Iran 2026
1.06K subscribers
25 photos
1 video
5 files
527 links
تحلیل‌های منتشر شده در این صفحه جهت بازتاب نظرات رسانه‌ها و تحلیل‌گران متفاوت است و‌ نه الزاما تایید مقالات و نظرات
Download Telegram
آیا آمریکا در سال ۱۹۱۴ است؟
نوشته: یوناتان تووال

یوناتان تووال تحلیلگر سیاست خارجی و نویسنده‌ ساکن تل‌آویو.

چهار هفته از جنگ آمریکا و اسرائیل با ایران گذشته است و یک نتیجه‌گیری اکنون واضح است: رهبران ما دارای تجهیزاتی ویرانگرند، اما درک‌شان از انسان‌ها—از غرور، شرم، باورها و حافظه تاریخی—به‌شکلی چشمگیر ناقص است.

طراحان این جنگ به‌نظر فرض کرده بودند که کشتن رهبران یک کشور، تسلط بر حریم هوایی و نابودی زیرساخت‌ها، به فروپاشی رژیم در تهران و تفوق راهبردی در واشنگتن و اورشلیم منجر خواهد شد. اما در عوض، ایران—با وجود تضعیف شدید—توانسته در کشتیرانی در تنگه هرمز اختلال ایجاد کند، دامنه اقتصادی جنگ را به‌شدت گسترش دهد و واشنگتن را به همان کار قدیمی و کسل‌کنندهٔ جلب حمایت متحدان بازگرداند، آن هم پس از ورود به جنگی که تصور می‌کرد سریع و قاطع خواهد بود.

می‌شود این وضعیت را شکست اطلاعاتی توصیف کنیم. اما از نظر فنی، چنین نیست. نوع اطلاعات جاسوسی که پشت برنامه‌ریزی و اجرای جنگ قرار دارد، گسترده است. گزارش‌های اخیر نشان می‌دهد که موساد سال‌ها صرف گسترش نفوذ به دوربین‌های ترافیکی و شبکه‌های ارتباطی تهران کرده و آنچنان که یک منبع اسرائیلی به CNN «ماشین تولید هدف مبتنی بر هوش مصنوعی»
ساخته است—سیستمی که قادر است حجم عظیمی از داده‌های بصری، انسانی و سیگنالی را به مختصات دقیق حمله تبدیل کند. این دستاوردی خارق‌العاده در نظارت و هدف‌گیری است.

با این حال، هرگز این همه اطلاعات در دسترس نبود، در‌حالی که درک آن مفقود است. یک “سیستم” می‌تواند به شما بگوید یک فرد کجاست؛ اما نمی‌تواند بگوید مرگ او برای یک ملت چه معنایی دارد. این سیستم‌ها بر مبنای رفتار آموزش دیده‌اند، نه بر مبنای درک معنا—می‌توانند آنچه دشمن انجام می‌دهد را ردیابی کنند، اما نه آنچه او از آن می‌ترسد، به آن احترام می‌گذارد، به یاد می‌آورد یا حاضر است برایش کشته شود.

این همان توهم مکرر رهبران بیش‌ازحد مجهز است: چون می‌توانند میدان نبرد را نقشه‌برداری کنند، تصور می‌کنند جنگ را فهمیده‌اند. اما جنگ هرگز صرفاً یک رقابت فنی نیست. جنگ با رنج‌ها، روایت‌های مقدس، حافظه تحقیرهای گذشته و میل به انتقام شکل می‌گیرد. این‌ها پیچیدگی‌های حاشیه‌ای نیستند که به یک پروژه فنی افزوده شده باشند—این‌ها خودِ جنگ هستند.

در نتیجه، خطاهای آشنا ظاهر می‌شوند. برنامه‌ریزان جنگ تصور می‌کنند که می‌توان یک رژیم را با قطع سرِ آن به فروپاشی رساند، در حالی که حمله خارجی اغلب نتیجه معکوس دارد—دولتی آسیب‌دیده را به جامعه‌ای که اکنون با آسیب، تحقیر و خشم متحد شده، نزدیک‌تر می‌کند. آن‌ها تصور می‌کنند که نابودی دارایی‌های متعارف نظامی، مسئله را حل می‌کند، گویی مشروعیت، حاکمیت زخمی و خشم جمعی عوامل ثانویه هستند، نه میدان واقعی جنگ. برنامه‌ریزانی که درک” دشمن از خود” را جدی می‌گرفتند—به‌جای اینکه آن را صرفاً پروپاگاندا بدانند—ممکن بود پیش‌بینی کنند که حمله، “روایت” رژیم را تضعیف نمی‌کند، بلکه آن را تقویت می‌کند . آن‌ها همچنین ممکن بود این پارادوکس را ببینند که «سر بریدن سیستماتیک» مذاکره‌کننده تولید نمی‌کند؛ امکان مذاکره را حذف می‌کند.

نظریه‌پرداز نظامی کارل فون کلاوزویتس مدت‌ها پیش این توهم را شناسایی کرده بود: تقلیل جنگ به نوعی جبر هندسی. جنگ، آن‌گونه که او فهمید، هرگز صرفاً محاسبه نیست. جنگ آغشته به احساسات، عدم قطعیت و هدف سیاسی است. امروزه جبر هندسی پیچیده‌تر شده است، اما این توهم به همان اندازه در قرن نوزدهم خطرناک بود که امروز هست.

آنچه این جنگ آشکار می‌کند، نه‌فقط شکست راهبرد، بلکه شکست در فهم است. ادبیات و تاریخ، دقیقاً همان توانایی‌هایی را پرورش می‌دهند که این رهبران فاقد آن هستند: توانایی پذیرش اینکه ذهن‌های دیگر برای ما شفاف نیستند و بر اساس شناخت و اهدافی عمل می‌کنند که لزوماً با اهداف ما یکسان نیست. ذهنی که با تاریخ و ادبیات تربیت شده باشد، می‌داند کسانی که در چنبرهٔ یک آرمان مقدس هستند، معمولاً همان چیزی را که می‌گویند واقعاً باور دارند—و بمباران یک اسطوره بنیان‌گذار، بیشتر آن را تقدیس می‌کند تا نابود.
👍8
۲/۲

البته دانش فرهنگی به‌ندرت مانع وقوع فجایع جنگ می‌شود. آتن در اوج عصر طلایی خود به سیراکوز لشکر کشید و امپراتوری‌اش را از دست داد. توسیدس عمر خود را صرف توضیح چرایی آن کرد. ژنرال‌های ۱۹۱۴ (جنگ‌جهانی‌اول) مردانی فرهیخته و اهل مطالعه بودند، اما این ویژگی‌ها اروپا را نجات نداد. آنچه تغییر کرده این نیست که فرهنگ زمانی مانع نابینایی می‌شد و اکنون نمی‌شود؛ بلکه این است که فرهنگ به‌تدریج جای خود را به سیستم‌هایی داده که اطلاعات را با فهم و سرعت را با قضاوت اشتباه می‌گیرند.

شکسپیر این نابینایی را بهتر از استراتژیست‌های امروز درک کرده بود. «مکبث» صرفاً نمایشنامه‌ای درباره جاه‌طلبی نیست؛ بلکه درباره مردی است که چشم‌اندازی از آینده را می‌بیند و آن را مجوزی برای تحمیل واقعیت مطابق تفسیر خود می‌داند—و همین تفسیر او را نابود می‌کند. او دیگر حتی تظاهر نمی‌کند که عمل باید تابع فهم باشد. او به همسرش می‌گوید در ذهنش چیزهایی وجود دارد که «باید پیش از آنکه بررسی شوند، انجام شوند»—یعنی پیش از آنکه فهمیده شوند، باید اجرا شوند.

سیستم‌های مدرن همین توهم را در قالب فناوری ارائه می‌دهند: حذف فاصله میان دیدن و حمله کردن، حذف مکثی که در آن “قضاوت” می‌تواند وارد شود. مکبث نه پس از تأمل، بلکه به‌جای آن عمل می‌کند. این همان الگویی است که در این جنگ جدید دیده می‌شود—و دقیقاً همان الگویی است که تخیل ادبی و تاریخی برای مقابله با آن وجود دارد.

تولستوی نیز همین الگو را به نوعی دیگر ترسیم کرد. در «جنگ و صلح»، او ناپلئون را به تصویر کشید—مردی تحت‌تاثیر از «زندگی‌نامه‌ها»ی نوشتهٔ پلوتارک—که از بورودینو تا مسکو پیش رفت اما هرگز نتوانست مردمی را درک کند که حاضر بودند شهرشان را بسوزانند اما تسلیم نشوند. خطای او تاکتیکی نبود، بلکه تخیلی بود: او نمی‌توانست بفهمم روس‌ها منطقی متفاوت از منطق او دارند. این همان اشتباهی است که طراحان این جنگ تکرار می‌کنند. رهبری‌ای که دهه‌ها مقاومت در برابر قدرت آمریکا و اسرائیل را به‌عنوان یک وظیفه مذهبی تعریف کرده، فشار نظامی را نه دلیلی برای تسلیم، بلکه احتمالاً دلیلی برای ایستادگی خواهد دید.

هرچه جنگ از نظر فناوری پیچیده‌تر می‌شود، سپردن آن به دست افرادی که درک عمیقی از طنز، عدم‌قطعیت و زوایای پایدار و تاریک طبیعت انسانی ندارند، خطرناک‌تر می‌شود. چنین رهبرانی به‌راحتی از قابلیت‌ها، جدول‌های زمانی و زنجیره‌های کشتار سخن خواهند گفت، اما حرف و‌درکی از رنج‌، بی‌آبرویی، وفاداری یا اندوه نخواهند داشت—و دیرهنگام خواهند فهمید که جنگ‌ها به همان اندازه که از فولاد و آتش ساخته شده‌اند، از همین عناصر نیز ساخته شده‌اند. این همان بی‌سوادی نهفته در این جنگ است: محاسبه ریاضی جنگ‌سازان ممکن است بی‌نقص باشد، اما آنچه را نمی‌توانند بخوانند و بفهمند ، در محاسبات خود نیز نخواهند آورد.https://www.nytimes.com/2026/03/29/opinion/israel-us-war-iran-literature.html
👍9
در مقاله دیوید دی. کرکپاتریک در نیویورکر، روایت کوین چالکر، مأمور سابق سیا، در بستری از تاریخچه برنامه هسته‌ای ایران و رقابت اطلاعاتی میان آمریکا و متحدانش ارائه می‌شود. بر اساس این گزارش، ریشه برنامه هسته‌ای ایران به زمانی بازمی‌گردد که این کشور در دهه ۱۹۸۰ از طریق شبکه عبدالقدیر خان به طراحی اولیه سلاح هسته‌ای دست یافت؛ طراحی‌هایی که ناقص بودند اما پایه‌ای برای توسعه بعدی شدند. پس از حمله آمریکا به عراق، نگرانی از تکرار یک تهدید هسته‌ای باعث شد تمرکز ویژه‌ای بر ایران شکل بگیرد و تلاش برای مهار این برنامه وارد مرحله‌ای جدی‌تر شود.

در این چارچوب، سیا رویکردی متفاوت از پنتاگون اتخاذ کرد. به‌جای ترور مستقیم، تمرکز بر جذب و خارج کردن دانشمندان ایرانی قرار گرفت. این برنامه بر نفوذ انسانی استوار بود و چالکر به‌عنوان یکی از مأموران عملیاتی، اغلب از طریق کنفرانس‌های علمی یا سفرهای خارجی به دانشمندان نزدیک می‌شد—کنفرانس‌هایی که گاه عمداً برای ایجاد چنین تماس‌هایی طراحی می‌شدند—و آن‌ها را با انتخابی سرنوشت‌ساز مواجه می‌کرد: همکاری و خروج امن، یا باقی ماندن در معرض خطر مرگ.

در همین زمینه، مسئله ترور و حذف فیزیکی به‌عنوان بخشی از فضای واقعی این جنگ پنهان نقش مهمی ایفا می‌کند. مقاله به‌طور صریح توضیح می‌دهد که اسرائیل در دو دهه گذشته مجموعه‌ای از ترورهای هدفمند علیه دانشمندان هسته‌ای ایران انجام داده است، از جمله قتل‌هایی با بمب‌گذاری یا تیراندازی در تهران. این عملیات‌ها تأثیر روانی عمیقی بر جامعه علمی ایران گذاشت و به گفته چالکر، همین ترس واقعی باعث می‌شد پیشنهادهای او برای دانشمندان باورپذیر شود. بسیاری از آن‌ها از همان ابتدا تصور می‌کردند که او مأمور موساد است که برای کشتنشان آمده است، نه برای مذاکره.

در مورد نقش آمریکا، مقاله تأکید می‌کند که دولت آمریکا به‌طور رسمی انجام چنین ترورهایی را انکار کرده و مدرک مستقیمی از قتل دانشمندان توسط سیا ارائه نمی‌شود. با این حال، تصویر پیچیده‌تری ترسیم می‌شود: برخی مقامات سابق اشاره می‌کنند که سیا گاهی اطلاعاتی را با اسرائیل به اشتراک می‌گذاشت که می‌توانست به شناسایی و هدف قرار دادن افراد کمک کند، در حالی که امکان انکار رسمی برای آمریکا حفظ می‌شد. همچنین چالکر باور دارد که در برخی موارد، نیروهای ویژه آمریکایی ممکن است در عملیات‌هایی علیه اهداف نظامی ایران مشارکت داشته باشند، هرچند او نمی‌تواند نمونه مشخصی از ترور دانشمندان توسط آمریکا ارائه دهد.

