی آژانس توسعه بینالمللی آمریکا، تلاش برای بستن شبکه صدای آمریکا، خروج از دهها سازمان بینالمللی، خالی ماندن پستهای دیپلماتیک، و حمله به دانشگاهها—که یکی از مهمترین منابع جذابیت جهانی آمریکا بودند. نتیجه این روند، کاهش جذابیت آمریکا و افزایش نسبی نفوذ کشورهایی مانند چین است.
بخش مهم مقاله به توضیح سه عامل اصلی این تحول اختصاص دارد، که والت آنها را بهصورت عمیق تحلیل میکند:
عامل اول: جهانبینی «قوی در برابر ضعیف»
والت توضیح میدهد که در این رویکرد، جهان به دو دسته «برندگان» و «بازندگان» تقسیم میشود و هرگونه مصالحه با طرف ضعیف بهعنوان شکست تلقی میشود. این نگاه باعث شکلگیری نوعی سیاست خارجی نمایشی و تهاجمی شده است که در آن، رهبران بهجای حل مسئله، به «نمایش قدرت» و «تحقیر دیگران» تمایل دارند. او به اظهارات مقاماتی مانند پیت هگست (وزیر دفاع) اشاره میکند که از «روحیه جنگاوری» و «لذت کشندگی» صحبت میکند، و همچنین به دیدگاههای استیون میلر که سلطه قوی بر ضعیف را «قانون آهنین تاریخ» میداند. در این چارچوب، حتی متحدان نزدیک نیز هدف حملات لفظی قرار میگیرند. نتیجه این جهانبینی، کاهش اعتماد جهانی به آمریکا است.
عامل دوم: نگاه منفی به خود آمریکا
والت نشان میدهد که با وجود شعارهای میهنپرستانه، این جریان در واقع دیدگاهی بسیار انتقادی نسبت به خود آمریکا دارد. شعار «عظمت را دوباره به آمریکا بازگردانیم» نشان میدهد که آنها آمریکا را در وضعیت فعلی «غیرعظیم» میبینند. این نگاه با بیاعتمادی عمیق به نهادهای داخلی همراه است: بیاعتمادی به رسانهها، دشمنی با دانشگاهها، بیاعتنایی به قانون و توازن قوا، و سوءظن نسبت به مهاجران. چنین دیدگاهی باعث میشود آنها نتوانند درک کنند که همین ویژگیها در گذشته منبع قدرت نرم آمریکا بودهاند.
عامل سوم: ترجیح دستاوردهای سریع به نفوذ بلندمدت
به گفته والت، این رویکرد بهدنبال «بردهای سریع و نمایشی» است. دولت ترجیح میدهد توافقهایی ارائه دهد که فوراً بهعنوان موفقیت معرفی شوند، حتی اگر پایدار نباشند، بهجای آنکه در روابط بلندمدت میان ملتها سرمایهگذاری کند. برای مثال، بهجای تمرکز بر جذب دانشجویان خارجی—که در بلندمدت آنها را به حامیان آمریکا تبدیل میکند—تمرکز بر معاملات کوتاهمدت با رهبران سیاسی است. این رویکرد کوتاهمدت، پایههای قدرت نرم را تضعیف میکند.
در نهایت، والت با مقایسه تاریخی نتیجهگیری میکند که موفقیتهای بزرگ آمریکا—مانند طرح مارشال، ناتو، جنبش حقوق مدنی و پایان جنگ سرد—بر پایه همکاری و جذابیت شکل گرفتند، در حالی که شکستهایی مانند جنگ ویتنام، عراق، افغانستان و اکنون ایران ناشی از اتکای بیش از حد به قدرت سخت بودند. او هشدار میدهد که اگر این روند ادامه یابد، آمریکا نهتنها نفوذ خود را از دست میدهد، بلکه حتی استفاده از قدرت سخت نیز برایش پرهزینهتر و کماثرتر خواهد شد.
https://foreignpolicy.com/2026/05/04/trump-soft-power-usa/
Foreign Policy
The End of America’s Soft Power
The United States has given up on one of its core international strengths.
مقاله «ایران میان تجزیه و تغییر»
نویسنده: عبدالرحمن الراشد — مدیر پیشین شبکه Al Arabiya، سردبیر سابق Asharq Al-Awsat و مجله Al Majalla، و از تحلیلگران شناختهشده جهان عرب.
عبدالرحمن الراشد در این مقاله به این پرسش میپردازد که هدف نهایی جنگ با ایران چیست و آیا این جنگ به تغییر رژیم، تغییر رفتار جمهوری اسلامی، یا حتی تجزیه ایران منجر خواهد شد. او مینویسد جنگی که پس از حملات حماس در ۷ اکتبر ۲۰۲۳ آغاز شد، اکنون وارد مرحلهای شده که نهتنها نیروهای نیابتی ایران در منطقه تضعیف شدهاند، بلکه خود جمهوری اسلامی نیز تحت فشار مستقیم قرار گرفته است. به گفته او، آمریکا و اسرائیل درباره اصل جنگ توافق دارند، اما درباره پایان آن اختلافنظر وجود دارد؛ اسرائیل بهدنبال سرنگونی کامل جمهوری اسلامی است، در حالی که دولت ترامپ بیشتر به مدلی شبیه ونزوئلا فکر میکند: حفظ ساختار اصلی نظام، اما با رهبری ضعیفتر و وادار کردن تهران به امتیازدهی، بهویژه توقف غنیسازی اورانیوم.
