بر اساس گزارش والاستریت ژورنال درباره شرایط ایران و روند مذاکرات آتشبس، تهران مطالبات خود را بهطور قابلتوجهی افزایش داده است.
ایران در مذاکرات آتشبس سقف مطالبات را بالا برده است: تهران چه میخواهد؟
نمایندگان ایران به دولت ترامپ اطلاع دادهاند که برای بازگشت به مذاکرات جهت دستیابی به توافق آتشبس، شروط بسیار بالایی دارند. به گفته منابع آگاه، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی قدرت را در ساختار آسیبدیده حکومت ایران متمرکز کرده و خواستههایی مانند بسته شدن تمام پایگاههای آمریکا در خلیج فارس و پرداخت غرامت بابت حملات به ایران را مطرح کرده است.
دیگر مطالبات شامل موارد زیر است:
ایجاد یک نظم جدید برای تنگه هرمز که به ایران اجازه دهد از کشتیهایی که از این آبراه عبور میکنند، همانند مصر در کانال سوئز، عوارض دریافت کند.
دریافت تضمینهایی مبنی بر عدم ازسرگیری جنگ و توقف حملات اسرائیل به حزبالله لبنان که همسو با ایران است.
لغو کامل تمامی تحریمها علیه ایران.
اجازه به ایران برای حفظ برنامه موشکی خود بدون هیچگونه مذاکره برای محدودسازی آن.
یک مقام آمریکایی این مطالبات را «غیرمنطقی و غیرواقعبینانه» توصیف کرد. به گفته مقامات عرب و آمریکایی، این موضعگیریها دستیابی به توافق با تهران را نسبت به قبل از آغاز جنگ توسط ترامپ دشوارتر کرده است. آنها افزودند که نخستین پیامها در دور جدید دیپلماسی از طریق میانجیهای خاورمیانهای در اواخر هفته گذشته منتقل شده و ایالات متحده و ایران بهطور مستقیم با یکدیگر در تماس نیستند.https://www.wsj.com/livecoverage/iran-war-us-israel-news-updates/card/iran-sets-high-bar-in-cease-fire-talks-here-s-what-tehran-is-asking-for-zBFbHUSXni4wrMT1AKqY
ایران در مذاکرات آتشبس سقف مطالبات را بالا برده است: تهران چه میخواهد؟
نمایندگان ایران به دولت ترامپ اطلاع دادهاند که برای بازگشت به مذاکرات جهت دستیابی به توافق آتشبس، شروط بسیار بالایی دارند. به گفته منابع آگاه، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی قدرت را در ساختار آسیبدیده حکومت ایران متمرکز کرده و خواستههایی مانند بسته شدن تمام پایگاههای آمریکا در خلیج فارس و پرداخت غرامت بابت حملات به ایران را مطرح کرده است.
دیگر مطالبات شامل موارد زیر است:
ایجاد یک نظم جدید برای تنگه هرمز که به ایران اجازه دهد از کشتیهایی که از این آبراه عبور میکنند، همانند مصر در کانال سوئز، عوارض دریافت کند.
دریافت تضمینهایی مبنی بر عدم ازسرگیری جنگ و توقف حملات اسرائیل به حزبالله لبنان که همسو با ایران است.
لغو کامل تمامی تحریمها علیه ایران.
اجازه به ایران برای حفظ برنامه موشکی خود بدون هیچگونه مذاکره برای محدودسازی آن.
یک مقام آمریکایی این مطالبات را «غیرمنطقی و غیرواقعبینانه» توصیف کرد. به گفته مقامات عرب و آمریکایی، این موضعگیریها دستیابی به توافق با تهران را نسبت به قبل از آغاز جنگ توسط ترامپ دشوارتر کرده است. آنها افزودند که نخستین پیامها در دور جدید دیپلماسی از طریق میانجیهای خاورمیانهای در اواخر هفته گذشته منتقل شده و ایالات متحده و ایران بهطور مستقیم با یکدیگر در تماس نیستند.https://www.wsj.com/livecoverage/iran-war-us-israel-news-updates/card/iran-sets-high-bar-in-cease-fire-talks-here-s-what-tehran-is-asking-for-zBFbHUSXni4wrMT1AKqY
The Wall Street Journal
Iran Sets High Bar in Cease-Fire Talks: Here’s What Tehran Is Asking For
Iranian representatives have let the Trump administration know they have a high bar for re-entering negotiations for a cease-fire deal. The Islamic Revolutionary Guard Corps has consolidated power within the shattered Iranian regime and is making demands…
👍4
برخلاف روایت رایج در رسانهها، تصمیم برای حمله به ایران کاملاً متعلق به دونالد ترامپ بوده و نمیتوان آن را به فشار بنیامین نتانیاهو یا دیگر بازیگران منطقهای نسبت داد. نویسندگان تأکید میکنند که این تصور که اسرائیل آمریکا را به جنگ کشانده، نهتنها سادهانگارانه بلکه از نظر سیاسی خطرناک است، زیرا بهطور ضمنی این ایده را تقویت میکند که سیاست خارجی آمریکا تحت کنترل دیگران است.
در عین حال، مقاله نقش نتانیاهو و دیگر بازیگران را نادیده نمیگیرد. نتانیاهو دهههاست که بهدنبال تغییر رژیم در ایران بوده و این هدف را بهطور مداوم با رهبران آمریکا مطرح کرده است. علاوه بر او، محمد بن سلمان و برخی رهبران کشورهای خلیج فارس نیز خواهان تضعیف ایران بودند. با این حال، تفاوت در این بود که این کشورها بیشتر در خفا عمل میکردند، در حالی که نتانیاهو بهصورت علنی فشار میآورد. با وجود این، تصمیم نهایی برای ورود به جنگ همچنان در اختیار ترامپ بوده است.
نویسندگان توضیح میدهند که ترامپ پیش از آغاز جنگ نیز در مسیر تقابل با ایران قرار گرفته بود. او تحت تأثیر تجربههای قبلی خود—مانند خروج از برجام، ترور قاسم سلیمانی و سایر اقدامات پرریسک—به این باور رسیده بود که میتواند بدون هزینه جدی دست به اقدامات نظامی بزند. همچنین، حضور مشاورانی که کمتر با او مخالفت میکردند و اطلاعاتی که احتمال موفقیت مذاکرات را پایین نشان میداد، این روند را تسریع کرد. اقدامات عملی مانند تشویق معترضان در ایران و اعزام گسترده نیروهای نظامی به منطقه نیز نشان میدهد که تصمیم به جنگ از قبل در ذهن او شکل گرفته بود.
یکی از مهمترین نقدهای مقاله، نبود برنامه مشخص برای «روز بعد» از جنگ است. به نظر میرسد ترامپ تصور میکرد که فشار نظامی میتواند به ظهور یک رهبری مذاکرهپذیر در ایران منجر شود، حتی اگر ساختار اصلی نظام باقی بماند. اما تحلیلگران معتقدند که چنین فرضی خوشبینانه بوده و در عمل ممکن است نتیجهای معکوس داشته باشد، یعنی تقویت نیروهای تندرو و انسجام بیشتر ساختار قدرت در ایران.
مقاله همچنین این جنگ را نقطه عطفی در روابط آمریکا و اسرائیل میداند. برخلاف گذشته که آمریکا عمدتاً نقش حامی را ایفا میکرد، در این جنگ بهعنوان شریک مستقیم وارد عمل شده است. با این حال، این رابطه برابر نیست و ترامپ اهرم فشار بیشتری بر نتانیاهو دارد، بهویژه با توجه به نیاز نتانیاهو به حمایت آمریکا در عرصه سیاسی داخلی.
در عین حال، نویسندگان تأکید میکنند که این واقعیت که ترامپ تصمیم به جنگ گرفته، نتانیاهو را از مسئولیت اشتباهاتش مبرا نمیکند. نتانیاهو در بسیاری از توصیههایی که به رهبران آمریکا داده، بیشتر اشتباه کرده تا درست؛ از جمله شهادت او در سال ۲۰۰۲ در کنگره درباره عراق، حمایت از لغو توافق هستهای ایران که به افزایش غنیسازی اورانیوم انجامید، اجازه ورود پول قطر به غزه برای تقویت حماس، نحوه مدیریت جنگ غزه پس از حمله ۲۰۲۳ که به کشته شدن دهها هزار غیرنظامی انجامید، و همچنین تأثیر سیاستهای او از سال ۲۰۰۹ بر کاهش حمایت افکار عمومی آمریکا از اسرائیل—روندی که میتواند پیامدهای جدی برای امنیت اسرائیل داشته باشد.
در نهایت، فارغ از میزان مسئولیت نتانیاهو، واقعیت این است که جنگی که اکنون آمریکا علیه ایران در آن درگیر است، تصمیم ترامپ بوده است. این جنگ بر اساس ارزیابی اثباتنشدهای از «تهدید قریبالوقوع» شکل گرفته، بدون حمایت دوحزبی، بدون مجوز کنگره، و بدون همراهی متحدان یا اکثریت مردم آمریکا پیش میرود. همچنین این جنگ بدون بررسی دقیق هزینهها و پیامدهای آن آغاز شده است. ترامپ قانون موسوم به «قانون فروشگاه سفال» را بهگونهای بازتعریف کرده که گویی میتواند چیزی را بشکند بدون آنکه مسئولیت آن را بپذیرد، اما واقعیت خلاف این است. فارغ از اینکه این جنگ چگونه پایان یابد، این جنگ متعلق به ترامپ است و او باید پیامدهای آن را در طول ریاستجمهوری خود و حتی پس از آن بپذیرد.
https://carnegieendowment.org/emissary/2026/03/trump-netanyahu-iran-war-responsibility
در عین حال، مقاله نقش نتانیاهو و دیگر بازیگران را نادیده نمیگیرد. نتانیاهو دهههاست که بهدنبال تغییر رژیم در ایران بوده و این هدف را بهطور مداوم با رهبران آمریکا مطرح کرده است. علاوه بر او، محمد بن سلمان و برخی رهبران کشورهای خلیج فارس نیز خواهان تضعیف ایران بودند. با این حال، تفاوت در این بود که این کشورها بیشتر در خفا عمل میکردند، در حالی که نتانیاهو بهصورت علنی فشار میآورد. با وجود این، تصمیم نهایی برای ورود به جنگ همچنان در اختیار ترامپ بوده است.
نویسندگان توضیح میدهند که ترامپ پیش از آغاز جنگ نیز در مسیر تقابل با ایران قرار گرفته بود. او تحت تأثیر تجربههای قبلی خود—مانند خروج از برجام، ترور قاسم سلیمانی و سایر اقدامات پرریسک—به این باور رسیده بود که میتواند بدون هزینه جدی دست به اقدامات نظامی بزند. همچنین، حضور مشاورانی که کمتر با او مخالفت میکردند و اطلاعاتی که احتمال موفقیت مذاکرات را پایین نشان میداد، این روند را تسریع کرد. اقدامات عملی مانند تشویق معترضان در ایران و اعزام گسترده نیروهای نظامی به منطقه نیز نشان میدهد که تصمیم به جنگ از قبل در ذهن او شکل گرفته بود.
یکی از مهمترین نقدهای مقاله، نبود برنامه مشخص برای «روز بعد» از جنگ است. به نظر میرسد ترامپ تصور میکرد که فشار نظامی میتواند به ظهور یک رهبری مذاکرهپذیر در ایران منجر شود، حتی اگر ساختار اصلی نظام باقی بماند. اما تحلیلگران معتقدند که چنین فرضی خوشبینانه بوده و در عمل ممکن است نتیجهای معکوس داشته باشد، یعنی تقویت نیروهای تندرو و انسجام بیشتر ساختار قدرت در ایران.
مقاله همچنین این جنگ را نقطه عطفی در روابط آمریکا و اسرائیل میداند. برخلاف گذشته که آمریکا عمدتاً نقش حامی را ایفا میکرد، در این جنگ بهعنوان شریک مستقیم وارد عمل شده است. با این حال، این رابطه برابر نیست و ترامپ اهرم فشار بیشتری بر نتانیاهو دارد، بهویژه با توجه به نیاز نتانیاهو به حمایت آمریکا در عرصه سیاسی داخلی.
در عین حال، نویسندگان تأکید میکنند که این واقعیت که ترامپ تصمیم به جنگ گرفته، نتانیاهو را از مسئولیت اشتباهاتش مبرا نمیکند. نتانیاهو در بسیاری از توصیههایی که به رهبران آمریکا داده، بیشتر اشتباه کرده تا درست؛ از جمله شهادت او در سال ۲۰۰۲ در کنگره درباره عراق، حمایت از لغو توافق هستهای ایران که به افزایش غنیسازی اورانیوم انجامید، اجازه ورود پول قطر به غزه برای تقویت حماس، نحوه مدیریت جنگ غزه پس از حمله ۲۰۲۳ که به کشته شدن دهها هزار غیرنظامی انجامید، و همچنین تأثیر سیاستهای او از سال ۲۰۰۹ بر کاهش حمایت افکار عمومی آمریکا از اسرائیل—روندی که میتواند پیامدهای جدی برای امنیت اسرائیل داشته باشد.
در نهایت، فارغ از میزان مسئولیت نتانیاهو، واقعیت این است که جنگی که اکنون آمریکا علیه ایران در آن درگیر است، تصمیم ترامپ بوده است. این جنگ بر اساس ارزیابی اثباتنشدهای از «تهدید قریبالوقوع» شکل گرفته، بدون حمایت دوحزبی، بدون مجوز کنگره، و بدون همراهی متحدان یا اکثریت مردم آمریکا پیش میرود. همچنین این جنگ بدون بررسی دقیق هزینهها و پیامدهای آن آغاز شده است. ترامپ قانون موسوم به «قانون فروشگاه سفال» را بهگونهای بازتعریف کرده که گویی میتواند چیزی را بشکند بدون آنکه مسئولیت آن را بپذیرد، اما واقعیت خلاف این است. فارغ از اینکه این جنگ چگونه پایان یابد، این جنگ متعلق به ترامپ است و او باید پیامدهای آن را در طول ریاستجمهوری خود و حتی پس از آن بپذیرد.
https://carnegieendowment.org/emissary/2026/03/trump-netanyahu-iran-war-responsibility
Carnegie Endowment for International Peace
The Problem With the Idea That Netanyahu Made Trump Attack Iran
Going to war was the U.S. president’s decision, for which he alone is responsible.
👎3👍1
باز کردن تنگه هرمز از طریق جنگ چه شکلی خواهد داشت؟
اکونومیست
۲۴ مارس ۲۰۲۶
دونالد ترامپ میگوید که با رهبران ایران درباره پایان دادن به کارزار بمباران خود در حال گفتوگو است؛ ایران میگوید چنین گفتوگویی وجود ندارد. اما آنچه او قطعاً انجام میدهد، آمادهسازی یک گزینه جایگزین است، در صورتی که پایان مذاکرهای درگیریها ممکن نباشد. دو واحد آبی-خاکی از تفنگداران دریایی آمریکا در حال حرکت به سمت خلیج فارس هستند—یکی از ژاپن و دیگری از کالیفرنیا. همچنین گزارش شده که یک لشکر نخبه پیادهنظام که در عملیات چتربازی تخصص دارد، بهزودی به آنها خواهد پیوست. استقرار این نیروها نشان میدهد که رئیسجمهور آمریکا در حال بررسی تلاش برای باز کردن تنگه هرمز با استفاده از زور است—کاری که بسیار دشوار خواهد بود.
از زمان آغاز عملیات «خشم سهمگین» (Operation Epic Fury)، ایران تنگه را تهدید کرده و حدود ۲۰ درصد از صادرات جهانی نفت و گاز—و دیگر محمولههای حیاتی—را مختل کرده است. تاکنون ۱۹ کشتی تجاری در داخل خلیج فارس، در خود تنگه و در اطراف آن هدف قرار گرفتهاند. ترافیک دریایی تقریباً به جریان اندکی محدود شده و عمدتاً شامل کشتیهای مرتبط با ایران است. این وضعیت باعث آشفتگی شدید در بازارهای کالایی و بهطور کلی بازارهای مالی شده است.
به نظر میرسد پنتاگون یک برنامه سهمرحلهای برای باز کردن تنگه دارد. مرحله اول شامل شکار و نابودی داراییهای نظامی ایران—از جمله قایقهای تندرو، موشکها، پهپادها و مینها—است که کشتیرانی را تهدید میکنند (به نظر میرسد ناوها و زیردریاییهای ایران پیشتر نابود شدهاند). این عملیات عمدتاً توسط هواپیماها انجام میشود، اما ممکن است بهزودی نیروهای زمینی نیز در آن مشارکت کنند. مرحله دوم شامل پاکسازی تنگه از مینهاست. در نهایت، پس از کاهش توان ایران برای حمله به کشتیها، نیروی دریایی آمریکا شروع به اسکورت نفتکشها از تنگه خواهد کرد. هر یک از این مراحل ممکن است چندین هفته طول بکشد و خطرات قابلتوجهی برای نیروهای آمریکایی به همراه دارد.
ایران راههای زیادی برای حمله به کشتیها دارد. موشکها و پهپادها میتوانند از بالا حمله کنند. قایقهای تندرو مجهز به موشک و مواد منفجره میتوانند بهصورت گروهی به کشتیها حمله کنند یا مستقیماً به آنها برخورد کنند. در زیر آب نیز انواع مختلفی از مینها ممکن است پنهان شده باشند. علاوه بر این، نیروها و تجهیزات مورد استفاده در این حملات در امتداد صدها کیلومتر از سواحل، در میان خورها، غارها و تونلهای زیرزمینی پراکنده و پنهان شدهاند—که این امر شناسایی و نابودی آنها را تنها از طریق حملات هوایی بسیار دشوار میکند.
در روزهای اخیر، هواپیماهای جنگی آمریکا سواحل ایران را بهشدت بمباران کردهاند. در ۱۹ مارس، ژنرال دن کِین، عالیترین مقام نظامی آمریکا، گفت که جنگندهها بمبهای ۵۰۰۰ پوندی را برای نفوذ به لایههای سنگ و بتن بهکار گرفتهاند تا پناهگاههای زیرزمینی حاوی موشکهای ضدکشتی را نابود کنند. آمریکا همچنین هلیکوپترها و هواپیماهای تهاجمی کمارتفاع مانند A-10 «وارتهاگ»—که در اصل یک مسلسل پرنده است—را برای هدف قرار دادن قایقهای تندرو ایران اعزام کرده است. نیروهای آمریکایی میگویند بیش از ۱۲۰ شناور دریایی ایران و ۴۴ کشتی مینگذار را آسیب زده یا غرق کردهاند. برایان کلارک از اندیشکده هادسون میگوید: «آنچه آمریکا اکنون انجام میدهد، در واقع کوبیدن هر غار، ساختمان و گاراژی است که ممکن است این سامانههای تسلیحاتی در آنها قرار داشته باشند.» اما او اضافه میکند که «از بین بردن کامل همه تهدیدات بالقوه بسیار دشوار است.»
یکی از ایدههایی که در حال قوت گرفتن است، استقرار نیروهای ویژه یا تفنگداران دریایی در جزایر نزدیک برای شناسایی و نابودی اهداف مستقر در زمینهای ناهموار است. گزارشها حاکی از آن است که مقامات نظامی در حال بررسی تصرف جزیره خارگ—پایانه اصلی صادرات نفت ایران—یا سه جزیره تحت کنترل ایران اما مورد ادعای امارات متحده عربی در داخل تنگه هستند. به گفته مارک کانسیان از مرکز مطالعات راهبردی و بینالمللی، این نیروها علاوه بر جستوجوی تهدیدات، میتوانند سامانههای دفاع هوایی کوتاهبرد برای حفاظت از کشتیرانی مستقر کنند.
اکونومیست
۲۴ مارس ۲۰۲۶
دونالد ترامپ میگوید که با رهبران ایران درباره پایان دادن به کارزار بمباران خود در حال گفتوگو است؛ ایران میگوید چنین گفتوگویی وجود ندارد. اما آنچه او قطعاً انجام میدهد، آمادهسازی یک گزینه جایگزین است، در صورتی که پایان مذاکرهای درگیریها ممکن نباشد. دو واحد آبی-خاکی از تفنگداران دریایی آمریکا در حال حرکت به سمت خلیج فارس هستند—یکی از ژاپن و دیگری از کالیفرنیا. همچنین گزارش شده که یک لشکر نخبه پیادهنظام که در عملیات چتربازی تخصص دارد، بهزودی به آنها خواهد پیوست. استقرار این نیروها نشان میدهد که رئیسجمهور آمریکا در حال بررسی تلاش برای باز کردن تنگه هرمز با استفاده از زور است—کاری که بسیار دشوار خواهد بود.
