Iran 2026
1.08K subscribers
25 photos
1 video
5 files
530 links
تحلیل‌های منتشر شده در این صفحه جهت بازتاب نظرات رسانه‌ها و تحلیل‌گران متفاوت است و‌ نه الزاما تایید مقالات و نظرات
Download Telegram
نویسنده: جان آر. بولتون
(مشاور پیشین امنیت ملی آمریکا در دولت دونالد ترامپ، از چهره‌های شاخص جریان نومحافظه‌کار و مدافع مداخله نظامی در سیاست خارجی)
مقاله: «کار را تمام کنید: چگونه ترامپ هنوز می‌تواند در ایران پیروز شود»
منتشر شده در ۴ آوریل ۲۰۲۶

جان بولتون یکی از شناخته‌شده‌ترین سیاستمداران آمریکایی با مواضع تند در قبال ایران، عراق و کره شمالی است. او در دوره‌های مختلف، از جمله به‌عنوان سفیر آمریکا در سازمان ملل و سپس مشاور امنیت ملی، همواره از «تغییر رژیم» در کشورهای رقیب آمریکا دفاع کرده و به‌شدت منتقد دیپلماسی نرم و توافق‌های هسته‌ای بوده است. موضع او در این مقاله نیز در همان چارچوب قرار می‌گیرد: او نه‌تنها جنگ را ضروری می‌داند، بلکه معتقد است که آمریکا باید آن را تا رسیدن به نتیجه نهایی — یعنی فروپاشی نظام ایران — ادامه دهد.

بولتون وضعیت کنونی را یک نقطه عطف ژئوپلیتیکی می‌بیند و تأکید می‌کند که موضوع فراتر از بازگشایی تنگه هرمز است؛ بلکه کنترل کل معماری امنیتی و انرژی در خاورمیانه مطرح است. در نگاه او، تنگه هرمز یک ابزار حیاتی قدرت برای ایران است و نباید اجازه داد تهران از آن برای «باج‌گیری» جهانی استفاده کند. او پیشنهاد می‌دهد به‌جای تمرکز صرف بر بازگشایی مسیر، آمریکا باید با محاصره تنگه، صادرات نفت ایران را متوقف کند تا زمانی که امنیت کامل برای دیگر کشورها برقرار شود. حتی کنترل مستقیم برخی مناطق ساحلی ایران را — با پذیرش ریسک — از نظر راهبردی قابل توجیه می‌داند.

یکی از مهم‌ترین ابعاد تحلیل بولتون، نقش چین است. او معتقد است که بازیگر کلیدی در این بحران، نه ایران بلکه پکن است؛ زیرا چین بزرگ‌ترین مشتری نفت خلیج فارس است و بیشترین آسیب را از بسته ماندن تنگه هرمز می‌بیند. از این رو، توصیه می‌کند که آمریکا باید چین را تحت فشار قرار دهد تا تهران را وادار به عقب‌نشینی کند. پیشنهاد مشخص او این است که اگر چین همکاری نکند، آمریکا باید تهدید کند که صادرات نفت کشورهای خلیج فارس به این کشور را محدود خواهد کرد. علاوه بر این، او خواستار بازگرداندن کامل تحریم‌های نفتی ایران و وادار کردن چین و حتی روسیه به قطع حمایت از تهران است — و در صورت عدم همکاری، افزایش فشار بر آن‌ها از طریق پرونده‌هایی مانند اوکراین و تایوان را مطرح می‌کند.

در حوزه نظامی، بولتون بر یک راهبرد «فشار مستمر و فرسایشی» تأکید دارد. او معتقد است که آمریکا نباید به دنبال یک ضربه نهایی سریع باشد، بلکه باید با حملات مداوم، زیرساخت‌های نظامی و هسته‌ای ایران را به‌طور کامل نابود کند. از نظر او، هنوز بخش‌هایی از برنامه هسته‌ای ایران (مانند تأسیسات مرتبط با آب سنگین و فرآوری اورانیوم) به‌طور کامل از بین نرفته و نیاز به عملیات بیشتر وجود دارد. همچنین تأکید دارد که باید توانایی‌های دریایی، مین‌گذاری، پهپادی و موشکی ایران با سرعت بیشتری نابود شود تا امکان تهدید تنگه هرمز از بین برود.

در کنار این فشار نظامی، بولتون به‌طور ویژه بر نقش اپوزیسیون داخلی ایران تأکید می‌کند. او معتقد است که حکومت ایران از مشروعیت داخلی برخوردار نیست، اقتصاد آن در وضعیت بحرانی است، و نسل جوان و گروه‌های مختلف اجتماعی (از جمله زنان و اقلیت‌های قومی مانند کردها، بلوچ‌ها و آذری‌ها) آمادگی تغییر دارند. با این حال، مشکل اصلی را ضعف سازمان‌یافتگی اپوزیسیون می‌داند. به همین دلیل، توصیه می‌کند که آمریکا باید به‌طور فعال وارد عمل شود: از طریق تأمین مالی، تسلیح، و کمک به سازمان‌دهی مخالفان. همچنین پیشنهاد می‌دهد که یک نماینده ویژه برای ارتباط با اپوزیسیون تعیین شود تا این حمایت به‌صورت رسمی و هدفمند پیش برود — بدون آنکه آمریکا از یک گروه خاص جانبداری کند.

در جمع‌بندی، بولتون وضعیت کنونی را فرصتی کم‌سابقه برای آمریکا می‌داند که در آن، با ترکیب فشار نظامی، اقتصادی و سیاسی، می‌توان رژیم ایران را تضعیف و در نهایت ساقط کرد. او هشدار می‌دهد که هرگونه عقب‌نشینی، توافق زودهنگام یا تمرکز محدود بر بازگشایی تنگه هرمز، به معنای از دست دادن این فرصت و تکرار شکست‌های گذشته خواهد بود. از نگاه او، تنها مسیر موفقیت، ادامه جنگ تا تحقق یک «پیروزی راهبردی کامل» است — پیروزی‌ای که نه‌تنها شامل مهار ایران، بلکه تغییر بنیادین ساختار قدرت در این کشور باشد.
https://www.nytimes.com/2026/04/04/opinion/iran-war-trump-win.html
👎3
عنوان: «بمب ساعتی امنیت غذایی: راهنمای تصویری محاصره کود در خلیج فارس»
منبع: گاردین
منتشر شده در ۲ آوریل ۲۰۲۶

این گزارش بر یک پیام کلیدی تأکید دارد: بحران تنگه هرمز تنها یک بحران انرژی نیست، بلکه در حال تبدیل شدن به یک بحران امنیت غذایی جهانی است. حدود یک‌سوم تجارت جهانی مواد اولیه کودهای شیمیایی از این گذرگاه عبور می‌کند و همچنین ۲۰ درصد گاز طبیعی جهان — که برای تولید کود ضروری است — از همین مسیر منتقل می‌شود. به همین دلیل، انسداد تقریباً کامل مسیر کشتیرانی در این منطقه به گفته نهادهای بین‌المللی مانند سازمان تجارت جهانی و برنامه جهانی غذا، می‌تواند به افزایش بی‌سابقه گرسنگی در جهان منجر شود. به‌ویژه هشدار داده شده که اگر درگیری ادامه یابد، تعداد افرادی که با گرسنگی حاد مواجه‌اند به رکوردهای جدید خواهد رسید.

از نظر ساختاری، منطقه خلیج فارس نقش محوری در تولید و صادرات کود دارد. در سال ۲۰۲۴ حدود ۱۶ میلیون تُن کود از این منطقه به‌صورت دریایی صادر شده است. ایران چهارمین صادرکننده بزرگ اوره در جهان است و خاورمیانه حدود ۴۵ درصد تجارت جهانی گوگرد — یکی از مواد اولیه حیاتی تولید کود — را تأمین می‌کند. علاوه بر این، جریان مواد حیاتی مانند آمونیاک، نیتروژن و گوگرد که پایه تولید کودهای مصنوعی هستند، به‌شدت به این مسیر وابسته است. با این حال، پس از تهدیدهای ایران علیه کشتیرانی، عبور این محموله‌ها به حداقل رسیده و تنها تعداد محدودی کشتی توانسته‌اند از تنگه عبور کنند.

در سطح تولید، اختلال‌ها بسیار ملموس شده‌اند. شرکت قطر فرertilizer (QAFCO) — بزرگ‌ترین سایت صادرات اوره در جهان که حدود ۱۴ درصد از عرضه جهانی را تأمین می‌کند — نزدیک به یک ماه است که از مدار خارج شده، زیرا قطر پس از حملات ایران، تأسیسات گازی خود را تعطیل کرده است. این موضوع اهمیت مضاعف دارد زیرا قطر مسیر جایگزینی برای صادرات ندارد و هم‌زمان برای واردات مواد غذایی خود و حتی تأمین نیاز کشورهای همسایه مانند امارات نیز به همین مسیر وابسته است. در همین حال، کارخانه‌های دیگر نیز در آستانه پر شدن ظرفیت ذخیره‌سازی خود قرار دارند و اگر امکان صادرات فراهم نشود، ناچار به کاهش یا توقف تولید خواهند شد.

از منظر قیمتی، بازار وارد وضعیت بی‌ثباتی شده است. قیمت اوره مصر — که شاخص مهمی در بازار جهانی است — بیش از ۶۰ درصد افزایش یافته و از حدود ۴۸۴ دلار در اواخر فوریه به ۷۸۰ دلار در هر تن رسیده است. با وجود اینکه قیمت‌ها هنوز به سطح بحران ۲۰۲۲ یا بحران ۲۰۰۸ نرسیده‌اند، تحلیلگران هشدار می‌دهند که بازار در حالت «انتظار و فلج» قرار دارد و روند قیمت‌ها به‌شدت وابسته به زمان بازگشایی تنگه هرمز است. برخی خریداران نیز خرید را به تعویق انداخته‌اند به امید اینکه پس از پایان بحران، قیمت‌ها کاهش یابد.

