نشانههای «خروج تدریجی» آمریکا از تنش با ایران- مایکل پرگانت
این گزارش به ارزیابی فاصله میان گفتمان سیاسی اعلامشده و رفتار عملیاتی ایالات متحده میپردازد و میکوشد نشان دهد آیا مسیر کاهش تنش واقعاً در حال شکلگیری است یا صرفاً ابزاری مذاکرهای باقی مانده است.
در سطح سیاسی، پیامهای واشینگتن حاکی از تمایل به حفظ مسیر مذاکره است. گفته میشود گفتوگوها همچنان فعالاند، برخی از شروط آمریکا ممکن است برای تهران قابل بررسی شده باشند، و حتی نشانههایی از آمادگی برای پایاندادن به درگیری دیده میشود—ولو آنکه بازگشایی کامل تنگهٔ هرمز پیشاپیش تضمین نشده باشد.
در سطح عملیاتی، تصویر متفاوت است. ایالات متحده همچنان به حملات علیه اهداف مرتبط با ایران ادامه میدهد، از تعبیرهایی مانند «روزهای سرنوشتساز» استفاده میکند، هزینههای بیشتر را گوشزد میکند، و همزمان تلاش دارد بار بیشتری از امنیت تنگهٔ هرمز را بر دوش دیگر بازیگران منطقهای بگذارد. در همین چارچوب، اسرائیل نیز خود را برای ادامهٔ کارزار نظامی در هفتههای آینده آماده میکند؛ امری که نشان میدهد بُعد نظامی همچنان برای افزایش اهرم فشار بهکار میرود، نه برای انتقال روشن به کاهش تنش.
داوری تحلیلی این است که هدف، یک «خروج قهری–مذاکرهای» است نه خروج فوری. به بیان دیگر: حفظ فشار نظامی، باز نگهداشتن کانال مذاکره، و نگهداشتن گزینهٔ توقف در زمانی که پذیرش شروط از سوی تهران بتواند بهعنوان دستاوردی برای آمریکا چارچوببندی شود.
شاخصهایی که میتواند واقعیشدن خروج را نشان دهد
کاهش قابل مشاهده در آهنگ حملات
محدودشدن دامنهٔ اهداف
شفافتر شدن زبان عمومی دربارهٔ شروط، توالی مراحل و سازوکارهای راستیآزمایی
کاهش تأکید بر «روزهای سرنوشتساز» و گسترش گزینههای نظامی
شاخصهایی که نشان میدهد تشدید تنش همچنان برای اهرمسازی است
تداوم حملات بدون وقفهٔ عملیاتی
تهدید مداوم زیرساختهای اقتصادی ایران
فشار مستمر بر همپیمانان برای تقبل نقش بیشتر در هرمز
همپوشانی کامل میان لفاظی مذاکرهای و اقدام نظامی قهرآمیز
جمعبندی: در گفتار، رویکرد مذاکرهای پررنگ است؛ اما در عمل، کنشها هنوز بر شکلدادن میدان از طریق فشار استوارند. تا زمانی که رفتار عملیاتی تغییر معنادار نکند، «خروج» را باید بیش از آنکه سیاستی فعال دانست، موضعی در چارچوب مذاکره تلقی کرد.
این گزارش به ارزیابی فاصله میان گفتمان سیاسی اعلامشده و رفتار عملیاتی ایالات متحده میپردازد و میکوشد نشان دهد آیا مسیر کاهش تنش واقعاً در حال شکلگیری است یا صرفاً ابزاری مذاکرهای باقی مانده است.
در سطح سیاسی، پیامهای واشینگتن حاکی از تمایل به حفظ مسیر مذاکره است. گفته میشود گفتوگوها همچنان فعالاند، برخی از شروط آمریکا ممکن است برای تهران قابل بررسی شده باشند، و حتی نشانههایی از آمادگی برای پایاندادن به درگیری دیده میشود—ولو آنکه بازگشایی کامل تنگهٔ هرمز پیشاپیش تضمین نشده باشد.
در سطح عملیاتی، تصویر متفاوت است. ایالات متحده همچنان به حملات علیه اهداف مرتبط با ایران ادامه میدهد، از تعبیرهایی مانند «روزهای سرنوشتساز» استفاده میکند، هزینههای بیشتر را گوشزد میکند، و همزمان تلاش دارد بار بیشتری از امنیت تنگهٔ هرمز را بر دوش دیگر بازیگران منطقهای بگذارد. در همین چارچوب، اسرائیل نیز خود را برای ادامهٔ کارزار نظامی در هفتههای آینده آماده میکند؛ امری که نشان میدهد بُعد نظامی همچنان برای افزایش اهرم فشار بهکار میرود، نه برای انتقال روشن به کاهش تنش.
داوری تحلیلی این است که هدف، یک «خروج قهری–مذاکرهای» است نه خروج فوری. به بیان دیگر: حفظ فشار نظامی، باز نگهداشتن کانال مذاکره، و نگهداشتن گزینهٔ توقف در زمانی که پذیرش شروط از سوی تهران بتواند بهعنوان دستاوردی برای آمریکا چارچوببندی شود.
شاخصهایی که میتواند واقعیشدن خروج را نشان دهد
کاهش قابل مشاهده در آهنگ حملات
محدودشدن دامنهٔ اهداف
شفافتر شدن زبان عمومی دربارهٔ شروط، توالی مراحل و سازوکارهای راستیآزمایی
کاهش تأکید بر «روزهای سرنوشتساز» و گسترش گزینههای نظامی
شاخصهایی که نشان میدهد تشدید تنش همچنان برای اهرمسازی است
تداوم حملات بدون وقفهٔ عملیاتی
تهدید مداوم زیرساختهای اقتصادی ایران
فشار مستمر بر همپیمانان برای تقبل نقش بیشتر در هرمز
همپوشانی کامل میان لفاظی مذاکرهای و اقدام نظامی قهرآمیز
جمعبندی: در گفتار، رویکرد مذاکرهای پررنگ است؛ اما در عمل، کنشها هنوز بر شکلدادن میدان از طریق فشار استوارند. تا زمانی که رفتار عملیاتی تغییر معنادار نکند، «خروج» را باید بیش از آنکه سیاستی فعال دانست، موضعی در چارچوب مذاکره تلقی کرد.
👍1
چرا پاکستان به میانجی غیرمنتظره میان آمریکا و ایران تبدیل شده است؟
با تشدید درگیریهای نظامی میان ایالات متحده، اسرائیل و ایران از اواخر فوریه ۲۰۲۶، پاکستان بهطور غیرمنتظرهای به یکی از کانالهای اصلی میانجیگری میان واشنگتن و تهران تبدیل شده است. اسلامآباد هم در انتقال پیامهای دونالد ترامپ به ایران نقش داشته و هم پیشنهاد میزبانی مذاکرات صلح را مطرح کرده؛ نقشی که حاصل ترکیبی از محاسبات ژئوپلیتیک، بحران اقتصادی، موازنه مذهبی و فرصتطلبی سیاسی ارتش پاکستان است.
هسته اصلی این تحرکات، رابطه نزدیک میان ترامپ و ژنرال سید عاصم منیر، فرمانده ارتش پاکستان و قدرتمندترین چهره سیاسی کشور، است. پس از سالها کاهش اهمیت پاکستان در سیاست آمریکا—بهویژه در دوره جو بایدن و پس از خروج واشنگتن از افغانستان—بحران نظامی محدود میان هند و پاکستان در مه ۲۰۲۵ ورق را برگرداند. پاکستان برخلاف هند، از میانجیگری ترامپ استقبال کرد، او را «صلحساز جهانی» نامید و حتی برای جایزه صلح نوبل نامزد کرد؛ اقدامی که مستقیماً بر تمایل ترامپ برای دیدهشدن و کسب دستاورد نمایشی اثر گذاشت و رابطه او با دهلینو را همزمان تیره کرد.
در داخل پاکستان، این بحران به ارتش اجازه داد قدرت خود را تثبیت کند. در حالی که زندانی شدن عمران خان، سرکوب مخالفان و انتخابات مهندسیشده مشروعیت حکومت را تضعیف کرده بود، بحران ۲۰۲۵ به عاصم منیر امکان داد خود را «پیروز جنگ» معرفی کند. پس از آن، او به درجه فیلد مارشالی رسید و با ایجاد سمت جدید ریاست کل نیروهای دفاعی، کنترل کامل ارتش را در دست گرفت؛ امری که عملاً سیاست خارجی و اقتصادی کشور را در اختیار نظامیان قرار داد.
از منظر منطقهای، پاکستان دلایل متعددی برای ورود به میانجیگری دارد. این کشور با ایران مرز مشترک دارد، دارای جمعیت قابل توجه شیعه (۱۵ تا ۲۰ درصد) است و همزمان بهشدت به انرژی خلیج فارس وابسته است. ادامه جنگ، مستقیماً اقتصاد بحرانزده پاکستان را تحت فشار قرار داده و افزایش قیمت سوخت، بیشترین آسیب را به اقشار کمدرآمد وارد کرده است. از سوی دیگر، وابستگی مالی طولانیمدت اسلامآباد به عربستان سعودی—و وجود همکاریهای امنیتی و دفاعی—پاکستان را در موقعیتی حساس میان تهران و ریاض قرار داده است؛ موقعیتی که میانجیگری را به گزینهای کمهزینهتر از انتخاب طرف در یک درگیری منطقهای تبدیل میکند.
در کنار این عوامل، بعد اقتصادی و شخصی رابطه با ترامپ نیز اهمیت دارد. ارتش پاکستان کوشیده با پیشنهاد همکاریهای معدنی، پروژههای رمزارزی مشترک، لابیگری سنگین در واشنگتن و حتی تحویل یکی از رهبران داعش به آمریکا—که ترامپ آن را علناً یک «پیروزی» اعلام کرد—جایگاه خود را نزد رئیسجمهور آمریکا تقویت کند. این رویکرد بهخوبی با منطق «دستاوردمحور» دولت ترامپ همخوانی دارد.
در نهایت، بسیاری از ناظران تأکید میکنند که نقش جدید پاکستان بیش از آنکه نشانه تغییر عمیق راهبردی باشد، نتیجه فرصتطلبی تاکتیکی ارتش در لحظهای خاص است. اسلامآباد میکوشد خود را بازیگری کلیدی در ثبات منطقهای نشان دهد، اما همزمان با بحرانهای حلنشدهای چون تروریسم داخلی، تیرگی روابط با طالبان افغان و آسیبپذیری شدید اقتصادی روبهروست؛ مسائلی که سایه آنها همچنان بر سیاست خارجی پاکستان سنگینی میکند.https://www.newyorker.com/news/q-and-a/how-pakistan-became-a-major-player-in-peace-negotiations-between-the-us-and-iran?utm_source=twitter&utm_medium=social&utm_campaign=dhtwitter&utm_content=null
با تشدید درگیریهای نظامی میان ایالات متحده، اسرائیل و ایران از اواخر فوریه ۲۰۲۶، پاکستان بهطور غیرمنتظرهای به یکی از کانالهای اصلی میانجیگری میان واشنگتن و تهران تبدیل شده است. اسلامآباد هم در انتقال پیامهای دونالد ترامپ به ایران نقش داشته و هم پیشنهاد میزبانی مذاکرات صلح را مطرح کرده؛ نقشی که حاصل ترکیبی از محاسبات ژئوپلیتیک، بحران اقتصادی، موازنه مذهبی و فرصتطلبی سیاسی ارتش پاکستان است.
هسته اصلی این تحرکات، رابطه نزدیک میان ترامپ و ژنرال سید عاصم منیر، فرمانده ارتش پاکستان و قدرتمندترین چهره سیاسی کشور، است. پس از سالها کاهش اهمیت پاکستان در سیاست آمریکا—بهویژه در دوره جو بایدن و پس از خروج واشنگتن از افغانستان—بحران نظامی محدود میان هند و پاکستان در مه ۲۰۲۵ ورق را برگرداند. پاکستان برخلاف هند، از میانجیگری ترامپ استقبال کرد، او را «صلحساز جهانی» نامید و حتی برای جایزه صلح نوبل نامزد کرد؛ اقدامی که مستقیماً بر تمایل ترامپ برای دیدهشدن و کسب دستاورد نمایشی اثر گذاشت و رابطه او با دهلینو را همزمان تیره کرد.
در داخل پاکستان، این بحران به ارتش اجازه داد قدرت خود را تثبیت کند. در حالی که زندانی شدن عمران خان، سرکوب مخالفان و انتخابات مهندسیشده مشروعیت حکومت را تضعیف کرده بود، بحران ۲۰۲۵ به عاصم منیر امکان داد خود را «پیروز جنگ» معرفی کند. پس از آن، او به درجه فیلد مارشالی رسید و با ایجاد سمت جدید ریاست کل نیروهای دفاعی، کنترل کامل ارتش را در دست گرفت؛ امری که عملاً سیاست خارجی و اقتصادی کشور را در اختیار نظامیان قرار داد.
از منظر منطقهای، پاکستان دلایل متعددی برای ورود به میانجیگری دارد. این کشور با ایران مرز مشترک دارد، دارای جمعیت قابل توجه شیعه (۱۵ تا ۲۰ درصد) است و همزمان بهشدت به انرژی خلیج فارس وابسته است. ادامه جنگ، مستقیماً اقتصاد بحرانزده پاکستان را تحت فشار قرار داده و افزایش قیمت سوخت، بیشترین آسیب را به اقشار کمدرآمد وارد کرده است. از سوی دیگر، وابستگی مالی طولانیمدت اسلامآباد به عربستان سعودی—و وجود همکاریهای امنیتی و دفاعی—پاکستان را در موقعیتی حساس میان تهران و ریاض قرار داده است؛ موقعیتی که میانجیگری را به گزینهای کمهزینهتر از انتخاب طرف در یک درگیری منطقهای تبدیل میکند.
در کنار این عوامل، بعد اقتصادی و شخصی رابطه با ترامپ نیز اهمیت دارد. ارتش پاکستان کوشیده با پیشنهاد همکاریهای معدنی، پروژههای رمزارزی مشترک، لابیگری سنگین در واشنگتن و حتی تحویل یکی از رهبران داعش به آمریکا—که ترامپ آن را علناً یک «پیروزی» اعلام کرد—جایگاه خود را نزد رئیسجمهور آمریکا تقویت کند. این رویکرد بهخوبی با منطق «دستاوردمحور» دولت ترامپ همخوانی دارد.
در نهایت، بسیاری از ناظران تأکید میکنند که نقش جدید پاکستان بیش از آنکه نشانه تغییر عمیق راهبردی باشد، نتیجه فرصتطلبی تاکتیکی ارتش در لحظهای خاص است. اسلامآباد میکوشد خود را بازیگری کلیدی در ثبات منطقهای نشان دهد، اما همزمان با بحرانهای حلنشدهای چون تروریسم داخلی، تیرگی روابط با طالبان افغان و آسیبپذیری شدید اقتصادی روبهروست؛ مسائلی که سایه آنها همچنان بر سیاست خارجی پاکستان سنگینی میکند.https://www.newyorker.com/news/q-and-a/how-pakistan-became-a-major-player-in-peace-negotiations-between-the-us-and-iran?utm_source=twitter&utm_medium=social&utm_campaign=dhtwitter&utm_content=null
The New Yorker
How Pakistan Became a Major Player in Peace Negotiations Between the U.S. and Iran
The Pakistani military has wooed Donald Trump, and fallen out with its former Taliban allies, as it looks to wield more influence in the region.
👍1
گزارشهای اخیر درباره وضعیت تصمیمگیری در تهران نشان میدهد که ساختار قدرت در جمهوری اسلامی در میانه جنگ با چالشهای جدی و پیچیدهای روبهرو شده است. این تحلیل بر اساس دو منبع اصلی شکل گرفته است: گزارش تحلیلی منتشرشده در نیویورک تایمز (به نقل از ارزیابیهای اطلاعاتی آمریکا و کشورهای غربی) و گزارش رسانهای منتشرشده در N12 اسرائیل به قلم آساف روزنتسوایگ.
در سطح کلان، یکی از مهمترین مسائل، نحوه تعامل مجتبی خامنهای با سایر مراکز قدرت از جمله سپاه پاسداران، رئیسجمهور و محمدباقر قالیباف است. این پرسش مطرح است که آیا نظام از مدل «ولایت فقیه» که از ۱۳۵۷ شکل گرفته و پس از ۱۳۶۸ با افزایش نفوذ سپاه تکامل یافته، به سمت مدلی نزدیکتر به یک نظام اقتدارگرای نظامی حرکت خواهد کرد یا خیر. در چنین سناریویی، ممکن است نهاد رهبری حفظ شود اما کارکرد آن به سطحی نمادین تقلیل یابد. در مقابل، این احتمال نیز وجود دارد که مجتبی خامنهای بتواند بهتدریج قدرت را در دست گرفته و موقعیت خود را تثبیت کند؛ همانگونه که در سال ۱۳۶۸ نیز پیشبینیها درباره ضعف رهبری جدید بهطور کامل محقق نشد.
با این حال، گزارشهای میدانی تصویر متفاوتی ارائه میدهند. بر اساس گزارش نیویورک تایمز**، رهبری ایران در حال حاضر دچار نوعی آشفتگی عملیاتی است. همچنین گزارش **N12 به نقل از منابع اطلاعاتی غربی تأکید میکند که مقامات ارشد که از حملات اولیه جان سالم به در بردهاند، به دلیل نگرانی از شنود و ردیابی، از برقراری تماسهای تلفنی و حتی دیدارهای حضوری اجتناب میکنند. این وضعیت باعث ایجاد نوعی پارانویا در رأس حاکمیت شده و توانایی تصمیمگیری و هماهنگی حملات گسترده را بهشدت کاهش داده است.
در همین حال، توازن قدرت در درون سپاه پاسداران نیز اهمیت ویژهای یافته است. بر اساس هر دو منبع، سپاه نهادی یکپارچه نیست و دارای رقابتهای داخلی و دیدگاههای متفاوت است. در گذشته، حضور رهبر میتوانست نقش تعدیلکننده ایفا کند، اما اکنون مشخص نیست این نقش تا چه حد قابل تداوم است. گزارش N12 همچنین اشاره میکند که عناصر تندروتر در سپاه نفوذ بیشتری یافتهاند و ممکن است در عمل تصمیمگیریها را در دست گرفته باشند، در حالی که جایگاه رهبری—بهویژه نقش مجتبی خامنهای—ممکن است تضعیف شده یا به نقش نمایشی محدود شده باشد.
این شرایط همچنین بر عملکرد نظامی ایران تأثیر گذاشته است. طبق گزارش نیویورک تایمز و تحلیل بازتابیافته در N12**، ایران با مشکل در اجرای حملات گسترده و هماهنگ مواجه است و قادر به شلیک موجهای بزرگ موشکی نیست. در عوض، فرماندهیهای منطقهای بهصورت پراکنده و بدون هماهنگی اقدام میکنند. همچنین ناتوانی در ارائه پاسخ منسجم به پیشنهادهای خارجی، نشانهای از ضعف در هماهنگی در سطح عالی حکومت تلقی شده است.
در کنار این موارد، احتمال شکلگیری ائتلافهای جدید درون حاکمیت نیز مطرح است؛ برای مثال میان قالیباف و رئیسجمهور، یا میان قالیباف و فرماندهان سپاه. این سناریوها در تحلیلهای راهبردی مرتبط با ساختار قدرت ایران مورد توجه قرار گرفتهاند و میتوانند مسیر آینده نظام را شکل دهند.
در مجموع، تمام این تحولات بر این فرض استوار است که نظام سیاسی همچنان قادر به بقا خواهد بود. بر اساس ارزیابیهای ارائهشده در **نیویورک تایمز و گزارش **N12**، در حال حاضر تغییر درون ساختار نظام محتملتر از تغییر خود نظام است. با این حال، هنوز برای ارزیابی بازگشت احتمالی اعتراضات مردمی و تأثیر آنها بر معادلات قدرت زود است. آنچه روشن است، این است که جنگ نهتنها موازنه نظامی، بلکه ساختار قدرت و تصمیمگیری در ایران را نیز وارد مرحلهای جدید و نامطمئن کرده است.
در سطح کلان، یکی از مهمترین مسائل، نحوه تعامل مجتبی خامنهای با سایر مراکز قدرت از جمله سپاه پاسداران، رئیسجمهور و محمدباقر قالیباف است. این پرسش مطرح است که آیا نظام از مدل «ولایت فقیه» که از ۱۳۵۷ شکل گرفته و پس از ۱۳۶۸ با افزایش نفوذ سپاه تکامل یافته، به سمت مدلی نزدیکتر به یک نظام اقتدارگرای نظامی حرکت خواهد کرد یا خیر. در چنین سناریویی، ممکن است نهاد رهبری حفظ شود اما کارکرد آن به سطحی نمادین تقلیل یابد. در مقابل، این احتمال نیز وجود دارد که مجتبی خامنهای بتواند بهتدریج قدرت را در دست گرفته و موقعیت خود را تثبیت کند؛ همانگونه که در سال ۱۳۶۸ نیز پیشبینیها درباره ضعف رهبری جدید بهطور کامل محقق نشد.
با این حال، گزارشهای میدانی تصویر متفاوتی ارائه میدهند. بر اساس گزارش نیویورک تایمز**، رهبری ایران در حال حاضر دچار نوعی آشفتگی عملیاتی است. همچنین گزارش **N12 به نقل از منابع اطلاعاتی غربی تأکید میکند که مقامات ارشد که از حملات اولیه جان سالم به در بردهاند، به دلیل نگرانی از شنود و ردیابی، از برقراری تماسهای تلفنی و حتی دیدارهای حضوری اجتناب میکنند. این وضعیت باعث ایجاد نوعی پارانویا در رأس حاکمیت شده و توانایی تصمیمگیری و هماهنگی حملات گسترده را بهشدت کاهش داده است.
در همین حال، توازن قدرت در درون سپاه پاسداران نیز اهمیت ویژهای یافته است. بر اساس هر دو منبع، سپاه نهادی یکپارچه نیست و دارای رقابتهای داخلی و دیدگاههای متفاوت است. در گذشته، حضور رهبر میتوانست نقش تعدیلکننده ایفا کند، اما اکنون مشخص نیست این نقش تا چه حد قابل تداوم است. گزارش N12 همچنین اشاره میکند که عناصر تندروتر در سپاه نفوذ بیشتری یافتهاند و ممکن است در عمل تصمیمگیریها را در دست گرفته باشند، در حالی که جایگاه رهبری—بهویژه نقش مجتبی خامنهای—ممکن است تضعیف شده یا به نقش نمایشی محدود شده باشد.
این شرایط همچنین بر عملکرد نظامی ایران تأثیر گذاشته است. طبق گزارش نیویورک تایمز و تحلیل بازتابیافته در N12**، ایران با مشکل در اجرای حملات گسترده و هماهنگ مواجه است و قادر به شلیک موجهای بزرگ موشکی نیست. در عوض، فرماندهیهای منطقهای بهصورت پراکنده و بدون هماهنگی اقدام میکنند. همچنین ناتوانی در ارائه پاسخ منسجم به پیشنهادهای خارجی، نشانهای از ضعف در هماهنگی در سطح عالی حکومت تلقی شده است.
در کنار این موارد، احتمال شکلگیری ائتلافهای جدید درون حاکمیت نیز مطرح است؛ برای مثال میان قالیباف و رئیسجمهور، یا میان قالیباف و فرماندهان سپاه. این سناریوها در تحلیلهای راهبردی مرتبط با ساختار قدرت ایران مورد توجه قرار گرفتهاند و میتوانند مسیر آینده نظام را شکل دهند.
در مجموع، تمام این تحولات بر این فرض استوار است که نظام سیاسی همچنان قادر به بقا خواهد بود. بر اساس ارزیابیهای ارائهشده در **نیویورک تایمز و گزارش **N12**، در حال حاضر تغییر درون ساختار نظام محتملتر از تغییر خود نظام است. با این حال، هنوز برای ارزیابی بازگشت احتمالی اعتراضات مردمی و تأثیر آنها بر معادلات قدرت زود است. آنچه روشن است، این است که جنگ نهتنها موازنه نظامی، بلکه ساختار قدرت و تصمیمگیری در ایران را نیز وارد مرحلهای جدید و نامطمئن کرده است.