از زمان آغاز عملیات «خشم سهمگین» (Operation Epic Fury)، ایران تنگه را تهدید کرده و حدود ۲۰ درصد از صادرات جهانی نفت و گاز—و دیگر محمولههای حیاتی—را مختل کرده است. تاکنون ۱۹ کشتی تجاری در داخل خلیج فارس، در خود تنگه و در اطراف آن هدف قرار گرفتهاند. ترافیک دریایی تقریباً به جریان اندکی محدود شده و عمدتاً شامل کشتیهای مرتبط با ایران است. این وضعیت باعث آشفتگی شدید در بازارهای کالایی و بهطور کلی بازارهای مالی شده است.
به نظر میرسد پنتاگون یک برنامه سهمرحلهای برای باز کردن تنگه دارد. مرحله اول شامل شکار و نابودی داراییهای نظامی ایران—از جمله قایقهای تندرو، موشکها، پهپادها و مینها—است که کشتیرانی را تهدید میکنند (به نظر میرسد ناوها و زیردریاییهای ایران پیشتر نابود شدهاند). این عملیات عمدتاً توسط هواپیماها انجام میشود، اما ممکن است بهزودی نیروهای زمینی نیز در آن مشارکت کنند. مرحله دوم شامل پاکسازی تنگه از مینهاست. در نهایت، پس از کاهش توان ایران برای حمله به کشتیها، نیروی دریایی آمریکا شروع به اسکورت نفتکشها از تنگه خواهد کرد. هر یک از این مراحل ممکن است چندین هفته طول بکشد و خطرات قابلتوجهی برای نیروهای آمریکایی به همراه دارد.
ایران راههای زیادی برای حمله به کشتیها دارد. موشکها و پهپادها میتوانند از بالا حمله کنند. قایقهای تندرو مجهز به موشک و مواد منفجره میتوانند بهصورت گروهی به کشتیها حمله کنند یا مستقیماً به آنها برخورد کنند. در زیر آب نیز انواع مختلفی از مینها ممکن است پنهان شده باشند. علاوه بر این، نیروها و تجهیزات مورد استفاده در این حملات در امتداد صدها کیلومتر از سواحل، در میان خورها، غارها و تونلهای زیرزمینی پراکنده و پنهان شدهاند—که این امر شناسایی و نابودی آنها را تنها از طریق حملات هوایی بسیار دشوار میکند.
در روزهای اخیر، هواپیماهای جنگی آمریکا سواحل ایران را بهشدت بمباران کردهاند. در ۱۹ مارس، ژنرال دن کِین، عالیترین مقام نظامی آمریکا، گفت که جنگندهها بمبهای ۵۰۰۰ پوندی را برای نفوذ به لایههای سنگ و بتن بهکار گرفتهاند تا پناهگاههای زیرزمینی حاوی موشکهای ضدکشتی را نابود کنند. آمریکا همچنین هلیکوپترها و هواپیماهای تهاجمی کمارتفاع مانند A-10 «وارتهاگ»—که در اصل یک مسلسل پرنده است—را برای هدف قرار دادن قایقهای تندرو ایران اعزام کرده است. نیروهای آمریکایی میگویند بیش از ۱۲۰ شناور دریایی ایران و ۴۴ کشتی مینگذار را آسیب زده یا غرق کردهاند. برایان کلارک از اندیشکده هادسون میگوید: «آنچه آمریکا اکنون انجام میدهد، در واقع کوبیدن هر غار، ساختمان و گاراژی است که ممکن است این سامانههای تسلیحاتی در آنها قرار داشته باشند.» اما او اضافه میکند که «از بین بردن کامل همه تهدیدات بالقوه بسیار دشوار است.»
یکی از ایدههایی که در حال قوت گرفتن است، استقرار نیروهای ویژه یا تفنگداران دریایی در جزایر نزدیک برای شناسایی و نابودی اهداف مستقر در زمینهای ناهموار است. گزارشها حاکی از آن است که مقامات نظامی در حال بررسی تصرف جزیره خارگ—پایانه اصلی صادرات نفت ایران—یا سه جزیره تحت کنترل ایران اما مورد ادعای امارات متحده عربی در داخل تنگه هستند. به گفته مارک کانسیان از مرکز مطالعات راهبردی و بینالمللی، این نیروها علاوه بر جستوجوی تهدیدات، میتوانند سامانههای دفاع هوایی کوتاهبرد برای حفاظت از کشتیرانی مستقر کنند.
اما استقرار نیروها بسیار پرخطر خواهد بود. آنها در محدوده برد توپخانه ایران قرار خواهند گرفت، چه برسد به پهپادها. علاوه بر این، نیاز به تأمین مجدد تدارکات خواهند داشت که این امر هواپیماها و کشتیهای بیشتری را در معرض خطر قرار میدهد. حضور آنها نیز ممکن است فقط مزایای محدودی داشته باشد. پهپادهای شاهد-۱۳۶ ایران میتوانند بیش از ۱۵۰۰ کیلومتر پرواز کنند و تقریباً از هر نقطهای در ایران، کل تنگه یا خلیج فارس را هدف قرار دهند.
پاکسازی مینها نیز به همان اندازه چالشبرانگیز است. گزارشهای متناقضی درباره استفاده ایران از مینها وجود دارد، اما شرکتهای کشتیرانی طبیعتاً تمایلی به ریسک ندارند. پیش از آغاز جنگ، تخمین زده میشد که ایران حدود ۶۰۰۰ مین از انواع مختلف در اختیار دارد. این مینها شامل مینهای مهار شدهای هستند که در نزدیکی سطح آب باقی میمانند و با برخورد کشتی منفجر میشوند، و همچنین مینهای پیشرفتهتری که در کف دریا قرار دارند و با امضای مغناطیسی یا صوتی کشتی فعال میشوند. با وجود اینکه آمریکا بسیاری از شناورهای مینگذار ایران را نابود کرده، کشتیهای تجاری یا ماهیگیری نیز میتوانند برای این کار استفاده شوند. همانطور که جیمز فوگو، دریادار بازنشسته، میگوید: «هر کشتی میتواند یک مینگذار باشد.»
نیروی دریایی آمریکا سالهاست که به جنگ مین توجه کافی نکرده است. در ماه ژانویه، در زمانی نامناسب، آخرین کشتیهای مینروب کلاس «اونجر» خود را که در منطقه مستقر بودند، کنار گذاشت. دو مورد از سه کشتی جایگزین آنها—که کشتیهای رزمی ساحلی با تجهیزات مینروبی هستند—در خلیج فارس حضور ندارند و باید از آسیا به منطقه بیایند. این کشتیها پس از رسیدن میتوانند از هلیکوپترها با سامانههای شناسایی هوابرد و پهپادهای زیرآبی برای جستوجو و خنثیسازی مینها استفاده کنند. اما این سامانهها هنوز در شرایط جنگی واقعی آزمایش نشدهاند و در آزمایشها نیز با مشکلات فنی متعددی مواجه بودهاند. برایان کلارک تخمین میزند که پاکسازی تنگه ممکن است بین یک تا سه هفته طول بکشد. او میگوید در نهایت مقامات مجبور خواهند شد «ریسک را بپذیرند» و اسکورت کشتیها را آغاز کنند، بدون آنکه اطمینان کامل از حذف همه تهدیدات داشته باشند.
اسکورت نفتکشها در تنگه باریک، پیچیدهترین و خطرناکترین مرحله عملیات خواهد بود—و ممکن است بهصورت نامحدود ادامه یابد. این کاروانها به دهها پهپاد، هلیکوپتر تهاجمی و جنگنده نیاز خواهند داشت که در بالا بهصورت محافظتی پرواز کنند، همچنین به هواپیماهای هشدار زودهنگام برای شناسایی موشکها و پهپادهای ورودی. ناوهای جنگی باید با استفاده از توپهای برد کوتاه یا سامانههای جنگ الکترونیک با پهپادها مقابله کنند و از رهگیرهای گرانقیمت برای موشکها استفاده کنند. کارشناسان دریایی میگویند برای هر دو نفتکش، یک ناوشکن لازم است.
در حال حاضر نیروی دریایی آمریکا ۱۴ ناوشکن در منطقه دارد، اما شش مورد از آنها در حال محافظت از ناوهای هواپیمابر هستند. اعزام ناوشکنهای بیشتر ممکن است چند هفته طول بکشد و به معنای انتقال نیرو از مناطق دیگر جهان مانند آسیا خواهد بود. اگرچه متحدان آمریکا ممکن است مایل به کمک باشند، اما اکثر آنها تا زمانی که جنگ ادامه دارد از اعزام کشتی خودداری کردهاند. صرفنظر از اینکه چه کسی این مأموریت را انجام دهد، چنین عملیاتی بسیار پرهزینه خواهد بود و ذخایر محدود موشکهای دفاعی آمریکا و متحدانش را بیش از پیش کاهش خواهد داد.
جغرافیای تنگه نیز چالشهای خاص خود را دارد. عرض آن در باریکترین نقطه کمتر از ۵۰ کیلومتر است و توسط کوهها احاطه شده، بنابراین ناوهای آمریکایی زمان محدودی برای شناسایی و مقابله با تهدیدات خواهند داشت. همچنین آنها باید در جریانهای قوی دریایی مانورهای دشواری انجام دهند تا در کنار کشتیهایی که اسکورت میکنند باقی بمانند. و همه اینها در حالی است که مشخص نیست آیا کشتیهای تجاری حاضر خواهند بود چنین مسیر پرخطری را طی کنند یا نه.
به گفته فوگو، نیروی دریایی آمریکا در سالهای اخیر تجربه ارزشمندی در مقابله با حوثیها در یمن کسب کرده است. اما زرادخانه ایران پیشرفتهتر است—و اراده آن نیز ممکن است قویتر باشد، زیرا رژیم برای بقای خود میجنگد. برایان کلارک میگوید: «ایران دههها منابع خود را برای چنین هدفی ذخیره کرده است. آنها میتوانند این وضعیت را تا زمانی که ما حاضر به ادامه آن باشیم، ادامه دهند.»https://www.economist.com/briefing/2026/03/24/what-a-battle-to-reopen-the-strait-of-hormuz-would-look-like
پاکسازی مینها نیز به همان اندازه چالشبرانگیز است. گزارشهای متناقضی درباره استفاده ایران از مینها وجود دارد، اما شرکتهای کشتیرانی طبیعتاً تمایلی به ریسک ندارند. پیش از آغاز جنگ، تخمین زده میشد که ایران حدود ۶۰۰۰ مین از انواع مختلف در اختیار دارد. این مینها شامل مینهای مهار شدهای هستند که در نزدیکی سطح آب باقی میمانند و با برخورد کشتی منفجر میشوند، و همچنین مینهای پیشرفتهتری که در کف دریا قرار دارند و با امضای مغناطیسی یا صوتی کشتی فعال میشوند. با وجود اینکه آمریکا بسیاری از شناورهای مینگذار ایران را نابود کرده، کشتیهای تجاری یا ماهیگیری نیز میتوانند برای این کار استفاده شوند. همانطور که جیمز فوگو، دریادار بازنشسته، میگوید: «هر کشتی میتواند یک مینگذار باشد.»
نیروی دریایی آمریکا سالهاست که به جنگ مین توجه کافی نکرده است. در ماه ژانویه، در زمانی نامناسب، آخرین کشتیهای مینروب کلاس «اونجر» خود را که در منطقه مستقر بودند، کنار گذاشت. دو مورد از سه کشتی جایگزین آنها—که کشتیهای رزمی ساحلی با تجهیزات مینروبی هستند—در خلیج فارس حضور ندارند و باید از آسیا به منطقه بیایند. این کشتیها پس از رسیدن میتوانند از هلیکوپترها با سامانههای شناسایی هوابرد و پهپادهای زیرآبی برای جستوجو و خنثیسازی مینها استفاده کنند. اما این سامانهها هنوز در شرایط جنگی واقعی آزمایش نشدهاند و در آزمایشها نیز با مشکلات فنی متعددی مواجه بودهاند. برایان کلارک تخمین میزند که پاکسازی تنگه ممکن است بین یک تا سه هفته طول بکشد. او میگوید در نهایت مقامات مجبور خواهند شد «ریسک را بپذیرند» و اسکورت کشتیها را آغاز کنند، بدون آنکه اطمینان کامل از حذف همه تهدیدات داشته باشند.
اسکورت نفتکشها در تنگه باریک، پیچیدهترین و خطرناکترین مرحله عملیات خواهد بود—و ممکن است بهصورت نامحدود ادامه یابد. این کاروانها به دهها پهپاد، هلیکوپتر تهاجمی و جنگنده نیاز خواهند داشت که در بالا بهصورت محافظتی پرواز کنند، همچنین به هواپیماهای هشدار زودهنگام برای شناسایی موشکها و پهپادهای ورودی. ناوهای جنگی باید با استفاده از توپهای برد کوتاه یا سامانههای جنگ الکترونیک با پهپادها مقابله کنند و از رهگیرهای گرانقیمت برای موشکها استفاده کنند. کارشناسان دریایی میگویند برای هر دو نفتکش، یک ناوشکن لازم است.
در حال حاضر نیروی دریایی آمریکا ۱۴ ناوشکن در منطقه دارد، اما شش مورد از آنها در حال محافظت از ناوهای هواپیمابر هستند. اعزام ناوشکنهای بیشتر ممکن است چند هفته طول بکشد و به معنای انتقال نیرو از مناطق دیگر جهان مانند آسیا خواهد بود. اگرچه متحدان آمریکا ممکن است مایل به کمک باشند، اما اکثر آنها تا زمانی که جنگ ادامه دارد از اعزام کشتی خودداری کردهاند. صرفنظر از اینکه چه کسی این مأموریت را انجام دهد، چنین عملیاتی بسیار پرهزینه خواهد بود و ذخایر محدود موشکهای دفاعی آمریکا و متحدانش را بیش از پیش کاهش خواهد داد.
جغرافیای تنگه نیز چالشهای خاص خود را دارد. عرض آن در باریکترین نقطه کمتر از ۵۰ کیلومتر است و توسط کوهها احاطه شده، بنابراین ناوهای آمریکایی زمان محدودی برای شناسایی و مقابله با تهدیدات خواهند داشت. همچنین آنها باید در جریانهای قوی دریایی مانورهای دشواری انجام دهند تا در کنار کشتیهایی که اسکورت میکنند باقی بمانند. و همه اینها در حالی است که مشخص نیست آیا کشتیهای تجاری حاضر خواهند بود چنین مسیر پرخطری را طی کنند یا نه.
به گفته فوگو، نیروی دریایی آمریکا در سالهای اخیر تجربه ارزشمندی در مقابله با حوثیها در یمن کسب کرده است. اما زرادخانه ایران پیشرفتهتر است—و اراده آن نیز ممکن است قویتر باشد، زیرا رژیم برای بقای خود میجنگد. برایان کلارک میگوید: «ایران دههها منابع خود را برای چنین هدفی ذخیره کرده است. آنها میتوانند این وضعیت را تا زمانی که ما حاضر به ادامه آن باشیم، ادامه دهند.»https://www.economist.com/briefing/2026/03/24/what-a-battle-to-reopen-the-strait-of-hormuz-would-look-like
The Economist
What a battle to reopen the Strait of Hormuz would look like
Donald Trump prepares military options to reopen the Strait of Hormuz as Iran threatens shipping lanes, with US Marines deploying to the Gulf for potential operations.
مقاله یوسف العتیبه، سفیر امارات متحده عربی در آمریکا – ۲۵ مارس ۲۰۲۶
این مقاله بازتاب دیدگاه رسمی امارات در قبال جنگ با ایران است و تأکید میکند که این درگیری صرفاً یک بحران مقطعی نیست، بلکه بخشی از یک تهدید ساختاری و بلندمدت از سوی جمهوری اسلامی است که امنیت منطقه و اقتصاد جهانی را هدف قرار داده است. نویسنده استدلال میکند که یک آتشبس ساده کافی نیست و باید به یک نتیجه قاطع رسید که تمامی ابعاد تهدید ایران— برنامه هستهای تا موشکها، پهپادها، نیروهای نیابتی و کنترل مسیرهای دریایی—را در بر بگیرد.
العتیبه توضیح میدهد که امارات در خط مقدم این جنگ قرار دارد و بیش از هر کشور دیگری هدف حملات موشکی و پهپادی ایران بوده، هرچند با استفاده از سامانههای دفاعی پیشرفته توانسته بخش عمده این حملات را خنثی کند. او همچنین به تأثیرات گستردهتر اقدامات ایران اشاره میکند، از جمله حمله به زیرساختهای انرژی و اختلال در جریان تجارت جهانی، که پیامدهای اقتصادی فراتر از منطقه دارد.
در عین حال، مقاله بر آمادگی و تابآوری امارات تأکید دارد. این کشور با تقویت زیرساختها، ایجاد مسیرهای جایگزین برای صادرات انرژی، و سرمایهگذاری در حوزههایی مانند هوش مصنوعی و انرژیهای تجدیدپذیر تلاش میکند اثرات جنگ را مدیریت کند. همچنین بر تعهد امارات به روابط اقتصادی با آمریکا و نقش این روابط در تقویت ثبات منطقهای تأکید میشود.
امارات به دنبال درگیری نبوده و پیش از جنگ تلاشهای دیپلماتیک گستردهای انجام داده است. با این حال، بهدلیل ماهیت و رفتار ایران، این کشور خود را ناگزیر از دفاع و مشارکت در یک پاسخ بینالمللی برای بازگشایی تنگه هرمز میداند.
در نهایت، جمعبندی مقاله این است که ایران باید به یک «همسایه عادی» تبدیل شود—کشوری که میتواند متفاوت باشد، اما حق ندارد به دیگران حمله کند، آبراههای بینالمللی را مسدود کند یا بیثباتی صادر کند. به باور نویسنده، نادیده گرفتن یا به تعویق انداختن این مسئله تنها بحرانهای بزرگتری را در آینده ایجاد خواهد کردhttps://www.wsj.com/opinion/the-u-a-e-stands-up-to-iran-ec229761?mod=hp_opin_pos_5
این مقاله بازتاب دیدگاه رسمی امارات در قبال جنگ با ایران است و تأکید میکند که این درگیری صرفاً یک بحران مقطعی نیست، بلکه بخشی از یک تهدید ساختاری و بلندمدت از سوی جمهوری اسلامی است که امنیت منطقه و اقتصاد جهانی را هدف قرار داده است. نویسنده استدلال میکند که یک آتشبس ساده کافی نیست و باید به یک نتیجه قاطع رسید که تمامی ابعاد تهدید ایران— برنامه هستهای تا موشکها، پهپادها، نیروهای نیابتی و کنترل مسیرهای دریایی—را در بر بگیرد.
العتیبه توضیح میدهد که امارات در خط مقدم این جنگ قرار دارد و بیش از هر کشور دیگری هدف حملات موشکی و پهپادی ایران بوده، هرچند با استفاده از سامانههای دفاعی پیشرفته توانسته بخش عمده این حملات را خنثی کند. او همچنین به تأثیرات گستردهتر اقدامات ایران اشاره میکند، از جمله حمله به زیرساختهای انرژی و اختلال در جریان تجارت جهانی، که پیامدهای اقتصادی فراتر از منطقه دارد.
در عین حال، مقاله بر آمادگی و تابآوری امارات تأکید دارد. این کشور با تقویت زیرساختها، ایجاد مسیرهای جایگزین برای صادرات انرژی، و سرمایهگذاری در حوزههایی مانند هوش مصنوعی و انرژیهای تجدیدپذیر تلاش میکند اثرات جنگ را مدیریت کند. همچنین بر تعهد امارات به روابط اقتصادی با آمریکا و نقش این روابط در تقویت ثبات منطقهای تأکید میشود.
امارات به دنبال درگیری نبوده و پیش از جنگ تلاشهای دیپلماتیک گستردهای انجام داده است. با این حال، بهدلیل ماهیت و رفتار ایران، این کشور خود را ناگزیر از دفاع و مشارکت در یک پاسخ بینالمللی برای بازگشایی تنگه هرمز میداند.
در نهایت، جمعبندی مقاله این است که ایران باید به یک «همسایه عادی» تبدیل شود—کشوری که میتواند متفاوت باشد، اما حق ندارد به دیگران حمله کند، آبراههای بینالمللی را مسدود کند یا بیثباتی صادر کند. به باور نویسنده، نادیده گرفتن یا به تعویق انداختن این مسئله تنها بحرانهای بزرگتری را در آینده ایجاد خواهد کردhttps://www.wsj.com/opinion/the-u-a-e-stands-up-to-iran-ec229761?mod=hp_opin_pos_5
The Wall Street Journal
Opinion | The U.A.E. Stands Up to Iran
This war requires a conclusive outcome—one that addresses Tehran’s full range of threats.