در بخش کشاورزی، پیامدها بسیار گسترده است. حدود نیمی از تولید جهانی غذا به کودهای نیتروژنی وابسته است و هرگونه کاهش عرضه می‌تواند به افت شدید بازدهی محصولات منجر شود. این موضوع مستقیماً باعث افزایش قیمت کالاهای اساسی مانند نان، برنج، سیب‌زمینی و حتی خوراک دام می‌شود. سازمان خواربار و کشاورزی ملل متحد (FAO) هشدار داده که کشاورزان با «شوک دوگانه» مواجه‌اند: افزایش هم‌زمان قیمت کود و سوخت. این وضعیت می‌تواند چرخه‌ای از کاهش تولید و افزایش قیمت‌ها ایجاد کند که به‌ویژه برای کشورهای کم‌درآمد بسیار خطرناک است.

در سطح ژئوپلیتیکی و منطقه‌ای، اثرات بحران نابرابر است. کشورهای اروپایی و آمریکای شمالی به‌دلیل خریدهای قبلی برای فصل کشت بهار، فعلاً کمتر تحت فشار هستند. اما کشورهایی مانند استرالیا — که اوج واردات کود آن بین آوریل تا ژوئن است — به‌شدت در معرض خطر قرار دارند. هند، به‌عنوان دومین مصرف‌کننده بزرگ کود در جهان، نیز با چالش جدی مواجه است، زیرا برای تولید داخلی به واردات مواد اولیه مانند گاز طبیعی مایع وابسته است. هرگونه اختلال می‌تواند تولید محصولات کلیدی مانند برنج و گندم را کاهش دهد. همچنین کشورهای جنوب آسیا (پاکستان، بنگلادش، سریلانکا) و بسیاری از کشورهای آفریقایی (مانند مالاوی، تانزانیا، اوگاندا، کنیا و سودان) به‌شدت به واردات کود از خلیج فارس وابسته‌اند و توان مالی کمتری برای مقابله با افزایش قیمت‌ها دارند.
👍1
در نهایت، گزارش تأکید می‌کند که اگرچه قیمت مواد غذایی هنوز به‌طور گسترده در بازارهای جهانی افزایش نیافته — زیرا خاورمیانه صادرکننده اصلی غلات نیست — اما در صورت تداوم بحران، اثرات بلندمدت آن بر عرضه و قیمت‌های جهانی می‌تواند بسیار شدید باشد. در مجموع، این وضعیت نشان می‌دهد که بحران تنگه هرمز تنها یک مسئله منطقه‌ای یا انرژی‌محور نیست، بلکه به‌طور مستقیم با امنیت غذایی جهانی گره خورده و می‌تواند به یک بحران چندبعدی در سطح جهان تبدیل شود.https://www.theguardian.com/world/2026/apr/03/visual-guide-gulf-fertiliser-blockade
👍1
فیلیپ بولوپیون مدیر اجرایی سازمان دیدبان حقوق بشرHuman Rights Watch است؛ نهادی بین‌المللی که بر مستندسازی نقض حقوق بشر، پاسخ‌گو کردن دولت‌ها و گروه‌های مسلح، و دفاع از اجرای حقوق بین‌الملل بشردوستانه تمرکز دارد. مقاله او با عنوان «جنایت‌های جنگی دیگر شرم‌آور نیستند؛ و این باید شما را بترساند» (۳ آوریل ۲۰۲۶) استدلال می‌کند که در جنگ کنونی، مسئله فقط حملات به غیرنظامیان نیست، بلکه عادی‌شدن و حتی نمایش بی‌پروای این رفتارهاست. به باور او، اگر جامعه جهانی فوراً از این هنجارها دفاع نکند، در عمل با نابودی آن‌ها کنار آمده است.

در گذشته، رهبران متهم به جنایت جنگی معمولاً آن را انکار می‌کردند یا به اشتباه نسبت می‌دادند، اما اکنون — به گفته بولوپیون — تغییر خطرناکی رخ داده است: آمریکا، اسرائیل و ایران نه‌تنها متهم به نقض قوانین‌اند، بلکه آشکارا مواضعی اتخاذ می‌کنند که بی‌اعتنایی به این قوانین را نشان می‌دهد. او به سخنان ترامپ درباره بی‌نیازی از حقوق بین‌الملل، تأکید وزیر دفاع آمریکا بر «حداکثر کشندگی»، و اظهاراتی مانند حمله «برای تفریح» اشاره می‌کند. هم‌زمان، اسرائیل از تخریب مناطق مسکونی لبنان سخن گفته و سپاه اهداف غیرنظامی مانند بانک‌ها و کشتی‌ها را مشروع اعلام کرده و مخالفان را به سرکوب شدیدتر تهدید کرده است. این لفاظی‌ها با واقعیت میدانی همراه است: بیش از ۲ هزار کشته در ایران، ۱۲۰۰ در لبنان، آوارگی میلیون‌ها نفر، حمله به مدرسه‌ای در میناب با بیش از ۱۷۰ کشته (از جمله کودکان)، استفاده از فسفر سفید در لبنان و شلیک مهمات خوشه‌ای از سوی ایران.

بولوپیون ریشه این وضعیت را در فرسایش تدریجی نظم حقوقی بین‌المللی می‌داند، به‌ویژه به‌دلیل استانداردهای دوگانه در واکنش به جنگ‌ها. او به حمایت گسترده از اسرائیل در جنگ غزه اشاره می‌کند و استدلال می‌کند این رویکرد این تصور را ایجاد کرده که برخی کشورها فراتر از قانون‌اند. در نتیجه، محکومیت‌ها نیز گزینشی شده‌اند: برخی حملات به‌سرعت محکوم می‌شوند، اما موارد دیگر با سکوت مواجه می‌شوند. به گفته او، اگر دولت‌ها نقض قوانین را بدون توجه به عامل آن به‌طور یکسان محکوم نکنند، این قواعد به ابزار سیاسی تبدیل می‌شوند. او با استناد به کنوانسیون‌های ژنو تأکید می‌کند که کشورها نه‌تنها باید قوانین جنگ را رعایت کنند، بلکه باید از اجرای جهانی آن نیز حمایت کنند، از جمله با خودداری از تسلیح طرف‌های ناقض.

در ادامه، او بر اهمیت فوری مستندسازی تأکید می‌کند و هشدار می‌دهد که طرف‌های درگیر در حال از بین بردن شواهد هستند: قطع اینترنت در ایران، محدودیت رسانه‌ها در اسرائیل، بازداشت افراد در کشورهای خلیج فارس، و فشار بر رسانه‌ها در آمریکا. او تأکید می‌کند که جمع‌آوری شواهد باید هم‌زمان با جنگ انجام شود، نه پس از آن، و دولت‌ها باید از ابزارهایی مانند تصاویر ماهواره‌ای و داده‌های اطلاعاتی استفاده کنند و از نهادهای بین‌المللی حمایت کنند.

در جمع‌بندی، بولوپیون بر اصل «عدم تقابل‌به‌مثل» تأکید می‌کند و هشدار می‌دهد که کنار گذاشتن آن چرخه‌ای از خشونت ایجاد کرده که همه — از غیرنظامیان تا نیروهای نظامی — را در معرض خطر قرار می‌دهد. پیام نهایی او این است که اگر جامعه جهانی اکنون از این نظام حقوقی دفاع نکند، در آینده باید پاسخ دهد که چرا در برابر فروپاشی آن سکوت کرده است.https://www.aljazeera.com/opinions/2026/4/3/war-crimes-are-no-longer-shameful-that-should-terrify-you
روایت جنگ از درون