👎2👍1
گزارش تحلیلی از مقاله اشلی آیدینتاشباش – نیویورک تایمز (۳۱ مارس ۲۰۲۶)
این مقاله به بررسی یکی از مهمترین ابعاد جنگ میان آمریکا و ایران میپردازد: تنگه هرمز بهعنوان گلوگاه حیاتی انرژی جهان. نویسنده استدلال میکند که موفقیت یا شکست این جنگ تا حد زیادی به توانایی آمریکا در بازگشایی این تنگه، جلوگیری از رکود اقتصادی جهانی و پرهیز از ورود به یک جنگ فرسایشی دیگر وابسته است. اهمیت این تنگه از آنجا ناشی میشود که حدود یکپنجم مصرف جهانی نفت و بخش قابلتوجهی از تجارت گاز طبیعی مایع از آن عبور میکند، و هرگونه اختلال در آن مستقیماً اقتصاد جهانی را تحت تأثیر قرار میدهد.
محور اصلی استدلال مقاله این است که نگاه به تنگه هرمز بهعنوان یک «مسئله نظامی» یک خطای اساسی است. نویسنده توضیح میدهد که گلوگاههای استراتژیک، برخلاف تصور سادهانگارانه، صرفاً موانع جغرافیایی نیستند که بتوان با برتری نظامی آنها را کنترل کرد؛ بلکه این نقاط، بازتابی از حاکمیت، رقابت قدرتها و توازن ژئوپلیتیکی هستند. همین درک اشتباه—که یک مسیر باریک را میتوان با ابزار نظامی بهراحتی باز کرد—در گذشته نیز به فاجعه منجر شده است.
برای تقویت این استدلال، مقاله به نمونه تاریخی تنگه داردانل در جنگ جهانی اول اشاره میکند. در آن زمان، بریتانیا و فرانسه با این تصور که امپراتوری عثمانی ضعیف است، تلاش کردند از این تنگه عبور کنند تا مسیرهای تأمین به روسیه را باز کنند و عثمانی را از جنگ خارج سازند. اما عملیات گالیپولی (۱۹۱۵–۱۹۱۶) به یکی از بزرگترین شکستهای نظامی آنها تبدیل شد. بیش از ۱۳۰ هزار نفر کشته شدند—حدود ۴۴ هزار نیروی متفقین و دستکم ۸۶ هزار سرباز عثمانی—و این شکست پیامدهای سیاسی مهمی نیز داشت، از جمله برکناری طراح اصلی آن. این مثال نشان میدهد که ورود نظامی به چنین گلوگاههایی میتواند بسیار پرهزینه و غیرقابل پیشبینی باشد.
مقاله همچنین به پیامدهای گستردهتر این شکست اشاره میکند. کنترل عثمانی بر تنگه باعث شد روسیه از دسترسی به مسیر حیاتی خود به مدیترانه محروم شود، که این امر بحران اقتصادی و نظامی آن کشور را تشدید کرد و به ناآرامیهای داخلی، فروپاشی نظام حاکم و در نهایت انقلاب انجامید. در حافظه تاریخی ترکیه نیز این نبرد به نمادی از مقاومت و تولد ملی تبدیل شده است. این بخش از مقاله نشان میدهد که تأثیر چنین درگیریهایی فراتر از میدان جنگ است و میتواند تحولات ژئوپلیتیکی عمیقی ایجاد کند.
در ادامه، نویسنده وضعیت کنونی تنگه هرمز را با این تجربه تاریخی مقایسه میکند و هشدار میدهد که اقدام نظامی آمریکا برای باز کردن این تنگه میتواند با خطرات مشابهی همراه باشد. ایران، بهواسطه موقعیت جغرافیایی و تواناییهای نظامی خود، میتواند از تاکتیکهای جنگ نامتقارن بهره ببرد؛ از جمله مینگذاری مسیرها، استفاده از پهپادها و موشکها، و حملات گروهی قایقهای کوچک. این ابزارها میتوانند حتی برای یک نیروی دریایی برتر نیز هزینههای سنگینی ایجاد کنند و عملیات را پیچیده و طولانی کنند.
با این حال، مقاله تأکید میکند که گزینهها محدود به جنگ یا پذیرش کنترل ایران نیست. نویسنده پیشنهاد میدهد که آمریکا میتواند از تجربه تاریخی ترکیه و کنوانسیون مونترو در سال ۱۹۳۶ الهام بگیرد. این توافق، که میان چندین کشور امضا شد، توانست تعادلی میان آزادی عبور کشتیهای تجاری و حاکمیت و امنیت ترکیه برقرار کند. در این چارچوب، کشتیهای تجاری در زمان صلح آزادانه عبور میکردند، در حالی که ترکیه در زمان جنگ اختیار اعمال محدودیت بر کشتیهای نظامی را داشت. این توافق نمونهای از یک راهحل مبتنی بر قواعد و مصالحه بود.
مقاله توضیح میدهد که چنین مدلی میتواند بهعنوان الگویی برای تنگه هرمز مورد استفاده قرار گیرد، هرچند شرایط متفاوت است. برخلاف داردانل که تحت کنترل یک کشور بود، هرمز میان ایران و عمان قرار دارد و مسیرهای اصلی کشتیرانی در آبهای عمان هستند. بنابراین، هر توافقی برای هرمز باید دقیق و چندجانبه باشد و شامل قواعدی مانند عدم حمله به کشتیهای تجاری، ممنوعیت مینگذاری، تعیین مقررات برای تعامل نیروهای دریایی و ایجاد سازوکارهای نظارتی بینالمللی باشد.
یک توافق جامع باید به آتشبس گستردهتر در منطقه نیز مرتبط شود و نگرانیهای امنیتی همه طرفها—از جمله ایران و کشورهای عربی خلیج فارس—را در نظر بگیرد. چنین توافقی به ایران انگیزههایی ارائه میدهد، در حالی که تعهدات قابلراستیآزمایی برای حفظ جریان تجارت جهانی ایجاد میکند.https://www.nytimes.com/2026/03/31/opinion/trump-hormuz-turkey-dardanelles.html
این مقاله به بررسی یکی از مهمترین ابعاد جنگ میان آمریکا و ایران میپردازد: تنگه هرمز بهعنوان گلوگاه حیاتی انرژی جهان. نویسنده استدلال میکند که موفقیت یا شکست این جنگ تا حد زیادی به توانایی آمریکا در بازگشایی این تنگه، جلوگیری از رکود اقتصادی جهانی و پرهیز از ورود به یک جنگ فرسایشی دیگر وابسته است. اهمیت این تنگه از آنجا ناشی میشود که حدود یکپنجم مصرف جهانی نفت و بخش قابلتوجهی از تجارت گاز طبیعی مایع از آن عبور میکند، و هرگونه اختلال در آن مستقیماً اقتصاد جهانی را تحت تأثیر قرار میدهد.
محور اصلی استدلال مقاله این است که نگاه به تنگه هرمز بهعنوان یک «مسئله نظامی» یک خطای اساسی است. نویسنده توضیح میدهد که گلوگاههای استراتژیک، برخلاف تصور سادهانگارانه، صرفاً موانع جغرافیایی نیستند که بتوان با برتری نظامی آنها را کنترل کرد؛ بلکه این نقاط، بازتابی از حاکمیت، رقابت قدرتها و توازن ژئوپلیتیکی هستند. همین درک اشتباه—که یک مسیر باریک را میتوان با ابزار نظامی بهراحتی باز کرد—در گذشته نیز به فاجعه منجر شده است.
برای تقویت این استدلال، مقاله به نمونه تاریخی تنگه داردانل در جنگ جهانی اول اشاره میکند. در آن زمان، بریتانیا و فرانسه با این تصور که امپراتوری عثمانی ضعیف است، تلاش کردند از این تنگه عبور کنند تا مسیرهای تأمین به روسیه را باز کنند و عثمانی را از جنگ خارج سازند. اما عملیات گالیپولی (۱۹۱۵–۱۹۱۶) به یکی از بزرگترین شکستهای نظامی آنها تبدیل شد. بیش از ۱۳۰ هزار نفر کشته شدند—حدود ۴۴ هزار نیروی متفقین و دستکم ۸۶ هزار سرباز عثمانی—و این شکست پیامدهای سیاسی مهمی نیز داشت، از جمله برکناری طراح اصلی آن. این مثال نشان میدهد که ورود نظامی به چنین گلوگاههایی میتواند بسیار پرهزینه و غیرقابل پیشبینی باشد.
مقاله همچنین به پیامدهای گستردهتر این شکست اشاره میکند. کنترل عثمانی بر تنگه باعث شد روسیه از دسترسی به مسیر حیاتی خود به مدیترانه محروم شود، که این امر بحران اقتصادی و نظامی آن کشور را تشدید کرد و به ناآرامیهای داخلی، فروپاشی نظام حاکم و در نهایت انقلاب انجامید. در حافظه تاریخی ترکیه نیز این نبرد به نمادی از مقاومت و تولد ملی تبدیل شده است. این بخش از مقاله نشان میدهد که تأثیر چنین درگیریهایی فراتر از میدان جنگ است و میتواند تحولات ژئوپلیتیکی عمیقی ایجاد کند.
در ادامه، نویسنده وضعیت کنونی تنگه هرمز را با این تجربه تاریخی مقایسه میکند و هشدار میدهد که اقدام نظامی آمریکا برای باز کردن این تنگه میتواند با خطرات مشابهی همراه باشد. ایران، بهواسطه موقعیت جغرافیایی و تواناییهای نظامی خود، میتواند از تاکتیکهای جنگ نامتقارن بهره ببرد؛ از جمله مینگذاری مسیرها، استفاده از پهپادها و موشکها، و حملات گروهی قایقهای کوچک. این ابزارها میتوانند حتی برای یک نیروی دریایی برتر نیز هزینههای سنگینی ایجاد کنند و عملیات را پیچیده و طولانی کنند.
با این حال، مقاله تأکید میکند که گزینهها محدود به جنگ یا پذیرش کنترل ایران نیست. نویسنده پیشنهاد میدهد که آمریکا میتواند از تجربه تاریخی ترکیه و کنوانسیون مونترو در سال ۱۹۳۶ الهام بگیرد. این توافق، که میان چندین کشور امضا شد، توانست تعادلی میان آزادی عبور کشتیهای تجاری و حاکمیت و امنیت ترکیه برقرار کند. در این چارچوب، کشتیهای تجاری در زمان صلح آزادانه عبور میکردند، در حالی که ترکیه در زمان جنگ اختیار اعمال محدودیت بر کشتیهای نظامی را داشت. این توافق نمونهای از یک راهحل مبتنی بر قواعد و مصالحه بود.
مقاله توضیح میدهد که چنین مدلی میتواند بهعنوان الگویی برای تنگه هرمز مورد استفاده قرار گیرد، هرچند شرایط متفاوت است. برخلاف داردانل که تحت کنترل یک کشور بود، هرمز میان ایران و عمان قرار دارد و مسیرهای اصلی کشتیرانی در آبهای عمان هستند. بنابراین، هر توافقی برای هرمز باید دقیق و چندجانبه باشد و شامل قواعدی مانند عدم حمله به کشتیهای تجاری، ممنوعیت مینگذاری، تعیین مقررات برای تعامل نیروهای دریایی و ایجاد سازوکارهای نظارتی بینالمللی باشد.
یک توافق جامع باید به آتشبس گستردهتر در منطقه نیز مرتبط شود و نگرانیهای امنیتی همه طرفها—از جمله ایران و کشورهای عربی خلیج فارس—را در نظر بگیرد. چنین توافقی به ایران انگیزههایی ارائه میدهد، در حالی که تعهدات قابلراستیآزمایی برای حفظ جریان تجارت جهانی ایجاد میکند.https://www.nytimes.com/2026/03/31/opinion/trump-hormuz-turkey-dardanelles.html
Nytimes
Opinion | Trump, Don’t Make Churchill’s Deadly Mistake
A 1936 convention establishing Turkish control over the Dardanelles could be an inspiration to resolving the energy bottleneck in the Persian Gulf.
👍1
دیوید ایگناتیوس – واشینگتن پست (۳۱ مارس ۲۰۲۶)
این مقاله جنگ میان آمریکا و ایران را بهعنوان یک «بحران گروگانگیری» توصیف میکند و با اشاره به بحران گروگانگیری سال ۱۹۷۹ در ایران، این شباهت را برجسته میسازد. نویسنده یادآوری میکند که در آن زمان، افکار عمومی آمریکا هر شب با شمارش روزهای گروگانگیری مواجه بود و اکنون نیز فضایی مشابه شکل گرفته است—با این تفاوت که این بار نه افراد، بلکه کل اقتصاد جهانی به گروگان گرفته شده است. این مقایسه، چارچوب اصلی تحلیل مقاله را تشکیل میدهد.
نویسنده توضیح میدهد که چگونه این وضعیت شکل گرفت: حمله اولیه آمریکا و اسرائیل از نظر نظامی موفق بود، اما بهدلیل ضعف در برنامهریزی استراتژیک، به واکنشی انجامید که بحران را عمیقتر کرد. ایران با حملات موشکی و پهپادی و مهمتر از همه با بستن تنگه هرمز، یک اهرم فشار جهانی ایجاد کرد و اقتصاد بینالمللی را در وضعیت «گروگان» قرار داد. این دقیقاً همان منطق بحرانهای گروگانگیری است: استفاده از یک دارایی حیاتی برای تحمیل فشار سیاسی.
ایگناتیوس با ادامه این قیاس توضیح میدهد که در چنین شرایطی دو مسیر وجود دارد: استفاده از زور یا مذاکره. اما همانطور که تجربه سال ۱۹۷۹ نشان داد، این فرآیند نیازمند زمان، هماهنگی و مدیریت دقیق است. در مقابل، فشار رسانهای و عجله برای اقدام سریع میتواند تصمیمگیری را مختل کند. نویسنده تأکید میکند که اکنون نیز همین شتابزدگی و نبود هماهنگی—بهویژه میان آمریکا و اروپا—مانع شکلگیری یک راهحل مؤثر شده است.
مقاله همچنین به پارادوکس جنگ اشاره میکند: آمریکا از نظر نظامی برتری دارد و میتواند اهداف ایران را هدف قرار دهد، اما این برتری به پیروزی سریع منجر نشده و جنگ به یک بحران طولانی و پرهزینه تبدیل شده است. این وضعیت نشان میدهد که موفقیت تاکتیکی لزوماً به موفقیت استراتژیک نمیانجامد. در همین حال، تمایل به اعلام پیروزی زودهنگام و واگذاری مسئولیت به دیگران، از نظر نویسنده یک خطای جدی در سیاست خارجی است.
در بخش راهحل، مقاله بر ترکیبی از فشار نظامی محدود و دیپلماسی تأکید میکند. استفاده از قدرت نظامی باید هدفمند و برای وادار کردن ایران به مذاکره باشد، نه برای تشدید جنگ. در کنار آن، یک چارچوب چندجانبه ضروری است که در آن کشورهای اروپایی و آسیایی—بهویژه چین—نقش فعال داشته باشند، زیرا این کشورها منافع مستقیمی در بازگشایی تنگه دارند. اشاره به ابتکار چین و پاکستان نیز نشان میدهد که تلاشهایی برای ایجاد چنین چارچوبی آغاز شده، هرچند مسائل پیچیدهتر به آینده موکول شدهاند.
همانطور که در بحران ۱۹۷۹، زمان، صبر و دیپلماسی نقش کلیدی داشت، در شرایط کنونی نیز تنها راه خروج از بحران، ترکیب هوشمندانه فشار و مذاکره با مشارکت قدرتهای جهانی است—نه شتابزدگی و نه اتکا صرف به نیروی نظامیhttps://www.washingtonpost.com/opinions/2026/03/31/strait-hormuz-closure-trump-iran-war-crisis/.
این مقاله جنگ میان آمریکا و ایران را بهعنوان یک «بحران گروگانگیری» توصیف میکند و با اشاره به بحران گروگانگیری سال ۱۹۷۹ در ایران، این شباهت را برجسته میسازد. نویسنده یادآوری میکند که در آن زمان، افکار عمومی آمریکا هر شب با شمارش روزهای گروگانگیری مواجه بود و اکنون نیز فضایی مشابه شکل گرفته است—با این تفاوت که این بار نه افراد، بلکه کل اقتصاد جهانی به گروگان گرفته شده است. این مقایسه، چارچوب اصلی تحلیل مقاله را تشکیل میدهد.
نویسنده توضیح میدهد که چگونه این وضعیت شکل گرفت: حمله اولیه آمریکا و اسرائیل از نظر نظامی موفق بود، اما بهدلیل ضعف در برنامهریزی استراتژیک، به واکنشی انجامید که بحران را عمیقتر کرد. ایران با حملات موشکی و پهپادی و مهمتر از همه با بستن تنگه هرمز، یک اهرم فشار جهانی ایجاد کرد و اقتصاد بینالمللی را در وضعیت «گروگان» قرار داد. این دقیقاً همان منطق بحرانهای گروگانگیری است: استفاده از یک دارایی حیاتی برای تحمیل فشار سیاسی.
ایگناتیوس با ادامه این قیاس توضیح میدهد که در چنین شرایطی دو مسیر وجود دارد: استفاده از زور یا مذاکره. اما همانطور که تجربه سال ۱۹۷۹ نشان داد، این فرآیند نیازمند زمان، هماهنگی و مدیریت دقیق است. در مقابل، فشار رسانهای و عجله برای اقدام سریع میتواند تصمیمگیری را مختل کند. نویسنده تأکید میکند که اکنون نیز همین شتابزدگی و نبود هماهنگی—بهویژه میان آمریکا و اروپا—مانع شکلگیری یک راهحل مؤثر شده است.
مقاله همچنین به پارادوکس جنگ اشاره میکند: آمریکا از نظر نظامی برتری دارد و میتواند اهداف ایران را هدف قرار دهد، اما این برتری به پیروزی سریع منجر نشده و جنگ به یک بحران طولانی و پرهزینه تبدیل شده است. این وضعیت نشان میدهد که موفقیت تاکتیکی لزوماً به موفقیت استراتژیک نمیانجامد. در همین حال، تمایل به اعلام پیروزی زودهنگام و واگذاری مسئولیت به دیگران، از نظر نویسنده یک خطای جدی در سیاست خارجی است.
در بخش راهحل، مقاله بر ترکیبی از فشار نظامی محدود و دیپلماسی تأکید میکند. استفاده از قدرت نظامی باید هدفمند و برای وادار کردن ایران به مذاکره باشد، نه برای تشدید جنگ. در کنار آن، یک چارچوب چندجانبه ضروری است که در آن کشورهای اروپایی و آسیایی—بهویژه چین—نقش فعال داشته باشند، زیرا این کشورها منافع مستقیمی در بازگشایی تنگه دارند. اشاره به ابتکار چین و پاکستان نیز نشان میدهد که تلاشهایی برای ایجاد چنین چارچوبی آغاز شده، هرچند مسائل پیچیدهتر به آینده موکول شدهاند.
همانطور که در بحران ۱۹۷۹، زمان، صبر و دیپلماسی نقش کلیدی داشت، در شرایط کنونی نیز تنها راه خروج از بحران، ترکیب هوشمندانه فشار و مذاکره با مشارکت قدرتهای جهانی است—نه شتابزدگی و نه اتکا صرف به نیروی نظامیhttps://www.washingtonpost.com/opinions/2026/03/31/strait-hormuz-closure-trump-iran-war-crisis/.
The Washington Post
Opinion | The Iran war is a hostage crisis
The Strait of Hormuz is closed, the world economy is captive, and there’s no easy way out.
👍1
https://www.theatlantic.com/politics/2026/03/four-ends-iran-war/686627/
نانسی ای. یوسف – آتلانتیک (۳۱ مارس ۲۰۲۶)
این مقاله به بررسی گزینههای پیشروی آمریکا برای پایان دادن به جنگ با ایران میپردازد و استدلال اصلی آن این است که هیچیک از این گزینهها «راهحل خوبی» نیست و همگی با هزینهها و ریسکهای جدی همراه هستند. نویسنده در ابتدا تأکید میکند که رئیسجمهور بهدنبال خروج سریع از جنگ است—هم به دلایل سیاسی و اقتصادی و هم بهدلیل تمایل به اعلام پیروزی. با این حال، تجربه تاریخی نشان میدهد که جنگها بهندرت بهصورت ساده و سریع پایان مییابند و اغلب مسائل جدیدی ایجاد میکنند.
در شرایط فعلی، اگرچه آمریکا و اسرائیل توانستهاند بخش مهمی از توان نظامی ایران را تضعیف کنند، اما ایران با استفاده از تاکتیکهای نامتقارن—از جمله بستن تنگه هرمز، حملات پهپادی و استفاده از نیروهای نیابتی مانند حوثیها—توانسته تعادل را حفظ کند و حتی میدان نبرد را گسترش دهد. این وضعیت باعث شده ایران موقعیت خود را نسبتاً قوی ببیند و انگیزهای برای پایان سریع جنگ نداشته باشد، که خود مذاکرات را پیچیدهتر میکند.
مقاله چهار سناریوی اصلی برای پایان جنگ را بررسی میکند:
سناریوی اول، اعزام نیروهای زمینی است. در این گزینه، آمریکا میتواند با اشغال تأسیسات انرژی—بهویژه جزیره خارک که مرکز صادرات نفت ایران است—فشار اقتصادی شدیدی بر ایران وارد کند. این اقدام میتواند اقتصاد ایران را فلج کرده و آن را به مذاکره وادار کند. اما این گزینه بسیار پرریسک است: افزایش قیمت جهانی نفت، احتمال حملات تلافیجویانه به زیرساختهای منطقه، خطر تلفات غیرنظامیان و حتی احتمال اسارت نیروهای آمریکایی. همچنین چنین عملیاتی ممکن است به حضور طولانیمدت نظامی آمریکا در منطقه منجر شود.
سناریوی دوم، اعلام پیروزی و خروج از جنگ است. در این حالت، آمریکا میتواند ادعا کند که توان موشکی ایران را تضعیف کرده و به اهداف خود رسیده است. اما این گزینه نیز مشکلات جدی دارد: ایران ممکن است برنامههای نظامی و هستهای خود را بازسازی کند، به حملات ادامه دهد و حتی از موقعیت خود برای افزایش نفوذ استفاده کند. همچنین این رویکرد میتواند باعث رقابت هستهای در منطقه شود، زیرا متحدان آمریکا بهدنبال تضمینهای امنیتی مستقل خواهند رفت.
سناریوی سوم، مذاکره با ایران است. این گزینه از نظر تئوریک میتواند به پایان جنگ منجر شود، اما با چالشهای عمیق بیاعتمادی همراه است. دو طرف اهداف کاملاً متفاوتی دارند: آمریکا بهدنبال محدود کردن برنامه موشکی، هستهای و نفوذ منطقهای ایران است، در حالی که ایران خواهان رفع تحریمها، تضمین عدم حمله و حتی دریافت هزینه برای عبور کشتیها از تنگه هرمز است. این اختلافات نشان میدهد که مذاکرات احتمالاً طولانی و پیچیده خواهد بود. حتی در صورت توافق، درآمدهای جدید ایران ممکن است صرف بازسازی همان ظرفیتهایی شود که هدف حملات بودهاند.
سناریوی چهارم، ادامه حملات هوایی تا تسلیم ایران یا فروپاشی آن است. این گزینه میتواند در تئوری به تغییرات اساسی منجر شود، اما بسیار پرهزینه و نامطمئن است. ادامه جنگ باعث اختلال شدید در بازار انرژی، افزایش قیمتها و فشار اقتصادی بر آمریکا و جهان میشود. همچنین مصرف گسترده منابع نظامی و فشار بر نیروها میتواند توان آمریکا را در برابر تهدیدهای دیگر—از جمله چین—کاهش دهد. تجربه جنگهای طولانی مانند افغانستان نیز نشان میدهد که چنین رویکردی تضمینی برای پیروزی ندارد.