👎2
این مقاله در واشنگتن پست هشدار میدهد که همزمان با ادامه جنگ خارجی، جمهوری اسلامی در حال آمادهسازی یک «جنگ داخلی» علیه شهروندان خود است. نویسندگان با اشاره به اعدام چند معترض در روزهای اخیر، این اقدامات را نشانهای از آغاز موج جدیدی از سرکوب میدانند که میتواند بسیار گستردهتر از گذشته باشد.
بهگفته مقاله، رژیم که با فشار همزمان خارجی و نارضایتی داخلی مواجه است، بهطور سیستماتیک در حال امنیتیسازی فضای کشور است. استقرار نیروهای بسیج در محلهها، ارسال پیامکهای تهدیدآمیز از سوی سپاه، ایجاد ایستهای بازرسی در شهرهایی مانند تهران و مشهد، و تفتیش تلفنهای همراه شهروندان همگی نشاندهنده افزایش کنترل و نظارت است. همچنین صدها نفر از جمله فعالان، دانشجویان، اقلیتهای مذهبی و قومی و حتی شهروندان عادی بازداشت شدهاند.
یکی از نکات کلیدی مقاله، تعریف بسیار گسترده رژیم از «همکاری با دشمن» است. این تعریف عملاً هرگونه مخالفت را شامل میشود—از فعالیتهای مدنی و حقوقی گرفته تا پستهای شبکههای اجتماعی یا حتی پیامهای خصوصی. در نتیجه، طیف وسیعی از جامعه در معرض اتهاماتی مانند جاسوسی یا تهدید امنیت ملی قرار میگیرند که میتواند به احکام سنگین، از جمله اعدام، منجر شود.
مقاله تأکید میکند که روند برخورد با بازداشتشدگان بهشدت نگرانکننده است: بازداشتهای خودسرانه، شکنجه برای گرفتن اعترافات اجباری، محاکمههای سریع در دادگاههای انقلاب بدون دسترسی به وکیل مستقل، و صدور احکام سنگین. تجربه گذشته نشان میدهد که این اعترافات اغلب از طریق فشار و خشونت بهدست آمده و سپس از رسانههای دولتی پخش میشوند.
نویسندگان به آمار بسیار بالای بازداشتها نیز اشاره میکنند—بیش از ۵۳ هزار نفر در اعتراضات اخیر—و هشدار میدهند که دهها هزار نفر همچنان در بازداشت هستند و در معرض محاکمههای سریع و احکام اعدام قرار دارند. همچنین مواردی از «ناپدیدسازی اجباری» گزارش شده، که در آن خانوادهها هیچ اطلاعی از وضعیت عزیزان خود ندارند و این امر خطر شکنجه و قتل فراقضایی را افزایش میدهد.
مقاله همچنین به وضعیت زندانیان سیاسی فعلی میپردازد و هشدار میدهد که در شرایط بحران، رژیم سابقه انتقامگیری از این افراد را دارد. نگرانی جدی وجود دارد که برخی از زندانیان—بهویژه محکومان به اعدام—بهصورت مخفیانه اعدام شوند.
در بخش مهمی از تحلیل، نویسندگان به سابقه تاریخی جمهوری اسلامی اشاره میکنند: اعدامهای گسترده اوایل دهه ۶۰ و بهویژه کشتار سال ۱۳۶۷ که طی آن هزاران زندانی سیاسی بهصورت مخفیانه اعدام شدند. آنها معتقدند شباهتهای امروز با آن دوره بسیار نگرانکننده است—از جمله افزایش بازداشتها، فضای امنیتی شدید، قطع ارتباطات (مانند اینترنت) و آغاز اعدامها.
در نهایت، مقاله نتیجه میگیرد که جمهوری اسلامی در شرایط تهدید، بهطور سنتی به سرکوب داخلی شدید برای حفظ قدرت متوسل میشود و اکنون نیز در همین مسیر قرار دارد. نویسندگان از جامعه بینالمللی میخواهند که با فشار جدی، خواستار آزادی بازداشتشدگان شود و بهروشنی اعلام کند که ادامه خشونت علیه مردم ایران پیامدهای جدی خواهد داشت. آنها تأکید میکنند که مردم ایران—که هیچ نقشی در تصمیمات حکومت نداشتهاند و بارها برای تغییر جان خود را به خطر انداختهاند—نباید هزینه این وضعیت را بپردازند.
https://www.washingtonpost.com/opinions/2026/03/25/iran-islamic-republic-protests-executions/
بهگفته مقاله، رژیم که با فشار همزمان خارجی و نارضایتی داخلی مواجه است، بهطور سیستماتیک در حال امنیتیسازی فضای کشور است. استقرار نیروهای بسیج در محلهها، ارسال پیامکهای تهدیدآمیز از سوی سپاه، ایجاد ایستهای بازرسی در شهرهایی مانند تهران و مشهد، و تفتیش تلفنهای همراه شهروندان همگی نشاندهنده افزایش کنترل و نظارت است. همچنین صدها نفر از جمله فعالان، دانشجویان، اقلیتهای مذهبی و قومی و حتی شهروندان عادی بازداشت شدهاند.
یکی از نکات کلیدی مقاله، تعریف بسیار گسترده رژیم از «همکاری با دشمن» است. این تعریف عملاً هرگونه مخالفت را شامل میشود—از فعالیتهای مدنی و حقوقی گرفته تا پستهای شبکههای اجتماعی یا حتی پیامهای خصوصی. در نتیجه، طیف وسیعی از جامعه در معرض اتهاماتی مانند جاسوسی یا تهدید امنیت ملی قرار میگیرند که میتواند به احکام سنگین، از جمله اعدام، منجر شود.
مقاله تأکید میکند که روند برخورد با بازداشتشدگان بهشدت نگرانکننده است: بازداشتهای خودسرانه، شکنجه برای گرفتن اعترافات اجباری، محاکمههای سریع در دادگاههای انقلاب بدون دسترسی به وکیل مستقل، و صدور احکام سنگین. تجربه گذشته نشان میدهد که این اعترافات اغلب از طریق فشار و خشونت بهدست آمده و سپس از رسانههای دولتی پخش میشوند.
نویسندگان به آمار بسیار بالای بازداشتها نیز اشاره میکنند—بیش از ۵۳ هزار نفر در اعتراضات اخیر—و هشدار میدهند که دهها هزار نفر همچنان در بازداشت هستند و در معرض محاکمههای سریع و احکام اعدام قرار دارند. همچنین مواردی از «ناپدیدسازی اجباری» گزارش شده، که در آن خانوادهها هیچ اطلاعی از وضعیت عزیزان خود ندارند و این امر خطر شکنجه و قتل فراقضایی را افزایش میدهد.
مقاله همچنین به وضعیت زندانیان سیاسی فعلی میپردازد و هشدار میدهد که در شرایط بحران، رژیم سابقه انتقامگیری از این افراد را دارد. نگرانی جدی وجود دارد که برخی از زندانیان—بهویژه محکومان به اعدام—بهصورت مخفیانه اعدام شوند.
در بخش مهمی از تحلیل، نویسندگان به سابقه تاریخی جمهوری اسلامی اشاره میکنند: اعدامهای گسترده اوایل دهه ۶۰ و بهویژه کشتار سال ۱۳۶۷ که طی آن هزاران زندانی سیاسی بهصورت مخفیانه اعدام شدند. آنها معتقدند شباهتهای امروز با آن دوره بسیار نگرانکننده است—از جمله افزایش بازداشتها، فضای امنیتی شدید، قطع ارتباطات (مانند اینترنت) و آغاز اعدامها.
در نهایت، مقاله نتیجه میگیرد که جمهوری اسلامی در شرایط تهدید، بهطور سنتی به سرکوب داخلی شدید برای حفظ قدرت متوسل میشود و اکنون نیز در همین مسیر قرار دارد. نویسندگان از جامعه بینالمللی میخواهند که با فشار جدی، خواستار آزادی بازداشتشدگان شود و بهروشنی اعلام کند که ادامه خشونت علیه مردم ایران پیامدهای جدی خواهد داشت. آنها تأکید میکنند که مردم ایران—که هیچ نقشی در تصمیمات حکومت نداشتهاند و بارها برای تغییر جان خود را به خطر انداختهاند—نباید هزینه این وضعیت را بپردازند.
https://www.washingtonpost.com/opinions/2026/03/25/iran-islamic-republic-protests-executions/
The Washington Post
Opinion | Iran is already ramping up its next war. Guess who the ‘enemy’ is.
The Islamic regime is determined to extinguish any internal challenge to its rule.
👎2
ندیم کوتیچ،-پس دو روز جلسات فشرده در واشنگتن، تازه از ابوظبی برگشتهام. این چیزی است که واقعاً میشنوم — و چه معنایی قبل از پایان ضربالاجل جمعه دارد.
🔴 پنجره دیپلماتیک پنجروزهای که ترامپ برای آنچه او «فشار مذاکره» نامید، باز کرده، بیشتر به عنوان یک تمرین برای سنجش دما عمل میکند. هدف واقعی آن دریافتن این است که آیا رهبری جدید در تهران آماده است تا نوعی امتایازهایی بدهد که بتواند به تأیید اسرائیل و شورای همکاری خلیج فارس را برای هر توافقی که به وجود میآید، کسب کند.
➡️ هیچ یک از مطالبی که در واشنگتن شنیدم نشان نمیدهد که آنها این کار را میکنند.
🔴 شکاف ساختاری تغییری نکرده است.
واشنگتن خواهان غنیسازی صفر به عنوان وضعیت نهایی است، در حالی که تهران بر غنیسازی به عنوان یک حق تأکید دارد. این وضعیت قبل از آغاز بمبارانها وجود داشت و بمبارانها آن را حل نکردهاند. اگر چیزی باشد، این وضعیت را به مسألهای از حیث کرامت تمدنی برای طرف ایرانی تبدیل کرده است.
در این زمینه، به آنچه تهران انجام میدهد توجه کنید، نه آنچه میگوید. علی لاریجانی به عنوان رئیس شورای امنیت با محمد باقر ذوالقدر، یک کهنهکار سختگیر سپاه پاسداران که کل حرفهاش در داخل دستگاه امنیتی انقلابی شکل گرفته است، جایگزین شد. بهطور همزمان، مجتبی خامنهای، محسن رضایی ۷۱ ساله، فرمانده سابق سپاه پاسداران که دههها از خدمت فعال خارج بوده، را به عنوان مشاور نظامی شخصی خود فراخوانده و او اکنون به طور مؤثر رهبری یک شورای سهنفره در زمان جنگ را به همراه قالیباف و فرمانده سپاه احمد وحیدی بر عهده دارد.
➡️ وقتی یک سیستم به این تصمیم میرسد تا دایره نزدیکترین افرادش را با ژنرالهای ایدئولوژیک پر کند، برای انجام امتیازهای تاریخی آماده نمیشود. آنها در حال آماده شن برای بحرانند.
🔴 آنچه با آن مواجه هستیم یک مسأله سهگانه است که هیچکس در کریدورهای دیپلماتیک بهطور کامل دربارهاش صادق نیست.
ایالات متحده به دلایل اقتصادی و سیاسی (قیمتهای نفت، بازارها و نیاز مفرط ترامپ به اعلام پیروزی، محاسبات انتخابات میاندورهای) به دنبال یک توافق است.
اسرائیل میخواهد ادامه دهد تا زمانی که حذف ساختاری انجام شود، زیرا از منظر تل آویو، یک ایران منجمد صرفاً تهدیدی است که به تعویق افتاده است.
بهطور مشابه، کشورهای شورای همکاری خلیج فارس خواهان کاهش دائمی خطر ایران هستند، نه یک توقف موقت که به ایران این امکان را بدهد تا برنامه موشکی خود را دوباره تجدید کند و نفوذ خود بر تنگه هرمز را حفظ کند.
ایران در این میان در حال مذاکره برای بقا، نه تسلیم، و بهویژه، حق تجدید ساختار است.
➡️ این چهار مجموعه از منافع همپوشانی ندارند و این یک مشکل ساختاری است.
🔴🔴 جمعه به ما چیزی خواهد گفت. اما نباید آنچه را که میگوید با یک راهحل اشتباه بگیرم https://x.com/nadimkoteich/status/2036847062415806823?s=46&t=j9UDnQyxRCXg7Nuf3F_83w.
🔴 پنجره دیپلماتیک پنجروزهای که ترامپ برای آنچه او «فشار مذاکره» نامید، باز کرده، بیشتر به عنوان یک تمرین برای سنجش دما عمل میکند. هدف واقعی آن دریافتن این است که آیا رهبری جدید در تهران آماده است تا نوعی امتایازهایی بدهد که بتواند به تأیید اسرائیل و شورای همکاری خلیج فارس را برای هر توافقی که به وجود میآید، کسب کند.
➡️ هیچ یک از مطالبی که در واشنگتن شنیدم نشان نمیدهد که آنها این کار را میکنند.
🔴 شکاف ساختاری تغییری نکرده است.
واشنگتن خواهان غنیسازی صفر به عنوان وضعیت نهایی است، در حالی که تهران بر غنیسازی به عنوان یک حق تأکید دارد. این وضعیت قبل از آغاز بمبارانها وجود داشت و بمبارانها آن را حل نکردهاند. اگر چیزی باشد، این وضعیت را به مسألهای از حیث کرامت تمدنی برای طرف ایرانی تبدیل کرده است.
در این زمینه، به آنچه تهران انجام میدهد توجه کنید، نه آنچه میگوید. علی لاریجانی به عنوان رئیس شورای امنیت با محمد باقر ذوالقدر، یک کهنهکار سختگیر سپاه پاسداران که کل حرفهاش در داخل دستگاه امنیتی انقلابی شکل گرفته است، جایگزین شد. بهطور همزمان، مجتبی خامنهای، محسن رضایی ۷۱ ساله، فرمانده سابق سپاه پاسداران که دههها از خدمت فعال خارج بوده، را به عنوان مشاور نظامی شخصی خود فراخوانده و او اکنون به طور مؤثر رهبری یک شورای سهنفره در زمان جنگ را به همراه قالیباف و فرمانده سپاه احمد وحیدی بر عهده دارد.
➡️ وقتی یک سیستم به این تصمیم میرسد تا دایره نزدیکترین افرادش را با ژنرالهای ایدئولوژیک پر کند، برای انجام امتیازهای تاریخی آماده نمیشود. آنها در حال آماده شن برای بحرانند.
🔴 آنچه با آن مواجه هستیم یک مسأله سهگانه است که هیچکس در کریدورهای دیپلماتیک بهطور کامل دربارهاش صادق نیست.
ایالات متحده به دلایل اقتصادی و سیاسی (قیمتهای نفت، بازارها و نیاز مفرط ترامپ به اعلام پیروزی، محاسبات انتخابات میاندورهای) به دنبال یک توافق است.
اسرائیل میخواهد ادامه دهد تا زمانی که حذف ساختاری انجام شود، زیرا از منظر تل آویو، یک ایران منجمد صرفاً تهدیدی است که به تعویق افتاده است.
بهطور مشابه، کشورهای شورای همکاری خلیج فارس خواهان کاهش دائمی خطر ایران هستند، نه یک توقف موقت که به ایران این امکان را بدهد تا برنامه موشکی خود را دوباره تجدید کند و نفوذ خود بر تنگه هرمز را حفظ کند.
ایران در این میان در حال مذاکره برای بقا، نه تسلیم، و بهویژه، حق تجدید ساختار است.
➡️ این چهار مجموعه از منافع همپوشانی ندارند و این یک مشکل ساختاری است.
🔴🔴 جمعه به ما چیزی خواهد گفت. اما نباید آنچه را که میگوید با یک راهحل اشتباه بگیرم https://x.com/nadimkoteich/status/2036847062415806823?s=46&t=j9UDnQyxRCXg7Nuf3F_83w.
X (formerly Twitter)
Nadim Koteich (@NadimKoteich) on X
Two days of intense meetings in Washington, fresh from Abu Dhabi. Here is what I'm actually hearing — and what it means before Friday's deadline.
🔴 With Friday's deadline approaching, the five-day diplomatic window Trump opened for what he called a negotiating…
🔴 With Friday's deadline approaching, the five-day diplomatic window Trump opened for what he called a negotiating…
👎2
نویسنده: Ilan Goldenberg
(تحلیلگر ارشد سیاست خارجی آمریکا با سابقه فعالیت در U.S. Department of State، U.S. Department of Defense و اندیشکدههایی مانند Center for a New American Security و Center for American Progress)
چند نکته، تقریباً یک ماه پس از آغاز این جنگ: بهاحتمال زیاد این درگیری به این زودیها پایان نخواهد یافت و ما به سمت تشدید بیشتر حرکت میکنیم.
۱. با وجود تمام صحبتها درباره دیپلماسی، ما حتی نزدیک به یک توافق با ایران هم نیستیم. فاصله بین دو طرف بسیار زیاد است—مشابه آنچه در مذاکرات قبلی دولت ترامپ با ایران در دورههای اول و دوم دیده شد که همگی در نهایت شکست خوردند. شواهد بسیار کمی وجود دارد که نشان دهد تغییری معنادار رخ داده است. در اصل، موضع آمریکا بیشتر شبیه یک سند تسلیم برای ایران است: بدون برنامه هستهای، بدون موشکهای بالستیک، و بدون فعالیتهای منطقهای از طریق نیروهای نیابتی. در مقابل، موضع ایران نیز حداکثری است—در اصل خواستار خروج کامل نظامی آمریکا از خلیج فارس. این نقطه شروع دیپلماسی نیست، بلکه دستورالعملی برای بنبست است.
۲. اما مهمترین موضوع در حال حاضر دیپلماسی نیست—بلکه جابهجایی هزاران نیروی نظامی آمریکا به سمت خاورمیانه است. این تحرکات بهوضوح نشاندهنده آمادگی برای تشدید بیشتر است، و جزیره خارگ بهعنوان محتملترین هدف مطرح شده است. برای هر ناظر بیطرفی، واکنش احتمالی ایران به چنین اقدامی روشن است: تشدید، نه عقبنشینی. تهران به احتمال زیاد حملات به زیرساختهای انرژی در سراسر خلیج فارس را گسترش خواهد داد، نه اینکه تسلیم شود.
۳. به همین دلیل عجیب—و صادقانه بگوییم گیجکننده—است که قیمت نفت در حال کاهش است. به نظر میرسد بازارها یا بیش از حد خوشبین هستند یا عمداً واقعیت را نادیده میگیرند: احتمال بسیار واقعی ماهها اختلال در بازار انرژی و پیامدهای پیچیده برای تولید و توزیع انرژی.
۴. کشورهای حوزه خلیج فارس نیز در موقعیت دشواری قرار دارند. آنها این جنگ را نمیخواستند، اما حالا که آغاز شده، بهطور فزایندهای معتقدند باید به شکلی پایان یابد که توانایی ایران برای تهدید زیرساختهای انرژی و مسیرهای دریایی کاهش یابد. مشکل اینجاست که هیچ مسیر روشن یا واقعبینانهای برای دستیابی به این هدف وجود ندارد. اگر جنگ بهصورت نامطلوب پایان یابد و ایران همچنان توان تهدید داشته باشد، احتمالاً نارضایتی و خشم قابل توجهی در این کشورها نسبت به آمریکا شکل خواهد گرفت—موضوعی که میتواند آینده روابط آمریکا و کشورهای خلیج فارس را تحت تأثیر قرار دهد.
۵. در همین حال، حمایت از جنگ در داخل اسرائیل همچنان بسیار بالاست. این موضوع تعجبآور نیست. جامعه اسرائیل هنوز عمیقاً تحت تأثیر شوک و آسیب حملات ۷ اکتبر قرار دارد، و این تجربه همچنان افکار عمومی و تصمیمگیریها را شکل میدهد. همانطور که در آمریکا پس از ۱۱ سپتامبر سالها طول کشید تا افکار عمومی درباره عراق تغییر کند، اسرائیل نیز هنوز در مراحل ابتدایی این چرخه قرار دارد.
۶. همچنین باید لبنان را زیر نظر داشت. احتمال واقعی یک حمله زمینی گسترده اسرائیل به جنوب لبنان وجود دارد. تجربه تاریخی نشان میدهد چنین عملیاتهایی معمولاً موفقیت راهبردی پایدار ایجاد نمیکنند، اما این مانع از تکرار آنها نشده است. اشغال ۲۰ ساله جنوب لبنان در دهههای ۸۰ و ۹۰ و جنگهای بعدی، محدودیتهای راهحلهای نظامی را نشان میدهد. با این حال، دولت فعلی اسرائیل به سمت چنین عملیاتی حرکت میکند. در حالی که جنگ با ایران پیامدهای اقتصادی و استراتژیک جهانی دارد، یک جنگ زمینی بزرگ در لبنان میتواند رنج انسانی بسیار بیشتری ایجاد کند.
