Iran 2026
1.09K subscribers
25 photos
1 video
5 files
531 links
تحلیل‌های منتشر شده در این صفحه جهت بازتاب نظرات رسانه‌ها و تحلیل‌گران متفاوت است و‌ نه الزاما تایید مقالات و نظرات
Download Telegram
این مقاله توسط ایلان گلدنبرگ، معاون ارشد و مدیر ارشد سیاست‌گذاری در J Street و از مقامات پیشین دولت آمریکا در حوزه ایران و خاورمیانه، نوشته شده است. او استدلال می‌کند که جنگ فعلی آمریکا و اسرائیل علیه ایران، بدون اهداف مشخص، تعریف روشن از پیروزی و راهبرد خروج آغاز شده و در حال تبدیل شدن به یک «باتلاق استراتژیک» مشابه ویتنام، عراق و افغانستان است.

گلدنبرگ توضیح می‌دهد که ساختار این جنگ به‌طور بنیادین به نفع ایران است. در حالی که آمریکا برای پیروزی نیازمند تحقق اهدافی گسترده و دشوار مانند تغییر رژیم یا مهار کامل ایران است، ایران تنها با بقا و ایجاد اختلال محدود اما مؤثر در اقتصاد جهانی—به‌ویژه از طریق تهدید تنگه هرمز و زیرساخت‌های انرژی—می‌تواند خود را موفق نشان دهد. همین عدم تقارن باعث می‌شود حتی تعداد محدودی حمله موفق ایران اثرات اقتصادی و روانی بزرگی داشته باشد و عملاً اهداف آمریکا را تضعیف کند.

در ادامه، نویسنده سناریوی ادامه وضعیت فعلی—یعنی اتکا به حملات هوایی و دریایی—را بررسی می‌کند و معتقد است که این رویکرد نه به سقوط رژیم منجر می‌شود و نه توانایی ایران برای بی‌ثبات‌سازی منطقه را از بین می‌برد. نتیجه چنین مسیری، گرفتار شدن تدریجی آمریکا در یک جنگ فرسایشی و پرهزینه است، بدون چشم‌انداز روشن برای پیروزی.

سناریوی دیگر، تشدید جنگ از طریق عملیات زمینی، از جمله تصرف تأسیسات هسته‌ای ایران است. گلدنبرگ این گزینه را بسیار پرریسک می‌داند، زیرا نیازمند حضور نظامی در عمق خاک ایران، درگیری مستقیم با نیروهای ایرانی و احتمال تلفات بالا است. از نظر او، پیچیدگی عملیاتی و عدم تضمین موفقیت، این گزینه را به انتخابی نامطلوب تبدیل می‌کند.

او همچنین به گزینه تصرف جزیره خارگ اشاره می‌کند که می‌تواند صادرات نفت ایران را مختل کند. هرچند این اقدام از نظر نظامی ممکن است، اما پیامدهای آن—از جمله افزایش شدید قیمت جهانی نفت و واکنش تلافی‌جویانه ایران علیه زیرساخت‌های انرژی منطقه—می‌تواند هزینه‌هایی بسیار فراتر از منافع آن ایجاد کند و بحران را تشدید نماید.

سناریوی دیگر، حمله به زیرساخت‌های حیاتی مانند نیروگاه‌هاست که با هدف اعمال فشار اقتصادی بر ایران مطرح می‌شود. نویسنده تأکید می‌کند که این اقدام نه‌تنها از نظر حقوقی و اخلاقی مسئله‌ساز است، بلکه احتمالاً نتیجه معکوس خواهد داشت، زیرا ایران نیز به حمله متقابل به تأسیسات مشابه در کشورهای منطقه روی خواهد آورد.

در نهایت، گلدنبرگ گزینه بی‌ثبات‌سازی داخلی از طریق حمایت از گروه‌های مخالف یا بهره‌برداری از شکاف‌های درون حاکمیت را بررسی می‌کند. او هشدار می‌دهد که این مسیر می‌تواند به‌جای تغییر رژیم، به فروپاشی کشور، جنگ داخلی و مداخله بازیگران منطقه‌ای مانند ترکیه و پاکستان منجر شود—سناریویی شبیه آنچه در سوریه و لیبی رخ داد.

در مقابل همه این گزینه‌ها، توصیه اصلی نویسنده «خروج محدود و مدیریت‌شده» از جنگ است. او پیشنهاد می‌کند که آمریکا اعلام کند اهداف محدود نظامی خود—مانند تضعیف توان ایران—تا حدی محقق شده و مسیر کاهش تنش را در پیش بگیرد. این رویکرد می‌تواند با جلب حمایت بازیگران بین‌المللی مانند اروپا، چین و کشورهای خلیج همراه شود و فشار را برای کاهش تنش بر ایران افزایش دهد.

با این حال، گلدنبرگ تأکید می‌کند که این مسیر نیز به معنای پیروزی کامل نیست. آمریکا همچنان با یک ایران ضعیف‌تر اما تهاجمی‌تر مواجه خواهد بود و هزینه‌های جنگ بر روابط منطقه‌ای و توان نظامی آن تأثیر خواهد گذاشت. با این وجود، از نظر او، احتمال موفقیت این گزینه از سایر سناریوها بیشتر است، زیرا هدف آن «کاهش خسارت» است نه دستیابی به یک پیروزی دست‌نیافتنی.

