Iran 2026
1.06K subscribers
25 photos
1 video
5 files
527 links
تحلیل‌های منتشر شده در این صفحه جهت بازتاب نظرات رسانه‌ها و تحلیل‌گران متفاوت است و‌ نه الزاما تایید مقالات و نظرات
Download Telegram
⭕️ پافشاری بر تهاجم خارجی: منطق‌ها و توجیه‌ها
محمد مالجو

استمرار پافشاری بخشی از ایرانیان در دفاع از تهاجم خارجی نه نشانهٔ بی‌خبری از واقعیت که نشانهٔ کوششی است برای نگه‌داشتنِ معنا در دلِ واقعیتی که جنگ را هر روز هر چه بی‌معنا‌تر می‌کند. دفاعیه‌شان پیش از آغاز جنگ بر تصویری استوار بود از فشاری که می‌تواند موازنه‌ها را بر هم بزند و گرهی را که از درون گشوده نمی‌شود از بیرون بگشاید. رنج‌افزایی‌های جنگ در آن تصویر همچون هزینه‌ای محدود و گذرا فهم می‌شد و زمان نیز در تصورشان به یک لحظهٔ سرنوشت‌ساز تقلیل می‌یافت. اما اکنون، با کش‌آمدنِ جنگ، همان تصویر تَرَک برداشته است بی‌آن‌که الزاماً فروبپاشد. در دلِ این تَرَک‌ها نه‌فقط تردید بلکه صورت‌بندی‌های تازه‌ای از توجیه و بازتفسیر شکل گرفته‌اند که هنوز امکانِ دفاع از تهاجم خارجی را زنده نگه می‌دارند.

پافشاری داخل‌نشینان بر دفاع از تهاجم خارجی بر بسترِ بن‌بستِ سیاسیِ مزمن شکل گرفته است. برای کسانی که سال‌ها در متنی از افقِ بسته و احساسِ بی‌قدرتی زیسته‌اند تهاجم خارجی هنوز می‌تواند در مقامِ «آخرین امکان» ظاهر شود، نه همچون گزینه‌ای مطلوب بلکه چونان راهی برای برهم‌زدنِ تعادلی که از درون بر هم نخواهد خورد. این‌جا محاسبه‌ای سیاسی در کار است: اگر ساختِ قدرت از درون اصلاح‌ناپذیر باشد، هر نیرویی که بتواند موازنه را بر هم بزند، حتی بیرونی و خشونت‌بار، می‌تواند حاملِ نوعی گشایش تلقی شود. اما این محاسبه بدون یک جابه‌جاییِ روانی پایدار نمی‌ماند. رنجِ جنگ، در این نگاه، نه نفیِ فرضِ اولیه بلکه «بهای ناگزیر» جنگ است. بدین‌سان، تجربهٔ درد به بازاندیشی نمی‌انجامد بلکه درونِ همان روایتِ پیشین جذب می‌شود.

میان خارج‌نشینان اما فاصلهٔ جغرافیایی عملاً امکانِ نوعی بازچینشِ ادراک را فراهم می‌کند. تصاویرِ رنج، هرچند پرقدرت، به‌تنهایی تعیین‌کننده نیستند و چه‌بسا همزمان دو معنا یابند: برای برخی‌ها نشانهٔ ضرورتِ توقف جنگ اما برای دیگران چه‌بسا گواهی بر نیمه‌کاره‌بودنِ کار. این دوگانگی اصولاً ریشه در موقعیتِ سیاسیِ نیروها دارد. برای بخشی از اپوزیسیون، تهاجم خارجی جزئی از یک استراتژیِ کلان‌تر برای تغییرِ رژیم است، نوعی استراتژی که بر ائتلاف با قدرت‌های خارجی و تشدیدِ فشار تکیه دارد. در این نگاه، جنگ نه یک خطا یا انحراف بلکه یکی از گام‌های مسیرِ تغییر تلقی می‌شود و رنج‌‌افزایی‌های جنگ نیز درونِ منطقِ «هزینه برای گذار».

وانگهی، رقابت‌های درونِ اپوزیسیون نیز به استمرار پافشاری بر دفاع از تهاجم خارجی دامن زده است. در فضایی که نیروها برای جلبِ حمایت و کسبِ مشروعیت رقابت می‌کنند اتخاذِ مواضع تندروانه‌تر می‌تواند به سرمایهٔ سیاسی بدل شود. دفاع از تهاجم خارجی، در این معنا، فقط یک داوری نیست بلکه نشانه‌ای از قاطعیت و همسویی با بازیگرانِ قدرتمند منطقه‌ای و جهانی است. عقب‌نشینی از چنین موضعی نیز پرهزینه است زیرا چه‌بسا به استهلاک چنین سرمایه‌ای بینجامد.

سازوکارهای شناختی، در این میان، نقشِ پیونددهنده را بازی می‌کنند. پذیرشِ این‌ که حمایت از تهاجم خارجی می‌تواند به رنج‌های گسترده انجامیده باشد مستلزمِ مواجهه با نوعی مسئولیت اخلاقی است، مواجهه‌ای که غالباً با مقاومت روبه‌رو می‌شود. در نتیجه، واقعیت بازتفسیر می‌شود: رنج‌‌افزایی‌های جنگ را یا کوچک‌نمایی می‌کنند یا به‌ پای ضرورت‌های بزرگ‌تر می‌نویسند یا به عاملِ دیگری نسبت می‌دهند. این بازتفسیر عملاً امکانِ حفظِ انسجامِ روایت را فراهم می‌کند، حتی وقتی شواهد به‌جد تضعیفش کرده باشند.

همچنین باید به ادراکِ خاصی از «زمانِ سیاسی» توجه کرد. برخی‌ها هنوز تصور‌ می‌کنند جنگ ضرورتاً به یک نقطهٔ سرنوشت‌ساز خواهد رسید، نقطه‌ای که اگر فشار به‌اندازهٔ کافی تشدید شود می‌تواند به گسست بینجامد. در این افق اصولاً کش‌آمدنِ جنگ نه نشانهٔ بن‌بست بلکه بخشی از مسیر تلقی می‌شود. این تعلیقِ امید، در واقع، امکانِ تعویقِ داوری را فراهم می‌کند: تا زمانی که «شایدِ فردا» زنده است «واقعیتِ امروز» می‌تواند تحمل شود.

نهایتاً این که دلیلِ ادامهٔ دفاع از تهاجم خارجی را می‌توان ساده‌تر دید: برای این گروه‌ها جنگ هنوز ابزاری برای تغییر موازنهٔ قدرت است، حتی اگر هزینه‌هایش سنگین باشد. آنان رنج‌های موجود را نه انکار بلکه در چارچوبِ یک هدفِ بزرگ‌تر معنا می‌کنند: تغییر بنیادین موازنهٔ قوا که می‌اندیشند بدون این فشار رخ نخواهد داد. به همین دلیل، تا وقتی تصور کنند که جنگ، حتی به‌ صورت فرسایشی، می‌تواند قدرتِ مسلط را ساقط کند دفاع‌پذیر تلقی‌اش خواهند کرد. این موضع زمانی تغییر می‌کند که این پیوند میان «جنگ» و «امکانِ تغییر» در ذهن‌شان از هم بگسلد، یعنی وقتی دیگر ببینند جنگ نه مسیر موردنظرشان را طی کرده نه به مقصد مطبوع‌شان رسیده.

🆔 @mmaljoo
👍3👎2
دولت ترامپ بدیهی است که می‌دانست تنگه هرمز در هر درگیری با ایران در معرض خطر خواهد بود. مشکل، پیام‌رسانی نیمه‌داخل، نیمه‌خارج این دولت است. اگر هدف آمریکا صرفاً از کار انداختن برخی قابلیت‌های رژیم بود و این به‌درستی اعلام می‌شد، احتمالاً تنگه تهدید نمی‌شد. این همان درسی است که طی ۱۰ سال گذشته بارها دیده‌ایم: رژیم ایران بارها نشان داده که تمایلی به تشدید درگیری ندارد. به یاد بیاورید حملات موشکی از پیش اعلام‌شده‌اش پس از درگیری‌های قبلی، که به‌راحتی توسط آمریکا و متحدانش دفع شدند.

اما از سوی دیگر، اگر هدف تغییر رژیم بود، یک ضدحمله در هرمز قطعاً قابل پیش‌بینی بود. و هرچه آمریکا اکنون بگوید، اقدامات آمریکا و اسرائیل پیام تغییر رژیم را منتقل کرده‌اند: ترور ۲۵۰ مقام، حمله به پلیس سیاسی رژیم، تهدید درآمدهای نفتی، و دعوت به قیام عمومی.

لحظه‌ای که مرا مردد کرد زمانی بود که دولت از به‌کارگیری شورشیان کرد علیه ایران عقب نشست. بله، اگر اهداف آمریکا محدود بود، چنین ظرافتی منطقی بود. اما اگر هدف وارد کردن فشار حداکثری به حاکمیت ایران است—اگر هدف به دیوار رساندن رژیم است—در این صورت باید همه ابزارها را به کار گرفت، از جمله کردها؛ دست‌کم هر چیزی کوتاه از یک تهاجم زمینی آمریکا که احتمالاً غیرقابل قبول است.

و این ما را به دونالد ترامپ می‌رساند. همه، از جمله اسرائیلی‌ها، می‌دانند که هر اتفاقی بیفتد، کاملاً به تصمیم رئیس‌جمهور آمریکا بستگی دارد.

به یاد بیاورید که از همان روزهای نخست، «انقلاب» در هدف‌گیری رژیم آغاز شد—که در عمل نوعی مذاکره ضمنی را به جریان انداخت: رهبران ایران می‌خواهند جان و امنیت شخصی خود را پس بگیرند. می‌خواهند دوباره بتوانند از ارتباطات الکترونیکی استفاده کنند. می‌خواهند دیگر از مردم خود و از بمباران‌های اسرائیل پنهان نشوند (که با توجه به اینکه بسیاری از ایرانیان در هدف‌گیری به اسرائیل کمک می‌کنند، تقریباً یک چیز است).

در ذهن استراتژیک ترامپ، به نظر می‌رسد این همان بازی است—اگر به اظهارات او از زمان حملات ژوئن ۲۰۲۵ نگاه کنیم، زمانی که مشخصاً گفت علی خامنه‌ای در تیررس او قرار دارد. در هر لحظه ممکن است یک «توافق ضمنی ترامپ» ظاهر شود که مسئله مواد شکافت‌پذیر و موشک‌های بالستیک ایران را به تعویق بیندازد، در ازای اینکه بازماندگان رژیم کنترل خود بر تنگه را کاهش دهند.

آیا این نتیجه‌ای خفت‌بار خواهد بود؟ شاید. اما قضاوت ممکن است در یکی دو سال آینده بسیار متفاوت باشد، اگر رژیم تحت فشار ترکیبی آمریکا و اسرائیل، شکست‌های داخلی خود و نفرت مردمش از صحنه کنار برود.

یکی از مشکلات زمانه ما این است که رهبران، استدلال‌های نامنسجم استراتژیک را به آزمونی برای حیثیت و مردانگی خود تبدیل می‌کنند. به روسیه و اوکراین فکر کنید، یا چین و تایوان. آمریکا زمانی در جنگ سرد این اصل را داشت که هیچ قدرت خارجی نباید خلیج فارس را تهدید کند. حالا خود آمریکا همان قدرت خارجی است. حتی می‌توان گفت نیروی دریایی آمریکا فقط باید توانایی قطع نفت چین را داشته باشد تا رفتار مطلوب را تضمین کند.

در هر سناریویی، در نهایت، مشکل هرمز احتمالاً وقتی درگیری‌ها متوقف شود خودبه‌خود حل خواهد شد. هر ۹ کشوری که در دو سوی این خلیج‌ها قرار دارند، از جمله ایران تحت هر نوع حکومتی، خواهان بازگشت عبور و مرور خواهند بود. همچنین، بشریت گزینه‌های انرژی خود را با در نظر گرفتن ناامنی خلیج فارس بازقیمت‌گذاری خواهد کرد. در جهان ما، جغرافیا و منابع هنوز اهمیت دارند، اما فناوری، تولید ثروت و توانایی بهره‌برداری از منافع تجارت اهمیت بسیار بیشتری دارند—چیزی که اسرائیل همچنان نشان می‌دهد.

یک ماه از جنگ گذشته و به‌طور قابل پیش‌بینی، می‌توان حس کرد که بسیاری از ذهن‌ها خاموش شده‌اند و جای خود را به موضع‌گیری‌های ثابت طرفدار یا مخالف ترامپ، یا طرفدار یا مخالف جنگ داده‌اند. اما برای کسانی که هنوز قدرت تحلیل خود را حفظ کرده‌اند، پرسش‌های باز همچنان جالب هستند.

مهم‌ترین مسئله—و محتمل‌ترین راهی که آمریکا ممکن است دچار خطا شود—این است که آیا باید هزینه‌ها و ریسک‌های بزرگی را برای بازگشایی تنگه هرمز متحمل شود یا نه. پاسخ من منفی است—هرچند سرمایه‌گذاری‌های کوچک در این جهت قابل قبول است. آیا این تمایزها برای خوانندگان بیش از حد پیچیده است و نیاز به شعارهای هیجانی دارد؟ خوشبختانه، گونه ما به دلیلی مغزهای بزرگی دارد.