نویسنده سپس به دیدگاههایی اشاره میکند که معتقدند اسرائیل حتی ممکن است به تجزیه ایران فکر کند؛ موضوعی که دنیل لوی نیز مطرح کرده است. اما الراشد هشدار میدهد که چنین سناریویی بسیار خطرناک است، زیرا نظام بینالملل بر حفظ وحدت کشورها، احترام به مرزها و پرهیز از تغییر رژیم استوار است. او یادآوری میکند که انقلاب ۱۹۷۹ ایران در ابتدا انتقالی آرام به نظر میرسید، اما بعدها کل منطقه را وارد دههها آشوب، جنگ نیابتی و رقابت ایدئولوژیک کرد. به باور او، فروپاشی احتمالی جمهوری اسلامی میتواند پیامدهایی حتی گستردهتر داشته باشد.
الراشد توضیح میدهد که ایده تغییر رژیم در ایران تا حدی در سطح بینالمللی پذیرفته شده، حتی در اروپا؛ هرچند اروپا با شیوه جنگ واشنگتن اختلاف دارد. او همچنین میگوید روسیه و چین، با وجود همکاری با تهران، از برخی سیاستهای جمهوری اسلامی ناراضیاند؛ روسیه با غنیسازی داخل ایران کاملاً موافق نیست و چین نیز از رفتار منطقهای تهران نگران است. با این حال، هر دو کشور از هرجومرج در ایران یا روی کار آمدن دولتی کاملاً نزدیک به آمریکا هراس دارند.
نویسنده مقایسه ایران با عراق پس از سقوط صدام را اشتباه میداند، زیرا عراق آن زمان تحت کنترل مستقیم حدود ۲۰۰ هزار نیروی آمریکایی بود؛ شرایطی که امروز درباره ایران وجود ندارد. به همین دلیل، هرگونه فروپاشی در ایران میتواند سالها منطقه را با بحران، مهاجرت، جنگ داخلی و تنشهای قومی روبهرو کند. او همچنین هشدار میدهد که ایدههای تجزیهطلبانه، اگرچه ممکن است برای برخی بازیگران جذاب باشد، اما خطرات بزرگی برای کل خاورمیانه دارد. از نگاه او، آمریکا میتواند در صورت شکست پروژههایش منطقه را ترک کند، اما کشورهای همسایه ایران مجبورند با پیامدهای بیثباتی زندگی کنند.
الراشد در ادامه تأکید میکند که جمهوری اسلامی خود نقش مهمی در رسیدن به این وضعیت داشته است. نفوذ تهران در عراق، لبنان، سوریه و یمن، تضعیف دولتهای عربی و حمایت از گروههای نیابتی باعث شده ایران اکنون در سختترین بحران خود از زمان تأسیس جمهوری اسلامی قرار گیرد. با این حال، حکومت ایران همچنان حاضر به عقبنشینی جدی در مذاکرات نیست، زیرا رهبران جمهوری اسلامی باور دارند امتیازدهی گسترده به غرب میتواند شکافهای داخلی را تشدید کرده و حتی به فروپاشی نظام منجر شود. از نگاه حکومت، ادامه «مقاومت» در برابر دشمن خارجی، آسانتر از مواجهه با نارضایتی داخلی و خطر انقلاب است.
https://english.aawsat.com/opinion/5269805-iran-between-fragmentation-and-change
نویسنده: عبدالرحمن الراشد — مدیر پیشین شبکه Al Arabiya، سردبیر سابق Asharq Al-Awsat و مجله Al Majalla، و از تحلیلگران شناختهشده جهان عرب.
عبدالرحمن الراشد در این مقاله به این پرسش میپردازد که هدف نهایی جنگ با ایران چیست و آیا این جنگ به تغییر رژیم، تغییر رفتار جمهوری اسلامی، یا حتی تجزیه ایران منجر خواهد شد. او مینویسد جنگی که پس از حملات حماس در ۷ اکتبر ۲۰۲۳ آغاز شد، اکنون وارد مرحلهای شده که نهتنها نیروهای نیابتی ایران در منطقه تضعیف شدهاند، بلکه خود جمهوری اسلامی نیز تحت فشار مستقیم قرار گرفته است. به گفته او، آمریکا و اسرائیل درباره اصل جنگ توافق دارند، اما درباره پایان آن اختلافنظر وجود دارد؛ اسرائیل بهدنبال سرنگونی کامل جمهوری اسلامی است، در حالی که دولت ترامپ بیشتر به مدلی شبیه ونزوئلا فکر میکند: حفظ ساختار اصلی نظام، اما با رهبری ضعیفتر و وادار کردن تهران به امتیازدهی، بهویژه توقف غنیسازی اورانیوم.