نتیجهگیری اصلی این است که جنگ وارد مرحلهای شده که در آن انتخابها محدود، پرهزینه و فاقد راهحل ساده هستند، و هر تصمیمی میتواند بحران را به شکل دیگری تداوم بخشد.
نانسی ای. یوسف – آتلانتیک (۳۱ مارس ۲۰۲۶)
این مقاله به بررسی گزینههای پیشروی آمریکا برای پایان دادن به جنگ با ایران میپردازد و استدلال اصلی آن این است که هیچیک از این گزینهها «راهحل خوبی» نیست و همگی با هزینهها و ریسکهای جدی همراه هستند. نویسنده در ابتدا تأکید میکند که رئیسجمهور بهدنبال خروج سریع از جنگ است—هم به دلایل سیاسی و اقتصادی و هم بهدلیل تمایل به اعلام پیروزی. با این حال، تجربه تاریخی نشان میدهد که جنگها بهندرت بهصورت ساده و سریع پایان مییابند و اغلب مسائل جدیدی ایجاد میکنند.
در شرایط فعلی، اگرچه آمریکا و اسرائیل توانستهاند بخش مهمی از توان نظامی ایران را تضعیف کنند، اما ایران با استفاده از تاکتیکهای نامتقارن—از جمله بستن تنگه هرمز، حملات پهپادی و استفاده از نیروهای نیابتی مانند حوثیها—توانسته تعادل را حفظ کند و حتی میدان نبرد را گسترش دهد. این وضعیت باعث شده ایران موقعیت خود را نسبتاً قوی ببیند و انگیزهای برای پایان سریع جنگ نداشته باشد، که خود مذاکرات را پیچیدهتر میکند.
مقاله چهار سناریوی اصلی برای پایان جنگ را بررسی میکند:
سناریوی اول، اعزام نیروهای زمینی است. در این گزینه، آمریکا میتواند با اشغال تأسیسات انرژی—بهویژه جزیره خارک که مرکز صادرات نفت ایران است—فشار اقتصادی شدیدی بر ایران وارد کند. این اقدام میتواند اقتصاد ایران را فلج کرده و آن را به مذاکره وادار کند. اما این گزینه بسیار پرریسک است: افزایش قیمت جهانی نفت، احتمال حملات تلافیجویانه به زیرساختهای منطقه، خطر تلفات غیرنظامیان و حتی احتمال اسارت نیروهای آمریکایی. همچنین چنین عملیاتی ممکن است به حضور طولانیمدت نظامی آمریکا در منطقه منجر شود.
سناریوی دوم، اعلام پیروزی و خروج از جنگ است. در این حالت، آمریکا میتواند ادعا کند که توان موشکی ایران را تضعیف کرده و به اهداف خود رسیده است. اما این گزینه نیز مشکلات جدی دارد: ایران ممکن است برنامههای نظامی و هستهای خود را بازسازی کند، به حملات ادامه دهد و حتی از موقعیت خود برای افزایش نفوذ استفاده کند. همچنین این رویکرد میتواند باعث رقابت هستهای در منطقه شود، زیرا متحدان آمریکا بهدنبال تضمینهای امنیتی مستقل خواهند رفت.
سناریوی سوم، مذاکره با ایران است. این گزینه از نظر تئوریک میتواند به پایان جنگ منجر شود، اما با چالشهای عمیق بیاعتمادی همراه است. دو طرف اهداف کاملاً متفاوتی دارند: آمریکا بهدنبال محدود کردن برنامه موشکی، هستهای و نفوذ منطقهای ایران است، در حالی که ایران خواهان رفع تحریمها، تضمین عدم حمله و حتی دریافت هزینه برای عبور کشتیها از تنگه هرمز است. این اختلافات نشان میدهد که مذاکرات احتمالاً طولانی و پیچیده خواهد بود. حتی در صورت توافق، درآمدهای جدید ایران ممکن است صرف بازسازی همان ظرفیتهایی شود که هدف حملات بودهاند.
سناریوی چهارم، ادامه حملات هوایی تا تسلیم ایران یا فروپاشی آن است. این گزینه میتواند در تئوری به تغییرات اساسی منجر شود، اما بسیار پرهزینه و نامطمئن است. ادامه جنگ باعث اختلال شدید در بازار انرژی، افزایش قیمتها و فشار اقتصادی بر آمریکا و جهان میشود. همچنین مصرف گسترده منابع نظامی و فشار بر نیروها میتواند توان آمریکا را در برابر تهدیدهای دیگر—از جمله چین—کاهش دهد. تجربه جنگهای طولانی مانند افغانستان نیز نشان میدهد که چنین رویکردی تضمینی برای پیروزی ندارد.
نتیجهگیری اصلی این است که جنگ وارد مرحلهای شده که در آن انتخابها محدود، پرهزینه و فاقد راهحل ساده هستند، و هر تصمیمی میتواند بحران را به شکل دیگری تداوم بخشد.
The Atlantic
No Good Way Out
Trump has options to end the war with Iran, but they all come with serious liabilities.
👍1
️ ⭕️ پافشاری بر تهاجم خارجی: منطقها و توجیهها
محمد مالجو
استمرار پافشاری بخشی از ایرانیان در دفاع از تهاجم خارجی نه نشانهٔ بیخبری از واقعیت که نشانهٔ کوششی است برای نگهداشتنِ معنا در دلِ واقعیتی که جنگ را هر روز هر چه بیمعناتر میکند. دفاعیهشان پیش از آغاز جنگ بر تصویری استوار بود از فشاری که میتواند موازنهها را بر هم بزند و گرهی را که از درون گشوده نمیشود از بیرون بگشاید. رنجافزاییهای جنگ در آن تصویر همچون هزینهای محدود و گذرا فهم میشد و زمان نیز در تصورشان به یک لحظهٔ سرنوشتساز تقلیل مییافت. اما اکنون، با کشآمدنِ جنگ، همان تصویر تَرَک برداشته است بیآنکه الزاماً فروبپاشد. در دلِ این تَرَکها نهفقط تردید بلکه صورتبندیهای تازهای از توجیه و بازتفسیر شکل گرفتهاند که هنوز امکانِ دفاع از تهاجم خارجی را زنده نگه میدارند.
پافشاری داخلنشینان بر دفاع از تهاجم خارجی بر بسترِ بنبستِ سیاسیِ مزمن شکل گرفته است. برای کسانی که سالها در متنی از افقِ بسته و احساسِ بیقدرتی زیستهاند تهاجم خارجی هنوز میتواند در مقامِ «آخرین امکان» ظاهر شود، نه همچون گزینهای مطلوب بلکه چونان راهی برای برهمزدنِ تعادلی که از درون بر هم نخواهد خورد. اینجا محاسبهای سیاسی در کار است: اگر ساختِ قدرت از درون اصلاحناپذیر باشد، هر نیرویی که بتواند موازنه را بر هم بزند، حتی بیرونی و خشونتبار، میتواند حاملِ نوعی گشایش تلقی شود. اما این محاسبه بدون یک جابهجاییِ روانی پایدار نمیماند. رنجِ جنگ، در این نگاه، نه نفیِ فرضِ اولیه بلکه «بهای ناگزیر» جنگ است. بدینسان، تجربهٔ درد به بازاندیشی نمیانجامد بلکه درونِ همان روایتِ پیشین جذب میشود.
میان خارجنشینان اما فاصلهٔ جغرافیایی عملاً امکانِ نوعی بازچینشِ ادراک را فراهم میکند. تصاویرِ رنج، هرچند پرقدرت، بهتنهایی تعیینکننده نیستند و چهبسا همزمان دو معنا یابند: برای برخیها نشانهٔ ضرورتِ توقف جنگ اما برای دیگران چهبسا گواهی بر نیمهکارهبودنِ کار. این دوگانگی اصولاً ریشه در موقعیتِ سیاسیِ نیروها دارد. برای بخشی از اپوزیسیون، تهاجم خارجی جزئی از یک استراتژیِ کلانتر برای تغییرِ رژیم است، نوعی استراتژی که بر ائتلاف با قدرتهای خارجی و تشدیدِ فشار تکیه دارد. در این نگاه، جنگ نه یک خطا یا انحراف بلکه یکی از گامهای مسیرِ تغییر تلقی میشود و رنجافزاییهای جنگ نیز درونِ منطقِ «هزینه برای گذار».
وانگهی، رقابتهای درونِ اپوزیسیون نیز به استمرار پافشاری بر دفاع از تهاجم خارجی دامن زده است. در فضایی که نیروها برای جلبِ حمایت و کسبِ مشروعیت رقابت میکنند اتخاذِ مواضع تندروانهتر میتواند به سرمایهٔ سیاسی بدل شود. دفاع از تهاجم خارجی، در این معنا، فقط یک داوری نیست بلکه نشانهای از قاطعیت و همسویی با بازیگرانِ قدرتمند منطقهای و جهانی است. عقبنشینی از چنین موضعی نیز پرهزینه است زیرا چهبسا به استهلاک چنین سرمایهای بینجامد.
سازوکارهای شناختی، در این میان، نقشِ پیونددهنده را بازی میکنند. پذیرشِ این که حمایت از تهاجم خارجی میتواند به رنجهای گسترده انجامیده باشد مستلزمِ مواجهه با نوعی مسئولیت اخلاقی است، مواجههای که غالباً با مقاومت روبهرو میشود. در نتیجه، واقعیت بازتفسیر میشود: رنجافزاییهای جنگ را یا کوچکنمایی میکنند یا به پای ضرورتهای بزرگتر مینویسند یا به عاملِ دیگری نسبت میدهند. این بازتفسیر عملاً امکانِ حفظِ انسجامِ روایت را فراهم میکند، حتی وقتی شواهد بهجد تضعیفش کرده باشند.
همچنین باید به ادراکِ خاصی از «زمانِ سیاسی» توجه کرد. برخیها هنوز تصور میکنند جنگ ضرورتاً به یک نقطهٔ سرنوشتساز خواهد رسید، نقطهای که اگر فشار بهاندازهٔ کافی تشدید شود میتواند به گسست بینجامد. در این افق اصولاً کشآمدنِ جنگ نه نشانهٔ بنبست بلکه بخشی از مسیر تلقی میشود. این تعلیقِ امید، در واقع، امکانِ تعویقِ داوری را فراهم میکند: تا زمانی که «شایدِ فردا» زنده است «واقعیتِ امروز» میتواند تحمل شود.
نهایتاً این که دلیلِ ادامهٔ دفاع از تهاجم خارجی را میتوان سادهتر دید: برای این گروهها جنگ هنوز ابزاری برای تغییر موازنهٔ قدرت است، حتی اگر هزینههایش سنگین باشد. آنان رنجهای موجود را نه انکار بلکه در چارچوبِ یک هدفِ بزرگتر معنا میکنند: تغییر بنیادین موازنهٔ قوا که میاندیشند بدون این فشار رخ نخواهد داد. به همین دلیل، تا وقتی تصور کنند که جنگ، حتی به صورت فرسایشی، میتواند قدرتِ مسلط را ساقط کند دفاعپذیر تلقیاش خواهند کرد. این موضع زمانی تغییر میکند که این پیوند میان «جنگ» و «امکانِ تغییر» در ذهنشان از هم بگسلد، یعنی وقتی دیگر ببینند جنگ نه مسیر موردنظرشان را طی کرده نه به مقصد مطبوعشان رسیده.
🆔 @mmaljoo
محمد مالجو
استمرار پافشاری بخشی از ایرانیان در دفاع از تهاجم خارجی نه نشانهٔ بیخبری از واقعیت که نشانهٔ کوششی است برای نگهداشتنِ معنا در دلِ واقعیتی که جنگ را هر روز هر چه بیمعناتر میکند. دفاعیهشان پیش از آغاز جنگ بر تصویری استوار بود از فشاری که میتواند موازنهها را بر هم بزند و گرهی را که از درون گشوده نمیشود از بیرون بگشاید. رنجافزاییهای جنگ در آن تصویر همچون هزینهای محدود و گذرا فهم میشد و زمان نیز در تصورشان به یک لحظهٔ سرنوشتساز تقلیل مییافت. اما اکنون، با کشآمدنِ جنگ، همان تصویر تَرَک برداشته است بیآنکه الزاماً فروبپاشد. در دلِ این تَرَکها نهفقط تردید بلکه صورتبندیهای تازهای از توجیه و بازتفسیر شکل گرفتهاند که هنوز امکانِ دفاع از تهاجم خارجی را زنده نگه میدارند.
پافشاری داخلنشینان بر دفاع از تهاجم خارجی بر بسترِ بنبستِ سیاسیِ مزمن شکل گرفته است. برای کسانی که سالها در متنی از افقِ بسته و احساسِ بیقدرتی زیستهاند تهاجم خارجی هنوز میتواند در مقامِ «آخرین امکان» ظاهر شود، نه همچون گزینهای مطلوب بلکه چونان راهی برای برهمزدنِ تعادلی که از درون بر هم نخواهد خورد. اینجا محاسبهای سیاسی در کار است: اگر ساختِ قدرت از درون اصلاحناپذیر باشد، هر نیرویی که بتواند موازنه را بر هم بزند، حتی بیرونی و خشونتبار، میتواند حاملِ نوعی گشایش تلقی شود. اما این محاسبه بدون یک جابهجاییِ روانی پایدار نمیماند. رنجِ جنگ، در این نگاه، نه نفیِ فرضِ اولیه بلکه «بهای ناگزیر» جنگ است. بدینسان، تجربهٔ درد به بازاندیشی نمیانجامد بلکه درونِ همان روایتِ پیشین جذب میشود.
میان خارجنشینان اما فاصلهٔ جغرافیایی عملاً امکانِ نوعی بازچینشِ ادراک را فراهم میکند. تصاویرِ رنج، هرچند پرقدرت، بهتنهایی تعیینکننده نیستند و چهبسا همزمان دو معنا یابند: برای برخیها نشانهٔ ضرورتِ توقف جنگ اما برای دیگران چهبسا گواهی بر نیمهکارهبودنِ کار. این دوگانگی اصولاً ریشه در موقعیتِ سیاسیِ نیروها دارد. برای بخشی از اپوزیسیون، تهاجم خارجی جزئی از یک استراتژیِ کلانتر برای تغییرِ رژیم است، نوعی استراتژی که بر ائتلاف با قدرتهای خارجی و تشدیدِ فشار تکیه دارد. در این نگاه، جنگ نه یک خطا یا انحراف بلکه یکی از گامهای مسیرِ تغییر تلقی میشود و رنجافزاییهای جنگ نیز درونِ منطقِ «هزینه برای گذار».
وانگهی، رقابتهای درونِ اپوزیسیون نیز به استمرار پافشاری بر دفاع از تهاجم خارجی دامن زده است. در فضایی که نیروها برای جلبِ حمایت و کسبِ مشروعیت رقابت میکنند اتخاذِ مواضع تندروانهتر میتواند به سرمایهٔ سیاسی بدل شود. دفاع از تهاجم خارجی، در این معنا، فقط یک داوری نیست بلکه نشانهای از قاطعیت و همسویی با بازیگرانِ قدرتمند منطقهای و جهانی است. عقبنشینی از چنین موضعی نیز پرهزینه است زیرا چهبسا به استهلاک چنین سرمایهای بینجامد.
سازوکارهای شناختی، در این میان، نقشِ پیونددهنده را بازی میکنند. پذیرشِ این که حمایت از تهاجم خارجی میتواند به رنجهای گسترده انجامیده باشد مستلزمِ مواجهه با نوعی مسئولیت اخلاقی است، مواجههای که غالباً با مقاومت روبهرو میشود. در نتیجه، واقعیت بازتفسیر میشود: رنجافزاییهای جنگ را یا کوچکنمایی میکنند یا به پای ضرورتهای بزرگتر مینویسند یا به عاملِ دیگری نسبت میدهند. این بازتفسیر عملاً امکانِ حفظِ انسجامِ روایت را فراهم میکند، حتی وقتی شواهد بهجد تضعیفش کرده باشند.
همچنین باید به ادراکِ خاصی از «زمانِ سیاسی» توجه کرد. برخیها هنوز تصور میکنند جنگ ضرورتاً به یک نقطهٔ سرنوشتساز خواهد رسید، نقطهای که اگر فشار بهاندازهٔ کافی تشدید شود میتواند به گسست بینجامد. در این افق اصولاً کشآمدنِ جنگ نه نشانهٔ بنبست بلکه بخشی از مسیر تلقی میشود. این تعلیقِ امید، در واقع، امکانِ تعویقِ داوری را فراهم میکند: تا زمانی که «شایدِ فردا» زنده است «واقعیتِ امروز» میتواند تحمل شود.
نهایتاً این که دلیلِ ادامهٔ دفاع از تهاجم خارجی را میتوان سادهتر دید: برای این گروهها جنگ هنوز ابزاری برای تغییر موازنهٔ قدرت است، حتی اگر هزینههایش سنگین باشد. آنان رنجهای موجود را نه انکار بلکه در چارچوبِ یک هدفِ بزرگتر معنا میکنند: تغییر بنیادین موازنهٔ قوا که میاندیشند بدون این فشار رخ نخواهد داد. به همین دلیل، تا وقتی تصور کنند که جنگ، حتی به صورت فرسایشی، میتواند قدرتِ مسلط را ساقط کند دفاعپذیر تلقیاش خواهند کرد. این موضع زمانی تغییر میکند که این پیوند میان «جنگ» و «امکانِ تغییر» در ذهنشان از هم بگسلد، یعنی وقتی دیگر ببینند جنگ نه مسیر موردنظرشان را طی کرده نه به مقصد مطبوعشان رسیده.
🆔 @mmaljoo
👍3👎2
دولت ترامپ بدیهی است که میدانست تنگه هرمز در هر درگیری با ایران در معرض خطر خواهد بود. مشکل، پیامرسانی نیمهداخل، نیمهخارج این دولت است. اگر هدف آمریکا صرفاً از کار انداختن برخی قابلیتهای رژیم بود و این بهدرستی اعلام میشد، احتمالاً تنگه تهدید نمیشد. این همان درسی است که طی ۱۰ سال گذشته بارها دیدهایم: رژیم ایران بارها نشان داده که تمایلی به تشدید درگیری ندارد. به یاد بیاورید حملات موشکی از پیش اعلامشدهاش پس از درگیریهای قبلی، که بهراحتی توسط آمریکا و متحدانش دفع شدند.
اما از سوی دیگر، اگر هدف تغییر رژیم بود، یک ضدحمله در هرمز قطعاً قابل پیشبینی بود. و هرچه آمریکا اکنون بگوید، اقدامات آمریکا و اسرائیل پیام تغییر رژیم را منتقل کردهاند: ترور ۲۵۰ مقام، حمله به پلیس سیاسی رژیم، تهدید درآمدهای نفتی، و دعوت به قیام عمومی.
لحظهای که مرا مردد کرد زمانی بود که دولت از بهکارگیری شورشیان کرد علیه ایران عقب نشست. بله، اگر اهداف آمریکا محدود بود، چنین ظرافتی منطقی بود. اما اگر هدف وارد کردن فشار حداکثری به حاکمیت ایران است—اگر هدف به دیوار رساندن رژیم است—در این صورت باید همه ابزارها را به کار گرفت، از جمله کردها؛ دستکم هر چیزی کوتاه از یک تهاجم زمینی آمریکا که احتمالاً غیرقابل قبول است.
و این ما را به دونالد ترامپ میرساند. همه، از جمله اسرائیلیها، میدانند که هر اتفاقی بیفتد، کاملاً به تصمیم رئیسجمهور آمریکا بستگی دارد.
به یاد بیاورید که از همان روزهای نخست، «انقلاب» در هدفگیری رژیم آغاز شد—که در عمل نوعی مذاکره ضمنی را به جریان انداخت: رهبران ایران میخواهند جان و امنیت شخصی خود را پس بگیرند. میخواهند دوباره بتوانند از ارتباطات الکترونیکی استفاده کنند. میخواهند دیگر از مردم خود و از بمبارانهای اسرائیل پنهان نشوند (که با توجه به اینکه بسیاری از ایرانیان در هدفگیری به اسرائیل کمک میکنند، تقریباً یک چیز است).
در ذهن استراتژیک ترامپ، به نظر میرسد این همان بازی است—اگر به اظهارات او از زمان حملات ژوئن ۲۰۲۵ نگاه کنیم، زمانی که مشخصاً گفت علی خامنهای در تیررس او قرار دارد. در هر لحظه ممکن است یک «توافق ضمنی ترامپ» ظاهر شود که مسئله مواد شکافتپذیر و موشکهای بالستیک ایران را به تعویق بیندازد، در ازای اینکه بازماندگان رژیم کنترل خود بر تنگه را کاهش دهند.
آیا این نتیجهای خفتبار خواهد بود؟ شاید. اما قضاوت ممکن است در یکی دو سال آینده بسیار متفاوت باشد، اگر رژیم تحت فشار ترکیبی آمریکا و اسرائیل، شکستهای داخلی خود و نفرت مردمش از صحنه کنار برود.
یکی از مشکلات زمانه ما این است که رهبران، استدلالهای نامنسجم استراتژیک را به آزمونی برای حیثیت و مردانگی خود تبدیل میکنند. به روسیه و اوکراین فکر کنید، یا چین و تایوان. آمریکا زمانی در جنگ سرد این اصل را داشت که هیچ قدرت خارجی نباید خلیج فارس را تهدید کند. حالا خود آمریکا همان قدرت خارجی است. حتی میتوان گفت نیروی دریایی آمریکا فقط باید توانایی قطع نفت چین را داشته باشد تا رفتار مطلوب را تضمین کند.
در هر سناریویی، در نهایت، مشکل هرمز احتمالاً وقتی درگیریها متوقف شود خودبهخود حل خواهد شد. هر ۹ کشوری که در دو سوی این خلیجها قرار دارند، از جمله ایران تحت هر نوع حکومتی، خواهان بازگشت عبور و مرور خواهند بود. همچنین، بشریت گزینههای انرژی خود را با در نظر گرفتن ناامنی خلیج فارس بازقیمتگذاری خواهد کرد. در جهان ما، جغرافیا و منابع هنوز اهمیت دارند، اما فناوری، تولید ثروت و توانایی بهرهبرداری از منافع تجارت اهمیت بسیار بیشتری دارند—چیزی که اسرائیل همچنان نشان میدهد.
یک ماه از جنگ گذشته و بهطور قابل پیشبینی، میتوان حس کرد که بسیاری از ذهنها خاموش شدهاند و جای خود را به موضعگیریهای ثابت طرفدار یا مخالف ترامپ، یا طرفدار یا مخالف جنگ دادهاند. اما برای کسانی که هنوز قدرت تحلیل خود را حفظ کردهاند، پرسشهای باز همچنان جالب هستند.
مهمترین مسئله—و محتملترین راهی که آمریکا ممکن است دچار خطا شود—این است که آیا باید هزینهها و ریسکهای بزرگی را برای بازگشایی تنگه هرمز متحمل شود یا نه. پاسخ من منفی است—هرچند سرمایهگذاریهای کوچک در این جهت قابل قبول است. آیا این تمایزها برای خوانندگان بیش از حد پیچیده است و نیاز به شعارهای هیجانی دارد؟ خوشبختانه، گونه ما به دلیلی مغزهای بزرگی دارد.
و این مرا به پیشبینی خوشبینانه بلندمدتم میرساند: جهان زمانی امنتر خواهد شد که رهبران، بهطور معمول، جاهطلبیها و محاسبات استراتژیک خود را پیش از اقدام از طریق یک مدل زبانی بزرگ عبور دهند.https://www.wsj.com/opinion/hormuz-shmormuz-f43e3d82?mod=hp_opin_pos_2
اما از سوی دیگر، اگر هدف تغییر رژیم بود، یک ضدحمله در هرمز قطعاً قابل پیشبینی بود. و هرچه آمریکا اکنون بگوید، اقدامات آمریکا و اسرائیل پیام تغییر رژیم را منتقل کردهاند: ترور ۲۵۰ مقام، حمله به پلیس سیاسی رژیم، تهدید درآمدهای نفتی، و دعوت به قیام عمومی.