این فضای مبهم میان همکاری و فاصله‌گذاری، نشان‌دهنده رابطه پیچیده میان سیا و موساد است. از یک سو، هر دو در راستای هدف مشترک—مهار برنامه هسته‌ای ایران—عمل می‌کردند، و از سوی دیگر، تلاش می‌شد مرزهای حقوقی و سیاسی حفظ شود. در عمل، نتیجه این تعامل، ایجاد یک محیط پرریسک برای دانشمندان ایرانی بود که در آن، تهدید ترور واقعی و دائمی به نظر می‌رسید.

در سطح عملیاتی، چالکر چندین منبع کلیدی را جذب کرد. «برنادین» اطلاعات فنی حیاتی ارائه داد، مسعود نراقی به‌عنوان یکی از چهره‌های اصلی برنامه هسته‌ای همکاری کرد، و منابع دیگری اطلاعات دقیقی از تأسیسات حساس مانند نطنز ارائه دادند. در برخی موارد، منابع پس از جذب به ایران بازگردانده شدند تا اطلاعات بیشتری جمع‌آوری کنند—اقدامی که نشان‌دهنده عمق نفوذ اطلاعاتی و در عین حال ریسک بالای این عملیات‌ها بود.

با این حال، مقاله به مواردی نیز اشاره می‌کند که همکاری به دلیل نگرانی‌های انسانی شکست خورد. برخی دانشمندان حاضر بودند خود را به خطر بیندازند، اما نه خانواده‌شان را. در یکی از نمونه‌ها، یک دانشمند تصمیم گرفت پیشنهاد را رد کند، زیرا معتقد بود در صورت همکاری، خانواده‌اش هدف قرار خواهند گرفت. این موارد نشان می‌دهد که این جنگ اطلاعاتی، علاوه بر ابعاد استراتژیک، با تصمیم‌های عمیقاً انسانی و اخلاقی نیز گره خورده بود.

اطلاعات حاصل از این عملیات‌ها تأثیر مستقیمی بر سیاست‌های آمریکا داشت، از جمله در حمله سایبری استاکس‌نت، مذاکرات توافق هسته‌ای ۲۰۱۵، و برنامه‌ریزی عملیات‌های نظامی. این داده‌ها به آمریکا امکان داد درکی بسیار دقیق از برنامه هسته‌ای ایران—حتی در سطح جزئیات فنی—به دست آورد.

در بخش پایانی، مقاله به زندگی چالکر پس از سیا می‌پردازد. او وارد بخش خصوصی شد و با کشور قطر همکاری داشت، اما پس از شکایت الیوت برویدی با اتهامات گسترده‌ای مواجه شد که کسب‌وکارش را نابود کرد. هرچند این پرونده بدون محکومیت پایان یافت، اما چالکر معتقد است آنچه علیه او رخ داد، شبیه همان عملیات‌های «اختلال و بی‌اعتبارسازی» است که خود در دوران فعالیتش اجرا می‌کرد.https://www.newyorker.com/magazine/2026/04/06/he-helped-stop-iran-from-getting-the-bomb
👎1
https://foreignpolicy.com/2026/03/30/trump-war-iran-israel-lebanon-gulf-winner-loser/

راوی آگراوال، سردبیر نشریه «فارن پالیسی»، در این مقاله به بررسی عملکرد ایالات متحده در جنگ با ایران می‌پردازد و از منظر تحلیلی استدلال می‌کند که آمریکا با وجود دستاوردهای نظامی، در سطح راهبردی در حال شکست است. او به‌عنوان یک تحلیل‌گر سیاست خارجی، چارچوب بحث خود را بر تفاوت میان «پیروزی در میدان نبرد» و «پیروزی در جنگ» بنا می‌کند و نشان می‌دهد که این دو لزوماً هم‌راستا نیستند.

نویسنده ابتدا به این نکته اشاره می‌کند که اگر معیار صرفاً میزان خسارت باشد، آمریکا و اسرائیل عملکرد موفقی داشته‌اند. آن‌ها توانسته‌اند ضربات قابل‌توجهی به ایران وارد کنند، از جمله حذف رهبران ارشد سیاسی و نظامی، تضعیف شدید نیروهای نظامی، عقب راندن برنامه هسته‌ای، کاهش توان موشکی و وارد کردن خسارت به گروه‌های نیابتی مانند حزب‌الله. در مقابل، ایران نتوانسته خسارت نظامی مشابهی وارد کند، اما توانسته مسیرهای حیاتی تجارت و حمل‌ونقل جهانی را مختل کند. با این حال، آگراوال تأکید می‌کند که این ارزیابی برای درک نتیجه واقعی جنگ کافی نیست.

به‌زعم او، دلیل اصلی اینکه آمریکا در حال باختن تلقی می‌شود، عدم تحقق اهداف حداکثری اولیه است. دولت دونالد ترامپ در آغاز جنگ اهدافی مانند تغییر رژیم، نابودی کامل توان موشکی ایران، مهار نیروهای نیابتی و جلوگیری از دستیابی ایران به سلاح هسته‌ای را مطرح کرده بود، اما هیچ‌یک از این اهداف به‌طور کامل محقق نشده‌اند. در مقابل، ایران توانسته ساختار حکومتی خود را حفظ کند، جایگزین‌هایی برای رهبران از دست‌رفته داشته باشد و همچنان به حملات موشکی ادامه دهد. همچنین نشانه‌هایی از برنامه‌ریزی برای طولانی کردن جنگ، مانند ورود حوثی‌ها و حفظ ذخایر اورانیوم غنی‌شده، دیده می‌شود.

عامل مهم دیگر، تأثیرات اقتصادی گسترده این جنگ است. ایران با ایجاد اختلال در تنگه هرمز—که مسیر حیاتی انتقال نفت، گاز طبیعی مایع، هلیوم و کودهای شیمیایی است—توانسته قیمت انرژی و سایر کالاهای کلیدی را به‌شدت افزایش دهد. این اقدام نه‌تنها فشار اقتصادی بر جهان وارد کرده، بلکه نشان‌دهنده توانایی ایران در ایجاد بی‌ثباتی در سطح جهانی است. در عین حال، افکار عمومی در بسیاری از کشورها، آمریکا و اسرائیل را بیش از ایران مسئول این وضعیت می‌دانند.

آگراوال همچنین به انزوای سیاسی آمریکا اشاره می‌کند. برخلاف جنگ‌های گذشته، این‌بار آمریکا نه به دنبال جلب حمایت بین‌المللی بوده و نه موفق به کسب آن شده است. تنها متحد اصلی آن اسرائیل است که خود نیز با کاهش محبوبیت جهانی مواجه است. این وضعیت باعث تضعیف روابط آمریکا با متحدانش و کاهش اعتبار آن در نظام بین‌الملل شده است.

از منظر ژئوپلیتیک، جنگ پیامدهای ناخواسته‌ای نیز داشته است. کاهش تحریم‌های نفتی باعث افزایش درآمد ایران شده و روسیه نیز از افزایش قیمت انرژی سود برده است. چین نیز بدون درگیری مستقیم، از شرایط بهره‌مند شده و همزمان عملکرد نظامی آمریکا را زیر نظر دارد. به این ترتیب، جنگ نه‌تنها به تضعیف ایران منجر نشده، بلکه به تقویت نسبی رقبای آمریکا کمک کرده است.

در داخل آمریکا نیز حمایت سیاسی از جنگ در حال کاهش است. درخواست بودجه‌های کلان نظامی با تردید مواجه شده و برخی قانون‌گذاران حتی از حزب جمهوری‌خواه، مخالفت خود را با گسترش درگیری اعلام کرده‌اند. این موضوع نشان می‌دهد که ادامه جنگ با محدودیت‌های داخلی جدی روبه‌رو است.

در جمع‌بندی، آگراوال تأکید می‌کند که حتی اگر جنگ به‌زودی پایان یابد، بقای رژیم ایران به‌تنهایی نوعی پیروزی راهبردی برای آن محسوب می‌شود. این تجربه می‌تواند به رهبران آینده ایران بیاموزد که مهم‌ترین ابزار بازدارندگی، توانایی وارد کردن هزینه‌های سنگین به اقتصاد جهانی است. در نتیجه، ایران احتمالاً به‌سرعت توان نظامی خود را بازسازی کرده و حتی ممکن است به سمت گزینه هسته‌ای حرکت کند. از این منظر، جنگ نه‌تنها به اهداف اصلی آمریکا نرسیده، بلکه ممکن است زمینه‌ساز بحران‌های بزرگ‌تری در آینده شود—و این پرسش اساسی را مطرح می‌کند که اگر نتیجه نهایی بازگشت به یک جنگ دیگر باشد، این درگیری چه دستاوردی داشته است.
👍1
ایران، «ارتش‌های سلیمانی» و کودتای ترامپ
غسان شربل
سردبیر روزنامه الشرق الاوسط
دوشنبه - ۳۰ مارس ۲۰۲۶
https://english.aawsat.com/opinion/5256730-iran-%E2%80%98soleimani%E2%80%99s-armies%E2%80%99-and-trump%E2%80%99s-coup
رویکرد دونالد ترامپ با رؤسای جمهور پیش از او متفاوت است. او روابط، دشمنی‌ها و شیوه‌های خاص خود را در اداره جنگ‌ها دارد. او ژنرالی است که نبرد را شخصاً از طریق صفحه‌نمایش‌ها، شبکه‌های اجتماعی و تلفن هدایت می‌کند. اظهارات او هیچ شباهتی به دیپلماسی سنتی ندارد و تهدیدهای او بی‌سابقه است. او ضربه‌های سنگین وارد می‌کند و سپس پیشنهاد مذاکره می‌دهد، در حالی که از تسلیم ایران سخن می‌گوید، بدون توجه به این واقعیت که این نظام نه توان پیروزی دارد و نه امکان اعلام تسلیم. ایران یک کشور عادی نیست، بلکه انقلابی است که از پذیرش قواعد دولت‌بودن سر باز زده است.

در این جنگ، نقش قاسم سلیمانی، فرمانده کشته‌شده نیروی قدس، محوری است. او جنگی اجتناب‌ناپذیر با اسرائیل را محتمل می‌دانست و بر این باور بود که می‌توان از طریق حملات چندجبهه‌ای با موشک و پهپاد، اسرائیل را دچار فروپاشی امنیتی و روانی کرد. اما مهم‌تر از آن، سلیمانی معمار شبکه‌ای بود که بعدها به نام «ارتش‌های سلیمانی» شناخته شد؛ شبکه‌ای از نیروهای نیابتی و شبه‌نظامی در لبنان، سوریه، عراق و یمن که به‌صورت هماهنگ عمل می‌کردند و به ایران امکان می‌داد بدون ورود مستقیم به جنگ، در چندین جبهه هم‌زمان فشار وارد کند.

این «ارتش‌ها» صرفاً گروه‌های پراکنده نبودند، بلکه بخشی از یک راهبرد منطقه‌ای بودند که هدف آن محاصره اسرائیل و برخی کشورهای عربی از طریق «کمربندی» از موشک‌ها، پهپادها و تونل‌ها بود. سلیمانی همچنین تلاش می‌کرد «ریسمان آمریکایی» را که به باور او کشورهای منطقه را به هم پیوند می‌داد، قطع کند و نفوذ ایران را جایگزین آن سازد.

در عراق، او با تضعیف ساختار سیاسی پس از صدام و ایجاد نیروهای موازی، نفوذ ایران را تثبیت کرد و در شکل‌گیری و تقویت نیروهای بسیج مردمی نقش کلیدی داشت. در لبنان و سوریه نیز با کمک به خروج حزب‌الله و رژیم بشار اسد از انزوا، و با جلب مداخله روسیه، توانست این شبکه منطقه‌ای را حفظ و تقویت کند. به این ترتیب، «ارتش‌های سلیمانی» به ابزاری برای گسترش نفوذ ایران در کل منطقه تبدیل شدند و در غزه و صنعا نیز رد پای آن‌ها دیده می‌شود.

ایران تلاش می‌کرد بدون ورود به جنگ مستقیم با آمریکا، از طریق همین شبکه‌ها نفوذ خود را گسترش دهد و از «لبه پرتگاه» عبور نکند. اما ترور سلیمانی در سال ۲۰۲۰ توسط ترامپ نقطه عطفی بود که این ساختار را با چالش جدی روبه‌رو کرد. این اقدام، که حتی از ترور اسامه بن لادن خطرناک‌تر توصیف شده، نشان‌دهنده ورود آمریکا به مرحله‌ای جدید از تقابل مستقیم با ایران بود.

پس از بازگشت ترامپ به قدرت، رویکردی تهاجمی‌تر علیه ایران شکل گرفت. ژنرال‌های او خواستار مجازات ایران به دلیل برنامه هسته‌ای، تهدید متحدان و تلاش برای کنترل مسیرهای انرژی بودند. در این چارچوب، آمریکا از تحولات سوریه که به قطع مسیرهای ارتباطی میان «ارتش‌های سلیمانی» انجامید، حمایت کرد. در این میان، بنیامین نتانیاهو نقش مهمی در متقاعد کردن ترامپ داشت که ایران و این شبکه‌های نیابتی، تهدیدی فوری برای اسرائیل و آمریکا هستند.

در این تحلیل، سه اشتباه بزرگ برای رهبری ایران مطرح می‌شود: ورود به جنگی مستقیم با آمریکا، آشکار کردن خصومت علیه کشورهای عربی منطقه با حملات گسترده، و تصور اینکه می‌تواند از تنگه هرمز به‌عنوان اهرم فشار بر اقتصاد جهانی استفاده کند.

با ورود به ماه دوم جنگ، اگر حملات آمریکا و اسرائیل بتواند توان نظامی ایران و شبکه «ارتش‌های سلیمانی» را تضعیف کند، منطقه با واقعیتی جدید روبه‌رو خواهد شد. کاهش توان این شبکه‌ها در تهدید همسایگان، به معنای تغییر در توازن قدرت و موقعیت ایران در منطقه خواهد بود.