نویسنده سپس به دیدگاههایی اشاره میکند که معتقدند اسرائیل حتی ممکن است به تجزیه ایران فکر کند؛ موضوعی که دنیل لوی نیز مطرح کرده است. اما الراشد هشدار میدهد که چنین سناریویی بسیار خطرناک است، زیرا نظام بینالملل بر حفظ وحدت کشورها، احترام به مرزها و پرهیز از تغییر رژیم استوار است. او یادآوری میکند که انقلاب ۱۹۷۹ ایران در ابتدا انتقالی آرام به نظر میرسید، اما بعدها کل منطقه را وارد دههها آشوب، جنگ نیابتی و رقابت ایدئولوژیک کرد. به باور او، فروپاشی احتمالی جمهوری اسلامی میتواند پیامدهایی حتی گستردهتر داشته باشد.
الراشد توضیح میدهد که ایده تغییر رژیم در ایران تا حدی در سطح بینالمللی پذیرفته شده، حتی در اروپا؛ هرچند اروپا با شیوه جنگ واشنگتن اختلاف دارد. او همچنین میگوید روسیه و چین، با وجود همکاری با تهران، از برخی سیاستهای جمهوری اسلامی ناراضیاند؛ روسیه با غنیسازی داخل ایران کاملاً موافق نیست و چین نیز از رفتار منطقهای تهران نگران است. با این حال، هر دو کشور از هرجومرج در ایران یا روی کار آمدن دولتی کاملاً نزدیک به آمریکا هراس دارند.
نویسنده مقایسه ایران با عراق پس از سقوط صدام را اشتباه میداند، زیرا عراق آن زمان تحت کنترل مستقیم حدود ۲۰۰ هزار نیروی آمریکایی بود؛ شرایطی که امروز درباره ایران وجود ندارد. به همین دلیل، هرگونه فروپاشی در ایران میتواند سالها منطقه را با بحران، مهاجرت، جنگ داخلی و تنشهای قومی روبهرو کند. او همچنین هشدار میدهد که ایدههای تجزیهطلبانه، اگرچه ممکن است برای برخی بازیگران جذاب باشد، اما خطرات بزرگی برای کل خاورمیانه دارد. از نگاه او، آمریکا میتواند در صورت شکست پروژههایش منطقه را ترک کند، اما کشورهای همسایه ایران مجبورند با پیامدهای بیثباتی زندگی کنند.
الراشد در ادامه تأکید میکند که جمهوری اسلامی خود نقش مهمی در رسیدن به این وضعیت داشته است. نفوذ تهران در عراق، لبنان، سوریه و یمن، تضعیف دولتهای عربی و حمایت از گروههای نیابتی باعث شده ایران اکنون در سختترین بحران خود از زمان تأسیس جمهوری اسلامی قرار گیرد. با این حال، حکومت ایران همچنان حاضر به عقبنشینی جدی در مذاکرات نیست، زیرا رهبران جمهوری اسلامی باور دارند امتیازدهی گسترده به غرب میتواند شکافهای داخلی را تشدید کرده و حتی به فروپاشی نظام منجر شود. از نگاه حکومت، ادامه «مقاومت» در برابر دشمن خارجی، آسانتر از مواجهه با نارضایتی داخلی و خطر انقلاب است.
https://english.aawsat.com/opinion/5269805-iran-between-fragmentation-and-change
Aawsat
Iran Between Fragmentation and Change
Sparked by Hamas's attacks on October 7, 2023, the war with Iran has been raging for over two years. With Iran's regional proxies now significantly diminished, a fundamental question arises: what is the ultimate goal of this war?
مقاله «ایران تمام نشانههای یک جنگ بیپایان را دارد»
نویسنده: ویل والدورف — استاد دانشگاه Wake Forest University و پژوهشگر ارشد مؤسسه Defense Priorities
ویل والدورف در این مقاله استدلال میکند که جنگ آمریکا و ایران بهتدریج در حال تبدیل شدن به یک «جنگ بیپایان» شبیه ویتنام، افغانستان و عراق است. او میگوید اگرچه افزایش قیمت نفت، فشار افکار عمومی آمریکا، و مخالفت برخی اعضای کنگره ظاهراً باید واشنگتن را به سمت پایان جنگ سوق دهد، اما تجربه تاریخی نشان میدهد بسیاری از جنگهای طولانی دقیقاً در چنین شرایطی ادامه پیدا کردهاند. به باور نویسنده، سه عامل اصلی باعث تبدیل شدن یک درگیری به جنگی فرسایشی و بیپایان میشود: «اراده بالای طرف ضعیف»، «از بین رفتن محاسبه هزینه-فایده در طرف قدرتمند»، و «نبود محدودیتهای نهادی برای ادامه جنگ». او معتقد است هر سه عامل اکنون در جنگ ایران وجود دارد.