جمع‌بندی نهایی:
مقاله هشدار می‌دهد که ادامه مسیر فعلی یا تشدید جنگ، احتمال گرفتار شدن آمریکا در یک بحران عمیق‌تر را افزایش می‌دهد. در مقابل، خروج مدیریت‌شده—هرچند ناقص—واقع‌بینانه‌ترین گزینه است و بیشترین شانس را برای محدود کردن هزینه‌ها و جلوگیری از گسترش بحران دارد.
این مقاله توسط ایلان گلدنبرگ، معاون ارشد و مدیر ارشد سیاست‌گذاری در J Street و از مقامات پیشین دولت آمریکا در حوزه ایران و خاورمیانه، نوشته شده است. او استدلال می‌کند که جنگ فعلی آمریکا و اسرائیل علیه ایران، بدون اهداف مشخص، تعریف روشن از پیروزی و راهبرد خروج آغاز شده و در حال تبدیل شدن به یک «باتلاق استراتژیک» مشابه ویتنام، عراق و افغانستان است.https://www.foreignaffairs.com/iran/america-has-no-good-options-iran
👍2
«دیپلماسی در سایه جنگ؛ وقتی مذاکره خودِ ابزار جنگ می‌شود»
@irananayses
بحث «مذاکره» میان ایران و آمریکا دوباره به صدر اخبار بازگشته—اما نه به شکلی که معمولاً از دیپلماسی انتظار داریم. آنچه امروز در حال شکل‌گیری است، بیشتر شبیه به یک بازی پیچیده از جنگ، روایت‌سازی و فشار روانی است؛ جایی که حتی ادعای مذاکره، خود به بخشی از میدان نبرد تبدیل شده است.
از یک سو، دونالد ترامپ از «گفت‌وگوهای مثبت» سخن می‌گوید، حمله به زیرساخت‌های انرژی ایران را به تعویق می‌اندازد و از پیشرفت در مسیر کاهش تنش حرف می‌زند. همزمان، گزارش‌هایی منتشر شده که نشان می‌دهد آمریکا در حال تلاش برای باز کردن کانال‌های ارتباطی از طریق میانجی‌هایی مانند ترکیه، مصر و پاکستان است. در همین چارچوب، پیشنهاد گفت‌وگو میان معاون رئیس‌جمهور آمریکا، جی‌دی ونس، و رئیس مجلس ایران، محمدباقر قالیباف، مطرح شده؛ پیشنهادی که هنوز پاسخی از سوی ایران دریافت نکرده است.
اما نکته مهم‌تر، منطق پشت این پیشنهاد است. برخی گزارش‌ها حاکی از آن است که این ایده از بی‌اعتمادی عمیق ایران نسبت به برخی چهره‌های دخیل در فرآیند مذاکرات، از جمله استیو ویتکوف ناشی شده است. به بیان دیگر، تلاش شده تا با تغییر سطح و ترکیب مذاکره‌کنندگان، یک کانال جدید—و شاید قابل‌پذیرش‌تر—ایجاد شود. این خود نشان می‌دهد که حتی در صورت وجود اراده برای گفت‌وگو، مسئله «چه کسی مذاکره می‌کند» به اندازه «بر سر چه چیزی مذاکره می‌شود» اهمیت پیدا کرده است.
با این حال، در سوی دیگر، تهران روایت کاملاً متفاوتی ارائه می‌دهد. اظهارات اخیر محمدباقر قالیباف صریح و بدون ابهام است: «هیچ مذاکره‌ای با آمریکا انجام نشده» و اخبار مربوط به آن، صرفاً برای دستکاری بازارهای انرژی و مالی و خروج آمریکا و اسرائیل از وضعیت دشوارشان منتشر می‌شود. او همچنین تأکید می‌کند که تمامی مقامات در کنار رهبری و مردم ایستاده‌اند و هدف، «مجازات کامل متجاوزان» است.
این موضع‌گیری تنها یک تکذیب دیپلماتیک نیست؛ بلکه بخشی از تلاش برای حفظ انسجام داخلی در شرایطی است که هرگونه شائبه مذاکره می‌تواند به شکاف درون ساختار قدرت منجر شود.
در همین نقطه، یک لایه مهم از این بحران آشکار می‌شود:
حتی اگر مذاکره‌ای واقعی در جریان نباشد، ادعای وجود مذاکره می‌تواند خود یک ابزار استراتژیک باشد.
وقتی گفته می‌شود «با یک مقام ارشد ایرانی گفت‌وگو شده» اما نامی برده نمی‌شود، این ابهام به‌طور طبیعی در داخل سیستم سؤال ایجاد می‌کند: چه کسی؟ با چه اختیاری؟ آیا هماهنگی وجود دارد؟ این وضعیت می‌تواند به بی‌اعتمادی و رقابت درونی دامن بزند. از این منظر، طرح چنین ادعاهاییمی‌تواند به‌عنوان تلاشی برای افزایش فشار داخلی بر ساختار تصمیم‌گیری ایران دیده شود.
در مقابل، تکذیب‌های قاطع و سریع از سوی مقامات ایرانی نیز نشان می‌دهد که حساسیت نسبت به این موضوع بالاست و مدیریت روایت داخلی، به بخشی از امنیت ملی تبدیل شده است.
👍1
در همین حال، تحلیل‌های نزدیک به نهادهای امنیتی ایران—از جمله آنچه در برخی کانال‌های غیررسمی منتشر شده—تصویر متفاوتی ارائه می‌دهد: در این نگاه، تعویق حملات آمریکا نه نشانه دیپلماسی، بلکه نتیجه بازدارندگی ایران و نگرانی از پاسخ متقابل به زیرساخت‌های حیاتی منطقه است. حتی بازه زمانی پنج‌روزه نیز به‌عنوان یک تاکتیک فریب برای خرید زمان و آماده‌سازی عملیات‌های بعدی تفسیر می‌شود.
در کنار این روایت‌ها، فضای رسانه‌ای و شبکه‌های اجتماعی نیز پر از تحلیل‌ها و پیش‌بینی‌هایی است که برخی از آن‌ها از سناریوهای تشدید ناگهانی درگیری سخن می‌گویند. اگرچه بسیاری از این ادعاها فاقد شواهد قطعی هستند، اما خودِ انتشار آن‌ها نشان‌دهنده سطح بالای بی‌اعتمادی و جنگ روانی در این بحران است—و همین، به‌تنهایی می‌تواند بر تصمیم‌گیری‌ها اثر بگذارد.
در سطح منطقه‌ای، یک مسیر موازی نیز در جریان است. کشورهایی مانند ترکیه، مصر و پاکستان به‌طور فعال در حال انتقال پیام میان طرفین هستند و تلاش می‌کنند فضایی—حتی بسیار محدود—برای کاهش تنش ایجاد کنند. پیشنهاد آتش‌بس کوتاه‌مدت برای باز کردن مسیر مذاکره، بخشی از همین تلاش‌هاست .
اما مسئله اصلی همچنان پابرجاست: فاصله میان روایت‌ها بسیار زیاد است. در حالی که واشنگتن از پیشرفت سخن می‌گوید، در تهران تأکید می‌شود که جنگ ادامه دارد، تنگه هرمز بسته خواهد ماند و پاسخ به هرگونه حمله قطعی است. این تضاد نشان می‌دهد که «مذاکره» برای هر دو طرف، بیش از آن‌که یک مسیر واقعی برای حل‌وفصل باشد، ابزاری برای مدیریت میدان و شکل‌دهی به ادراک طرف مقابل است.
در چنین شرایطی، بعید است که شاهد یک توافق بزرگ و پایدار باشیم. اگر هم توافقی شکل بگیرد، احتمالاً محدود، موقت و شکننده خواهد بود—برای مدیریت بحران، نه پایان آن. در مقابل، اگر این پنجره‌های کوتاه و مبهم به نتیجه نرسند، خطر حرکت سریع به سمت درگیری شدیدتر کاملاً واقعی است.
در نهایت، شاید مهم‌ترین نکته این باشد که ما وارد مرحله‌ای شده‌ایم که در آن، مذاکره دیگر در مقابل جنگ قرار ندارد. بلکه خودِ مذاکره—و حتی ادعای آن—به بخشی از جنگ تبدیل شده است. و در چنین فضایی، گاهی مهم نیست چه چیزی واقعاً اتفاق افتاده— بلکه این مهم است که هر طرف می‌خواهد دیگران چه چیزی را باور کنند.
👍1
حداقل یک برنده از جنگ ایران ظاهر شده است: صادرکنندگان گاز طبیعی آمریکا