ترامپ به‌عنوان خطرناک‌ترین بازیگر علیه ایران و «ارتش‌های سلیمانی» معرفی می‌شود. در صورت موفقیت او، ساختار قدرت در منطقه دگرگون خواهد شد؛ در حالی که روسیه در اوکراین درگیر است و چین رویکردی محتاطانه را دنبال می‌کند.
واشنگتن‌پست- کارزار ترور هدفمند اسرائیل علیه رهبران ایران و نقش هوش مصنوعی

در جریان هماهنگی‌های نظامی میان ایالات متحده و اسرائیل برای جنگ با ایران، تقسیم وظایف میان اهداف مختلف از جمله تأسیسات هسته‌ای، پایگاه‌های نظامی و سامانه‌های موشکی انجام شد. با این حال، از همان ابتدا مشخص بود که مأموریت «شکار و حذف رهبران ایران» به اسرائیل واگذار شده است.

اسرائیل این مأموریت را با کارایی بالا اجرا کرده و طبق آمار ارتش این کشور، در موج اولیه حملات رهبر عالی ایران کشته شد و تاکنون بیش از ۲۵۰ مقام ارشد ایرانی نیز هدف قرار گرفته‌اند. آخرین مورد اعلام‌شده، کشته شدن فرمانده نیروی دریایی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی است. این اقدامات بخشی از یک کارزار موسوم به «قطع سر» است که هدف آن تضعیف ساختار رهبری ایران است.

این کارزار بر یک زیرساخت اطلاعاتی و عملیاتی پیشرفته متکی است که طی دهه‌ها شکل گرفته و در سال‌های اخیر به‌طور چشمگیری ارتقا یافته است. اسرائیل از منابع انسانی در داخل ایران، نفوذ سایبری گسترده و یک پلتفرم پیشرفته هوش مصنوعی استفاده می‌کند که داده‌های عظیم را برای شناسایی الگوهای رفتاری و موقعیت رهبران تحلیل می‌کند.

نفوذ سایبری اسرائیل شامل دسترسی به دوربین‌های شهری، سامانه‌های پرداخت، گلوگاه‌های اینترنتی و پایگاه‌های داده امنیتی بوده است. این دسترسی‌ها به‌ویژه در نتیجه تمرکز زیرساخت‌های ارتباطی در ایران تقویت شده، زیرا همین تمرکز امکان نظارت بر ارتباطات مقامات را نیز فراهم کرده است. داده‌های جمع‌آوری‌شده توسط یک پلتفرم محرمانه هوش مصنوعی تحلیل می‌شوند که به گفته مقامات اسرائیلی، یکی از مهم‌ترین پیشرفت‌های اطلاعاتی در سال‌های اخیر به شمار می‌رود.

در کنار این توانمندی‌های اطلاعاتی، اسرائیل از ابزارهای عملیاتی متنوعی استفاده کرده است؛ از جمله بمب‌هایی که ماه‌ها قبل کار گذاشته می‌شوند، پهپادهایی که قادر به ورود به فضاهای بسته هستند، و موشک‌های هوا به زمین شلیک‌شده از جنگنده‌ها. این تاکتیک‌ها حاصل سال‌ها تجربه در درگیری‌های منطقه‌ای است.

اطلاعات به‌دست‌آمده در برخی موارد به حدی دقیق بوده که مسیر موشک‌ها در حین پرواز و بر اساس جابه‌جایی هدف تغییر داده شده است. برای مثال، در یکی از حملات، زمانی که هدف از یک دفتر به آپارتمانی در نزدیکی منتقل شد، مسیر موشک نیز متناسب با این تغییر اصلاح شد؛ حمله‌ای که به کشته شدن فرمانده نیروی هوافضای سپاه انجامید.

یکی از عناصر کلیدی این کارزار، هدف قرار دادن «گروه پنج» است؛ اصطلاحی که به آیت‌الله علی خامنه‌ای و نزدیک‌ترین مشاوران او اطلاق می‌شود. بر اساس اطلاعات اسرائیل، این گروه به‌طور منظم و تقریباً هفتگی در مکان‌های مختلف گرد هم می‌آمدند، که این الگوی تکرارشونده امکان رصد مستمر آن‌ها را فراهم کرد.

حمله ۲۸ فوریه که به کشته شدن خامنه‌ای و تعدادی از مقامات ارشد انجامید، نتیجه همین نظارت طولانی‌مدت بود. اطلاعات نشان داد که زمان نشست از شب به صبح تغییر کرده و این موضوع باعث اصلاح زمان حمله شد. در زمان وقوع عملیات، نیروهای آمریکایی در منطقه مستقر بودند، اما اجرای حمله توسط جنگنده‌های اسرائیلی انجام شد.

در این حمله، علاوه بر رهبر ایران، چندین مقام ارشد از جمله فرماندهان نظامی و مسئولان دفاعی کشته شدند. مجتبی خامنه‌ای نیز در محل حضور داشت و به‌شدت مجروح شد، اما زنده ماند و پس از آن نقش محدودی در تصمیم‌گیری‌ها داشته و عمدتاً در انزوا نگه داشته شده است.

این عملیات‌ها بخشی از یک چارچوب همکاری میان آمریکا و اسرائیل است که در آن هر طرف بر اساس توانمندی‌های خود نقش مشخصی ایفا می‌کند. مقامات آمریکایی تأکید کرده‌اند که این تقسیم وظایف ناشی از قابلیت‌هاست، نه محدودیت‌های حقوقی، و ایالات متحده پیش‌تر نیز اقدام به ترورهای هدفمند کرده است.

با وجود موفقیت‌های عملیاتی، نتایج راهبردی این کارزار همچنان نامشخص است. بسیاری از مقامات کشته‌شده با افراد تندروتر جایگزین شده‌اند و نشانه‌ای از اعتراضات گسترده داخلی مشاهده نشده است. مقامات اسرائیلی وضعیت ایران را «آسیب‌دیده اما باثبات» توصیف کرده‌اند که توانسته در برابر حملات مقاومت کند.

در عین حال، برخی کارشناسان هشدار داده‌اند که تبدیل ترورهای هدفمند به یک استراتژی دائمی می‌تواند پیامدهای خطرناکی داشته باشد و دامنه اهداف را گسترش دهد. همچنین این نگرانی وجود دارد که این رویکرد نتواند به اهداف اصلی جنگ، از جمله مهار برنامه هسته‌ای ایران و تضعیف ساختار قدرت، منجر شود.
👎1
این یادداشت توسط هیئت تحریریه روزنامه وال‌استریت ژورنال (The Wall Street Journal)
امروز (۳۰ مارس ۲۰۲۶) منتشر شده است. این روزنامه به‌طور سنتی رویکردی متمایل به سیاست‌های مداخله‌گرایانه و حمایت از اقدام نظامی آمریکا دارد. با این حال، نکته مهم و قابل توجه در این متن آن است که حتی در چارچوب چنین رویکردی، نویسندگان نسبت به برخی سناریوهای مطرح‌شده توسط دولت دونالد ترامپ
ابراز نگرانی کرده‌اند—به‌ویژه در مورد اهدافی که می‌تواند پیامدهای انسانی و سیاسی گسترده و پرریسکی به همراه داشته باشد.
———
فهرست اهداف ترامپ در ایران؛ خوب و بد

حمله به تأسیسات آب‌شیرین‌کن و نیروگاه‌ها به مردم ایران آسیب می‌زند

نوشته هیئت تحریریه وال‌استریت ژورنال
۳۰ مارس ۲۰۲۶

رئیس‌جمهور دونالد ترامپ طبق روال همیشگی خود، به‌طور متناوب بین تمجید از دیپلماسی با ایران و صدور تهدیدهای جدید در صورت شکست مذاکرات صلح در نوسان است. او همچنین فهرست جدید و گسترده‌تری از اهداف را مطرح کرده، اما برخی از مکان‌هایی که نام برده، بیش از آنکه به حکومت آسیب بزند، به مردم ایران لطمه خواهد زد.

«پیشرفت بزرگی [در مذاکرات] حاصل شده، اما اگر به هر دلیلی توافقی به‌زودی حاصل نشود»، ترامپ صبح دوشنبه در شبکه Truth Social نوشت، «ما اقامت زیبای خود در ایران را با منفجر کردن و نابود کردن کامل تمام نیروگاه‌های تولید برق، چاه‌های نفت و جزیره خارک (و احتمالاً تمام تأسیسات آب‌شیرین‌کن!) به پایان خواهیم رساند.»

تشخیص اینکه چه زمانی ترامپ جدی است دشوار است، اما این فهرست اهداف بیش از حد غیرتفکیکی است. تولید نفت و پایانه صادرات نفت در جزیره خارک اهداف نظامی قابل توجیهی محسوب می‌شوند، زیرا منابع اصلی تأمین مالی حکومت هستند. تصمیم برای بمباران یا اشغال آن‌ها توسط نیروهای آمریکایی، موضوعی مربوط به محاسبات نظامی و ارزیابی ریسک‌هاست.

با این حال، نکته عجیب این است که ترامپ تاکنون اجازه داده نفتکش‌های حامل نفت ایران از خلیج عبور کرده و به چین یا سایر خریداران برسند بدون آنکه مزاحمتی برای آن‌ها ایجاد شود. او حتی یک گروه از این نفتکش‌ها را «هدیه» برای آمریکا توصیف کرده است—احتمالاً برای جلوگیری از افزایش شدید قیمت جهانی نفت. اما اگر واقعاً قصد دارد حکومت ایران را تحت فشار قرار دهد، قطع صادرات نفت آن ممکن است ضروری باشد.

اما این موضوع درباره بمباران نیروگاه‌های برق یا تأسیسات آب‌شیرین‌کن ایران صدق نمی‌کند، زیرا این تأسیسات بیشتر نیازهای غیرنظامی را تأمین می‌کنند تا نظامی. چنین حملاتی مردمی را مجازات می‌کند که آمریکا پس از پایان بمباران‌ها به حمایت آن‌ها در برابر حکومت نیاز دارد. تهران حتی پیش از جنگ نیز به دلیل سوءمدیریت حکومت با کمبود آب مواجه بود. بمباران تأسیسات آب‌شیرین‌کن به حکومت این امکان را می‌دهد که کمبودها را به گردن آمریکا بیندازد، در حالی که همزمان رنج انسانی بسیار بیشتری ایجاد می‌کند.

همین مسئله درباره بمباران تولید برق نیز صدق می‌کند. ایرانیانی که بدون برق یا آب بمانند، به‌سرعت نیازمند کمک خارجی خواهند شد یا به کشورهای همسایه و فراتر از آن پناهنده می‌شوند. این امر در زمانی که آمریکا تلاش می‌کند حمایت منطقه‌ای برای جنگ جلب کند، هیچ دوستی برایش به همراه نخواهد داشت. همچنین روایت‌های مربوط به محرومیت غیرنظامیان می‌تواند افکار عمومی در آمریکا را بیش از پیش علیه جنگ تحریک کند.

فهرست اهداف غیرتفکیکی ترامپ یادآور بمباران‌های غیرنظامی در جنگ جهانی دوم علیه شهرهای آلمان و ژاپن است. اما امروز دهه ۱۹۴۰ نیست که بتوان آثار جنگ را تا حدی پنهان نگه داشت. یکی از مزایای بزرگ فناوری بمباران دقیق این است که به ارتش آمریکا اجازه می‌دهد دشمن را با حداقل آسیب به غیرنظامیان هدف قرار دهد. این یک پیشرفت اخلاقی در جنگ محسوب می‌شود و شیوه جنگ آمریکا را از روش‌هایی مانند روش‌های ولادیمیر پوتینمتمایز می‌کند.

گاهی هنوز هم اشتباهاتی رخ می‌دهد و غیرنظامیان کشته می‌شوند—مانند موردی که ممکن است در روزهای نخست جنگ، یک مدرسه به‌طور ناخواسته هدف قرار گرفته باشد. اما این موضوع تفاوت زیادی با تخریب عمدی اهداف غیرنظامی دارد. امید است کسی در شورای جنگ ترامپ این تفاوت را برای او توضیح دهد و او را به تمرکز بر اهداف مرتبط با حکومت محدود کند
https://www.wsj.com/opinion/donald-trump-iran-target-list-b586aac6?mod=hp_opin_pos_2.
👎1
این مقاله نوشته والتر راسل مید در روزنامه وال‌استریت ژورنال است و بازتاب‌دهنده یکی از صداهای مهم در جریان‌های جنگ‌طلب و مداخله‌گرای سیاست خارجی آمریکا محسوب می‌شود.

مقاله با نقل قولی از وینستون چرچیل آغاز می‌شود که بر غیرقابل پیش‌بینی بودن جنگ تأکید دارد. این مقدمه به‌عنوان چارچوبی برای نشان دادن وضعیت کنونی دونالد ترامپ استفاده می‌شود؛ رهبری که اکنون با پیامدهای واقعی جنگی مواجه شده که به‌مراتب پیچیده‌تر از پیش‌بینی‌های اولیه است. نویسنده تلاش می‌کند نشان دهد که جنگ به‌سرعت از کنترل اولیه خارج می‌شود و تصمیم‌گیرندگان را وارد فضایی از عدم قطعیت می‌کند.