لحظهای که مرا مردد کرد زمانی بود که دولت از بهکارگیری شورشیان کرد علیه ایران عقب نشست. بله، اگر اهداف آمریکا محدود بود، چنین ظرافتی منطقی بود. اما اگر هدف وارد کردن فشار حداکثری به حاکمیت ایران است—اگر هدف به دیوار رساندن رژیم است—در این صورت باید همه ابزارها را به کار گرفت، از جمله کردها؛ دستکم هر چیزی کوتاه از یک تهاجم زمینی آمریکا که احتمالاً غیرقابل قبول است.
و این ما را به دونالد ترامپ میرساند. همه، از جمله اسرائیلیها، میدانند که هر اتفاقی بیفتد، کاملاً به تصمیم رئیسجمهور آمریکا بستگی دارد.
به یاد بیاورید که از همان روزهای نخست، «انقلاب» در هدفگیری رژیم آغاز شد—که در عمل نوعی مذاکره ضمنی را به جریان انداخت: رهبران ایران میخواهند جان و امنیت شخصی خود را پس بگیرند. میخواهند دوباره بتوانند از ارتباطات الکترونیکی استفاده کنند. میخواهند دیگر از مردم خود و از بمبارانهای اسرائیل پنهان نشوند (که با توجه به اینکه بسیاری از ایرانیان در هدفگیری به اسرائیل کمک میکنند، تقریباً یک چیز است).
در ذهن استراتژیک ترامپ، به نظر میرسد این همان بازی است—اگر به اظهارات او از زمان حملات ژوئن ۲۰۲۵ نگاه کنیم، زمانی که مشخصاً گفت علی خامنهای در تیررس او قرار دارد. در هر لحظه ممکن است یک «توافق ضمنی ترامپ» ظاهر شود که مسئله مواد شکافتپذیر و موشکهای بالستیک ایران را به تعویق بیندازد، در ازای اینکه بازماندگان رژیم کنترل خود بر تنگه را کاهش دهند.
آیا این نتیجهای خفتبار خواهد بود؟ شاید. اما قضاوت ممکن است در یکی دو سال آینده بسیار متفاوت باشد، اگر رژیم تحت فشار ترکیبی آمریکا و اسرائیل، شکستهای داخلی خود و نفرت مردمش از صحنه کنار برود.
یکی از مشکلات زمانه ما این است که رهبران، استدلالهای نامنسجم استراتژیک را به آزمونی برای حیثیت و مردانگی خود تبدیل میکنند. به روسیه و اوکراین فکر کنید، یا چین و تایوان. آمریکا زمانی در جنگ سرد این اصل را داشت که هیچ قدرت خارجی نباید خلیج فارس را تهدید کند. حالا خود آمریکا همان قدرت خارجی است. حتی میتوان گفت نیروی دریایی آمریکا فقط باید توانایی قطع نفت چین را داشته باشد تا رفتار مطلوب را تضمین کند.
در هر سناریویی، در نهایت، مشکل هرمز احتمالاً وقتی درگیریها متوقف شود خودبهخود حل خواهد شد. هر ۹ کشوری که در دو سوی این خلیجها قرار دارند، از جمله ایران تحت هر نوع حکومتی، خواهان بازگشت عبور و مرور خواهند بود. همچنین، بشریت گزینههای انرژی خود را با در نظر گرفتن ناامنی خلیج فارس بازقیمتگذاری خواهد کرد. در جهان ما، جغرافیا و منابع هنوز اهمیت دارند، اما فناوری، تولید ثروت و توانایی بهرهبرداری از منافع تجارت اهمیت بسیار بیشتری دارند—چیزی که اسرائیل همچنان نشان میدهد.
یک ماه از جنگ گذشته و بهطور قابل پیشبینی، میتوان حس کرد که بسیاری از ذهنها خاموش شدهاند و جای خود را به موضعگیریهای ثابت طرفدار یا مخالف ترامپ، یا طرفدار یا مخالف جنگ دادهاند. اما برای کسانی که هنوز قدرت تحلیل خود را حفظ کردهاند، پرسشهای باز همچنان جالب هستند.
مهمترین مسئله—و محتملترین راهی که آمریکا ممکن است دچار خطا شود—این است که آیا باید هزینهها و ریسکهای بزرگی را برای بازگشایی تنگه هرمز متحمل شود یا نه. پاسخ من منفی است—هرچند سرمایهگذاریهای کوچک در این جهت قابل قبول است. آیا این تمایزها برای خوانندگان بیش از حد پیچیده است و نیاز به شعارهای هیجانی دارد؟ خوشبختانه، گونه ما به دلیلی مغزهای بزرگی دارد.
و این مرا به پیشبینی خوشبینانه بلندمدتم میرساند: جهان زمانی امنتر خواهد شد که رهبران، بهطور معمول، جاهطلبیها و محاسبات استراتژیک خود را پیش از اقدام از طریق یک مدل زبانی بزرگ عبور دهند.https://www.wsj.com/opinion/hormuz-shmormuz-f43e3d82?mod=hp_opin_pos_2
The Wall Street Journal
Opinion | Hormuz, Shmormuz
The U.S. needs to define its goals and let other problems take care of themselves.
👍2👎1
امید داشتن به تغییر در ایران حالتی رؤیاپردازانه و شاید بیحاصل داشت؛ اما شرط بستن بر عدم تغییر هم بیرحمانه به نظر میرسید. هر موج جدید اعتراض، نمایشی خیرهکننده از شجاعت جوانان بود که سایهای از یک تراژدی تقریباً حتمی بر آن افتاده بود. یکی از دوستانم در داخل ایران، که همیشه خوشبین بود، استعارهای به من داد: در سال ۲۰۲۲ در واتساپ نوشت، اگر برای قطع کردن یک درخت به ۱۰۰ ضربه تبر نیاز باشد، نمیتوان گفت ۹۹ ضربه اول بیفایده بودهاند.
اما جمهوری اسلامی گویی از چوب آهنی ساخته شده بود. این یک دیکتاتوری تکنفره نبود. انقلابیون نهادهایی—هم غیرنظامی و هم نظامی—ساخته بودند که خودشان را بازتولید میکردند. شبکههای خشونت در عمق تقریباً تمام مراکز قدرت و ارکان نظام نفوذ کرده بود، و رژیم همچنان از یک پایگاه قابلتوجه ایدئولوژیک در میان مردم و دستگاههای امنیتی برخوردار بود. بارها و بارها، وقتی نیروهای مسلح ایران میان مردم و رهبرانشان قرار گرفتند، جانب رژیم را گرفتند.
آیا واقعاً چنین کاری را میکردند؟ آیا به روی جمعیتهای غیرمسلح—عمدتاً جوان—آتش میگشودند و هزاران نفر را به خاک و خون میکشیدند؟ در ژانویه گذشته، جمهوری اسلامی نیروهای امنیتی خود را به ابزار جنایتی در ابعاد تاریخی جهانی تبدیل کرد و دستکم ۶ هزار نفر و شاید بیش از ۳۰ هزار معترض را کشت. چیزی در درون تقریباً همه ایرانیانی که میشناختم شکست—یا شعلهور شد: گویی گوی آتشی از خشم و تروما. چگونه میتوان زیر چنین رژیمی زندگی کرد؟ و چه نوع مقاومتی ممکن است؟ یکی از فعالان در تبعید به من گفت که گاهی خیال میکند بهعنوان یک مبارز مسلح بازگردد: «واقعیت این است که به نقطهای رسیدهایم، به یک بنبست، که تقریباً برای پیروزی باید چریک شوی. وگرنه باید بپذیری که آنها تو را میکشند و به زندگیشان ادامه میدهند.»
وقتی بمبهای آمریکا و اسرائیل شروع به کوبیدن سرزمینشان کردند، بسیاری از دوستان و آشنایان قدیمیام امیدهای بزرگ کشورشان را به خشم بزرگ ترامپ گره زدند. هیچ تلاش غیرخشونتآمیزی نتوانسته بود رژیم را جابهجا یا حتی متزلزل کند؛ اینجا بالاخره «قدرت سخت» وارد میدان شده بود. جایگزین آن چه بود؟ جمهوری اسلامی—برای همیشه. اما برخی دیگر از همان شبکه قدیمی من وحشتزده بودند. این «قدرت سخت» توسط بازیگران خارجی و با اهدافی نامعلوم، علیه دامنهای از اهداف که مدام گستردهتر میشد، به کار گرفته میشد. یکی از دوستانم پیام داد: اگر ایرانیانی که از چنین ویرانی خشونتباری در کشورشان خوشحالاند از این طریق به قدرت برسند، آیا واقعاً میتوان آنها را طرفدار دموکراسی دانست؟ با مخالفانشان چگونه رفتار خواهند کرد؟
این روزها به این فکر میکنم که آیا همیشه شکافی در میان اپوزیسیون وجود داشته، یا آنچه اکنون میبینم پدیدهای جدید است. در یک سو کسانی هستند که هنوز باور دارند، با وجود نتایج انقلاب ۱۹۷۹، انگیزههای اصلی آن—رد سلطنت و نفوذ آمریکا، و تأکید بر حاکمیت ایران بر منابع و سرنوشت سیاسیاش—اموری مقدساند. در سوی دیگر کسانی قرار دارند که به این نتیجه رسیدهاند که نهتنها جمهوری اسلامی، بلکه خود انقلاب نیز یک مسیر اشتباه بوده است. نمادگرایی قدرتمندی در پذیرش پسر شاه مخلوع بهعنوان رهبر آینده و همچنین پذیرش قدرت نظامی آمریکا بهعنوان ابزار به قدرت رساندن او وجود دارد.
دیدگاههای این دو اردو کاملاً در تضاد با یکدیگرند. من تلاش میکنم با احترام به هر دو گوش دهم—هرچند حقیقت این است که در لحظه نگارش این متن، نمیتوانم تصور کنم این جنگ به آزادی ایران منجر شود، یا اینکه جمهوری اسلامی، چه با جنگ و چه بدون آن، تصمیم به عقبنشینی بگیرد. اما چگونه میتوانم چنین چیزی را بگویم، یا حتی به آن فکر کنم؟ وقتی که هر مکالمه تلفنی با یک وعده به پایان میرسد—اینکه روزی، دوباره، گفتوگو را در تهران ادامه خواهیم دادhttps://www.theatlantic.com/magazine/2026/05/iran-us-israel-war-democracy-women/686583/
اما جمهوری اسلامی گویی از چوب آهنی ساخته شده بود. این یک دیکتاتوری تکنفره نبود. انقلابیون نهادهایی—هم غیرنظامی و هم نظامی—ساخته بودند که خودشان را بازتولید میکردند. شبکههای خشونت در عمق تقریباً تمام مراکز قدرت و ارکان نظام نفوذ کرده بود، و رژیم همچنان از یک پایگاه قابلتوجه ایدئولوژیک در میان مردم و دستگاههای امنیتی برخوردار بود. بارها و بارها، وقتی نیروهای مسلح ایران میان مردم و رهبرانشان قرار گرفتند، جانب رژیم را گرفتند.
آیا واقعاً چنین کاری را میکردند؟ آیا به روی جمعیتهای غیرمسلح—عمدتاً جوان—آتش میگشودند و هزاران نفر را به خاک و خون میکشیدند؟ در ژانویه گذشته، جمهوری اسلامی نیروهای امنیتی خود را به ابزار جنایتی در ابعاد تاریخی جهانی تبدیل کرد و دستکم ۶ هزار نفر و شاید بیش از ۳۰ هزار معترض را کشت. چیزی در درون تقریباً همه ایرانیانی که میشناختم شکست—یا شعلهور شد: گویی گوی آتشی از خشم و تروما. چگونه میتوان زیر چنین رژیمی زندگی کرد؟ و چه نوع مقاومتی ممکن است؟ یکی از فعالان در تبعید به من گفت که گاهی خیال میکند بهعنوان یک مبارز مسلح بازگردد: «واقعیت این است که به نقطهای رسیدهایم، به یک بنبست، که تقریباً برای پیروزی باید چریک شوی. وگرنه باید بپذیری که آنها تو را میکشند و به زندگیشان ادامه میدهند.»
وقتی بمبهای آمریکا و اسرائیل شروع به کوبیدن سرزمینشان کردند، بسیاری از دوستان و آشنایان قدیمیام امیدهای بزرگ کشورشان را به خشم بزرگ ترامپ گره زدند. هیچ تلاش غیرخشونتآمیزی نتوانسته بود رژیم را جابهجا یا حتی متزلزل کند؛ اینجا بالاخره «قدرت سخت» وارد میدان شده بود. جایگزین آن چه بود؟ جمهوری اسلامی—برای همیشه. اما برخی دیگر از همان شبکه قدیمی من وحشتزده بودند. این «قدرت سخت» توسط بازیگران خارجی و با اهدافی نامعلوم، علیه دامنهای از اهداف که مدام گستردهتر میشد، به کار گرفته میشد. یکی از دوستانم پیام داد: اگر ایرانیانی که از چنین ویرانی خشونتباری در کشورشان خوشحالاند از این طریق به قدرت برسند، آیا واقعاً میتوان آنها را طرفدار دموکراسی دانست؟ با مخالفانشان چگونه رفتار خواهند کرد؟
این روزها به این فکر میکنم که آیا همیشه شکافی در میان اپوزیسیون وجود داشته، یا آنچه اکنون میبینم پدیدهای جدید است. در یک سو کسانی هستند که هنوز باور دارند، با وجود نتایج انقلاب ۱۹۷۹، انگیزههای اصلی آن—رد سلطنت و نفوذ آمریکا، و تأکید بر حاکمیت ایران بر منابع و سرنوشت سیاسیاش—اموری مقدساند. در سوی دیگر کسانی قرار دارند که به این نتیجه رسیدهاند که نهتنها جمهوری اسلامی، بلکه خود انقلاب نیز یک مسیر اشتباه بوده است. نمادگرایی قدرتمندی در پذیرش پسر شاه مخلوع بهعنوان رهبر آینده و همچنین پذیرش قدرت نظامی آمریکا بهعنوان ابزار به قدرت رساندن او وجود دارد.
دیدگاههای این دو اردو کاملاً در تضاد با یکدیگرند. من تلاش میکنم با احترام به هر دو گوش دهم—هرچند حقیقت این است که در لحظه نگارش این متن، نمیتوانم تصور کنم این جنگ به آزادی ایران منجر شود، یا اینکه جمهوری اسلامی، چه با جنگ و چه بدون آن، تصمیم به عقبنشینی بگیرد. اما چگونه میتوانم چنین چیزی را بگویم، یا حتی به آن فکر کنم؟ وقتی که هر مکالمه تلفنی با یک وعده به پایان میرسد—اینکه روزی، دوباره، گفتوگو را در تهران ادامه خواهیم دادhttps://www.theatlantic.com/magazine/2026/05/iran-us-israel-war-democracy-women/686583/
The Atlantic
Someday in Tehran
The heartbreak of hoping for a democratic Iran
👎1
این مقاله به بررسی شباهتهای احتمالی میان استراتژی کنونی ایالات متحده در قبال ایران و الگوی تاریخی بریتانیا در جنگ ایران و انگلیس (۱۸۵۶–۱۸۵۷) میپردازد. نویسنده، مایکل روبین، استدلال میکند که رویکرد دونالد ترامپ در اعمال فشار نظامی بر ایران—بدون تمرکز لزوماً بر اشغال کامل یا تغییر فوری رژیم—میتواند بازتابی از مدل بریتانیایی باشد که بهجای هدفگیری مستقیم مرکز قدرت، از طریق فشار در نقاط پیرامونی مانند خلیج فارس اهداف خود را پیش میبرد. در شرایط کنونی، حضور حدود ۵۰ هزار نیروی آمریکایی در منطقه و استقرار نیروهای واکنش سریع، نشانهای از آمادگی برای سناریوهای مختلف، از جمله تشدید محدود یا حتی گزینههای زمینی تلقی میشود، هرچند این سطح از نیرو در مقایسه با جنگهای گذشته آمریکا همچنان محدود است.
در بخش تاریخی، مقاله به دوران ناصرالدینشاه قاجار میپردازد؛ زمانی که حکومت مرکزی با چالشهای داخلی و تهدیدات خارجی مواجه بود و برای حفظ کنترل بر مناطق مرزی—بهویژه هرات—اقدام میکرد. ساختار سیاسی و مالی آن زمان، که متکی بر حکام محلی و نظام مالیاتی غیرمتمرکز بود، به شکنندگی حاکمیت دامن میزد. در بستر رقابت ژئوپلیتیک میان امپراتوری بریتانیا و روسیه (بازی بزرگ)، افغانستان به منطقهای استراتژیک تبدیل شد و بریتانیا با حمایت از آن، وارد جنگ با ایران شد. بهجای حمله مستقیم به مرکز، بریتانیا از طریق عملیات در خلیج فارس و تصرف بوشهر و پیشروی در سواحل جنوبی، ایران را تحت فشار قرار داد و در نهایت با تهدید از دست رفتن این مناطق، تهران را وادار به عقبنشینی از هرات و پذیرش پیمان پاریس ۱۸۵۷ کرد.
مقاله سپس این الگو را به شرایط کنونی تعمیم میدهد و به اهمیت جغرافیای خلیج فارس و جزایر استراتژیک مانند خارک، ابوموسی، تنب بزرگ و تنب کوچک اشاره میکند. در سناریوی احتمالی درگیری، نیروهای آمریکایی ممکن است زیرساختهای انرژی، بنادر و شبکههای لجستیکی مرتبط با سپاه پاسداران را هدف قرار دهند. با این حال، نویسنده تأکید میکند که ایران امروز بهمراتب پیچیدهتر و قدرتمندتر از گذشته است و به توانمندیهایی مانند موشکهای پیشرفته، پهپادها و جنگ نامتقارن مجهز است؛ عواملی که هرگونه عملیات نظامی را پرهزینهتر و پرریسکتر میکند.
در نهایت، مقاله نتیجه میگیرد که اگرچه شباهتهایی میان این دو دوره وجود دارد—بهویژه در استفاده از فشار محدود برای تغییر رفتار ایران—اما تفاوتهای بنیادین در اهداف و شرایط ژئوپلیتیک قابل چشمپوشی نیست. بریتانیا در قرن نوزدهم به دنبال تغییر رژیم نبود، بلکه صرفاً در پی تحمیل محدودیتها بود. اما اگر استراتژی کنونی آمریکا به سمت حمایت از تغییرات سیاسی داخلی یا برجستهسازی چهرههایی مانند محمدباقر قالیباف حرکت کند، این امر میتواند نشاندهنده گذار به سناریویی بسیار پیچیدهتر، پرریسکتر و با پیامدهای غیرقابل پیشبینی باشد.https://www.19fortyfive.com/2026/03/trumps-iran-strategy-has-a-170-year-old-british-playbook-the-1856-persian-gulf-war-ended-with-a-treaty-in-weeks/
در بخش تاریخی، مقاله به دوران ناصرالدینشاه قاجار میپردازد؛ زمانی که حکومت مرکزی با چالشهای داخلی و تهدیدات خارجی مواجه بود و برای حفظ کنترل بر مناطق مرزی—بهویژه هرات—اقدام میکرد. ساختار سیاسی و مالی آن زمان، که متکی بر حکام محلی و نظام مالیاتی غیرمتمرکز بود، به شکنندگی حاکمیت دامن میزد. در بستر رقابت ژئوپلیتیک میان امپراتوری بریتانیا و روسیه (بازی بزرگ)، افغانستان به منطقهای استراتژیک تبدیل شد و بریتانیا با حمایت از آن، وارد جنگ با ایران شد. بهجای حمله مستقیم به مرکز، بریتانیا از طریق عملیات در خلیج فارس و تصرف بوشهر و پیشروی در سواحل جنوبی، ایران را تحت فشار قرار داد و در نهایت با تهدید از دست رفتن این مناطق، تهران را وادار به عقبنشینی از هرات و پذیرش پیمان پاریس ۱۸۵۷ کرد.
مقاله سپس این الگو را به شرایط کنونی تعمیم میدهد و به اهمیت جغرافیای خلیج فارس و جزایر استراتژیک مانند خارک، ابوموسی، تنب بزرگ و تنب کوچک اشاره میکند. در سناریوی احتمالی درگیری، نیروهای آمریکایی ممکن است زیرساختهای انرژی، بنادر و شبکههای لجستیکی مرتبط با سپاه پاسداران را هدف قرار دهند. با این حال، نویسنده تأکید میکند که ایران امروز بهمراتب پیچیدهتر و قدرتمندتر از گذشته است و به توانمندیهایی مانند موشکهای پیشرفته، پهپادها و جنگ نامتقارن مجهز است؛ عواملی که هرگونه عملیات نظامی را پرهزینهتر و پرریسکتر میکند.
در نهایت، مقاله نتیجه میگیرد که اگرچه شباهتهایی میان این دو دوره وجود دارد—بهویژه در استفاده از فشار محدود برای تغییر رفتار ایران—اما تفاوتهای بنیادین در اهداف و شرایط ژئوپلیتیک قابل چشمپوشی نیست. بریتانیا در قرن نوزدهم به دنبال تغییر رژیم نبود، بلکه صرفاً در پی تحمیل محدودیتها بود. اما اگر استراتژی کنونی آمریکا به سمت حمایت از تغییرات سیاسی داخلی یا برجستهسازی چهرههایی مانند محمدباقر قالیباف حرکت کند، این امر میتواند نشاندهنده گذار به سناریویی بسیار پیچیدهتر، پرریسکتر و با پیامدهای غیرقابل پیشبینی باشد.https://www.19fortyfive.com/2026/03/trumps-iran-strategy-has-a-170-year-old-british-playbook-the-1856-persian-gulf-war-ended-with-a-treaty-in-weeks/
19FortyFive
Trump’s Iran Strategy Has a 170-Year-Old British Playbook — The 1856 Persian Gulf War Ended With a Treaty in Weeks
The British War in Iran That Trump Now May Be Replicating President Donald Trump continues the war in Iran as the Islamic Republic responds with bluster, attacks on the Strait of Hormuz, and regional energy infrastructure. Perhaps 50,000 American troops are…
روزنوشتهای جنگ (۳)
حسام سلامت
توجیه این جنگ در ذهن کسانی که آن را یک گزینهی سیاسی برای آزادی قلمداد میکردند، و احتمالاً هنوز هم قلمداد میکنند، به واسطهی قسمی «عاملیت نیابتی» ممکن شد: «کاری از ما برنمیآید. از "آنها" ولی برمیآید. مردم دیگر عاملیتی ندارند. "آنها" ولی میتوانند عاملیت داشته باشند. کاری که "ما مردم" نمیتوانیم انجام دهیم را "آنها" برای ما انجام میدهند». در یک کلام، «ما نمیتوانیم ولی "آنها" میتوانند». این توجیه ذهنی از دل تجربهی استیصال برآمد، از دل تجربهی بیقدرتی، ناتوانی و بیاثربودن. مسئلهی استیصال، امروز، یک مسئلهی سیاسی است. خروجِ از استیصال و بازیابی توانمندیها و عاملیتهای خودِ مردم هم، به همان اندازه، مسئلهای است سیاسی. اما موضوع را با یک «ما میتوانیمِ» ساده نمیتوان حل کرد. تجربهی استیصال تا مغز استخوان هر یک از ما – و در هر یک از ما، به نحوی – نفوذ کرده است. هر یک از ما واقعیت استیصال را زیستهایم. همهی «نشد»ها، «شکست خوردیم»ها، «بازماندیم»ها، «به بنبست خوردهایم»ها و «نتوانستیم»ها بارها تا انتها زیسته شدهاند و همچون «خاطرات استیصال» به بخشی از حافظهی جمعی ما بدل گشتهاند. به جنبشی بهغایت فراگیر نیاز داریم، به زایش یک روح جمعی شورمند، درست در همین هنگامهی تباهی و مرگ، که از راه بسیج همهی این بدنهای زخمی، جانهای آزرده و زندگیهای انکارشده به بازپسگیری توانها و قدرتهای مردم فرابخواند. برپاشدن ایران از قعر فرسودگی و نََفَسبریدگیِ امروزش در گرو اراده به آزادی است همچون خیزش یک «ملت» برای بازیافتنِ «خود»ش.