دستور کار «سلطه انرژی» دونالد ترامپ با تلاش دولت‌های آسیایی برای جایگزینی سوخت خاورمیانه تقویت می‌شود.
نویسندگان: ربکا تن و رودی لو
تاریخ: ۲۳ مارس ۲۰۲۶

تایپه، تایوان — صادرکنندگان گاز آمریکا به‌عنوان یکی از بزرگ‌ترین برندگان جنگ دونالد ترامپ با ایران در حال ظهور هستند، زیرا دولت‌های آسیایی به دنبال جایگزینی برای سوخت خاورمیانه هستند.آسیا که بیش از سایر مناطق به سوختی وابسته است که از تنگه هرمز عبور می‌کند، از بسته شدن مؤثر این گذرگاه کلیدی توسط ایران و همچنین حملات ایران به تأسیسات گازی در خلیج فارس — در پاسخ به حملات آمریکا و اسرائیل — دچار شوک شده است. در نتیجه، تقاضا برای گاز طبیعی مایع (LNG) آمریکا در این منطقه به‌شدت افزایش یافته است؛ موضوعی که مورد استقبال دولت ترامپ قرار گرفته، چراکه از این کمبودها برای افزایش فروش گاز آمریکا استفاده می‌کند و هم‌زمان از سایر کشورها می‌خواهد برای بازگشایی تنگه اقدام کنند.
داگ برگم، وزیر کشور آمریکا، هفته گذشته در توکیو گفت:«ما باید انرژی را به دوستان و متحدان خود بفروشیم تا مجبور نباشند از دشمنان خرید کنند یا به منابعی وابسته باشند که قابل کنترل هستند.»
او همچنین از قراردادهای انرژی به ارزش ۵۷ میلیارد دلار با کشورهای آسیایی خبر داد و این سیاست را بخشی از راهبرد «سلطه انرژی» ترامپ دانست.بی‌ثباتی بازار انرژی تنها یکی از ابعاد نگرانی‌های جهانی ناشی از این جنگ است. بازارهای سهام در آسیا به‌شدت سقوط کردند؛ شاخص نیکی ژاپن ۳.۵ درصد و شاخص کره جنوبی ۶.۵ درصد کاهش یافت.
اگرچه کشورهای صنعتی مانند تایوان، ژاپن و کره جنوبی سال‌ها تلاش کرده‌اند وابستگی خود به گاز خاورمیانه را کاهش دهند، اما گاز آمریکا به دلیل قیمت بالا و فاصله جغرافیایی، گزینه‌ای مقرون‌به‌صرفه محسوب نمی‌شد. این وضعیت از سال گذشته، زمانی که ترامپ این کشورها را برای کاهش کسری تجاری تحت فشار قرار داد، تغییر کرد و اکنون با آسیب به زیرساخت‌های گازی قطر، این روند سرعت گرفته است.با این حال، ظرفیت صادراتی آمریکا در کوتاه‌مدت محدود است و همین موضوع باعث افزایش قیمت‌ها و سودآوری بیشتر شرکت‌هایی مانند Cheniere و Venture Global شده است؛ شرکت‌هایی که ارزش سهامشان به‌طور چشمگیری افزایش یافته است.
مقامات آسیایی نیز این وضعیت را پذیرفته‌اند. رئیس کمیته روابط خارجی و دفاع ملی پارلمان تایوان گفت:«برای امنیت، باید قیمت‌های بالا را بپذیریم.»
چین، اگرچه واردکننده بزرگ LNG است، توانسته با افزایش تولید داخلی و واردات از روسیه، شوک عرضه را تا حدی کنترل کند، اما کشورهای همسایه چنین امکانی ندارند.تایوان تقریباً به‌طور کامل به واردات انرژی وابسته است و حدود یک‌سوم LNG خود را از قطر تأمین می‌کرد. اکنون این کشور قصد دارد واردات گاز از آمریکا را از ماه ژوئن افزایش دهد و سهم آمریکا را تا سال ۲۰۲۹ از ۱۰ درصد به ۲۵ درصد برساند.ژاپن و کره جنوبی نیز قراردادهای بلندمدت جدیدی با آمریکا امضا کرده‌اند و کشورهایی مانند تایلند نیز خواستار افزایش تحویل گاز از آمریکا شده‌اند.
با وجود این، کارشناسان می‌گویند آمریکا نمی‌تواند در کوتاه‌مدت جایگزین کامل گاز قطر شود، اما از طریق افزایش قیمت‌ها و قدرت تجاری، سود قابل‌توجهی به دست خواهد آورد. در پی حملات موشکی ایران به تأسیسات گازی قطر، ارزش سهام شرکت‌های گازی آمریکا افزایش یافت و پروژه‌های LNG جدید نیز با استقبال سرمایه‌گذاران مواجه شده‌اند. از نظر ژئوپلیتیکی، مسیرهای انتقال LNG از آمریکا نیز اهمیت دارد، زیرا این محموله‌ها می‌توانند از مسیر اقیانوس آرام عبور کنند و از خطرات تنگه هرمز و تنش‌های دریای چین جنوبی دور بمانند. در تایوان، دولت اعلام کرده که ذخایر گاز تا ماه مه کافی است و از ژوئن، قراردادهای جدید با آمریکا حداقل دو محموله در ماه اضافه خواهد کرد، هرچند ممکن است با قیمت‌های بسیار بالا خریدهای بیشتری در بازار آزاد انجام شود.

در همین حال، کشورهای فقیرتر آسیایی مانند کامبوج و لائوس با تعطیلی جایگاه‌های سوخت مواجه شده‌اند و کشورهایی مانند فیلیپین و تایلند مجبور به سهمیه‌بندی سوخت شده‌اند.تحلیلگران تأکید می‌کنند که برای تایوان، تنوع‌بخشی به منابع انرژی حیاتی است و دولت در تلاش است بین قیمت‌های آمریکا و سایر تأمین‌کنندگان مانند استرالیا و برونئی تعادل برقرار کند.در این میان، چین پیشنهاد داده که «اتحاد مجدد» با تایوان می‌تواند مشکل انرژی این جزیره را حل کند، اما مقامات تایوانی این پیشنهاد را غیرممکن دانسته‌اند.https://www.washingtonpost.com/world/2026/03/23/iran-war-us-lng-exports-taiwan-trump-asia-natural-gas/
👍1
این گزارش نشان می‌دهد که چگونه شبکه‌ای گسترده از دوربین‌های مداربسته، که توسط جمهوری اسلامی برای تثبیت حاکمیت و سرکوب مخالفان داخلی ایجاد شده بود، به ابزاری برای شناسایی و هدف‌گیری عالی‌رتبه‌ترین مقام کشور، یعنی علی خامنه‌ای، تبدیل شده است.