در ادامه، مقاله مجموعه‌ای از چالش‌های کلیدی را مطرح می‌کند که نشان‌دهنده ابعاد چندلایه جنگ است. از جمله این مسائل می‌توان به نقش روسیه در کمک اطلاعاتی به ایران، تهدیدات حوثی‌ها در دریای سرخ و اثر آن بر بازار جهانی انرژی، و همچنین احتمال اعزام نیروهای زمینی آمریکا اشاره کرد. مهم‌تر از همه، این پرسش مطرح می‌شود که آمریکا چگونه می‌تواند حکومت ایران را سرنگون کند یا آن را وادار به پذیرش شرایط خود نماید. این مجموعه پرسش‌ها نشان می‌دهد که جنگ از یک عملیات محدود به یک بحران ژئوپلیتیکی گسترده تبدیل شده است.

محور اصلی مقاله، بررسی امکان بازگشت به گزینه‌ای است که در دهه‌های اخیر استفاده نشده: اعلام رسمی جنگ توسط کنگره آمریکا. نویسنده استدلال می‌کند که در صورت تشدید درگیری، ممکن است دولت آمریکا به سمت این گزینه حرکت کند. اعلام جنگ نه‌تنها از نظر تاریخی اهمیت دارد، بلکه اختیارات بسیار گسترده‌ای به رئیس‌جمهور می‌دهد و می‌تواند ابزارهای قدرتمندی برای کنترل اقتصاد، رسانه و جامعه در اختیار دولت قرار دهد.

برای نشان دادن ابعاد واقعی این اختیارات، مقاله به تجربه‌های تاریخی اشاره می‌کند. در دوره وودرو ویلسون، پس از ورود آمریکا به جنگ جهانی اول، دولت اقدام به سرکوب گسترده مخالفان جنگ کرد. قوانینی مانند «قانون جاسوسی» و «قانون فتنه» تصویب شد که بر اساس آن‌ها بسیاری از منتقدان بازداشت و زندانی شدند. دولت همچنین محدودیت‌های شدید بر آزادی بیان اعمال کرد، انتشار مطالب ضد جنگ را ممنوع نمود و اتباع کشورهای دشمن را تحت نظارت و محدودیت‌های گسترده قرار داد. فضای داخلی آمریکا در این دوره به‌شدت امنیتی شد و دولت کنترل بیشتری بر جامعه اعمال کرد.

در دوره فرانکلین روزولت در جنگ جهانی دوم، این روند حتی گسترده‌تر شد. دولت کنترل وسیعی بر اقتصاد اعمال کرد، تولید صنعتی را به‌طور کامل در خدمت جنگ قرار داد و نظام جیره‌بندی و برنامه‌ریزی مرکزی را اجرا کرد. علاوه بر این، یکی از بحث‌برانگیزترین اقدامات این دوره، بازداشت و انتقال اجباری آمریکایی‌های ژاپنی‌تبار به اردوگاه‌های داخلی بود؛ اقدامی که شامل ده‌ها هزار نفر شد و بعدها به‌عنوان یکی از موارد نقض جدی حقوق مدنی در تاریخ آمریکا شناخته شد. همچنین سانسور رسانه‌ها افزایش یافت و دولت نظارت گسترده‌تری بر اطلاعات و ارتباطات اعمال کرد. این اقدامات نشان می‌دهد که اعلام جنگ می‌تواند به تغییرات عمیق در ساختار سیاسی و اجتماعی کشور منجر شود.

در سطح سیاسی داخلی، نویسنده تأکید می‌کند که چنین تصمیمی با مخالفت‌های جدی مواجه خواهد شد. دموکرات‌ها احتمالاً با اعطای این سطح از اختیارات مخالفت خواهند کرد و حتی برخی جمهوری‌خواهان نیز ممکن است به دلیل نگرانی از هزینه‌های سیاسی و اجتماعی جنگ، همراهی نکنند. با این حال، مقاله سناریویی را مطرح می‌کند که در آن تغییرات در افکار عمومی—مثلاً در اثر افزایش تلفات یا حملات ایران—می‌تواند شرایط را به‌گونه‌ای تغییر دهد که اعلام جنگ از نظر سیاسی ممکن شود.

مقاله جنگ را به‌عنوان یک پدیده تحول‌آفرین توصیف می‌کند که می‌تواند نه‌تنها سیاست خارجی، بلکه ساختار داخلی آمریکا را نیز تغییر دهد. نویسنده هشدار می‌دهد که پیامدهای این جنگ محدود به خارج از کشور نخواهد بود و حتی ممکن است دولت‌ها نیز کنترل کامل خود بر روند تحولات را از دست بدهند.در نهایت، پیام اصلی این است که آمریکا ممکن است به نقطه‌ای برسد که ناچار شود بین ادامه یک جنگ محدود و ورود به یک درگیری تمام‌عیار یکی را انتخاب کند—انتخابی که پیامدهای آن نه‌تنها در میدان جنگ، بلکه در داخل آمریکا نیز بسیار گسترده و تعیین‌کننده خواهد بود.https://www.wsj.com/opinion/why-not-declare-war-e8c8bdbc?mod=hp_opin_pos_4
👍1👎1
گزارش‌هایی نیز منتشر شده مبنی بر اینکه روسیه داده‌های هدف‌گیری برای حملات ایران به اهداف آمریکایی در منطقه در اختیار تهران قرار داده است. اگر این گزارش‌ها درست باشد، چنین همکاری پنهانی می‌تواند یک کمک ملموس و مهم به توانمندی‌های نظامی ایران محسوب شود. با این حال، نباید این کمک را بیش از حد بزرگ جلوه داد؛ چرا که ممکن است صرفاً یک ابزار چانه‌زنی باشد که کرملین امیدوار است از طریق آن، واشنگتن را وادار کند ارائهٔ اطلاعات هدف‌گیری به اوکراین را متوقف کند.

در نتیجه، استراتژی کنونی پوتین این است که با نگرانی به جنگ خاورمیانه چشم بدوزد و امیدوار باشد که ایالات متحده در نوعی باتلاق گرفتار شود. مزایای چنین باتلاقی روشن است: علاوه بر تحقیر ترامپ، شکست عملیات «خشم حماسی» می‌تواند شکاف‌هایی در ناتو و متحدان منطقه‌ای آمریکا ایجاد کند و قیمت نفت را در سطحی سودآور بالا نگه دارد. هرچه این درگیری طولانی‌تر شود، برای حساب‌های کرملین بهتر است. با این حال، اشتباه است اگر تصور کنیم که سود کوتاه‌مدت ناشی از افزایش قیمت نفت تنها دغدغهٔ پوتین است؛ مسائل مهم‌تری نیز در میان است.

در واقع، اگر ایالات متحده پس از تضعیف قابل‌توجه توانمندی‌های ایران، به توافقی با این رژیم دست یابد، جایگاهش در خاورمیانه به‌شدت تقویت خواهد شد؛ در حالی که روسیه و چین به‌عنوان «ببرهای کاغذی» افشا می‌شوند—قدرت‌هایی که بیش از آنکه قادر به اجرای دیدگاه‌های بلندپروازانهٔ خود باشند، صرفاً دربارهٔ نظم جهانی جدید سخن می‌گویند.

در این میان، هنوز نمی‌توان قضاوت نهایی کرد. هیچ چیز به اندازهٔ ۲۰ سال جنگ‌های بی‌پایان در خاورمیانه، ایالات متحده را تضعیف نکرده است. این جنگ‌ها نه‌تنها فرصت‌هایی برای روسیه ایجاد کردند تا نفوذ خود را در منطقه گسترش دهد، بلکه خروج آشفتهٔ آمریکا از افغانستان نیز پوتین را جسور کرد تا با حمله به اوکراین، اعتبار آمریکا را به چالش بکشد.

اما یک جنگ کوتاه—اگر به‌گونه‌ای پایان یابد که بتوان آن را پیروزی آمریکا تلقی کرد، حتی اگر رژیم تضعیف‌شدهٔ ایران همچنان باقی بماند—می‌تواند اعتبار آمریکا را تقویت کرده و بیش از پیش روسیه را تضعیف کند. یک عملیات موفق علیه ایران، در تضاد کامل با «عملیات ویژهٔ نظامی» روسیه در اوکراین خواهد بود؛ جنگی که با وجود تخریب گسترده و تلفات سنگین، به‌طور محسوسی در دستیابی به اهداف اولیهٔ خود ناکام مانده است.

در مجموع، اینکه آیا روسیه از این جنگ سود می‌برد یا نه، کاملاً به نحوه و سرعت پایان آن بستگی دارد. در حال حاضر، پوتین تنها می‌تواند با ناتوانی نظاره‌گر تلاش‌های جنگی واشنگتن باشد و به بدترین سناریو برای آمریکا امید ببندد.

https://foreignpolicy.com/2026/03/30/trump-putin-iran-war-hormuz-oil-israel-sanctions/
نشانه‌های «خروج تدریجی» آمریکا از تنش با ایران- مایکل پرگانت

این گزارش به ارزیابی فاصله میان گفتمان سیاسی اعلام‌شده و رفتار عملیاتی ایالات متحده می‌پردازد و می‌کوشد نشان دهد آیا مسیر کاهش تنش واقعاً در حال شکل‌گیری است یا صرفاً ابزاری مذاکره‌ای باقی مانده است.
در سطح سیاسی، پیام‌های واشینگتن حاکی از تمایل به حفظ مسیر مذاکره است. گفته می‌شود گفت‌وگوها همچنان فعال‌اند، برخی از شروط آمریکا ممکن است برای تهران قابل بررسی شده باشند، و حتی نشانه‌هایی از آمادگی برای پایان‌دادن به درگیری دیده می‌شود—ولو آن‌که بازگشایی کامل تنگهٔ هرمز پیشاپیش تضمین نشده باشد.
در سطح عملیاتی، تصویر متفاوت است. ایالات متحده همچنان به حملات علیه اهداف مرتبط با ایران ادامه می‌دهد، از تعبیرهایی مانند «روزهای سرنوشت‌ساز» استفاده می‌کند، هزینه‌های بیشتر را گوشزد می‌کند، و هم‌زمان تلاش دارد بار بیشتری از امنیت تنگهٔ هرمز را بر دوش دیگر بازیگران منطقه‌ای بگذارد. در همین چارچوب، اسرائیل نیز خود را برای ادامهٔ کارزار نظامی در هفته‌های آینده آماده می‌کند؛ امری که نشان می‌دهد بُعد نظامی همچنان برای افزایش اهرم فشار به‌کار می‌رود، نه برای انتقال روشن به کاهش تنش.
داوری تحلیلی این است که هدف، یک «خروج قهری–مذاکره‌ای» است نه خروج فوری. به بیان دیگر: حفظ فشار نظامی، باز نگه‌داشتن کانال مذاکره، و نگه‌داشتن گزینهٔ توقف در زمانی که پذیرش شروط از سوی تهران بتواند به‌عنوان دستاوردی برای آمریکا چارچوب‌بندی شود.
شاخص‌هایی که می‌تواند واقعی‌شدن خروج را نشان دهد

کاهش قابل مشاهده در آهنگ حملات
محدودشدن دامنهٔ اهداف
شفاف‌تر شدن زبان عمومی دربارهٔ شروط، توالی مراحل و سازوکارهای راستی‌آزمایی
کاهش تأکید بر «روزهای سرنوشت‌ساز» و گسترش گزینه‌های نظامی

شاخص‌هایی که نشان می‌دهد تشدید تنش همچنان برای اهرم‌سازی است


تداوم حملات بدون وقفهٔ عملیاتی
تهدید مداوم زیرساخت‌های اقتصادی ایران
فشار مستمر بر هم‌پیمانان برای تقبل نقش بیشتر در هرمز
هم‌پوشانی کامل میان لفاظی مذاکره‌ای و اقدام نظامی قهرآمیز