نخستین عامل، «اراده و مقاومت طرف ضعیف» است. نویسنده توضیح میدهد که در جنگهای نامتقارن، طرف ضعیف معمولاً جنگ را مسئله بقا میبیند و همین باعث میشود توان تحمل هزینههای بسیار سنگین را داشته باشد. او نمونههایی تاریخی مانند جنگ بوئرها علیه امپراتوری بریتانیا، مجاهدین افغان علیه شوروی، و طالبان علیه آمریکا را مثال میزند. به باور او، ایران امروز دقیقاً چنین رفتاری نشان میدهد. جمهوری اسلامی با وجود بیش از ۱۶ هزار حمله هوایی آمریکا و اسرائیل، همچنان مقاومت کرده، حملات منطقهای گسترده انجام داده و با بستن تنگه هرمز فشار اقتصادی شدیدی بر جهان وارد کرده است. نویسنده میگوید تهران بعد از هر ضربه، عمداً حملات بیشتری انجام داده یا کشتیهای بیشتری توقیف کرده تا نشان دهد عقبنشینی نخواهد کرد. او همچنین تأکید میکند که جمهوری اسلامی خود را «ساختهشده برای مقاومت طولانی» میداند و حتی تصور میکند در حال پیروزی در جنگ است، زیرا مهمترین هدفش بقاست. همین مسئله باعث شده ایران در مذاکرات نیز انعطاف کمی نشان دهد، دوبار مذاکرات را نادیده بگیرد و حتی از اعزام مذاکرهکنندگان به اسلامآباد خودداری کند.
دومین عامل، «از بین رفتن محاسبه منطقی هزینه و فایده در طرف قدرتمند» است. والدورف میگوید در جنگهای طولانی، قدرتهای بزرگ بهجای محاسبه واقعبینانه منافع و هزینهها، بیشتر تحت تأثیر مسائلی مانند «اعتبار سیاسی»، «هزینههای قبلاً پرداختشده» و «غرور قدرت» قرار میگیرند. او توضیح میدهد که آمریکا در ویتنام برای حفظ اعتبار خود در برابر کمونیسم، با وجود آگاهی از دشوار بودن پیروزی، جنگ را سالها ادامه داد و بیش از ۵۸ هزار سرباز از دست داد. در افغانستان نیز این ذهنیت که «فقط یک سال دیگر لازم است» باعث شد جنگ دو دهه طول بکشد. نویسنده معتقد است ترامپ در گذشته گاهی عملگرایانه رفتار کرده بود؛ برای مثال در سال ۲۰۲۰ توافق خروج از افغانستان را پذیرفت و در یمن نیز زمانی که فهمید شکست حوثیها نیازمند اعزام نیروی زمینی است، حملات را متوقف کرد. اما در مورد ایران، به گفته نویسنده، ترامپ بیشتر تحت تأثیر جاهطلبی تاریخی و غرور قدرت قرار گرفته است. او میخواهد بهعنوان رئیسجمهوری شناخته شود که «مسئله ایران» را حل کرد و تهدید هستهای تهران را از بین برد. به همین دلیل، حتی پیشنهاد ایران برای بازگشایی تنگه هرمز بدون توافق هستهای را رد کرد، زیرا آن را «پیروزی کامل» برای خود نمیدانست. نویسنده هشدار میدهد که همین ذهنیت میتواند آمریکا را به سمت تشدید جنگ سوق دهد، زیرا ترامپ باور دارد فشار بیشتر نهایتاً ایران را وادار به تسلیم خواهد کرد.
سومین عامل، «نبود محدودیتهای نهادی برای ادامه جنگ» است. والدورف توضیح میدهد که وقتی رهبران سیاسی با محدودیتهای جدی داخلی روبهرو نباشند، احتمال ادامه جنگ بسیار بیشتر میشود. او مثال میزند که در جنگ ویتنام، قطعنامه خلیج تونکین عملاً به لیندون جانسون اختیار کامل جنگ داد و پس از حملات ۱۱ سپتامبر نیز مجوز گسترده استفاده از نیروی نظامی (AUMF) زمینه جنگهای طولانی افغانستان و عملیاتهای نظامی در آفریقا را فراهم کرد. به گفته نویسنده، در ایران ساختار سیاسی غیردموکراتیک و انسجام جناح حاکم باعث شده محدودیت چندانی برای ادامه جنگ وجود نداشته باشد. در آمریکا نیز کنگره تحت کنترل جمهوریخواهان تاکنون تنها دو جلسه استماع برگزار کرده و اقدام جدی برای محدود کردن اختیارات جنگی ترامپ انجام نداده است. حتی قانون اختیارات جنگی (War Powers Act) نیز عملاً تأثیر چندانی نداشته، زیرا کنگره حاضر نشده جلوی جنگ را بگیرد. نویسنده هشدار میدهد که اگر ترامپ بتواند نوعی استراتژی یا روند مذاکره را بهعنوان «برنامه جنگ» ارائه دهد، احتمال زیادی وجود دارد که کنگره در نهایت مجوز رسمی جنگ را صادر کند و درگیری برای سالها ادامه یابد.