و این مرا به پیش‌بینی خوش‌بینانه بلندمدتم می‌رساند: جهان زمانی امن‌تر خواهد شد که رهبران، به‌طور معمول، جاه‌طلبی‌ها و محاسبات استراتژیک خود را پیش از اقدام از طریق یک مدل زبانی بزرگ عبور دهند.https://www.wsj.com/opinion/hormuz-shmormuz-f43e3d82?mod=hp_opin_pos_2
👍2👎1
امید داشتن به تغییر در ایران حالتی رؤیاپردازانه و شاید بی‌حاصل داشت؛ اما شرط بستن بر عدم تغییر هم بی‌رحمانه به نظر می‌رسید. هر موج جدید اعتراض، نمایشی خیره‌کننده از شجاعت جوانان بود که سایه‌ای از یک تراژدی تقریباً حتمی بر آن افتاده بود. یکی از دوستانم در داخل ایران، که همیشه خوش‌بین بود، استعاره‌ای به من داد: در سال ۲۰۲۲ در واتساپ نوشت، اگر برای قطع کردن یک درخت به ۱۰۰ ضربه تبر نیاز باشد، نمی‌توان گفت ۹۹ ضربه اول بی‌فایده بوده‌اند.

اما جمهوری اسلامی گویی از چوب آهنی ساخته شده بود. این یک دیکتاتوری تک‌نفره نبود. انقلابیون نهادهایی—هم غیرنظامی و هم نظامی—ساخته بودند که خودشان را بازتولید می‌کردند. شبکه‌های خشونت در عمق تقریباً تمام مراکز قدرت و ارکان نظام نفوذ کرده بود، و رژیم همچنان از یک پایگاه قابل‌توجه ایدئولوژیک در میان مردم و دستگاه‌های امنیتی برخوردار بود. بارها و بارها، وقتی نیروهای مسلح ایران میان مردم و رهبرانشان قرار گرفتند، جانب رژیم را گرفتند.

آیا واقعاً چنین کاری را می‌کردند؟ آیا به روی جمعیت‌های غیرمسلح—عمدتاً جوان—آتش می‌گشودند و هزاران نفر را به خاک و خون می‌کشیدند؟ در ژانویه گذشته، جمهوری اسلامی نیروهای امنیتی خود را به ابزار جنایتی در ابعاد تاریخی جهانی تبدیل کرد و دست‌کم ۶ هزار نفر و شاید بیش از ۳۰ هزار معترض را کشت. چیزی در درون تقریباً همه ایرانیانی که می‌شناختم شکست—یا شعله‌ور شد: گویی گوی آتشی از خشم و تروما. چگونه می‌توان زیر چنین رژیمی زندگی کرد؟ و چه نوع مقاومتی ممکن است؟ یکی از فعالان در تبعید به من گفت که گاهی خیال می‌کند به‌عنوان یک مبارز مسلح بازگردد: «واقعیت این است که به نقطه‌ای رسیده‌ایم، به یک بن‌بست، که تقریباً برای پیروزی باید چریک شوی. وگرنه باید بپذیری که آن‌ها تو را می‌کشند و به زندگی‌شان ادامه می‌دهند.»

وقتی بمب‌های آمریکا و اسرائیل شروع به کوبیدن سرزمینشان کردند، بسیاری از دوستان و آشنایان قدیمی‌ام امیدهای بزرگ کشورشان را به خشم بزرگ ترامپ گره زدند. هیچ تلاش غیرخشونت‌آمیزی نتوانسته بود رژیم را جابه‌جا یا حتی متزلزل کند؛ اینجا بالاخره «قدرت سخت» وارد میدان شده بود. جایگزین آن چه بود؟ جمهوری اسلامی—برای همیشه. اما برخی دیگر از همان شبکه قدیمی من وحشت‌زده بودند. این «قدرت سخت» توسط بازیگران خارجی و با اهدافی نامعلوم، علیه دامنه‌ای از اهداف که مدام گسترده‌تر می‌شد، به کار گرفته می‌شد. یکی از دوستانم پیام داد: اگر ایرانیانی که از چنین ویرانی خشونت‌باری در کشورشان خوشحال‌اند از این طریق به قدرت برسند، آیا واقعاً می‌توان آن‌ها را طرفدار دموکراسی دانست؟ با مخالفانشان چگونه رفتار خواهند کرد؟

این روزها به این فکر می‌کنم که آیا همیشه شکافی در میان اپوزیسیون وجود داشته، یا آنچه اکنون می‌بینم پدیده‌ای جدید است. در یک سو کسانی هستند که هنوز باور دارند، با وجود نتایج انقلاب ۱۹۷۹، انگیزه‌های اصلی آن—رد سلطنت و نفوذ آمریکا، و تأکید بر حاکمیت ایران بر منابع و سرنوشت سیاسی‌اش—اموری مقدس‌اند. در سوی دیگر کسانی قرار دارند که به این نتیجه رسیده‌اند که نه‌تنها جمهوری اسلامی، بلکه خود انقلاب نیز یک مسیر اشتباه بوده است. نمادگرایی قدرتمندی در پذیرش پسر شاه مخلوع به‌عنوان رهبر آینده و همچنین پذیرش قدرت نظامی آمریکا به‌عنوان ابزار به قدرت رساندن او وجود دارد.

دیدگاه‌های این دو اردو کاملاً در تضاد با یکدیگرند. من تلاش می‌کنم با احترام به هر دو گوش دهم—هرچند حقیقت این است که در لحظه نگارش این متن، نمی‌توانم تصور کنم این جنگ به آزادی ایران منجر شود، یا اینکه جمهوری اسلامی، چه با جنگ و چه بدون آن، تصمیم به عقب‌نشینی بگیرد. اما چگونه می‌توانم چنین چیزی را بگویم، یا حتی به آن فکر کنم؟ وقتی که هر مکالمه تلفنی با یک وعده به پایان می‌رسد—اینکه روزی، دوباره، گفت‌وگو را در تهران ادامه خواهیم دادhttps://www.theatlantic.com/magazine/2026/05/iran-us-israel-war-democracy-women/686583/
👎1
این مقاله به بررسی شباهت‌های احتمالی میان استراتژی کنونی ایالات متحده در قبال ایران و الگوی تاریخی بریتانیا در جنگ ایران و انگلیس (۱۸۵۶–۱۸۵۷) می‌پردازد. نویسنده، مایکل روبین، استدلال می‌کند که رویکرد دونالد ترامپ در اعمال فشار نظامی بر ایران—بدون تمرکز لزوماً بر اشغال کامل یا تغییر فوری رژیم—می‌تواند بازتابی از مدل بریتانیایی باشد که به‌جای هدف‌گیری مستقیم مرکز قدرت، از طریق فشار در نقاط پیرامونی مانند خلیج فارس اهداف خود را پیش می‌برد. در شرایط کنونی، حضور حدود ۵۰ هزار نیروی آمریکایی در منطقه و استقرار نیروهای واکنش سریع، نشانه‌ای از آمادگی برای سناریوهای مختلف، از جمله تشدید محدود یا حتی گزینه‌های زمینی تلقی می‌شود، هرچند این سطح از نیرو در مقایسه با جنگ‌های گذشته آمریکا همچنان محدود است.

در بخش تاریخی، مقاله به دوران ناصرالدین‌شاه قاجار می‌پردازد؛ زمانی که حکومت مرکزی با چالش‌های داخلی و تهدیدات خارجی مواجه بود و برای حفظ کنترل بر مناطق مرزی—به‌ویژه هرات—اقدام می‌کرد. ساختار سیاسی و مالی آن زمان، که متکی بر حکام محلی و نظام مالیاتی غیرمتمرکز بود، به شکنندگی حاکمیت دامن می‌زد. در بستر رقابت ژئوپلیتیک میان امپراتوری بریتانیا و روسیه (بازی بزرگ)، افغانستان به منطقه‌ای استراتژیک تبدیل شد و بریتانیا با حمایت از آن، وارد جنگ با ایران شد. به‌جای حمله مستقیم به مرکز، بریتانیا از طریق عملیات در خلیج فارس و تصرف بوشهر و پیشروی در سواحل جنوبی، ایران را تحت فشار قرار داد و در نهایت با تهدید از دست رفتن این مناطق، تهران را وادار به عقب‌نشینی از هرات و پذیرش پیمان پاریس ۱۸۵۷ کرد.

مقاله سپس این الگو را به شرایط کنونی تعمیم می‌دهد و به اهمیت جغرافیای خلیج فارس و جزایر استراتژیک مانند خارک، ابوموسی، تنب بزرگ و تنب کوچک اشاره می‌کند. در سناریوی احتمالی درگیری، نیروهای آمریکایی ممکن است زیرساخت‌های انرژی، بنادر و شبکه‌های لجستیکی مرتبط با سپاه پاسداران را هدف قرار دهند. با این حال، نویسنده تأکید می‌کند که ایران امروز به‌مراتب پیچیده‌تر و قدرتمندتر از گذشته است و به توانمندی‌هایی مانند موشک‌های پیشرفته، پهپادها و جنگ نامتقارن مجهز است؛ عواملی که هرگونه عملیات نظامی را پرهزینه‌تر و پرریسک‌تر می‌کند.

در نهایت، مقاله نتیجه می‌گیرد که اگرچه شباهت‌هایی میان این دو دوره وجود دارد—به‌ویژه در استفاده از فشار محدود برای تغییر رفتار ایران—اما تفاوت‌های بنیادین در اهداف و شرایط ژئوپلیتیک قابل چشم‌پوشی نیست. بریتانیا در قرن نوزدهم به دنبال تغییر رژیم نبود، بلکه صرفاً در پی تحمیل محدودیت‌ها بود. اما اگر استراتژی کنونی آمریکا به سمت حمایت از تغییرات سیاسی داخلی یا برجسته‌سازی چهره‌هایی مانند محمدباقر قالیباف حرکت کند، این امر می‌تواند نشان‌دهنده گذار به سناریویی بسیار پیچیده‌تر، پرریسک‌تر و با پیامدهای غیرقابل پیش‌بینی باشد.https://www.19fortyfive.com/2026/03/trumps-iran-strategy-has-a-170-year-old-british-playbook-the-1856-persian-gulf-war-ended-with-a-treaty-in-weeks/
روزنوشت‌های جنگ (۳)
حسام سلامت

توجیه این جنگ در ذهن کسانی که آن را یک گزینه‌ی سیاسی برای آزادی قلمداد می‌کردند، و احتمالاً هنوز هم قلمداد می‌کنند، به واسطه‌ی قسمی «عاملیت نیابتی» ممکن شد: «کاری از ما برنمی‌آید. از "آنها" ولی برمی‌آید. مردم دیگر عاملیتی ندارند. "آنها" ولی می‌توانند عاملیت داشته باشند. کاری که "ما مردم" نمی‌توانیم انجام دهیم را "آنها" برای ما انجام می‌دهند». در یک کلام، «ما نمی‌توانیم ولی "آنها" می‌توانند». این توجیه ذهنی از دل تجربه‌ی استیصال برآمد، از دل تجربه‌ی بی‌قدرتی، ناتوانی و بی‌اثربودن. مسئله‌ی استیصال، امروز، یک مسئله‌ی سیاسی است. خروجِ از استیصال و بازیابی توانمندی‌ها و عاملیت‌های خودِ مردم هم، به همان اندازه، مسئله‌ای است سیاسی. اما موضوع را با یک «ما می‌توانیمِ» ساده نمی‌توان حل کرد. تجربه‌ی استیصال تا مغز استخوان هر یک از ما – و در هر یک از ما، به نحوی – نفوذ کرده است. هر یک از ما واقعیت استیصال را زیسته‌ایم. همه‌ی «نشد»ها، «شکست خوردیم»ها، «بازماندیم‌»ها، «به بن‌بست خورده‌ایم»ها و «نتوانستیم»ها بارها تا انتها زیسته‌ شده‌اند و همچون «خاطرات استیصال» به بخشی از حافظه‌ی جمعی ما بدل گشته‌اند. به جنبشی به‌غایت فراگیر نیاز داریم، به زایش یک روح جمعی شورمند، درست در همین هنگامه‌ی تباهی و مرگ، که از راه بسیج همه‌ی این بدن‌های زخمی، جان‌های آزرده و زندگی‌های انکارشده به بازپس‌گیری توان‌ها و قدرت‌‌های مردم فرابخواند. برپاشدن ایران از قعر فرسودگی و نََفَس‌بریدگیِ امروزش در گرو اراده به آزادی است همچون خیزش یک «ملت» برای بازیافتنِ «خود»ش.

@demos1402
👍11👎1
این گزارش بر اساس مقاله‌ای از سوزان مالونی، پژوهشگر برجسته مسائل ایران و خاورمیانه، تدوین شده است. او در این تحلیل با تمرکز بر جنگ اخیر میان ایران از یک‌سو و آمریکا و اسرائیل از سوی دیگر، تلاش می‌کند نشان دهد که چگونه این درگیری نه‌تنها به تضعیف فوری جمهوری اسلامی منجر نشده، بلکه می‌تواند به بازسازی و حتی تحول ساختاری آن بینجامد.

مقاله با آخرین اظهارات آیت‌الله علی خامنه‌ای آغاز می‌شود؛ جایی که او اعتراضات داخلی را «کودتایی طراحی‌شده» معرفی کرده و بر ناتوانی آمریکا در نابودی جمهوری اسلامی تأکید می‌کند. تنها چند روز بعد، حملات گسترده آمریکا و اسرائیل آغاز می‌شود که به کشته شدن او و بخشی از هسته اصلی قدرت می‌انجامد. با این حال، برخلاف انتظار بسیاری از تحلیلگران غربی که بر فروپاشی سریع نظام حساب کرده بودند، ساختار قدرت در ایران نه‌تنها از هم نمی‌پاشد، بلکه به‌سرعت بازسازی می‌شود و مجتبی خامنه‌ای به‌عنوان جانشین مطرح می‌گردد. این نقطه آغاز استدلال اصلی نویسنده است: رژیم ایران در شرایط بحران، تمایل به فروپاشی ندارد، بلکه خود را بازسازماندهی می‌کند.