جمع‌بندی: در گفتار، رویکرد مذاکره‌ای پررنگ است؛ اما در عمل، کنش‌ها هنوز بر شکل‌دادن میدان از طریق فشار استوارند. تا زمانی که رفتار عملیاتی تغییر معنادار نکند، «خروج» را باید بیش از آن‌که سیاستی فعال دانست، موضعی در چارچوب مذاکره تلقی کرد.
👍1
چرا پاکستان به میانجی غیرمنتظره میان آمریکا و ایران تبدیل شده است؟
با تشدید درگیری‌های نظامی میان ایالات متحده، اسرائیل و ایران از اواخر فوریه ۲۰۲۶، پاکستان به‌طور غیرمنتظره‌ای به یکی از کانال‌های اصلی میانجی‌گری میان واشنگتن و تهران تبدیل شده است. اسلام‌آباد هم در انتقال پیام‌های دونالد ترامپ به ایران نقش داشته و هم پیشنهاد میزبانی مذاکرات صلح را مطرح کرده؛ نقشی که حاصل ترکیبی از محاسبات ژئوپلیتیک، بحران اقتصادی، موازنه مذهبی و فرصت‌طلبی سیاسی ارتش پاکستان است.
هسته اصلی این تحرکات، رابطه نزدیک میان ترامپ و ژنرال سید عاصم منیر، فرمانده ارتش پاکستان و قدرتمندترین چهره سیاسی کشور، است. پس از سال‌ها کاهش اهمیت پاکستان در سیاست آمریکا—به‌ویژه در دوره جو بایدن و پس از خروج واشنگتن از افغانستان—بحران نظامی محدود میان هند و پاکستان در مه ۲۰۲۵ ورق را برگرداند. پاکستان برخلاف هند، از میانجی‌گری ترامپ استقبال کرد، او را «صلح‌ساز جهانی» نامید و حتی برای جایزه صلح نوبل نامزد کرد؛ اقدامی که مستقیماً بر تمایل ترامپ برای دیده‌شدن و کسب دستاورد نمایشی اثر گذاشت و رابطه او با دهلی‌نو را هم‌زمان تیره کرد.
در داخل پاکستان، این بحران به ارتش اجازه داد قدرت خود را تثبیت کند. در حالی که زندانی شدن عمران خان، سرکوب مخالفان و انتخابات مهندسی‌شده مشروعیت حکومت را تضعیف کرده بود، بحران ۲۰۲۵ به عاصم منیر امکان داد خود را «پیروز جنگ» معرفی کند. پس از آن، او به درجه فیلد مارشالی رسید و با ایجاد سمت جدید ریاست کل نیروهای دفاعی، کنترل کامل ارتش را در دست گرفت؛ امری که عملاً سیاست خارجی و اقتصادی کشور را در اختیار نظامیان قرار داد.
از منظر منطقه‌ای، پاکستان دلایل متعددی برای ورود به میانجی‌گری دارد. این کشور با ایران مرز مشترک دارد، دارای جمعیت قابل توجه شیعه (۱۵ تا ۲۰ درصد) است و هم‌زمان به‌شدت به انرژی خلیج فارس وابسته است. ادامه جنگ، مستقیماً اقتصاد بحران‌زده پاکستان را تحت فشار قرار داده و افزایش قیمت سوخت، بیشترین آسیب را به اقشار کم‌درآمد وارد کرده است. از سوی دیگر، وابستگی مالی طولانی‌مدت اسلام‌آباد به عربستان سعودی—و وجود همکاری‌های امنیتی و دفاعی—پاکستان را در موقعیتی حساس میان تهران و ریاض قرار داده است؛ موقعیتی که میانجی‌گری را به گزینه‌ای کم‌هزینه‌تر از انتخاب طرف در یک درگیری منطقه‌ای تبدیل می‌کند.
در کنار این عوامل، بعد اقتصادی و شخصی رابطه با ترامپ نیز اهمیت دارد. ارتش پاکستان کوشیده با پیشنهاد همکاری‌های معدنی، پروژه‌های رمزارزی مشترک، لابی‌گری سنگین در واشنگتن و حتی تحویل یکی از رهبران داعش به آمریکا—که ترامپ آن را علناً یک «پیروزی» اعلام کرد—جایگاه خود را نزد رئیس‌جمهور آمریکا تقویت کند. این رویکرد به‌خوبی با منطق «دستاوردمحور» دولت ترامپ همخوانی دارد.
در نهایت، بسیاری از ناظران تأکید می‌کنند که نقش جدید پاکستان بیش از آن‌که نشانه تغییر عمیق راهبردی باشد، نتیجه فرصت‌طلبی تاکتیکی ارتش در لحظه‌ای خاص است. اسلام‌آباد می‌کوشد خود را بازیگری کلیدی در ثبات منطقه‌ای نشان دهد، اما هم‌زمان با بحران‌های حل‌نشده‌ای چون تروریسم داخلی، تیرگی روابط با طالبان افغان و آسیب‌پذیری شدید اقتصادی روبه‌روست؛ مسائلی که سایه آن‌ها همچنان بر سیاست خارجی پاکستان سنگینی می‌کند.https://www.newyorker.com/news/q-and-a/how-pakistan-became-a-major-player-in-peace-negotiations-between-the-us-and-iran?utm_source=twitter&utm_medium=social&utm_campaign=dhtwitter&utm_content=null
👍1
گزارش‌های اخیر درباره وضعیت تصمیم‌گیری در تهران نشان می‌دهد که ساختار قدرت در جمهوری اسلامی در میانه جنگ با چالش‌های جدی و پیچیده‌ای روبه‌رو شده است. این تحلیل بر اساس دو منبع اصلی شکل گرفته است: گزارش تحلیلی منتشرشده در نیویورک تایمز (به نقل از ارزیابی‌های اطلاعاتی آمریکا و کشورهای غربی) و گزارش رسانه‌ای منتشرشده در N12 اسرائیل به قلم آساف روزنتسوایگ.

در سطح کلان، یکی از مهم‌ترین مسائل، نحوه تعامل مجتبی خامنه‌ای با سایر مراکز قدرت از جمله سپاه پاسداران، رئیس‌جمهور و محمدباقر قالیباف است. این پرسش مطرح است که آیا نظام از مدل «ولایت فقیه» که از ۱۳۵۷ شکل گرفته و پس از ۱۳۶۸ با افزایش نفوذ سپاه تکامل یافته، به سمت مدلی نزدیک‌تر به یک نظام اقتدارگرای نظامی حرکت خواهد کرد یا خیر. در چنین سناریویی، ممکن است نهاد رهبری حفظ شود اما کارکرد آن به سطحی نمادین تقلیل یابد. در مقابل، این احتمال نیز وجود دارد که مجتبی خامنه‌ای بتواند به‌تدریج قدرت را در دست گرفته و موقعیت خود را تثبیت کند؛ همان‌گونه که در سال ۱۳۶۸ نیز پیش‌بینی‌ها درباره ضعف رهبری جدید به‌طور کامل محقق نشد.

با این حال، گزارش‌های میدانی تصویر متفاوتی ارائه می‌دهند. بر اساس گزارش نیویورک تایمز**، رهبری ایران در حال حاضر دچار نوعی آشفتگی عملیاتی است. همچنین گزارش **N12 به نقل از منابع اطلاعاتی غربی تأکید می‌کند که مقامات ارشد که از حملات اولیه جان سالم به در برده‌اند، به دلیل نگرانی از شنود و ردیابی، از برقراری تماس‌های تلفنی و حتی دیدارهای حضوری اجتناب می‌کنند. این وضعیت باعث ایجاد نوعی پارانویا در رأس حاکمیت شده و توانایی تصمیم‌گیری و هماهنگی حملات گسترده را به‌شدت کاهش داده است.

در همین حال، توازن قدرت در درون سپاه پاسداران نیز اهمیت ویژه‌ای یافته است. بر اساس هر دو منبع، سپاه نهادی یکپارچه نیست و دارای رقابت‌های داخلی و دیدگاه‌های متفاوت است. در گذشته، حضور رهبر می‌توانست نقش تعدیل‌کننده ایفا کند، اما اکنون مشخص نیست این نقش تا چه حد قابل تداوم است. گزارش N12 همچنین اشاره می‌کند که عناصر تندروتر در سپاه نفوذ بیشتری یافته‌اند و ممکن است در عمل تصمیم‌گیری‌ها را در دست گرفته باشند، در حالی که جایگاه رهبری—به‌ویژه نقش مجتبی خامنه‌ای—ممکن است تضعیف شده یا به نقش نمایشی محدود شده باشد.

این شرایط همچنین بر عملکرد نظامی ایران تأثیر گذاشته است. طبق گزارش نیویورک تایمز و تحلیل بازتاب‌یافته در N12**، ایران با مشکل در اجرای حملات گسترده و هماهنگ مواجه است و قادر به شلیک موج‌های بزرگ موشکی نیست. در عوض، فرماندهی‌های منطقه‌ای به‌صورت پراکنده و بدون هماهنگی اقدام می‌کنند. همچنین ناتوانی در ارائه پاسخ منسجم به پیشنهادهای خارجی، نشانه‌ای از ضعف در هماهنگی در سطح عالی حکومت تلقی شده است.

در کنار این موارد، احتمال شکل‌گیری ائتلاف‌های جدید درون حاکمیت نیز مطرح است؛ برای مثال میان قالیباف و رئیس‌جمهور، یا میان قالیباف و فرماندهان سپاه. این سناریوها در تحلیل‌های راهبردی مرتبط با ساختار قدرت ایران مورد توجه قرار گرفته‌اند و می‌توانند مسیر آینده نظام را شکل دهند.

در مجموع، تمام این تحولات بر این فرض استوار است که نظام سیاسی همچنان قادر به بقا خواهد بود. بر اساس ارزیابی‌های ارائه‌شده در **نیویورک تایمز
و گزارش **N12**، در حال حاضر تغییر درون ساختار نظام محتمل‌تر از تغییر خود نظام است. با این حال، هنوز برای ارزیابی بازگشت احتمالی اعتراضات مردمی و تأثیر آن‌ها بر معادلات قدرت زود است. آنچه روشن است، این است که جنگ نه‌تنها موازنه نظامی، بلکه ساختار قدرت و تصمیم‌گیری در ایران را نیز وارد مرحله‌ای جدید و نامطمئن کرده است.
👎2👍1
گزارش تحلیلی از مقاله اشلی آیدین‌تاشباش – نیویورک تایمز (۳۱ مارس ۲۰۲۶)

این مقاله به بررسی یکی از مهم‌ترین ابعاد جنگ میان آمریکا و ایران می‌پردازد: تنگه هرمز به‌عنوان گلوگاه حیاتی انرژی جهان. نویسنده استدلال می‌کند که موفقیت یا شکست این جنگ تا حد زیادی به توانایی آمریکا در بازگشایی این تنگه، جلوگیری از رکود اقتصادی جهانی و پرهیز از ورود به یک جنگ فرسایشی دیگر وابسته است. اهمیت این تنگه از آنجا ناشی می‌شود که حدود یک‌پنجم مصرف جهانی نفت و بخش قابل‌توجهی از تجارت گاز طبیعی مایع از آن عبور می‌کند، و هرگونه اختلال در آن مستقیماً اقتصاد جهانی را تحت تأثیر قرار می‌دهد.

محور اصلی استدلال مقاله این است که نگاه به تنگه هرمز به‌عنوان یک «مسئله نظامی» یک خطای اساسی است. نویسنده توضیح می‌دهد که گلوگاه‌های استراتژیک، برخلاف تصور ساده‌انگارانه، صرفاً موانع جغرافیایی نیستند که بتوان با برتری نظامی آن‌ها را کنترل کرد؛ بلکه این نقاط، بازتابی از حاکمیت، رقابت قدرت‌ها و توازن ژئوپلیتیکی هستند. همین درک اشتباه—که یک مسیر باریک را می‌توان با ابزار نظامی به‌راحتی باز کرد—در گذشته نیز به فاجعه منجر شده است.

برای تقویت این استدلال، مقاله به نمونه تاریخی تنگه داردانل در جنگ جهانی اول اشاره می‌کند. در آن زمان، بریتانیا و فرانسه با این تصور که امپراتوری عثمانی ضعیف است، تلاش کردند از این تنگه عبور کنند تا مسیرهای تأمین به روسیه را باز کنند و عثمانی را از جنگ خارج سازند. اما عملیات گالیپولی (۱۹۱۵–۱۹۱۶) به یکی از بزرگ‌ترین شکست‌های نظامی آن‌ها تبدیل شد. بیش از ۱۳۰ هزار نفر کشته شدند—حدود ۴۴ هزار نیروی متفقین و دست‌کم ۸۶ هزار سرباز عثمانی—و این شکست پیامدهای سیاسی مهمی نیز داشت، از جمله برکناری طراح اصلی آن. این مثال نشان می‌دهد که ورود نظامی به چنین گلوگاه‌هایی می‌تواند بسیار پرهزینه و غیرقابل پیش‌بینی باشد.

مقاله همچنین به پیامدهای گسترده‌تر این شکست اشاره می‌کند. کنترل عثمانی بر تنگه باعث شد روسیه از دسترسی به مسیر حیاتی خود به مدیترانه محروم شود، که این امر بحران اقتصادی و نظامی آن کشور را تشدید کرد و به ناآرامی‌های داخلی، فروپاشی نظام حاکم و در نهایت انقلاب انجامید. در حافظه تاریخی ترکیه نیز این نبرد به نمادی از مقاومت و تولد ملی تبدیل شده است. این بخش از مقاله نشان می‌دهد که تأثیر چنین درگیری‌هایی فراتر از میدان جنگ است و می‌تواند تحولات ژئوپلیتیکی عمیقی ایجاد کند.

در ادامه، نویسنده وضعیت کنونی تنگه هرمز را با این تجربه تاریخی مقایسه می‌کند و هشدار می‌دهد که اقدام نظامی آمریکا برای باز کردن این تنگه می‌تواند با خطرات مشابهی همراه باشد. ایران، به‌واسطه موقعیت جغرافیایی و توانایی‌های نظامی خود، می‌تواند از تاکتیک‌های جنگ نامتقارن بهره ببرد؛ از جمله مین‌گذاری مسیرها، استفاده از پهپادها و موشک‌ها، و حملات گروهی قایق‌های کوچک. این ابزارها می‌توانند حتی برای یک نیروی دریایی برتر نیز هزینه‌های سنگینی ایجاد کنند و عملیات را پیچیده و طولانی کنند.

با این حال، مقاله تأکید می‌کند که گزینه‌ها محدود به جنگ یا پذیرش کنترل ایران نیست. نویسنده پیشنهاد می‌دهد که آمریکا می‌تواند از تجربه تاریخی ترکیه و کنوانسیون مونترو در سال ۱۹۳۶ الهام بگیرد. این توافق، که میان چندین کشور امضا شد، توانست تعادلی میان آزادی عبور کشتی‌های تجاری و حاکمیت و امنیت ترکیه برقرار کند. در این چارچوب، کشتی‌های تجاری در زمان صلح آزادانه عبور می‌کردند، در حالی که ترکیه در زمان جنگ اختیار اعمال محدودیت بر کشتی‌های نظامی را داشت. این توافق نمونه‌ای از یک راه‌حل مبتنی بر قواعد و مصالحه بود.

مقاله توضیح می‌دهد که چنین مدلی می‌تواند به‌عنوان الگویی برای تنگه هرمز مورد استفاده قرار گیرد، هرچند شرایط متفاوت است. برخلاف داردانل که تحت کنترل یک کشور بود، هرمز میان ایران و عمان قرار دارد و مسیرهای اصلی کشتیرانی در آب‌های عمان هستند. بنابراین، هر توافقی برای هرمز باید دقیق و چندجانبه باشد و شامل قواعدی مانند عدم حمله به کشتی‌های تجاری، ممنوعیت مین‌گذاری، تعیین مقررات برای تعامل نیروهای دریایی و ایجاد سازوکارهای نظارتی بین‌المللی باشد.