تور انقلاب و نیلوفر با طعم کتاب و ساندویچ

ژیلا بنی‌یعقوب*

کانون زنان ایرانی


یک هفته شاید هم بیشتر شده که پرده اتاق را کنار نکشیده‌ام؛ با خودم می‌گویم بالاخره خود این پرده‌ها حفاظی برای شیشه‌هاست برای زمانی که صدای جنگنده یا موج انفجار باعث شکستن‌شان شود. امروز چندبار با خودم گفتم پرده‌ها رو بزن کنار تا آفتاب زیبای بهاری راهش را به داخل پیدا کند؛ یک صدایی از درون مقاومت می‌کرد: «نه! بذار همینطور بمونند، حادثه اونم از نوع جنگی‌اش خبر نمی‌کنه.»
اما بالاخره آفتاب پیروز می‌شود. چه آفتاب درخشانی! درختان روبروی پنجره‌مان کی اینقدر سرسبز شدند! انگار هنوز هم زور آفتاب و رویش زیاد است.
هیچ دلم نمی‌خواهد خرابی‌های تهران را ببینم. یعنی از مواجهه با آن می‌ترسم… اما تا به حال چند بار بر این ترس غلبه کرده‌ام.
یکبار برای دیدن خیابان نیلوفر رفتم؛ جایی که چندبار با دوست‌داشتنی‌ترین کودکان و نوجوانان دور و اطرافم به آنجا رفته‌ایم: امیر و ستوده و صائمه و شکران و الکا و… حالا همان‌جا که انگار خوشمزه‌ترین ساندویج دنیا را از آن خریده‌بودیم تخریب شده… برای زدن یک کلانتری (که اصلاً چرا دشمن همان را هم باید بزند) چقدر دقیق نقطه‌زنی کرده‌اند! لعنتی‌ها نه فقط این همه خانه و کسب و کارهای مردم را زده‌اند که خاطرات چند نسل را هم زده‌اند.
از مواجه شدن با خیابانهای اطراف میدان انقلاب بیشتر می‌ترسیدم. جایی که بیشترین کتابهای کتابخانه‌ام را از آنجا خریده‌ام. نخستین بار معلم کلاس پنجم ابتدایی‌ تور گردشگری‌مان را آنجا برگزار کرد؛ خیابان انقلاب از دیرباز مرکز بهترین و خاطره‌انگیزترین کتابفروشی‌های پایتخت بوده است. خانم معلم ما زن بسیار جالبی بود؛ بقیه معلم‌ها دانش‌آموزان‌شان را به باغ‌وحش و پارک و سینما می‌بردند؛ این یکی با ذوق می‌گفت: «پولهاتون رو جمع کنید می‌خوام ببرمتون میدون انقلاب کتاب بخرید…» و چه کیفی داشت کتاب خریدن از پاساژی که بارارچه کتاب نام داشت، کتابفروشی دنیا، ققنوس، اطهری و البته دستفروش‌ها… حتی حالا که با ترس زیاد برای دیدن خرابی‌های جنگ به اینجا آمده‌ام، آن خاطرات قدیمی لبخند به لبم می‌آورد و بعد ناگهان دیدن خرابی‌ها انگار همه آن خاطرات شیرین را در من فرو می‌ریزد!
لعنتی‌های متجاوز! این است نقطه‌زنی‌تان!
بیشتر کتابفروشی‌ها تعطیلند اما تعدادی از دستفروشان هستند.
به یکی‌شان می‌گویم: «نمی‌ترسید توی این شرایط جنگی که هر لحظه ممکنه بمبی یا موشکی این اطراف فرود بیاد اونم در فضای باز بساط کردید؟»
یکی‌شان می‌گوید: «زندگی‌مقاومت است… روزی که اون‌طرف میدون انقلاب رو زدند هم ما اینجا بودیم؛ سرتاپامون خاک شد؛ عین مجسمه‌های گلی شده بودیم.»
بیشترشان جوان هستند؛ لهجه‌های متفاوت دارند و از شهرهای مختلف ایران هستند.
می‌پرسم: حتما صداهای انفجار خیلی شدید بود…نترسیدید؟
می‌خندند و می‌گویند: «مرگ که ترس نداره.»
می‌گویم: اصلا در این شرایط کی کتاب می‌خره که شما اینجایید؟
یکی‌شان می‌گوید: «چرا! می‌خرند مثلاً همین شما.»
با این حرفش آنقدر توی رودربایستی قرار می‌گیرم که با خودم می‌گویم حتما باید کتاب بخرم؛ تند و تند کتاب معرفی می‌کنند؛ با توضیحاتی که معلوم است خیلی کتابخوان هستند. کم‌کم حتی درباره کتابهایی که ندارند هم حرف می‌زنند و می‌گویند اگر نخوندید حتما بخونید: «خاطرات زندان نوال سعداوی…. در اینجا دختران نمی‌میرند.»
اگر این روزها گذرتان به خیابان انقلاب افتاد سری به آنها بزنید، هم کتابهای خوب با قیمت مناسب دارند هم خیلی خوش صحبتند؛ یکی‌شان که نامش با پ شروع می‌شود؛ آنقدر کتاب خوانده که شگفت زده می‌شوید. کلی کتابهای خوب هم به شما معرفی می‌کند. به من این کتابها را معرفی کرد:
سرزمین گوجه‌های سبز، یک مشت تمشک، دانه زیر برف و چند کتاب دیگر از اینیاتسیو سیلونه… وقتی می‌گویم: این کتابها را خوانده‌ام؛ می‌خندد و می‌گوید: «پس این کاره‌اید.»
پدران و پسران، شهرزاد، پروژه اضطراری و ….را هم معرفی می‌کند که می‌گویم: نه! نخوانده‌ام و این بار من می‌خندم و می‌گویم: پس به اندازه شما این کاره نیستم.
کتاب آزادی در نیمه شب و…. را می‌خرم و خداحافظی می‌کنم.

*روزنامه‌نگار و زندانی سیاسی سابق

عکس‌: محمدحسین عبداللهی
👍1
روزنامه اسرائیل حیوم متعلق به میریم ادلسون از حامیان مالی اصلی ترامپ در مقاله‌ای مطرح کرد که برنامه بعدی امریکا-اسرائیل فلج اقتصادی ایران است.

این برنامه برای سرنگونی رژیم ایران است

نویسنده: دنی زاکن

تاریخ انتشار: ۴ آوریل ۲۰۲۶

این مقاله به بررسی برنامه‌های ایالات متحده و اسرائیل برای هدف قرار دادن رژیم ایران می‌پردازد. در شرایط کنونی، اهمیت این تحلیل در درک تحولات سریع و خطرناک در خاورمیانه و تأثیرات آن بر امنیت جهانی و منطقه‌ای به وضوح مشهود است. با توجه به تداوم تنش‌ها و بی‌توجهی به حقوق بشر، این نوشتار به‌ویژه حائز اهمیت است.

- با نزدیک شدن به پایان اولتیماتوم ۱۰ روزه ترامپ به ایران، هیچ تماسی بین واشنگتن و تهران وجود ندارد.
- پاکستان به عنوان میانجی به این نتیجه رسید که فاصله‌ها بین طرفین بسیار زیاد است. ایالات متحده سندی ۱۵ ماده‌ای ارسال کرد که ایران آن را به عنوان یادداشت تسلیم تلقی کرد.

- بن‌بست در مذاکرات به دلیل اختلافات داخلی در رهبری ایران بر سر چگونگی پایان دادن به جنگ است. رئیس‌جمهور مسعود پزشکیان و وزیر خارجه عباس عراقچی خواهان مذاکره و سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به رهبری احمد وحیدی معتقد است که رژیم می‌تواند با وجود خسارت‌های عظیم زنده بماند.

- مصر سعی کرد میانجی‌گری کند، اما با انتقاد شدید از سوی کشورهای خلیج فارس مواجه شد. ترکیه همچنان در تلاش است، اما ایران به آن نیز چندین بار موشک پرتاب کرده است. عمان پیام ایالات متحده را دریافت کرد که تنها پاسخ مثبت ایران به خواسته‌های آمریکایی می‌تواند به پیشرفت منجر شود و سپس عقب‌نشینی کرد. فرانسه با سردی خاصی از سوی آمریکایی‌ها مواجه شد.امارات متحده عربی اعلام کرده است که از توافق تأمین مالی توسعه جت جنگنده فرانسوی رافال عقب‌نشینی خواهد کرد. کشورهای خلیج فارس، از جمله امارات، عربستان، بحرین و کویت از موضع اسرائیل حمایت می‌کنند که حملات به ایران نباید متوقف شود.

- انتظار می‌رود با توجه به شکاف کنونی با ایران، درگیری‌ها حداقل برای یک هفته دیگر ادامه یابد. همچنین، امکان انجام عملیات محدود زمینی ایالات متحده در نقاط استراتژیک وجود دارد. به نظر می‌رسد ایالات متحده در تلاش است تا با فشار اقتصادی، به سقوط ایران کمک کند.

- اهدافی که انتظار می‌رود تحت حمله قرار گیرند شامل پل‌ها و خطوط راه‌آهن اصلی به سمت تهران است. بخش‌های مختلف صنعت نفت، چه در استخراج و چه در محصولات مرتبط، به عنوان اهداف اصلی در نظر گرفته شده‌اند.

-این به مرحله بعدی جنگ اقتصادی منجر می‌شود: توقف کامل صادرات نفت ایران و خط لوله اکسیژن آن، که از آغاز جنگ به شدت آسیب دیده است. این اقدام اقتصادی، که در طی یک سال گذشته بحران را به خاطر تشدید تحریم‌ها عمیق‌تر کرده، نهایتاً انتظار می‌رود به فروپاشی اقتصادی منجر شود. به گفته این منبع، هیچ ایدئولوژی، هرچقدر هم افراطی، قادر به جلوگیری از سقوط اقتصادی رژیم نخواهد بود.

این جنگ و کمپین اقتصادی علیه ایران نشان‌دهنده تلاش‌های شدید و برنامه‌ریزی شده ایالات متحده و اسرائیل برای سرنگونی رژیم ایران است. این اقدامات ممکن است به آسیب‌های جدی اقتصادی و انسانی منجر شود، اما هدف نهایی آن‌ها به چالش کشیدن قدرت و ثبات جمهوری اسلامی ایران است.