۷. یکی دیگر از پیامدهای مهم و کمتر مورد توجه این درگیری، تأثیر بلندمدت آن بر روابط آمریکا و اسرائیل است. اختلافات بر سر توافق هستهای (برجام) در دوره اوباما شکافهایی در حزب دموکرات ایجاد کرد که همچنان ادامه دارد. این جنگ ممکن است شکاف مشابهی در حزب جمهوریخواه ایجاد کند. در حال حاضر نشانههایی از اختلاف در میان نخبگان محافظهکار دیده میشود. تاریخ نشان میدهد این اختلافات نخبگانی میتواند به تغییرات گستردهتر در افکار عمومی منجر شود. در آینده، ممکن است جمهوریخواهان نیز مانند دموکراتها در مورد سیاست اسرائیل دچار شکاف داخلی شوند.
۸. در آمریکا نیز حمایت عمومی از جنگ در حال کاهش است. نظرسنجیهای اولیه نشاندهنده حمایت ضعیف بودند، زیرا دولت بهخوبی افکار عمومی را برای هزینهها و خطرات جنگ آماده نکرده بود. اگرچه در ابتدا افزایش کوتاهی در حمایت دیده شد، اما با طولانی شدن جنگ و آشکار شدن هزینهها، این حمایت دوباره کاهش یافته است. بهنظر میرسد سطح حمایت از جنگ به اوج خود رسیده و آن هم کمتر از ۵۰ درصد بوده است.
https://x.com/ilangoldenberg/status/2036832750984933737?s=20
(تحلیلگر ارشد سیاست خارجی آمریکا با سابقه فعالیت در U.S. Department of State، U.S. Department of Defense و اندیشکدههایی مانند Center for a New American Security و Center for American Progress)
چند نکته، تقریباً یک ماه پس از آغاز این جنگ: بهاحتمال زیاد این درگیری به این زودیها پایان نخواهد یافت و ما به سمت تشدید بیشتر حرکت میکنیم.
۱. با وجود تمام صحبتها درباره دیپلماسی، ما حتی نزدیک به یک توافق با ایران هم نیستیم. فاصله بین دو طرف بسیار زیاد است—مشابه آنچه در مذاکرات قبلی دولت ترامپ با ایران در دورههای اول و دوم دیده شد که همگی در نهایت شکست خوردند. شواهد بسیار کمی وجود دارد که نشان دهد تغییری معنادار رخ داده است. در اصل، موضع آمریکا بیشتر شبیه یک سند تسلیم برای ایران است: بدون برنامه هستهای، بدون موشکهای بالستیک، و بدون فعالیتهای منطقهای از طریق نیروهای نیابتی. در مقابل، موضع ایران نیز حداکثری است—در اصل خواستار خروج کامل نظامی آمریکا از خلیج فارس. این نقطه شروع دیپلماسی نیست، بلکه دستورالعملی برای بنبست است.
۲. اما مهمترین موضوع در حال حاضر دیپلماسی نیست—بلکه جابهجایی هزاران نیروی نظامی آمریکا به سمت خاورمیانه است. این تحرکات بهوضوح نشاندهنده آمادگی برای تشدید بیشتر است، و جزیره خارگ بهعنوان محتملترین هدف مطرح شده است. برای هر ناظر بیطرفی، واکنش احتمالی ایران به چنین اقدامی روشن است: تشدید، نه عقبنشینی. تهران به احتمال زیاد حملات به زیرساختهای انرژی در سراسر خلیج فارس را گسترش خواهد داد، نه اینکه تسلیم شود.
۳. به همین دلیل عجیب—و صادقانه بگوییم گیجکننده—است که قیمت نفت در حال کاهش است. به نظر میرسد بازارها یا بیش از حد خوشبین هستند یا عمداً واقعیت را نادیده میگیرند: احتمال بسیار واقعی ماهها اختلال در بازار انرژی و پیامدهای پیچیده برای تولید و توزیع انرژی.
۴. کشورهای حوزه خلیج فارس نیز در موقعیت دشواری قرار دارند. آنها این جنگ را نمیخواستند، اما حالا که آغاز شده، بهطور فزایندهای معتقدند باید به شکلی پایان یابد که توانایی ایران برای تهدید زیرساختهای انرژی و مسیرهای دریایی کاهش یابد. مشکل اینجاست که هیچ مسیر روشن یا واقعبینانهای برای دستیابی به این هدف وجود ندارد. اگر جنگ بهصورت نامطلوب پایان یابد و ایران همچنان توان تهدید داشته باشد، احتمالاً نارضایتی و خشم قابل توجهی در این کشورها نسبت به آمریکا شکل خواهد گرفت—موضوعی که میتواند آینده روابط آمریکا و کشورهای خلیج فارس را تحت تأثیر قرار دهد.
۵. در همین حال، حمایت از جنگ در داخل اسرائیل همچنان بسیار بالاست. این موضوع تعجبآور نیست. جامعه اسرائیل هنوز عمیقاً تحت تأثیر شوک و آسیب حملات ۷ اکتبر قرار دارد، و این تجربه همچنان افکار عمومی و تصمیمگیریها را شکل میدهد. همانطور که در آمریکا پس از ۱۱ سپتامبر سالها طول کشید تا افکار عمومی درباره عراق تغییر کند، اسرائیل نیز هنوز در مراحل ابتدایی این چرخه قرار دارد.
۶. همچنین باید لبنان را زیر نظر داشت. احتمال واقعی یک حمله زمینی گسترده اسرائیل به جنوب لبنان وجود دارد. تجربه تاریخی نشان میدهد چنین عملیاتهایی معمولاً موفقیت راهبردی پایدار ایجاد نمیکنند، اما این مانع از تکرار آنها نشده است. اشغال ۲۰ ساله جنوب لبنان در دهههای ۸۰ و ۹۰ و جنگهای بعدی، محدودیتهای راهحلهای نظامی را نشان میدهد. با این حال، دولت فعلی اسرائیل به سمت چنین عملیاتی حرکت میکند. در حالی که جنگ با ایران پیامدهای اقتصادی و استراتژیک جهانی دارد، یک جنگ زمینی بزرگ در لبنان میتواند رنج انسانی بسیار بیشتری ایجاد کند.
۷. یکی دیگر از پیامدهای مهم و کمتر مورد توجه این درگیری، تأثیر بلندمدت آن بر روابط آمریکا و اسرائیل است. اختلافات بر سر توافق هستهای (برجام) در دوره اوباما شکافهایی در حزب دموکرات ایجاد کرد که همچنان ادامه دارد. این جنگ ممکن است شکاف مشابهی در حزب جمهوریخواه ایجاد کند. در حال حاضر نشانههایی از اختلاف در میان نخبگان محافظهکار دیده میشود. تاریخ نشان میدهد این اختلافات نخبگانی میتواند به تغییرات گستردهتر در افکار عمومی منجر شود. در آینده، ممکن است جمهوریخواهان نیز مانند دموکراتها در مورد سیاست اسرائیل دچار شکاف داخلی شوند.
۸. در آمریکا نیز حمایت عمومی از جنگ در حال کاهش است. نظرسنجیهای اولیه نشاندهنده حمایت ضعیف بودند، زیرا دولت بهخوبی افکار عمومی را برای هزینهها و خطرات جنگ آماده نکرده بود. اگرچه در ابتدا افزایش کوتاهی در حمایت دیده شد، اما با طولانی شدن جنگ و آشکار شدن هزینهها، این حمایت دوباره کاهش یافته است. بهنظر میرسد سطح حمایت از جنگ به اوج خود رسیده و آن هم کمتر از ۵۰ درصد بوده است.
https://x.com/ilangoldenberg/status/2036832750984933737?s=20
X (formerly Twitter)
Ilan Goldenberg (@ilangoldenberg) on X
A few thoughts nearly a month into this war. It’s most likely not ending any time soon and we’re headed for more escalation.
1. Despite all the talk of diplomacy, we are nowhere near a deal with Iran. The gap between the two sides remains enormous – very…
1. Despite all the talk of diplomacy, we are nowhere near a deal with Iran. The gap between the two sides remains enormous – very…
👍1
۹. مسیر واقعبینانه خروج چیست؟ در حال حاضر، توافق دیپلماتیک بعید به نظر میرسد، زیرا فاصله مواضع بسیار زیاد است. محتملترین سناریو این است که رئیسجمهور اعلام کند اهداف آمریکا محقق شده، پایان مشارکت نظامی را اعلام کند، اسرائیل را به خویشتنداری دعوت کند، و تأکید کند که در صورت توقف حملات ایران، آمریکا نیز متوقف خواهد شد. ایران احتمالاً برای مدت کوتاهی به حملات محدود ادامه میدهد، اما تحت فشار بینالمللی برای کاهش تنش قرار خواهد گرفت. این مسیر ممکن است به پایان درگیری منجر شود، هرچند بدون دستیابی به یک توافق جامع و رضایتبخش. این یک نتیجه ایدهآل نیست، اما در شرایط فعلی شاید تنها گزینه واقعبینانه باشد. بهتر است این واقعیت امروز پذیرفته شود تا شش ماه دیگر.
👍1
خاویر بلاس استدلال میکند که برخلاف انتظارها، جنگ ایران هنوز باعث «ابرجهش» قیمت نفت نشده است. او به نقل از دونالد ترامپ مینویسد: «فکر میکردم بدتر باشد، خیلی بدتر»، و تأکید میکند که این ارزیابی چندان هم دور از واقعیت نیست. از نگاه نویسنده، عامل اصلی این وضعیت نه شرایط واقعی بازار، بلکه مدیریت انتظارات از سوی ترامپ است؛ چیزی که او آن را «هنر حرفدرمانی در بازار نفت» مینامد.
در پاراگراف دوم، بلاس توضیح میدهد که کاخ سفید توانسته «روایت بازار» را کنترل کند؛ یعنی با مطرح کردن مداوم احتمال پایان جنگ، حتی در شرایطی که بمبارانها ادامه دارد، مانع از ایجاد وحشت در بازار شود. او مینویسد قیمتها هنوز «در محدودههای تاریخی» باقی ماندهاند و از سطحی که نشاندهنده «بحران انرژی کامل» باشد فاصله دارند. با این حال هشدار میدهد که «جنگ روانی نمیتواند پالایشگاهها را فعال نگه دارد» و در صورت طولانی شدن جنگ، این ابزار کارایی خود را از دست خواهد داد.
در ادامه، مقاله به تقابل ایران و آمریکا در حوزه اقتصادی اشاره میکند. ایران تلاش کرده با بستن تنگه هرمز و حمله به زیرساختهای انرژی، هزینه جنگ را بالا ببرد، در حالی که آمریکا از ذخایر استراتژیک خود استفاده کرده و همزمان با پیامهای سیاسی سعی در آرام کردن بازار داشته است. در این میان، محمدباقر قالیباف این اقدامات را «دستکاری بازار» توصیف کرده و گفته است: «اخبار جعلی برای دستکاری بازارهای مالی و نفتی استفاده میشود.» این بخش نشان میدهد که جنگ، علاوه بر میدان نظامی، به عرصه جنگ روانی و اطلاعاتی نیز کشیده شده است.
بلاس سپس به رفتار بازارها و نقش عدم قطعیت اشاره میکند. او توضیح میدهد که سابقه تغییر مواضع ترامپ باعث شده معاملهگران باور داشته باشند که ممکن است او در نهایت از تشدید بحران عقبنشینی کند. همین تصور برای مهار قیمتها کافی بوده است. همچنین نقلقولی از مایک ویرث (مدیرعامل شورون) میآورد که میگوید: «اختلال واقعی هنوز بهطور کامل در قیمتها منعکس نشده است.» این یعنی بازارها هنوز خطر واقعی کمبود عرضه را بهطور کامل در نظر نگرفتهاند.
در نهایت، نویسنده هشدار میدهد که این وضعیت نمیتواند ادامه یابد. او مینویسد جهان در حال از دست دادن «حداقل ۱۰ میلیون بشکه در روز» از عرضه نفت است و اگر جنگ ادامه پیدا کند، کمبود واقعی ابتدا در آسیا و سپس در اروپا و آمریکا ظاهر خواهد شد. به گفته او، «حرفدرمانی ممکن است بازار را جابهجا کند، اما وقتی نفت واقعی کم شود، دیگر کارایی نخواهد داشت.» جمعبندی مقاله این است که کنترل روانی بازار شاید در کوتاهمدت موفق بوده، اما در بلندمدت، واقعیتهای فیزیکی بازار انرژی تعیینکننده خواهند بود.https://www.bloomberg.com/opinion/articles/2026-03-25/oil-prices-trump-is-winning-his-energy-jawboning-battle-with-iran?utm_source=website&utm_medium=share&utm_campaign=twitter
در پاراگراف دوم، بلاس توضیح میدهد که کاخ سفید توانسته «روایت بازار» را کنترل کند؛ یعنی با مطرح کردن مداوم احتمال پایان جنگ، حتی در شرایطی که بمبارانها ادامه دارد، مانع از ایجاد وحشت در بازار شود. او مینویسد قیمتها هنوز «در محدودههای تاریخی» باقی ماندهاند و از سطحی که نشاندهنده «بحران انرژی کامل» باشد فاصله دارند. با این حال هشدار میدهد که «جنگ روانی نمیتواند پالایشگاهها را فعال نگه دارد» و در صورت طولانی شدن جنگ، این ابزار کارایی خود را از دست خواهد داد.
در ادامه، مقاله به تقابل ایران و آمریکا در حوزه اقتصادی اشاره میکند. ایران تلاش کرده با بستن تنگه هرمز و حمله به زیرساختهای انرژی، هزینه جنگ را بالا ببرد، در حالی که آمریکا از ذخایر استراتژیک خود استفاده کرده و همزمان با پیامهای سیاسی سعی در آرام کردن بازار داشته است. در این میان، محمدباقر قالیباف این اقدامات را «دستکاری بازار» توصیف کرده و گفته است: «اخبار جعلی برای دستکاری بازارهای مالی و نفتی استفاده میشود.» این بخش نشان میدهد که جنگ، علاوه بر میدان نظامی، به عرصه جنگ روانی و اطلاعاتی نیز کشیده شده است.
بلاس سپس به رفتار بازارها و نقش عدم قطعیت اشاره میکند. او توضیح میدهد که سابقه تغییر مواضع ترامپ باعث شده معاملهگران باور داشته باشند که ممکن است او در نهایت از تشدید بحران عقبنشینی کند. همین تصور برای مهار قیمتها کافی بوده است. همچنین نقلقولی از مایک ویرث (مدیرعامل شورون) میآورد که میگوید: «اختلال واقعی هنوز بهطور کامل در قیمتها منعکس نشده است.» این یعنی بازارها هنوز خطر واقعی کمبود عرضه را بهطور کامل در نظر نگرفتهاند.
در نهایت، نویسنده هشدار میدهد که این وضعیت نمیتواند ادامه یابد. او مینویسد جهان در حال از دست دادن «حداقل ۱۰ میلیون بشکه در روز» از عرضه نفت است و اگر جنگ ادامه پیدا کند، کمبود واقعی ابتدا در آسیا و سپس در اروپا و آمریکا ظاهر خواهد شد. به گفته او، «حرفدرمانی ممکن است بازار را جابهجا کند، اما وقتی نفت واقعی کم شود، دیگر کارایی نخواهد داشت.» جمعبندی مقاله این است که کنترل روانی بازار شاید در کوتاهمدت موفق بوده، اما در بلندمدت، واقعیتهای فیزیکی بازار انرژی تعیینکننده خواهند بود.https://www.bloomberg.com/opinion/articles/2026-03-25/oil-prices-trump-is-winning-his-energy-jawboning-battle-with-iran?utm_source=website&utm_medium=share&utm_campaign=twitter
Bloomberg.com
Trump Is Winning the Oil-Price Jawboning Battle
Give credit where it’s due. Despite all the setbacks, Donald Trump is right that the US-Israeli war in Iran war hasn’t triggered the oil price super-spike many feared — at least not yet. “I thought it would be worse, much worse,” the American president said…
نیویورکر-
اگر آمریکا و اسرائیل زیرساختهای نفتی ایران، نیروگاهها و دیگر تأسیسات انرژی را—آنگونه که ترامپ تهدید کرده—نابود کنند، بیشتر کارشناسان یک سناریوی فاجعهبار را پیشبینی میکنند. رژیم ایران پیشتر اعلام کرده است که چنین اقداماتی آنها را به میز مذاکره نخواهد آورد و تنها به اقدامات تلافیجویانه بیشتر منجر خواهد شد. همچنین، بسته شدن کامل تنگه، همراه با اختلال در صادرات ایران—که سومین تولیدکننده بزرگ اوپک است—میتواند چین، بزرگترین خریدار نفت ایران را خشمگین کند و در زمانی که ارتش آمریکا بهدلیل تمرکز بر خاورمیانه در آسیا تحت فشار است، به تنش میان چین و آمریکا منجر شود.
اگر ترامپ تصمیم بگیرد اعلام پیروزی کند و به مشارکت آمریکا در جنگی که ممکن است طولانی و پرهزینه شود پایان دهد، پیامدهای سختی در پی خواهد داشت. دولت ایران—که اکنون بیش از هر زمان دیگری تندرو و نظامیمحور شده—در قدرت باقی خواهد ماند. برنامه هستهای آن نیز حفظ خواهد شد، از جمله ذخایر اورانیوم غنیشده. ایران که توانسته آمریکا و اسرائیل را دور بزند، جسورتر خواهد شد و میتواند هر زمان با بستن دوباره تنگه، اقتصاد جهانی را تهدید کند. محمدباقر قالیباف، رئیس مجلس ایران، هفته گذشته در شبکه ایکس نوشت: «وضعیت تنگه هرمز هرگز به شرایط پیش از جنگ باز نخواهد گشت.»
به گفته تحلیلگرانی که با آنها صحبت کردم، اسرائیل و بیشتر کشورهای خلیج فارس میخواهند آمریکا به جنگ ادامه دهد تا زمانی که رژیم ایران یا از بین برود یا آنقدر ضعیف شود که دیگر تهدیدی نباشد. آنها نگراناند که حتی یک ایران آسیبدیده اما پابرجا نیز بهعنوان تهدیدی بلندمدت باقی بماند و قدرت بیشتری بر اقتصاد و زندگی روزمره آنها اعمال کند. بهنظر میرسد عربستان سعودی، بهویژه، در حال از دست دادن صبر خود است. پس از حملات به پارس جنوبی، وزیر خارجه این کشور، شاهزاده فیصل بن فرحان، هشدار داد که عربستان «حق دارد در صورت لزوم اقدام نظامی انجام دهد.»
روز سهشنبه، روزنامه تایمز گزارش داد که محمد بن سلمان، ولیعهد عربستان، ترامپ را تحت فشار قرار داده تا از کاهش تنش و پایان دادن به جنگ خودداری کند. مهند سلوم، استاد سیاست و امنیت بینالملل در مؤسسه دوحه، گفت: «آمریکا اکنون نمیتواند جنگ را متوقف کند. در این مرحله هیچ راه خروجی وجود ندارد.» او افزود: «اگر جنگ اکنون متوقف شود، ایران این پیام را خواهد گرفت که در آینده، اگر تحت فشار قرار گیرد، لازم نیست به آمریکا یا اسرائیل حمله کند؛ کافی است کشورهای خلیج فارس را هدف قرار دهد.»
چنین وضعیتی میتواند کشورهای عربی را به سمت کاهش وابستگی امنیتی به آمریکا سوق دهد—مثلاً با نزدیک شدن به روسیه یا چین، یا حتی ایجاد یک ائتلاف نظامی مستقل که گاهی از آن بهعنوان «ناتوی عربی» یاد میشود—و این امر میتواند نفوذ آمریکا در خاورمیانه را تضعیف کند. ایران نیز هماکنون در حال تحریک کشورهای عربی است تا روابط امنیتی خود با آمریکا را بازنگری کنند. قالیباف در پستی دیگر در ایکس نوشت: «این جنگ یک چیز را کاملاً روشن کرد: پایگاههای آمریکا در منطقه ما از کسی محافظت نمیکنند—بلکه خود یک تهدید هستند. آمریکا همه را برای اسرائیل قربانی میکند و به هیچکس جز اسرائیل اهمیت نمیدهد. هر کسی که زیر پوشش آمریکا باشد، در واقع برهنه است!»