یک توافق جامع باید به آتش‌بس گسترده‌تر در منطقه نیز مرتبط شود و نگرانی‌های امنیتی همه طرف‌ها—از جمله ایران و کشورهای عربی خلیج فارس—را در نظر بگیرد. چنین توافقی به ایران انگیزه‌هایی ارائه می‌دهد، در حالی که تعهدات قابل‌راستی‌آزمایی برای حفظ جریان تجارت جهانی ایجاد می‌کند.https://www.nytimes.com/2026/03/31/opinion/trump-hormuz-turkey-dardanelles.html
👍1
دیوید ایگناتیوس – واشینگتن پست (۳۱ مارس ۲۰۲۶)

این مقاله جنگ میان آمریکا و ایران را به‌عنوان یک «بحران گروگان‌گیری» توصیف می‌کند و با اشاره به بحران گروگان‌گیری سال ۱۹۷۹ در ایران، این شباهت را برجسته می‌سازد. نویسنده یادآوری می‌کند که در آن زمان، افکار عمومی آمریکا هر شب با شمارش روزهای گروگان‌گیری مواجه بود و اکنون نیز فضایی مشابه شکل گرفته است—با این تفاوت که این بار نه افراد، بلکه کل اقتصاد جهانی به گروگان گرفته شده است. این مقایسه، چارچوب اصلی تحلیل مقاله را تشکیل می‌دهد.

نویسنده توضیح می‌دهد که چگونه این وضعیت شکل گرفت: حمله اولیه آمریکا و اسرائیل از نظر نظامی موفق بود، اما به‌دلیل ضعف در برنامه‌ریزی استراتژیک، به واکنشی انجامید که بحران را عمیق‌تر کرد. ایران با حملات موشکی و پهپادی و مهم‌تر از همه با بستن تنگه هرمز، یک اهرم فشار جهانی ایجاد کرد و اقتصاد بین‌المللی را در وضعیت «گروگان» قرار داد. این دقیقاً همان منطق بحران‌های گروگان‌گیری است: استفاده از یک دارایی حیاتی برای تحمیل فشار سیاسی.

ایگناتیوس با ادامه این قیاس توضیح می‌دهد که در چنین شرایطی دو مسیر وجود دارد: استفاده از زور یا مذاکره. اما همان‌طور که تجربه سال ۱۹۷۹ نشان داد، این فرآیند نیازمند زمان، هماهنگی و مدیریت دقیق است. در مقابل، فشار رسانه‌ای و عجله برای اقدام سریع می‌تواند تصمیم‌گیری را مختل کند. نویسنده تأکید می‌کند که اکنون نیز همین شتاب‌زدگی و نبود هماهنگی—به‌ویژه میان آمریکا و اروپا—مانع شکل‌گیری یک راه‌حل مؤثر شده است.

مقاله همچنین به پارادوکس جنگ اشاره می‌کند: آمریکا از نظر نظامی برتری دارد و می‌تواند اهداف ایران را هدف قرار دهد، اما این برتری به پیروزی سریع منجر نشده و جنگ به یک بحران طولانی و پرهزینه تبدیل شده است. این وضعیت نشان می‌دهد که موفقیت تاکتیکی لزوماً به موفقیت استراتژیک نمی‌انجامد. در همین حال، تمایل به اعلام پیروزی زودهنگام و واگذاری مسئولیت به دیگران، از نظر نویسنده یک خطای جدی در سیاست خارجی است.

در بخش راه‌حل، مقاله بر ترکیبی از فشار نظامی محدود و دیپلماسی تأکید می‌کند. استفاده از قدرت نظامی باید هدفمند و برای وادار کردن ایران به مذاکره باشد، نه برای تشدید جنگ. در کنار آن، یک چارچوب چندجانبه ضروری است که در آن کشورهای اروپایی و آسیایی—به‌ویژه چین—نقش فعال داشته باشند، زیرا این کشورها منافع مستقیمی در بازگشایی تنگه دارند. اشاره به ابتکار چین و پاکستان نیز نشان می‌دهد که تلاش‌هایی برای ایجاد چنین چارچوبی آغاز شده، هرچند مسائل پیچیده‌تر به آینده موکول شده‌اند.
همان‌طور که در بحران ۱۹۷۹، زمان، صبر و دیپلماسی نقش کلیدی داشت، در شرایط کنونی نیز تنها راه خروج از بحران، ترکیب هوشمندانه فشار و مذاکره با مشارکت قدرت‌های جهانی است—نه شتاب‌زدگی و نه اتکا صرف به نیروی نظامیhttps://www.washingtonpost.com/opinions/2026/03/31/strait-hormuz-closure-trump-iran-war-crisis/.
👍1
https://www.theatlantic.com/politics/2026/03/four-ends-iran-war/686627/

نانسی ای. یوسف – آتلانتیک (۳۱ مارس ۲۰۲۶)

این مقاله به بررسی گزینه‌های پیش‌روی آمریکا برای پایان دادن به جنگ با ایران می‌پردازد و استدلال اصلی آن این است که هیچ‌یک از این گزینه‌ها «راه‌حل خوبی» نیست و همگی با هزینه‌ها و ریسک‌های جدی همراه هستند. نویسنده در ابتدا تأکید می‌کند که رئیس‌جمهور به‌دنبال خروج سریع از جنگ است—هم به دلایل سیاسی و اقتصادی و هم به‌دلیل تمایل به اعلام پیروزی. با این حال، تجربه تاریخی نشان می‌دهد که جنگ‌ها به‌ندرت به‌صورت ساده و سریع پایان می‌یابند و اغلب مسائل جدیدی ایجاد می‌کنند.

در شرایط فعلی، اگرچه آمریکا و اسرائیل توانسته‌اند بخش مهمی از توان نظامی ایران را تضعیف کنند، اما ایران با استفاده از تاکتیک‌های نامتقارن—از جمله بستن تنگه هرمز، حملات پهپادی و استفاده از نیروهای نیابتی مانند حوثی‌ها—توانسته تعادل را حفظ کند و حتی میدان نبرد را گسترش دهد. این وضعیت باعث شده ایران موقعیت خود را نسبتاً قوی ببیند و انگیزه‌ای برای پایان سریع جنگ نداشته باشد، که خود مذاکرات را پیچیده‌تر می‌کند.

مقاله چهار سناریوی اصلی برای پایان جنگ را بررسی می‌کند:

سناریوی اول، اعزام نیروهای زمینی است. در این گزینه، آمریکا می‌تواند با اشغال تأسیسات انرژی—به‌ویژه جزیره خارک که مرکز صادرات نفت ایران است—فشار اقتصادی شدیدی بر ایران وارد کند. این اقدام می‌تواند اقتصاد ایران را فلج کرده و آن را به مذاکره وادار کند. اما این گزینه بسیار پرریسک است: افزایش قیمت جهانی نفت، احتمال حملات تلافی‌جویانه به زیرساخت‌های منطقه، خطر تلفات غیرنظامیان و حتی احتمال اسارت نیروهای آمریکایی. همچنین چنین عملیاتی ممکن است به حضور طولانی‌مدت نظامی آمریکا در منطقه منجر شود.

سناریوی دوم، اعلام پیروزی و خروج از جنگ است. در این حالت، آمریکا می‌تواند ادعا کند که توان موشکی ایران را تضعیف کرده و به اهداف خود رسیده است. اما این گزینه نیز مشکلات جدی دارد: ایران ممکن است برنامه‌های نظامی و هسته‌ای خود را بازسازی کند، به حملات ادامه دهد و حتی از موقعیت خود برای افزایش نفوذ استفاده کند. همچنین این رویکرد می‌تواند باعث رقابت هسته‌ای در منطقه شود، زیرا متحدان آمریکا به‌دنبال تضمین‌های امنیتی مستقل خواهند رفت.

سناریوی سوم، مذاکره با ایران است. این گزینه از نظر تئوریک می‌تواند به پایان جنگ منجر شود، اما با چالش‌های عمیق بی‌اعتمادی همراه است. دو طرف اهداف کاملاً متفاوتی دارند: آمریکا به‌دنبال محدود کردن برنامه موشکی، هسته‌ای و نفوذ منطقه‌ای ایران است، در حالی که ایران خواهان رفع تحریم‌ها، تضمین عدم حمله و حتی دریافت هزینه برای عبور کشتی‌ها از تنگه هرمز است. این اختلافات نشان می‌دهد که مذاکرات احتمالاً طولانی و پیچیده خواهد بود. حتی در صورت توافق، درآمدهای جدید ایران ممکن است صرف بازسازی همان ظرفیت‌هایی شود که هدف حملات بوده‌اند.

سناریوی چهارم، ادامه حملات هوایی تا تسلیم ایران یا فروپاشی آن است. این گزینه می‌تواند در تئوری به تغییرات اساسی منجر شود، اما بسیار پرهزینه و نامطمئن است. ادامه جنگ باعث اختلال شدید در بازار انرژی، افزایش قیمت‌ها و فشار اقتصادی بر آمریکا و جهان می‌شود. همچنین مصرف گسترده منابع نظامی و فشار بر نیروها می‌تواند توان آمریکا را در برابر تهدیدهای دیگر—از جمله چین—کاهش دهد. تجربه جنگ‌های طولانی مانند افغانستان نیز نشان می‌دهد که چنین رویکردی تضمینی برای پیروزی ندارد.

نتیجه‌گیری اصلی این است که جنگ وارد مرحله‌ای شده که در آن انتخاب‌ها محدود، پرهزینه و فاقد راه‌حل ساده هستند، و هر تصمیمی می‌تواند بحران را به شکل دیگری تداوم بخشد.
👍1
⭕️ پافشاری بر تهاجم خارجی: منطق‌ها و توجیه‌ها
محمد مالجو

استمرار پافشاری بخشی از ایرانیان در دفاع از تهاجم خارجی نه نشانهٔ بی‌خبری از واقعیت که نشانهٔ کوششی است برای نگه‌داشتنِ معنا در دلِ واقعیتی که جنگ را هر روز هر چه بی‌معنا‌تر می‌کند. دفاعیه‌شان پیش از آغاز جنگ بر تصویری استوار بود از فشاری که می‌تواند موازنه‌ها را بر هم بزند و گرهی را که از درون گشوده نمی‌شود از بیرون بگشاید. رنج‌افزایی‌های جنگ در آن تصویر همچون هزینه‌ای محدود و گذرا فهم می‌شد و زمان نیز در تصورشان به یک لحظهٔ سرنوشت‌ساز تقلیل می‌یافت. اما اکنون، با کش‌آمدنِ جنگ، همان تصویر تَرَک برداشته است بی‌آن‌که الزاماً فروبپاشد. در دلِ این تَرَک‌ها نه‌فقط تردید بلکه صورت‌بندی‌های تازه‌ای از توجیه و بازتفسیر شکل گرفته‌اند که هنوز امکانِ دفاع از تهاجم خارجی را زنده نگه می‌دارند.

پافشاری داخل‌نشینان بر دفاع از تهاجم خارجی بر بسترِ بن‌بستِ سیاسیِ مزمن شکل گرفته است. برای کسانی که سال‌ها در متنی از افقِ بسته و احساسِ بی‌قدرتی زیسته‌اند تهاجم خارجی هنوز می‌تواند در مقامِ «آخرین امکان» ظاهر شود، نه همچون گزینه‌ای مطلوب بلکه چونان راهی برای برهم‌زدنِ تعادلی که از درون بر هم نخواهد خورد. این‌جا محاسبه‌ای سیاسی در کار است: اگر ساختِ قدرت از درون اصلاح‌ناپذیر باشد، هر نیرویی که بتواند موازنه را بر هم بزند، حتی بیرونی و خشونت‌بار، می‌تواند حاملِ نوعی گشایش تلقی شود. اما این محاسبه بدون یک جابه‌جاییِ روانی پایدار نمی‌ماند. رنجِ جنگ، در این نگاه، نه نفیِ فرضِ اولیه بلکه «بهای ناگزیر» جنگ است. بدین‌سان، تجربهٔ درد به بازاندیشی نمی‌انجامد بلکه درونِ همان روایتِ پیشین جذب می‌شود.

میان خارج‌نشینان اما فاصلهٔ جغرافیایی عملاً امکانِ نوعی بازچینشِ ادراک را فراهم می‌کند. تصاویرِ رنج، هرچند پرقدرت، به‌تنهایی تعیین‌کننده نیستند و چه‌بسا همزمان دو معنا یابند: برای برخی‌ها نشانهٔ ضرورتِ توقف جنگ اما برای دیگران چه‌بسا گواهی بر نیمه‌کاره‌بودنِ کار. این دوگانگی اصولاً ریشه در موقعیتِ سیاسیِ نیروها دارد. برای بخشی از اپوزیسیون، تهاجم خارجی جزئی از یک استراتژیِ کلان‌تر برای تغییرِ رژیم است، نوعی استراتژی که بر ائتلاف با قدرت‌های خارجی و تشدیدِ فشار تکیه دارد. در این نگاه، جنگ نه یک خطا یا انحراف بلکه یکی از گام‌های مسیرِ تغییر تلقی می‌شود و رنج‌‌افزایی‌های جنگ نیز درونِ منطقِ «هزینه برای گذار».