یکی از مهم‌ترین ابزارهای این بازسازی، استفاده از موقعیت جغرافیایی ایران است. تهران با هدف قرار دادن تنگه هرمز—مسیر عبور بخش قابل‌توجهی از انرژی جهان—توانست هزینه‌های جنگ را از سطح منطقه‌ای به سطح جهانی منتقل کند. در حالی که ایران در دفاع مستقیم نظامی با محدودیت‌هایی مواجه است، توانایی آن در ایجاد اختلال در اقتصاد جهانی به‌عنوان یک «بیمه استراتژیک» عمل می‌کند. این اقدام نه‌تنها قیمت انرژی و کالاهای اساسی را افزایش داد، بلکه زمان را نیز به نفع ایران تغییر داد و به آن امکان داد تا در تعیین روند و طول جنگ نقش فعال‌تری ایفا کند.

در سطح راهبردی، نویسنده استدلال می‌کند که هدف ایران صرفاً بقا نیست، بلکه حرکت به‌سوی مرحله‌ای جدید از نظام سیاسی است که آن را «جمهوری اسلامی سوم» می‌نامد. در این چارچوب، جمهوری اول با خمینی یک پروژه انقلابی بود، جمهوری دوم با خامنه‌ای به تثبیت نهادی قدرت انجامید، و جمهوری سوم به‌دنبال ایجاد یک دولت کاملاً امنیتی و نظامی‌محور است که در آن سپاه پاسداران و ساختارهای امنیتی کنترل کامل تصمیم‌گیری را در دست دارند.

در ادامه، مقاله به نقد این برداشت می‌پردازد که جمهوری اسلامی در ضعیف‌ترین وضعیت خود قرار دارد. با رجوع به تجربه تاریخی، نشان داده می‌شود که این نظام از ابتدا با بحران‌های شدید—از جنگ و شورش تا فشار اقتصادی و بی‌ثباتی داخلی—مواجه بوده و نه‌تنها دوام آورده بلکه از آن‌ها برای تقویت خود استفاده کرده است. جنگ ایران و عراق در این میان نقش کلیدی در شکل‌گیری دکترین بازدارندگی نامتقارن و تثبیت روایت بقا داشته است.

در سطح داخلی، جنگ به ابزاری برای تحکیم قدرت تبدیل می‌شود. رژیم با ترکیبی از سرکوب سنتی و ابزارهای نوین نظارتی، تلاش می‌کند هرگونه نارضایتی را مهار کند و نظم داخلی را در شرایط بحران تثبیت نماید. هم‌زمان، مسئله جانشینی نیز در همین فضا حل شده و مجتبی خامنه‌ای با اتکا به شبکه قدرت شکل‌گرفته در دهه‌های گذشته، به‌عنوان گزینه‌ای تثبیت‌شده مطرح شده است. این روند به تمرکز بیشتر قدرت در دست تندروها و تضعیف رقابت درون‌سیستمی انجامیده است.

در سطح منطقه‌ای، ایران تلاش می‌کند از شرایط جنگ برای بازتعریف موازنه قدرت و افزایش قدرت چانه‌زنی خود استفاده کند، در حالی که کشورهای منطقه با نگرانی به پیامدهای یک ایران ضعیف اما جسورتر می‌نگرند. در عین حال، نویسنده تأکید می‌کند که این وضعیت با یک تناقض اساسی همراه است: جمهوری اسلامی ممکن است در جنگ دوام بیاورد، اما در مرحله پساجنگ با چالش‌های جدی مواجه شود. تضعیف توان نظامی کلاسیک، از دست رفتن بخشی از نخبگان، فشارهای اقتصادی و خطر تصمیم‌گیری‌های اشتباه—همان‌گونه که در تجربه جنگ با عراق دیده شد—می‌تواند پیامدهای بلندمدت سنگینی به همراه داشته باشد. در نهایت، حتی اگر رژیم از این بحران عبور کند و در کوتاه‌مدت موقعیت خود را تقویت نماید، همین روند ممکن است در بلندمدت به فرسایش ساختاری آن منجر شود و بذر تضعیف آینده را در دل خود داشته باشد.https://www.foreignaffairs.com/iran/third-islamic-republic-middle-east
👎2👍1
«پایان جنگ ایران در پنج گام»

تیسن از چهره‌های شناخته‌شده جریان محافظه‌کار در آمریکا است؛ او ستون‌نویس روزنامه واشنگتن‌پست، تحلیلگر سیاسی و از نویسندگان سابق کاخ سفید در دوران ریاست‌جمهوری جورج دبلیو بوش بوده است. ترامپ هفتعه گذشته پینهاد کرده بود یکی از یادداشتهای تیست خوانده شود.
—-

در این یادداشت ، تیسن استدلال می‌کند که ایالات متحده برای پایان دادن به جنگ با ایران نیازی به توافق ندارد و می‌تواند با اتکا به برتری نظامی، نتیجه جنگ را به‌صورت یک‌جانبه تعیین و شرایط خود را تحمیل کند. او این راهبرد را در قالب پنج گام مشخص ارائه می‌دهد:

نخست، تکمیل کامل مأموریت‌های نظامی باقی‌مانده.
این مرحله مهم‌ترین بخش طرح اوست. تیسن بر نابودی یا تصرف مواد شکافت‌پذیر ایران، از بین بردن اهداف نظامی باقی‌مانده، و به‌ویژه کنترل تنگه هرمز تأکید دارد. او به طرحی اشاره می‌کند که بر اساس آن آمریکا می‌تواند با استفاده از زور نظامی این گذرگاه حیاتی را باز کرده و سپس آن را به یک ائتلاف بین‌المللی بسپارد. همچنین پیشنهاد می‌دهد آمریکا حتی می‌تواند برای عبور کشتی‌ها «هزینه اسکورت» دریافت کند. در کنار آن، تیسن تأکید ویژه‌ای بر جزیره خارگ دارد و آن را گلوگاه اصلی صادرات نفت ایران می‌داند که باید یا تصرف، محاصره یا حتی نابود شود تا منابع مالی ایران برای بازسازی نظامی و حمایت از نیروهای نیابتی قطع گردد.

دوم، حذف رهبران ایرانی که برای مذاکرات حفظ شده‌اند.
به گفته تیسن، اگر این رهبران شروط آمریکا را نپذیرند، دیگر دلیلی برای حفظ آن‌ها وجود ندارد و باید پس از یک اولتیماتوم نهایی، هدف حملات قرار گیرند.

سوم، اعلام یک‌جانبه پیروزی.
او پیشنهاد می‌کند که آمریکا بدون آتش‌بس یا توافق رسمی، پس از تحقق اهداف نظامی، پیروزی را اعلام کرده و عملیات را متوقف کند.

چهارم، تحمیل شرایط صلح.
در این مرحله، تمامی شروط آمریکا باید به‌طور یک‌جانبه اعمال شود و هرگونه نقض از سوی ایران—از جمله تلاش برای بازسازی برنامه هسته‌ای یا موشکی—با حملات فوری پاسخ داده شود. این به معنای ایجاد یک بازدارندگی دائمی از طریق تهدید مداوم است.

پنجم، جلوگیری از سرکوب داخلی و ایجاد شرایط برای فروپاشی رژیم.
تیسن پیشنهاد می‌دهد که آمریکا اعلام کند هرگونه سرکوب معترضان با پاسخ مستقیم علیه رهبران و نیروهای مسئول مواجه خواهد شد. به باور او، این رویکرد می‌تواند فضای لازم را برای شکل‌گیری اعتراضات داخلی فراهم کند.

در تحلیل کلی، تیسن بر ترکیب فشار خارجی و داخلی تأکید دارد. او معتقد است تهدید دائمی حملات—که آن را به «شمشیر داموکلس» تشبیه می‌کند—می‌تواند اراده و توان حکومت را تضعیف کند. در چنین شرایطی، با کاهش ترس عمومی، مخالفان داخلی می‌توانند سازماندهی شوند و رژیم با چالش جدی مواجه شود.

در جمع‌بندی، این یادداشت نمایانگر راهبردی است که بر کنترل نقاط کلیدی ژئوپلیتیک مانند تنگه هرمز، هدف قرار دادن زیرساخت‌های حیاتی مانند جزیره خارگ، اعمال فشار نظامی مستمر، و ایجاد بستر برای تغییر داخلی در ایران استوار است. تیسن تأکید می‌کند که بدون ایجاد شرایط فروپاشی، دستاوردهای نظامی آمریکا موقتی خواهد بود، زیرا ایران می‌تواند در بلندمدت توان خود را بازسازی کند. این دیدگاه نشان‌دهنده رویکردی است که پیامدهای آن می‌تواند نه‌تنها برای ایران، بلکه برای امنیت منطقه و اقتصاد جهانی نیز عمیق و گسترده باشد.https://www.washingtonpost.com/opinions/2026/04/02/president-trump-iran-war-speech-endgame/
👎2
این یادداشت که توسط هیئت تحریریه روزنامه واشینگتن پست منتشر شده، به بررسی استدلال‌های دونالد ترامپ درباره جنگ ایران و در عین حال نقد جدی بر نبود یک راهبرد روشن برای پایان این درگیری می‌پردازد. این متن نمایانگر دیدگاهی است که در عین پذیرش برخی از اهداف اعلام‌شده، نسبت به پیامدهای ادامه جنگ هشدار می‌دهد.

در ابتدای تحلیل، نویسندگان تأکید می‌کنند که ترامپ پیش از آغاز حملات، استدلال منسجم و قانع‌کننده‌ای برای ورود به جنگ ارائه نکرده بود. هرچند در سخنرانی اخیر خود توانسته ایران را به‌عنوان یک تهدید بین‌المللی معرفی کند، اما همچنان توضیح نداده که «پیروزی» دقیقاً چه معنایی دارد و چگونه می‌توان از گرفتار شدن در یک جنگ طولانی و پرهزینه در خاورمیانه جلوگیری کرد.

ترامپ در سخنان خود تهدید کرده که در صورت عدم دستیابی به توافق طی دو تا سه هفته، ایران را «به عصر حجر بازخواهد گرداند»، در حالی که همزمان از ادامه مذاکرات نیز سخن گفته است. این ترکیب تهدید نظامی شدید و تمایل به مذاکره، به‌عنوان یکی از ویژگی‌های رویکرد او معرفی می‌شود. با این حال، واکنش بازارهای جهانی—از جمله افزایش قیمت نفت و کاهش بازار سهام—نشان می‌دهد که این سیاست باعث افزایش عدم اطمینان شده است.

در بخش دیگری از مقاله، عملکرد حکومت ایران به‌شدت مورد انتقاد قرار می‌گیرد و به نقش آن در حمایت از نیروهای نیابتی و بی‌ثبات‌سازی منطقه اشاره می‌شود. همچنین به نارضایتی داخلی در ایران پرداخته می‌شود. با این وجود، نویسندگان تأکید می‌کنند که با وجود نگاه منفی گسترده در آمریکا نسبت به ایران، اکثریت افکار عمومی از این جنگ حمایت نمی‌کنند. دلیل این موضوع، تجربه‌های پرهزینه آمریکا در منطقه و نبود یک برنامه مشخص برای پایان دادن به جنگ است.

ترامپ تأکید کرده که هدف او تغییر رژیم نیست، بلکه محدود کردن توانایی ایران برای تهدید آمریکا و گسترش نفوذ منطقه‌ای است. در عین حال، مقاله به دستاوردهای نظامی آمریکا و اسرائیل اشاره می‌کند، از جمله ضربه به زیرساخت‌های نظامی و حذف برخی از رهبران. اما در مقابل، تأکید می‌شود که سپاه پاسداران همچنان قدرت خود را حفظ کرده و توانایی انجام حملات را دارد.

یکی از مهم‌ترین محورهای این تحلیل، تنگه هرمز است. نویسندگان اشاره می‌کنند که این گذرگاه حیاتی عملاً مختل شده و این موضوع پیامدهای جدی برای بازارهای جهانی انرژی دارد. در این زمینه، اظهارات ترامپ متناقض ارزیابی می‌شود: از یک سو، او از متحدان می‌خواهد خودشان برای تأمین منافعشان وارد عمل شوند و منابع انرژی را از این مسیر «بردارند و حفاظت کنند»، و از سوی دیگر ادعا می‌کند که پس از پایان جنگ، تنگه به‌طور طبیعی باز خواهد شد زیرا این امر به نفع ایران است. این تناقض نشان‌دهنده نبود یک استراتژی روشن در مدیریت بحران است.

مقاله همچنین به پیامدهای بین‌المللی جنگ می‌پردازد. نخست، تأثیر منفی آن بر متحدان آمریکا، به‌ویژه در اروپا و آسیا، که با افزایش قیمت انرژی و حتی کمبود آن مواجه شده‌اند. حتی برخی از متحدان نزدیک آمریکا نیز نسبت به این سیاست موضع انتقادی گرفته‌اند. دوم، پیامدهای راهبردی برای رقابت با چین مطرح می‌شود؛ به این معنا که ادامه جنگ می‌تواند منابع نظامی آمریکا را تحلیل برده و به چین این پیام را بدهد که آمریکا در یک جنگ فرسایشی آسیب‌پذیر است.

در جمع‌بندی، هیئت تحریریه واشینگتن پست پیشنهاد می‌کند که بهترین مسیر، پایان سریع جنگ از طریق اعلام پیروزی و خروج از درگیری مستقیم است، در حالی که فشار اقتصادی بر ایران حفظ شود و گزینه اقدام نظامی در آینده باقی بماند. از نگاه نویسندگان، ادامه جنگ بدون افق روشن، خطر تبدیل شدن به یک درگیری طولانی و پرهزینه را دارد که دستاوردهای آن نامشخص و هزینه‌های آن قابل توجه خواهد بود.