https://www.israelhayom.com/2026/04/04/this-is-the-plan-to-bring-down-the-iranian-regime/
👎1
در میانه جنگ جاری میان ایران از یک‌سو و ایالات متحده و اسرائیل از سوی دیگر، بهروز قمری-تبریزی، جامعه‌شناس ایرانی-آمریکایی و استاد پیشین دانشگاه پرینستون، در یادداشتی برای الجزیره به بازخوانی تجربه جنگ ایران و عراق می‌پردازد و استدلال می‌کند که رهبران امروز آمریکا و اسرائیل، همان خطای محاسباتی صدام حسین در سال ۱۳۵۹ را تکرار می‌کنند: این تصور که فشار خارجی می‌تواند مردم ایران را به سرنگونی حکومت وادار کند.
***
..
ما نیز این درس را سریع آموختیم. حکومت نه‌تنها تهاجم را مهار کرد، بلکه با حذف مخالفان، قدرت خود را تثبیت نمود: ده‌ها هزار نفر بازداشت شدند، بسیاری تبعید شدند و هزاران نفر اعدام شدند. حتی مخالفانی که از دفاع در برابر تجاوز حمایت می‌کردند نیز پاکسازی شدند.
اکنون، ۴۶ سال بعد، به نظر می‌رسد رهبران آمریکا و اسرائیل دچار همان توهم شده‌اند. تفاوت این‌جاست که این‌بار، برخلاف صدام، جنگ عمدتاً به‌صورت حملات هوایی و بدون حضور نیروهای زمینی در جریان است؛ جنگی که عدم قطعیت و اضطراب بیشتری ایجاد می‌کند، زیرا هرکس در هر زمان ممکن است هدف قرار گیرد.
تفاوت دیگر این است که جمهوری اسلامی در آغاز این جنگ، بخش زیادی از حمایت مردمی خود را از دست داده بود. سال‌ها تحریم، فقر گسترده و فساد ساختاری، همراه با سرکوب شدید، شکافی عمیق میان دولت و جامعه ایجاد کرده است.
اما این به معنای آن نیست که حمله خارجی بتواند به‌سادگی به فروپاشی حکومت منجر شود. دولت دونالد ترامپ این واقعیت را به‌درستی درک نکرد و به طرح اسرائیل برای تسریع سقوط جمهوری اسلامی از طریق جنگ اعتماد کرد.
این خطا دو وجه داشت. نخست، عدم درک ساختار قدرت در ایران: جمهوری اسلامی، علی‌رغم ظاهرش، یک نظام تک‌مرکزی ساده نیست. هرچند مقام رهبری اختیارات گسترده‌ای دارد، اما شبکه‌ای از مراکز قدرت، کلیت نظام را حفظ می‌کند. اکنون روشن شده است که حتی ترور علی خامنه‌ای نیز نمی‌توانست به فروپاشی نظام منجر شود؛ اقدامی که در عین حال مصداق جنایت جنگی است.
دوم، ناتوانی در درک این نکته که جنگ هواییِ بی‌تمایز، مرز میان «ملت» و «دولت» را از میان برمی‌دارد. بسیاری از ایرانیان دریافتند که این جنگ ربطی به مطالبات داخلی آنان ندارد، بلکه حمله‌ای به حاکمیت ملی است.
تبلیغات آمریکا و اسرائیل تلاش کرد مسئولیت جنگ را متوجه سیاست‌های جمهوری اسلامی کند. اما مجازات یک ملت به‌خاطر عملکرد دولتش، منطقی است که با مقاومت گسترده مواجه شد.
همانند صدام در دهه ۱۳۶۰، اتحاد امروز میان ترامپ و نتانیاهو مدعی است که راه را برای قیام مردم ایران هموار کرده است. اما با بمباران گسترده، عملاً مردم را به‌خاطر عدم انجام این کار مجازات می‌کند.
این منطق فرسوده—تحمیل رنج از طریق جنگ، تحریم و ترور برای وادار کردن مردم به سرنگونی حکومت—پیش‌تر شکست خورده و اکنون نیز شکست خواهد خورد.
برای مردمی که در سال ۱۳۵۹ در وحشت می‌دویدند و کسانی که امروز زیر بمباران زندگی‌شان نابود می‌شود، تفاوتی وجود ندارد: آن‌ها مسئول را کسانی می‌دانند که دکمه شلیک را فشار می‌دهند.
پیامد فوری این حملات، نه «آزادی»، بلکه نظامی‌تر شدن بیشتر حکومت و تضعیف جامعه مدنی است. جمهوری اسلامی نشان داده که توانایی ادامه یک جنگ فرسایشی را دارد—تجربه‌ای که از جنگ با عراق به ارث برده است. اما چنین جنگی، با تمرکز قدرت و تشدید سرکوب همراه خواهد بود.

https://neemaad.com/nmd10031461.htm
👍4👎2
این مقاله نوشته‌ی گیدئون لوی، روزنامه‌نگار و ستون‌نویس باسابقه روزنامه هاآرتص است که به‌دلیل مواضع انتقادی‌اش نسبت به سیاست‌های اسرائیل، به‌ویژه در قبال فلسطینیان، شناخته می‌شود. او در این یادداشت استدلال می‌کند که جنگ ایران می‌تواند به یک نقطه عطف تاریخی در روابط ایالات متحده و اسرائیل تبدیل شود. از نظر او، رابطه‌ای که طی سال‌ها به شکل حمایت تقریباً بدون قید و شرط آمریکا از اسرائیل شکل گرفته بود، اکنون وارد مرحله‌ای شده که ممکن است فروبپاشد. این پیوند، که به اسرائیل امکان داده بود بدون هزینه جدی سیاست‌های خود را پیش ببرد، به باور نویسنده نه‌تنها ناسالم، بلکه فاقد توازن واقعی بوده و جنگ جاری می‌تواند لحظه‌ای باشد که این ساختار از هم گسسته شود.

لوی استدلال می‌کند که با آشکارتر شدن ناکامی‌های جنگ، فرآیند مقصر دانستن آغاز خواهد شد و آمریکا احتمالاً اسرائیل را مسئول اصلی خواهد دانست. او می‌نویسد در حالی که در داخل اسرائیل هنوز از همکاری نظامی و اتحاد با آمریکا سخن گفته می‌شود، در واقعیت، واشنگتن ممکن است خود را در جنگی گرفتار ببیند که راه خروج روشنی ندارد. در چنین شرایطی، فشار سیاسی داخلی در آمریکا—از هر دو حزب—می‌تواند به سمت فاصله‌گرفتن از اسرائیل حرکت کند، و به‌گفته او، دونالد ترامپ ممکن است آغازگر این موج باشد. این روند می‌تواند یک اثر دومینویی بین‌المللی ایجاد کند، چرا که بسیاری از کشورها و حتی بخش‌هایی از افکار عمومی غرب مدت‌هاست از مصونیت اسرائیل در برابر پاسخگویی ناراضی‌اند و در انتظار تضعیف این رابطه هستند.

در تحلیل تاریخی خود، نویسنده ریشه این وضعیت را در سال‌ها حمایت بدون هزینه از اسرائیل می‌بیند. او به‌ویژه به دوره بنیامین نتانیاهو اشاره می‌کند که در آن، به‌گفته او، اسرائیل توانست حتی در برابر رؤسای‌جمهور آمریکا—از جمله باراک اوباما—ایستادگی کند، بدون آنکه پیامد جدی بپردازد. در همین حال، اقداماتی مانند شهرک‌سازی، الحاق، جنگ‌های غزه و لبنان و سایر سیاست‌های مورد انتقاد بین‌المللی ادامه یافت، در حالی که آمریکا با وجود محکومیت‌های لفظی، همچنان حمایت مالی، نظامی و دیپلماتیک خود—including وتو در شورای امنیت—را حفظ کرد. از نگاه لوی، همین تضاد میان «انتقاد» و «حمایت عملی» به تداوم وضع موجود کمک کرده و اروپا و دیگر بازیگران نیز به‌دلیل نقش آمریکا از اقدام مستقل خودداری کرده‌اند.

در نهایت، لوی به یک جمع‌بندی راهبردی می‌رسد: **تغییر واقعی در سیاست‌های اسرائیل از درون رخ نخواهد داد**، بلکه تنها در صورت قطع یا تضعیف جدی حمایت آمریکا ممکن است. او تأکید می‌کند که اسرائیل بدون پشتوانه آمریکا با واقعیتی کاملاً متفاوت روبه‌رو خواهد شد—بدون کمک‌های مالی، تسلیحاتی و حمایت سیاسی در نهادهای بین‌المللی. این وضعیت می‌تواند اسرائیل را به سمت انزوایی بی‌سابقه سوق دهد، تا حدی که او آن را با یک «کره شمالی محلی» مقایسه می‌کند. در چنین شرایطی، اسرائیل ناچار خواهد شد میان دو مسیر انتخاب کند: یا تغییر اساسی در سیاست‌ها و پایان‌دادن به اشغال و جنگ‌های مداوم، یا مواجهه با بحران عمیق‌تر و حتی تهدیدی برای بقای خود. به این ترتیب، مقاله جنگ را نه صرفاً یک درگیری نظامی، بلکه آزمونی تعیین‌کننده برای آینده رابطه آمریکا و اسرائیل و جهت‌گیری کلی این کشور در نظام بین‌الملل می‌داند.
https://www.haaretz.com/opinion/2026-04-05/ty-article-opinion/.premium/a-toxic-israel-u-s-relationship-nears-its-breaking-point-amid-war/0000019d-59d4-d759-ab9d-79ddf8920000
👍3
پرستو فروهر- دوستم در آن متن نوروزی جمله‌هایی پر از خشم نوشته بود در سرزنش «طالبان جنگ» و «آنان که می‌گویند آزادی به کشتن و ویران کردن و از نو ساختن می‌ارزد». برای دوست دیگری که متن را فرستادم، گله داشت که زبان تندی دارد و فوران خشم باب گفت‌وگو را می‌بندد. من اما این خشم را می‌شناسم؛ در بسیاری از ما زبانه می‌کشد و در گفت‌وگوهایمان با یکدیگر آن را مانند کپه‌ی آتشی که جانمان را می سوزاند، دست به دست می‌‌کنیم، حتی اگر به حرمتِ رواداری ـ که به خون دل آموخته‌ایم - از بروز عمومی آن ابا ‌کنیم. اما آیا آنها ـ آن طالبان جنگ - ذره‌ای رواداری با ما داشتند یا دارند؟ ذره‌ای حرمت ما را، که از پی‌آمدهای هولناک این جنگ حذر می‌‌دادیم، پاس داشتند؟ از توهین و تخریب ما، از زدن هر انگِ کثیفی که به دستشان آمد، فروگذار کردند؟ یا حتی حالا زیر بار واقعیتِ عریانِ فاجعه‌ی جنگ برای میهن و مردم، جسارتِ بازبینیِ مسئولانه‌ی آنچه را گفته‌اند، دارند؟ باب گفت‌وگو را چگونه می‌توان گشود وقتی به جای بررسی و نقدِ صادقانه، هنوز ساده‌سازی و توجیه می‌شود؟ وقتی مسئولیت فرد در اتخاذ موضع عمومی ـ حتی اگر این موضع هیچ تاثیری در روند وقایع نداشته باشد ـ نادیده گرفته و لاپوشانی می‌شود؟

هر جنگی نیاز به روایتی دارد که در عرصه عمومی آن را موجه و مشروع جلوه دهد. جنگ و روایتِ جنگ جدای از هم نیستند. پس آماده‌سازی افکار عمومی برای تجاوز نظامی به ایران و جا انداختن آن به‌عنوان «راهکاری رهایی‌بخش» را نمی‌توان جدای از این عملیات جنگی مرگبار و ویرانگر دید.
.....
.