نویسنده: ویل والدورف — استاد دانشگاه Wake Forest University و پژوهشگر ارشد مؤسسه Defense Priorities
ویل والدورف در این مقاله استدلال میکند که جنگ آمریکا و ایران بهتدریج در حال تبدیل شدن به یک «جنگ بیپایان» شبیه ویتنام، افغانستان و عراق است. او میگوید اگرچه افزایش قیمت نفت، فشار افکار عمومی آمریکا، و مخالفت برخی اعضای کنگره ظاهراً باید واشنگتن را به سمت پایان جنگ سوق دهد، اما تجربه تاریخی نشان میدهد بسیاری از جنگهای طولانی دقیقاً در چنین شرایطی ادامه پیدا کردهاند. به باور نویسنده، سه عامل اصلی باعث تبدیل شدن یک درگیری به جنگی فرسایشی و بیپایان میشود: «اراده بالای طرف ضعیف»، «از بین رفتن محاسبه هزینه-فایده در طرف قدرتمند»، و «نبود محدودیتهای نهادی برای ادامه جنگ». او معتقد است هر سه عامل اکنون در جنگ ایران وجود دارد.
نخستین عامل، «اراده و مقاومت طرف ضعیف» است. نویسنده توضیح میدهد که در جنگهای نامتقارن، طرف ضعیف معمولاً جنگ را مسئله بقا میبیند و همین باعث میشود توان تحمل هزینههای بسیار سنگین را داشته باشد. او نمونههایی تاریخی مانند جنگ بوئرها علیه امپراتوری بریتانیا، مجاهدین افغان علیه شوروی، و طالبان علیه آمریکا را مثال میزند. به باور او، ایران امروز دقیقاً چنین رفتاری نشان میدهد. جمهوری اسلامی با وجود بیش از ۱۶ هزار حمله هوایی آمریکا و اسرائیل، همچنان مقاومت کرده، حملات منطقهای گسترده انجام داده و با بستن تنگه هرمز فشار اقتصادی شدیدی بر جهان وارد کرده است. نویسنده میگوید تهران بعد از هر ضربه، عمداً حملات بیشتری انجام داده یا کشتیهای بیشتری توقیف کرده تا نشان دهد عقبنشینی نخواهد کرد. او همچنین تأکید میکند که جمهوری اسلامی خود را «ساختهشده برای مقاومت طولانی» میداند و حتی تصور میکند در حال پیروزی در جنگ است، زیرا مهمترین هدفش بقاست. همین مسئله باعث شده ایران در مذاکرات نیز انعطاف کمی نشان دهد، دوبار مذاکرات را نادیده بگیرد و حتی از اعزام مذاکرهکنندگان به اسلامآباد خودداری کند.
دومین عامل، «از بین رفتن محاسبه منطقی هزینه و فایده در طرف قدرتمند» است. والدورف میگوید در جنگهای طولانی، قدرتهای بزرگ بهجای محاسبه واقعبینانه منافع و هزینهها، بیشتر تحت تأثیر مسائلی مانند «اعتبار سیاسی»، «هزینههای قبلاً پرداختشده» و «غرور قدرت» قرار میگیرند. او توضیح میدهد که آمریکا در ویتنام برای حفظ اعتبار خود در برابر کمونیسم، با وجود آگاهی از دشوار بودن پیروزی، جنگ را سالها ادامه داد و بیش از ۵۸ هزار سرباز از دست داد. در افغانستان نیز این ذهنیت که «فقط یک سال دیگر لازم است» باعث شد جنگ دو دهه طول بکشد. نویسنده معتقد است ترامپ در گذشته گاهی عملگرایانه رفتار کرده بود؛ برای مثال در سال ۲۰۲۰ توافق خروج از افغانستان را پذیرفت و در یمن نیز زمانی که فهمید شکست حوثیها نیازمند اعزام نیروی زمینی است، حملات را متوقف کرد. اما در مورد ایران، به گفته نویسنده، ترامپ بیشتر تحت تأثیر جاهطلبی تاریخی و غرور قدرت قرار گرفته است. او میخواهد بهعنوان رئیسجمهوری شناخته شود که «مسئله ایران» را حل کرد و تهدید هستهای تهران را از بین برد. به همین دلیل، حتی پیشنهاد ایران برای بازگشایی تنگه هرمز بدون توافق هستهای را رد کرد، زیرا آن را «پیروزی کامل» برای خود نمیدانست. نویسنده هشدار میدهد که همین ذهنیت میتواند آمریکا را به سمت تشدید جنگ سوق دهد، زیرا ترامپ باور دارد فشار بیشتر نهایتاً ایران را وادار به تسلیم خواهد کرد.