این یادداشت در نهایت بر یک نکته کلیدی تأکید می‌کند: مشکل اصلی نه در هدف‌گذاری، بلکه در نبود یک استراتژی مشخص برای پایان جنگ است—مسئله‌ای که در تجربه‌های گذشته آمریکا نیز به‌کرات دیده شده است.https://www.washingtonpost.com/opinions/2026/04/02/trump-iran-case-for-war/
👎1
«شاید ترامپ نباید این سخنرانی را انجام می‌داد»

این یادداشت که در نشریه **آتلانتیک (The Atlantic)
منتشر شده، به قلم تام نیکولز**—تحلیلگر سیاست خارجی، استاد دانشگاه و از منتقدان شناخته‌شده سیاست‌های دونالد ترامپ—نگاشته شده است. آ

در ابتدای تحلیل، نویسنده تأکید می‌کند که افکار عمومی آمریکا مدت‌ها منتظر توضیحی روشن از سوی رئیس‌جمهور درباره چرایی ورود به جنگ بوده‌اند. اما به‌جای ارائه یک روایت منسجم و قانع‌کننده، ترامپ مجموعه‌ای پراکنده از اظهارات، ادعاها و خودستایی‌ها را مطرح کرد. از نگاه نویسنده، این سخنرانی بیشتر نشانه‌ای از ضعف در مدیریت بحران بود تا یک پیام قاطع در زمان جنگ.

یکی از محورهای اصلی نقد، نبود پاسخ روشن به این پرسش است که «هدف نهایی جنگ چیست». ترامپ از یک‌سو بر جلوگیری از دستیابی ایران به سلاح هسته‌ای تأکید می‌کند، اما هیچ شواهدی ارائه نمی‌دهد که نشان دهد ایران در آستانه چنین مرحله‌ای بوده است. در نتیجه، نویسنده این جنگ را نوعی اقدام پیشگیرانه می‌داند که بر اساس یک تهدید بالقوه شکل گرفته، نه یک خطر فوری و اثبات‌شده.

در عین حال، تناقض‌های درونی در سخنان ترامپ به‌وضوح برجسته می‌شود. او از یک طرف ادعا می‌کند که زیرساخت هسته‌ای ایران نابود شده و تهدید فوری وجود ندارد، اما از سوی دیگر جنگ را ادامه می‌دهد. همچنین در حالی که هدف «تغییر رژیم» را رد می‌کند، هم‌زمان از تحقق عملی آن به دلیل کشته شدن رهبران ایرانی سخن می‌گوید. این تناقض‌ها از دید نویسنده نشان‌دهنده نبود یک استراتژی منسجم است.

نویسنده همچنین به اهداف اعلام‌شده دیگر اشاره می‌کند، از جمله نابودی توان نظامی ایران، از بین بردن ظرفیت موشکی و مهار نفوذ منطقه‌ای. با این حال، هیچ توضیح عملی درباره نحوه تحقق این اهداف ارائه نمی‌شود و صرفاً به وعده‌هایی مبهم در بازه زمانی کوتاه بسنده شده است.

یکی از مهم‌ترین بخش‌های تحلیل، موضوع **تنگه هرمز
است. نویسنده تأکید می‌کند که ایران همچنان کنترل این گذرگاه حیاتی انرژی را در دست دارد و این موضوع نشان می‌دهد که دستاوردهای آمریکا محدود بوده است. در حالی که ترامپ از دیگر کشورها می‌خواهد خودشان برای باز کردن مسیر اقدام کنند، هیچ راهبرد مشخصی برای مدیریت این وضعیت ارائه نمی‌دهد. این مسئله نه‌تنها بازارهای جهانی انرژی را تحت فشار قرار داده، بلکه نشانه‌ای از پیچیدگی و عدم قطعیت در روند جنگ است.

در ادامه، پیامدهای اقتصادی و ژئوپلیتیک جنگ نیز مورد بررسی قرار می‌گیرد. افزایش قیمت انرژی، فشار بر متحدان آمریکا، و احتمال تضعیف موقعیت راهبردی این کشور در برابر رقبایی مانند چین از جمله نگرانی‌های مطرح‌شده است. نویسنده هشدار می‌دهد که ادامه این جنگ می‌تواند آمریکا را در یک درگیری فرسایشی گرفتار کند و منابع آن را تحلیل ببرد.

در بخش پایانی، نیکولز به ارزیابی کلی از عملکرد ترامپ می‌پردازد و نتیجه می‌گیرد که رئیس‌جمهور احتمالاً انتظار داشته این جنگ به‌سرعت پایان یابد، اما اکنون با واقعیتی بسیار پیچیده‌تر مواجه شده است. لحن و نحوه ارائه او نیز نشان‌دهنده خستگی، عدم تمرکز و نبود انسجام در تصمیم‌گیری است.

در جمع‌بندی، این یادداشت تأکید می‌کند که مشکل اصلی نه در اهداف اعلام‌شده، بلکه در نبود یک راهبرد روشن برای پایان جنگ است. پیام کلیدی این تحلیل آن است که بدون تعریف دقیق از «پیروزی» و بدون برنامه خروج، این درگیری می‌تواند به یک جنگ طولانی، پرهزینه و غیرقابل پیش‌بینی تبدیل شود—مسأله‌ای که تجربه‌های گذشته آمریکا در خاورمیانه نیز آن را تأیید می‌کند.https://www.theatlantic.com/ideas/2026/04/trump-iran-war-speech/686663/
نیویرکر- یکی از مشکلات بزرگ سخنان ترامپ، همان مشکل همیشگی است: تشخیص اینکه چه چیزی واقعاً درست است دشوار است. تا به امروز، تقریباً تمام اظهارات او درباره این جنگ چهار هفته‌ای، یا متناقض بوده، یا گیج‌کننده، یا کاملاً نادرست. این موضوع صبح چهارشنبه نیز آشکار شد، زمانی که ترامپ در شبکه اجتماعی خود اعلام کرد «رئیس‌جمهور جدید رژیم ایران، که بسیار کمتر رادیکال و بسیار باهوش‌تر از پیشینیانش است، از ایالات متحده درخواست آتش‌بس کرده است!» جدا از اینکه ایران این ادعا را رد کرد، این پرسش مطرح می‌شود که چگونه ترامپ از «رئیس‌جمهور جدید» صحبت می‌کند، در حالی که ایران همان رئیس‌جمهور قبلی، مسعود پزشکیان، را دارد.

در طول یک ماه گذشته، ترامپ اهداف مختلفی برای این جنگ مطرح کرده است: از تغییر رژیم گرفته تا نابودی برنامه هسته‌ای—که خود او قبلاً مدعی نابودی آن شده بود—و همچنین مقابله با تهدید موشک‌های بالستیک ایران علیه خاک آمریکا، در حالی که طبق ارزیابی نهادهای اطلاعاتی خود آمریکا، ایران چنین توانایی‌ای ندارد و در آینده نزدیک نیز نخواهد داشت. در سخنرانی چهارشنبه شب نیز او بسیاری از این ادعاها را تکرار کرد، با این تفاوت که تغییر رژیم را انکار کرد، اما هم‌زمان—همان‌طور که در پیام صبحگاهی‌اش گفته بود—ادعا کرد که این تغییر عملاً رخ داده است.

در برخی موارد، اظهارات نادرست ترامپ پرسش‌های تقریباً فلسفی ایجاد می‌کند: اگر همان‌طور که چند هفته پیش گفت، ارتش ایران «صد درصد نابود شده»، پس چگونه هنوز قادر به شلیک موشک است—مانند حمله‌ای که روز چهارشنبه به اسرائیل انجام داد و میلیون‌ها نفر را مجبور کرد به پناهگاه‌ها بروند؟ و به‌طور کلی، آیا می‌توان گفت همه چیز طبق برنامه پیش می‌رود، وقتی اصلاً برنامه‌ای وجود ندارد؟ آیا یک رئیس‌جمهور باید یک استراتژی روشن ارائه دهد تا بتواند ادعا کند آن را با موفقیت اجرا کرده است؟

تعجب‌آور نیست که ترامپ در سخنرانی خود به این مسائل پیچیده اشاره‌ای نکرد. در عوض، اعلام کرد که آمریکا «بیش از هر زمان دیگری در حال پیروزی است.»

بدون تردید، مشاوران سیاسی ترامپ دلایل مهمی داشتند که او را به ارائه این سخنرانی تشویق کردند—سخنرانی‌ای که شاید باید در ابتدای جنگ انجام می‌شد. نظرسنجی اخیر سی‌ان‌ان نشان داد که تنها ۳۱ درصد آمریکایی‌ها از عملکرد او در اقتصاد رضایت دارند و میزان نارضایتی کلی از او به ۶۴ درصد رسیده است. پیش از سخنرانی، یکی از منابع نزدیک به کاخ سفید به رسانه‌ها گفته بود که ترامپ تلاش خواهد کرد لحن «غیرتقابلی» و «اطمینان‌بخش» داشته باشد.

اما به سختی می‌توان تهدید به نابودی کامل تمام نیروگاه‌های برق ایران را «غیرتقابلی» دانست. (واضح است که چنین اقدامی، با توجه به پیامدهای آن برای جمعیت غیرنظامی، می‌تواند جنایت جنگی تلقی شود.) از نظر اطمینان‌بخشی نیز، ترامپ تنها پس از ۱۱ دقیقه به پیامدهای اقتصادی جنگ اشاره کرد و استدلال اصلی او این بود که مردم نگران افزایش قیمت بنزین نباشند، زیرا پس از پایان جنگ—هر زمان که باشد—قیمت‌ها «به‌طور طبیعی» کاهش خواهد یافت. این ادعا برای بسیاری یادآور وعده‌های او در دوران کرونا بود.

چند ساعت پیش از سخنرانی، ترامپ گفته بود: «امشب یک سخنرانی کوتاه دارم و اساساً به همه می‌گویم که چقدر عالی هستم.» و واقعاً هم همین اتفاق افتاد. وقتی به بخشی رسید که خود را به‌خاطر انجام کاری که «هیچ رئیس‌جمهوری جرأت انجامش را نداشت» ستایش می‌کرد، کاملاً رضایت‌مند به نظر می‌رسید. او گفت: «آن‌ها اشتباه کردند و من در حال اصلاح آن‌ها هستم.» این، در واقع، پیام اصلی او بود: نه اینکه چگونه قصد دارد در جنگ پیروز شود، بلکه اینکه چرا دیگران شکست خورده‌اند.

در نهایت، این سخنرانی احتمالاً نه تأثیر سیاسی قابل توجهی خواهد داشت و نه وضوحی درباره اهداف جنگ ایجاد خواهد کرد. اما از نظر تقویت تصویر شخصی ترامپ—که حتی قصد دارد مجسمه‌ای طلایی از خود در کتابخانه ریاست‌جمهوری‌اش نصب کند—کاملاً موفق بود.https://www.newyorker.com/news/letter-from-trumps-washington/trumps-case-for-war-fails-to-mention-how-to-win-it
راهبرد آمریکا–اسرائیل، تنگه هرمز و بازآرایی ژئوپلیتیک انرژی
@irananalyses

در شرایط کنونی، به‌جای تمرکز بر اظهارات سیاسی، باید به اقدامات واقعی در میدان توجه کرد. آنچه مسیر جنگ را تعیین می‌کند، نه سخنان ترامپ، بلکه تصمیمات عملیاتی و تحرکات نظامی است. مجموعه داده‌ها نشان می‌دهد که راهبرد آمریکا و اسرائیل در حال حرکت به سمت یک الگوی فشرده‌سازی تدریجی (degradation strategy) است؛ یعنی تضعیف چندلایه توان نظامی، اقتصادی و زیرساختی ایران برای رسیدن به نقطه‌ای که بتوان از آن به‌عنوان اهرم مذاکره استفاده کرد.

در سطح نظامی، چند روند مشخص قابل مشاهده است. نخست، افزایش قدرت هوایی از طریق گسترش تعداد هواپیماهای عملیاتی و استفاده از بمب‌افکن‌های سنگین‌تر، به‌ویژه برای حمل بمب‌های سنگرشکن جهت هدف قرار دادن تأسیسات عمیق زیرزمینی. گزارش‌ها حاکی از آن است که حمله به یک انبار مهمات بزرگ در نزدیکی اصفهان با موفقیت قابل توجهی همراه بوده و انفجارهای طولانی‌مدت ایجاد کرده است. دوم، تقویت حضور دریایی آمریکا از طریق اعزام ناو هواپیمابر سوم به منطقه که نشان‌دهنده آمادگی برای یک کارزار طولانی‌تر و افزایش توان ضربتی است.

در عین حال، دامنه اهداف نیز گسترش یافته است. حملات دیگر صرفاً محدود به اهداف نظامی نیست، بلکه شامل زیرساخت‌های اقتصادی نیز می‌شود—از جمله کارخانه‌های فولاد و صنایع شیمیایی یا دارویی که ممکن است در تولید مواد حساس استفاده شوند. این نشان می‌دهد که هدف، نه‌فقط تضعیف ارتش، بلکه ضربه به کل اکوسیستم صنعتی مرتبط با توان اقتصادی و نظامی ایران است.

در کنار این، استقرار نیروهای زمینی نیز در حال گسترش است. برخلاف برخی تصورات، هدف اصلی این نیروها «باز کردن تنگه هرمز» نیست، بلکه تمرکز بر جزیره خارگ به‌عنوان گلوگاه صادرات نفت ایران است. به نظر می‌رسد در واشینگتن این درک شکل گرفته که بازگشایی هرمز از طریق عملیات نظامی مستقیم—به‌ویژه در عصر پهپادها—بسیار دشوار و پرهزینه است. بنابراین، راهبرد جایگزین، کنترل نقاط حیاتی اقتصادی مانند خارگ است که می‌تواند مستقیماً درآمدهای ایران را هدف قرار دهد.

در حوزه هسته‌ای نیز تغییر رویکرد قابل توجهی دیده می‌شود. آمریکا دیگر تمرکز خود را بر انتقال اورانیوم غنی‌شده از ایران قرار نداده است، زیرا بخش عمده‌ای از این ذخایر در اثر بمباران‌ها زیر آوار مدفون شده و هرگونه تلاش برای بازیابی آن به‌راحتی از طریق ماهواره قابل شناسایی است. این نشان‌دهنده انتقال راهبرد از «حذف کامل» به «مهار و نظارت» است.