پس از آنکه ترامپ بار دیگر مسیر خود را تغییر داد و حملات به نیروگاههای ایران را به تعویق انداخت، مشخص شد که ایران اکنون در موقعیت قویتری برای مذاکره قرار دارد، چراکه توانسته اقتصاد جهانی را تحت فشار قرار دهد. دنی سیترینوویچ از مؤسسه مطالعات امنیت ملی در پستی در ایکس نوشت: «ترامپ اولین کسی بود که عقب نشست—چراکه بهخوبی میدانست حمله به زیرساختهای انرژی ایران واکنشی مستقیم و شدید در پی خواهد داشت.» او افزود: «بعید است این رژیم بدون دریافت امتیازات قابلتوجه از آمریکا، تنگه را باز کند.»
ترامپ شاید جنگی طولانی نمیخواست—اما اکنون درگیر آن شده است.
https://www.newyorker.com/news/the-lede/how-the-war-in-iran-became-a-race-to-stabilize-the-global-economic-order
اگر آمریکا و اسرائیل زیرساختهای نفتی ایران، نیروگاهها و دیگر تأسیسات انرژی را—آنگونه که ترامپ تهدید کرده—نابود کنند، بیشتر کارشناسان یک سناریوی فاجعهبار را پیشبینی میکنند. رژیم ایران پیشتر اعلام کرده است که چنین اقداماتی آنها را به میز مذاکره نخواهد آورد و تنها به اقدامات تلافیجویانه بیشتر منجر خواهد شد. همچنین، بسته شدن کامل تنگه، همراه با اختلال در صادرات ایران—که سومین تولیدکننده بزرگ اوپک است—میتواند چین، بزرگترین خریدار نفت ایران را خشمگین کند و در زمانی که ارتش آمریکا بهدلیل تمرکز بر خاورمیانه در آسیا تحت فشار است، به تنش میان چین و آمریکا منجر شود.
اگر ترامپ تصمیم بگیرد اعلام پیروزی کند و به مشارکت آمریکا در جنگی که ممکن است طولانی و پرهزینه شود پایان دهد، پیامدهای سختی در پی خواهد داشت. دولت ایران—که اکنون بیش از هر زمان دیگری تندرو و نظامیمحور شده—در قدرت باقی خواهد ماند. برنامه هستهای آن نیز حفظ خواهد شد، از جمله ذخایر اورانیوم غنیشده. ایران که توانسته آمریکا و اسرائیل را دور بزند، جسورتر خواهد شد و میتواند هر زمان با بستن دوباره تنگه، اقتصاد جهانی را تهدید کند. محمدباقر قالیباف، رئیس مجلس ایران، هفته گذشته در شبکه ایکس نوشت: «وضعیت تنگه هرمز هرگز به شرایط پیش از جنگ باز نخواهد گشت.»
به گفته تحلیلگرانی که با آنها صحبت کردم، اسرائیل و بیشتر کشورهای خلیج فارس میخواهند آمریکا به جنگ ادامه دهد تا زمانی که رژیم ایران یا از بین برود یا آنقدر ضعیف شود که دیگر تهدیدی نباشد. آنها نگراناند که حتی یک ایران آسیبدیده اما پابرجا نیز بهعنوان تهدیدی بلندمدت باقی بماند و قدرت بیشتری بر اقتصاد و زندگی روزمره آنها اعمال کند. بهنظر میرسد عربستان سعودی، بهویژه، در حال از دست دادن صبر خود است. پس از حملات به پارس جنوبی، وزیر خارجه این کشور، شاهزاده فیصل بن فرحان، هشدار داد که عربستان «حق دارد در صورت لزوم اقدام نظامی انجام دهد.»
روز سهشنبه، روزنامه تایمز گزارش داد که محمد بن سلمان، ولیعهد عربستان، ترامپ را تحت فشار قرار داده تا از کاهش تنش و پایان دادن به جنگ خودداری کند. مهند سلوم، استاد سیاست و امنیت بینالملل در مؤسسه دوحه، گفت: «آمریکا اکنون نمیتواند جنگ را متوقف کند. در این مرحله هیچ راه خروجی وجود ندارد.» او افزود: «اگر جنگ اکنون متوقف شود، ایران این پیام را خواهد گرفت که در آینده، اگر تحت فشار قرار گیرد، لازم نیست به آمریکا یا اسرائیل حمله کند؛ کافی است کشورهای خلیج فارس را هدف قرار دهد.»
چنین وضعیتی میتواند کشورهای عربی را به سمت کاهش وابستگی امنیتی به آمریکا سوق دهد—مثلاً با نزدیک شدن به روسیه یا چین، یا حتی ایجاد یک ائتلاف نظامی مستقل که گاهی از آن بهعنوان «ناتوی عربی» یاد میشود—و این امر میتواند نفوذ آمریکا در خاورمیانه را تضعیف کند. ایران نیز هماکنون در حال تحریک کشورهای عربی است تا روابط امنیتی خود با آمریکا را بازنگری کنند. قالیباف در پستی دیگر در ایکس نوشت: «این جنگ یک چیز را کاملاً روشن کرد: پایگاههای آمریکا در منطقه ما از کسی محافظت نمیکنند—بلکه خود یک تهدید هستند. آمریکا همه را برای اسرائیل قربانی میکند و به هیچکس جز اسرائیل اهمیت نمیدهد. هر کسی که زیر پوشش آمریکا باشد، در واقع برهنه است!»
پس از آنکه ترامپ بار دیگر مسیر خود را تغییر داد و حملات به نیروگاههای ایران را به تعویق انداخت، مشخص شد که ایران اکنون در موقعیت قویتری برای مذاکره قرار دارد، چراکه توانسته اقتصاد جهانی را تحت فشار قرار دهد. دنی سیترینوویچ از مؤسسه مطالعات امنیت ملی در پستی در ایکس نوشت: «ترامپ اولین کسی بود که عقب نشست—چراکه بهخوبی میدانست حمله به زیرساختهای انرژی ایران واکنشی مستقیم و شدید در پی خواهد داشت.» او افزود: «بعید است این رژیم بدون دریافت امتیازات قابلتوجه از آمریکا، تنگه را باز کند.»
ترامپ شاید جنگی طولانی نمیخواست—اما اکنون درگیر آن شده است.
https://www.newyorker.com/news/the-lede/how-the-war-in-iran-became-a-race-to-stabilize-the-global-economic-order
The New Yorker
What Trump’s War in Iran Means for the World’s Oil Supply
Iran has effectively shut down the Strait of Hormuz, blocking much of the world’s oil supply. The war has now become a race to stabilize the global economic order, Sudarsan Raghavan writes.
👍1
اکسیوس-«آنها به رگبار بسته میشوند»: ترامپ با پیشنهاد نتانیاهو برای دعوت به قیام در ایران مخالفت کرد
نویسندگان: باراک راوید، مارک کاپوتو
نخستوزیر اسرائیل، بنیامین نتانیاهو، هفته گذشته میخواست از مردم ایران بخواهد به خیابانها بیایند و علیه حکومت خود اعتراض کنند، اما رئیسجمهور ترامپ به او گفت این کار بیش از حد پرریسک است؛ این موضوع را دو مقام آمریکایی و یک منبع اسرائیلی اعلام کردند.
به گفته یک مقام آمریکایی که در جریان این گفتوگو بوده، ترامپ در تماس با نتانیاهو گفت:
«چرا باید از مردم بخواهیم به خیابانها بیایند وقتی فقط به رگبار بسته میشوند؟»
چرا این موضوع مهم است:
آمریکا و اسرائیل در بیشتر اهداف نظامی جنگ با یکدیگر همنظر هستند، اما در مورد تغییر رژیم در ایران و میزان هرجومرج و خونریز قابلقبول برای رسیدن به آن، اختلاف دیدگاه دارند.
در حالی که نتانیاهو ایجاد شرایط برای یک قیام مردمی را یکی از اهداف اصلی اسرائیل میداند، مقامات آمریکایی میگویند ترامپ تغییر رژیم را بیشتر بهعنوان یک «مزیت جانبی» میبیند.
او در آغاز جنگ گفته بود که پس از پایان عملیات نظامی آمریکا، مردم ایران فرصتی خواهند داشت تا حکومت را در دست بگیرند، اما از آن زمان بهندرت این موضوع را تکرار کرده است.
جزئیات:
در حملات جداگانهای در سهشنبه گذشته، اسرائیل علی لاریجانی، مسئول امنیت ملی ایران و رهبر عملی کشور، و غلامرضا سلیمانی، فرمانده بسیج، به همراه چند تن از معاونانش را ترور کرد.
مقامات اسرائیلی میگویند هدف از کشتن سلیمانی این بود که زمینه برای یک قیام مردمی فراهم شود، زیرا او مسئول سرکوب اعتراضات بود.
پشت صحنه:
چند ساعت بعد، نتانیاهو در تماس با ترامپ ادعا کرد که رژیم ایران دچار آشفتگی شده و فرصتی برای بیثباتتر کردن آن به وجود آمده است؛ این را یک مقام آمریکایی و یک منبع اسرائیلی گفتهاند.
نتانیاهو پیشنهاد داد که او و ترامپ بهصورت هماهنگ از مردم ایران بخواهند به خیابانها بیایند.
در همین لحظه، ترامپ نگرانی خود را ابراز کرد و گفت چنین درخواستی میتواند به یک کشتار گسترده منجر شود. پیش از این نیز هزاران معترض ایرانی کشته شده بودند.
نکته جالب:
طبق گفته یک منبع آگاه، نتانیاهو و ترامپ توافق کردند که صبر کنند و ببینند آیا مردم ایران در جریان جشن چهارشنبهسوری (جشن آتش) به خیابانها میآیند یا نه.
در همین فاصله، نتانیاهو بهتنهایی بهصورت عمومی سخن گفت:
«هواپیماهای ما در حال هدف قرار دادن نیروهای تروریستی در زمین، در جادهها و در میدانهای عمومی هستند. این کار برای آن است که مردم شجاع ایران بتوانند جشن آتش را برگزار کنند. پس بیرون بیایید و جشن بگیرید... ما از بالا نظارهگر هستیم.»
اما روز بعد، تعداد بسیار کمی از ایرانیان به خیابانها آمدند؛ مقامات آمریکایی و اسرائیلی این موضوع را ناشی از ترس مداوم مردم از واکنش حکومت دانستند.
آنچه گفته میشود:
چند روز بعد، یخیئل لایتر، سفیر اسرائیل در واشنگتن، به CNN گفت هدف همچنان این است که رژیم تا حدی تضعیف شود که دیگر توان سرکوب مخالفان را نداشته باشد.
او گفت:
«امیدواریم این به نقطهای برسد که مردم بتوانند کنترل زندگی خود را به دست بگیرند... فکر میکنم میتوانیم این رژیم را از طریق حملات هوایی تا حدی تضعیف کنیم که فرو بپاشد. اما نیروهای روی زمین باید نیروهای ایرانی باشند.»
آنچه باید زیر نظر داشت:
در حالی که عملیات نظامی ادامه دارد و آمریکا در حال بررسی گزینههایی برای تشدید جدی جنگ است، ترامپ همچنین به دنبال یک مسیر دیپلماتیک است که در آن بقایای رژیم در قدرت باقی بمانند.
به گفته مقامات اسرائیلی، نتانیاهو بهشدت نسبت به امکان دستیابی به یک توافق قابلقبول در آینده نزدیک تردید دارد.https://www.axios.com/2026/03/25/trump-netanyahu-iran-uprising-rejected
نویسندگان: باراک راوید، مارک کاپوتو
نخستوزیر اسرائیل، بنیامین نتانیاهو، هفته گذشته میخواست از مردم ایران بخواهد به خیابانها بیایند و علیه حکومت خود اعتراض کنند، اما رئیسجمهور ترامپ به او گفت این کار بیش از حد پرریسک است؛ این موضوع را دو مقام آمریکایی و یک منبع اسرائیلی اعلام کردند.
به گفته یک مقام آمریکایی که در جریان این گفتوگو بوده، ترامپ در تماس با نتانیاهو گفت:
«چرا باید از مردم بخواهیم به خیابانها بیایند وقتی فقط به رگبار بسته میشوند؟»
چرا این موضوع مهم است:
آمریکا و اسرائیل در بیشتر اهداف نظامی جنگ با یکدیگر همنظر هستند، اما در مورد تغییر رژیم در ایران و میزان هرجومرج و خونریز قابلقبول برای رسیدن به آن، اختلاف دیدگاه دارند.
در حالی که نتانیاهو ایجاد شرایط برای یک قیام مردمی را یکی از اهداف اصلی اسرائیل میداند، مقامات آمریکایی میگویند ترامپ تغییر رژیم را بیشتر بهعنوان یک «مزیت جانبی» میبیند.
او در آغاز جنگ گفته بود که پس از پایان عملیات نظامی آمریکا، مردم ایران فرصتی خواهند داشت تا حکومت را در دست بگیرند، اما از آن زمان بهندرت این موضوع را تکرار کرده است.
جزئیات:
در حملات جداگانهای در سهشنبه گذشته، اسرائیل علی لاریجانی، مسئول امنیت ملی ایران و رهبر عملی کشور، و غلامرضا سلیمانی، فرمانده بسیج، به همراه چند تن از معاونانش را ترور کرد.
مقامات اسرائیلی میگویند هدف از کشتن سلیمانی این بود که زمینه برای یک قیام مردمی فراهم شود، زیرا او مسئول سرکوب اعتراضات بود.
پشت صحنه:
چند ساعت بعد، نتانیاهو در تماس با ترامپ ادعا کرد که رژیم ایران دچار آشفتگی شده و فرصتی برای بیثباتتر کردن آن به وجود آمده است؛ این را یک مقام آمریکایی و یک منبع اسرائیلی گفتهاند.
نتانیاهو پیشنهاد داد که او و ترامپ بهصورت هماهنگ از مردم ایران بخواهند به خیابانها بیایند.
در همین لحظه، ترامپ نگرانی خود را ابراز کرد و گفت چنین درخواستی میتواند به یک کشتار گسترده منجر شود. پیش از این نیز هزاران معترض ایرانی کشته شده بودند.
نکته جالب:
طبق گفته یک منبع آگاه، نتانیاهو و ترامپ توافق کردند که صبر کنند و ببینند آیا مردم ایران در جریان جشن چهارشنبهسوری (جشن آتش) به خیابانها میآیند یا نه.
در همین فاصله، نتانیاهو بهتنهایی بهصورت عمومی سخن گفت:
«هواپیماهای ما در حال هدف قرار دادن نیروهای تروریستی در زمین، در جادهها و در میدانهای عمومی هستند. این کار برای آن است که مردم شجاع ایران بتوانند جشن آتش را برگزار کنند. پس بیرون بیایید و جشن بگیرید... ما از بالا نظارهگر هستیم.»
اما روز بعد، تعداد بسیار کمی از ایرانیان به خیابانها آمدند؛ مقامات آمریکایی و اسرائیلی این موضوع را ناشی از ترس مداوم مردم از واکنش حکومت دانستند.
آنچه گفته میشود:
چند روز بعد، یخیئل لایتر، سفیر اسرائیل در واشنگتن، به CNN گفت هدف همچنان این است که رژیم تا حدی تضعیف شود که دیگر توان سرکوب مخالفان را نداشته باشد.
او گفت:
«امیدواریم این به نقطهای برسد که مردم بتوانند کنترل زندگی خود را به دست بگیرند... فکر میکنم میتوانیم این رژیم را از طریق حملات هوایی تا حدی تضعیف کنیم که فرو بپاشد. اما نیروهای روی زمین باید نیروهای ایرانی باشند.»
آنچه باید زیر نظر داشت:
در حالی که عملیات نظامی ادامه دارد و آمریکا در حال بررسی گزینههایی برای تشدید جدی جنگ است، ترامپ همچنین به دنبال یک مسیر دیپلماتیک است که در آن بقایای رژیم در قدرت باقی بمانند.
به گفته مقامات اسرائیلی، نتانیاهو بهشدت نسبت به امکان دستیابی به یک توافق قابلقبول در آینده نزدیک تردید دارد.https://www.axios.com/2026/03/25/trump-netanyahu-iran-uprising-rejected
Axios
"They'll get mowed down": Trump rebuffed Netanyahu idea to call for Iran uprising
"Why the hell should we tell people to take to the streets when they'll just get mowed down."
👍2
این مقاله نوشته ادوارد فیشمن (۲۶ مارس ۲۰۲۶) توضیح میدهد که ایران چگونه با بهرهگیری از همان منطق و ابزارهایی که آمریکا طی دههها در سیاست خارجی خود به کار برده، توانسته موقعیت راهبردی جدیدی ایجاد کند. ایالات متحده سالها از سیستم مالی جهانی—بهویژه دلار و شبکه بانکها—برای اعمال فشار بر رقبا استفاده کرده بود. اما اکنون ایران با استفاده از تنگه هرمز بهعنوان یک «گلوگاه حیاتی انرژی»، همان منطق را در حوزه متفاوتی پیاده کرده است و از آن برای گرفتن امتیازاتی مانند کاهش تحریمها بهره میبرد.
در بخش تاریخی، نویسنده به تجربه آمریکا در دهه ۲۰۰۰ اشاره میکند؛ زمانی که پس از محدود شدن ابزارهای مستقیم تحریم، واشنگتن به سراغ «تحریمهای ثانویه» رفت. این سیاست بر این پایه استوار بود که آمریکا بهجای فشار مستقیم بر دولتها، بانکها و شرکتهای خصوصی را هدف قرار دهد و آنها را در برابر انتخابی پرریسک قرار دهد: یا همکاری با ایران، یا از دست دادن دسترسی به دلار. این رویکرد با اعمال محدود اما نمادین (مثلاً تحریم یک بانک چینی) توانست رفتار کل سیستم مالی جهانی را تغییر دهد و ایران را عملاً منزوی کند.
مقاله نشان میدهد که ایران اکنون دقیقاً همین الگو را معکوس کرده است. برخلاف تصور سنتی که بستن تنگه هرمز را مستلزم عملیات گسترده و پرهزینه میدانست، ایران با استفاده از پهپادها و موشکهای نسبتاً ارزان و هدف قرار دادن تعداد محدودی کشتی، توانسته «ادراک ریسک» را در کل صنعت کشتیرانی تغییر دهد. نتیجه این شده که بسیاری از شرکتها بدون اینکه مستقیماً هدف قرار گیرند، خودشان مسیر را ترک کردهاند—درست مانند بانکهایی که بدون تحریم مستقیم، همکاری با ایران را قطع میکردند.
در نتیجه این استراتژی، پیامدهای عملی قابلتوجهی شکل گرفته است: تردد در تنگه هرمز حدود ۹۰ درصد کاهش یافته، هزینه بیمه و حملونقل بهشدت افزایش یافته و ایران عملاً به یک «دروازهبان غیررسمی» تبدیل شده که برای عبور امن، هزینههای سنگینی مطالبه میکند. همزمان، این فشار باعث شده آمریکا برای کاهش قیمت نفت و بازگرداندن ثبات بازار، برخی تحریمها را کاهش دهد—امتیازی که ایران در شرایط عادی و از طریق دیپلماسی بهسختی میتوانست به دست آورد.
در جمعبندی، مقاله تأکید میکند که مهمترین پیامد این وضعیت، تغییر ماهیت قدرت در نظام بینالملل است. امروز قدرت صرفاً در کنترل منابع یا توان نظامی نیست، بلکه در توانایی شکل دادن به «ادراک ریسک» در ذهن بازیگران اقتصادی نهفته است. از آنجا که افزایش این ریسک بسیار آسانتر از کاهش آن است، حتی پس از پایان جنگ نیز بیاعتمادی ممکن است باقی بماند و باعث کاهش سرمایهگذاری، اختلال در تجارت و افزایش بلندمدت قیمت انرژی شود. اگر سایر کشورها نیز این مدل را دنبال کنند، جهان وارد مرحلهای از رقابتهای پرهزینهتر و بیثباتتر خواهد شد که مدیریت آن برای همه بازیگران دشوارتر است
https://www.nytimes.com/2026/03/26/opinion/iran-us-war-strait-hormuz.html
در بخش تاریخی، نویسنده به تجربه آمریکا در دهه ۲۰۰۰ اشاره میکند؛ زمانی که پس از محدود شدن ابزارهای مستقیم تحریم، واشنگتن به سراغ «تحریمهای ثانویه» رفت. این سیاست بر این پایه استوار بود که آمریکا بهجای فشار مستقیم بر دولتها، بانکها و شرکتهای خصوصی را هدف قرار دهد و آنها را در برابر انتخابی پرریسک قرار دهد: یا همکاری با ایران، یا از دست دادن دسترسی به دلار. این رویکرد با اعمال محدود اما نمادین (مثلاً تحریم یک بانک چینی) توانست رفتار کل سیستم مالی جهانی را تغییر دهد و ایران را عملاً منزوی کند.