@demos1402
حسام سلامت
توجیه این جنگ در ذهن کسانی که آن را یک گزینهی سیاسی برای آزادی قلمداد میکردند، و احتمالاً هنوز هم قلمداد میکنند، به واسطهی قسمی «عاملیت نیابتی» ممکن شد: «کاری از ما برنمیآید. از "آنها" ولی برمیآید. مردم دیگر عاملیتی ندارند. "آنها" ولی میتوانند عاملیت داشته باشند. کاری که "ما مردم" نمیتوانیم انجام دهیم را "آنها" برای ما انجام میدهند». در یک کلام، «ما نمیتوانیم ولی "آنها" میتوانند». این توجیه ذهنی از دل تجربهی استیصال برآمد، از دل تجربهی بیقدرتی، ناتوانی و بیاثربودن. مسئلهی استیصال، امروز، یک مسئلهی سیاسی است. خروجِ از استیصال و بازیابی توانمندیها و عاملیتهای خودِ مردم هم، به همان اندازه، مسئلهای است سیاسی. اما موضوع را با یک «ما میتوانیمِ» ساده نمیتوان حل کرد. تجربهی استیصال تا مغز استخوان هر یک از ما – و در هر یک از ما، به نحوی – نفوذ کرده است. هر یک از ما واقعیت استیصال را زیستهایم. همهی «نشد»ها، «شکست خوردیم»ها، «بازماندیم»ها، «به بنبست خوردهایم»ها و «نتوانستیم»ها بارها تا انتها زیسته شدهاند و همچون «خاطرات استیصال» به بخشی از حافظهی جمعی ما بدل گشتهاند. به جنبشی بهغایت فراگیر نیاز داریم، به زایش یک روح جمعی شورمند، درست در همین هنگامهی تباهی و مرگ، که از راه بسیج همهی این بدنهای زخمی، جانهای آزرده و زندگیهای انکارشده به بازپسگیری توانها و قدرتهای مردم فرابخواند. برپاشدن ایران از قعر فرسودگی و نََفَسبریدگیِ امروزش در گرو اراده به آزادی است همچون خیزش یک «ملت» برای بازیافتنِ «خود»ش.
@demos1402
👍11👎1
این گزارش بر اساس مقالهای از سوزان مالونی، پژوهشگر برجسته مسائل ایران و خاورمیانه، تدوین شده است. او در این تحلیل با تمرکز بر جنگ اخیر میان ایران از یکسو و آمریکا و اسرائیل از سوی دیگر، تلاش میکند نشان دهد که چگونه این درگیری نهتنها به تضعیف فوری جمهوری اسلامی منجر نشده، بلکه میتواند به بازسازی و حتی تحول ساختاری آن بینجامد.
مقاله با آخرین اظهارات آیتالله علی خامنهای آغاز میشود؛ جایی که او اعتراضات داخلی را «کودتایی طراحیشده» معرفی کرده و بر ناتوانی آمریکا در نابودی جمهوری اسلامی تأکید میکند. تنها چند روز بعد، حملات گسترده آمریکا و اسرائیل آغاز میشود که به کشته شدن او و بخشی از هسته اصلی قدرت میانجامد. با این حال، برخلاف انتظار بسیاری از تحلیلگران غربی که بر فروپاشی سریع نظام حساب کرده بودند، ساختار قدرت در ایران نهتنها از هم نمیپاشد، بلکه بهسرعت بازسازی میشود و مجتبی خامنهای بهعنوان جانشین مطرح میگردد. این نقطه آغاز استدلال اصلی نویسنده است: رژیم ایران در شرایط بحران، تمایل به فروپاشی ندارد، بلکه خود را بازسازماندهی میکند.
یکی از مهمترین ابزارهای این بازسازی، استفاده از موقعیت جغرافیایی ایران است. تهران با هدف قرار دادن تنگه هرمز—مسیر عبور بخش قابلتوجهی از انرژی جهان—توانست هزینههای جنگ را از سطح منطقهای به سطح جهانی منتقل کند. در حالی که ایران در دفاع مستقیم نظامی با محدودیتهایی مواجه است، توانایی آن در ایجاد اختلال در اقتصاد جهانی بهعنوان یک «بیمه استراتژیک» عمل میکند. این اقدام نهتنها قیمت انرژی و کالاهای اساسی را افزایش داد، بلکه زمان را نیز به نفع ایران تغییر داد و به آن امکان داد تا در تعیین روند و طول جنگ نقش فعالتری ایفا کند.
در سطح راهبردی، نویسنده استدلال میکند که هدف ایران صرفاً بقا نیست، بلکه حرکت بهسوی مرحلهای جدید از نظام سیاسی است که آن را «جمهوری اسلامی سوم» مینامد. در این چارچوب، جمهوری اول با خمینی یک پروژه انقلابی بود، جمهوری دوم با خامنهای به تثبیت نهادی قدرت انجامید، و جمهوری سوم بهدنبال ایجاد یک دولت کاملاً امنیتی و نظامیمحور است که در آن سپاه پاسداران و ساختارهای امنیتی کنترل کامل تصمیمگیری را در دست دارند.
در ادامه، مقاله به نقد این برداشت میپردازد که جمهوری اسلامی در ضعیفترین وضعیت خود قرار دارد. با رجوع به تجربه تاریخی، نشان داده میشود که این نظام از ابتدا با بحرانهای شدید—از جنگ و شورش تا فشار اقتصادی و بیثباتی داخلی—مواجه بوده و نهتنها دوام آورده بلکه از آنها برای تقویت خود استفاده کرده است. جنگ ایران و عراق در این میان نقش کلیدی در شکلگیری دکترین بازدارندگی نامتقارن و تثبیت روایت بقا داشته است.
در سطح داخلی، جنگ به ابزاری برای تحکیم قدرت تبدیل میشود. رژیم با ترکیبی از سرکوب سنتی و ابزارهای نوین نظارتی، تلاش میکند هرگونه نارضایتی را مهار کند و نظم داخلی را در شرایط بحران تثبیت نماید. همزمان، مسئله جانشینی نیز در همین فضا حل شده و مجتبی خامنهای با اتکا به شبکه قدرت شکلگرفته در دهههای گذشته، بهعنوان گزینهای تثبیتشده مطرح شده است. این روند به تمرکز بیشتر قدرت در دست تندروها و تضعیف رقابت درونسیستمی انجامیده است.
در سطح منطقهای، ایران تلاش میکند از شرایط جنگ برای بازتعریف موازنه قدرت و افزایش قدرت چانهزنی خود استفاده کند، در حالی که کشورهای منطقه با نگرانی به پیامدهای یک ایران ضعیف اما جسورتر مینگرند. در عین حال، نویسنده تأکید میکند که این وضعیت با یک تناقض اساسی همراه است: جمهوری اسلامی ممکن است در جنگ دوام بیاورد، اما در مرحله پساجنگ با چالشهای جدی مواجه شود. تضعیف توان نظامی کلاسیک، از دست رفتن بخشی از نخبگان، فشارهای اقتصادی و خطر تصمیمگیریهای اشتباه—همانگونه که در تجربه جنگ با عراق دیده شد—میتواند پیامدهای بلندمدت سنگینی به همراه داشته باشد. در نهایت، حتی اگر رژیم از این بحران عبور کند و در کوتاهمدت موقعیت خود را تقویت نماید، همین روند ممکن است در بلندمدت به فرسایش ساختاری آن منجر شود و بذر تضعیف آینده را در دل خود داشته باشد.https://www.foreignaffairs.com/iran/third-islamic-republic-middle-east
مقاله با آخرین اظهارات آیتالله علی خامنهای آغاز میشود؛ جایی که او اعتراضات داخلی را «کودتایی طراحیشده» معرفی کرده و بر ناتوانی آمریکا در نابودی جمهوری اسلامی تأکید میکند. تنها چند روز بعد، حملات گسترده آمریکا و اسرائیل آغاز میشود که به کشته شدن او و بخشی از هسته اصلی قدرت میانجامد. با این حال، برخلاف انتظار بسیاری از تحلیلگران غربی که بر فروپاشی سریع نظام حساب کرده بودند، ساختار قدرت در ایران نهتنها از هم نمیپاشد، بلکه بهسرعت بازسازی میشود و مجتبی خامنهای بهعنوان جانشین مطرح میگردد. این نقطه آغاز استدلال اصلی نویسنده است: رژیم ایران در شرایط بحران، تمایل به فروپاشی ندارد، بلکه خود را بازسازماندهی میکند.
یکی از مهمترین ابزارهای این بازسازی، استفاده از موقعیت جغرافیایی ایران است. تهران با هدف قرار دادن تنگه هرمز—مسیر عبور بخش قابلتوجهی از انرژی جهان—توانست هزینههای جنگ را از سطح منطقهای به سطح جهانی منتقل کند. در حالی که ایران در دفاع مستقیم نظامی با محدودیتهایی مواجه است، توانایی آن در ایجاد اختلال در اقتصاد جهانی بهعنوان یک «بیمه استراتژیک» عمل میکند. این اقدام نهتنها قیمت انرژی و کالاهای اساسی را افزایش داد، بلکه زمان را نیز به نفع ایران تغییر داد و به آن امکان داد تا در تعیین روند و طول جنگ نقش فعالتری ایفا کند.
در سطح راهبردی، نویسنده استدلال میکند که هدف ایران صرفاً بقا نیست، بلکه حرکت بهسوی مرحلهای جدید از نظام سیاسی است که آن را «جمهوری اسلامی سوم» مینامد. در این چارچوب، جمهوری اول با خمینی یک پروژه انقلابی بود، جمهوری دوم با خامنهای به تثبیت نهادی قدرت انجامید، و جمهوری سوم بهدنبال ایجاد یک دولت کاملاً امنیتی و نظامیمحور است که در آن سپاه پاسداران و ساختارهای امنیتی کنترل کامل تصمیمگیری را در دست دارند.
در ادامه، مقاله به نقد این برداشت میپردازد که جمهوری اسلامی در ضعیفترین وضعیت خود قرار دارد. با رجوع به تجربه تاریخی، نشان داده میشود که این نظام از ابتدا با بحرانهای شدید—از جنگ و شورش تا فشار اقتصادی و بیثباتی داخلی—مواجه بوده و نهتنها دوام آورده بلکه از آنها برای تقویت خود استفاده کرده است. جنگ ایران و عراق در این میان نقش کلیدی در شکلگیری دکترین بازدارندگی نامتقارن و تثبیت روایت بقا داشته است.
در سطح داخلی، جنگ به ابزاری برای تحکیم قدرت تبدیل میشود. رژیم با ترکیبی از سرکوب سنتی و ابزارهای نوین نظارتی، تلاش میکند هرگونه نارضایتی را مهار کند و نظم داخلی را در شرایط بحران تثبیت نماید. همزمان، مسئله جانشینی نیز در همین فضا حل شده و مجتبی خامنهای با اتکا به شبکه قدرت شکلگرفته در دهههای گذشته، بهعنوان گزینهای تثبیتشده مطرح شده است. این روند به تمرکز بیشتر قدرت در دست تندروها و تضعیف رقابت درونسیستمی انجامیده است.
در سطح منطقهای، ایران تلاش میکند از شرایط جنگ برای بازتعریف موازنه قدرت و افزایش قدرت چانهزنی خود استفاده کند، در حالی که کشورهای منطقه با نگرانی به پیامدهای یک ایران ضعیف اما جسورتر مینگرند. در عین حال، نویسنده تأکید میکند که این وضعیت با یک تناقض اساسی همراه است: جمهوری اسلامی ممکن است در جنگ دوام بیاورد، اما در مرحله پساجنگ با چالشهای جدی مواجه شود. تضعیف توان نظامی کلاسیک، از دست رفتن بخشی از نخبگان، فشارهای اقتصادی و خطر تصمیمگیریهای اشتباه—همانگونه که در تجربه جنگ با عراق دیده شد—میتواند پیامدهای بلندمدت سنگینی به همراه داشته باشد. در نهایت، حتی اگر رژیم از این بحران عبور کند و در کوتاهمدت موقعیت خود را تقویت نماید، همین روند ممکن است در بلندمدت به فرسایش ساختاری آن منجر شود و بذر تضعیف آینده را در دل خود داشته باشد.https://www.foreignaffairs.com/iran/third-islamic-republic-middle-east
Foreign Affairs
The Third Islamic Republic
A war’s unintended consequences—for Iran, the Middle East, and the global order.
👎2👍1
«پایان جنگ ایران در پنج گام»
تیسن از چهرههای شناختهشده جریان محافظهکار در آمریکا است؛ او ستوننویس روزنامه واشنگتنپست، تحلیلگر سیاسی و از نویسندگان سابق کاخ سفید در دوران ریاستجمهوری جورج دبلیو بوش بوده است. ترامپ هفتعه گذشته پینهاد کرده بود یکی از یادداشتهای تیست خوانده شود.
—-
در این یادداشت ، تیسن استدلال میکند که ایالات متحده برای پایان دادن به جنگ با ایران نیازی به توافق ندارد و میتواند با اتکا به برتری نظامی، نتیجه جنگ را بهصورت یکجانبه تعیین و شرایط خود را تحمیل کند. او این راهبرد را در قالب پنج گام مشخص ارائه میدهد:
نخست، تکمیل کامل مأموریتهای نظامی باقیمانده.
این مرحله مهمترین بخش طرح اوست. تیسن بر نابودی یا تصرف مواد شکافتپذیر ایران، از بین بردن اهداف نظامی باقیمانده، و بهویژه کنترل تنگه هرمز تأکید دارد. او به طرحی اشاره میکند که بر اساس آن آمریکا میتواند با استفاده از زور نظامی این گذرگاه حیاتی را باز کرده و سپس آن را به یک ائتلاف بینالمللی بسپارد. همچنین پیشنهاد میدهد آمریکا حتی میتواند برای عبور کشتیها «هزینه اسکورت» دریافت کند. در کنار آن، تیسن تأکید ویژهای بر جزیره خارگ دارد و آن را گلوگاه اصلی صادرات نفت ایران میداند که باید یا تصرف، محاصره یا حتی نابود شود تا منابع مالی ایران برای بازسازی نظامی و حمایت از نیروهای نیابتی قطع گردد.
دوم، حذف رهبران ایرانی که برای مذاکرات حفظ شدهاند.
به گفته تیسن، اگر این رهبران شروط آمریکا را نپذیرند، دیگر دلیلی برای حفظ آنها وجود ندارد و باید پس از یک اولتیماتوم نهایی، هدف حملات قرار گیرند.
سوم، اعلام یکجانبه پیروزی.
او پیشنهاد میکند که آمریکا بدون آتشبس یا توافق رسمی، پس از تحقق اهداف نظامی، پیروزی را اعلام کرده و عملیات را متوقف کند.
چهارم، تحمیل شرایط صلح.
در این مرحله، تمامی شروط آمریکا باید بهطور یکجانبه اعمال شود و هرگونه نقض از سوی ایران—از جمله تلاش برای بازسازی برنامه هستهای یا موشکی—با حملات فوری پاسخ داده شود. این به معنای ایجاد یک بازدارندگی دائمی از طریق تهدید مداوم است.
پنجم، جلوگیری از سرکوب داخلی و ایجاد شرایط برای فروپاشی رژیم.
تیسن پیشنهاد میدهد که آمریکا اعلام کند هرگونه سرکوب معترضان با پاسخ مستقیم علیه رهبران و نیروهای مسئول مواجه خواهد شد. به باور او، این رویکرد میتواند فضای لازم را برای شکلگیری اعتراضات داخلی فراهم کند.
در تحلیل کلی، تیسن بر ترکیب فشار خارجی و داخلی تأکید دارد. او معتقد است تهدید دائمی حملات—که آن را به «شمشیر داموکلس» تشبیه میکند—میتواند اراده و توان حکومت را تضعیف کند. در چنین شرایطی، با کاهش ترس عمومی، مخالفان داخلی میتوانند سازماندهی شوند و رژیم با چالش جدی مواجه شود.
در جمعبندی، این یادداشت نمایانگر راهبردی است که بر کنترل نقاط کلیدی ژئوپلیتیک مانند تنگه هرمز، هدف قرار دادن زیرساختهای حیاتی مانند جزیره خارگ، اعمال فشار نظامی مستمر، و ایجاد بستر برای تغییر داخلی در ایران استوار است. تیسن تأکید میکند که بدون ایجاد شرایط فروپاشی، دستاوردهای نظامی آمریکا موقتی خواهد بود، زیرا ایران میتواند در بلندمدت توان خود را بازسازی کند. این دیدگاه نشاندهنده رویکردی است که پیامدهای آن میتواند نهتنها برای ایران، بلکه برای امنیت منطقه و اقتصاد جهانی نیز عمیق و گسترده باشد.https://www.washingtonpost.com/opinions/2026/04/02/president-trump-iran-war-speech-endgame/
تیسن از چهرههای شناختهشده جریان محافظهکار در آمریکا است؛ او ستوننویس روزنامه واشنگتنپست، تحلیلگر سیاسی و از نویسندگان سابق کاخ سفید در دوران ریاستجمهوری جورج دبلیو بوش بوده است. ترامپ هفتعه گذشته پینهاد کرده بود یکی از یادداشتهای تیست خوانده شود.
—-
در این یادداشت ، تیسن استدلال میکند که ایالات متحده برای پایان دادن به جنگ با ایران نیازی به توافق ندارد و میتواند با اتکا به برتری نظامی، نتیجه جنگ را بهصورت یکجانبه تعیین و شرایط خود را تحمیل کند. او این راهبرد را در قالب پنج گام مشخص ارائه میدهد:
نخست، تکمیل کامل مأموریتهای نظامی باقیمانده.
این مرحله مهمترین بخش طرح اوست. تیسن بر نابودی یا تصرف مواد شکافتپذیر ایران، از بین بردن اهداف نظامی باقیمانده، و بهویژه کنترل تنگه هرمز تأکید دارد. او به طرحی اشاره میکند که بر اساس آن آمریکا میتواند با استفاده از زور نظامی این گذرگاه حیاتی را باز کرده و سپس آن را به یک ائتلاف بینالمللی بسپارد. همچنین پیشنهاد میدهد آمریکا حتی میتواند برای عبور کشتیها «هزینه اسکورت» دریافت کند. در کنار آن، تیسن تأکید ویژهای بر جزیره خارگ دارد و آن را گلوگاه اصلی صادرات نفت ایران میداند که باید یا تصرف، محاصره یا حتی نابود شود تا منابع مالی ایران برای بازسازی نظامی و حمایت از نیروهای نیابتی قطع گردد.
دوم، حذف رهبران ایرانی که برای مذاکرات حفظ شدهاند.
به گفته تیسن، اگر این رهبران شروط آمریکا را نپذیرند، دیگر دلیلی برای حفظ آنها وجود ندارد و باید پس از یک اولتیماتوم نهایی، هدف حملات قرار گیرند.
سوم، اعلام یکجانبه پیروزی.
او پیشنهاد میکند که آمریکا بدون آتشبس یا توافق رسمی، پس از تحقق اهداف نظامی، پیروزی را اعلام کرده و عملیات را متوقف کند.
چهارم، تحمیل شرایط صلح.
در این مرحله، تمامی شروط آمریکا باید بهطور یکجانبه اعمال شود و هرگونه نقض از سوی ایران—از جمله تلاش برای بازسازی برنامه هستهای یا موشکی—با حملات فوری پاسخ داده شود. این به معنای ایجاد یک بازدارندگی دائمی از طریق تهدید مداوم است.
پنجم، جلوگیری از سرکوب داخلی و ایجاد شرایط برای فروپاشی رژیم.
تیسن پیشنهاد میدهد که آمریکا اعلام کند هرگونه سرکوب معترضان با پاسخ مستقیم علیه رهبران و نیروهای مسئول مواجه خواهد شد. به باور او، این رویکرد میتواند فضای لازم را برای شکلگیری اعتراضات داخلی فراهم کند.
در تحلیل کلی، تیسن بر ترکیب فشار خارجی و داخلی تأکید دارد. او معتقد است تهدید دائمی حملات—که آن را به «شمشیر داموکلس» تشبیه میکند—میتواند اراده و توان حکومت را تضعیف کند. در چنین شرایطی، با کاهش ترس عمومی، مخالفان داخلی میتوانند سازماندهی شوند و رژیم با چالش جدی مواجه شود.
در جمعبندی، این یادداشت نمایانگر راهبردی است که بر کنترل نقاط کلیدی ژئوپلیتیک مانند تنگه هرمز، هدف قرار دادن زیرساختهای حیاتی مانند جزیره خارگ، اعمال فشار نظامی مستمر، و ایجاد بستر برای تغییر داخلی در ایران استوار است. تیسن تأکید میکند که بدون ایجاد شرایط فروپاشی، دستاوردهای نظامی آمریکا موقتی خواهد بود، زیرا ایران میتواند در بلندمدت توان خود را بازسازی کند. این دیدگاه نشاندهنده رویکردی است که پیامدهای آن میتواند نهتنها برای ایران، بلکه برای امنیت منطقه و اقتصاد جهانی نیز عمیق و گسترده باشد.https://www.washingtonpost.com/opinions/2026/04/02/president-trump-iran-war-speech-endgame/
The Washington Post
Opinion | Five steps to ending the Iran war on America’s terms
Instead of waiting for Tehran to agree, Trump can declare victory and impose his will.
👎2
این یادداشت که توسط هیئت تحریریه روزنامه واشینگتن پست منتشر شده، به بررسی استدلالهای دونالد ترامپ درباره جنگ ایران و در عین حال نقد جدی بر نبود یک راهبرد روشن برای پایان این درگیری میپردازد. این متن نمایانگر دیدگاهی است که در عین پذیرش برخی از اهداف اعلامشده، نسبت به پیامدهای ادامه جنگ هشدار میدهد.
در ابتدای تحلیل، نویسندگان تأکید میکنند که ترامپ پیش از آغاز حملات، استدلال منسجم و قانعکنندهای برای ورود به جنگ ارائه نکرده بود. هرچند در سخنرانی اخیر خود توانسته ایران را بهعنوان یک تهدید بینالمللی معرفی کند، اما همچنان توضیح نداده که «پیروزی» دقیقاً چه معنایی دارد و چگونه میتوان از گرفتار شدن در یک جنگ طولانی و پرهزینه در خاورمیانه جلوگیری کرد.
ترامپ در سخنان خود تهدید کرده که در صورت عدم دستیابی به توافق طی دو تا سه هفته، ایران را «به عصر حجر بازخواهد گرداند»، در حالی که همزمان از ادامه مذاکرات نیز سخن گفته است. این ترکیب تهدید نظامی شدید و تمایل به مذاکره، بهعنوان یکی از ویژگیهای رویکرد او معرفی میشود. با این حال، واکنش بازارهای جهانی—از جمله افزایش قیمت نفت و کاهش بازار سهام—نشان میدهد که این سیاست باعث افزایش عدم اطمینان شده است.
در بخش دیگری از مقاله، عملکرد حکومت ایران بهشدت مورد انتقاد قرار میگیرد و به نقش آن در حمایت از نیروهای نیابتی و بیثباتسازی منطقه اشاره میشود. همچنین به نارضایتی داخلی در ایران پرداخته میشود. با این وجود، نویسندگان تأکید میکنند که با وجود نگاه منفی گسترده در آمریکا نسبت به ایران، اکثریت افکار عمومی از این جنگ حمایت نمیکنند. دلیل این موضوع، تجربههای پرهزینه آمریکا در منطقه و نبود یک برنامه مشخص برای پایان دادن به جنگ است.
ترامپ تأکید کرده که هدف او تغییر رژیم نیست، بلکه محدود کردن توانایی ایران برای تهدید آمریکا و گسترش نفوذ منطقهای است. در عین حال، مقاله به دستاوردهای نظامی آمریکا و اسرائیل اشاره میکند، از جمله ضربه به زیرساختهای نظامی و حذف برخی از رهبران. اما در مقابل، تأکید میشود که سپاه پاسداران همچنان قدرت خود را حفظ کرده و توانایی انجام حملات را دارد.