ایران در سال‌های اخیر، به‌ویژه پس از موج‌های اعتراضی مختلف از جمله اعتراضات گسترده ژانویه ۲۰۲۶، سرمایه‌گذاری گسترده‌ای بر پروژه‌های «شهر هوشمند» و سیستم‌های نظارت تصویری انجام داده است. در این چارچوب، هزاران دوربین مجهز به فناوری تشخیص چهره در ایستگاه‌های مترو، تقاطع‌ها و مراکز حساس نصب شد تا مواردی مانند عدم رعایت حجاب اجباری و شناسایی معترضان را رصد و مدیریت کند.

با این حال، بر اساس داده‌های درز کرده و مصاحبه آسوشیتدپرس با منابع اطلاعاتی، همین شبکه نظارتی که قرار بود امنیت نظام را تضمین کند، به یکی از بزرگ‌ترین حفره‌های امنیتی آن تبدیل شد.

این گزارش تأکید می‌کند که نفوذ اسرائیل به دوربین‌های تهران یک رخداد ناگهانی نبوده است. از سال ۲۰۲۱، بارها گروه‌های مختلف تصاویر هک‌شده از مکان‌های حساس، از جمله زندان اوین، را منتشر کرده‌اند. حتی محمود نبویان، نایب‌رئیس کمیسیون امنیت ملی مجلس، پیش‌تر هشدار داده بود که «تمام دوربین‌های تقاطع‌های ما در دست اسرائیل است.»

دلیل این آسیب‌پذیری، ترکیبی از عوامل فنی و انسانی عنوان شده است. از یک سو، محدودیت‌های ناشی از تحریم‌ها باعث شده ایران از سخت‌افزارهای قدیمی یا تجهیزات تولید چین استفاده کند که اغلب فاقد به‌روزرسانی‌های امنیتی هستند. از سوی دیگر، استفاده گسترده از نرم‌افزارهای کرک‌شده، مانند نسخه‌های غیرقانونی ویندوز، زمینه نفوذ را تسهیل کرده است. در کنار این موارد، خطای انسانی نیز نقش مهمی ایفا کرده است؛ استفاده از رمزهای عبور ساده مانند «1234» و رعایت نکردن پروتکل‌های امنیتی، دسترسی به این سیستم‌ها را برای نهادهای اطلاعاتی به امری بسیار آسان تبدیل کرده است.

آنچه عملیات ۲۸ فوریه را از نمونه‌های پیشین متمایز می‌کند، نقش کلیدی هوش مصنوعی در تحلیل داده‌هاست. در گذشته، حتی پس از هک دوربین‌ها، بررسی هزاران ساعت ویدیو نیازمند زمان طولانی و نیروی انسانی بود. اما اکنون الگوریتم‌های پیشرفته توانسته‌اند الگوهای حرکتی، مسیرهای روزانه، محل پارک خودروها و حتی نقاط ضعف امنیتی را به‌صورت سریع و دقیق شناسایی کنند.

بر اساس این گزارش، داده‌های دوربین‌های ترافیکی تهران به سرورهایی در اسرائیل منتقل می‌شده و در روز عملیات، پس از تأیید حضور رهبر ایران در مجتمع رهبری از طریق همین تصاویر، دستور حمله صادر شده است.

این نخستین‌بار نبوده که از چنین روش‌هایی علیه مقامات ارشد استفاده می‌شود. در جریان جنگ ۱۲ روزه تابستان گذشته، اسرائیل با استفاده از دوربین‌های شهری تهران، محل جلسه شورای عالی امنیت ملی را شناسایی و هدف قرار داد که به مجروح شدن مسعود پزشکیان، رئیس‌جمهور ایران، انجامید. این رویداد نشان‌دهنده سطح بالای اشراف اطلاعاتی بر تردد مقامات در پایتخت بود، با این حال، اقدامات حفاظتی پس از آن برای جلوگیری از رخدادهای بعدی کافی نبوده است.

کونور هیلی، پژوهشگر حوزه نظارت، این وضعیت را «پارادوکس اقتدارگرایی» توصیف می‌کند: زیرساختی که برای تثبیت و غیرقابل‌نفوذ کردن حاکمیت ایجاد شده، در عمل رهبران آن را برای دشمنان قابل رؤیت‌تر کرده است. به بیان دیگر، هرچه تعداد دوربین‌ها برای کنترل شهروندان افزایش یافته، نقاط دسترسی بیشتری نیز برای نفوذ و بهره‌برداری اطلاعاتی فراهم شده است.
https://apnews.com/article/iran-war-security-cameras-surveillance-5f9a1fe5845d94894f3edd50af560d3a
👍1
دولت دونالد ترامپ به‌طور محرمانه در حال بررسی رئیس مجلس ایران به‌عنوان یک شریک بالقوه — و حتی یک رهبر آینده — است، در حالی که رئیس‌جمهور نشانه‌هایی از تغییر رویکرد از فشار نظامی به سمت یک پایان مبتنی بر مذاکره نشان می‌دهد.

محمدباقر قالیباف، ۶۴ ساله، که بارها ایالات متحده و متحدانش را به تلافی تهدید کرده، از نگاه برخی در کاخ سفید به‌عنوان یک شریک قابل‌کار دیده می‌شود؛ فردی که می‌تواند ایران را در مرحله بعدی جنگ رهبری کرده و با دولت ترامپ وارد مذاکره شود. این موضوع را دو مقام دولتی آمریکا که از جزئیات مطلع هستند بیان کرده‌اند.

با این حال، کاخ سفید هنوز آماده نیست که به یک فرد مشخص متعهد شود و امیدوار است چندین گزینه را «تست» کند تا فردی را بیابد که تمایل به توافق داشته باشد. این دو منبع که برای توضیح دیدگاه‌های داخلی اجازه صحبت رسمی نداشتند، به‌صورت ناشناس صحبت کردند.

یکی از مقامات دولتی گفت: «او یک گزینه داغ است»، اما تأکید کرد که هنوز هیچ تصمیمی گرفته نشده است. او افزود: «او یکی از گزینه‌های سطح بالا است… اما باید آن‌ها را آزمایش کنیم و نمی‌توانیم عجله کنیم.»

تمایل دولت برای یافتن یک شریک مذاکره نشان‌دهنده تلاش برای یافتن راهی برای خروج از وضعیتی است که ایران به‌سرعت به یک باتلاق برای آمریکا تبدیل کرده—و باعث تکان خوردن بازارهای جهانی، افزایش قیمت نفت و بازگشت نگرانی‌ها درباره تورم شده است. این رویکرد همچنین به یک سؤال اساسی اشاره دارد: اکنون که آمریکا و اسرائیل بخش قابل‌توجهی از رهبری تهران را از بین برده‌اند، چه چیزی و چه کسی در ادامه خواهد آمد؟


علاقه مهم دیگر رئیس‌جمهور، جنبه اقتصادی—به‌ویژه نفت—است. به گفته یکی از مقامات، ترامپ نمی‌خواهد جزیره خارک، که مرکز اصلی صادرات نفت ایران است، هدف قرار گیرد، زیرا امیدوار است رهبر بعدی ایران توافقی مشابه با آنچه در ونزوئلا رخ داد ارائه دهد.