مقاله نشان میدهد که ایران اکنون دقیقاً همین الگو را معکوس کرده است. برخلاف تصور سنتی که بستن تنگه هرمز را مستلزم عملیات گسترده و پرهزینه میدانست، ایران با استفاده از پهپادها و موشکهای نسبتاً ارزان و هدف قرار دادن تعداد محدودی کشتی، توانسته «ادراک ریسک» را در کل صنعت کشتیرانی تغییر دهد. نتیجه این شده که بسیاری از شرکتها بدون اینکه مستقیماً هدف قرار گیرند، خودشان مسیر را ترک کردهاند—درست مانند بانکهایی که بدون تحریم مستقیم، همکاری با ایران را قطع میکردند.
در نتیجه این استراتژی، پیامدهای عملی قابلتوجهی شکل گرفته است: تردد در تنگه هرمز حدود ۹۰ درصد کاهش یافته، هزینه بیمه و حملونقل بهشدت افزایش یافته و ایران عملاً به یک «دروازهبان غیررسمی» تبدیل شده که برای عبور امن، هزینههای سنگینی مطالبه میکند. همزمان، این فشار باعث شده آمریکا برای کاهش قیمت نفت و بازگرداندن ثبات بازار، برخی تحریمها را کاهش دهد—امتیازی که ایران در شرایط عادی و از طریق دیپلماسی بهسختی میتوانست به دست آورد.
در جمعبندی، مقاله تأکید میکند که مهمترین پیامد این وضعیت، تغییر ماهیت قدرت در نظام بینالملل است. امروز قدرت صرفاً در کنترل منابع یا توان نظامی نیست، بلکه در توانایی شکل دادن به «ادراک ریسک» در ذهن بازیگران اقتصادی نهفته است. از آنجا که افزایش این ریسک بسیار آسانتر از کاهش آن است، حتی پس از پایان جنگ نیز بیاعتمادی ممکن است باقی بماند و باعث کاهش سرمایهگذاری، اختلال در تجارت و افزایش بلندمدت قیمت انرژی شود. اگر سایر کشورها نیز این مدل را دنبال کنند، جهان وارد مرحلهای از رقابتهای پرهزینهتر و بیثباتتر خواهد شد که مدیریت آن برای همه بازیگران دشوارتر است
https://www.nytimes.com/2026/03/26/opinion/iran-us-war-strait-hormuz.html
Nytimes
Opinion | Iran Is Using America’s Playbook Against Us
Iran has blocked the Strait of Hormuz by raising risks for ship operators. In doing so, it has taken lessons from American financial policy.
👍2
@irananalyses .pdf
222.4 KB
جک کین ژنرال چهارستاره بازنشسته ارتش آمریکا، معاون سابق رئیس ستاد ارتش، رئیس مؤسسه مطالعات جنگ و تحلیلگر ارشد راهبردی فاکس نیوز است. این تحلیل در قالب یک مصاحبه با او ارائه شده است.
برای مطالعه متن کامل مصاحبه، به فایل ضمیممه مراجعه کنید. این گفتوگو ا نشان میدهد جریان محافظهکار آمریکا چگونه به صحنه جنگ، ایران و نقش ارتش آمریکا نگاه میکند.
———
از نگاه او، «آخر بازی» ترامپ در ایران یک سناریوی چندلایه است که بر تکمیل عملیات نظامی، کنترل گلوگاههای انرژی (هرمز و خارک)، و قرار دادن رژیم در یک فشار دائمی استوار است، نه سرنگونی فوری با نیروی زمینی. او پیشبینی میکند که عملیات طی حدود ۳ هفته دیگر به پایان میرسد و در این مدت باقیمانده اهداف سخت (سایتهای زیرزمینی، توان باقیمانده موشکی و فرماندهان مخفی) از بین میروند؛ به گفته او، ۸۰٪ اهداف آسان زده شده و ۲۰٪ آخر دشوارتر اما قابل تحقق است.
کین تأکید میکند که ارزیابیاش مبتنی بر ارتباط مستقیم با فرماندهان میدانی است، بهویژه دریاسالار بردلی کوپر (فرمانده سنتکام)**، که به گفته او «روزانه، حتی چند بار در روز» با او صحبت میکند. بر اساس این گفتگوها، کوپر **اعتماد بسیار بالایی دارد که همه اهداف نظامی محقق خواهند شد**، از جمله باز کردن و **باز نگه داشتن تنگه هرمز با زور. او همچنین اشاره میکند که اطلاعاتی که از اسرائیل و Mossad دریافت میشود نشاندهنده اختلال در ساختار تصمیمگیری، کاهش روحیه نیروهای سرکوب و نفوذ عمیق اطلاعاتی در داخل ایران است.
در مورد گزینههای نظامی ایران**، کین معتقد است ایران دیگر توان حملات گسترده ندارد، اما همچنان میتواند از ابزارهای نامتقارن استفاده کند: حملات محدود پهپادی و موشکی، ایجاد ناامنی برای کشتیها، و عملیات ایذایی برای حفظ بازدارندگی روانی. او تأکید میکند که ایران با «تهدید و ارعاب» توانسته جریان کشتیرانی را مختل کند، حتی بدون نمایش قدرت نظامی گسترده.
در مقابل، به گفته او، **استراتژی آمریکا برای کنترل تنگه هرمز چندلایه است: نابودی توان حمله ایران در ساحل و عمق، استفاده از جنگ الکترونیک و ضدپهپادها، اسکورت کشتیها با ائتلاف بینالمللی، و در صورت نیاز حضور نظامی گستردهتر. تمرکز اصلی بر «پیشگیری» است—یعنی از بین بردن توان ایران پیش از اینکه بتواند تهدید مؤثری ایجاد کند.
اما بخش کلیدی سناریو اقتصادی است: کنترل یا تصرف جزیره خارک بهعنوان اهرم اصلی. در این حالت، ایران:
* درآمد نفتی خود را از دست میدهد
* امکان بازسازی نظامی و هستهای را از دست میدهد
* و در یک وضعیت فشار اقتصادی شدید قرار میگیرد
در حوزه مذاکره**، کین بدبین است و میگوید مذاکره فقط زمانی معنا دارد که به «تسلیم واقعی» منجر شود؛ در غیر این صورت، باید صرفاً ابزار مکمل فشار نظامی باشد، نه جایگزین آن.
در مورد **اپوزیسیون او معتقد است مردم ایران میتوانند نقش داشته باشند اما بدون سلاح، سرنگونی سریع بعید است. او به نقش **کردها و آذریها اشاره میکند و میگوید اگر حتی یک شهر از کنترل رژیم خارج شود، میتواند اثر روانی و سیاسی بزرگی ایجاد کند و موج اعتراضات را تقویت کند. او همچنین احتمال حمایت از مقاومت مسلحانه داخلی را بهعنوان یک گزینه مطرح میکند، هرچند آن را پیچیده و پرریسک میداند.
جمعبندی نهایی کین این است که هدف این سناریو ایجاد یک رژیم باقیمانده اما کاملاً ضعیف، بدون منابع مالی، بدون توان بازسازی و تحت فشار دائمی است—رژیمی که یا مجبور به تسلیم میشود یا در ماههای آینده، تحت فشار داخلی و شکاف در ساختار قدرت، به سمت فروپاشی حرکت میکند.
https://www.aei.org/podcast/wth-trumps-iran-endgame-general-jack-keane-explains/
برای مطالعه متن کامل مصاحبه، به فایل ضمیممه مراجعه کنید. این گفتوگو ا نشان میدهد جریان محافظهکار آمریکا چگونه به صحنه جنگ، ایران و نقش ارتش آمریکا نگاه میکند.
———
از نگاه او، «آخر بازی» ترامپ در ایران یک سناریوی چندلایه است که بر تکمیل عملیات نظامی، کنترل گلوگاههای انرژی (هرمز و خارک)، و قرار دادن رژیم در یک فشار دائمی استوار است، نه سرنگونی فوری با نیروی زمینی. او پیشبینی میکند که عملیات طی حدود ۳ هفته دیگر به پایان میرسد و در این مدت باقیمانده اهداف سخت (سایتهای زیرزمینی، توان باقیمانده موشکی و فرماندهان مخفی) از بین میروند؛ به گفته او، ۸۰٪ اهداف آسان زده شده و ۲۰٪ آخر دشوارتر اما قابل تحقق است.
کین تأکید میکند که ارزیابیاش مبتنی بر ارتباط مستقیم با فرماندهان میدانی است، بهویژه دریاسالار بردلی کوپر (فرمانده سنتکام)**، که به گفته او «روزانه، حتی چند بار در روز» با او صحبت میکند. بر اساس این گفتگوها، کوپر **اعتماد بسیار بالایی دارد که همه اهداف نظامی محقق خواهند شد**، از جمله باز کردن و **باز نگه داشتن تنگه هرمز با زور. او همچنین اشاره میکند که اطلاعاتی که از اسرائیل و Mossad دریافت میشود نشاندهنده اختلال در ساختار تصمیمگیری، کاهش روحیه نیروهای سرکوب و نفوذ عمیق اطلاعاتی در داخل ایران است.
در مورد گزینههای نظامی ایران**، کین معتقد است ایران دیگر توان حملات گسترده ندارد، اما همچنان میتواند از ابزارهای نامتقارن استفاده کند: حملات محدود پهپادی و موشکی، ایجاد ناامنی برای کشتیها، و عملیات ایذایی برای حفظ بازدارندگی روانی. او تأکید میکند که ایران با «تهدید و ارعاب» توانسته جریان کشتیرانی را مختل کند، حتی بدون نمایش قدرت نظامی گسترده.
در مقابل، به گفته او، **استراتژی آمریکا برای کنترل تنگه هرمز چندلایه است: نابودی توان حمله ایران در ساحل و عمق، استفاده از جنگ الکترونیک و ضدپهپادها، اسکورت کشتیها با ائتلاف بینالمللی، و در صورت نیاز حضور نظامی گستردهتر. تمرکز اصلی بر «پیشگیری» است—یعنی از بین بردن توان ایران پیش از اینکه بتواند تهدید مؤثری ایجاد کند.
اما بخش کلیدی سناریو اقتصادی است: کنترل یا تصرف جزیره خارک بهعنوان اهرم اصلی. در این حالت، ایران:
* درآمد نفتی خود را از دست میدهد
* امکان بازسازی نظامی و هستهای را از دست میدهد
* و در یک وضعیت فشار اقتصادی شدید قرار میگیرد
در حوزه مذاکره**، کین بدبین است و میگوید مذاکره فقط زمانی معنا دارد که به «تسلیم واقعی» منجر شود؛ در غیر این صورت، باید صرفاً ابزار مکمل فشار نظامی باشد، نه جایگزین آن.
در مورد **اپوزیسیون او معتقد است مردم ایران میتوانند نقش داشته باشند اما بدون سلاح، سرنگونی سریع بعید است. او به نقش **کردها و آذریها اشاره میکند و میگوید اگر حتی یک شهر از کنترل رژیم خارج شود، میتواند اثر روانی و سیاسی بزرگی ایجاد کند و موج اعتراضات را تقویت کند. او همچنین احتمال حمایت از مقاومت مسلحانه داخلی را بهعنوان یک گزینه مطرح میکند، هرچند آن را پیچیده و پرریسک میداند.
جمعبندی نهایی کین این است که هدف این سناریو ایجاد یک رژیم باقیمانده اما کاملاً ضعیف، بدون منابع مالی، بدون توان بازسازی و تحت فشار دائمی است—رژیمی که یا مجبور به تسلیم میشود یا در ماههای آینده، تحت فشار داخلی و شکاف در ساختار قدرت، به سمت فروپاشی حرکت میکند.
https://www.aei.org/podcast/wth-trumps-iran-endgame-general-jack-keane-explains/
👎5👍1
ریچار فونتین، مدیر اندیشکدهٔ مرکز امنیت نوین آمریکا
1. عملیات دیپلماتیک: ایالات متحده و ایران در حال انجام عملیاتهای دیپلماتیک شکلدهی هستند، نه مذاکره. هر طرف موضعی حداکثری را ارائه میدهد و هر دو طرف بر این باورند که طرف مقابل ناامید است. اگر ایران به شرایط فعلی ایالات متحده در مورد مسائل هستهای، موشکی و نیابتیها توافق کند، عالی خواهد بود، اما این کار انجام نخواهد شد. این نمایش فعلی ممکن است به مذاکرات واقعی منجر شود، اما احتمالاً به زمان و درگیری بیشتری نیاز دارد.
2. توجه به نیروها: به جای گفتگوها، به نیروها توجه کنید. دیپلماسی زمان خرید میکند تا هزاران نیروی زمینی ایالات متحده در منطقه مستقر شوند. صحبتهای زیادی درباره تصرف جزیره خارک وجود دارد. شاید این کار انجام شود، اما این اقدام به طور خودکار مشکل اصلی ایالات متحده، یعنی مسدود بودن تنگه هرمز را حل نخواهد کرد. عملیاتهای دیگر - در سواحل ایران یا جاهای دیگر - ممکن است بیشتر به باز کردن تنگه کمک کنند و بنابراین محتملتر باشند.
3. پتانسیل تشدید قابل توجه: کشورهای عرب خلیج فارس میتوانند شروع به تیراندازی به سمت ایران کنند. حوثیها ممکن است وارد نبرد شوند و تنگه بابالمندب را مسدود کنند. اسرائیل ممکن است با حمله زمینی و اشغال جنوب لبنان پیش برود. شبهنظامیان شیعه در عراق ممکن است فعالتر شوند. ایالات متحده و ایران ممکن است حملات بیشتری به زیرساختهای قدرت و انرژی منطقهای انجام دهند. همه اینها کاملاً جدا از احتمال مشارکت نیروهای زمینی ایالات متحده است.
4. کاهش اهداف: کاخ سفید ادامه میدهد به کاهش اهداف خود. دیگر خبری از تغییر رژیم، حق انتخاب رهبر عالی ایران و تسلیم بیقید و شرط نیست. حالا تهران باید متعهد شود که هرگز سلاح هستهای توسعه ندهد. اما رهبران ایرانی این تعهد را بارها پیش از شروع جنگ داده بودند. هدف باید تغییر قابلیتهای ایرانی باشد - کاهش پهپادها، موشکها، نیروی دریایی، هستهای و پایه صنعتی دفاعی - نه تلاش بزرگ برای تغییر اراده ایرانی.
5. اعلام پیروزی غیرممکن: اعلام پیروزی و پیشروی دیگر گزینهای نیست. CENTCOM احتمالاً بیشتر اهداف خود را در یک یا دو هفته آینده تکمیل خواهد کرد. اما هنوز تنگهای مسدود باقی میماند که باید از طریق توافق یا زور باز شود. توان رئیسجمهور برای به تصویر کشیدن وضعیتها به عنوان موفقیت با محدودیتهایی روبرو خواهد شد؛ همه خواهند دانست که اگر تنگه همچنان بسته بماند، قیمت نفت بالا بماند و فشار بر اقتصاد جهانی همچنان قابل توجه باشد.
6. تضمین امنیت: زمانی که تنگه دوباره باز شود، ایالات متحده میخواهد امنیت خود را با یک ائتلاف بینالمللی که کشتیها را همراهی کرده و گشتزنی میکند، تضمین کند. برای این کار به متحدان و شرکا نیاز داریم. رویکرد فعلی توهین و تهدید بهویژه مؤثر نیست. رهبری آنها در یک تلاش مشترک رویکرد بهتری خواهد بود.
7. شبیهسازی به عراق دهه 1990: پس از توقف تیراندازی، ممکن است شباهتهای عجیبی به عراق در دهه 1990 ببینیم. در سال 1991، ایالات متحده کویت را آزاد کرد، اما رژیم عراقی ضعیف، دشمن و به شدت سرکوبگر همچنان در قدرت باقی ماند. مهار آن نیاز به تحریمهای سخت و مشارکت طولانیمدت نیروهای ایالات متحده در طول سالها داشت. در سال 2026، این جنگ ممکن است رژیم ایرانی ضعیف، دشمن و به شدت سرکوبگر را همچنان در قدرت باقی بگذارد. مهار آن ممکن است نیاز به تحریمهای سخت و مشارکت طولانیمدت نیروهای ایالات متحده در طول سالها داشته باشد. جنگ غیرقابل پیشبینی است، بنابراین هر چیزی ممکن است. اما ممکن است در حال دیدن بازپخش یک فیلم قدیمی و خشن باشیم
https://x.com/rhfontaine/status/2037207098069541245?s=46&t=j9UDnQyxRCXg7Nuf3F_83w
1. عملیات دیپلماتیک: ایالات متحده و ایران در حال انجام عملیاتهای دیپلماتیک شکلدهی هستند، نه مذاکره. هر طرف موضعی حداکثری را ارائه میدهد و هر دو طرف بر این باورند که طرف مقابل ناامید است. اگر ایران به شرایط فعلی ایالات متحده در مورد مسائل هستهای، موشکی و نیابتیها توافق کند، عالی خواهد بود، اما این کار انجام نخواهد شد. این نمایش فعلی ممکن است به مذاکرات واقعی منجر شود، اما احتمالاً به زمان و درگیری بیشتری نیاز دارد.
2. توجه به نیروها: به جای گفتگوها، به نیروها توجه کنید. دیپلماسی زمان خرید میکند تا هزاران نیروی زمینی ایالات متحده در منطقه مستقر شوند. صحبتهای زیادی درباره تصرف جزیره خارک وجود دارد. شاید این کار انجام شود، اما این اقدام به طور خودکار مشکل اصلی ایالات متحده، یعنی مسدود بودن تنگه هرمز را حل نخواهد کرد. عملیاتهای دیگر - در سواحل ایران یا جاهای دیگر - ممکن است بیشتر به باز کردن تنگه کمک کنند و بنابراین محتملتر باشند.
3. پتانسیل تشدید قابل توجه: کشورهای عرب خلیج فارس میتوانند شروع به تیراندازی به سمت ایران کنند. حوثیها ممکن است وارد نبرد شوند و تنگه بابالمندب را مسدود کنند. اسرائیل ممکن است با حمله زمینی و اشغال جنوب لبنان پیش برود. شبهنظامیان شیعه در عراق ممکن است فعالتر شوند. ایالات متحده و ایران ممکن است حملات بیشتری به زیرساختهای قدرت و انرژی منطقهای انجام دهند. همه اینها کاملاً جدا از احتمال مشارکت نیروهای زمینی ایالات متحده است.
4. کاهش اهداف: کاخ سفید ادامه میدهد به کاهش اهداف خود. دیگر خبری از تغییر رژیم، حق انتخاب رهبر عالی ایران و تسلیم بیقید و شرط نیست. حالا تهران باید متعهد شود که هرگز سلاح هستهای توسعه ندهد. اما رهبران ایرانی این تعهد را بارها پیش از شروع جنگ داده بودند. هدف باید تغییر قابلیتهای ایرانی باشد - کاهش پهپادها، موشکها، نیروی دریایی، هستهای و پایه صنعتی دفاعی - نه تلاش بزرگ برای تغییر اراده ایرانی.
5. اعلام پیروزی غیرممکن: اعلام پیروزی و پیشروی دیگر گزینهای نیست. CENTCOM احتمالاً بیشتر اهداف خود را در یک یا دو هفته آینده تکمیل خواهد کرد. اما هنوز تنگهای مسدود باقی میماند که باید از طریق توافق یا زور باز شود. توان رئیسجمهور برای به تصویر کشیدن وضعیتها به عنوان موفقیت با محدودیتهایی روبرو خواهد شد؛ همه خواهند دانست که اگر تنگه همچنان بسته بماند، قیمت نفت بالا بماند و فشار بر اقتصاد جهانی همچنان قابل توجه باشد.
6. تضمین امنیت: زمانی که تنگه دوباره باز شود، ایالات متحده میخواهد امنیت خود را با یک ائتلاف بینالمللی که کشتیها را همراهی کرده و گشتزنی میکند، تضمین کند. برای این کار به متحدان و شرکا نیاز داریم. رویکرد فعلی توهین و تهدید بهویژه مؤثر نیست. رهبری آنها در یک تلاش مشترک رویکرد بهتری خواهد بود.