یکی از مهمترین محورهای این تحلیل، تنگه هرمز است. نویسندگان اشاره میکنند که این گذرگاه حیاتی عملاً مختل شده و این موضوع پیامدهای جدی برای بازارهای جهانی انرژی دارد. در این زمینه، اظهارات ترامپ متناقض ارزیابی میشود: از یک سو، او از متحدان میخواهد خودشان برای تأمین منافعشان وارد عمل شوند و منابع انرژی را از این مسیر «بردارند و حفاظت کنند»، و از سوی دیگر ادعا میکند که پس از پایان جنگ، تنگه بهطور طبیعی باز خواهد شد زیرا این امر به نفع ایران است. این تناقض نشاندهنده نبود یک استراتژی روشن در مدیریت بحران است.
مقاله همچنین به پیامدهای بینالمللی جنگ میپردازد. نخست، تأثیر منفی آن بر متحدان آمریکا، بهویژه در اروپا و آسیا، که با افزایش قیمت انرژی و حتی کمبود آن مواجه شدهاند. حتی برخی از متحدان نزدیک آمریکا نیز نسبت به این سیاست موضع انتقادی گرفتهاند. دوم، پیامدهای راهبردی برای رقابت با چین مطرح میشود؛ به این معنا که ادامه جنگ میتواند منابع نظامی آمریکا را تحلیل برده و به چین این پیام را بدهد که آمریکا در یک جنگ فرسایشی آسیبپذیر است.
در جمعبندی، هیئت تحریریه واشینگتن پست پیشنهاد میکند که بهترین مسیر، پایان سریع جنگ از طریق اعلام پیروزی و خروج از درگیری مستقیم است، در حالی که فشار اقتصادی بر ایران حفظ شود و گزینه اقدام نظامی در آینده باقی بماند. از نگاه نویسندگان، ادامه جنگ بدون افق روشن، خطر تبدیل شدن به یک درگیری طولانی و پرهزینه را دارد که دستاوردهای آن نامشخص و هزینههای آن قابل توجه خواهد بود.
این یادداشت در نهایت بر یک نکته کلیدی تأکید میکند: مشکل اصلی نه در هدفگذاری، بلکه در نبود یک استراتژی مشخص برای پایان جنگ است—مسئلهای که در تجربههای گذشته آمریکا نیز بهکرات دیده شده است.https://www.washingtonpost.com/opinions/2026/04/02/trump-iran-case-for-war/
در ابتدای تحلیل، نویسندگان تأکید میکنند که ترامپ پیش از آغاز حملات، استدلال منسجم و قانعکنندهای برای ورود به جنگ ارائه نکرده بود. هرچند در سخنرانی اخیر خود توانسته ایران را بهعنوان یک تهدید بینالمللی معرفی کند، اما همچنان توضیح نداده که «پیروزی» دقیقاً چه معنایی دارد و چگونه میتوان از گرفتار شدن در یک جنگ طولانی و پرهزینه در خاورمیانه جلوگیری کرد.
ترامپ در سخنان خود تهدید کرده که در صورت عدم دستیابی به توافق طی دو تا سه هفته، ایران را «به عصر حجر بازخواهد گرداند»، در حالی که همزمان از ادامه مذاکرات نیز سخن گفته است. این ترکیب تهدید نظامی شدید و تمایل به مذاکره، بهعنوان یکی از ویژگیهای رویکرد او معرفی میشود. با این حال، واکنش بازارهای جهانی—از جمله افزایش قیمت نفت و کاهش بازار سهام—نشان میدهد که این سیاست باعث افزایش عدم اطمینان شده است.
در بخش دیگری از مقاله، عملکرد حکومت ایران بهشدت مورد انتقاد قرار میگیرد و به نقش آن در حمایت از نیروهای نیابتی و بیثباتسازی منطقه اشاره میشود. همچنین به نارضایتی داخلی در ایران پرداخته میشود. با این وجود، نویسندگان تأکید میکنند که با وجود نگاه منفی گسترده در آمریکا نسبت به ایران، اکثریت افکار عمومی از این جنگ حمایت نمیکنند. دلیل این موضوع، تجربههای پرهزینه آمریکا در منطقه و نبود یک برنامه مشخص برای پایان دادن به جنگ است.
ترامپ تأکید کرده که هدف او تغییر رژیم نیست، بلکه محدود کردن توانایی ایران برای تهدید آمریکا و گسترش نفوذ منطقهای است. در عین حال، مقاله به دستاوردهای نظامی آمریکا و اسرائیل اشاره میکند، از جمله ضربه به زیرساختهای نظامی و حذف برخی از رهبران. اما در مقابل، تأکید میشود که سپاه پاسداران همچنان قدرت خود را حفظ کرده و توانایی انجام حملات را دارد.
یکی از مهمترین محورهای این تحلیل، تنگه هرمز است. نویسندگان اشاره میکنند که این گذرگاه حیاتی عملاً مختل شده و این موضوع پیامدهای جدی برای بازارهای جهانی انرژی دارد. در این زمینه، اظهارات ترامپ متناقض ارزیابی میشود: از یک سو، او از متحدان میخواهد خودشان برای تأمین منافعشان وارد عمل شوند و منابع انرژی را از این مسیر «بردارند و حفاظت کنند»، و از سوی دیگر ادعا میکند که پس از پایان جنگ، تنگه بهطور طبیعی باز خواهد شد زیرا این امر به نفع ایران است. این تناقض نشاندهنده نبود یک استراتژی روشن در مدیریت بحران است.
مقاله همچنین به پیامدهای بینالمللی جنگ میپردازد. نخست، تأثیر منفی آن بر متحدان آمریکا، بهویژه در اروپا و آسیا، که با افزایش قیمت انرژی و حتی کمبود آن مواجه شدهاند. حتی برخی از متحدان نزدیک آمریکا نیز نسبت به این سیاست موضع انتقادی گرفتهاند. دوم، پیامدهای راهبردی برای رقابت با چین مطرح میشود؛ به این معنا که ادامه جنگ میتواند منابع نظامی آمریکا را تحلیل برده و به چین این پیام را بدهد که آمریکا در یک جنگ فرسایشی آسیبپذیر است.
در جمعبندی، هیئت تحریریه واشینگتن پست پیشنهاد میکند که بهترین مسیر، پایان سریع جنگ از طریق اعلام پیروزی و خروج از درگیری مستقیم است، در حالی که فشار اقتصادی بر ایران حفظ شود و گزینه اقدام نظامی در آینده باقی بماند. از نگاه نویسندگان، ادامه جنگ بدون افق روشن، خطر تبدیل شدن به یک درگیری طولانی و پرهزینه را دارد که دستاوردهای آن نامشخص و هزینههای آن قابل توجه خواهد بود.
این یادداشت در نهایت بر یک نکته کلیدی تأکید میکند: مشکل اصلی نه در هدفگذاری، بلکه در نبود یک استراتژی مشخص برای پایان جنگ است—مسئلهای که در تجربههای گذشته آمریکا نیز بهکرات دیده شده است.https://www.washingtonpost.com/opinions/2026/04/02/trump-iran-case-for-war/
The Washington Post
Opinion | ‘Back to the Stone Ages’
Donald Trump tries to make his case for war with Iran.
👎1
«شاید ترامپ نباید این سخنرانی را انجام میداد»
این یادداشت که در نشریه **آتلانتیک (The Atlantic) منتشر شده، به قلم تام نیکولز**—تحلیلگر سیاست خارجی، استاد دانشگاه و از منتقدان شناختهشده سیاستهای دونالد ترامپ—نگاشته شده است. آ
در ابتدای تحلیل، نویسنده تأکید میکند که افکار عمومی آمریکا مدتها منتظر توضیحی روشن از سوی رئیسجمهور درباره چرایی ورود به جنگ بودهاند. اما بهجای ارائه یک روایت منسجم و قانعکننده، ترامپ مجموعهای پراکنده از اظهارات، ادعاها و خودستاییها را مطرح کرد. از نگاه نویسنده، این سخنرانی بیشتر نشانهای از ضعف در مدیریت بحران بود تا یک پیام قاطع در زمان جنگ.
یکی از محورهای اصلی نقد، نبود پاسخ روشن به این پرسش است که «هدف نهایی جنگ چیست». ترامپ از یکسو بر جلوگیری از دستیابی ایران به سلاح هستهای تأکید میکند، اما هیچ شواهدی ارائه نمیدهد که نشان دهد ایران در آستانه چنین مرحلهای بوده است. در نتیجه، نویسنده این جنگ را نوعی اقدام پیشگیرانه میداند که بر اساس یک تهدید بالقوه شکل گرفته، نه یک خطر فوری و اثباتشده.
در عین حال، تناقضهای درونی در سخنان ترامپ بهوضوح برجسته میشود. او از یک طرف ادعا میکند که زیرساخت هستهای ایران نابود شده و تهدید فوری وجود ندارد، اما از سوی دیگر جنگ را ادامه میدهد. همچنین در حالی که هدف «تغییر رژیم» را رد میکند، همزمان از تحقق عملی آن به دلیل کشته شدن رهبران ایرانی سخن میگوید. این تناقضها از دید نویسنده نشاندهنده نبود یک استراتژی منسجم است.
نویسنده همچنین به اهداف اعلامشده دیگر اشاره میکند، از جمله نابودی توان نظامی ایران، از بین بردن ظرفیت موشکی و مهار نفوذ منطقهای. با این حال، هیچ توضیح عملی درباره نحوه تحقق این اهداف ارائه نمیشود و صرفاً به وعدههایی مبهم در بازه زمانی کوتاه بسنده شده است.
یکی از مهمترین بخشهای تحلیل، موضوع **تنگه هرمز است. نویسنده تأکید میکند که ایران همچنان کنترل این گذرگاه حیاتی انرژی را در دست دارد و این موضوع نشان میدهد که دستاوردهای آمریکا محدود بوده است. در حالی که ترامپ از دیگر کشورها میخواهد خودشان برای باز کردن مسیر اقدام کنند، هیچ راهبرد مشخصی برای مدیریت این وضعیت ارائه نمیدهد. این مسئله نهتنها بازارهای جهانی انرژی را تحت فشار قرار داده، بلکه نشانهای از پیچیدگی و عدم قطعیت در روند جنگ است.
در ادامه، پیامدهای اقتصادی و ژئوپلیتیک جنگ نیز مورد بررسی قرار میگیرد. افزایش قیمت انرژی، فشار بر متحدان آمریکا، و احتمال تضعیف موقعیت راهبردی این کشور در برابر رقبایی مانند چین از جمله نگرانیهای مطرحشده است. نویسنده هشدار میدهد که ادامه این جنگ میتواند آمریکا را در یک درگیری فرسایشی گرفتار کند و منابع آن را تحلیل ببرد.
در بخش پایانی، نیکولز به ارزیابی کلی از عملکرد ترامپ میپردازد و نتیجه میگیرد که رئیسجمهور احتمالاً انتظار داشته این جنگ بهسرعت پایان یابد، اما اکنون با واقعیتی بسیار پیچیدهتر مواجه شده است. لحن و نحوه ارائه او نیز نشاندهنده خستگی، عدم تمرکز و نبود انسجام در تصمیمگیری است.
در جمعبندی، این یادداشت تأکید میکند که مشکل اصلی نه در اهداف اعلامشده، بلکه در نبود یک راهبرد روشن برای پایان جنگ است. پیام کلیدی این تحلیل آن است که بدون تعریف دقیق از «پیروزی» و بدون برنامه خروج، این درگیری میتواند به یک جنگ طولانی، پرهزینه و غیرقابل پیشبینی تبدیل شود—مسألهای که تجربههای گذشته آمریکا در خاورمیانه نیز آن را تأیید میکند.https://www.theatlantic.com/ideas/2026/04/trump-iran-war-speech/686663/
این یادداشت که در نشریه **آتلانتیک (The Atlantic) منتشر شده، به قلم تام نیکولز**—تحلیلگر سیاست خارجی، استاد دانشگاه و از منتقدان شناختهشده سیاستهای دونالد ترامپ—نگاشته شده است. آ
در ابتدای تحلیل، نویسنده تأکید میکند که افکار عمومی آمریکا مدتها منتظر توضیحی روشن از سوی رئیسجمهور درباره چرایی ورود به جنگ بودهاند. اما بهجای ارائه یک روایت منسجم و قانعکننده، ترامپ مجموعهای پراکنده از اظهارات، ادعاها و خودستاییها را مطرح کرد. از نگاه نویسنده، این سخنرانی بیشتر نشانهای از ضعف در مدیریت بحران بود تا یک پیام قاطع در زمان جنگ.
یکی از محورهای اصلی نقد، نبود پاسخ روشن به این پرسش است که «هدف نهایی جنگ چیست». ترامپ از یکسو بر جلوگیری از دستیابی ایران به سلاح هستهای تأکید میکند، اما هیچ شواهدی ارائه نمیدهد که نشان دهد ایران در آستانه چنین مرحلهای بوده است. در نتیجه، نویسنده این جنگ را نوعی اقدام پیشگیرانه میداند که بر اساس یک تهدید بالقوه شکل گرفته، نه یک خطر فوری و اثباتشده.
در عین حال، تناقضهای درونی در سخنان ترامپ بهوضوح برجسته میشود. او از یک طرف ادعا میکند که زیرساخت هستهای ایران نابود شده و تهدید فوری وجود ندارد، اما از سوی دیگر جنگ را ادامه میدهد. همچنین در حالی که هدف «تغییر رژیم» را رد میکند، همزمان از تحقق عملی آن به دلیل کشته شدن رهبران ایرانی سخن میگوید. این تناقضها از دید نویسنده نشاندهنده نبود یک استراتژی منسجم است.
نویسنده همچنین به اهداف اعلامشده دیگر اشاره میکند، از جمله نابودی توان نظامی ایران، از بین بردن ظرفیت موشکی و مهار نفوذ منطقهای. با این حال، هیچ توضیح عملی درباره نحوه تحقق این اهداف ارائه نمیشود و صرفاً به وعدههایی مبهم در بازه زمانی کوتاه بسنده شده است.
یکی از مهمترین بخشهای تحلیل، موضوع **تنگه هرمز است. نویسنده تأکید میکند که ایران همچنان کنترل این گذرگاه حیاتی انرژی را در دست دارد و این موضوع نشان میدهد که دستاوردهای آمریکا محدود بوده است. در حالی که ترامپ از دیگر کشورها میخواهد خودشان برای باز کردن مسیر اقدام کنند، هیچ راهبرد مشخصی برای مدیریت این وضعیت ارائه نمیدهد. این مسئله نهتنها بازارهای جهانی انرژی را تحت فشار قرار داده، بلکه نشانهای از پیچیدگی و عدم قطعیت در روند جنگ است.
در ادامه، پیامدهای اقتصادی و ژئوپلیتیک جنگ نیز مورد بررسی قرار میگیرد. افزایش قیمت انرژی، فشار بر متحدان آمریکا، و احتمال تضعیف موقعیت راهبردی این کشور در برابر رقبایی مانند چین از جمله نگرانیهای مطرحشده است. نویسنده هشدار میدهد که ادامه این جنگ میتواند آمریکا را در یک درگیری فرسایشی گرفتار کند و منابع آن را تحلیل ببرد.
در بخش پایانی، نیکولز به ارزیابی کلی از عملکرد ترامپ میپردازد و نتیجه میگیرد که رئیسجمهور احتمالاً انتظار داشته این جنگ بهسرعت پایان یابد، اما اکنون با واقعیتی بسیار پیچیدهتر مواجه شده است. لحن و نحوه ارائه او نیز نشاندهنده خستگی، عدم تمرکز و نبود انسجام در تصمیمگیری است.
در جمعبندی، این یادداشت تأکید میکند که مشکل اصلی نه در اهداف اعلامشده، بلکه در نبود یک راهبرد روشن برای پایان جنگ است. پیام کلیدی این تحلیل آن است که بدون تعریف دقیق از «پیروزی» و بدون برنامه خروج، این درگیری میتواند به یک جنگ طولانی، پرهزینه و غیرقابل پیشبینی تبدیل شود—مسألهای که تجربههای گذشته آمریکا در خاورمیانه نیز آن را تأیید میکند.https://www.theatlantic.com/ideas/2026/04/trump-iran-war-speech/686663/
The Atlantic
Maybe Trump Should Not Have Given This Speech
His address raised more questions than it answered about the war in Iran.
نیویرکر- یکی از مشکلات بزرگ سخنان ترامپ، همان مشکل همیشگی است: تشخیص اینکه چه چیزی واقعاً درست است دشوار است. تا به امروز، تقریباً تمام اظهارات او درباره این جنگ چهار هفتهای، یا متناقض بوده، یا گیجکننده، یا کاملاً نادرست. این موضوع صبح چهارشنبه نیز آشکار شد، زمانی که ترامپ در شبکه اجتماعی خود اعلام کرد «رئیسجمهور جدید رژیم ایران، که بسیار کمتر رادیکال و بسیار باهوشتر از پیشینیانش است، از ایالات متحده درخواست آتشبس کرده است!» جدا از اینکه ایران این ادعا را رد کرد، این پرسش مطرح میشود که چگونه ترامپ از «رئیسجمهور جدید» صحبت میکند، در حالی که ایران همان رئیسجمهور قبلی، مسعود پزشکیان، را دارد.
در طول یک ماه گذشته، ترامپ اهداف مختلفی برای این جنگ مطرح کرده است: از تغییر رژیم گرفته تا نابودی برنامه هستهای—که خود او قبلاً مدعی نابودی آن شده بود—و همچنین مقابله با تهدید موشکهای بالستیک ایران علیه خاک آمریکا، در حالی که طبق ارزیابی نهادهای اطلاعاتی خود آمریکا، ایران چنین تواناییای ندارد و در آینده نزدیک نیز نخواهد داشت. در سخنرانی چهارشنبه شب نیز او بسیاری از این ادعاها را تکرار کرد، با این تفاوت که تغییر رژیم را انکار کرد، اما همزمان—همانطور که در پیام صبحگاهیاش گفته بود—ادعا کرد که این تغییر عملاً رخ داده است.
در برخی موارد، اظهارات نادرست ترامپ پرسشهای تقریباً فلسفی ایجاد میکند: اگر همانطور که چند هفته پیش گفت، ارتش ایران «صد درصد نابود شده»، پس چگونه هنوز قادر به شلیک موشک است—مانند حملهای که روز چهارشنبه به اسرائیل انجام داد و میلیونها نفر را مجبور کرد به پناهگاهها بروند؟ و بهطور کلی، آیا میتوان گفت همه چیز طبق برنامه پیش میرود، وقتی اصلاً برنامهای وجود ندارد؟ آیا یک رئیسجمهور باید یک استراتژی روشن ارائه دهد تا بتواند ادعا کند آن را با موفقیت اجرا کرده است؟
تعجبآور نیست که ترامپ در سخنرانی خود به این مسائل پیچیده اشارهای نکرد. در عوض، اعلام کرد که آمریکا «بیش از هر زمان دیگری در حال پیروزی است.»
بدون تردید، مشاوران سیاسی ترامپ دلایل مهمی داشتند که او را به ارائه این سخنرانی تشویق کردند—سخنرانیای که شاید باید در ابتدای جنگ انجام میشد. نظرسنجی اخیر سیانان نشان داد که تنها ۳۱ درصد آمریکاییها از عملکرد او در اقتصاد رضایت دارند و میزان نارضایتی کلی از او به ۶۴ درصد رسیده است. پیش از سخنرانی، یکی از منابع نزدیک به کاخ سفید به رسانهها گفته بود که ترامپ تلاش خواهد کرد لحن «غیرتقابلی» و «اطمینانبخش» داشته باشد.
اما به سختی میتوان تهدید به نابودی کامل تمام نیروگاههای برق ایران را «غیرتقابلی» دانست. (واضح است که چنین اقدامی، با توجه به پیامدهای آن برای جمعیت غیرنظامی، میتواند جنایت جنگی تلقی شود.) از نظر اطمینانبخشی نیز، ترامپ تنها پس از ۱۱ دقیقه به پیامدهای اقتصادی جنگ اشاره کرد و استدلال اصلی او این بود که مردم نگران افزایش قیمت بنزین نباشند، زیرا پس از پایان جنگ—هر زمان که باشد—قیمتها «بهطور طبیعی» کاهش خواهد یافت. این ادعا برای بسیاری یادآور وعدههای او در دوران کرونا بود.
چند ساعت پیش از سخنرانی، ترامپ گفته بود: «امشب یک سخنرانی کوتاه دارم و اساساً به همه میگویم که چقدر عالی هستم.» و واقعاً هم همین اتفاق افتاد. وقتی به بخشی رسید که خود را بهخاطر انجام کاری که «هیچ رئیسجمهوری جرأت انجامش را نداشت» ستایش میکرد، کاملاً رضایتمند به نظر میرسید. او گفت: «آنها اشتباه کردند و من در حال اصلاح آنها هستم.» این، در واقع، پیام اصلی او بود: نه اینکه چگونه قصد دارد در جنگ پیروز شود، بلکه اینکه چرا دیگران شکست خوردهاند.
در نهایت، این سخنرانی احتمالاً نه تأثیر سیاسی قابل توجهی خواهد داشت و نه وضوحی درباره اهداف جنگ ایجاد خواهد کرد. اما از نظر تقویت تصویر شخصی ترامپ—که حتی قصد دارد مجسمهای طلایی از خود در کتابخانه ریاستجمهوریاش نصب کند—کاملاً موفق بود.https://www.newyorker.com/news/letter-from-trumps-washington/trumps-case-for-war-fails-to-mention-how-to-win-it
در طول یک ماه گذشته، ترامپ اهداف مختلفی برای این جنگ مطرح کرده است: از تغییر رژیم گرفته تا نابودی برنامه هستهای—که خود او قبلاً مدعی نابودی آن شده بود—و همچنین مقابله با تهدید موشکهای بالستیک ایران علیه خاک آمریکا، در حالی که طبق ارزیابی نهادهای اطلاعاتی خود آمریکا، ایران چنین تواناییای ندارد و در آینده نزدیک نیز نخواهد داشت. در سخنرانی چهارشنبه شب نیز او بسیاری از این ادعاها را تکرار کرد، با این تفاوت که تغییر رژیم را انکار کرد، اما همزمان—همانطور که در پیام صبحگاهیاش گفته بود—ادعا کرد که این تغییر عملاً رخ داده است.
در برخی موارد، اظهارات نادرست ترامپ پرسشهای تقریباً فلسفی ایجاد میکند: اگر همانطور که چند هفته پیش گفت، ارتش ایران «صد درصد نابود شده»، پس چگونه هنوز قادر به شلیک موشک است—مانند حملهای که روز چهارشنبه به اسرائیل انجام داد و میلیونها نفر را مجبور کرد به پناهگاهها بروند؟ و بهطور کلی، آیا میتوان گفت همه چیز طبق برنامه پیش میرود، وقتی اصلاً برنامهای وجود ندارد؟ آیا یک رئیسجمهور باید یک استراتژی روشن ارائه دهد تا بتواند ادعا کند آن را با موفقیت اجرا کرده است؟
تعجبآور نیست که ترامپ در سخنرانی خود به این مسائل پیچیده اشارهای نکرد. در عوض، اعلام کرد که آمریکا «بیش از هر زمان دیگری در حال پیروزی است.»
بدون تردید، مشاوران سیاسی ترامپ دلایل مهمی داشتند که او را به ارائه این سخنرانی تشویق کردند—سخنرانیای که شاید باید در ابتدای جنگ انجام میشد. نظرسنجی اخیر سیانان نشان داد که تنها ۳۱ درصد آمریکاییها از عملکرد او در اقتصاد رضایت دارند و میزان نارضایتی کلی از او به ۶۴ درصد رسیده است. پیش از سخنرانی، یکی از منابع نزدیک به کاخ سفید به رسانهها گفته بود که ترامپ تلاش خواهد کرد لحن «غیرتقابلی» و «اطمینانبخش» داشته باشد.