سومین عامل، «نبود محدودیتهای نهادی برای ادامه جنگ» است. والدورف توضیح میدهد که وقتی رهبران سیاسی با محدودیتهای جدی داخلی روبهرو نباشند، احتمال ادامه جنگ بسیار بیشتر میشود. او مثال میزند که در جنگ ویتنام، قطعنامه خلیج تونکین عملاً به لیندون جانسون اختیار کامل جنگ داد و پس از حملات ۱۱ سپتامبر نیز مجوز گسترده استفاده از نیروی نظامی (AUMF) زمینه جنگهای طولانی افغانستان و عملیاتهای نظامی در آفریقا را فراهم کرد. به گفته نویسنده، در ایران ساختار سیاسی غیردموکراتیک و انسجام جناح حاکم باعث شده محدودیت چندانی برای ادامه جنگ وجود نداشته باشد. در آمریکا نیز کنگره تحت کنترل جمهوریخواهان تاکنون تنها دو جلسه استماع برگزار کرده و اقدام جدی برای محدود کردن اختیارات جنگی ترامپ انجام نداده است. حتی قانون اختیارات جنگی (War Powers Act) نیز عملاً تأثیر چندانی نداشته، زیرا کنگره حاضر نشده جلوی جنگ را بگیرد. نویسنده هشدار میدهد که اگر ترامپ بتواند نوعی استراتژی یا روند مذاکره را بهعنوان «برنامه جنگ» ارائه دهد، احتمال زیادی وجود دارد که کنگره در نهایت مجوز رسمی جنگ را صادر کند و درگیری برای سالها ادامه یابد.
در پایان، والدورف میگوید هنوز میتوان از تبدیل جنگ ایران به یک جنگ بیپایان جلوگیری کرد، اما این کار نیازمند دخالت فعال کنگره است. او پیشنهاد میکند هرگونه مجوز جنگ علیه ایران باید محدود به بازههای زمانی کوتاه باشد و دولت موظف شود هر ۳۰ روز گزارشی درباره هزینهها، منافع و پیشرفت جنگ ارائه دهد. همچنین کنگره باید هر ۳۰ روز یکبار درباره ادامه جنگ رأیگیری کند تا دولت مجبور شود دائماً هزینه و فایده جنگ را توضیح دهد. به باور نویسنده، اگر اختیارات رئیسجمهور محدود نشود، آمریکا ممکن است وارد جنگی شود که سالها ادامه پیدا کند؛ جنگی که افکار عمومی آمریکا از ابتدا نیز با آن مخالف بوده است.
https://foreignpolicy.com/2026/05/06/iran-hallmarks-forever-war/
https://foreignpolicy.com/2026/05/06/iran-hallmarks-forever-war/
Foreign Policy
Iran Has All the Hallmarks of a Forever War
There is a way out of this mess—but not right away.
مقاله «کاخ سفید اصرار دارد جنگ ایران تمام شده، حتی در حالی که موشکها هنوز شلیک میشوند»
نویسنده: دیوید ای. سنگر — تحلیلگر ارشد امنیت ملی و خبرنگار باسابقه روزنامه The New York Times
دیوید سنگر در این مقاله توضیح میدهد که دولت ترامپ در تلاش است جنگ با ایران را «تمامشده» جلوه دهد، در حالی که درگیریها عملاً ادامه دارند و موشکها همچنان شلیک میشوند. او مینویسد که پس از برقراری آتشبس، دونالد ترامپ هشدار داده بود اگر ایران برنامه هستهای خود را متوقف نکند یا تنگه هرمز را باز نکند، حملات آمریکا از سر گرفته خواهد شد. اما اکنون مارکو روبیو، وزیر خارجه آمریکا، اعلام کرده عملیات نظامی آمریکا با نام «خشم حماسی» (Operation Epic Fury) پایان یافته و اهداف آن محقق شده است. با این حال، نویسنده تأکید میکند که واقعیت میدانی چیز دیگری را نشان میدهد: ایران همچنان تنگه هرمز را تحت فشار نگه داشته، حملات پراکنده ادامه دارد و هر دو طرف ادعا میکنند کنترل آبراه را در دست دارند.
سنگر توضیح میدهد که ترامپ حتی عملیات اسکورت کشتیها در تنگه هرمز را، تنها یک روز پس از آغاز آن، موقتاً متوقف کرد و دلیل آن را «پیشرفت بزرگ در مذاکرات» با ایران دانست. اما همزمان محاصره اقتصادی علیه ایران را حفظ کرد. نویسنده این اقدام را متناقض میداند، زیرا دولت آمریکا پیشتر تأکید میکرد که بستن تنگه هرمز غیرقابلقبول است و تنها آمریکا توانایی بازگشایی آن را دارد. به باور سنگر، اصرار کاخ سفید بر پایان جنگ بیشتر یک تلاش سیاسی و تبلیغاتی برای عبور از بزرگترین بحران سیاسی دوران ریاستجمهوری ترامپ است تا بازتاب واقعیت.