بر اساس برخی گزارش‌ها، این راهبرد از ابتدا دارای یک منطق زمانی مشخص بوده است: حدود یک ماه برای تضعیف بیشتر ایران، سپس تمرکز بر تصرف یا کنترل خارگ، و در نهایت استفاده از این موقعیت برای فشار در مذاکرات. به بیان دیگر، هدف نهایی، ایجاد یک نقطه فشار قاطع برای چانه‌زنی است، نه صرفاً ادامه جنگ.

عامل زمان نیز به ضرر ایران در حال حرکت است. همان‌طور که در جنگ ایران و عراق دیده شد، کشورهای منطقه در حال یافتن راه‌هایی برای دور زدن تنگه هرمز هستند. عراق به مسیرهای سوریه و ترکیه روی آورده، عربستان روزانه حدود ۵ میلیون بشکه نفت از طریق ینبع صادر می‌کند، و امارات نیز حدود ۲ میلیون بشکه از مسیر فجیره عبور می‌دهد. در صورت تداوم اختلال در هرمز، این مسیرهای جایگزین تقویت خواهند شد.

این روند با گزارش‌های اخیر نیز هم‌خوانی دارد که نشان می‌دهد کشورهای خلیج فارس به‌طور جدی در حال بررسی توسعه خطوط لوله جدید و ایجاد شبکه‌ای از مسیرهای انرژی هستند. این پروژه‌ها، اگرچه پرهزینه و پیچیده‌اند، اما نشان‌دهنده یک تغییر ساختاری در حال شکل‌گیری هستند: کاهش وابستگی به هرمز و حرکت به سمت یک سیستم چندمسیره.

با این حال، محدودیت‌هایی نیز وجود دارد. به‌عنوان مثال، صادرات گاز طبیعی مایع (LNG)، به‌ویژه از قطر، همچنان به‌شدت وابسته به مسیر خلیج فارس است و گزینه جایگزین فوری ندارد. این موضوع نشان می‌دهد که حتی با توسعه مسیرهای جایگزین، هرمز در کوتاه‌مدت همچنان یک گلوگاه حیاتی باقی خواهد ماند.

در جمع‌بندی، می‌توان گفت راهبرد آمریکا–اسرائیل بر سه محور استوار است:
۱) تضعیف نظامی و صنعتی چندلایه ایران
۲) تمرکز بر نقاط کلیدی اقتصادی مانند خارگ به‌جای درگیری مستقیم در هرمز
۳) ایجاد اهرم فشار برای مذاکرات از طریق کنترل منابع و زمان

هم‌زمان، کشورهای منطقه نیز در حال بازطراحی مسیرهای انرژی هستند، که می‌تواند در بلندمدت جایگاه ژئوپلیتیک هرمز را تغییر دهد. این تحولات نشان می‌دهد که جنگ از یک درگیری نظامی به یک رقابت پیچیده بر سر زیرساخت، انرژی و نظم منطقه‌ای آینده تبدیل شده است.
👍3
در شرایطی که ایران یکی از حساس‌ترین و پیچیده‌ترین مقاطع تاریخی خود را تجربه می‌کند، اختلاف نظرهای عمیق سیاسی و اجتماعی در میان ایرانیان—چه در داخل و چه خارج از کشور—بیش از هر زمان دیگری نمایان شده است. این اختلافات، اگرچه طبیعی هستند، اما در وضعیت بحرانی کنونی می‌توانند مانع شکل‌گیری یک جبهه مؤثر برای آینده کشور شوند. این متن تلاش می‌کند با تکیه بر تجربه‌های جهانی، راهکارهایی برای مدیریت این شکاف‌ها و حرکت به سمت یک مسیر مشترک ارائه دهد.

۱) پذیرش طبیعی بودن اختلافات
اختلاف نظر در هر جامعه‌ای طبیعی و حتی نشانه پویایی آن است، به‌ویژه در دوره‌های گذار سیاسی. تجربه کشورهایی مانند آفریقای جنوبی و اروپای شرقی نشان می‌دهد که موفقیت نه در حذف اختلاف، بلکه در مدیریت آن است. سازوکارهایی مانند «کمیسیون حقیقت و آشتی» کمک کردند تا به‌جای انتقام، حقیقت‌گویی و کاهش خشونت در اولویت قرار گیرد و زمینه همزیستی فراهم شود.

۲) رد تفکر «حذف دیگری»
حذف یا طرد جریان‌های مخالف معمولاً بحران را عمیق‌تر می‌کند، در حالی که به‌رسمیت شناختن آن‌ها امکان همکاری را ایجاد می‌کند. تجربه اسپانیا پس از فرانکو نشان داد که حتی نیروهای متضاد می‌توانند با پذیرش حضور یکدیگر، مسیر گذار را هموار کنند. این به معنای تأیید همه دیدگاه‌ها نیست، بلکه پذیرش حق وجود آن‌هاست.

۳) ضرورت آشتی برای هدف مشترک
آشتی به معنای فراموشی گذشته یا هم‌نظر شدن نیست، بلکه پذیرش این واقعیت است که گروه‌های مختلف می‌توانند با وجود اختلاف، آینده‌ای مشترک بسازند. گفت‌وگو باید هدفمند، غیر احساسی و بر یک موضوع مشخص متمرکز باشد. تمرکز بر هدف مشترک—مانند پایان استبداد—مهم‌تر از اختلاف بر سر مسیرهای رسیدن به آن است.

۴) اتحاد بر سر حداقل‌های مشترک
اتحاد موفق به معنای توافق کامل نیست، بلکه توافق بر حداقل اصول مشترک است. نمونه شیلی نشان می‌دهد که گروه‌های متفاوت می‌توانند با تمرکز بر یک هدف مشخص (مانند پایان حکومت نظامی)، بدون حل همه اختلافات، همکاری مؤثر داشته باشند. چنین اتحادی باید محدود، هدفمند و زمان‌دار باشد تا از فرسایش جلوگیری کند.
چرا روابط شخصی آسیب‌پذیر می‌شوند؟
تحولات کنونی ایران گاه باعث شده که دوستی‌های چندین ساله به دلیل اختلافات سیاسی و دیدگاه‌های متفاوت از بین بروند. عصبانیت از شنیدن اظهارنظرهای دوست دوران کودکی یا تنش در میانه یک شام خانوادگی، هیچکدام تجربیات خوشایندی نیستند و از شکاف سیاسی عمیق در میان جوامع ایرانی خبر می‌دهند.

پس از انتخابات ۲۰۱۶ آمریکا نیز «قطبی‌شدن عاطفی» (affective polarization) باعث شد که افراد نه‌تنها با دیدگاه مخالف بلکه با «دارنده آن دیدگاه» نیز دچار تنش شوند.

یکی از دلایل اصلی پدیدار شدن چنین مشکلی، تمایل افراد به یکی‌سازی «انسان» با «نظر سیاسی» اوست.

وقتی فردی صرفا به‌عنوان نماینده یک موضع دیده شود (مثلا موافق یا مخالف جنگ، موافق یا مخالف پادشاهی)، دیگر پیچیدگی‌های انسانی او نادیده گرفته می‌شوند. در چنین وضعیتی، اختلاف نظر به‌راحتی به تقابل اخلاقی تبدیل می‌شود و طرف مقابل، نه به‌عنوان یک دوست با دیدگاهی متفاوت، بلکه به‌عنوان «دیگریِ نادرست» تلقی می‌شود.

نقش شبکه‌های اجتماعی نیز در تشدید این روند قابل‌توجه است. افراد در این فضاها اغلب در معرض دیدگاه‌های مشابه دیدگاه خود قرار می‌گیرند و به‌تدریج نسبت به دیدگاه‌های مخالف حساس‌تر و کم‌تحمل‌تر می‌شوند. نتیجه این است که شکاف‌های موجود نه‌تنها کاهش نمی‌یابد، بلکه به‌مرور عمیق‌تر می‌شود.

حفظ دوستی‌ها و روابط انسانی، نیازمند نوعی «انضباط عاطفی» و آگاهی است. به بیان ساده، باید بتوان میان رابطه و اختلاف تمایز قائل شد. این به معنای نادیده گرفتن اختلاف نیست، بلکه به معنای پذیرش این واقعیت است که ارزش یک رابطه انسانی، لزوما به «هم‌نظر بودن» وابسته نیست.

به همین دلیل کلید موفقیت چه برای حفظ دوستی‌ها و چه ایجاد اتحاد میان گروه‌های سیاسی، «تغییر زاویه نگاه» از گذشته به آینده است. تمرکز صرف بر گذشته (بر زخم‌ها، خیانت‌ها و اشتباهات) اگرچه قابل درک است، اما اغلب مانع شکل‌گیری هرگونه همکاری می‌شود. در مقابل، جوامعی که توانسته‌اند از بحران عبور کنند، آن‌هایی بوده‌اند که توانسته‌اند نوعی «چشم‌انداز مشترک از آینده» ایجاد کنند؛ آینده‌ای که در آن با وجود اختلاف‌ها، امکان زندگی مشترک وجود دارد.

به همین دلیل بهتر است به اتحاد، نه به عنوان یک وضعیت طبیعی بلکه به عنوان یک «ساختار آگاهانه» نگریست؛ چیزی که باید آن را ساخت، نگه داشت و دائما بازتعریف کرد.

به عبارت دیگر، برای ساختن یک آینده مشترک لازم نیست هم‌نظر باشیم؛ کافی است بپذیریم که با وجود اختلاف، به یکدیگر نیاز داریم.https://parsi.euronews.com/2026/04/02/how-to-build-unity-and-maintain-friendships-despite-political-differences
👍2👎1
هشدار بیش از ۱۰۰ کارشناس حقوق بین‌الملل: حملات آمریکا به ایران ناقض منشور سازمان ملل است و ممکن است جنایت جنگی محسوب شود

این بیانیه که توسط بیش از ۱۰۰ کارشناس حقوق بین‌الملل در ایالات متحده امضا شده، نگرانی عمیق خود را نسبت به جنگ ایران و به‌ویژه نقش آمریکا و اسرائیل در آن ابراز می‌کند . نویسندگان تأکید می‌کنند که آغاز حملات در ۲۸ فوریه ۲۰۲۶ نقض آشکار منشور سازمان ملل بوده، زیرا نه مجوزی از شورای امنیت وجود داشته و نه تهدید قریب‌الوقوعی از سوی ایران اثبات شده است. به گفته آن‌ها، این اقدام اصول بنیادین منع استفاده از زور در حقوق بین‌الملل را زیر سؤال می‌برد.

۱) مشروعیت آغاز جنگ (Jus ad bellum)
بیانیه تأکید می‌کند که تصمیم برای ورود به جنگ فاقد مبنای حقوقی بوده است. طبق حقوق بین‌الملل، استفاده از زور تنها در صورت دفاع مشروع یا با مجوز شورای امنیت مجاز است، اما هیچ‌یک از این شرایط وجود نداشته است. بنابراین، این جنگ از منظر حقوقی به‌عنوان یک اقدام غیرقانونی ارزیابی می‌شود که می‌تواند پیامدهای جدی برای نظم بین‌المللی داشته باشد.

۲) نحوه اجرای جنگ و آسیب به غیرنظامیان (Jus in bello)
بخش مهمی از نگرانی‌ها به نحوه اجرای عملیات نظامی مربوط است. گزارش‌ها از حملات گسترده به زیرساخت‌های غیرنظامی—از جمله مدارس، مراکز درمانی، و تأسیسات انرژی—و کشته شدن صدها غیرنظامی، از جمله کودکان، حکایت دارد. این اقدامات در صورت نقض اصولی مانند تناسب و احتیاط در حمله، می‌توانند مصداق جنایات جنگی باشند. نمونه‌هایی مانند حمله به مدرسه در میناب، به‌عنوان موارد بسیار نگران‌کننده مطرح شده‌اند.

۳) لحن و سیاست‌گذاری مقامات و خطر تشدید نقض‌ها
بیانیه نسبت به اظهارات مقامات آمریکایی که قوانین جنگ را کم‌اهمیت جلوه می‌دهند یا تهدید به نابودی زیرساخت‌های حیاتی مانند نیروگاه‌ها می‌کنند، هشدار می‌دهد. چنین مواضعی می‌تواند زمینه‌ساز نقض‌های بیشتر شود و حتی به اقدامات غیرقانونی گسترده‌تر منجر گردد. همچنین تضعیف سازوکارهای نظارتی داخلی—مانند حذف مشاوران حقوقی نظامی—نگرانی‌ها را درباره کاهش کنترل بر رفتار نیروهای نظامی افزایش داده است.

در جمع‌بندی، این بیانیه هشدار می‌دهد که ادامه این روند نه‌تنها موجب افزایش تلفات غیرنظامی و خسارات منطقه‌ای می‌شود، بلکه می‌تواند به تضعیف نظم حقوقی بین‌المللی و اصولی که برای حفاظت از انسان‌ها در زمان جنگ طراحی شده‌اند نیز منجر شود. نویسندگان از دولت‌ها می‌خواهند به تعهدات خود پایبند بمانند و از تشدید این نقض‌ها جلوگیری کنند.
https://www.justsecurity.org/135423/professors-letter-international-law-iran-war/
👍2👎1
این یادداشت استدلال می‌کند که عبارت «جلوتر از برنامه» که به‌طور مکرر توسط دونالد ترامپ و تیم او درباره جنگ ایران استفاده می‌شود، بیش از آنکه بیانگر واقعیت باشد، یک ابزار سیاسی و رسانه‌ای برای القای کنترل، موفقیت و انسجام راهبردی است. نویسنده نشان می‌دهد که در جنگی با اهداف متغیر—از تغییر رژیم تا مهار هسته‌ای—اصلاً برنامه‌ای ثابت وجود ندارد، بنابراین ادعای جلوتر بودن از برنامه، خود به‌نوعی توهم است.