اما به سختی میتوان تهدید به نابودی کامل تمام نیروگاههای برق ایران را «غیرتقابلی» دانست. (واضح است که چنین اقدامی، با توجه به پیامدهای آن برای جمعیت غیرنظامی، میتواند جنایت جنگی تلقی شود.) از نظر اطمینانبخشی نیز، ترامپ تنها پس از ۱۱ دقیقه به پیامدهای اقتصادی جنگ اشاره کرد و استدلال اصلی او این بود که مردم نگران افزایش قیمت بنزین نباشند، زیرا پس از پایان جنگ—هر زمان که باشد—قیمتها «بهطور طبیعی» کاهش خواهد یافت. این ادعا برای بسیاری یادآور وعدههای او در دوران کرونا بود.
چند ساعت پیش از سخنرانی، ترامپ گفته بود: «امشب یک سخنرانی کوتاه دارم و اساساً به همه میگویم که چقدر عالی هستم.» و واقعاً هم همین اتفاق افتاد. وقتی به بخشی رسید که خود را بهخاطر انجام کاری که «هیچ رئیسجمهوری جرأت انجامش را نداشت» ستایش میکرد، کاملاً رضایتمند به نظر میرسید. او گفت: «آنها اشتباه کردند و من در حال اصلاح آنها هستم.» این، در واقع، پیام اصلی او بود: نه اینکه چگونه قصد دارد در جنگ پیروز شود، بلکه اینکه چرا دیگران شکست خوردهاند.
در نهایت، این سخنرانی احتمالاً نه تأثیر سیاسی قابل توجهی خواهد داشت و نه وضوحی درباره اهداف جنگ ایجاد خواهد کرد. اما از نظر تقویت تصویر شخصی ترامپ—که حتی قصد دارد مجسمهای طلایی از خود در کتابخانه ریاستجمهوریاش نصب کند—کاملاً موفق بود.https://www.newyorker.com/news/letter-from-trumps-washington/trumps-case-for-war-fails-to-mention-how-to-win-it
The New Yorker
Trump’s Case for War Fails to Mention How to Win It
The President poses an existential question: Can everything be going according to the plan with Iran if there is no plan?
راهبرد آمریکا–اسرائیل، تنگه هرمز و بازآرایی ژئوپلیتیک انرژی
@irananalyses
در شرایط کنونی، بهجای تمرکز بر اظهارات سیاسی، باید به اقدامات واقعی در میدان توجه کرد. آنچه مسیر جنگ را تعیین میکند، نه سخنان ترامپ، بلکه تصمیمات عملیاتی و تحرکات نظامی است. مجموعه دادهها نشان میدهد که راهبرد آمریکا و اسرائیل در حال حرکت به سمت یک الگوی فشردهسازی تدریجی (degradation strategy) است؛ یعنی تضعیف چندلایه توان نظامی، اقتصادی و زیرساختی ایران برای رسیدن به نقطهای که بتوان از آن بهعنوان اهرم مذاکره استفاده کرد.
در سطح نظامی، چند روند مشخص قابل مشاهده است. نخست، افزایش قدرت هوایی از طریق گسترش تعداد هواپیماهای عملیاتی و استفاده از بمبافکنهای سنگینتر، بهویژه برای حمل بمبهای سنگرشکن جهت هدف قرار دادن تأسیسات عمیق زیرزمینی. گزارشها حاکی از آن است که حمله به یک انبار مهمات بزرگ در نزدیکی اصفهان با موفقیت قابل توجهی همراه بوده و انفجارهای طولانیمدت ایجاد کرده است. دوم، تقویت حضور دریایی آمریکا از طریق اعزام ناو هواپیمابر سوم به منطقه که نشاندهنده آمادگی برای یک کارزار طولانیتر و افزایش توان ضربتی است.
در عین حال، دامنه اهداف نیز گسترش یافته است. حملات دیگر صرفاً محدود به اهداف نظامی نیست، بلکه شامل زیرساختهای اقتصادی نیز میشود—از جمله کارخانههای فولاد و صنایع شیمیایی یا دارویی که ممکن است در تولید مواد حساس استفاده شوند. این نشان میدهد که هدف، نهفقط تضعیف ارتش، بلکه ضربه به کل اکوسیستم صنعتی مرتبط با توان اقتصادی و نظامی ایران است.
در کنار این، استقرار نیروهای زمینی نیز در حال گسترش است. برخلاف برخی تصورات، هدف اصلی این نیروها «باز کردن تنگه هرمز» نیست، بلکه تمرکز بر جزیره خارگ بهعنوان گلوگاه صادرات نفت ایران است. به نظر میرسد در واشینگتن این درک شکل گرفته که بازگشایی هرمز از طریق عملیات نظامی مستقیم—بهویژه در عصر پهپادها—بسیار دشوار و پرهزینه است. بنابراین، راهبرد جایگزین، کنترل نقاط حیاتی اقتصادی مانند خارگ است که میتواند مستقیماً درآمدهای ایران را هدف قرار دهد.
در حوزه هستهای نیز تغییر رویکرد قابل توجهی دیده میشود. آمریکا دیگر تمرکز خود را بر انتقال اورانیوم غنیشده از ایران قرار نداده است، زیرا بخش عمدهای از این ذخایر در اثر بمبارانها زیر آوار مدفون شده و هرگونه تلاش برای بازیابی آن بهراحتی از طریق ماهواره قابل شناسایی است. این نشاندهنده انتقال راهبرد از «حذف کامل» به «مهار و نظارت» است.
بر اساس برخی گزارشها، این راهبرد از ابتدا دارای یک منطق زمانی مشخص بوده است: حدود یک ماه برای تضعیف بیشتر ایران، سپس تمرکز بر تصرف یا کنترل خارگ، و در نهایت استفاده از این موقعیت برای فشار در مذاکرات. به بیان دیگر، هدف نهایی، ایجاد یک نقطه فشار قاطع برای چانهزنی است، نه صرفاً ادامه جنگ.
عامل زمان نیز به ضرر ایران در حال حرکت است. همانطور که در جنگ ایران و عراق دیده شد، کشورهای منطقه در حال یافتن راههایی برای دور زدن تنگه هرمز هستند. عراق به مسیرهای سوریه و ترکیه روی آورده، عربستان روزانه حدود ۵ میلیون بشکه نفت از طریق ینبع صادر میکند، و امارات نیز حدود ۲ میلیون بشکه از مسیر فجیره عبور میدهد. در صورت تداوم اختلال در هرمز، این مسیرهای جایگزین تقویت خواهند شد.
این روند با گزارشهای اخیر نیز همخوانی دارد که نشان میدهد کشورهای خلیج فارس بهطور جدی در حال بررسی توسعه خطوط لوله جدید و ایجاد شبکهای از مسیرهای انرژی هستند. این پروژهها، اگرچه پرهزینه و پیچیدهاند، اما نشاندهنده یک تغییر ساختاری در حال شکلگیری هستند: کاهش وابستگی به هرمز و حرکت به سمت یک سیستم چندمسیره.
با این حال، محدودیتهایی نیز وجود دارد. بهعنوان مثال، صادرات گاز طبیعی مایع (LNG)، بهویژه از قطر، همچنان بهشدت وابسته به مسیر خلیج فارس است و گزینه جایگزین فوری ندارد. این موضوع نشان میدهد که حتی با توسعه مسیرهای جایگزین، هرمز در کوتاهمدت همچنان یک گلوگاه حیاتی باقی خواهد ماند.
در جمعبندی، میتوان گفت راهبرد آمریکا–اسرائیل بر سه محور استوار است:
۱) تضعیف نظامی و صنعتی چندلایه ایران
۲) تمرکز بر نقاط کلیدی اقتصادی مانند خارگ بهجای درگیری مستقیم در هرمز
۳) ایجاد اهرم فشار برای مذاکرات از طریق کنترل منابع و زمان
همزمان، کشورهای منطقه نیز در حال بازطراحی مسیرهای انرژی هستند، که میتواند در بلندمدت جایگاه ژئوپلیتیک هرمز را تغییر دهد. این تحولات نشان میدهد که جنگ از یک درگیری نظامی به یک رقابت پیچیده بر سر زیرساخت، انرژی و نظم منطقهای آینده تبدیل شده است.
@irananalyses
در شرایط کنونی، بهجای تمرکز بر اظهارات سیاسی، باید به اقدامات واقعی در میدان توجه کرد. آنچه مسیر جنگ را تعیین میکند، نه سخنان ترامپ، بلکه تصمیمات عملیاتی و تحرکات نظامی است. مجموعه دادهها نشان میدهد که راهبرد آمریکا و اسرائیل در حال حرکت به سمت یک الگوی فشردهسازی تدریجی (degradation strategy) است؛ یعنی تضعیف چندلایه توان نظامی، اقتصادی و زیرساختی ایران برای رسیدن به نقطهای که بتوان از آن بهعنوان اهرم مذاکره استفاده کرد.
در سطح نظامی، چند روند مشخص قابل مشاهده است. نخست، افزایش قدرت هوایی از طریق گسترش تعداد هواپیماهای عملیاتی و استفاده از بمبافکنهای سنگینتر، بهویژه برای حمل بمبهای سنگرشکن جهت هدف قرار دادن تأسیسات عمیق زیرزمینی. گزارشها حاکی از آن است که حمله به یک انبار مهمات بزرگ در نزدیکی اصفهان با موفقیت قابل توجهی همراه بوده و انفجارهای طولانیمدت ایجاد کرده است. دوم، تقویت حضور دریایی آمریکا از طریق اعزام ناو هواپیمابر سوم به منطقه که نشاندهنده آمادگی برای یک کارزار طولانیتر و افزایش توان ضربتی است.
در عین حال، دامنه اهداف نیز گسترش یافته است. حملات دیگر صرفاً محدود به اهداف نظامی نیست، بلکه شامل زیرساختهای اقتصادی نیز میشود—از جمله کارخانههای فولاد و صنایع شیمیایی یا دارویی که ممکن است در تولید مواد حساس استفاده شوند. این نشان میدهد که هدف، نهفقط تضعیف ارتش، بلکه ضربه به کل اکوسیستم صنعتی مرتبط با توان اقتصادی و نظامی ایران است.
در کنار این، استقرار نیروهای زمینی نیز در حال گسترش است. برخلاف برخی تصورات، هدف اصلی این نیروها «باز کردن تنگه هرمز» نیست، بلکه تمرکز بر جزیره خارگ بهعنوان گلوگاه صادرات نفت ایران است. به نظر میرسد در واشینگتن این درک شکل گرفته که بازگشایی هرمز از طریق عملیات نظامی مستقیم—بهویژه در عصر پهپادها—بسیار دشوار و پرهزینه است. بنابراین، راهبرد جایگزین، کنترل نقاط حیاتی اقتصادی مانند خارگ است که میتواند مستقیماً درآمدهای ایران را هدف قرار دهد.
در حوزه هستهای نیز تغییر رویکرد قابل توجهی دیده میشود. آمریکا دیگر تمرکز خود را بر انتقال اورانیوم غنیشده از ایران قرار نداده است، زیرا بخش عمدهای از این ذخایر در اثر بمبارانها زیر آوار مدفون شده و هرگونه تلاش برای بازیابی آن بهراحتی از طریق ماهواره قابل شناسایی است. این نشاندهنده انتقال راهبرد از «حذف کامل» به «مهار و نظارت» است.
بر اساس برخی گزارشها، این راهبرد از ابتدا دارای یک منطق زمانی مشخص بوده است: حدود یک ماه برای تضعیف بیشتر ایران، سپس تمرکز بر تصرف یا کنترل خارگ، و در نهایت استفاده از این موقعیت برای فشار در مذاکرات. به بیان دیگر، هدف نهایی، ایجاد یک نقطه فشار قاطع برای چانهزنی است، نه صرفاً ادامه جنگ.
عامل زمان نیز به ضرر ایران در حال حرکت است. همانطور که در جنگ ایران و عراق دیده شد، کشورهای منطقه در حال یافتن راههایی برای دور زدن تنگه هرمز هستند. عراق به مسیرهای سوریه و ترکیه روی آورده، عربستان روزانه حدود ۵ میلیون بشکه نفت از طریق ینبع صادر میکند، و امارات نیز حدود ۲ میلیون بشکه از مسیر فجیره عبور میدهد. در صورت تداوم اختلال در هرمز، این مسیرهای جایگزین تقویت خواهند شد.
این روند با گزارشهای اخیر نیز همخوانی دارد که نشان میدهد کشورهای خلیج فارس بهطور جدی در حال بررسی توسعه خطوط لوله جدید و ایجاد شبکهای از مسیرهای انرژی هستند. این پروژهها، اگرچه پرهزینه و پیچیدهاند، اما نشاندهنده یک تغییر ساختاری در حال شکلگیری هستند: کاهش وابستگی به هرمز و حرکت به سمت یک سیستم چندمسیره.
با این حال، محدودیتهایی نیز وجود دارد. بهعنوان مثال، صادرات گاز طبیعی مایع (LNG)، بهویژه از قطر، همچنان بهشدت وابسته به مسیر خلیج فارس است و گزینه جایگزین فوری ندارد. این موضوع نشان میدهد که حتی با توسعه مسیرهای جایگزین، هرمز در کوتاهمدت همچنان یک گلوگاه حیاتی باقی خواهد ماند.
در جمعبندی، میتوان گفت راهبرد آمریکا–اسرائیل بر سه محور استوار است:
۱) تضعیف نظامی و صنعتی چندلایه ایران
۲) تمرکز بر نقاط کلیدی اقتصادی مانند خارگ بهجای درگیری مستقیم در هرمز
۳) ایجاد اهرم فشار برای مذاکرات از طریق کنترل منابع و زمان
همزمان، کشورهای منطقه نیز در حال بازطراحی مسیرهای انرژی هستند، که میتواند در بلندمدت جایگاه ژئوپلیتیک هرمز را تغییر دهد. این تحولات نشان میدهد که جنگ از یک درگیری نظامی به یک رقابت پیچیده بر سر زیرساخت، انرژی و نظم منطقهای آینده تبدیل شده است.
👍3
در شرایطی که ایران یکی از حساسترین و پیچیدهترین مقاطع تاریخی خود را تجربه میکند، اختلاف نظرهای عمیق سیاسی و اجتماعی در میان ایرانیان—چه در داخل و چه خارج از کشور—بیش از هر زمان دیگری نمایان شده است. این اختلافات، اگرچه طبیعی هستند، اما در وضعیت بحرانی کنونی میتوانند مانع شکلگیری یک جبهه مؤثر برای آینده کشور شوند. این متن تلاش میکند با تکیه بر تجربههای جهانی، راهکارهایی برای مدیریت این شکافها و حرکت به سمت یک مسیر مشترک ارائه دهد.
۱) پذیرش طبیعی بودن اختلافات
اختلاف نظر در هر جامعهای طبیعی و حتی نشانه پویایی آن است، بهویژه در دورههای گذار سیاسی. تجربه کشورهایی مانند آفریقای جنوبی و اروپای شرقی نشان میدهد که موفقیت نه در حذف اختلاف، بلکه در مدیریت آن است. سازوکارهایی مانند «کمیسیون حقیقت و آشتی» کمک کردند تا بهجای انتقام، حقیقتگویی و کاهش خشونت در اولویت قرار گیرد و زمینه همزیستی فراهم شود.
۲) رد تفکر «حذف دیگری»
حذف یا طرد جریانهای مخالف معمولاً بحران را عمیقتر میکند، در حالی که بهرسمیت شناختن آنها امکان همکاری را ایجاد میکند. تجربه اسپانیا پس از فرانکو نشان داد که حتی نیروهای متضاد میتوانند با پذیرش حضور یکدیگر، مسیر گذار را هموار کنند. این به معنای تأیید همه دیدگاهها نیست، بلکه پذیرش حق وجود آنهاست.
۳) ضرورت آشتی برای هدف مشترک
آشتی به معنای فراموشی گذشته یا همنظر شدن نیست، بلکه پذیرش این واقعیت است که گروههای مختلف میتوانند با وجود اختلاف، آیندهای مشترک بسازند. گفتوگو باید هدفمند، غیر احساسی و بر یک موضوع مشخص متمرکز باشد. تمرکز بر هدف مشترک—مانند پایان استبداد—مهمتر از اختلاف بر سر مسیرهای رسیدن به آن است.
۴) اتحاد بر سر حداقلهای مشترک
اتحاد موفق به معنای توافق کامل نیست، بلکه توافق بر حداقل اصول مشترک است. نمونه شیلی نشان میدهد که گروههای متفاوت میتوانند با تمرکز بر یک هدف مشخص (مانند پایان حکومت نظامی)، بدون حل همه اختلافات، همکاری مؤثر داشته باشند. چنین اتحادی باید محدود، هدفمند و زماندار باشد تا از فرسایش جلوگیری کند.
چرا روابط شخصی آسیبپذیر میشوند؟
تحولات کنونی ایران گاه باعث شده که دوستیهای چندین ساله به دلیل اختلافات سیاسی و دیدگاههای متفاوت از بین بروند. عصبانیت از شنیدن اظهارنظرهای دوست دوران کودکی یا تنش در میانه یک شام خانوادگی، هیچکدام تجربیات خوشایندی نیستند و از شکاف سیاسی عمیق در میان جوامع ایرانی خبر میدهند.
پس از انتخابات ۲۰۱۶ آمریکا نیز «قطبیشدن عاطفی» (affective polarization) باعث شد که افراد نهتنها با دیدگاه مخالف بلکه با «دارنده آن دیدگاه» نیز دچار تنش شوند.
یکی از دلایل اصلی پدیدار شدن چنین مشکلی، تمایل افراد به یکیسازی «انسان» با «نظر سیاسی» اوست.
وقتی فردی صرفا بهعنوان نماینده یک موضع دیده شود (مثلا موافق یا مخالف جنگ، موافق یا مخالف پادشاهی)، دیگر پیچیدگیهای انسانی او نادیده گرفته میشوند. در چنین وضعیتی، اختلاف نظر بهراحتی به تقابل اخلاقی تبدیل میشود و طرف مقابل، نه بهعنوان یک دوست با دیدگاهی متفاوت، بلکه بهعنوان «دیگریِ نادرست» تلقی میشود.
نقش شبکههای اجتماعی نیز در تشدید این روند قابلتوجه است. افراد در این فضاها اغلب در معرض دیدگاههای مشابه دیدگاه خود قرار میگیرند و بهتدریج نسبت به دیدگاههای مخالف حساستر و کمتحملتر میشوند. نتیجه این است که شکافهای موجود نهتنها کاهش نمییابد، بلکه بهمرور عمیقتر میشود.
حفظ دوستیها و روابط انسانی، نیازمند نوعی «انضباط عاطفی» و آگاهی است. به بیان ساده، باید بتوان میان رابطه و اختلاف تمایز قائل شد. این به معنای نادیده گرفتن اختلاف نیست، بلکه به معنای پذیرش این واقعیت است که ارزش یک رابطه انسانی، لزوما به «همنظر بودن» وابسته نیست.
به همین دلیل کلید موفقیت چه برای حفظ دوستیها و چه ایجاد اتحاد میان گروههای سیاسی، «تغییر زاویه نگاه» از گذشته به آینده است. تمرکز صرف بر گذشته (بر زخمها، خیانتها و اشتباهات) اگرچه قابل درک است، اما اغلب مانع شکلگیری هرگونه همکاری میشود. در مقابل، جوامعی که توانستهاند از بحران عبور کنند، آنهایی بودهاند که توانستهاند نوعی «چشمانداز مشترک از آینده» ایجاد کنند؛ آیندهای که در آن با وجود اختلافها، امکان زندگی مشترک وجود دارد.
به همین دلیل بهتر است به اتحاد، نه به عنوان یک وضعیت طبیعی بلکه به عنوان یک «ساختار آگاهانه» نگریست؛ چیزی که باید آن را ساخت، نگه داشت و دائما بازتعریف کرد.
به عبارت دیگر، برای ساختن یک آینده مشترک لازم نیست همنظر باشیم؛ کافی است بپذیریم که با وجود اختلاف، به یکدیگر نیاز داریم.https://parsi.euronews.com/2026/04/02/how-to-build-unity-and-maintain-friendships-despite-political-differences
۱) پذیرش طبیعی بودن اختلافات
اختلاف نظر در هر جامعهای طبیعی و حتی نشانه پویایی آن است، بهویژه در دورههای گذار سیاسی. تجربه کشورهایی مانند آفریقای جنوبی و اروپای شرقی نشان میدهد که موفقیت نه در حذف اختلاف، بلکه در مدیریت آن است. سازوکارهایی مانند «کمیسیون حقیقت و آشتی» کمک کردند تا بهجای انتقام، حقیقتگویی و کاهش خشونت در اولویت قرار گیرد و زمینه همزیستی فراهم شود.
۲) رد تفکر «حذف دیگری»
حذف یا طرد جریانهای مخالف معمولاً بحران را عمیقتر میکند، در حالی که بهرسمیت شناختن آنها امکان همکاری را ایجاد میکند. تجربه اسپانیا پس از فرانکو نشان داد که حتی نیروهای متضاد میتوانند با پذیرش حضور یکدیگر، مسیر گذار را هموار کنند. این به معنای تأیید همه دیدگاهها نیست، بلکه پذیرش حق وجود آنهاست.
۳) ضرورت آشتی برای هدف مشترک
آشتی به معنای فراموشی گذشته یا همنظر شدن نیست، بلکه پذیرش این واقعیت است که گروههای مختلف میتوانند با وجود اختلاف، آیندهای مشترک بسازند. گفتوگو باید هدفمند، غیر احساسی و بر یک موضوع مشخص متمرکز باشد. تمرکز بر هدف مشترک—مانند پایان استبداد—مهمتر از اختلاف بر سر مسیرهای رسیدن به آن است.
۴) اتحاد بر سر حداقلهای مشترک
اتحاد موفق به معنای توافق کامل نیست، بلکه توافق بر حداقل اصول مشترک است. نمونه شیلی نشان میدهد که گروههای متفاوت میتوانند با تمرکز بر یک هدف مشخص (مانند پایان حکومت نظامی)، بدون حل همه اختلافات، همکاری مؤثر داشته باشند. چنین اتحادی باید محدود، هدفمند و زماندار باشد تا از فرسایش جلوگیری کند.
چرا روابط شخصی آسیبپذیر میشوند؟
تحولات کنونی ایران گاه باعث شده که دوستیهای چندین ساله به دلیل اختلافات سیاسی و دیدگاههای متفاوت از بین بروند. عصبانیت از شنیدن اظهارنظرهای دوست دوران کودکی یا تنش در میانه یک شام خانوادگی، هیچکدام تجربیات خوشایندی نیستند و از شکاف سیاسی عمیق در میان جوامع ایرانی خبر میدهند.
پس از انتخابات ۲۰۱۶ آمریکا نیز «قطبیشدن عاطفی» (affective polarization) باعث شد که افراد نهتنها با دیدگاه مخالف بلکه با «دارنده آن دیدگاه» نیز دچار تنش شوند.
یکی از دلایل اصلی پدیدار شدن چنین مشکلی، تمایل افراد به یکیسازی «انسان» با «نظر سیاسی» اوست.
وقتی فردی صرفا بهعنوان نماینده یک موضع دیده شود (مثلا موافق یا مخالف جنگ، موافق یا مخالف پادشاهی)، دیگر پیچیدگیهای انسانی او نادیده گرفته میشوند. در چنین وضعیتی، اختلاف نظر بهراحتی به تقابل اخلاقی تبدیل میشود و طرف مقابل، نه بهعنوان یک دوست با دیدگاهی متفاوت، بلکه بهعنوان «دیگریِ نادرست» تلقی میشود.
نقش شبکههای اجتماعی نیز در تشدید این روند قابلتوجه است. افراد در این فضاها اغلب در معرض دیدگاههای مشابه دیدگاه خود قرار میگیرند و بهتدریج نسبت به دیدگاههای مخالف حساستر و کمتحملتر میشوند. نتیجه این است که شکافهای موجود نهتنها کاهش نمییابد، بلکه بهمرور عمیقتر میشود.
حفظ دوستیها و روابط انسانی، نیازمند نوعی «انضباط عاطفی» و آگاهی است. به بیان ساده، باید بتوان میان رابطه و اختلاف تمایز قائل شد. این به معنای نادیده گرفتن اختلاف نیست، بلکه به معنای پذیرش این واقعیت است که ارزش یک رابطه انسانی، لزوما به «همنظر بودن» وابسته نیست.