با این حال، این تصور که رئیس‌جمهور بتواند رهبر بعدی ایران را به همان شکلی که در مورد ونزوئلا تصور می‌شود انتخاب کند، از سوی برخی متحدان کاخ سفید زودهنگام و حتی ساده‌لوحانه تلقی شده است.

یکی از افراد نزدیک به تیم امنیت ملی رئیس‌جمهور که برای بیان صریح دیدگاه‌ها به‌صورت ناشناس صحبت کرده، گفت: «این بیشتر شبیه ژست‌گیری است، انگار تلاش می‌کند چیزی را با حرف زدن به واقعیت تبدیل کند. این‌که مذاکرات از طریق واسطه‌ها در حال انجام است خوب است و اینکه به فکر راه خروج افتاده‌اند هم مثبت است. اما ایران نشان داده که می‌تواند ضربه بخورد و همچنان برای ما مشکل ایجاد کند. آن‌ها قرار نیست تسلیم شوند و نفت خود را به ترامپ بدهند.»

فرد دیگری که با کاخ سفید در ارتباط است—یک مقام از کشورهای خلیج فارس—گفت که ترامپ احتمالاً پیشرفت مذاکرات را بیش از حد بزرگ‌نمایی کرده تا بهانه‌ای برای عقب‌نشینی از ضرب‌الاجل ۴۸ ساعته‌ای ایجاد کند که در آن تهدید کرده بود اگر ایران تا روز دوشنبه تنگه هرمز را باز نکند، نیروگاه‌های برق این کشور را بمباران خواهد کرد.

او گفت: «او قطعاً در حال خرید زمان و تلاش برای تثبیت بازارهاست. چیزی که سخت‌تر می‌توان فهمید این است که آیا واقعاً به دنبال یک مسیر خروج است یا خواسته‌های غیرواقع‌بینانه‌ای مطرح می‌کند تا ایران آن‌ها را رد کند.»برخی همچنین نسبت به این‌که قالیباف—شهردار سابق تهران—به اندازه دلسی رودریگز انعطاف‌پذیر باشد، تردید دارند.https://www.politico.com/news/2026/03/23/hes-a-hot-option-white-house-eyes-irans-parliament-speaker-as-potential-u-s-backed-leader-00840730
👍1👎1
با این حال، بسیاری در دولت آمریکا همچنان ونزوئلا را—که از نظر آن‌ها عملیاتی نسبتاً موفق بوده—به‌عنوان الگویی برای آنچه هنوز در ایران ممکن است، می‌بینند. به همین دلیل، رضا پهلوی، چهره اپوزیسیون در تبعید، از نظر آمریکا گزینه‌ای بعید محسوب می‌شود. به گفته این دو مقام، دولت آمریکا معتقد است او در داخل ایران مشروعیت ندارد.

یکی از مقامات گفت: «حالا رضا پهلوی را بگذاریم؟ اصلاً… او خارج از کشور بزرگ شده. این آخرین چیزی است که می‌خواهید آنجا نصب کنید. این یعنی هرج‌ومرج.» مقام دوم نیز تأیید کرد که او «اصلاً در گزینه‌ها نیست.»

در عوض، مقام اول افزود، تمرکز بر چهره‌هایی است که از قبل در داخل ساختار قدرت حضور دارند—«به دنبال معادل‌هایی از چاویست‌ها»—اشاره به جنبش سیاسی مرتبط با هوگو چاوز در ونزوئلا. در ایران، این جستجو به‌طور فزاینده‌ای به سمت رئیس مجلس سوق پیدا کرده است.

قالیباف روز دوشنبه هرگونه مذاکره با آمریکا را رد کرد، اما مقامات دولت این اظهارات را بیشتر به‌عنوان موضع‌گیری داخلی تلقی کردند.

یکی از مقامات گفت: «ما در مرحله آزمون هستیم—در حال تلاش برای این‌که بفهمیم چه کسی می‌تواند بالا بیاید، چه کسی می‌خواهد بالا بیاید و چه کسی تلاش می‌کند بالا بیاید. سپس وقتی افراد بالا می‌آیند، آن‌ها را سریع آزمایش می‌کنیم، و اگر رادیکال باشند، حذفشان می‌کنیم.»

یک مقام ارشد کاخ سفید گفت که ترامپ علاقه‌مند است در همین هفته یک توافق صلح با ایران را دنبال کند، زیرا به دنبال «پیشرفت» در تنگه هرمز و رسیدن به آتش‌بس است.

او افزود: «رئیس‌جمهور، مانند هر کسی، صلح را به جنگ ترجیح می‌دهد.»
https://www.politico.com/news/2026/03/23/hes-a-hot-option-white-house-eyes-irans-parliament-speaker-as-potential-u-s-backed-leader-00840730
👍1👎1
ین یادداشت تحلیلی از دیوید ایگناتیوس، ستون‌نویس واشنگتن‌پست، رفتار ایالات متحده و ایران در بحران اخیر را در چارچوب «بازی مرغ‌بازی» بررسی می‌کند (بازی مرغ‌بازی: وضعیتی که در آن دو طرف با افزایش تنش و حرکت به سمت برخورد، تلاش می‌کنند طرف مقابل را وادار به عقب‌نشینی کنند، در حالی که در صورت عدم عقب‌نشینی، هر دو با خسارت جدی مواجه می‌شوند).

ایگناتیوس با استناد به نظریات توماس شلینگ توضیح می‌دهد که در چنین بازی‌ای، موفقیت در گرو آن است که طرف مقابل را متقاعد کنید آماده رفتن تا مرز برخورد هستید. به همین دلیل، هم دونالد ترامپ و هم رهبران ایران با رفتاری بی‌پروا و بدون داشتن اهداف یا مسیر خروج مشخص، به‌سرعت در مسیر تشدید تنش حرکت کردند. این بی‌پروایی باورپذیر بود، اما در نهایت هر دو طرف، زمانی که خطر واقعی افزایش یافت، از لبه پرتگاه عقب کشیدند.

نقطه عطف این روند، تصمیم ترامپ برای تعویق حمله به زیرساخت‌های انرژی ایران تنها چند ساعت پیش از پایان ضرب‌الاجل بود. او از «گفت‌وگوهای سازنده» سخن گفت و توقفی پنج‌روزه در حملات اعلام کرد. این چرخش ناگهانی، در کنار تأیید پیام‌های دیپلماتیک از سوی ایران، نشان‌دهنده توقف موقت این بازی خطرناک است—هرچند نه پایان آن.

ایگناتیوس تأکید می‌کند که این بحران نشان داد سیاست لبه پرتگاه محدودیت‌های جدی دارد. برخلاف تصور، نمی‌توان با تهدید و بلوف به یک پیروزی قاطع رسید. پس از آنکه ایران تنگه هرمز را بست، روشن شد که تهران ابزار قدرتمندی برای اعمال فشار بر اقتصاد جهانی در اختیار دارد. در این شرایط، حتی بازیگری با تحمل ریسک بالا مانند ترامپ نیز در نقطه‌ای که هزینه‌ها به سطح غیرقابل‌قبول نزدیک می‌شود، ناچار به عقب‌نشینی می‌شود.