در ادامه، متن روند تکرار این عبارت را بررسی می‌کند و آن را به پیشینه ترامپ در حوزه املاک و ساخت‌وساز مرتبط می‌داند. در کتاب «هنر معامله»، ترامپ بارها پروژه‌های خود را «جلوتر از برنامه و زیر بودجه» معرفی می‌کند. حتی در یک نمونه، او به کارگران دستور می‌دهد ماشین‌آلات را در محل پروژه حرکت دهند تا بازدیدکنندگان تصور کنند کار پیشرفت زیادی داشته است. در دوران ریاست‌جمهوری نیز همین الگو ادامه یافت: او درباره دیوار مرزی، ناوهای هواپیمابر، قراردادهای تجاری و حتی عملکرد اقتصاد ادعا می‌کرد که «جلوتر از برنامه» هستند—صرف‌نظر از اینکه چنین برنامه‌ای واقعاً وجود داشته یا نه.

برای تقویت استدلال، نویسنده از مثال‌های تاریخی استفاده می‌کند. در جنگ ویتنام، تعداد کشته‌های دشمن به‌عنوان شاخص موفقیت مطرح می‌شد، و در افغانستان نیز معیارهای ظاهری پیشرفت ارائه می‌شد که بعدها بی‌اعتبار شدند. به‌طور مشابه، در جنگ ایران نیز آمار نابودی اهداف می‌تواند موفقیت تاکتیکی را نشان دهد، اما لزوماً به معنای موفقیت راهبردی نیست. هم‌زمان، تناقض در زمان‌بندی‌ها—از چند هفته تا «پایانی که در استخوان‌ها حس می‌شود»—نشان می‌دهد که هیچ چارچوب زمانی واقعی وجود ندارد.

در جمع‌بندی، نویسنده نتیجه می‌گیرد که «برنامه» در این جنگ به یک ابزار روایی و انعطاف‌پذیر تبدیل شده است. عبارت «جلوتر از برنامه» نه برای توصیف واقعیت، بلکه برای مدیریت افکار عمومی، تأثیرگذاری بر بازارها و حفظ انسجام سیاسی داخلی استفاده می‌شود. بنابراین، صرف‌نظر از طول واقعی جنگ، این روایت ادامه خواهد داشت—زیرا هدف آن توضیح واقعیت نیست، بلکه شکل دادن به برداشت‌هاستhttps://www.nytimes.com/2026/04/01/opinion/trump-hegseth-rubio-iran-war.html?smid=nytcore-ios-share
👍3
«آیا جنگ زمینی آغاز شده است؟»

این مقاله به قلم سیمور هرش—روزنامه‌نگار تحقیقی برجسته آمریکایی و برنده جایزه پولیتزر که به‌خاطر افشاگری‌های مهمی مانند کشتار «مای لای» و گزارش‌های زندان ابوغریب شناخته می‌شود—به بررسی مرحله جدید جنگ ایران می‌پردازد. هرش در این یادداشت استدلال می‌کند که ایالات متحده تحت رهبری Donaldترامپ در حال ورود به یک فاز خطرناک‌تر از جنگ، یعنی درگیری زمینی مستقیم با ایران است؛ تصمیمی که به‌زعم او بدون توجه به تجربه‌های تاریخی و پیامدهای آن اتخاذ شده است.

نویسنده در ابتدا به سخنرانی اخیر ترامپ اشاره می‌کند و آن را غیرمعمول توصیف می‌کند—رئیس‌جمهوری که برخلاف سبک همیشگی‌اش، متنی از پیش‌نوشته‌شده را با لحنی کنترل‌شده قرائت کرده است. با این حال، به گفته هرش، محتوای این سخنرانی فاقد جزئیات عملیاتی بود، هرچند پیام اصلی آن روشن بود: آمریکا در حال گسترش حضور نظامی خود در منطقه است و قصد دارد ضربات شدیدتری وارد کند. در همین چارچوب، گزارش The New York Times نیز نشان می‌دهد که با وجود حملات، اهداف اصلی جنگ—از جمله تضعیف حکومت ایران—محقق نشده و ایران همچنان قادر به ایجاد اختلال در بازار انرژی و انجام حملات نظامی است.

یکی از مهم‌ترین محورهای مقاله، افزایش نیروهای نظامی آمریکا است. هرش از اعزام هزاران نیروی عملیات ویژه، از جمله نیروهای ویژه دریایی و رنجرهای ارتش، خبر می‌دهد که در نزدیکی تنگه هرمز مستقر خواهند شد. به گفته او، مجموع نیروهای آماده می‌تواند به حدود ۵۰ هزار نفر برسد. اهداف این حضور نظامی شامل باز کردن تنگه هرمز یا حتی تلاش برای دسترسی به ذخایر اورانیوم ایران عنوان شده است. این تحلیل نشان می‌دهد که جنگ از یک کارزار هوایی به سمت یک عملیات پیچیده زمینی در حال حرکت است.

هرش همچنین به پیچیدگی‌های فنی و عملیاتی چنین مأموریتی اشاره می‌کند، به‌ویژه در مورد احتمال استخراج اورانیوم غنی‌شده از تأسیسات زیرزمینی ایران. او تأکید می‌کند که محل دقیق این ذخایر مشخص نیست و عملیات انتقال آن‌ها نیز بسیار دشوار و پرخطر خواهد بود. این بخش از تحلیل نشان می‌دهد که حتی در صورت برتری هوایی، موفقیت در اهداف راهبردی تضمین‌شده نیست.

در بخش مهمی از مقاله، نویسنده با رجوع به تاریخ، هشدار می‌دهد که تجربه‌های گذشته—از جنگ خلیج فارس تا جنگ عراق و عملیات ناتو در یوگسلاوی—نشان می‌دهد که جنگ‌ها اغلب طولانی‌تر و پیچیده‌تر از پیش‌بینی‌های اولیه هستند. او تأکید می‌کند که ایران از نظر جغرافیایی، جمعیتی و سطح سواد جامعه، کشوری بسیار پیچیده‌تر از عراق است و بنابراین هرگونه عملیات زمینی می‌تواند با مقاومت گسترده‌تری مواجه شود.

یکی دیگر از نکات کلیدی مقاله، اثر معکوس حملات نظامی بر افکار عمومی ایران است. هرش استدلال می‌کند که بمباران‌های گسترده، به‌جای تضعیف حکومت، می‌تواند باعث افزایش همبستگی داخلی و حمایت مردم از نظام شود—پدیده‌ای که در جنگ جهانی دوم نیز مشاهده شد. این موضوع به‌عنوان یکی از خطرات راهبردی اصلی جنگ مطرح می‌شود.

در ادامه، نویسنده با نقل‌قول از یک منبع اسرائیلی، این جنگ را «یکی از احمقانه‌ترین جنگ‌های یک ابرقدرت» توصیف می‌کند که نه‌تنها دستاورد مشخصی ندارد، بلکه به اقتصاد غرب نیز آسیب می‌زند. همچنین هشدار داده می‌شود که ورود نیروهای زمینی آمریکا به ایران می‌تواند به یک «تله بزرگ» تبدیل شود، زیرا نیروهای وفادار به حکومت از چنین سناریویی استقبال خواهند کرد.

در جمع‌بندی، سیمور هرش این جنگ را غیرضروری، پرخطر و فاقد راهبرد روشن می‌داند. او معتقد است که ایالات متحده در حال ورود به مسیری است که می‌تواند به یک درگیری طولانی و پرهزینه منجر شود، بدون آنکه اهداف مشخصی محقق شود. در پایان، او با لحنی تند و انتقادی می‌نویسد که آمریکا تحت رهبری «رئیس‌جمهوری ناآگاه و فاقد صلاحیت» قرار دارد—هرچند که به‌صورت قانونی انتخاب شده است—و این پرسش را مطرح می‌کند که چه زمانی فردی در داخل دولت با شجاعت و صداقت کافی، به فکر استفاده از متمم بیست‌وپنجم قانون اساسی برای مهار این وضعیت خواهد افتاد.https://seymourhersh.substack.com/p/the-ground-war-begins
👍2
بقای جمهوری اسلامی و بحران‌های مکرر منطقه‌ای
علی آلفونه

این مقاله به تحلیل وضعیت جمهوری اسلامی ایران در پی جنگ گسترده اخیر با اسرائیل و ایالات متحده می‌پردازد و نشان می‌دهد که برخلاف بسیاری از پیش‌بینی‌ها، این جنگ نه‌تنها به فروپاشی رژیم منجر نشده، بلکه موجب بازآرایی و حتی تقویت برخی از سازوکارهای قدرت در درون نظام شده است.

محور اصلی مقاله این است که جمهوری اسلامی، علی‌رغم تحمل فشارهای بی‌سابقه—از حذف رهبران و بمباران زیرساخت‌ها تا جنگ روانی گسترده—همچنان پابرجا مانده است. نتیجه این فشارها، به‌جای فروپاشی، نوعی تطبیق ساختاری بوده است. نویسنده تأکید می‌کند که اتکا به ابزار نظامی، حتی در سطح گسترده، برای تغییر رژیم در ایران کافی نیست و این تجربه بار دیگر محدودیت‌های «فشار حداکثری نظامی» را آشکار کرده است.

در سطح داخلی، مقاله به تغییر در ساختار قدرت اشاره می‌کند. با تضعیف رهبری سنتی، قدرت به‌سمت یک ساختار جمعی با محوریت نهادهای امنیتی، به‌ویژه سپاه پاسداران، حرکت کرده است. این تحول نشان‌دهنده گذار تدریجی نظام به سمت یک الگوی امنیتی-نظامی است که در آن روحانیت نقش نمادین‌تری ایفا می‌کند. حتی در صورت جانشینی مجتبی خامنه‌ای، این روند احتمالاً ادامه خواهد یافت و تغییری اساسی در ماهیت توزیع قدرت ایجاد نخواهد شد.

یکی از نکات مهم مقاله، تحلیل راهبردی جمهوری اسلامی در جنگ است که به دیدگاه نظریه‌پردازانی مانند دکتر مهدی خراتیان نیز اشاره دارد. بر اساس این رویکرد، هدف ایران نه شکست کامل دشمن، بلکه تحمیل هزینه‌های مستمر و ایجاد بازدارندگی است. این راهبرد بر استفاده از اهرم‌هایی مانند اختلال در زیرساخت‌های انرژی، فشار بر اقتصاد جهانی و به‌ویژه نقش کلیدی تنگه هرمز استوار است. در این چارچوب، حتی اقدامات محدود نیز می‌تواند پیامدهای گسترده جهانی داشته باشد و به ایران امکان دهد بدون برتری نظامی کلاسیک، توازن را حفظ کند.

مقاله همچنین تأکید می‌کند که جنگ به‌عنوان ابزاری برای تثبیت داخلی عمل کرده است. تهدید خارجی موجب بسیج احساسات ملی‌گرایانه، افزایش انسجام نهادی و کاهش فضای مخالفت شده است. در چنین شرایطی، نظام توانسته از بحران به‌عنوان فرصتی برای تمرکز بیشتر قدرت استفاده کند، امری که در بسیاری از نظام‌های اقتدارگرا مشاهده می‌شود.

در بخش دیگری از تحلیل، به وضعیت اپوزیسیون و استدلال می‌کند که اپوزیسیون داخلی و خارجی در حال حاضر فاقد ظرفیت لازم برای ایجاد تغییر است. نبود رهبری منسجم، ضعف سازمان‌دهی و فقدان منابع کافی از جمله عوامل محدودکننده هستند. علاوه بر این، هم‌سویی رضا پهلوی با اسرائیل—در شرایطی که حملات خارجی منجر به تلفات غیرنظامیان و تخریب زیرساخت‌ها شده—به کاهش مشروعیت و جذابیت او در داخل کشور انجامیده است.

مقاله همچنین به واگرایی میان اهداف آمریکا و اسرائیل اشاره می‌کند. در حالی که اسرائیل به‌دنبال فروپاشی رژیم است، ایالات متحده رویکردی مبهم و متغیر دارد و تمایلی به ورود به جنگ زمینی نشان نمی‌دهد. این نبود انسجام راهبردی، اثربخشی فشارها را کاهش داده و امکان دستیابی به یک نتیجه قاطع را محدود کرده است. همزمان، فشارهای داخلی در آمریکا—از جمله هزینه‌های اقتصادی و مخالفت افکار عمومی—می‌تواند به کاهش تعهد این کشور به ادامه جنگ منجر شود.

در نهایت، مقاله به محدودیت گزینه‌های موجود می‌پردازد. مذاکره به‌دلیل فاصله زیاد مواضع طرفین دشوار است، حملات نظامی نمی‌تواند به‌طور کامل برنامه‌های هسته‌ای و موشکی ایران را از بین ببرد، و تهاجم زمینی نیز پرهزینه و پرریسک است. در نتیجه، هیچ‌یک از مسیرهای موجود راه‌حل سریع و قطعی ارائه نمی‌دهند.

جمع‌بندی نهایی مقاله این است که محتمل‌ترین نتیجه این وضعیت، نه پیروزی قاطع و نه صلح پایدار، بلکه شکل‌گیری یک تعادل ناپایدار و طولانی‌مدت در منطقه است. در این سناریو، ایران همچنان نفوذ خود را—به‌ویژه از طریق تنگه هرمز—حفظ خواهد کرد، در حالی که ایالات متحده و شرکایش حضوری محدود اما مستمر خواهند داشت. این وضعیت با تنش‌های مداوم، درگیری‌های مقطعی و بحران‌های تکرارشونده همراه خواهد بود.https://www.ispionline.it/en/publication/iran-regime-survival-and-recurring-regional-crises-234048
👍3
این گزارش در رسانه اسرائیلی «اسرائیل هیوم» منتشر شده است؛ رسانه‌ای نزدیک به جریان‌های راست‌گرای سیاسی در اسرائیل که معمولاً رویکردی همسو با دیدگاه‌های امنیتی و نظامی دولت این کشور دارد و تحلیل‌های آن اغلب بر پایه ملاحظات راهبردی و امنیتی تنظیم می‌شود.