7. شبیهسازی به عراق دهه 1990: پس از توقف تیراندازی، ممکن است شباهتهای عجیبی به عراق در دهه 1990 ببینیم. در سال 1991، ایالات متحده کویت را آزاد کرد، اما رژیم عراقی ضعیف، دشمن و به شدت سرکوبگر همچنان در قدرت باقی ماند. مهار آن نیاز به تحریمهای سخت و مشارکت طولانیمدت نیروهای ایالات متحده در طول سالها داشت. در سال 2026، این جنگ ممکن است رژیم ایرانی ضعیف، دشمن و به شدت سرکوبگر را همچنان در قدرت باقی بگذارد. مهار آن ممکن است نیاز به تحریمهای سخت و مشارکت طولانیمدت نیروهای ایالات متحده در طول سالها داشته باشد. جنگ غیرقابل پیشبینی است، بنابراین هر چیزی ممکن است. اما ممکن است در حال دیدن بازپخش یک فیلم قدیمی و خشن باشیم
https://x.com/rhfontaine/status/2037207098069541245?s=46&t=j9UDnQyxRCXg7Nuf3F_83w
X (formerly Twitter)
Richard Fontaine (@RHFontaine) on X
This far into the war - and with no obvious end in sight - we've learned a few things:
1. The US and Iran are engaged in diplomatic shaping operations, not negotiations. Each side presents a maximalist position, and both insist the other is desperate. It…
1. The US and Iran are engaged in diplomatic shaping operations, not negotiations. Each side presents a maximalist position, and both insist the other is desperate. It…
👍1
مهرزاد بروجردی: نسخه کامل کتاب انگلیسی من با عنوان «ایران پس از انقلاب: یک راهنمای سیاسی» بهصورت رایگان در دسترس است:
https://irandataportal.syr.edu/postrevolutionary-iran
این کتاب شامل بیش از ۲۵۰۰ زندگینامه از نخبگان سیاسی و همچنین مجموعهای گسترده از دادهها درباره سیاست ایران پس از ۱۳۵۷—از جمله نهادها، انتخابات و شبکهها—است.
https://irandataportal.syr.edu/postrevolutionary-iran
این کتاب شامل بیش از ۲۵۰۰ زندگینامه از نخبگان سیاسی و همچنین مجموعهای گسترده از دادهها درباره سیاست ایران پس از ۱۳۵۷—از جمله نهادها، انتخابات و شبکهها—است.
👍2
این مقاله توسط استیون ام. والت نوشته شده است؛ او یکی از برجستهترین نظریهپردازان روابط بینالملل در جهان و از چهرههای اصلی مکتب رئالیسم است.
در این مقاله، والت استدلال میکند که ایالات متحده—بهویژه در دوره دوم ریاستجمهوری دونالد ترامپ—بهسمت رفتاری حرکت کرده که آن را شبیه یک «دولت یاغی» کرده است؛ یعنی کشوری که همچنان بسیار قدرتمند است اما این قدرت را بهصورت غیرقابل پیشبینی، خودمحور و بیتوجه به هنجارهای بینالمللی به کار میگیرد. از نظر او، جنگ ایران این وضعیت را آشکار کرده و نشان داده که آمریکا نه قادر به حل کامل بحران است و نه آن را بهدرستی مدیریت میکند. این وضعیت با ترکیب سیاستهای داخلی تضعیفکننده، ضعف در رهبری، و فرسایش نهادهای سیاست خارجی تشدید شده و باعث کاهش اعتماد جهانی به آمریکا شده است.
والت برای توضیح این روند، چند عامل کلیدی را مطرح میکند. نخست اینکه آمریکا همچنان قدرت بالایی دارد، اما در حال دنبال کردن سیاستهایی است که در بلندمدت آن را تضعیف میکند، مانند حمایتگرایی اقتصادی، حمله به نهادهای علمی، دشمنی با مهاجران و هزینههای نظامی ناکارآمد. دوم اینکه آمریکا به یک «هژمون شکارچی» تبدیل شده است که روابط را بهصورت صفرجمعی میبیند و از موقعیت برتر خود برای فشار بر دیگران استفاده میکند. سوم اینکه کیفیت تصمیمگیری در سیاست خارجی کاهش یافته و اشتباهات مکرر باعث شده اعتماد جهانی به آمریکا آسیب ببیند. در کنار این موارد، قطبیشدن داخلی و تضعیف نهادهای حرفهای نیز باعث شده تعهدات آمریکا از نظر دیگر کشورها غیرقابل اعتماد به نظر برسد.
در پاسخ به این وضعیت، والت مجموعهای از گزینههای استراتژیک را برای سایر کشورها مطرح میکند. نخست، «موازنهسازی» است؛ یعنی کشورها از طریق ائتلافها یا تقویت توان خود، قدرت آمریکا را مهار کنند. نمونههای آن شامل همکاری روسیه و چین، یا حتی بحث درباره توسعه بازدارندگی هستهای در کشورهایی مانند ژاپن و کره جنوبی است. دوم، «همراهی با آمریکا» است که برخی کشورها مانند اسرائیل یا عربستان برای بهرهبرداری از حمایت آمریکا انتخاب میکنند، هرچند این گزینه ریسک بالایی دارد. سوم، «دستکاری سیاست آمریکا» است؛ یعنی کشورها از طریق لابیگری یا روابط سیاسی و اقتصادی تلاش کنند تصمیمات واشنگتن را به نفع خود شکل دهند—مانند نقش برخی بازیگران منطقهای در جهتدهی به سیاستهای آمریکا.
گزینه چهارم، «کاهش وابستگی» است که در آن کشورها تلاش میکنند روابط اقتصادی و سیاسی خود را متنوع کنند تا کمتر به آمریکا وابسته باشند؛ مانند توافقهای تجاری جدید میان کانادا، اروپا و سایر کشورها پس از سیاستهای تجاری ترامپ. گزینه پنجم، «مقاومت یا تعلل» است که شامل اجرای ناقص یا تأخیری خواستههای آمریکا میشود، مانند عدم همکاری کامل برخی متحدان ناتو در پروژهها یا وعدههای تحققنیافته افزایش بودجه دفاعی. در نهایت، گزینه ششم «تخریب وجهه آمریکا» است، که در آن کشورها تلاش میکنند تصویر آمریکا را بهعنوان کشوری غیرقابل اعتماد و خطرناک نشان دهند و از کاهش قدرت نرم آن بهره ببرند.
در جمعبندی، والت تأکید میکند که این استراتژیها میتوانند یکدیگر را تقویت کنند و بهتدریج منجر به کاهش نفوذ آمریکا شوند. پیام اصلی او این است که یک قدرت بزرگ اگر بدون خویشتنداری و بدون احترام به قواعد بینالمللی عمل کند، نهتنها اعتماد دیگران را از دست میدهد، بلکه آنها را به سمت ایجاد ائتلافهایی برای مهار خود سوق میدهد. بهعبارت دیگر، بزرگترین تهدید برای جایگاه جهانی آمریکا، نه دشمنان خارجی، بلکه نحوه استفاده خود این کشور از قدرتش است.
https://foreignpolicy.com/2026/03/26/united-states-trump-rogue-state-iran/?tpcc=recirc_latest062921
در این مقاله، والت استدلال میکند که ایالات متحده—بهویژه در دوره دوم ریاستجمهوری دونالد ترامپ—بهسمت رفتاری حرکت کرده که آن را شبیه یک «دولت یاغی» کرده است؛ یعنی کشوری که همچنان بسیار قدرتمند است اما این قدرت را بهصورت غیرقابل پیشبینی، خودمحور و بیتوجه به هنجارهای بینالمللی به کار میگیرد. از نظر او، جنگ ایران این وضعیت را آشکار کرده و نشان داده که آمریکا نه قادر به حل کامل بحران است و نه آن را بهدرستی مدیریت میکند. این وضعیت با ترکیب سیاستهای داخلی تضعیفکننده، ضعف در رهبری، و فرسایش نهادهای سیاست خارجی تشدید شده و باعث کاهش اعتماد جهانی به آمریکا شده است.
والت برای توضیح این روند، چند عامل کلیدی را مطرح میکند. نخست اینکه آمریکا همچنان قدرت بالایی دارد، اما در حال دنبال کردن سیاستهایی است که در بلندمدت آن را تضعیف میکند، مانند حمایتگرایی اقتصادی، حمله به نهادهای علمی، دشمنی با مهاجران و هزینههای نظامی ناکارآمد. دوم اینکه آمریکا به یک «هژمون شکارچی» تبدیل شده است که روابط را بهصورت صفرجمعی میبیند و از موقعیت برتر خود برای فشار بر دیگران استفاده میکند. سوم اینکه کیفیت تصمیمگیری در سیاست خارجی کاهش یافته و اشتباهات مکرر باعث شده اعتماد جهانی به آمریکا آسیب ببیند. در کنار این موارد، قطبیشدن داخلی و تضعیف نهادهای حرفهای نیز باعث شده تعهدات آمریکا از نظر دیگر کشورها غیرقابل اعتماد به نظر برسد.
در پاسخ به این وضعیت، والت مجموعهای از گزینههای استراتژیک را برای سایر کشورها مطرح میکند. نخست، «موازنهسازی» است؛ یعنی کشورها از طریق ائتلافها یا تقویت توان خود، قدرت آمریکا را مهار کنند. نمونههای آن شامل همکاری روسیه و چین، یا حتی بحث درباره توسعه بازدارندگی هستهای در کشورهایی مانند ژاپن و کره جنوبی است. دوم، «همراهی با آمریکا» است که برخی کشورها مانند اسرائیل یا عربستان برای بهرهبرداری از حمایت آمریکا انتخاب میکنند، هرچند این گزینه ریسک بالایی دارد. سوم، «دستکاری سیاست آمریکا» است؛ یعنی کشورها از طریق لابیگری یا روابط سیاسی و اقتصادی تلاش کنند تصمیمات واشنگتن را به نفع خود شکل دهند—مانند نقش برخی بازیگران منطقهای در جهتدهی به سیاستهای آمریکا.
گزینه چهارم، «کاهش وابستگی» است که در آن کشورها تلاش میکنند روابط اقتصادی و سیاسی خود را متنوع کنند تا کمتر به آمریکا وابسته باشند؛ مانند توافقهای تجاری جدید میان کانادا، اروپا و سایر کشورها پس از سیاستهای تجاری ترامپ. گزینه پنجم، «مقاومت یا تعلل» است که شامل اجرای ناقص یا تأخیری خواستههای آمریکا میشود، مانند عدم همکاری کامل برخی متحدان ناتو در پروژهها یا وعدههای تحققنیافته افزایش بودجه دفاعی. در نهایت، گزینه ششم «تخریب وجهه آمریکا» است، که در آن کشورها تلاش میکنند تصویر آمریکا را بهعنوان کشوری غیرقابل اعتماد و خطرناک نشان دهند و از کاهش قدرت نرم آن بهره ببرند.
در جمعبندی، والت تأکید میکند که این استراتژیها میتوانند یکدیگر را تقویت کنند و بهتدریج منجر به کاهش نفوذ آمریکا شوند. پیام اصلی او این است که یک قدرت بزرگ اگر بدون خویشتنداری و بدون احترام به قواعد بینالمللی عمل کند، نهتنها اعتماد دیگران را از دست میدهد، بلکه آنها را به سمت ایجاد ائتلافهایی برای مهار خود سوق میدهد. بهعبارت دیگر، بزرگترین تهدید برای جایگاه جهانی آمریکا، نه دشمنان خارجی، بلکه نحوه استفاده خود این کشور از قدرتش است.
https://foreignpolicy.com/2026/03/26/united-states-trump-rogue-state-iran/?tpcc=recirc_latest062921
Foreign Policy
The United States Has Become a Rogue State
Here’s what the rest of the world can do about it.
👍2
این مقاله چاپ شده در هارتص توضیح میدهد که جنگ کنونی میان ایران و اسرائیل، هرچند بهظاهر محصول تصمیمات دونالد ترامپ و بنیامین نتانیاهو است، اما ریشه در دههها آمادگی، رقابت و دشمنی ساختاری دارد. هر دو طرف—اسرائیل و ایران—سالها در حال توسعه توان نظامی، شبکههای نیابتی و سناریوهای تقابل بودهاند، بهگونهای که وقوع چنین جنگی حتی بدون این رهبران نیز قابل تصور بود. بنابراین جنگ، نه یک تصمیم لحظهای، بلکه نتیجه یک مسیر طولانی و انباشته از تنشهای تاریخی است.
دکترین امنیتی سنتی اسرائیل که از زمان دیوید بنگوریون شکل گرفت بر سه اصل استوار بود: بازدارندگی، هشدار زودهنگام و پایان سریع جنگ در خاک دشمن. این دکترین بر این فرض بنا شده بود که اسرائیل بهدلیل اندازه و جمعیت محدود، توان جنگهای طولانی را ندارد و باید از درگیریهای فرسایشی اجتناب کند. تجربههای تاریخی مانند بحران سوئز در سال ۱۹۵۶ و جنگ لبنان در سال ۱۹۸۲ نشان داد که هرگاه اسرائیل از این چارچوب خارج شده و به اهداف بلندپروازانهتری مانند تغییر رژیم یا بازطراحی منطقه روی آورده، با شکستهای استراتژیک و هزینههای سنگین مواجه شده است. نتیجهای که در میان بسیاری از رهبران اسرائیل شکل گرفت این بود که هدف باید «مهار» تهدیدها باشد، نه نابودی کامل آنها.
در مواجهه با ایران، این دکترین با چالش جدی روبهرو شد. «دکترین بگین» که بر جلوگیری از دستیابی دشمنان به سلاح هستهای تأکید داشت، در عراق و سوریه اجرا شد، اما در مورد ایران بهدلیل گستردگی و پراکندگی برنامه هستهای و توان پاسخگویی آن، کارایی کمتری داشت. در اینجا دیدگاه مئیر داگان، رئیس پیشین موساد، اهمیت پیدا میکند. او گفته بود: «اگر یک دیکتاتور پول و دانشمندان داشته باشد، نمیتوان برای همیشه او را از دستیابی به سلاح هستهای بازداشت.» منظور داگان این نبود که باید ایران را رها کرد، بلکه برعکس، او معتقد بود باید بهطور مداوم و از طریق ابزارهایی مانند عملیات مخفیانه، فشار اطلاعاتی و اقدامات محدود، برنامه هستهای ایران را عقب نگه داشت. دلیل مخالفت او با جنگ مستقیم این بود که چنین حملهای تنها میتواند برنامه هستهای را برای مدت کوتاهی (مثلاً یک یا دو سال) به تأخیر بیندازد، در حالی که هزینههای بسیار بالایی—از جمله جنگ منطقهای و تنش با آمریکا—به همراه خواهد داشت. از نظر او، مهار بلندمدت یک راهبرد واقعبینانهتر از جنگ تمامعیار بود.
، حمله ۷ اکتبر است که نشان داد دکترین سنتی اسرائیل در عمل دچار شکست شده است: بازدارندگی نتوانست مانع حمله شود، هشدار زودهنگام ناکارآمد بود، و اسرائیل در یک جنگ طولانی گرفتار شد—چیزی که دقیقاً برخلاف اصول این دکترین بود. در این شرایط، دکترین بنیامین نتانیاهو دچار تغییر اساسی شد. پیش از ۷ اکتبر، رویکرد او عمدتاً بر مهار ایران از طریق فشار اقتصادی، تهدید نظامی و اقدامات غیرمستقیم استوار بود. اما پس از این حمله، او بهسمت یک رویکرد تهاجمیتر حرکت کرد و هدف «تغییر نقشه خاورمیانه» را مطرح کرد، که در عمل به معنای تلاش برای تضعیف شدید یا حتی تغییر رژیم در ایران است. این تغییر نشاندهنده فاصله گرفتن از دکترین سنتی اسرائیل و حرکت بهسمت اهدافی بسیار بلندپروازانهتر و پرریسکتر است.
در نهایت، مقاله نتیجه میگیرد که نتانیاهو اکنون در حال انجام یک قمار استراتژیک بزرگ است. اگر این رویکرد موفق شود و بدون ایجاد بحران انرژی جهانی به تضعیف یا سقوط رژیم ایران منجر شود، میتواند ادعا کند که واقعاً نقشه خاورمیانه را تغییر داده است. اما تجربه تاریخی اسرائیل نشان میدهد که چنین اهدافی بهندرت محقق میشوند. بنابراین، اگر این استراتژی شکست بخورد، نهتنها ایران باقی خواهد ماند، بلکه هزینههای اقتصادی، امنیتی و سیاسی گستردهای به اسرائیل و منطقه تحمیل خواهد شد که ممکن است تا سالها ادامه داشته باشد
https://www.haaretz.com/israel-news/israel-security/2026-03-25/ty-article-magazine/.premium/in-iran-the-netanyahu-doctrine-is-now-facing-its-ultimate-test/0000019d-204b-d7c1-a59f-ee5ba7150000
دکترین امنیتی سنتی اسرائیل که از زمان دیوید بنگوریون شکل گرفت بر سه اصل استوار بود: بازدارندگی، هشدار زودهنگام و پایان سریع جنگ در خاک دشمن. این دکترین بر این فرض بنا شده بود که اسرائیل بهدلیل اندازه و جمعیت محدود، توان جنگهای طولانی را ندارد و باید از درگیریهای فرسایشی اجتناب کند. تجربههای تاریخی مانند بحران سوئز در سال ۱۹۵۶ و جنگ لبنان در سال ۱۹۸۲ نشان داد که هرگاه اسرائیل از این چارچوب خارج شده و به اهداف بلندپروازانهتری مانند تغییر رژیم یا بازطراحی منطقه روی آورده، با شکستهای استراتژیک و هزینههای سنگین مواجه شده است. نتیجهای که در میان بسیاری از رهبران اسرائیل شکل گرفت این بود که هدف باید «مهار» تهدیدها باشد، نه نابودی کامل آنها.
در مواجهه با ایران، این دکترین با چالش جدی روبهرو شد. «دکترین بگین» که بر جلوگیری از دستیابی دشمنان به سلاح هستهای تأکید داشت، در عراق و سوریه اجرا شد، اما در مورد ایران بهدلیل گستردگی و پراکندگی برنامه هستهای و توان پاسخگویی آن، کارایی کمتری داشت. در اینجا دیدگاه مئیر داگان، رئیس پیشین موساد، اهمیت پیدا میکند. او گفته بود: «اگر یک دیکتاتور پول و دانشمندان داشته باشد، نمیتوان برای همیشه او را از دستیابی به سلاح هستهای بازداشت.» منظور داگان این نبود که باید ایران را رها کرد، بلکه برعکس، او معتقد بود باید بهطور مداوم و از طریق ابزارهایی مانند عملیات مخفیانه، فشار اطلاعاتی و اقدامات محدود، برنامه هستهای ایران را عقب نگه داشت. دلیل مخالفت او با جنگ مستقیم این بود که چنین حملهای تنها میتواند برنامه هستهای را برای مدت کوتاهی (مثلاً یک یا دو سال) به تأخیر بیندازد، در حالی که هزینههای بسیار بالایی—از جمله جنگ منطقهای و تنش با آمریکا—به همراه خواهد داشت. از نظر او، مهار بلندمدت یک راهبرد واقعبینانهتر از جنگ تمامعیار بود.
، حمله ۷ اکتبر است که نشان داد دکترین سنتی اسرائیل در عمل دچار شکست شده است: بازدارندگی نتوانست مانع حمله شود، هشدار زودهنگام ناکارآمد بود، و اسرائیل در یک جنگ طولانی گرفتار شد—چیزی که دقیقاً برخلاف اصول این دکترین بود. در این شرایط، دکترین بنیامین نتانیاهو دچار تغییر اساسی شد. پیش از ۷ اکتبر، رویکرد او عمدتاً بر مهار ایران از طریق فشار اقتصادی، تهدید نظامی و اقدامات غیرمستقیم استوار بود. اما پس از این حمله، او بهسمت یک رویکرد تهاجمیتر حرکت کرد و هدف «تغییر نقشه خاورمیانه» را مطرح کرد، که در عمل به معنای تلاش برای تضعیف شدید یا حتی تغییر رژیم در ایران است. این تغییر نشاندهنده فاصله گرفتن از دکترین سنتی اسرائیل و حرکت بهسمت اهدافی بسیار بلندپروازانهتر و پرریسکتر است.