مقاله سپس به اهداف اولیه جنگ اشاره میکند. ترامپ در آغاز حملات پنج هدف اصلی را اعلام کرده بود: جلوگیری دائمی از دستیابی ایران به سلاح هستهای، نابودی موشکهای بالستیک ایران، از بین بردن نیروی دریایی ایران، پایان حمایت تهران از گروههایی مانند حزبالله و حماس، و در نهایت فراهم کردن شرایط برای سرنگونی حکومت جمهوری اسلامی توسط مردم ایران. اما نویسنده میگوید تقریباً هیچیک از این اهداف بهطور کامل محقق نشدهاند. نیروی دریایی ایران تقریباً نابود شده، اما ذخایر اورانیوم غنیشده همچنان باقی مانده، بخش بزرگی از موشکها و پرتابگرهای ایران هنوز فعال هستند، و تغییری اساسی در ساختار حکومت جمهوری اسلامی رخ نداده است. حتی موضوع تغییر رژیم نیز بهتدریج از ادبیات ترامپ حذف شده و او اکنون بیشتر از «تغییر افراد» در رهبری ایران صحبت میکند، نه تغییر نظام.
سنگر توضیح میدهد که ترامپ و روبیو دلایل سیاسی مهمی برای اعلام پایان جنگ دارند. فشار کنگره درباره قانون اختیارات جنگی (War Powers Act) در حال افزایش است، بخشی از پایگاه سیاسی ترامپ با ادامه جنگ مخالف شده، و رئیسجمهور آمریکا میخواهد پیش از سفرش به چین نشان دهد که آمریکا در جنگ پیروز شده و بحران کنترل شده است. نویسنده همچنین به تغییر زبان ترامپ اشاره میکند؛ او اکنون بهجای واژه «جنگ»، از عباراتی مانند «مینیجنگ»، «انحراف» یا حتی «گشتوگذار» استفاده میکند تا شدت بحران را کمتر نشان دهد.
در بخش دیگری از مقاله، نویسنده تأکید میکند که کارزار بمباران آمریکا، با وجود شدت و خسارت بالا، نتوانسته مواضع اصلی ایران را تغییر دهد. در مقابل، موفقیت سپاه پاسداران در بستن تنگه هرمز و ایجاد اختلال در بازار نفت و کود شیمیایی، معادلات جنگ را تغییر داده است. ترامپ بارها ایران را تهدید کرد که در صورت ادامه مقاومت، حملات سنگینتری علیه زیرساختهای انرژی و حتی نیروگاهها انجام خواهد شد و هشدار داد که «یک تمدن کامل ممکن است امشب نابود شود». اما ایران این تهدیدها را نادیده گرفت و در نهایت آتشبس برقرار شد.
سنگر همچنین توضیح میدهد که پس از آغاز عملیات جدید آمریکا برای هدایت کشتیها در هرمز، نیروهای ایرانی دوباره به کشتیها شلیک کردند، هرچند موشکها توسط نیروهای آمریکایی رهگیری شدند. ژنرال دن کین، رئیس ستاد مشترک ارتش آمریکا، اعلام کرد که ایران از زمان آتشبس بیش از ۱۰ بار به نیروهای آمریکایی حمله کرده، اما این حملات هنوز از «آستانه بازگشت به جنگ گسترده» عبور نکردهاند. نویسنده تأکید میکند که تعیین این آستانه در نهایت یک تصمیم سیاسی است و شخص ترامپ درباره آن تصمیم میگیرد.
نویسنده: دیوید ای. سنگر — تحلیلگر ارشد امنیت ملی و خبرنگار باسابقه روزنامه The New York Times
دیوید سنگر در این مقاله توضیح میدهد که دولت ترامپ در تلاش است جنگ با ایران را «تمامشده» جلوه دهد، در حالی که درگیریها عملاً ادامه دارند و موشکها همچنان شلیک میشوند. او مینویسد که پس از برقراری آتشبس، دونالد ترامپ هشدار داده بود اگر ایران برنامه هستهای خود را متوقف نکند یا تنگه هرمز را باز نکند، حملات آمریکا از سر گرفته خواهد شد. اما اکنون مارکو روبیو، وزیر خارجه آمریکا، اعلام کرده عملیات نظامی آمریکا با نام «خشم حماسی» (Operation Epic Fury) پایان یافته و اهداف آن محقق شده است. با این حال، نویسنده تأکید میکند که واقعیت میدانی چیز دیگری را نشان میدهد: ایران همچنان تنگه هرمز را تحت فشار نگه داشته، حملات پراکنده ادامه دارد و هر دو طرف ادعا میکنند کنترل آبراه را در دست دارند.
سنگر توضیح میدهد که ترامپ حتی عملیات اسکورت کشتیها در تنگه هرمز را، تنها یک روز پس از آغاز آن، موقتاً متوقف کرد و دلیل آن را «پیشرفت بزرگ در مذاکرات» با ایران دانست. اما همزمان محاصره اقتصادی علیه ایران را حفظ کرد. نویسنده این اقدام را متناقض میداند، زیرا دولت آمریکا پیشتر تأکید میکرد که بستن تنگه هرمز غیرقابلقبول است و تنها آمریکا توانایی بازگشایی آن را دارد. به باور سنگر، اصرار کاخ سفید بر پایان جنگ بیشتر یک تلاش سیاسی و تبلیغاتی برای عبور از بزرگترین بحران سیاسی دوران ریاستجمهوری ترامپ است تا بازتاب واقعیت.