او در ادامه به انتقادات مطرح‌شده علیه ترامپ اشاره می‌کند، از جمله اصطلاح TACO («ترامپ همیشه عقب‌نشینی می‌کند»)، اما نتیجه‌گیری خود را بر یک اصل اساسی بنا می‌گذارد: نباید بیش از آنچه حاضر به از دست دادن آن هستید، ریسک کنید**—درسی که به‌زعم او، ترامپ در عمل به‌طور کامل نیاموخته است.

نکته مهمی که ایگناتیوس برجسته می‌کند این است که **حتی پیش از اعلام رسمی مذاکرات نیز نشانه‌های بازگشت به دیپلماسی قابل مشاهده بود
. از جمله، تغییرات سریع و تقریباً شتاب‌زده در مواضع ترامپ—از درخواست «تسلیم بدون قید و شرط» تا اعلام پایان جنگ و سپس تهدید به حمله—که نشان‌دهنده تمایل او برای خروج از بحران بود. همچنین، آمریکا به‌طور غیرمستقیم از تلاش‌های میانجی‌گری کشورهایی مانند قطر و ترکیه حمایت کرد؛ به‌طوری که مقامات قطری در حال بررسی شرایط توافق بودند، اما پس از حمله اسرائیل به میدان گازی پارس جنوبی و واکنش متقابل ایران با هدف قرار دادن تأسیسات گازی راس لفان در قطر، این روند عملاً متوقف شد و ادامه پیدا نکرد. سپس ترکیه وارد میدان شد و وزیر خارجه این کشور از گفت‌وگو با تهران، واشنگتن و بروکسل درباره یک توافق احتمالی خبر داد.

در همین راستا، پیام عباس عراقچی، وزیر امور خارجه ایران، نیز یک سیگنال مهم تلقی می‌شود. او تأکید کرد که تنگه هرمز عملاً بسته نشده، بلکه این نگرانی شرکت‌های بیمه از جنگ است که باعث توقف عبور کشتی‌ها شده است، و هشدار داد که «آزادی کشتیرانی بدون آزادی تجارت ممکن نیست». این موضع‌گیری نشان‌دهنده تلاش ایران برای شکل دادن به روایت دیپلماتیک و انتقال مسئولیت بحران به طرف مقابل است.

با این حال، ایگناتیوس هشدار می‌دهد که حتی اگر توافقی حاصل شود، این توافق احتمالاً مسائل بنیادین را حل نخواهد کرد. ممکن است برنامه هسته‌ای ایران آسیب دیده باشد، اما ساختار سیاسی و امنیتی حاکم همچنان پابرجاست و بی‌اعتمادی عمیق میان طرفین ادامه دارد.

در بخش پایانی، نویسنده توجه را به پیامدهای انسانی و منطقه‌ای جنگ معطوف می‌کند. کشورهایی مانند امارات متحده عربی، با وجود هشدار نسبت به آغاز جنگ، هدف حملات گسترده قرار گرفتند و اکنون با نتایجی کمتر از آنچه انتظار داشتند مواجه هستند. اما مهم‌تر از همه، وضعیت مردم ایران است؛ مردمی که پیش از جنگ نیز تحت فشار شدید داخلی قرار داشتند، در اعتراضات با سرکوب خونین مواجه شدند و اکنون در میانه یک بحران بین‌المللی قرار گرفته‌اند که نقشی در شکل‌گیری آن نداشته‌اند.

جمع‌بندی این تحلیل آن است که اگرچه آمریکا و ایران فعلاً از لبه پرتگاه عقب کشیده‌اند، اما این تنها یک توقف است، نه صلح. در غیاب یک راه‌حل پایدار، خطر بازگشت به چرخه تشدید تنش همچنان وجود دارد—و در این میان، قربانیان اصلی همچنان مردم عادی هستند.
https://www.washingtonpost.com/opinions/2026/03/23/trump-iran-war-negotiations-hormuz/
👍2
گزارش وال‌استریت ژورنال
https://www.wsj.com/world/middle-east/the-back-channel-diplomacy-behind-trumps-u-turn-on-iran-b70efc60?mod=WSJ_home_mediumtopper_pos_1
* ترامپ پس از تهدید به حمله به نیروگاه‌های برق ایران، با پیشرفت مذاکرات محرمانه از طریق میانجی‌های خاورمیانه، موضع خود را تغییر داد و حملات را برای پنج روز به تعویق انداخت.

* وزرای خارجه مصر، ترکیه، عربستان و پاکستان بامداد زود (قبل از طلوع پنج‌شنبه) در ریاض برای یافتن راه‌حل دیپلماتیک گرد هم آمدند، اما به‌دلیل کشته شدن علی لاریجانی، یافتن طرف مذاکره در ایران دشوار بود.

* مصر توانست کانالی ارتباطی با سپاه پاسداران ایجاد کند و پیشنهاد توقف پنج‌روزه درگیری‌ها را برای ایجاد زمینه آتش‌بس مطرح کند.

* این مذاکرات باعث شد ترامپ، که در ابتدا اولتیماتوم ۴۸ ساعته داده بود، مسیر خود را تغییر دهد و به دیپلماسی روی بیاورد.

* تغییر موضع ترامپ همچنین تحت تأثیر تمایل او و مشاورانش برای پایان دادن به جنگ و کاهش فشارهای سیاسی و اقتصادی داخلی بود.

* اعلام تعویق حملات باعث رشد بازارهای سهام و کاهش قیمت نفت شد.

* با وجود این، میانجی‌های عرب نسبت به دستیابی سریع به توافق بدبین بودند و مقامات ایرانی نیز انجام مذاکرات را انکار کردند.

* ایران برای پایان جنگ خواستار تضمین عدم حمله در آینده و دریافت غرامت است، در حالی که آمریکا همچنان بر توقف برنامه هسته‌ای، موشکی و حمایت از نیروهای نیابتی تأکید دارد.

* بحث‌هایی درباره برگزاری نشست مستقیم میان آمریکا و ایران در پاکستان یا ترکیه مطرح شده، اما هنوز نهایی نشده است.

* ترامپ اعلام کرد برخی از مقامات ایرانی را منطقی می‌داند، اما مقامات ایرانی، از جمله قالیباف، تأکید کردند که ایران آماده مذاکره نیست.

* یکی از محورهای اصلی مذاکرات، بازگشایی تنگه هرمز بود که حدود ۲۰ درصد نفت جهان از آن عبور می‌کند.

* پیشنهادهایی مانند مدیریت بی‌طرف تنگه یا دریافت عوارض توسط ایران مطرح شد، اما عربستان سعودی با این ایده مخالفت کرد و اعلام کرد اجازه نخواهد داد ایران دست برتر در کنترل و عملیات تنگه هرمز پیدا کند.