وانگهی، رقابت‌های درونِ اپوزیسیون نیز به استمرار پافشاری بر دفاع از تهاجم خارجی دامن زده است. در فضایی که نیروها برای جلبِ حمایت و کسبِ مشروعیت رقابت می‌کنند اتخاذِ مواضع تندروانه‌تر می‌تواند به سرمایهٔ سیاسی بدل شود. دفاع از تهاجم خارجی، در این معنا، فقط یک داوری نیست بلکه نشانه‌ای از قاطعیت و همسویی با بازیگرانِ قدرتمند منطقه‌ای و جهانی است. عقب‌نشینی از چنین موضعی نیز پرهزینه است زیرا چه‌بسا به استهلاک چنین سرمایه‌ای بینجامد.

سازوکارهای شناختی، در این میان، نقشِ پیونددهنده را بازی می‌کنند. پذیرشِ این‌ که حمایت از تهاجم خارجی می‌تواند به رنج‌های گسترده انجامیده باشد مستلزمِ مواجهه با نوعی مسئولیت اخلاقی است، مواجهه‌ای که غالباً با مقاومت روبه‌رو می‌شود. در نتیجه، واقعیت بازتفسیر می‌شود: رنج‌‌افزایی‌های جنگ را یا کوچک‌نمایی می‌کنند یا به‌ پای ضرورت‌های بزرگ‌تر می‌نویسند یا به عاملِ دیگری نسبت می‌دهند. این بازتفسیر عملاً امکانِ حفظِ انسجامِ روایت را فراهم می‌کند، حتی وقتی شواهد به‌جد تضعیفش کرده باشند.

همچنین باید به ادراکِ خاصی از «زمانِ سیاسی» توجه کرد. برخی‌ها هنوز تصور‌ می‌کنند جنگ ضرورتاً به یک نقطهٔ سرنوشت‌ساز خواهد رسید، نقطه‌ای که اگر فشار به‌اندازهٔ کافی تشدید شود می‌تواند به گسست بینجامد. در این افق اصولاً کش‌آمدنِ جنگ نه نشانهٔ بن‌بست بلکه بخشی از مسیر تلقی می‌شود. این تعلیقِ امید، در واقع، امکانِ تعویقِ داوری را فراهم می‌کند: تا زمانی که «شایدِ فردا» زنده است «واقعیتِ امروز» می‌تواند تحمل شود.

نهایتاً این که دلیلِ ادامهٔ دفاع از تهاجم خارجی را می‌توان ساده‌تر دید: برای این گروه‌ها جنگ هنوز ابزاری برای تغییر موازنهٔ قدرت است، حتی اگر هزینه‌هایش سنگین باشد. آنان رنج‌های موجود را نه انکار بلکه در چارچوبِ یک هدفِ بزرگ‌تر معنا می‌کنند: تغییر بنیادین موازنهٔ قوا که می‌اندیشند بدون این فشار رخ نخواهد داد. به همین دلیل، تا وقتی تصور کنند که جنگ، حتی به‌ صورت فرسایشی، می‌تواند قدرتِ مسلط را ساقط کند دفاع‌پذیر تلقی‌اش خواهند کرد. این موضع زمانی تغییر می‌کند که این پیوند میان «جنگ» و «امکانِ تغییر» در ذهن‌شان از هم بگسلد، یعنی وقتی دیگر ببینند جنگ نه مسیر موردنظرشان را طی کرده نه به مقصد مطبوع‌شان رسیده.

🆔 @mmaljoo
👍3👎2
دولت ترامپ بدیهی است که می‌دانست تنگه هرمز در هر درگیری با ایران در معرض خطر خواهد بود. مشکل، پیام‌رسانی نیمه‌داخل، نیمه‌خارج این دولت است. اگر هدف آمریکا صرفاً از کار انداختن برخی قابلیت‌های رژیم بود و این به‌درستی اعلام می‌شد، احتمالاً تنگه تهدید نمی‌شد. این همان درسی است که طی ۱۰ سال گذشته بارها دیده‌ایم: رژیم ایران بارها نشان داده که تمایلی به تشدید درگیری ندارد. به یاد بیاورید حملات موشکی از پیش اعلام‌شده‌اش پس از درگیری‌های قبلی، که به‌راحتی توسط آمریکا و متحدانش دفع شدند.

اما از سوی دیگر، اگر هدف تغییر رژیم بود، یک ضدحمله در هرمز قطعاً قابل پیش‌بینی بود. و هرچه آمریکا اکنون بگوید، اقدامات آمریکا و اسرائیل پیام تغییر رژیم را منتقل کرده‌اند: ترور ۲۵۰ مقام، حمله به پلیس سیاسی رژیم، تهدید درآمدهای نفتی، و دعوت به قیام عمومی.

لحظه‌ای که مرا مردد کرد زمانی بود که دولت از به‌کارگیری شورشیان کرد علیه ایران عقب نشست. بله، اگر اهداف آمریکا محدود بود، چنین ظرافتی منطقی بود. اما اگر هدف وارد کردن فشار حداکثری به حاکمیت ایران است—اگر هدف به دیوار رساندن رژیم است—در این صورت باید همه ابزارها را به کار گرفت، از جمله کردها؛ دست‌کم هر چیزی کوتاه از یک تهاجم زمینی آمریکا که احتمالاً غیرقابل قبول است.

و این ما را به دونالد ترامپ می‌رساند. همه، از جمله اسرائیلی‌ها، می‌دانند که هر اتفاقی بیفتد، کاملاً به تصمیم رئیس‌جمهور آمریکا بستگی دارد.

به یاد بیاورید که از همان روزهای نخست، «انقلاب» در هدف‌گیری رژیم آغاز شد—که در عمل نوعی مذاکره ضمنی را به جریان انداخت: رهبران ایران می‌خواهند جان و امنیت شخصی خود را پس بگیرند. می‌خواهند دوباره بتوانند از ارتباطات الکترونیکی استفاده کنند. می‌خواهند دیگر از مردم خود و از بمباران‌های اسرائیل پنهان نشوند (که با توجه به اینکه بسیاری از ایرانیان در هدف‌گیری به اسرائیل کمک می‌کنند، تقریباً یک چیز است).

در ذهن استراتژیک ترامپ، به نظر می‌رسد این همان بازی است—اگر به اظهارات او از زمان حملات ژوئن ۲۰۲۵ نگاه کنیم، زمانی که مشخصاً گفت علی خامنه‌ای در تیررس او قرار دارد. در هر لحظه ممکن است یک «توافق ضمنی ترامپ» ظاهر شود که مسئله مواد شکافت‌پذیر و موشک‌های بالستیک ایران را به تعویق بیندازد، در ازای اینکه بازماندگان رژیم کنترل خود بر تنگه را کاهش دهند.

آیا این نتیجه‌ای خفت‌بار خواهد بود؟ شاید. اما قضاوت ممکن است در یکی دو سال آینده بسیار متفاوت باشد، اگر رژیم تحت فشار ترکیبی آمریکا و اسرائیل، شکست‌های داخلی خود و نفرت مردمش از صحنه کنار برود.

یکی از مشکلات زمانه ما این است که رهبران، استدلال‌های نامنسجم استراتژیک را به آزمونی برای حیثیت و مردانگی خود تبدیل می‌کنند. به روسیه و اوکراین فکر کنید، یا چین و تایوان. آمریکا زمانی در جنگ سرد این اصل را داشت که هیچ قدرت خارجی نباید خلیج فارس را تهدید کند. حالا خود آمریکا همان قدرت خارجی است. حتی می‌توان گفت نیروی دریایی آمریکا فقط باید توانایی قطع نفت چین را داشته باشد تا رفتار مطلوب را تضمین کند.

در هر سناریویی، در نهایت، مشکل هرمز احتمالاً وقتی درگیری‌ها متوقف شود خودبه‌خود حل خواهد شد. هر ۹ کشوری که در دو سوی این خلیج‌ها قرار دارند، از جمله ایران تحت هر نوع حکومتی، خواهان بازگشت عبور و مرور خواهند بود. همچنین، بشریت گزینه‌های انرژی خود را با در نظر گرفتن ناامنی خلیج فارس بازقیمت‌گذاری خواهد کرد. در جهان ما، جغرافیا و منابع هنوز اهمیت دارند، اما فناوری، تولید ثروت و توانایی بهره‌برداری از منافع تجارت اهمیت بسیار بیشتری دارند—چیزی که اسرائیل همچنان نشان می‌دهد.

یک ماه از جنگ گذشته و به‌طور قابل پیش‌بینی، می‌توان حس کرد که بسیاری از ذهن‌ها خاموش شده‌اند و جای خود را به موضع‌گیری‌های ثابت طرفدار یا مخالف ترامپ، یا طرفدار یا مخالف جنگ داده‌اند. اما برای کسانی که هنوز قدرت تحلیل خود را حفظ کرده‌اند، پرسش‌های باز همچنان جالب هستند.

مهم‌ترین مسئله—و محتمل‌ترین راهی که آمریکا ممکن است دچار خطا شود—این است که آیا باید هزینه‌ها و ریسک‌های بزرگی را برای بازگشایی تنگه هرمز متحمل شود یا نه. پاسخ من منفی است—هرچند سرمایه‌گذاری‌های کوچک در این جهت قابل قبول است. آیا این تمایزها برای خوانندگان بیش از حد پیچیده است و نیاز به شعارهای هیجانی دارد؟ خوشبختانه، گونه ما به دلیلی مغزهای بزرگی دارد.

و این مرا به پیش‌بینی خوش‌بینانه بلندمدتم می‌رساند: جهان زمانی امن‌تر خواهد شد که رهبران، به‌طور معمول، جاه‌طلبی‌ها و محاسبات استراتژیک خود را پیش از اقدام از طریق یک مدل زبانی بزرگ عبور دهند.https://www.wsj.com/opinion/hormuz-shmormuz-f43e3d82?mod=hp_opin_pos_2
👍2👎1
امید داشتن به تغییر در ایران حالتی رؤیاپردازانه و شاید بی‌حاصل داشت؛ اما شرط بستن بر عدم تغییر هم بی‌رحمانه به نظر می‌رسید. هر موج جدید اعتراض، نمایشی خیره‌کننده از شجاعت جوانان بود که سایه‌ای از یک تراژدی تقریباً حتمی بر آن افتاده بود. یکی از دوستانم در داخل ایران، که همیشه خوش‌بین بود، استعاره‌ای به من داد: در سال ۲۰۲۲ در واتساپ نوشت، اگر برای قطع کردن یک درخت به ۱۰۰ ضربه تبر نیاز باشد، نمی‌توان گفت ۹۹ ضربه اول بی‌فایده بوده‌اند.

اما جمهوری اسلامی گویی از چوب آهنی ساخته شده بود. این یک دیکتاتوری تک‌نفره نبود. انقلابیون نهادهایی—هم غیرنظامی و هم نظامی—ساخته بودند که خودشان را بازتولید می‌کردند. شبکه‌های خشونت در عمق تقریباً تمام مراکز قدرت و ارکان نظام نفوذ کرده بود، و رژیم همچنان از یک پایگاه قابل‌توجه ایدئولوژیک در میان مردم و دستگاه‌های امنیتی برخوردار بود. بارها و بارها، وقتی نیروهای مسلح ایران میان مردم و رهبرانشان قرار گرفتند، جانب رژیم را گرفتند.

آیا واقعاً چنین کاری را می‌کردند؟ آیا به روی جمعیت‌های غیرمسلح—عمدتاً جوان—آتش می‌گشودند و هزاران نفر را به خاک و خون می‌کشیدند؟ در ژانویه گذشته، جمهوری اسلامی نیروهای امنیتی خود را به ابزار جنایتی در ابعاد تاریخی جهانی تبدیل کرد و دست‌کم ۶ هزار نفر و شاید بیش از ۳۰ هزار معترض را کشت. چیزی در درون تقریباً همه ایرانیانی که می‌شناختم شکست—یا شعله‌ور شد: گویی گوی آتشی از خشم و تروما. چگونه می‌توان زیر چنین رژیمی زندگی کرد؟ و چه نوع مقاومتی ممکن است؟ یکی از فعالان در تبعید به من گفت که گاهی خیال می‌کند به‌عنوان یک مبارز مسلح بازگردد: «واقعیت این است که به نقطه‌ای رسیده‌ایم، به یک بن‌بست، که تقریباً برای پیروزی باید چریک شوی. وگرنه باید بپذیری که آن‌ها تو را می‌کشند و به زندگی‌شان ادامه می‌دهند.»

وقتی بمب‌های آمریکا و اسرائیل شروع به کوبیدن سرزمینشان کردند، بسیاری از دوستان و آشنایان قدیمی‌ام امیدهای بزرگ کشورشان را به خشم بزرگ ترامپ گره زدند. هیچ تلاش غیرخشونت‌آمیزی نتوانسته بود رژیم را جابه‌جا یا حتی متزلزل کند؛ اینجا بالاخره «قدرت سخت» وارد میدان شده بود. جایگزین آن چه بود؟ جمهوری اسلامی—برای همیشه. اما برخی دیگر از همان شبکه قدیمی من وحشت‌زده بودند. این «قدرت سخت» توسط بازیگران خارجی و با اهدافی نامعلوم، علیه دامنه‌ای از اهداف که مدام گسترده‌تر می‌شد، به کار گرفته می‌شد. یکی از دوستانم پیام داد: اگر ایرانیانی که از چنین ویرانی خشونت‌باری در کشورشان خوشحال‌اند از این طریق به قدرت برسند، آیا واقعاً می‌توان آن‌ها را طرفدار دموکراسی دانست؟ با مخالفانشان چگونه رفتار خواهند کرد؟

این روزها به این فکر می‌کنم که آیا همیشه شکافی در میان اپوزیسیون وجود داشته، یا آنچه اکنون می‌بینم پدیده‌ای جدید است. در یک سو کسانی هستند که هنوز باور دارند، با وجود نتایج انقلاب ۱۹۷۹، انگیزه‌های اصلی آن—رد سلطنت و نفوذ آمریکا، و تأکید بر حاکمیت ایران بر منابع و سرنوشت سیاسی‌اش—اموری مقدس‌اند. در سوی دیگر کسانی قرار دارند که به این نتیجه رسیده‌اند که نه‌تنها جمهوری اسلامی، بلکه خود انقلاب نیز یک مسیر اشتباه بوده است. نمادگرایی قدرتمندی در پذیرش پسر شاه مخلوع به‌عنوان رهبر آینده و همچنین پذیرش قدرت نظامی آمریکا به‌عنوان ابزار به قدرت رساندن او وجود دارد.