مقاله سپس به اهداف اولیه جنگ اشاره میکند. ترامپ در آغاز حملات پنج هدف اصلی را اعلام کرده بود: جلوگیری دائمی از دستیابی ایران به سلاح هستهای، نابودی موشکهای بالستیک ایران، از بین بردن نیروی دریایی ایران، پایان حمایت تهران از گروههایی مانند حزبالله و حماس، و در نهایت فراهم کردن شرایط برای سرنگونی حکومت جمهوری اسلامی توسط مردم ایران. اما نویسنده میگوید تقریباً هیچیک از این اهداف بهطور کامل محقق نشدهاند. نیروی دریایی ایران تقریباً نابود شده، اما ذخایر اورانیوم غنیشده همچنان باقی مانده، بخش بزرگی از موشکها و پرتابگرهای ایران هنوز فعال هستند، و تغییری اساسی در ساختار حکومت جمهوری اسلامی رخ نداده است. حتی موضوع تغییر رژیم نیز بهتدریج از ادبیات ترامپ حذف شده و او اکنون بیشتر از «تغییر افراد» در رهبری ایران صحبت میکند، نه تغییر نظام.
سنگر توضیح میدهد که ترامپ و روبیو دلایل سیاسی مهمی برای اعلام پایان جنگ دارند. فشار کنگره درباره قانون اختیارات جنگی (War Powers Act) در حال افزایش است، بخشی از پایگاه سیاسی ترامپ با ادامه جنگ مخالف شده، و رئیسجمهور آمریکا میخواهد پیش از سفرش به چین نشان دهد که آمریکا در جنگ پیروز شده و بحران کنترل شده است. نویسنده همچنین به تغییر زبان ترامپ اشاره میکند؛ او اکنون بهجای واژه «جنگ»، از عباراتی مانند «مینیجنگ»، «انحراف» یا حتی «گشتوگذار» استفاده میکند تا شدت بحران را کمتر نشان دهد.
در بخش دیگری از مقاله، نویسنده تأکید میکند که کارزار بمباران آمریکا، با وجود شدت و خسارت بالا، نتوانسته مواضع اصلی ایران را تغییر دهد. در مقابل، موفقیت سپاه پاسداران در بستن تنگه هرمز و ایجاد اختلال در بازار نفت و کود شیمیایی، معادلات جنگ را تغییر داده است. ترامپ بارها ایران را تهدید کرد که در صورت ادامه مقاومت، حملات سنگینتری علیه زیرساختهای انرژی و حتی نیروگاهها انجام خواهد شد و هشدار داد که «یک تمدن کامل ممکن است امشب نابود شود». اما ایران این تهدیدها را نادیده گرفت و در نهایت آتشبس برقرار شد.
سنگر همچنین توضیح میدهد که پس از آغاز عملیات جدید آمریکا برای هدایت کشتیها در هرمز، نیروهای ایرانی دوباره به کشتیها شلیک کردند، هرچند موشکها توسط نیروهای آمریکایی رهگیری شدند. ژنرال دن کین، رئیس ستاد مشترک ارتش آمریکا، اعلام کرد که ایران از زمان آتشبس بیش از ۱۰ بار به نیروهای آمریکایی حمله کرده، اما این حملات هنوز از «آستانه بازگشت به جنگ گسترده» عبور نکردهاند. نویسنده تأکید میکند که تعیین این آستانه در نهایت یک تصمیم سیاسی است و شخص ترامپ درباره آن تصمیم میگیرد.
در پایان، مقاله نشان میدهد که دولت ترامپ اکنون تلاش میکند بهجای تأکید بر حملات نظامی، بر فشار اقتصادی تمرکز کند. مارکو روبیو اعلام کرده که آمریکا میخواهد منابع مالی باقیمانده اقتصاد ایران را قطع کند و جمهوری اسلامی را بهعنوان یک «دولت یاغی» و حتی «دزد دریایی» معرفی کرده است. او تأکید کرده تنها آمریکا توانایی بازگشایی تنگه هرمز را دارد و اگر جهان بپذیرد که ایران بتواند یک مسیر بینالمللی کشتیرانی را کنترل کند، این الگو ممکن است در سایر آبراههای جهان نیز تکرار شود.
https://www.nytimes.com/2026/05/05/us/politics/trump-iran-war-political-crisis-rhetoric.html
https://www.nytimes.com/2026/05/05/us/politics/trump-iran-war-political-crisis-rhetoric.html
Nytimes
Trump and Rubio Insist Iran War Is Over, Even as Missiles Fly During Cease-Fire
The White House is turning to rhetorical leaps as President Trump tries to put the biggest political crisis of his presidency behind him.