در نهایت، مقاله نتیجه میگیرد که نتانیاهو اکنون در حال انجام یک قمار استراتژیک بزرگ است. اگر این رویکرد موفق شود و بدون ایجاد بحران انرژی جهانی به تضعیف یا سقوط رژیم ایران منجر شود، میتواند ادعا کند که واقعاً نقشه خاورمیانه را تغییر داده است. اما تجربه تاریخی اسرائیل نشان میدهد که چنین اهدافی بهندرت محقق میشوند. بنابراین، اگر این استراتژی شکست بخورد، نهتنها ایران باقی خواهد ماند، بلکه هزینههای اقتصادی، امنیتی و سیاسی گستردهای به اسرائیل و منطقه تحمیل خواهد شد که ممکن است تا سالها ادامه داشته باشد
https://www.haaretz.com/israel-news/israel-security/2026-03-25/ty-article-magazine/.premium/in-iran-the-netanyahu-doctrine-is-now-facing-its-ultimate-test/0000019d-204b-d7c1-a59f-ee5ba7150000
👍1
این مقاله توسط **یوآو گالانت**، وزیر دفاع پیشین اسرائیل، نوشته شده و یک تحلیل-توصیه نظامی درباره نحوه پایان دادن به جنگ با ایران ارائه میدهد. او استدلال میکند که اگرچه آمریکا و اسرائیل در میدان نظامی به دستاوردهای مهمی رسیدهاند—از جمله تضعیف زیرساختهای هستهای، کاهش توان موشکی و آسیب به ساختار فرماندهی ایران—اما ایران با انتقال میدان جنگ به حوزه اقتصاد جهانی، توازن را تغییر داده است. با ایجاد اختلال در تنگه هرمز، ایران توانسته جریان انرژی جهانی را مختل کند و هزینههای جنگ را به کل دنیا منتقل کند، بهگونهای که برتری نظامی بهتنهایی برای حل بحران کافی نیست.
گالانت برای توضیح این وضعیت، تحلیل خود را بر پایه سه عامل کلیدی درباره تنگه هرمز بنا میکند. نخست، «محیط» است: تنگه هرمز گذرگاهی باریک، شلوغ و احتمالاً مینگذاریشده است که کشتیها را مجبور میکند در مسیرهای محدود و نزدیک به سواحل ایران حرکت کنند و در نتیجه در معرض تهدید مستقیم قرار بگیرند. دوم، «تواناییهای دشمن» است: ایران میتواند از یک سیستم چندلایه شامل موشکها، پهپادها، مینهای دریایی و قایقهای تندرو در امتداد حدود ۱۰۰ مایل خط ساحلی خود استفاده کند، بهگونهای که حتی با وجود تضعیف نسبی، همچنان تهدیدی پایدار ایجاد میکند. سوم، «محدودیتهای خودی» است: کشتیها غیرنظامی هستند و تصمیمگیری در مورد حرکت آنها به شرکتها، بیمهگران و خدمه بستگی دارد، و حتی یک حمله میتواند کل جریان حملونقل را متوقف کند. نتیجه این تحلیل این است که مشکل هرمز صرفاً نظامی نیست، بلکه ترکیبی از جغرافیا، توان دشمن و رفتار بازار است.
بر اساس این منطق، گالانت استدلال میکند که برای پایان دادن به بحران، باید «محاسبه استراتژیک ایران» تغییر کند، نه اینکه صرفاً سلاحهای آن هدف قرار گیرند. پیشنهاد اصلی او تمرکز بر جزیره خارک است—مرکز اصلی صادرات نفت ایران و ستون فقرات اقتصادی رژیم. اما نکته کلیدی در توصیه او این است که این زیرساخت نباید فقط نابود شود، بلکه باید تصرف و کنترل شود تا به یک اهرم فشار تبدیل گردد؛ به این معنا که ایران تنها در صورت پذیرش شرایط آمریکا—مانند بازگشایی تنگه هرمز و محدودیتهای هستهای—بتواند صادرات نفت خود را از سر بگیرد.
مقاله همچنین به پیامدهای داخلی چنین اقدامی اشاره میکند. قطع درآمد نفتی میتواند اقتصاد ایران را دچار بحران شدید کند، باعث کاهش ارزش پول، کمبود سوخت و نارضایتی گسترده شود. گالانت به این نکته اشاره دارد که چنین فشاری میتواند احتمال اعتراضات مردمی را افزایش دهد، زیرا رژیم بدون منابع مالی قادر به کنترل شرایط داخلی نخواهد بود. بنابراین، فشار اقتصادی خارجی و نارضایتی داخلی میتوانند همزمان عمل کرده و موقعیت حکومت را تضعیف کنند.
در نهایت، نتیجهگیری مقاله این است که جنگ به یک نقطه تعیینکننده رسیده است. ادامه وضعیت فعلی تنها به فرسایش منجر میشود، در حالی که ایران همچنان اهرم فشار خود بر اقتصاد جهانی را حفظ میکند. بنابراین، یا ایران باید شرایط آمریکا را بپذیرد، یا آمریکا باید با یک اقدام قاطع—مانند تصرف جزیره خارک—این اهرم را از بین ببرد و مسیر پایان جنگ را تعیین کند. جمعبندی گالانت اسنداستدکه اگر قرار است اقدام قاطع انجام شود، زمان آن اکنون است.
https://generalyoavgallant.substack.com/p/now-or-never-how-to-finish-the-job
گالانت برای توضیح این وضعیت، تحلیل خود را بر پایه سه عامل کلیدی درباره تنگه هرمز بنا میکند. نخست، «محیط» است: تنگه هرمز گذرگاهی باریک، شلوغ و احتمالاً مینگذاریشده است که کشتیها را مجبور میکند در مسیرهای محدود و نزدیک به سواحل ایران حرکت کنند و در نتیجه در معرض تهدید مستقیم قرار بگیرند. دوم، «تواناییهای دشمن» است: ایران میتواند از یک سیستم چندلایه شامل موشکها، پهپادها، مینهای دریایی و قایقهای تندرو در امتداد حدود ۱۰۰ مایل خط ساحلی خود استفاده کند، بهگونهای که حتی با وجود تضعیف نسبی، همچنان تهدیدی پایدار ایجاد میکند. سوم، «محدودیتهای خودی» است: کشتیها غیرنظامی هستند و تصمیمگیری در مورد حرکت آنها به شرکتها، بیمهگران و خدمه بستگی دارد، و حتی یک حمله میتواند کل جریان حملونقل را متوقف کند. نتیجه این تحلیل این است که مشکل هرمز صرفاً نظامی نیست، بلکه ترکیبی از جغرافیا، توان دشمن و رفتار بازار است.
بر اساس این منطق، گالانت استدلال میکند که برای پایان دادن به بحران، باید «محاسبه استراتژیک ایران» تغییر کند، نه اینکه صرفاً سلاحهای آن هدف قرار گیرند. پیشنهاد اصلی او تمرکز بر جزیره خارک است—مرکز اصلی صادرات نفت ایران و ستون فقرات اقتصادی رژیم. اما نکته کلیدی در توصیه او این است که این زیرساخت نباید فقط نابود شود، بلکه باید تصرف و کنترل شود تا به یک اهرم فشار تبدیل گردد؛ به این معنا که ایران تنها در صورت پذیرش شرایط آمریکا—مانند بازگشایی تنگه هرمز و محدودیتهای هستهای—بتواند صادرات نفت خود را از سر بگیرد.
مقاله همچنین به پیامدهای داخلی چنین اقدامی اشاره میکند. قطع درآمد نفتی میتواند اقتصاد ایران را دچار بحران شدید کند، باعث کاهش ارزش پول، کمبود سوخت و نارضایتی گسترده شود. گالانت به این نکته اشاره دارد که چنین فشاری میتواند احتمال اعتراضات مردمی را افزایش دهد، زیرا رژیم بدون منابع مالی قادر به کنترل شرایط داخلی نخواهد بود. بنابراین، فشار اقتصادی خارجی و نارضایتی داخلی میتوانند همزمان عمل کرده و موقعیت حکومت را تضعیف کنند.
در نهایت، نتیجهگیری مقاله این است که جنگ به یک نقطه تعیینکننده رسیده است. ادامه وضعیت فعلی تنها به فرسایش منجر میشود، در حالی که ایران همچنان اهرم فشار خود بر اقتصاد جهانی را حفظ میکند. بنابراین، یا ایران باید شرایط آمریکا را بپذیرد، یا آمریکا باید با یک اقدام قاطع—مانند تصرف جزیره خارک—این اهرم را از بین ببرد و مسیر پایان جنگ را تعیین کند. جمعبندی گالانت اسنداستدکه اگر قرار است اقدام قاطع انجام شود، زمان آن اکنون است.
https://generalyoavgallant.substack.com/p/now-or-never-how-to-finish-the-job
Substack
Now or Never: How to Finish the Job in Iran
This is the moment to break Iran’s resistance, force an agreement on American and Israeli terms, and finish the war on the ground of our choosing. We do that by seizing and squeezing Iran's chokepoint
👎4
مارک دوبوویتز ، مدیرعامل بنیاد دفاع از دموکراسیها (Foundation for Defense of Democracies)، یکی از چهرههای اصلی جریان سیاست خارجی تندرو در قبال ایران است. او سالهاست از سیاست «فشار حداکثری» حمایت میکند و این اندیشکده نیز ارتباط فکری نزدیکی با رضا پهلوی دارد..
دوبوویتز معتقد است آمریکا از نظر نظامی در حال پیروزی است، زیرا توان موشکی، دریایی و تا حدی هستهای ایران بهشدت تضعیف شده است. با این حال، او تأکید میکند که این فقط یک موفقیت اولیه است و نتیجه نهایی هنوز مشخص نیست. به گفته او، نقطه تعیینکننده جنگ، تنگه هرمز است؛ جایی که ایران با بستن آن توانسته اقتصاد جهانی را تحت فشار قرار دهد و مشخص کند که آیا آمریکا واقعاً پیروز شده یا نه.
او سه سطح از پیروزی را تعریف میکند: موفقیت محدود (تضعیف نظامی)، موفقیت قابلتوجه (یک توافق که این توان را مهار کند)، و «پیروزی کامل» که بهمعنای پایان جمهوری اسلامی است. خود او طرفدار سناریوی سوم است و یک مسیر سهمرحلهای برای آن ارائه میدهد: ابتدا تضعیف نظامی، سپس از کار انداختن دستگاه سرکوب (سپاه، بسیج و نیروهای امنیتی)، و در نهایت حمایت از مردم برای ایجاد قیام داخلی و سقوط حکومت.
در تحلیل او، رابطه آمریکا و اسرائیل بسیار نزدیک و هماهنگ است، اما اهدافشان کاملاً یکسان نیست. آمریکا بیشتر به دنبال تضعیف ایران و رسیدن به یک توافق است، در حالی که اسرائیل جمهوری اسلامی را یک تهدید وجودی میداند و به حذف کامل این تهدید تمایل دارد، حتی اگر به تغییر رژیم منجر شود. دوبوویتز توضیح میدهد که اسرائیل برای آمریکا نقش یک اهرم فشار در مذاکرات را دارد.
او از یک استعاره مهم استفاده میکند و میگوید اسرائیل مانند یک «سگ جنگی روی قلاده» است. یعنی در دوره ریاستجمهوری دونالد ترامپ (Donald Trump)، اسرائیل عملاً تحت کنترل آمریکا عمل میکند و در صورت دستور واشینگتن، عملیات خود را متوقف میکند. اما این وضعیت دائمی نیست و در آینده، با تغییر رئیسجمهور آمریکا، ممکن است این «قلاده» شل شود و اسرائیل مسیر مستقلتری در پیش بگیرد.
در همین راستا، او نسبت به آینده روابط آمریکا و اسرائیل هشدار میدهد. اگر این جنگ طولانی، پرهزینه یا ناموفق تلقی شود، ممکن است افکار عمومی آمریکا علیه اسرائیل تغییر کند و این میتواند به تضعیف اتحاد دو کشور منجر شود. او این را یک ریسک واقعی میداند که حتی ممکن است به نوعی پیشگویی خودمحققشونده تبدیل شود.
در مورد اهداف اسرائیل، دوبوویتز تأکید میکند که این کشور پس از تجربههایی مانند حملات اخیر، به این نتیجه رسیده که جمهوری اسلامی یک تهدید وجودی است و باید این تهدید را بهطور کامل از بین برد. به همین دلیل، حتی اگر آمریکا به دنبال توافق باشد، اسرائیل تمایل بیشتری به ادامه مسیر تا سطح تغییر رژیم دارد.
در مقابل، او توضیح میدهد که چرا ترامپ به دنبال تغییر رژیم نیست. به گفته او، ترامپ یک معاملهگر است و ترجیح میدهد جنگ را با یک توافق پایان دهد. اهداف او محدود به مهار برنامه هستهای، موشکی و نظامی ایران است و نمیخواهد وارد یک جنگ پرهزینه و بلندمدت شود، بهویژه با توجه به فشارهای اقتصادی و سیاسی داخلی.
یکی از بخشهای مهم تحلیل او، «محاسبه خامنهای» است. به گفته دوبوویتز، علی خامنهای (Ali Khamenei) بر این باور بود که میتواند زمان بخرد: با گرفتن یک توافق موقت از ترامپ، دریافت منابع مالی، و سپس بازسازی تدریجی توان نظامی و هستهای تا زمانی که ترامپ از قدرت کنار برود. در این سناریو، ایران پس از پایان دوره ترامپ میتوانست بدون نگرانی از واکنش آمریکا، به یک قدرت منطقهای حتی نزدیک به سطح ابرقدرت تبدیل شود و کنترل عملی بر هرمز پیدا کند.
او همچنین به نقش و محاسبات محمدباقر قالیباف (Mohammad-Bagher Ghalibaf) اشاره میکند و او را بهعنوان یکی از چهرههای کلیدی در ساختار قدرت جدید ایران پس از تضعیف یا حذف برخی رهبران ارشد معرفی میکند. به گفته دوبوویتز، قالیباف در موقعیتی قرار دارد که باید بین دو گزینه تصمیم بگیرد: یا با ترامپ به یک توافق برسد و از تشدید درگیری جلوگیری کند، یا مسیر تقابل را ادامه دهد و ریسک حرکت آمریکا و اسرائیل به سمت استراتژی تغییر رژیم را بپذیرد. این انتخاب، بهزعم او، میتواند تعیینکننده مسیر آینده نظام باشد.
در همین چارچوب، دوبوویتز درباره «بعد از ترامپ» هشدار میدهد. او معتقد است که ممکن است رئیسجمهور بعدی آمریکا تمایلی به مقابله نظامی با ایران نداشته باشد. در آن صورت، اگر ایران فرصت بازسازی پیدا کند، میتواند در چند سال آینده دوباره قدرت بگیرد و حتی بدون جنگ، فقط با تهدید، کنترل تنگه هرمز و بازار انرژی جهانی را به دست بگیرد.
دوبوویتز معتقد است آمریکا از نظر نظامی در حال پیروزی است، زیرا توان موشکی، دریایی و تا حدی هستهای ایران بهشدت تضعیف شده است. با این حال، او تأکید میکند که این فقط یک موفقیت اولیه است و نتیجه نهایی هنوز مشخص نیست. به گفته او، نقطه تعیینکننده جنگ، تنگه هرمز است؛ جایی که ایران با بستن آن توانسته اقتصاد جهانی را تحت فشار قرار دهد و مشخص کند که آیا آمریکا واقعاً پیروز شده یا نه.
او سه سطح از پیروزی را تعریف میکند: موفقیت محدود (تضعیف نظامی)، موفقیت قابلتوجه (یک توافق که این توان را مهار کند)، و «پیروزی کامل» که بهمعنای پایان جمهوری اسلامی است. خود او طرفدار سناریوی سوم است و یک مسیر سهمرحلهای برای آن ارائه میدهد: ابتدا تضعیف نظامی، سپس از کار انداختن دستگاه سرکوب (سپاه، بسیج و نیروهای امنیتی)، و در نهایت حمایت از مردم برای ایجاد قیام داخلی و سقوط حکومت.
در تحلیل او، رابطه آمریکا و اسرائیل بسیار نزدیک و هماهنگ است، اما اهدافشان کاملاً یکسان نیست. آمریکا بیشتر به دنبال تضعیف ایران و رسیدن به یک توافق است، در حالی که اسرائیل جمهوری اسلامی را یک تهدید وجودی میداند و به حذف کامل این تهدید تمایل دارد، حتی اگر به تغییر رژیم منجر شود. دوبوویتز توضیح میدهد که اسرائیل برای آمریکا نقش یک اهرم فشار در مذاکرات را دارد.
او از یک استعاره مهم استفاده میکند و میگوید اسرائیل مانند یک «سگ جنگی روی قلاده» است. یعنی در دوره ریاستجمهوری دونالد ترامپ (Donald Trump)، اسرائیل عملاً تحت کنترل آمریکا عمل میکند و در صورت دستور واشینگتن، عملیات خود را متوقف میکند. اما این وضعیت دائمی نیست و در آینده، با تغییر رئیسجمهور آمریکا، ممکن است این «قلاده» شل شود و اسرائیل مسیر مستقلتری در پیش بگیرد.
در همین راستا، او نسبت به آینده روابط آمریکا و اسرائیل هشدار میدهد. اگر این جنگ طولانی، پرهزینه یا ناموفق تلقی شود، ممکن است افکار عمومی آمریکا علیه اسرائیل تغییر کند و این میتواند به تضعیف اتحاد دو کشور منجر شود. او این را یک ریسک واقعی میداند که حتی ممکن است به نوعی پیشگویی خودمحققشونده تبدیل شود.
در مورد اهداف اسرائیل، دوبوویتز تأکید میکند که این کشور پس از تجربههایی مانند حملات اخیر، به این نتیجه رسیده که جمهوری اسلامی یک تهدید وجودی است و باید این تهدید را بهطور کامل از بین برد. به همین دلیل، حتی اگر آمریکا به دنبال توافق باشد، اسرائیل تمایل بیشتری به ادامه مسیر تا سطح تغییر رژیم دارد.
در مقابل، او توضیح میدهد که چرا ترامپ به دنبال تغییر رژیم نیست. به گفته او، ترامپ یک معاملهگر است و ترجیح میدهد جنگ را با یک توافق پایان دهد. اهداف او محدود به مهار برنامه هستهای، موشکی و نظامی ایران است و نمیخواهد وارد یک جنگ پرهزینه و بلندمدت شود، بهویژه با توجه به فشارهای اقتصادی و سیاسی داخلی.
یکی از بخشهای مهم تحلیل او، «محاسبه خامنهای» است. به گفته دوبوویتز، علی خامنهای (Ali Khamenei) بر این باور بود که میتواند زمان بخرد: با گرفتن یک توافق موقت از ترامپ، دریافت منابع مالی، و سپس بازسازی تدریجی توان نظامی و هستهای تا زمانی که ترامپ از قدرت کنار برود. در این سناریو، ایران پس از پایان دوره ترامپ میتوانست بدون نگرانی از واکنش آمریکا، به یک قدرت منطقهای حتی نزدیک به سطح ابرقدرت تبدیل شود و کنترل عملی بر هرمز پیدا کند.
او همچنین به نقش و محاسبات محمدباقر قالیباف (Mohammad-Bagher Ghalibaf) اشاره میکند و او را بهعنوان یکی از چهرههای کلیدی در ساختار قدرت جدید ایران پس از تضعیف یا حذف برخی رهبران ارشد معرفی میکند. به گفته دوبوویتز، قالیباف در موقعیتی قرار دارد که باید بین دو گزینه تصمیم بگیرد: یا با ترامپ به یک توافق برسد و از تشدید درگیری جلوگیری کند، یا مسیر تقابل را ادامه دهد و ریسک حرکت آمریکا و اسرائیل به سمت استراتژی تغییر رژیم را بپذیرد. این انتخاب، بهزعم او، میتواند تعیینکننده مسیر آینده نظام باشد.
در همین چارچوب، دوبوویتز درباره «بعد از ترامپ» هشدار میدهد. او معتقد است که ممکن است رئیسجمهور بعدی آمریکا تمایلی به مقابله نظامی با ایران نداشته باشد. در آن صورت، اگر ایران فرصت بازسازی پیدا کند، میتواند در چند سال آینده دوباره قدرت بگیرد و حتی بدون جنگ، فقط با تهدید، کنترل تنگه هرمز و بازار انرژی جهانی را به دست بگیرد.
در مورد تنگه هرمز، او توضیح میدهد که آمریکا لزوماً نیازی به اشغال مستقیم نظامی ندارد. به گفته او، راههای مختلفی وجود دارد: فشار اقتصادی برای فلج کردن صنعت انرژی ایران، جنگ سایبری برای مختل کردن زیرساختها، و هدف قرار دادن نقاط کلیدی مانند صادرات نفت. او اشاره میکند که گزینه نظامی هم وجود دارد، اما تأکید میکند که تنها راه نیست. همچنین صراحتاً میگوید که جزئیات برخی از این روشها را نمیخواهد در یک گفتوگوی عمومی توضیح دهد.
.https://www.nytimes.com/2026/03/26/opinion/interesting-times-podcast-mark-dubowitz.html
.https://www.nytimes.com/2026/03/26/opinion/interesting-times-podcast-mark-dubowitz.html
Nytimes
Opinion | How Far Will Trump Go in Iran?
I asked an Iran hawk what victory looks like now.
👎2