اما از دل اینهمه وای که از عمق جان ما برمی‌آید تنها درد زاده نمی‌شود، هم‌دردی هم پدیدار می‌شود، همدیگر را پیدا می‌کنیم، از حلقه‌های کوچک تعلق ما به یکدیگر نیرو جوانه می‌زند و همبستگی می‌روید، ما از دل این درد نیز دوباره زاده می‌شویم، زندگی می‌‌طلبیم، امید می‌جوییم، به یاد می‌‌‌آوریم امانت‌هایی را که به ما سپرده‌ شده و پای آنها می‌ایستیم، پای دهه‌ها پیکار برای کرامت و آزادی مردم‌مان و پای مهر و تعهدمان به میهن.

۶۰ سال پیش در یکی از همین روزهای بهاری پدرم از یک سلول انفرادی در زندان قزل‌قلعه به دخترکش نامه‌ای نوشته است: «امروز چهارمین سال زندگی تو آغاز می‌شود و من دور از تو در زندان به سر می‌برم و حتی نگذاشتند برای چند لحظه روی قشنگت را ببینم و غرق بوسه کنم. شاید هنوز ندانی زندان چگونه جایی ست و از اینکه در چنین روزی پدرت در کنار تو نیست و به شادی‌ات نمی‌کوشد گناهکارش بدانی. اما امیدوارم وقتی بزرگ شدی و این نوشته کوچک را خواندی از آنگونه انسان‌هایی باشی که به دیگران بیش از خود می‌اندیشند و از اینکه بارها به زندان رفتم تا دیگران آزاد باشند احساس سرافرازی کنی. دخترم، ایران را دوست بدار همچنان که من و مادرت دوست می‌داریم.»

این، یکی از بی‌شمار نامه‌هایی ست که پدران و مادران نوشته‌اند تا آنچه را در زندگی بر سرش تلاش کردند و ساختند، مانند امانتِ گرانقدری در دست‌های فرزندی بگذارند؛ پژواک صدایی ست به قدمتِ تاریخِ مردمانی که ایران و آزادی را به جان دوست داشتند ‌و پای آن ایستادند.

امروز، مهر و مسئولیت نهیب‌مان می‌زند که ما نیز چنین کنیم؛ پای ایران و آزادی بایستیمhttps://www.radiozamaneh.com/884961!
👍2
این یادداشت را فرانسیس فوکویاما نوشته است؛ اندیشمند برجسته علوم سیاسی، استاد دانشگاه استنفورد و از مهم‌ترین نظریه‌پردازان روابط بین‌الملل در دهه‌های اخیر. او به‌ویژه با نظریه «پایان تاریخ» شناخته می‌شود.

فوکویاما در این مقاله استدلال می‌کند که برخلاف تصور رایج، هیچ «دکترین ترامپ» منسجمی در سیاست خارجی آمریکا وجود ندارد. او توضیح می‌دهد که اگرچه دولت ترامپ در آغاز دوره دوم خود یک «استراتژی امنیت ملی» تدوین کرده بود—که بر کاهش تعهدات، تمرکز بر نیمکره غربی و کم‌اهمیت‌کردن خاورمیانه تأکید داشت—اما در عمل، ورود به جنگ با ایران کاملاً خلاف این چارچوب بوده است. در این سند حتی ایران به‌عنوان تهدید مستقیم برای آمریکا تعریف نشده بود، اما سیاست واقعی دولت مسیر متفاوتی را طی کرده و این نشان‌دهنده شکاف عمیق میان اسناد رسمی و تصمیمات اجرایی است.

محور اصلی تحلیل فوکویاما این است که سیاست خارجی آمریکا دیگر بر اساس اصول یا منافع ملی تعریف‌شده پیش نمی‌رود، بلکه به‌شدت تحت تأثیر شخصیت، ذهنیت و برداشت‌های فردی رئیس‌جمهور قرار گرفته است. او به‌صراحت می‌نویسد که تصمیم‌گیری‌های ترامپ از ترکیبی از خشم، روایت‌های شخصی، اطلاعات نادرست و حتی چیزهایی که از رسانه‌هایی مانند Fox News شنیده، شکل می‌گیرد. به‌عنوان مثال، ترامپ ابتدا نسبت به حمله به ایران محتاط بود، اما پس از موفقیت یک عملیات در ونزوئلا، به این باور رسید که می‌تواند با هزینه کم از قدرت نظامی استفاده کند. این ذهنیت، همراه با تأثیرگذاری بنیامین نتانیاهو، او را به سمت این جنگ سوق داد، با این تصور که ایران نیز مانند ونزوئلا به‌سرعت فروخواهد پاشید.

در ادامه، فوکویاما به اختلال در نهادهای کلیدی سیاست خارجی آمریکا اشاره می‌کند و آن را یکی از خطرناک‌ترین ابعاد این وضعیت می‌داند. به گفته او، نهادهایی مانند شورای امنیت ملی، وزارت خارجه، ارتش و جامعه اطلاعاتی که باید نقش هماهنگ‌کننده و مشورتی داشته باشند، یا تضعیف شده‌اند یا توسط افرادی اداره می‌شوند که بیش از تخصص، به وفاداری شخصی به رئیس‌جمهور متکی هستند. او به چهره‌هایی مانند تولسی گبرد، جرد کوشنر و پیت هگست اشاره می‌کند و معتقد است این ترکیب، توانایی ارائه تحلیل مستقل و تصمیم‌سازی حرفه‌ای را کاهش داده است. در چنین شرایطی، سیاست خارجی نه از طریق فرآیندهای نهادی، بلکه به‌صورت شخصی و موردی شکل می‌گیرد.

در جمع‌بندی، فوکویاما هشدار می‌دهد که نبود یک دکترین منسجم و جایگزینی آن با تصمیم‌گیری‌های فردمحور، پیامدهایی فراتر از جنگ با ایران دارد. او تأکید می‌کند که وقتی قدرتمندترین کشور جهان بدون چارچوب راهبردی مشخص عمل کند، اهداف آن دائماً تغییر می‌کند—از «تغییر رژیم» تا ادعاهای متناقض درباره پایان جنگ—و دیگر بازیگران بین‌المللی نیز قادر به پیش‌بینی رفتار آن نخواهند بود. به همین دلیل، مسئله اصلی از نظر او نه فقط این جنگ، بلکه فقدان یک منطق پایدار در سیاست خارجی آمریکاست که می‌تواند به تضعیف نظم بین‌المللی و افزایش بی‌ثباتی جهانی منجر شود.https://www.persuasion.community/p/theres-no-such-thing-as-the-trump?utm_campaign=post-expanded-share&utm_medium=web&triedRedirect=true
👍1
ترامپ به آکسیوس: توافق ایران ممکن است تا سه‌شنبه به دست آید، وگرنه "همه‌چیز را می‌زنم"

باراک راوید

رئیس‌جمهور ترامپ در مصاحبه‌ای با آکسیوس ادعا کرد که ایالات متحده در "مذاکرات عمیق" با ایران است و توافقی می‌تواند قبل از پایان مهلت او در سه‌شنبه به دست آید.

او گفت: "شانس خوبی وجود دارد، اما اگر توافقی حاصل نشود، همه‌چیز را آنجا می‌زنم."

اهمیت این موضوع:
میانجی‌ها کمتر خوشبین هستند که توافقی نزدیک باشد، اما می‌گویند که تا آخرین لحظه برای رسیدن به حداقل یک توافق جزئی برای به تأخیر انداختن اولتیماتوم ترامپ کار خواهند کرد. ترامپ تهدید کرده است که زیرساخت‌های حیاتی برای غیرنظامیان ایرانی را نابود خواهد کرد اگر نتواند با رهبران آن‌ها به توافق برسد.

تهران ترامپ را به برنامه‌ریزی برای ارتکاب جنایات جنگی متهم کرده و تهدید کرده است که با حملات مشابهی به زیرساخت‌های اسرائیل و کشورهای خلیج فارس واکنش نشان خواهد داد.

وقتی آکسیوس از ترامپ پرسید که آیا نگران آسیب به غیرنظامیان بی‌گناه ایرانی است، او گفت که فکر می‌کند غیرنظامیانی که مخالف دولت خود هستند از چنین حملاتی برای تضعیف رژیم حمایت خواهند کرد. ترامپ گفت: "آن‌ها در ترس زندگی می‌کنند. آن‌ها می‌ترسند که ما در وسط جنگ برویم، اما ما نمی‌رویم."

در ده روز گذشته، ایالات متحده و ایران مذاکرات غیرمستقیم از طریق پاکستان، مصر و ترکیه برای تلاش به رسیدن به توافق آتش‌بس در ازای باز کردن تنگه هرمز برگزار کرده‌اند. هیچ پیشرفت قابل توجهی حاصل نشده است.

خبرهای روز:
صبح یکشنبه، درست قبل از مصاحبه تلفنی با آکسیوس، ترامپ تهدید کرد که از سه‌شنبه به بعد به بمباران نیروگاه‌ها و پل‌های ایران خواهد پرداخت اگر رژیم تنگه هرمز را باز نکند.

او نوشت: "سه‌شنبه روز نیروگاه و روز پل خواهد بود، همه در یک روز، در ایران. هیچ چیزی مانند آن نخواهد بود!!! تنگه لعنتی را باز کنید، ای احمق‌های دیوانه، وگرنه در جهنم زندگی خواهید کرد - فقط تماشا کنید! حمد بر خدا."

وضعیت فعلی:
در یک تماس تلفنی هشت دقیقه‌ای، ترامپ به آکسیوس گفت که نمایندگان او، استیو ویتکاف و جارد کوشنر، مذاکرات فشرده‌ای با ایرانی‌ها دارند.