به همین دلیل کلید موفقیت چه برای حفظ دوستیها و چه ایجاد اتحاد میان گروههای سیاسی، «تغییر زاویه نگاه» از گذشته به آینده است. تمرکز صرف بر گذشته (بر زخمها، خیانتها و اشتباهات) اگرچه قابل درک است، اما اغلب مانع شکلگیری هرگونه همکاری میشود. در مقابل، جوامعی که توانستهاند از بحران عبور کنند، آنهایی بودهاند که توانستهاند نوعی «چشمانداز مشترک از آینده» ایجاد کنند؛ آیندهای که در آن با وجود اختلافها، امکان زندگی مشترک وجود دارد.
به همین دلیل بهتر است به اتحاد، نه به عنوان یک وضعیت طبیعی بلکه به عنوان یک «ساختار آگاهانه» نگریست؛ چیزی که باید آن را ساخت، نگه داشت و دائما بازتعریف کرد.
به عبارت دیگر، برای ساختن یک آینده مشترک لازم نیست همنظر باشیم؛ کافی است بپذیریم که با وجود اختلاف، به یکدیگر نیاز داریم.https://parsi.euronews.com/2026/04/02/how-to-build-unity-and-maintain-friendships-despite-political-differences
euronews
چگونه با وجود اختلافات سیاسی، اتحاد بسازیم و دوستیها را حفظ کنیم؟
ایران در حال پشت سر گذاشتن یکی از حساسترین برهههای تاریخ خود است. بسیاری امیدوارند که در پایان این روزهای سخت، شاهد ایرانی آزاد باشند. در مقابل عدهای نیز جنگ را عامل ویرانی و تقویت نیروهای تندرو در ایران میدانند.
👍2👎1
هشدار بیش از ۱۰۰ کارشناس حقوق بینالملل: حملات آمریکا به ایران ناقض منشور سازمان ملل است و ممکن است جنایت جنگی محسوب شود
این بیانیه که توسط بیش از ۱۰۰ کارشناس حقوق بینالملل در ایالات متحده امضا شده، نگرانی عمیق خود را نسبت به جنگ ایران و بهویژه نقش آمریکا و اسرائیل در آن ابراز میکند . نویسندگان تأکید میکنند که آغاز حملات در ۲۸ فوریه ۲۰۲۶ نقض آشکار منشور سازمان ملل بوده، زیرا نه مجوزی از شورای امنیت وجود داشته و نه تهدید قریبالوقوعی از سوی ایران اثبات شده است. به گفته آنها، این اقدام اصول بنیادین منع استفاده از زور در حقوق بینالملل را زیر سؤال میبرد.
۱) مشروعیت آغاز جنگ (Jus ad bellum)
بیانیه تأکید میکند که تصمیم برای ورود به جنگ فاقد مبنای حقوقی بوده است. طبق حقوق بینالملل، استفاده از زور تنها در صورت دفاع مشروع یا با مجوز شورای امنیت مجاز است، اما هیچیک از این شرایط وجود نداشته است. بنابراین، این جنگ از منظر حقوقی بهعنوان یک اقدام غیرقانونی ارزیابی میشود که میتواند پیامدهای جدی برای نظم بینالمللی داشته باشد.
۲) نحوه اجرای جنگ و آسیب به غیرنظامیان (Jus in bello)
بخش مهمی از نگرانیها به نحوه اجرای عملیات نظامی مربوط است. گزارشها از حملات گسترده به زیرساختهای غیرنظامی—از جمله مدارس، مراکز درمانی، و تأسیسات انرژی—و کشته شدن صدها غیرنظامی، از جمله کودکان، حکایت دارد. این اقدامات در صورت نقض اصولی مانند تناسب و احتیاط در حمله، میتوانند مصداق جنایات جنگی باشند. نمونههایی مانند حمله به مدرسه در میناب، بهعنوان موارد بسیار نگرانکننده مطرح شدهاند.
۳) لحن و سیاستگذاری مقامات و خطر تشدید نقضها
بیانیه نسبت به اظهارات مقامات آمریکایی که قوانین جنگ را کماهمیت جلوه میدهند یا تهدید به نابودی زیرساختهای حیاتی مانند نیروگاهها میکنند، هشدار میدهد. چنین مواضعی میتواند زمینهساز نقضهای بیشتر شود و حتی به اقدامات غیرقانونی گستردهتر منجر گردد. همچنین تضعیف سازوکارهای نظارتی داخلی—مانند حذف مشاوران حقوقی نظامی—نگرانیها را درباره کاهش کنترل بر رفتار نیروهای نظامی افزایش داده است.
در جمعبندی، این بیانیه هشدار میدهد که ادامه این روند نهتنها موجب افزایش تلفات غیرنظامی و خسارات منطقهای میشود، بلکه میتواند به تضعیف نظم حقوقی بینالمللی و اصولی که برای حفاظت از انسانها در زمان جنگ طراحی شدهاند نیز منجر شود. نویسندگان از دولتها میخواهند به تعهدات خود پایبند بمانند و از تشدید این نقضها جلوگیری کنند.
https://www.justsecurity.org/135423/professors-letter-international-law-iran-war/
این بیانیه که توسط بیش از ۱۰۰ کارشناس حقوق بینالملل در ایالات متحده امضا شده، نگرانی عمیق خود را نسبت به جنگ ایران و بهویژه نقش آمریکا و اسرائیل در آن ابراز میکند . نویسندگان تأکید میکنند که آغاز حملات در ۲۸ فوریه ۲۰۲۶ نقض آشکار منشور سازمان ملل بوده، زیرا نه مجوزی از شورای امنیت وجود داشته و نه تهدید قریبالوقوعی از سوی ایران اثبات شده است. به گفته آنها، این اقدام اصول بنیادین منع استفاده از زور در حقوق بینالملل را زیر سؤال میبرد.
۱) مشروعیت آغاز جنگ (Jus ad bellum)
بیانیه تأکید میکند که تصمیم برای ورود به جنگ فاقد مبنای حقوقی بوده است. طبق حقوق بینالملل، استفاده از زور تنها در صورت دفاع مشروع یا با مجوز شورای امنیت مجاز است، اما هیچیک از این شرایط وجود نداشته است. بنابراین، این جنگ از منظر حقوقی بهعنوان یک اقدام غیرقانونی ارزیابی میشود که میتواند پیامدهای جدی برای نظم بینالمللی داشته باشد.
۲) نحوه اجرای جنگ و آسیب به غیرنظامیان (Jus in bello)
بخش مهمی از نگرانیها به نحوه اجرای عملیات نظامی مربوط است. گزارشها از حملات گسترده به زیرساختهای غیرنظامی—از جمله مدارس، مراکز درمانی، و تأسیسات انرژی—و کشته شدن صدها غیرنظامی، از جمله کودکان، حکایت دارد. این اقدامات در صورت نقض اصولی مانند تناسب و احتیاط در حمله، میتوانند مصداق جنایات جنگی باشند. نمونههایی مانند حمله به مدرسه در میناب، بهعنوان موارد بسیار نگرانکننده مطرح شدهاند.
۳) لحن و سیاستگذاری مقامات و خطر تشدید نقضها
بیانیه نسبت به اظهارات مقامات آمریکایی که قوانین جنگ را کماهمیت جلوه میدهند یا تهدید به نابودی زیرساختهای حیاتی مانند نیروگاهها میکنند، هشدار میدهد. چنین مواضعی میتواند زمینهساز نقضهای بیشتر شود و حتی به اقدامات غیرقانونی گستردهتر منجر گردد. همچنین تضعیف سازوکارهای نظارتی داخلی—مانند حذف مشاوران حقوقی نظامی—نگرانیها را درباره کاهش کنترل بر رفتار نیروهای نظامی افزایش داده است.
در جمعبندی، این بیانیه هشدار میدهد که ادامه این روند نهتنها موجب افزایش تلفات غیرنظامی و خسارات منطقهای میشود، بلکه میتواند به تضعیف نظم حقوقی بینالمللی و اصولی که برای حفاظت از انسانها در زمان جنگ طراحی شدهاند نیز منجر شود. نویسندگان از دولتها میخواهند به تعهدات خود پایبند بمانند و از تشدید این نقضها جلوگیری کنند.
https://www.justsecurity.org/135423/professors-letter-international-law-iran-war/
Just Security
Over 100 International Law Experts Warn: U.S. Strikes on Iran Violate UN Charter and May Be War Crimes
Over 100 U.S. international law experts condemn U.S. and Israeli strikes on Iran as violations of the U.N. Charter and IHL.
👍2👎1
این یادداشت استدلال میکند که عبارت «جلوتر از برنامه» که بهطور مکرر توسط دونالد ترامپ و تیم او درباره جنگ ایران استفاده میشود، بیش از آنکه بیانگر واقعیت باشد، یک ابزار سیاسی و رسانهای برای القای کنترل، موفقیت و انسجام راهبردی است. نویسنده نشان میدهد که در جنگی با اهداف متغیر—از تغییر رژیم تا مهار هستهای—اصلاً برنامهای ثابت وجود ندارد، بنابراین ادعای جلوتر بودن از برنامه، خود بهنوعی توهم است.
در ادامه، متن روند تکرار این عبارت را بررسی میکند و آن را به پیشینه ترامپ در حوزه املاک و ساختوساز مرتبط میداند. در کتاب «هنر معامله»، ترامپ بارها پروژههای خود را «جلوتر از برنامه و زیر بودجه» معرفی میکند. حتی در یک نمونه، او به کارگران دستور میدهد ماشینآلات را در محل پروژه حرکت دهند تا بازدیدکنندگان تصور کنند کار پیشرفت زیادی داشته است. در دوران ریاستجمهوری نیز همین الگو ادامه یافت: او درباره دیوار مرزی، ناوهای هواپیمابر، قراردادهای تجاری و حتی عملکرد اقتصاد ادعا میکرد که «جلوتر از برنامه» هستند—صرفنظر از اینکه چنین برنامهای واقعاً وجود داشته یا نه.
برای تقویت استدلال، نویسنده از مثالهای تاریخی استفاده میکند. در جنگ ویتنام، تعداد کشتههای دشمن بهعنوان شاخص موفقیت مطرح میشد، و در افغانستان نیز معیارهای ظاهری پیشرفت ارائه میشد که بعدها بیاعتبار شدند. بهطور مشابه، در جنگ ایران نیز آمار نابودی اهداف میتواند موفقیت تاکتیکی را نشان دهد، اما لزوماً به معنای موفقیت راهبردی نیست. همزمان، تناقض در زمانبندیها—از چند هفته تا «پایانی که در استخوانها حس میشود»—نشان میدهد که هیچ چارچوب زمانی واقعی وجود ندارد.
در جمعبندی، نویسنده نتیجه میگیرد که «برنامه» در این جنگ به یک ابزار روایی و انعطافپذیر تبدیل شده است. عبارت «جلوتر از برنامه» نه برای توصیف واقعیت، بلکه برای مدیریت افکار عمومی، تأثیرگذاری بر بازارها و حفظ انسجام سیاسی داخلی استفاده میشود. بنابراین، صرفنظر از طول واقعی جنگ، این روایت ادامه خواهد داشت—زیرا هدف آن توضیح واقعیت نیست، بلکه شکل دادن به برداشتهاستhttps://www.nytimes.com/2026/04/01/opinion/trump-hegseth-rubio-iran-war.html?smid=nytcore-ios-share
در ادامه، متن روند تکرار این عبارت را بررسی میکند و آن را به پیشینه ترامپ در حوزه املاک و ساختوساز مرتبط میداند. در کتاب «هنر معامله»، ترامپ بارها پروژههای خود را «جلوتر از برنامه و زیر بودجه» معرفی میکند. حتی در یک نمونه، او به کارگران دستور میدهد ماشینآلات را در محل پروژه حرکت دهند تا بازدیدکنندگان تصور کنند کار پیشرفت زیادی داشته است. در دوران ریاستجمهوری نیز همین الگو ادامه یافت: او درباره دیوار مرزی، ناوهای هواپیمابر، قراردادهای تجاری و حتی عملکرد اقتصاد ادعا میکرد که «جلوتر از برنامه» هستند—صرفنظر از اینکه چنین برنامهای واقعاً وجود داشته یا نه.
برای تقویت استدلال، نویسنده از مثالهای تاریخی استفاده میکند. در جنگ ویتنام، تعداد کشتههای دشمن بهعنوان شاخص موفقیت مطرح میشد، و در افغانستان نیز معیارهای ظاهری پیشرفت ارائه میشد که بعدها بیاعتبار شدند. بهطور مشابه، در جنگ ایران نیز آمار نابودی اهداف میتواند موفقیت تاکتیکی را نشان دهد، اما لزوماً به معنای موفقیت راهبردی نیست. همزمان، تناقض در زمانبندیها—از چند هفته تا «پایانی که در استخوانها حس میشود»—نشان میدهد که هیچ چارچوب زمانی واقعی وجود ندارد.
در جمعبندی، نویسنده نتیجه میگیرد که «برنامه» در این جنگ به یک ابزار روایی و انعطافپذیر تبدیل شده است. عبارت «جلوتر از برنامه» نه برای توصیف واقعیت، بلکه برای مدیریت افکار عمومی، تأثیرگذاری بر بازارها و حفظ انسجام سیاسی داخلی استفاده میشود. بنابراین، صرفنظر از طول واقعی جنگ، این روایت ادامه خواهد داشت—زیرا هدف آن توضیح واقعیت نیست، بلکه شکل دادن به برداشتهاستhttps://www.nytimes.com/2026/04/01/opinion/trump-hegseth-rubio-iran-war.html?smid=nytcore-ios-share
Nytimes
Opinion | Trump’s Fixation on This Phrase Reveals Something About the War in Iran
In Iran, the schedule is our most malleable illusion.
👍3
«آیا جنگ زمینی آغاز شده است؟»
این مقاله به قلم سیمور هرش—روزنامهنگار تحقیقی برجسته آمریکایی و برنده جایزه پولیتزر که بهخاطر افشاگریهای مهمی مانند کشتار «مای لای» و گزارشهای زندان ابوغریب شناخته میشود—به بررسی مرحله جدید جنگ ایران میپردازد. هرش در این یادداشت استدلال میکند که ایالات متحده تحت رهبری Donaldترامپ در حال ورود به یک فاز خطرناکتر از جنگ، یعنی درگیری زمینی مستقیم با ایران است؛ تصمیمی که بهزعم او بدون توجه به تجربههای تاریخی و پیامدهای آن اتخاذ شده است.
نویسنده در ابتدا به سخنرانی اخیر ترامپ اشاره میکند و آن را غیرمعمول توصیف میکند—رئیسجمهوری که برخلاف سبک همیشگیاش، متنی از پیشنوشتهشده را با لحنی کنترلشده قرائت کرده است. با این حال، به گفته هرش، محتوای این سخنرانی فاقد جزئیات عملیاتی بود، هرچند پیام اصلی آن روشن بود: آمریکا در حال گسترش حضور نظامی خود در منطقه است و قصد دارد ضربات شدیدتری وارد کند. در همین چارچوب، گزارش The New York Times نیز نشان میدهد که با وجود حملات، اهداف اصلی جنگ—از جمله تضعیف حکومت ایران—محقق نشده و ایران همچنان قادر به ایجاد اختلال در بازار انرژی و انجام حملات نظامی است.
یکی از مهمترین محورهای مقاله، افزایش نیروهای نظامی آمریکا است. هرش از اعزام هزاران نیروی عملیات ویژه، از جمله نیروهای ویژه دریایی و رنجرهای ارتش، خبر میدهد که در نزدیکی تنگه هرمز مستقر خواهند شد. به گفته او، مجموع نیروهای آماده میتواند به حدود ۵۰ هزار نفر برسد. اهداف این حضور نظامی شامل باز کردن تنگه هرمز یا حتی تلاش برای دسترسی به ذخایر اورانیوم ایران عنوان شده است. این تحلیل نشان میدهد که جنگ از یک کارزار هوایی به سمت یک عملیات پیچیده زمینی در حال حرکت است.
هرش همچنین به پیچیدگیهای فنی و عملیاتی چنین مأموریتی اشاره میکند، بهویژه در مورد احتمال استخراج اورانیوم غنیشده از تأسیسات زیرزمینی ایران. او تأکید میکند که محل دقیق این ذخایر مشخص نیست و عملیات انتقال آنها نیز بسیار دشوار و پرخطر خواهد بود. این بخش از تحلیل نشان میدهد که حتی در صورت برتری هوایی، موفقیت در اهداف راهبردی تضمینشده نیست.
در بخش مهمی از مقاله، نویسنده با رجوع به تاریخ، هشدار میدهد که تجربههای گذشته—از جنگ خلیج فارس تا جنگ عراق و عملیات ناتو در یوگسلاوی—نشان میدهد که جنگها اغلب طولانیتر و پیچیدهتر از پیشبینیهای اولیه هستند. او تأکید میکند که ایران از نظر جغرافیایی، جمعیتی و سطح سواد جامعه، کشوری بسیار پیچیدهتر از عراق است و بنابراین هرگونه عملیات زمینی میتواند با مقاومت گستردهتری مواجه شود.
یکی دیگر از نکات کلیدی مقاله، اثر معکوس حملات نظامی بر افکار عمومی ایران است. هرش استدلال میکند که بمبارانهای گسترده، بهجای تضعیف حکومت، میتواند باعث افزایش همبستگی داخلی و حمایت مردم از نظام شود—پدیدهای که در جنگ جهانی دوم نیز مشاهده شد. این موضوع بهعنوان یکی از خطرات راهبردی اصلی جنگ مطرح میشود.
در ادامه، نویسنده با نقلقول از یک منبع اسرائیلی، این جنگ را «یکی از احمقانهترین جنگهای یک ابرقدرت» توصیف میکند که نهتنها دستاورد مشخصی ندارد، بلکه به اقتصاد غرب نیز آسیب میزند. همچنین هشدار داده میشود که ورود نیروهای زمینی آمریکا به ایران میتواند به یک «تله بزرگ» تبدیل شود، زیرا نیروهای وفادار به حکومت از چنین سناریویی استقبال خواهند کرد.
در جمعبندی، سیمور هرش این جنگ را غیرضروری، پرخطر و فاقد راهبرد روشن میداند. او معتقد است که ایالات متحده در حال ورود به مسیری است که میتواند به یک درگیری طولانی و پرهزینه منجر شود، بدون آنکه اهداف مشخصی محقق شود. در پایان، او با لحنی تند و انتقادی مینویسد که آمریکا تحت رهبری «رئیسجمهوری ناآگاه و فاقد صلاحیت» قرار دارد—هرچند که بهصورت قانونی انتخاب شده است—و این پرسش را مطرح میکند که چه زمانی فردی در داخل دولت با شجاعت و صداقت کافی، به فکر استفاده از متمم بیستوپنجم قانون اساسی برای مهار این وضعیت خواهد افتاد.https://seymourhersh.substack.com/p/the-ground-war-begins
این مقاله به قلم سیمور هرش—روزنامهنگار تحقیقی برجسته آمریکایی و برنده جایزه پولیتزر که بهخاطر افشاگریهای مهمی مانند کشتار «مای لای» و گزارشهای زندان ابوغریب شناخته میشود—به بررسی مرحله جدید جنگ ایران میپردازد. هرش در این یادداشت استدلال میکند که ایالات متحده تحت رهبری Donaldترامپ در حال ورود به یک فاز خطرناکتر از جنگ، یعنی درگیری زمینی مستقیم با ایران است؛ تصمیمی که بهزعم او بدون توجه به تجربههای تاریخی و پیامدهای آن اتخاذ شده است.
نویسنده در ابتدا به سخنرانی اخیر ترامپ اشاره میکند و آن را غیرمعمول توصیف میکند—رئیسجمهوری که برخلاف سبک همیشگیاش، متنی از پیشنوشتهشده را با لحنی کنترلشده قرائت کرده است. با این حال، به گفته هرش، محتوای این سخنرانی فاقد جزئیات عملیاتی بود، هرچند پیام اصلی آن روشن بود: آمریکا در حال گسترش حضور نظامی خود در منطقه است و قصد دارد ضربات شدیدتری وارد کند. در همین چارچوب، گزارش The New York Times نیز نشان میدهد که با وجود حملات، اهداف اصلی جنگ—از جمله تضعیف حکومت ایران—محقق نشده و ایران همچنان قادر به ایجاد اختلال در بازار انرژی و انجام حملات نظامی است.
یکی از مهمترین محورهای مقاله، افزایش نیروهای نظامی آمریکا است. هرش از اعزام هزاران نیروی عملیات ویژه، از جمله نیروهای ویژه دریایی و رنجرهای ارتش، خبر میدهد که در نزدیکی تنگه هرمز مستقر خواهند شد. به گفته او، مجموع نیروهای آماده میتواند به حدود ۵۰ هزار نفر برسد. اهداف این حضور نظامی شامل باز کردن تنگه هرمز یا حتی تلاش برای دسترسی به ذخایر اورانیوم ایران عنوان شده است. این تحلیل نشان میدهد که جنگ از یک کارزار هوایی به سمت یک عملیات پیچیده زمینی در حال حرکت است.
هرش همچنین به پیچیدگیهای فنی و عملیاتی چنین مأموریتی اشاره میکند، بهویژه در مورد احتمال استخراج اورانیوم غنیشده از تأسیسات زیرزمینی ایران. او تأکید میکند که محل دقیق این ذخایر مشخص نیست و عملیات انتقال آنها نیز بسیار دشوار و پرخطر خواهد بود. این بخش از تحلیل نشان میدهد که حتی در صورت برتری هوایی، موفقیت در اهداف راهبردی تضمینشده نیست.
در بخش مهمی از مقاله، نویسنده با رجوع به تاریخ، هشدار میدهد که تجربههای گذشته—از جنگ خلیج فارس تا جنگ عراق و عملیات ناتو در یوگسلاوی—نشان میدهد که جنگها اغلب طولانیتر و پیچیدهتر از پیشبینیهای اولیه هستند. او تأکید میکند که ایران از نظر جغرافیایی، جمعیتی و سطح سواد جامعه، کشوری بسیار پیچیدهتر از عراق است و بنابراین هرگونه عملیات زمینی میتواند با مقاومت گستردهتری مواجه شود.
یکی دیگر از نکات کلیدی مقاله، اثر معکوس حملات نظامی بر افکار عمومی ایران است. هرش استدلال میکند که بمبارانهای گسترده، بهجای تضعیف حکومت، میتواند باعث افزایش همبستگی داخلی و حمایت مردم از نظام شود—پدیدهای که در جنگ جهانی دوم نیز مشاهده شد. این موضوع بهعنوان یکی از خطرات راهبردی اصلی جنگ مطرح میشود.
در ادامه، نویسنده با نقلقول از یک منبع اسرائیلی، این جنگ را «یکی از احمقانهترین جنگهای یک ابرقدرت» توصیف میکند که نهتنها دستاورد مشخصی ندارد، بلکه به اقتصاد غرب نیز آسیب میزند. همچنین هشدار داده میشود که ورود نیروهای زمینی آمریکا به ایران میتواند به یک «تله بزرگ» تبدیل شود، زیرا نیروهای وفادار به حکومت از چنین سناریویی استقبال خواهند کرد.
در جمعبندی، سیمور هرش این جنگ را غیرضروری، پرخطر و فاقد راهبرد روشن میداند. او معتقد است که ایالات متحده در حال ورود به مسیری است که میتواند به یک درگیری طولانی و پرهزینه منجر شود، بدون آنکه اهداف مشخصی محقق شود. در پایان، او با لحنی تند و انتقادی مینویسد که آمریکا تحت رهبری «رئیسجمهوری ناآگاه و فاقد صلاحیت» قرار دارد—هرچند که بهصورت قانونی انتخاب شده است—و این پرسش را مطرح میکند که چه زمانی فردی در داخل دولت با شجاعت و صداقت کافی، به فکر استفاده از متمم بیستوپنجم قانون اساسی برای مهار این وضعیت خواهد افتاد.https://seymourhersh.substack.com/p/the-ground-war-begins
Substack
THE GROUND WAR BEGINS?
Trump has escalated the war against Iran, heedless of the lessons of the past
👍2