---

جنگ با ایران احتمالاً حداقل ۱۰ روز دیگر ادامه خواهد داشت
ایالات متحده و اسرائیل در حال آماده‌سازی برای تشدید درگیری از طریق گسترش حملات و هدف قرار دادن اقتصاد ایران هستند، در حالی که مذاکرات به دلیل بی‌اعتمادی و اختلافات بر سر تنگه هرمز و موضوع هسته‌ای در بن‌بست قرار دارد.

ایالات متحده به اسرائیل اطلاع داده است که مذاکرات با ایران به بن‌بست رسیده است. هم‌زمان، آمریکایی‌ها در حال رایزنی با کشورهای خلیج فارس درباره ادامه درگیری هستند. در چارچوب این گفتگوها، توافق شده است که حملات به اهداف «اقتصادی»—به‌ویژه آن دسته که با سپاه پاسداران انقلاب اسلامی مرتبط هستند—و همچنین زیرساخت‌های غیرنظامی مورد استفاده حکومت، تشدید شود.

در این مرحله هنوز تصمیمی برای حمله به اهداف راهبردی مانند نیروگاه‌های بزرگ برق یا زیرساخت‌های تولید و صادرات نفت اتخاذ نشده است. با این حال، تخریب پل کرج و آسیب به کارخانه‌هایی که رسماً به‌عنوان صنایع تسلیحاتی شناخته نمی‌شوند، نشان‌دهنده جهت‌گیری آینده عملیات است. همچنین تکمیل بانک اهداف نظامی اصلی، این روند را تأیید می‌کند.

در خصوص مذاکرات، یک منبع دیپلماتیک منطقه‌ای اعلام کرده است که مانع اصلی پیشرفت، نبود اعتماد میان طرفین است. ایران خواستار آتش‌بس فوری و تضمین‌هایی برای عدم ازسرگیری درگیری در صورت بروز مشکل در مذاکرات شده است—خواسته‌ای که بر اساس تجربه‌های گذشته مطرح شده است.

در مقابل، آمریکا خواستار بازگشایی کامل و بدون محدودیت تنگه هرمز و تحویل تمام اورانیوم غنی‌شده شده است. به گفته این منبع، یکی از پیام‌های آمریکا به ادعای ایران مبنی بر در اختیار داشتن اورانیوم کافی برای ساخت ۱۰ بمب اشاره داشته است؛ ادعایی که استیو ویتکاف، نماینده آمریکا، آن را مطرح کرده است. با این حال، مذاکرات به‌طور کامل متوقف نشده و پیام‌ها همچنان از طریق میانجی‌گری دو کشور منطقه‌ای رد و بدل می‌شود، هرچند مشخص نیست طرف ایرانی دقیقاً کدام نهاد است.

پس از سخنرانی دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور آمریکا، ارزیابی‌ها در اسرائیل و ایالات متحده نشان می‌دهد که حملات حداقل تا ۱۰ روز آینده ادامه خواهد داشت. در همین راستا، بانک اهداف گسترده‌تری تهیه شده که هدف آن دشوارتر کردن بازسازی زیرساخت‌های نظامی ایران در بلندمدت، در کنار وارد کردن آسیب به اقتصاد و منابع درآمدی آن است.

در واقع، سخنان ترامپ درباره «تکمیل بخش عمده اهداف جنگ» به چند محور کلیدی اشاره دارد. نخست، جلوگیری از دستیابی ایران به سلاح هسته‌ای است. بر اساس ارزیابی‌ها، بخش عمده‌ای از زیرساخت‌های پروژه هسته‌ای نظامی و همچنین زیرساخت‌های مرتبط مانند سامانه‌های موشکی نابود شده‌اند. با این حال، سرنوشت اورانیوم غنی‌شده همچنان نامشخص است و احتمال داده می‌شود بخشی از آن زیر آوار مدفون شده باشد. ترامپ از یک سازوکار نظارتی مبتنی بر پایش ماهواره‌ای سخن گفته که هرگونه تلاش برای دسترسی به این مواد را شناسایی کرده و موجب حملات جدید خواهد شد.

دوم، تهدید نظامی—به‌ویژه توان موشکی ایران—است. برآوردها نشان می‌دهد حدود ۸۰ درصد موشک‌های پیشرفته و بیش از ۹۰ درصد پرتابگرها نابود شده‌اند. این میزان به هدف نزدیک است، اما به خنثی‌سازی کامل نرسیده است..

سوم، موضوع حمایت از گروه‌های منطقه‌ای است. آسیب اقتصادی به ایران احتمالاً سطح حمایت از این گروه‌ها—به‌ویژه حزب‌الله—را کاهش خواهد داد. با این حال، ادامه فعالیت این گروه نشان می‌دهد که همچنان یک دارایی راهبردی برای ایران محسوب می‌شود و حمایت از آن احتمالاً ادامه خواهد یافت، هرچند در سطحی محدودتر.

چهارم، هدف تغییر یا تضعیف رژیم است. این هدف در دیدار ترامپ و بنیامین نتانیاهو به‌عنوان یک هدف راهبردی مطرح شده، اما هر دو طرف اذعان دارند که تحقق آن پیچیده و زمان‌بر است. رژیم هنوز سقوط نکرده و مشخص نیست که آیا فرو خواهد پاشید یا نه—موضوعی که تا حدی به ضعف اپوزیسیون و نبود یک نیروی جایگزین مرتبط است. با این حال، ارزیابی‌ها نشان می‌دهد که میزان کنترل رژیم کاهش یافته است.

پنجم، تنگه هرمز است. یکی از اهداف اصلی آمریکا جلوگیری از آسیب به کشورهای خلیج فارس بوده، اما این هدف هنوز محقق نشده است. ایران همچنان به اهداف منطقه‌ای حمله می‌کند، نفتکش‌ها را هدف قرار می‌دهد و عبور و مرور در تنگه را مختل می‌کند. این وضعیت موجب افزایش حضور نظامی آمریکا در منطقه و افزایش فشارهای دیپلماتیک بر ایران شده است. ترامپ همچنین از عدم مشارکت فعال اروپا—با وجود وابستگی آن‌ها به انرژی خلیج فارس—ابراز نارضایتی کرده است.
👍1
فرید زکریا- در واقع، گزارش‌ها حاکی از آن است که بنیامین نتانیاهو این جنگ را نه به‌دلیل تهدید فوری ایران، بلکه به‌دلیل ضعف بی‌سابقه آن به ترامپ پیشنهاد کرد تا فرصتی برای وارد کردن ضربه‌ای قاطع و ایجاد تغییر رژیم فراهم شود. در غیر این صورت، چرا ترامپ در آغاز جنگ از مردم ایران خواست که علیه حکومت خود قیام کنند — درخواستی که نتانیاهو نیز آن را تکرار کرد؟

تا اینجا، به‌جز وارد کردن خسارت شدید به ایران و تضعیف بیشتر ارتش آن — که در چنین تقابل نابرابری قابل پیش‌بینی بود — اهداف اصلی محقق نشده‌اند. رژیم ایران سقوط نکرده است. رهبران کلیدی تغییر کرده‌اند، اما در جهت بدتر. آیت‌الله علی خامنه‌ای ۸۶ ساله — که به‌طور مشهور توسعه سلاح هسته‌ای را ممنوع کرده بود — کشته شد و پسرش جایگزین او شد که گفته می‌شود مواضعی تندروتر دارد. به‌طور کلی، سپاه پاسداران که همواره رویکردی تهاجمی‌تر داشته، در حال قدرت‌گیری است — امری که در شرایط جنگی طبیعی به نظر می‌رسد.

تنگه هرمز که با وجود دهه‌ها تنش میان ایران و آمریکا باز و فعال باقی مانده بود، اکنون توسط رهبری جدید مسدود شده است (که ترامپ آنها را «بسیار منطقی‌تر» توصیف می‌کند). ترامپ معتقد است با چند دور دیگر بمباران، این تنگه «به‌طور طبیعی» باز خواهد شد، زیرا ایران نیاز دارد نفت خود را صادر کند. اما این برداشت نادرست است: تنگه به‌طور کامل بسته نشده، بلکه برای نفت ایران باز است و صادرات آن — به‌ویژه به چین — ادامه دارد. در نتیجه، ایران اکنون تقریباً دو برابر قبل از جنگ از فروش روزانه نفت خود درآمد دارد. علاوه بر این، اگر گزارش‌ها درباره دریافت ۲ میلیون دلار از هر نفتکش عبوری درست باشد، تهران هر ماه صدها میلیون دلار درآمد اضافی خواهد داشت — رقمی که برای بازسازی ارتش و حتی بیشتر کافی است.

متحدان آمریکا در خلیج فارس اکنون با محیطی بسیار بی‌ثبات‌تر و پرتنش‌تر از قبل مواجه‌اند. مدل اقتصادی آنها بر پایه ثبات، آرامش و یکپارچگی اقتصادی بنا شده است. محمد بن سلمان، ولیعهد عربستان، در سال ۲۰۲۳ روابط خود با ایران را بهبود بخشید تا فضا را برای اجرای برنامه‌های بلندپروازانه مدرن‌سازی خود آرام کند. اما اکنون این دستاوردها در معرض خطر قرار گرفته‌اند و منطقه از مسیر تبدیل شدن به منطقه‌ای باثبات به صحنه‌ای از درگیری تبدیل شده است.

برنده اصلی این وضعیت روسیه است که با افزایش قیمت نفت، ماهانه میلیاردها دلار درآمد اضافی کسب می‌کند، در حالی که آمریکا تحریم‌ها علیه آن را کاهش داده است. اوکراین بازنده است، زیرا سلاح‌هایی که به آن نیاز دارد به خاورمیانه منتقل شده‌اند. اروپا نیز متضرر می‌شود، چراکه با هزینه‌های سنگین انرژی مواجه است و ترامپ از ناتو می‌خواهد در این جنگ مشارکت کند و تهدید کرده در غیر این صورت از آن خارج می‌شود. چین نیز سود می‌برد، زیرا آمریکا درگیر یک جنگ دیگر در خاورمیانه شده و تمرکز خود بر آسیا را از دست می‌دهد. در عین حال، سرمایه‌گذاری گسترده چین در فناوری‌های سبز آن را از بسیاری از هزینه‌های این جنگ مصون کرده و این کشور در سطح جهانی به‌عنوان یک قدرت مسئول‌تر جلوه می‌کند.

البته شرایط ممکن است تغییر کند. جنگ‌ها غیرقابل پیش‌بینی هستند. اما تا اینجا، آیا هیچ اقدام نظامی آمریکا تا این حد هزینه‌زا و در عین حال کم‌دستاورد بوده است؟https://www.washingtonpost.com/opinions/2026/04/03/iran-war-trump-hormuz-mistake/
👍3
این مقاله که در نشریه نیویورکر و به قلم «کورا انگلبرخت» منتشر شده، به بررسی وضعیت زندانیان ناپدیدشده در ایران و تلاش خانواده‌ها برای یافتن آنها در شرایط هم‌زمان جنگ و سرکوب داخلی می‌پردازد.

گزارش با روایت داستان «علی اسداللهی»، شاعر و مخالف سیاسی ۳۷ ساله، آغاز می‌شود که در پی اعتراضات بازداشت شده بود. او بدون تفهیم اتهام، در زندان نگهداری می‌شد و در تماسی کوتاه به خانواده‌اش اطلاع داده بود که به‌زودی با وثیقه آزاد خواهد شد. اما پس از آغاز حملات آمریکا و اسرائیل، تماس او قطع شد و خانواده‌اش دیگر از او خبری دریافت نکردند. آنها به زندان اوین مراجعه کردند، اما مأموران اعلام کردند که زندانیان بند ۲۰۹ به مکان دیگری منتقل شده‌اند و هیچ اطلاعاتی درباره مقصد آنها ارائه نشد.

مقاله توضیح می‌دهد که در پی اعتراضات سراسری، تعداد زیادی از معترضان بازداشت شده‌اند و بسیاری از آنها در شرایطی نگهداری می‌شوند که دسترسی به اطلاعات درباره وضعیتشان بسیار محدود است. برخی از این زندانیان به دلیل کمبود امکانات، ظرفیت، یا خطر حملات نظامی به زندان‌ها، به مکان‌های دیگری منتقل شده‌اند؛ از جمله مناطق نظامی، مراکز پلیس، خانه‌های امن یا زندان‌هایی که خود هدف حمله قرار گرفته‌اند. این جابه‌جایی‌ها باعث شده خانواده‌ها نتوانند محل نگهداری عزیزانشان را شناسایی کنند.

در ادامه، به مواردی از خشونت و برخورد با زندانیان اشاره می‌شود. گزارش‌هایی از تیراندازی به زندانیان در سیستان و بلوچستان پس از اعتراض به شرایط نگهداری، و همچنین اعدام چند نفر در قم که به کشتن مأموران متهم شده بودند، ارائه شده است. سازمان ملل این اعدام‌ها را عبور از «یک آستانه مهم» توصیف کرده و ابراز نگرانی کرده که این موارد ممکن است ادامه یابد. همچنین، برخی زندانیان از دسترسی به خدمات پزشکی مناسب محروم بوده‌اند، حتی در مواردی که مشکلات جدی جسمی داشته‌اند.

مقاله همچنین به نحوه واکنش حکومت ایران در این شرایط می‌پردازد. مقامات، هم‌زمان با جنگ، تلاش کرده‌اند با استفاده از تبلیغات و بسیج نیروهای خود، مخالفان داخلی را کنترل کنند. در اظهارات رسمی، افرادی که در اعتراضات شرکت کنند یا با رسانه‌های خارجی ارتباط داشته باشند، به‌عنوان «دشمن» معرفی شده‌اند. هم‌زمان، بازداشت‌های جدیدی نیز صورت گرفته و اعترافات اجباری از تلویزیون دولتی پخش شده است.