دو منبع درگیر در مذاکرات گفتند که این مذاکرات از طریق میانجی‌های پاکستانی، مصری و ترکی برگزار می‌شود و همچنین از طریق پیام‌های متنی بین مشاوران ترامپ و وزیر خارجه ایران، عباس عراقچی انجام می‌شود.

ترامپ گفت: "مذاکرات خوب پیش می‌رود، اما هرگز نمی‌توانی به خط پایان با ایرانی‌ها برسی." او ادعا کرد که چند روز پیش ایالات متحده و ایران نزدیک به توافق برای برگزاری مذاکرات مستقیم بودند.

"اما سپس آن‌ها گفتند که در پنج روز با ما ملاقات خواهند کرد. بنابراین گفتم، 'چرا پنج روز؟' احساس کردم که آن‌ها جدی نیستند. بنابراین به پل حمله کردم." ترامپ به حمله چهارشنبه به پلی که تهران را به شمال ایران متصل می‌کند اشاره کرد.

چه چیزی را باید زیر نظر داشت:
دو منبع که در مورد تلاش‌های میانجی‌گری اطلاعات داشتند، گفتند که وزرای خارجه پاکستان، مصر و ترکیه در تلاشند تا بسته‌ای از اقدامات اعتمادسازی را به دست آورند که می‌تواند منجر به تمدید اولتیماتوم ترامپ شود و طرفین را به یک دیدار نزدیک‌تر کند.

این سه وزیر روز شنبه با هر دو ویتکاف و عراقچی در این مورد تماس‌های تلفنی داشتند، اما هیچ پیشرفتی حاصل نشد. https://www.axios.com/2026/04/05/trump-iran-deal-power-plants
👎2
ویلیام برنز، دیپلمات ارشد آمریکایی و رئیس پیشین سازمان سیا، که نقش کلیدی در مذاکرات محرمانه منتهی به توافق هسته‌ای ایران داشت، در این گفت‌وگو تأکید می‌کند که ایران همواره یکی از محورهای اصلی فعالیت حرفه‌ای او بوده است. او می‌گوید از همان آغاز کارش در سال ۱۹۷۹، هم‌زمان با بحران گروگان‌گیری، تا حملات تروریستی دهه ۱۹۸۰ و سپس مذاکرات هسته‌ای، همواره با این پرونده درگیر بوده و به همین دلیل نیازی به قانع‌شدن درباره خطرات این رژیم ندارد. او توافق هسته‌ای (برجام) را «کامل نبود، اما یک توافق محکم و به اندازه کافی خوب» توصیف می‌کند و خروج آمریکا از آن در سال ۲۰۱۸ را یک اشتباه جدی می‌داند.

برنز درباره جنگ اخیر با ایران تصریح می‌کند که این جنگ یک «جنگ انتخابی» بوده است، زیرا به گفته او هیچ تهدید فوری علیه ایالات متحده وجود نداشت و حتی ارزیابی جامعه اطلاعاتی نیز چنین تهدیدی را تأیید نمی‌کرد. او توضیح می‌دهد که ایران پیش از این جنگ، به‌ویژه پس از جنگ ۱۲ روزه سال ۲۰۲۵، در ضعیف‌ترین وضعیت خود طی ۴۷ سال پس از انقلاب قرار داشت: برنامه هسته‌ای آن به‌شدت تضعیف شده بود، توان موشکی کاهش یافته بود، نیروهای نیابتی—از جمله حزب‌الله—آسیب دیده بودند و سامانه‌های دفاع هوایی نیز به‌شدت آسیب دیده بودند. با این حال، تصمیم به جنگ بر پایه این تصور شکل گرفت که می‌توان از این ضعف استفاده کرد، «کار را تمام کرد» و حتی رژیم را به فروپاشی رساند؛ تصوری که به گفته او تا حدی بر یک قیاس گمراه‌کننده با تجربه ونزوئلا استوار بود.

او دو خطای اساسی در شناخت ایران را برجسته می‌کند. نخست، دست‌کم گرفتن دوام رژیم؛ او تأکید می‌کند که این نظام اگرچه در مدیریت اقتصاد ناکارآمد است، اما به‌گونه‌ای طراحی شده که خود را حفظ کند، مردم خود را سرکوب کند و حتی در صورت حذف رهبران ارشد نیز ادامه یابد. دوم، اشتباه در پیش‌بینی واکنش ایران؛ به گفته او، کاملاً قابل پیش‌بینی بود که ایران تلاش کند جنگ را منطقه‌ای و حتی جهانی کند. او توضیح می‌دهد که ایران بر این باور است که می‌تواند درد نظامی بیشتری را تحمل کند، در حالی که آمریکا در برابر فشارهای اقتصادی و سیاسی—به‌ویژه از طریق اختلال در تنگه هرمز و بهره‌برداری از آسیب‌پذیری زیرساخت‌های انرژی منطقه—آسیب‌پذیرتر است، و همین موضوع به پیچیده‌تر شدن وضعیت منجر شده است.

او رژیم را در عین حال که ضعیف‌تر شده، «خشن‌تر، رادیکال‌تر و کمتر آماده مصالحه» توصیف می‌کند. از دید این حکومت، «پیروزی به معنای بقا است» و اگر رژیم همچنان باقی بماند، آن را یک موفقیت تلقی خواهد کرد، حتی اگر این موفقیت در عمل توخالی باشد. او همچنین تأکید می‌کند که این جنگ ممکن است روند فروپاشی بلندمدت رژیم را کند کرده باشد، نه تسریع، و در کوتاه‌مدت رژیم احتمالاً باقی خواهد ماند، هرچند با اقتصادی آسیب‌دیده، نارضایتی داخلی و راهبردی که به گفته او پایدار نیست.

در زمینه مذاکرات، برنز تأکید می‌کند که فاصله میان مواضع دو طرف بسیار زیاد است. به گفته او، ایران به دنبال دو هدف اصلی است: نخست، دستیابی به نوعی بازدارندگی و تضمین‌های امنیتی بلندمدت تا از تکرار حملات جلوگیری کند، و نه صرفاً یک آتش‌بس کوتاه‌مدت؛ و دوم، حفظ اهرم‌های فشار اقتصادی خود—به‌ویژه از طریق اختلال در تنگه هرمز—برای جبران خسارت‌ها و مدیریت پیامدهای اقتصادی جنگ. او اشاره می‌کند که حتی درخواست‌هایی مانند غرامت جنگی نیز مطرح شده است، که نشان‌دهنده دشواری و پیچیدگی شدید هرگونه مذاکره است.

برنز در ادامه سه سناریوی اصلی برای مسیر پیش‌رو را مطرح می‌کند. نخست، مسیر مذاکره است که به دلیل فاصله زیاد مواضع و مطالبات دو طرف بسیار دشوار خواهد بود. دوم، تشدید نظامی است—از جمله اقداماتی مانند حمله به زیرساخت‌های انرژی ایران، هدف قرار دادن ذخایر اورانیوم غنی‌شده، یا حتی تلاش برای کنترل نقاطی در تنگه هرمز—که همگی با «ریسک‌های بسیار بالا» همراه هستند. سوم، گزینه اعلام پایان جنگ و واگذاری مدیریت پیامدها به دیگران است؛ چیزی که او آن را نوعی «اعلام پیروزی توخالی» توصیف می‌کند، چرا که در عمل مشکلات حل‌نشده باقی می‌مانند و مسئولیت به بازیگران دیگر منتقل می‌شود. به گفته او، هیچ‌یک از این گزینه‌ها آسان یا بدون هزینه نیستند و همگی با چالش‌های جدی همراه‌اند.
👍8
در نهایت، برنز درباره خطرات آینده هشدار می‌دهد و می‌گوید که با وجود آسیب به زیرساخت‌های هسته‌ای، دانش فنی و مواد لازم همچنان در اختیار ایران باقی مانده است. او به وجود ذخایر قابل‌توجه اورانیوم غنی‌شده اشاره می‌کند و تأکید دارد که در نبود سازوکارهای نظارتی قبلی، امکان حرکت سریع به سمت سلاح هسته‌ای افزایش یافته است. اگرچه او می‌گوید مطمئن نیست رژیم این مسیر را انتخاب کند، اما تأکید می‌کند که این گزینه به‌طور جدی قابل بررسی است. جمع‌بندی او این است که جنگ با ایران نه‌تنها به هدف اعلامی خود نرسیده، بلکه با پیچیده‌تر کردن شرایط، افزایش ریسک‌ها و محدود کردن گزینه‌های آینده، وضعیت را دشوارتر کرده است—و همان‌طور که تأکید می‌کند، جنگ‌ها بسیار آسان‌تر آغاز می‌شوند تا پایان یابند.
https://www.foreignaffairs.com/podcasts/america-world-upheaval
👍7
این مقاله که در روزنامه نیویورک تایمز در تاریخ ۵ آوریل ۲۰۲۶ منتشر شده، توسط رابرت ای. پیپ، استاد علوم سیاسی در دانشگاه شیکاگو و از پژوهشگران برجسته در حوزه استراتژی نظامی و امنیت بین‌الملل، نوشته شده است. او در این تحلیل استدلال می‌کند که جنگ اخیر فراتر از یک درگیری منطقه‌ای است و می‌تواند به تغییر بنیادین در نظم جهانی منجر شود. پیپ با نقد تصور رایج درباره سه قطب قدرت — ایالات متحده، چین و روسیه — تأکید می‌کند که این چارچوب دیگر کافی نیست و ایران در حال تبدیل شدن به یک مرکز چهارم قدرت جهانی است. به‌گفته او، این قدرت نه از اقتصاد یا توان نظامی، بلکه از موقعیت ژئوپلیتیک ایران و به‌ویژه کنترل آن بر تنگه هرمز ناشی می‌شود؛ گذرگاهی که حدود یک‌پنجم (نزدیک به بیست درصد) نفت و گاز طبیعی مایع جهان از آن عبور می‌کند و در کوتاه‌مدت هیچ مسیر جایگزین واقعی برای آن وجود ندارد.