دیدگاه‌های این دو اردو کاملاً در تضاد با یکدیگرند. من تلاش می‌کنم با احترام به هر دو گوش دهم—هرچند حقیقت این است که در لحظه نگارش این متن، نمی‌توانم تصور کنم این جنگ به آزادی ایران منجر شود، یا اینکه جمهوری اسلامی، چه با جنگ و چه بدون آن، تصمیم به عقب‌نشینی بگیرد. اما چگونه می‌توانم چنین چیزی را بگویم، یا حتی به آن فکر کنم؟ وقتی که هر مکالمه تلفنی با یک وعده به پایان می‌رسد—اینکه روزی، دوباره، گفت‌وگو را در تهران ادامه خواهیم دادhttps://www.theatlantic.com/magazine/2026/05/iran-us-israel-war-democracy-women/686583/
👎1
این مقاله به بررسی شباهت‌های احتمالی میان استراتژی کنونی ایالات متحده در قبال ایران و الگوی تاریخی بریتانیا در جنگ ایران و انگلیس (۱۸۵۶–۱۸۵۷) می‌پردازد. نویسنده، مایکل روبین، استدلال می‌کند که رویکرد دونالد ترامپ در اعمال فشار نظامی بر ایران—بدون تمرکز لزوماً بر اشغال کامل یا تغییر فوری رژیم—می‌تواند بازتابی از مدل بریتانیایی باشد که به‌جای هدف‌گیری مستقیم مرکز قدرت، از طریق فشار در نقاط پیرامونی مانند خلیج فارس اهداف خود را پیش می‌برد. در شرایط کنونی، حضور حدود ۵۰ هزار نیروی آمریکایی در منطقه و استقرار نیروهای واکنش سریع، نشانه‌ای از آمادگی برای سناریوهای مختلف، از جمله تشدید محدود یا حتی گزینه‌های زمینی تلقی می‌شود، هرچند این سطح از نیرو در مقایسه با جنگ‌های گذشته آمریکا همچنان محدود است.

در بخش تاریخی، مقاله به دوران ناصرالدین‌شاه قاجار می‌پردازد؛ زمانی که حکومت مرکزی با چالش‌های داخلی و تهدیدات خارجی مواجه بود و برای حفظ کنترل بر مناطق مرزی—به‌ویژه هرات—اقدام می‌کرد. ساختار سیاسی و مالی آن زمان، که متکی بر حکام محلی و نظام مالیاتی غیرمتمرکز بود، به شکنندگی حاکمیت دامن می‌زد. در بستر رقابت ژئوپلیتیک میان امپراتوری بریتانیا و روسیه (بازی بزرگ)، افغانستان به منطقه‌ای استراتژیک تبدیل شد و بریتانیا با حمایت از آن، وارد جنگ با ایران شد. به‌جای حمله مستقیم به مرکز، بریتانیا از طریق عملیات در خلیج فارس و تصرف بوشهر و پیشروی در سواحل جنوبی، ایران را تحت فشار قرار داد و در نهایت با تهدید از دست رفتن این مناطق، تهران را وادار به عقب‌نشینی از هرات و پذیرش پیمان پاریس ۱۸۵۷ کرد.

مقاله سپس این الگو را به شرایط کنونی تعمیم می‌دهد و به اهمیت جغرافیای خلیج فارس و جزایر استراتژیک مانند خارک، ابوموسی، تنب بزرگ و تنب کوچک اشاره می‌کند. در سناریوی احتمالی درگیری، نیروهای آمریکایی ممکن است زیرساخت‌های انرژی، بنادر و شبکه‌های لجستیکی مرتبط با سپاه پاسداران را هدف قرار دهند. با این حال، نویسنده تأکید می‌کند که ایران امروز به‌مراتب پیچیده‌تر و قدرتمندتر از گذشته است و به توانمندی‌هایی مانند موشک‌های پیشرفته، پهپادها و جنگ نامتقارن مجهز است؛ عواملی که هرگونه عملیات نظامی را پرهزینه‌تر و پرریسک‌تر می‌کند.

در نهایت، مقاله نتیجه می‌گیرد که اگرچه شباهت‌هایی میان این دو دوره وجود دارد—به‌ویژه در استفاده از فشار محدود برای تغییر رفتار ایران—اما تفاوت‌های بنیادین در اهداف و شرایط ژئوپلیتیک قابل چشم‌پوشی نیست. بریتانیا در قرن نوزدهم به دنبال تغییر رژیم نبود، بلکه صرفاً در پی تحمیل محدودیت‌ها بود. اما اگر استراتژی کنونی آمریکا به سمت حمایت از تغییرات سیاسی داخلی یا برجسته‌سازی چهره‌هایی مانند محمدباقر قالیباف حرکت کند، این امر می‌تواند نشان‌دهنده گذار به سناریویی بسیار پیچیده‌تر، پرریسک‌تر و با پیامدهای غیرقابل پیش‌بینی باشد.https://www.19fortyfive.com/2026/03/trumps-iran-strategy-has-a-170-year-old-british-playbook-the-1856-persian-gulf-war-ended-with-a-treaty-in-weeks/
روزنوشت‌های جنگ (۳)
حسام سلامت

توجیه این جنگ در ذهن کسانی که آن را یک گزینه‌ی سیاسی برای آزادی قلمداد می‌کردند، و احتمالاً هنوز هم قلمداد می‌کنند، به واسطه‌ی قسمی «عاملیت نیابتی» ممکن شد: «کاری از ما برنمی‌آید. از "آنها" ولی برمی‌آید. مردم دیگر عاملیتی ندارند. "آنها" ولی می‌توانند عاملیت داشته باشند. کاری که "ما مردم" نمی‌توانیم انجام دهیم را "آنها" برای ما انجام می‌دهند». در یک کلام، «ما نمی‌توانیم ولی "آنها" می‌توانند». این توجیه ذهنی از دل تجربه‌ی استیصال برآمد، از دل تجربه‌ی بی‌قدرتی، ناتوانی و بی‌اثربودن. مسئله‌ی استیصال، امروز، یک مسئله‌ی سیاسی است. خروجِ از استیصال و بازیابی توانمندی‌ها و عاملیت‌های خودِ مردم هم، به همان اندازه، مسئله‌ای است سیاسی. اما موضوع را با یک «ما می‌توانیمِ» ساده نمی‌توان حل کرد. تجربه‌ی استیصال تا مغز استخوان هر یک از ما – و در هر یک از ما، به نحوی – نفوذ کرده است. هر یک از ما واقعیت استیصال را زیسته‌ایم. همه‌ی «نشد»ها، «شکست خوردیم»ها، «بازماندیم‌»ها، «به بن‌بست خورده‌ایم»ها و «نتوانستیم»ها بارها تا انتها زیسته‌ شده‌اند و همچون «خاطرات استیصال» به بخشی از حافظه‌ی جمعی ما بدل گشته‌اند. به جنبشی به‌غایت فراگیر نیاز داریم، به زایش یک روح جمعی شورمند، درست در همین هنگامه‌ی تباهی و مرگ، که از راه بسیج همه‌ی این بدن‌های زخمی، جان‌های آزرده و زندگی‌های انکارشده به بازپس‌گیری توان‌ها و قدرت‌‌های مردم فرابخواند. برپاشدن ایران از قعر فرسودگی و نََفَس‌بریدگیِ امروزش در گرو اراده به آزادی است همچون خیزش یک «ملت» برای بازیافتنِ «خود»ش.

@demos1402
👍11👎1
این گزارش بر اساس مقاله‌ای از سوزان مالونی، پژوهشگر برجسته مسائل ایران و خاورمیانه، تدوین شده است. او در این تحلیل با تمرکز بر جنگ اخیر میان ایران از یک‌سو و آمریکا و اسرائیل از سوی دیگر، تلاش می‌کند نشان دهد که چگونه این درگیری نه‌تنها به تضعیف فوری جمهوری اسلامی منجر نشده، بلکه می‌تواند به بازسازی و حتی تحول ساختاری آن بینجامد.

مقاله با آخرین اظهارات آیت‌الله علی خامنه‌ای آغاز می‌شود؛ جایی که او اعتراضات داخلی را «کودتایی طراحی‌شده» معرفی کرده و بر ناتوانی آمریکا در نابودی جمهوری اسلامی تأکید می‌کند. تنها چند روز بعد، حملات گسترده آمریکا و اسرائیل آغاز می‌شود که به کشته شدن او و بخشی از هسته اصلی قدرت می‌انجامد. با این حال، برخلاف انتظار بسیاری از تحلیلگران غربی که بر فروپاشی سریع نظام حساب کرده بودند، ساختار قدرت در ایران نه‌تنها از هم نمی‌پاشد، بلکه به‌سرعت بازسازی می‌شود و مجتبی خامنه‌ای به‌عنوان جانشین مطرح می‌گردد. این نقطه آغاز استدلال اصلی نویسنده است: رژیم ایران در شرایط بحران، تمایل به فروپاشی ندارد، بلکه خود را بازسازماندهی می‌کند.

یکی از مهم‌ترین ابزارهای این بازسازی، استفاده از موقعیت جغرافیایی ایران است. تهران با هدف قرار دادن تنگه هرمز—مسیر عبور بخش قابل‌توجهی از انرژی جهان—توانست هزینه‌های جنگ را از سطح منطقه‌ای به سطح جهانی منتقل کند. در حالی که ایران در دفاع مستقیم نظامی با محدودیت‌هایی مواجه است، توانایی آن در ایجاد اختلال در اقتصاد جهانی به‌عنوان یک «بیمه استراتژیک» عمل می‌کند. این اقدام نه‌تنها قیمت انرژی و کالاهای اساسی را افزایش داد، بلکه زمان را نیز به نفع ایران تغییر داد و به آن امکان داد تا در تعیین روند و طول جنگ نقش فعال‌تری ایفا کند.

در سطح راهبردی، نویسنده استدلال می‌کند که هدف ایران صرفاً بقا نیست، بلکه حرکت به‌سوی مرحله‌ای جدید از نظام سیاسی است که آن را «جمهوری اسلامی سوم» می‌نامد. در این چارچوب، جمهوری اول با خمینی یک پروژه انقلابی بود، جمهوری دوم با خامنه‌ای به تثبیت نهادی قدرت انجامید، و جمهوری سوم به‌دنبال ایجاد یک دولت کاملاً امنیتی و نظامی‌محور است که در آن سپاه پاسداران و ساختارهای امنیتی کنترل کامل تصمیم‌گیری را در دست دارند.

در ادامه، مقاله به نقد این برداشت می‌پردازد که جمهوری اسلامی در ضعیف‌ترین وضعیت خود قرار دارد. با رجوع به تجربه تاریخی، نشان داده می‌شود که این نظام از ابتدا با بحران‌های شدید—از جنگ و شورش تا فشار اقتصادی و بی‌ثباتی داخلی—مواجه بوده و نه‌تنها دوام آورده بلکه از آن‌ها برای تقویت خود استفاده کرده است. جنگ ایران و عراق در این میان نقش کلیدی در شکل‌گیری دکترین بازدارندگی نامتقارن و تثبیت روایت بقا داشته است.

در سطح داخلی، جنگ به ابزاری برای تحکیم قدرت تبدیل می‌شود. رژیم با ترکیبی از سرکوب سنتی و ابزارهای نوین نظارتی، تلاش می‌کند هرگونه نارضایتی را مهار کند و نظم داخلی را در شرایط بحران تثبیت نماید. هم‌زمان، مسئله جانشینی نیز در همین فضا حل شده و مجتبی خامنه‌ای با اتکا به شبکه قدرت شکل‌گرفته در دهه‌های گذشته، به‌عنوان گزینه‌ای تثبیت‌شده مطرح شده است. این روند به تمرکز بیشتر قدرت در دست تندروها و تضعیف رقابت درون‌سیستمی انجامیده است.

در سطح منطقه‌ای، ایران تلاش می‌کند از شرایط جنگ برای بازتعریف موازنه قدرت و افزایش قدرت چانه‌زنی خود استفاده کند، در حالی که کشورهای منطقه با نگرانی به پیامدهای یک ایران ضعیف اما جسورتر می‌نگرند. در عین حال، نویسنده تأکید می‌کند که این وضعیت با یک تناقض اساسی همراه است: جمهوری اسلامی ممکن است در جنگ دوام بیاورد، اما در مرحله پساجنگ با چالش‌های جدی مواجه شود. تضعیف توان نظامی کلاسیک، از دست رفتن بخشی از نخبگان، فشارهای اقتصادی و خطر تصمیم‌گیری‌های اشتباه—همان‌گونه که در تجربه جنگ با عراق دیده شد—می‌تواند پیامدهای بلندمدت سنگینی به همراه داشته باشد. در نهایت، حتی اگر رژیم از این بحران عبور کند و در کوتاه‌مدت موقعیت خود را تقویت نماید، همین روند ممکن است در بلندمدت به فرسایش ساختاری آن منجر شود و بذر تضعیف آینده را در دل خود داشته باشد.https://www.foreignaffairs.com/iran/third-islamic-republic-middle-east
👎2👍1