* کشورهایی مانند قطر، عمان، فرانسه و بریتانیا نیز در انتقال پیام‌ها و میانجی‌گری نقش داشتند.

* احتمال حضور مقامات ارشد دو طرف، از جمله نمایندگان آمریکا و عباس عراقچی از ایران، در مذاکرات مطرح شده است، اما ایران تمایل محدودی نشان داده است.

* حتی در صورت توافق، تحلیلگران معتقدند که ایران با وجود تضعیف، همچنان پابرجاست، کنترل تنگه هرمز را دارد و به مواد هسته‌ای خود دسترسی دارد.

* آمریکا همچنان نیروهای نظامی بیشتری به منطقه اعزام می‌کند.

* ترامپ با برخی مقامات ایرانی در تماس بوده، اما نامی از آن‌ها نبرده است.

* ایران اکنون تحت رهبری مجتبی خامنه‌ای قرار دارد و اختلافات بر سر آینده تنگه هرمز همچنان باقی است.

* برخی تحلیلگران معتقدند قالیباف یکی از معدود چهره‌هایی است که می‌تواند برای رسیدن به توافق نقش ایفا کند.
👍2
این گزارش بر اساس تحلیل کریم سجادپور به بررسی استراتژی جمهوری اسلامی ایران در مواجهه با ایالات متحده می‌پردازد؛ استراتژی‌ای که بیش از آنکه بر پیروزی نظامی تمرکز داشته باشد، بر تأثیرگذاری بر افکار عمومی آمریکا استوار است. به‌زعم نویسنده، ایران آموخته است که برای غلبه بر قدرت برتر نظامی آمریکا، نیازی به شکست آن در میدان جنگ ندارد، بلکه کافی است هزینه‌های جنگ را به‌گونه‌ای افزایش دهد که برای مردم آمریکا در زندگی روزمره ملموس شود و در نتیجه، اراده سیاسی برای ادامه جنگ تضعیف گردد.

این رویکرد ریشه‌ای تاریخی دارد. از بحران گروگان‌گیری در سال ۱۹۷۹ (۵۲ گروگان به مدت ۴۴۴ روز)، تا حملات حزب‌الله در لبنان در سال ۱۹۸۳ (۶۳ کشته در سفارت آمریکا و سپس ۲۴۱ نظامی آمریکایی و ۵۸ فرانسوی)، و نیز نقش ایران در بی‌ثبات‌سازی عراق پس از ۲۰۰۳ که به مرگ حدود ۱۰۰۰ سرباز آمریکایی منجر شد، همگی نشان می‌دهند که تهران همواره تلاش کرده است جنگ را برای آمریکا «غیرقابل‌برد» کند. در این چارچوب، پیروزی ایران نه در میدان نبرد، بلکه در کاهش حمایت افکار عمومی آمریکا از ادامه درگیری تعریف می‌شود.

در جنگ کنونی، ابزارهای ایران تغییر یافته اما منطق راهبردی ثابت مانده است. به‌جای عملیات‌های نیابتی سنتی، اکنون موشک‌ها، پهپادها و موقعیت ژئوپلیتیکی تنگه هرمز به کار گرفته شده‌اند. تعداد کشتی‌های عبوری از این مسیر از میانگین روزانه ۱۳۸ به تک‌رقمی (در برخی روزها فقط یک کشتی) کاهش یافته، دست‌کم ۲۰ کشتی تجاری هدف قرار گرفته‌اند و هزینه بیمه هر کشتی تا حدود ۵ میلیون دلار افزایش یافته است. پهپادهای ۲۰ هزار دلاری ایران می‌توانند صدها میلیون دلار کالا را مختل کنند و قیمت نفت نیز بیش از ۴۰ درصد افزایش یافته و به حدود ۱۲۰ دلار در هر بشکه رسیده است؛ در نتیجه، قیمت بنزین در آمریکا حدود یک دلار در هر گالن افزایش یافته است.

این تحولات در شرایطی رخ می‌دهد که جامعه آمریکا برخلاف جنگ‌های پیشین، به‌شدت دچار شکاف است. حدود ۹۰ درصد دموکرات‌ها با جنگ مخالف‌اند، اکثریت مستقل‌ها نیز همین موضع را دارند و در مجموع ۵۰ درصد آمریکایی‌ها مخالف و تنها ۴۰ درصد موافق جنگ هستند. حتی در میان جمهوری‌خواهان نیز شکاف وجود دارد: حدود ۹۰ درصد حامیان MAGA موافق‌اند، اما سایر جمهوری‌خواهان تقریباً دو دسته شده‌اند (حدود ۵۴ درصد موافق). افزایش قیمت سوخت، دیزل و مواد غذایی نیز فشار اقتصادی بر جامعه وارد کرده و این نارضایتی را تشدید کرده است.

در نهایت، این جنگ به تقابل میان «اراده» دو نظام تبدیل می‌شود: نظامی که تحت فشار افکار عمومی و انتخابات قرار دارد در برابر نظامی که چنین محدودیت‌هایی ندارد. ایران برای موفقیت تنها نیاز دارد شکست نخورد، اما آمریکا برای موفقیت باید به پیروزی دست یابد. تنگه هرمز به‌عنوان نقطه مرکزی این تقابل، هم اهرم فشار ایران و هم چالش استراتژیک آمریکا است. نتیجه این رویارویی نه‌فقط در میدان نبرد، بلکه در توانایی هر طرف برای حفظ یا تضعیف اراده سیاسی—به‌ویژه در داخل آمریکا—تعیین خواهد شد.
https://www.theatlantic.com/international/2026/03/strait-of-hormuz-oil-prices-iran/686514/
👍1
«مهندسیِ» پایان جنگ
@irananalyses

ترامپ تنها به‌دنبال پایان دادن به جنگ نیست؛ به‌دنبال انتخاب کسی است که ایرانِ پس از جنگ را اداره کند. مسئله دیگر صرفاً توقف درگیری نیست، بلکه تعیین «جانشین» است. و نامی که امروز در واشنگتن مطرح شده است م، محمدباقر قالیباف است. همان فردی که هم‌زمان تهدید کرده دارندگان اوراق خزانه آمریکا را هدف قرار می دهد. برای آمریکا در طرف ایران مذاکره‌کننده، هدف نظامی و گزینه جانشینی همه در یک نفر جمع شده‌اند.

دولت آمریکا همانطور که بارها اعلام کرده این به دنبال «مدل ونزوئلا»: است: توافق با یک چهره داخلی در ازای نفت و امتیازات هسته‌ای. یک مقام آمریکایی در گفتگو با پولیتیکو گفته:: «ما در ایران در مرحله آزمون هستیم—در حال تلاش برای این‌که بفهمیم چه کسی می‌تواند بالا بیاید، چه کسی می‌خواهد بالا بیاید و چه کسی تلاش می‌کند بالا بیاید. سپس وقتی افراد بالا می‌آیند، آن‌ها را سریع آزمایش می‌کنیم، و اگر رادیکال باشند، حذفشان می‌کنیم.»