او توضیح می‌دهد که ایران بدون بستن کامل تنگه، با ایجاد «تهدید معتبر» توانسته عملاً آن را کنترل کند. یکی از مهم‌ترین داده‌های مقاله این است که تردد کشتی‌ها در این مسیر بیش از نود درصد کاهش یافته، نه به‌دلیل انسداد کامل، بلکه به‌دلیل افزایش شدید ریسک. به‌گفته نویسنده، هدف قرار دادن یک کشتی هر چند روز یک‌بار کافی بوده تا شرکت‌های بیمه پوشش ریسک جنگ را حذف یا بسیار گران کنند و همین امر باعث عقب‌نشینی شرکت‌های حمل‌ونقل شده است. در این چارچوب، او بر اهمیت «قابلیت اطمینان» در اقتصاد انرژی تأکید می‌کند و نشان می‌دهد که حتی اختلال محدود نیز می‌تواند کل زنجیره تأمین جهانی را دچار بحران کند. این وضعیت نمونه‌ای از عدم تقارن است: ایالات متحده برای حفاظت از هر محموله نیازمند حضور دائمی نظامی است، در حالی که ایران با اقدامات محدود می‌تواند اثرگذاری راهبردی ایجاد کند.

در ادامه، نویسنده از فروپاشی نظم سنتی خلیج فارس سخن می‌گوید؛ نظمی که در آن تولیدکنندگان نفت، بازار و ایالات متحده هر یک نقش مشخصی داشتند. اکنون با افزایش هزینه‌های بیمه، جهش نرخ حمل‌ونقل و نااطمینانی در تحویل انرژی، این ساختار در حال تغییر است. کشورهای منطقه که به درآمدهای انرژی وابسته‌اند، ناچارند مسیرهای صادراتی خود را بازتنظیم کرده و قراردادها را تغییر دهند، و در نهایت به سمت بازیگری متمایل می‌شوند که بیشترین تأثیر را بر امنیت صادرات آن‌ها دارد — یعنی ایران. پیامدهای این تحول به‌ویژه در آسیا شدید خواهد بود؛ کشورهایی مانند ژاپن، کره جنوبی و هند وابستگی بالایی به انرژی خلیج فارس دارند و حتی چین نیز بخش قابل‌توجهی از واردات انرژی خود را از این منطقه تأمین می‌کند. این وابستگی‌ها در زیرساخت‌هایی مانند پالایشگاه‌ها و مسیرهای حمل‌ونقل تثبیت شده و به‌سرعت قابل تغییر نیست، و در نتیجه افزایش هزینه‌ها، تورم و فشار بر ارزها اجتناب‌ناپذیر خواهد بود.

در بخش پایانی، نویسنده به هم‌راستایی منافع ایران، چین و روسیه اشاره می‌کند و برای آن نیز داده‌های مشخصی ارائه می‌دهد: ایران می‌تواند بر حدود بیست درصد از عرضه جهانی نفت تأثیر بگذارد، روسیه حدود یازده درصد را در اختیار دارد، و چین ظرفیت جذب بخش بزرگی از این عرضه را دارد. او هشدار می‌دهد که در یک سناریوی افراطی، این سه کشور می‌توانند تا حدود سی درصد از نفت جهان را از دسترس غرب خارج کنند، که پیامد آن کاهش شدید قدرت اقتصادی ایالات متحده و اروپا خواهد بود. در نهایت، او تأکید می‌کند که ایالات متحده با انتخابی دشوار مواجه است: یا وارد یک درگیری بلندمدت برای بازپس‌گیری کنترل تنگه شود، یا نظم جدیدی را بپذیرد که در آن ایران به یک قدرت تعیین‌کننده تبدیل شده است؛ جنگی که به‌گفته او اگر چند سال ادامه یابد، می‌تواند نظم جهانی را به‌طور غیرقابل بازگشت تغییر دهد.https://www.nytimes.com/2026/04/06/opinion/iran-war-strait-hormuz.html
👍1
کریم سجادپور در شبکه ایکس، ۶ آوریل ۲۰۲۶:

تصمیم‌گیری‌های تعیین‌کننده این جنگ نه میان ایالات متحده و ایران، بلکه میان ترامپ و خودش در جریان است. او بین عقب‌نشینی و وعده بمباران ایران «تا عصر حجر» در نوسان بوده است. ایران اما ثابت بوده: ایدئولوژی آن مقاومت است، راهبردش آشوب است، و هدف نهایی‌اش بقاست.
ترامپ ماهیت جمهوری اسلامی را به‌درستی درک نکرده است. تهدیدهای او برای نابودی ایران، رژیمی را که از بدو تأسیس نشان داده حاضر است کشور و مردمش را نابود کند اما از قدرت یا ایدئولوژی خود عقب‌نشینی نکند، تحت تأثیر قرار نداده است.
برخلاف ترامپ که دیدگاه ثابت در سیاست خارجی ندارد، طبقه حاکم در تهران خود را «اصولگرا» می‌نامد، زیرا به اصول انقلاب وفادار است؛ مهم‌تر از همه مقاومت در برابر آمریکا و رد موجودیت اسرائیل.
این آرمان‌های انقلابی هم نقش چسب را دارند — که رژیم را در کنار هم نگه می‌دارد — و هم نقش لنگر را — که کشور را به عقب می‌کشد. کشور بدون کنار گذاشتن این ایدئولوژی پیشرفت نخواهد کرد؛ و رژیم معتقد است اگر این اصول را کنار بگذارد، نمی‌تواند بقا داشته باشد.
ترامپ این درگیری را به‌عنوان یک مذاکره برای دستیابی به یک توافق بزرگ می‌بیند. تهران ممکن است در ازای آتش‌بس، یک توافق محدود را بپذیرد، اما دشمنی آن با آمریکا و اسرائیل باقی خواهد ماند. آیت‌الله خامنه‌ای شهادت را به عادی‌سازی ترجیح داد؛ پسرش نیز همین کار را خواهد کرد.
در طول ۴۷ سال، جمهوری اسلامی تنها دو سازش عمده انجام داده است. نخست، تصمیم سال ۱۹۸۸ برای پایان دادن به جنگ ایران و عراق — پس از هشت سال و حدود ۲۰۰ هزار کشته ایرانی — که خمینی آن را به نوشیدن جام زهر تشبیه کرد. دوم، توافق هسته‌ای سال ۲۰۱۵ در دوران اوباما بود.
در هر دو مورد، الگو یکسان بود: ایران تحت فشار اقتصادی شدید و تهدیدی برای بقا قرار گرفت و در عین حال یک مسیر دیپلماتیک مشخص به آن ارائه شد که مستلزم کنار گذاشتن هویت انقلابی‌اش نبود. ترامپ فشار را اعمال کرده، اما مسیر خروج روشنی ارائه نکرده است.

یکی از عمیق‌ترین سوءبرداشت‌های آمریکا درباره ایران، یکی دانستن منافع ملی ایران با منافع رژیم بوده است. این دو اغلب در تضاد هستند. آنچه به نفع مردم ایران است — ثبات، بازگشت به نظام جهانی و زندگی عادی — برای یک مافیای دینی که در انزوا رشد می‌کند، تهدید محسوب می‌شود.

پارادوکس جمهوری اسلامی این است که معمولاً فقط تحت فشار شدید سازش می‌کند، اما همین فشار و انزوا به تثبیت بیشتر آن نیز کمک کرده است.

یکی از درس‌های روشن از عراق، افغانستان و بهار عربی این است که ایالات متحده نمی‌تواند نتایج سیاسی را دیکته کند. مخالفان رژیم در ایران به‌مراتب بیشتر از حامیان آن هستند، اما هیچ قدرت خارجی نمی‌تواند برای ایرانیان یک اجماع ملی جدید ایجاد کند.

تاریخ نشان می‌دهد که تهران احتمالاً دچار افراط در رفتار خود خواهد شد. این کشور دیپلمات‌های آمریکایی را به مدت ۴۴۴ روز به گروگان گرفت — اقدامی که در عین تحقیر ایالات متحده، به بهای کاهش جایگاه بین‌المللی خود تمام شد. همچنین جنگ ویرانگر با عراق را برای مدت طولانی ادامه داد، و از حمله ۷ اکتبر حماس تمجید کرد — اقدامی که به نابودی نیروهای نیابتی‌اش انجامید.
مهم‌ترین اولویت فوری، برنامه هسته‌ای ایران نیست — بلکه تنگه هرمز است. تهران تلاش می‌کند آن را مانند «کانال پانامای» خود عادی‌سازی کند. این مسئله‌ای است که باید راه‌حل دیپلماتیک داشته باشد، زیرا اروپا، آسیا و شرکای عرب همگی علاقه‌مند به باز نگه داشتن آن هستند.
ترامپ به‌دنبال یک توافق سریع است. اما رژیم، به دلایل ایدئولوژیک و ساختاری، قادر به چنین توافقی نیست. تا زمانی که جمهوری اسلامی بر ایران حاکم است، نتیجه اجتناب‌ناپذیر بازگشت به نوعی جنگ سرد خواهد بود که پیش از این درگیری وجود داشته و احتمالاً پس از آن نیز ادامه خواهد یافت.
ترور رهبران ارشد ایران توانایی رژیم را برای مشورت و اتخاذ تصمیمات کلان مختل کرده و باعث ناامیدی ترامپ شده است، چرا که او تمایل دارد تهران با یک توافق موافقت کند. جنگ‌ها، مانند انقلاب‌ها، نه بر اساس آنچه نابود می‌کنند بلکه بر اساس نظمی که ایجاد می‌کنند قضاوت می‌شوند. ترامپ این جنگ را بر مبنای آنچه نابود کرده می‌سنجد، اما تاریخ آن را بر اساس تأثیرات ماندگارش بر ایران، خاورمیانه و نظم جهانی قضاوت خواهد کرد.https://x.com/ksadjadpour/status/2040920984648102017?s=20
👍2
دکتر غسان خطیب توضیح می‌دهد که جنگ جاری از ابتدا قرار نبود طولانی شود؛ هر دو طرف با این تصور وارد آن شدند که ابزارهایشان می‌تواند به‌سرعت به یک نتیجه قاطع منجر شود. اما این درگیری به‌تدریج به جنگی فرسایشی و باز تبدیل شد که فراتر از انتظارها پیش رفت و توان و منابع طرفین را به‌طور متفاوتی تحلیل برد. او تأکید می‌کند که علت اصلی این وضعیت نه صرفاً توازن قوا، بلکه هم‌زمانی مجموعه‌ای از محاسبات اشتباه از سوی هر دو طرف است.