در ادامه، مقاله نمونه‌های دیگری از خانواده‌ها را مطرح می‌کند. از جمله خانواده «نرگس محمدی»، برنده جایزه نوبل صلح، که با محدودیت شدید در دریافت اطلاعات درباره وضعیت او مواجه بوده‌اند و گزارش‌هایی از وخامت حال جسمی او مطرح شده است. همچنین روایت فردی به نام «امین» آمده که در بازداشت مورد ضرب‌وشتم قرار گرفته و پس از انفجار در نزدیکی زندان، خانواده‌اش نگران امنیت او بوده‌اند. او در نهایت با وثیقه آزاد شده است.

در بخش پایانی، مقاله به خانواده‌هایی می‌پردازد که حتی از زنده یا مرده بودن عزیزانشان نیز اطلاعی ندارند. روایت پدری که در جست‌وجوی پسرش به سردخانه‌ها، قبرستان‌ها و مراکز مختلف مراجعه کرده، نشان‌دهنده تلاش مستمر خانواده‌ها برای یافتن نشانه‌ای از سرنوشت نزدیکانشان است. این خانواده‌ها اغلب با تهدید مواجه هستند و از انتشار اطلاعات نیز هراس دارند. در عین حال، برخی از آنها همچنان به جست‌وجو ادامه می‌دهند، حتی در شرایطی که خطرات ناشی از جنگ نیز وجود دارد.https://www.newyorker.com/news/annals-of-war/searching-for-irans-disappeared-prisoners
👍1👎1
جیمز تورن، استراتژیست ارشد بازار و تحلیلگر مسائل کلان اقتصادی و ژئوپلیتیک است که سابقه فعالیت در سمت‌های ارشد سرمایه‌گذاری در ایالات متحده را دارد. ا

برای تأمل: ترامپ، تنگه هرمز و پایان «سواری مجانی»

برای نیم‌قرن، استراتژیست‌های غربی می‌دانستند که تنگه هرمز نقطه‌ای حیاتی است که در آن انرژی، قدرت دریایی و اراده سیاسی به هم می‌رسند. این دانسته مورد اختلاف نیست. آنچه در جنگ کنونی با ایران جدید است، این است که ایالات متحده، تحت رهبری دونالد ترامپ، تصمیم گرفته برای «حل» سریع این مسئله عجله نکند. به تعبیر هگلی، او از یک «ترکیب» آسان خودداری می‌کند تا تضادهای بنیادین را به سطح بیاورد.

تز قدیمی ساده بود: آمریکا امنیت خطوط دریایی در خلیج فارس را تضمین می‌کند و سایر کشورها اقتصاد و سیاست خود را بر پایه این «بیمه رایگان» تنظیم می‌کنند. اروپا و بریتانیا سیاست‌های جاه‌طلبانه زیست‌محیطی را دنبال کردند، توان سخت نظامی خود را کاهش دادند و در عین حال واشنگتن را به چندجانبه‌گرایی توصیه کردند—در حالی که مطمئن بودند ناوهای آمریکایی همیشه در هرمز حاضر خواهند بود. طبقه سیاسی چنان رفتار می‌کرد که گویی تضمین امنیتی آمریکا یک قانون طبیعی است، نه یک انتخاب مشروط. رفتار امروز آنها بیشتر به چمبرلین شباهت دارد تا چرچیل: تعلل، صدور بیانیه و امید به اینکه بحران بدون تغییر اساسی در مسئولیت‌ها پایان یابد.

آنتی‌تز ترامپ این است که در لحظه اوج فشار، این تضمین خودکار را کنار بگذارد. از نظر نظامی، آمریکا می‌تواند توان باقی‌مانده ایران برای ایجاد اختلال در تنگه را از بین ببرد؛ این محدودیت اصلی نیست. نکته، تأخیر در این اقدام است. با اجازه دادن به بسته شدن یا نیمه‌بسته شدن تنگه، ترامپ اطمینان حاصل می‌کند که درد فوری دقیقاً بر همان کشورهایی متمرکز شود که بیشترین استفاده رایگان را از قدرت آمریکا برده‌اند: اتحادیه اروپا و بریتانیا. صنایع، مصرف‌کنندگان و فرضیات انتقال انرژی آنها در معرض فشار قرار می‌گیرد.

در این چارچوب، پیام صریح او به رهبران اروپایی و بریتانیایی—«شما بیشتر از ما به نفت این تنگه نیاز دارید؛ چرا خودتان نمی‌روید و آن را باز نمی‌کنید؟»—یک جمله گذرا نیست. این بیان صریح آنتی‌تز است و فرض سنتی را معکوس می‌کند که آمریکا بار را به دوش می‌کشد و متحدانش صرفاً نظاره‌گرند.

در این دیالکتیک، هدف صرفاً بازگشایی یک گلوگاه نیست، بلکه ایجاد نظمی جدید است که در آن ایالات متحده جریان جهانی نفت را عملاً مدیریت و کنترل می‌کند. جهانی که در آن تولید همسو با آمریکا در قاره آمریکا، همراه با توانایی اختیاری برای تأمین یا عدم تأمین امنیت هرمز، واشنگتن را در مرکز شطرنج انرژی قرار می‌دهد. در چنین چارچوبی، بازگشت سریع به وضعیت قبلی نتیجه‌ای معکوس خواهد داشت.

یک «راه‌حل سریع» برای هرمز این روند دیالکتیکی را قطع می‌کند. اگر ترامپ به‌سرعت توان ایران را از بین ببرد، مین‌ها را پاکسازی کند و نفتکش‌ها را اسکورت کند، اروپا و بریتانیا به وضعیت عادی بازمی‌گردند: ارتش‌های ضعیف، سیاست‌های زیست‌محیطی حداکثری و اتکای ادامه‌دار به قدرت آمریکا، در حالی که همان قدرت را نقد می‌کنند. در این حالت، تناقض میان وابستگی و موضع‌گیری آنها همچنان پنهان باقی می‌ماند.

اما با خودداری از ارائه این «ترکیب» و با واگذاری مسئولیت به لندن و بروکسل، ترامپ آنها را مجبور به مواجهه با واقعیت می‌کند: اینکه نظام انرژی، پایه صنعتی و مواضع ژئوپلیتیک آنها بر پایه قدرت سخت آمریکا استوار است—قدرتی که نه هزینه آن را می‌پردازند و نه از نظر سیاسی آن را به رسمیت می‌شناسند. هرچه این تضاد بیشتر ادامه یابد، «ترکیب» نهایی قوی‌تر خواهد بود: نظمی جدید که در آن دسترسی به مسیرهای امن انرژی—از هرمز تا ونزوئلا—به مشارکت واقعی وابسته است، نه به یک حق بدیهی.

در این معنا، تأخیر در «تصرف» تنگه و واگذاری این چالش به متحدان، نشانه تردید نیست؛ بلکه همان لحظه منفی است که هگل آن را برای حرکت تاریخ ضروری می‌دانست. تنها با کنار گذاشتن تضمین قدیمی و اعلام صریح آن به کسانی که به آن وابسته بودند، ترامپ می‌تواند به پایان «سواری مجانی» امیدوار باشد.https://x.com/DrJStrategy/status/2040029898295632377?s=20
👍3👎3
این گزارش به بررسی عملکرد پیت هگست، وزیر دفاع ایالات متحده، در جریان جنگ با ایران و تحولات اخیر در پنتاگون می‌پردازد و نشان می‌دهد که مجموعه‌ای از تصمیمات مدیریتی، سیاسی و ایدئولوژیک به شکل قابل توجهی به تضعیف ساختار حرفه‌ای نیروهای مسلح آمریکا و افزایش آشفتگی در وزارت دفاع منجر شده است. در حالی که ایالات متحده وارد بزرگ‌ترین جنگ خود در بیش از دو دهه اخیر شده، شواهد نشان می‌دهد که تمرکز اصلی وزیر دفاع نه بر مدیریت یک جنگ پیچیده و چندلایه، بلکه بر پیگیری دستورکارهای فرهنگی و سیاسی داخلی بوده است؛ تا جایی که در آستانه آغاز جنگ، او درگیر حذف برنامه‌های مرتبط با تنوع، برابری و شمول از یک سازمان مدنی بوده است. این تضاد، به‌عنوان نشانه‌ای روشن از اولویت‌های او، نشان می‌دهد که جهت‌گیری رهبری دفاعی آمریکا از مسائل راهبردی به موضوعات ایدئولوژیک منحرف شده است.

در همین چارچوب، یکی از مهم‌ترین و بحث‌برانگیزترین اقدامات هگست، برکناری ژنرال رندی جورج، رئیس ستاد ارتش، و چندین ژنرال ارشد دیگر در شرایطی حساس و همزمان با آمادگی برای احتمال عملیات زمینی علیه ایران بوده است، بدون آنکه توضیح شفاف و حرفه‌ای برای این تصمیم ارائه شود. گزارش‌ها حاکی از آن است که این تصمیمات بیش از آنکه ریشه در ملاحظات نظامی داشته باشند، ناشی از اختلافات سیاسی و ایدئولوژیک بوده‌اند، از جمله فشار برای حذف زنان و اعضای اقلیت از فهرست‌های ترفیع و مخالفت فرماندهان با چنین رویکردی. در این میان، انتصاب فردی با صلاحیت مورد تردید به‌عنوان جانشین نیز نشان‌دهنده تضعیف معیارهای حرفه‌ای در بالاترین سطوح فرماندهی است. این روند با کنار گذاشتن یا اخراج بیش از دوازده ژنرال و دریاسالار و همچنین توقف ترفیع افسران زن و اقلیت ادامه یافته و موجب شکل‌گیری فضایی از بی‌اعتمادی و نگرانی در درون ارتش شده است،.

همزمان، نشانه‌هایی از تضعیف استانداردهای حرفه‌ای و حتی نهادهای نظارتی نیز دیده می‌شود. از جمله، توقف یک تحقیق نظامی درباره یک حادثه پروازی و برخورد دوگانه با آن، که این تصور را تقویت می‌کند که تصمیمات انضباطی نه بر اساس اصول حرفه‌ای بلکه بر مبنای ملاحظات سیاسی اتخاذ می‌شوند. علاوه بر این، برخی از اقدامات هگست با موانع حقوقی مواجه شده و توسط دستگاه قضایی متوقف شده‌اند؛ از جمله تلاش برای حذف رسانه‌های جریان اصلی از پنتاگون یا برخورد با یک سناتور به دلیل موضع‌گیری‌هایش، که هر دو با دخالت دادگاه‌ها غیرقانونی اعلام شدند.
در سطح راهبردی، تلاش برای تغییر جهت‌گیری فکری ارتش نیز مشهود است؛ از ممنوعیت حضور افسران در دانشگاه‌ها و اندیشکده‌های معتبر با برچسب «ووک» گرفته تا هدایت آن‌ها به مؤسسات محافظه‌کار و تلاش برای کنترل جریان اطلاعات و رسانه‌ها در پنتاگون. این اقدامات در مجموع بیانگر تلاش برای ایدئولوژیک کردن نهاد نظامی و محدود کردن تنوع فکری در آن است، امری که می‌تواند در بلندمدت بر کیفیت تصمیم‌گیری‌های راهبردی تأثیر منفی بگذارد.

در کنار این تحولات داخلی، عملکرد هگست در مدیریت جنگ با ایران نیز با انتقادات جدی مواجه شده است. او در اظهارات عمومی خود بارها تصویری اغراق‌آمیز و خوش‌بینانه از وضعیت جنگ ارائه داده که از سوی منتقدان با تبلیغات جنگی رژیم‌های گذشته، از جمله چهره معروف «بغداد باب» در عراق، مقایسه شده است. در یکی از نمونه‌ها، او وضعیت تنگه هرمز را به‌گونه‌ای توصیف کرد که گویی مشکل صرفاً به اقدامات ایران محدود می‌شود، در حالی که واقعیت‌های میدانی بسیار پیچیده‌تر بوده است. همچنین، استفاده از ادبیات مذهبی و توصیف جنگ به‌عنوان نوعی مأموریت مقدس، واکنش‌هایی در سطح بین‌المللی برانگیخته و حتی مقامات واتیکان نسبت به «سوءاستفاده از دین» هشدار داده‌اند، که این خود نشان‌دهنده ابعاد حساس و بالقوه خطرناک چنین رویکردی است.

از منظر عملیاتی، گزارش به مجموعه‌ای از خطاهای جدی در ارزیابی تهدید و آمادگی نظامی اشاره می‌کند. به نظر می‌رسد هگست و تیم او شدت واکنش ایران را دست‌کم گرفته بودند، به‌طوری که حتی رئیس‌جمهور نیز از میزان پاسخ ایران ابراز شگفتی کرده است. این موضوع نشان‌دهنده ضعف در ارزیابی اطلاعاتی و تحلیل راهبردی پیش از آغاز جنگ است. در همین راستا، برخی تصمیمات مشخص نیز به‌عنوان نشانه‌های سوءمدیریت مطرح شده‌اند، از جمله کنار گذاشتن مین‌روب‌های دریایی پیش از آغاز درگیری، نادیده گرفتن پیشنهاد اوکراین برای همکاری در حوزه دفاع پهپادی که یکی از مهم‌ترین حوزه‌های جنگ مدرن محسوب می‌شود، تأخیر در اعزام نیروهای زمینی، و نبود زیرساخت‌های حفاظتی کافی در پایگاه‌های آمریکا در منطقه. این کمبودها باعث شد که پس از آغاز جنگ، پنتاگون مجبور به اقدامات اضطراری از جمله درخواست فوری برای تأمین پناهگاه‌های پیش‌ساخته برای نیروها شود، که خود بیانگر نبود آمادگی اولیه استff-
👍2