در این چارچوب، آمریکا با این فرض وارد جنگ شد که فشار ترکیبی نظامی و اقتصادی می‌تواند به‌سرعت باعث شکاف داخلی و فروپاشی در ایران شود. این تحلیل بر این تصور کلاسیک استوار بود که جوامع تحت فشار شدید علیه حکومت خود واکنش نشان می‌دهند. اما این نگاه سه واقعیت مهم را نادیده گرفت: ماهیت ایدئولوژیک نظام ایران که بقای خود را بر هر هزینه‌ای مقدم می‌داند، اثر تهدید خارجی در ایجاد انسجام داخلی به‌جای تضعیف آن، و ظرفیت بالای سرکوب که هزینه مخالفت را در شرایط جنگی بسیار بالا می‌برد. در نتیجه، به‌جای بی‌ثباتی، نوعی انسجام نسبی در داخل ایران شکل گرفت که توانست فشارها را جذب کرده و پیش‌بینی آمریکا را بی‌اثر کند.

در سوی مقابل، ایران نیز دچار خطای محاسباتی شد و تصور کرد که با افزایش هزینه‌های جنگ—به‌ویژه از طریق هدف قرار دادن اقتصاد جهانی، زیرساخت‌های انرژی و مسیرهای حیاتی دریایی—می‌تواند طرف مقابل را به عقب‌نشینی سریع وادار کند. اما این رویکرد یک واقعیت ساختاری مهم را نادیده گرفت: هزینه‌ها در اقتصاد جهانی به‌طور برابر توزیع نمی‌شوند. در عمل، آمریکا به دلیل فاصله جغرافیایی، توان اقتصادی و جایگاهش به‌عنوان تولیدکننده انرژی، کمتر آسیب دید، در حالی که فشار اصلی بر کشورهایی مانند چین، هند، ژاپن و اروپا وارد شد؛ کشورهایی که نقش تعیین‌کننده‌ای در پایان جنگ ندارند. بنابراین، فشار اقتصادی ایران نتوانست به اثر سیاسی مورد انتظار منجر شود.

این محاسبات نادرست به همین‌جا محدود نشد. گسترش دامنه فشار ایران به کشورهای عربی خلیج فارس—که در ابتدا طرف مستقیم جنگ نبودند—باعث شد دامنه درگیری گسترده‌تر شود و این کشورها به‌جای ایفای نقش میانجی، از ایران فاصله بگیرند. همچنین ایران تصور می‌کرد که تشدید فشار نظامی، به‌ویژه از طریق حملات موشکی، می‌تواند جامعه اسرائیل را فرسوده کرده و آن را به فشار بر دولت برای پایان جنگ وادار کند. اما این ارزیابی نیز نادرست بود، زیرا توان پدافندی پیشرفته، آمادگی بالای جامعه و تجربه مدیریت بحران باعث شد این فشارها قابل جذب باشند و به نقطه شکست منجر نشوند. در نتیجه، این اقدامات به‌جای ایجاد نتیجه‌ای تعیین‌کننده، صرفاً به تداوم جنگ فرسایشی کمک کردند.

در مرکز تحلیل خطیب یک پارادوکس اساسی قرار دارد: هر دو طرف باور داشتند که زمان به نفع آن‌هاست. آمریکا انتظار داشت که فشار مستمر به‌تدریج ضعف داخلی ایران را آشکار کند، در حالی که ایران معتقد بود زمان هزینه‌ها را برای دشمنانش غیرقابل تحمل خواهد کرد. اما در واقعیت، زمان نه‌تنها این فرض‌ها را تأیید نکرد، بلکه محدودیت‌های هر دو را آشکار ساخت. با این حال، هر دو طرف به‌جای بازنگری در استراتژی‌ها، همان مسیر را ادامه دادند و هر بار امیدوار بودند که مرحله بعدی نتیجه متفاوتی ایجاد کند.

در نهایت، خطیب نتیجه می‌گیرد که تداوم این جنگ نه به دلیل نزدیک شدن به پیروزی، بلکه به‌خاطر پافشاری بر برداشت‌های نادرست از نقاط ضعف طرف مقابل است. هر طرف آسیب‌پذیری طرف دیگر را اشتباه تشخیص داده است: آمریکا به‌دنبال فروپاشی داخلی ایران بود و به آن دست نیافت، و ایران تلاش کرد از طریق تحمیل هزینه‌های خارجی بر تصمیم‌گیری طرف مقابل اثر بگذارد، اما به مرکز واقعی تصمیم‌گیری دست پیدا نکرد. در نتیجه، یک چرخه خودتقویت‌کننده شکل گرفته که در آن جنگ ادامه می‌یابد، زیرا هر دو طرف هنوز باور دارند که با همان ابزارها می‌توانند به پیروزی برسند. جمع‌بندی او این است که محاسبات اشتباه نه‌تنها یکدیگر را خنثی نمی‌کنند، بلکه هم‌زمان عمل کرده و هزینه‌ها را افزایش می‌دهند و جنگی که قرار بود کوتاه باشد را به مسیری طولانی، پیچیده و پرهزینه تبدیل می‌کنند.
https://english.aawsat.com/opinion/5258936-illusion-decisive-victory-war-attrition
روند مواضع ترامپ

۳ مارس: "ما جنگ را بردیم."
۷ مارس: "ما ایران را شکست دادیم."
۹ مارس: "باید به ایران حمله کنیم."
۹ مارس: "جنگ تقریباً به طور کامل و بسیار زیبا در حال پایان است."
۱۱ مارس: "هرگز نمی‌خواهید زود بگویید که پیروز شدید. ولی ما پیروز شدیم. در ساعت اول تمام شد."
۱۲ مارس: "ما پیروز شدیم، اما هنوز کاملاً پیروز نشده‌ایم."
۱۳ مارس: "ما جنگ را بردیم."
۱۴ مارس: "لطفاً به ما کمک کنید."
۱۵ مارس: "اگر به ما کمک نکنید، حتماً آن را به یاد خواهم سپرد."
۱۶ مارس: "در واقع، ما اصلاً به هیچ کمکی نیاز نداریم."
۱۶ مارس: "من فقط داشتم آزمایش می‌کردم که ببینم چه کسی به من گوش می‌دهد."
۱۶ مارس: "اگر ناتو کمک نکند، آن‌ها عواقب بسیار بدی خواهند داشت."
۱۷ مارس: "ما نه به کمک ناتو نیاز داریم و نه آن را می‌خواهیم."
۱۷ مارس: "نیازی به تأیید کنگره برای خروج از ناتو ندارم."
۱۸ مارس: "متحدان ما باید در بازگشایی تنگه هرمز همکاری کنند."
۱۹ مارس: "متحدان آمریکا باید کنترل خود را به دست بگیرند - جلو بیایند و به باز کردن تنگه هرمز کمک کنند."
۲۰ مارس: "ناتو بزدل است."
۲۱ مارس: "تنگه هرمز باید توسط کشورهایی که از آن استفاده می‌کنند محافظت شود. ما از آن استفاده نمی‌کنیم، نیازی به باز کردن آن نداریم."
۲۲ مارس: "این آخرین بار است. به ایران ۴۸ ساعت می‌دهم. تنگه را باز کنید."
۲۲ مارس: "ایران مرده است."
۲۳ مارس: "ما مذاکرات بسیار خوب و سازنده‌ای با ایران داشتیم."
۲۴ مارس: "ما در حال پیشرفت هستیم."
۲۵ مارس: "آن‌ها به ما یک هدیه دادند و هدیه امروز رسید. و آن یک هدیه بسیار بزرگ با ارزش بسیار زیاد بود. نمی‌خواهم بگویم آن هدیه چیست، اما یک جایزه بسیار مهم بود."
۲۶ مارس: "یک توافق کنید، یا ما فقط آن‌ها را خواهیم زد."
۲۷ مارس: "ما نیازی به حضور در ناتو نداریم."
۲۸ مارس: نقل قول مهمی نیست.
۲۹ مارس: ادعا کرد که مذاکرات در حال پیشرفت است.
۳۰ مارس: "تنگه هرمز را فوراً باز کنید، وگرنه با عواقب ویرانگر روبرو خواهید شد."
۳۱ مارس: ادعا کرد که یک توافق "بسیار نزدیک" است و ایران "کار درست را انجام خواهد داد."
۱ آوریل: "ببینیم چه اتفاقی به زودی می‌افتد."
۲ آوریل: تکرار کرد که احتمال توافق وجود دارد، در حالی که نسبت به ادامه حملات در صورت عدم توافق هشدار داد.
۳ آوریل: "چیز بزرگی قرار است اتفاق بیفتد."
۴ آوریل: گفت که ایران باید "فوراً" مطیع باشد یا با عواقب بیشتری روبرو شود.
۵ آوریل: "تنگه لعنتی را باز کنید، ای دیوانه‌ها، وگرنه در جهنم خواهید بود - فقط تماشا کنید! ستایش مخصوص الله است."
👍5👎1