اما فقط آمریکا و ایران در این موضوع تصمیم‌گیر نیستند، بازیگران دیگر می‌توانند در این روند اثر بگذارند.

نمونه روشن آن، اتفاقی است که در قطر رخ داد. در حالی که مقامات قطری در حال پیشبرد چارچوبی برای توافق بودند، حمله اسرائیل به پارس جنوبی و پاسخ ایران به راس‌لفان عملاً مسیر دیپلماسی را قطع کرد. این در شرایطی رخ داد که نقش قطر در مذاکرات کاملاً شناخته‌شده بود، و سپس آمریکا اعلام کرد از این حمله از پیش اطلاع نداشته است. این شکاف، این احتمال را تقویت می‌کند که اسرائیل در روند مذاکرات اخلا ایجاد کرد. و مهم‌تر از آن: اگر یک‌بار این اتفاق افتاده، می‌تواند دوباره هم تکرار شود.

اما چرا قالیباف؟ پاسخ فقط در موقعیت رسمی او نیست، بلکه در ترکیب منحصر‌به‌فرد قدرت، شبکه و میل به بقا است. قالیباف یک فرمانده سابق سپاه، شهردار سابق تهران، و نامزد چندباره ریاست‌جمهوری است—چهره‌ای که هم در ساختار امنیتی و هم در سیاست ‌‌هم در میدان حضور داشته است و از نگاه برخی «عمل‌گرا» تلقی می‌شود، هرچند این عمل‌گرایی بیشتر به فرصت‌طلبی برای بقا و قدرت تعبیر شده است.او تابحال مورد حمله قرار نگرفته و در فهرست‌های جایزه آمریکا ایست نشده، نشانه‌ای که برخی آن را به ارتباط با کانال‌های اطلاعاتی آمریکا و تلاش برای ارائه تضمین امنیت نسبت می‌دهند. در این تحلیل، قالیباف نه صرفاً یک گزینه، بلکه فردی است که خود را برای ایفای نقش «انتقال قدرت» آماده کرده و در حال آزمون است.

اما از سوی دیگر و‌ همزمان آمریکا در حال آماده شدن برای جنگ زمینی است. حدود ۲۵۰۰ تفنگدار دریایی از 11th MEU از سن‌دیگو به منطقه اعزام شده‌اند، و‌همینطور‌ حدود ۲۰۰۰ ملوان، سه ناو آبی-خاکی، جنگنده‌های F-35، بالگردها و تجهیزات زرهی. هم‌زمان، بررسی اعزام ۳۰۰۰ نیروی واکنش سریع از لشکر ۸۲ هوابرد، واحدی که می‌تواند ظرف ۱۸ ساعت در هر نقطه‌ای از جهان مستقر شود، نشان می‌دهد که پنتاگون به این نتیجه رسیده که حملات هوایی به‌تنهایی کافی نیست. و در حال پیش بردن برنامه‌ای زمینی است اهداف این نیروها نا مشخص، گزینه‌هایی مانند تصرف جزیره خارک برای کنترل صادرات نفت،
بازگشایی تنگه هرمز از طریق پاکسازی مین‌ها، استقرار بلند‌مدت در چابهار،
و حتی سناریوهای پرریسک‌تر مانند ماموریت انتقال اورانیوم غنی شده مطرح شده است.
این نیروها برای عملیات‌های تعیین‌کننده وارد می‌شوند، نه برای حضور نمادین.
توان نظامی ایران هم به‌شدت تضعیف شده هرچند فرو نریخته است. حدود ۱۴۰ لانچر موشکی باقی مانده و نرخ شلیک ۸۹ درصد کاهش یافته، نیروی دریایی عملاً از بین رفته، نیروی هوایی نابود شده، اینترنت کشور تابحال ۵۰۴ ساعت قطع است و رهبری در انظار عمومی ظاهر نشده است. هرچند ساختار جمهوری اسلامی بر اساس تحمل ضربه و بازتولید قدرت طراحی شده است؛ حذف افراد لزماً به فروپاشی منجر نمی‌شود، بلکه می‌تواند به سمت یک جنگ فرسایشی طولانی‌مدت سوق پیدا کند.

و همه این‌ اتفاقات و آزمون‌ها در حال حاضردر عرض ۵ روز باید به نتیجه برسند تا مشخص شود قدم بعدی هر یک از طرفین چیست. توقف پنج‌روزه حملات به زیرساخت انرژی، نه نشانه صلح، بلکه یک پنجره نیمه باز برای تصمیم‌گیری است. استقرار نیروها متوقف نشده، گزینه‌های زمینی فعال هستند، و اگر مذاکرات تا پایان این مهلت به نتیجه نرسد، در موقعیت خواهند بود. این پنج روز فقط یک ضرب‌الاجل دیپلماتیک نیست—یک پنجره عملیاتی است.
در نهایت، این جنگ اگر ادامه پیدا کند به یک معادله ساده رسیده است: ایران لازم نیست پیروز شود، فقط باید دوام بیاورد. آمریکا اما برای خروج، نیاز به یک نتیجه دارد. و هر رو طرف بر مبنا گام بعدی را برخواهند داشت.
👎3👍2
انتخاب محمد باقر ذوالقدر به عنوان دبیر شورای عالی امنیت ملی ایران یک جابجایی بوروکراتیک معمولی نیست. این انتخاب نشان‌دهنده یک گام دیگر در یک روند وسیع‌تر و به طور فزاینده‌ای قابل مشاهده است: تجمیع تصمیم‌گیری استراتژیک ایران در درون نهاد امنیتی و به‌ویژه در شبکه‌های مرتبط با سپاه پاسداران انقلاب اسلامی.

- ذوالقدر دیپلمات یا تکنوکرات نیست. کارنامه او در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و سپس در قوه قضائیه ریشه دارد، دو رکن سیستم که کنترل داخلی، مدیریت تهدید و امنیت رژیم را به‌جای میانجی‌گری سیاسی یا تعامل خارجی اولویت می‌دهند.

- از نظر عملی، این به این معناست که پرونده‌های کلیدی، به‌ویژه مذاکرات هسته‌ای، موضع‌گیری‌های منطقه‌ای و پاسخ به فشارهای خارجی، احتمالاً به‌طور فزاینده‌ای با درک تهدیدات و اولویت‌های سپاه پاسداران هم‌راستا خواهد شد. فضای انعطاف‌پذیری دیپلماتیک از بین نمی‌رود، اما باریک‌تر، کنترل‌شده‌تر و تاکتیکی‌تر می‌شود.

- به‌طور صریح: این انتصاب نشانگر سیستمی است که برای سازش آماده می‌شود و بیشتر شبیه سیستمی است که در حال آماده‌سازی برای مدیریت رویارویی طولانی‌مدت است.

- نکته کلیدی را نمی‌توان نادیده گرفت. سپاه پاسداران تنها تأثیرگذار نیست، بلکه به‌طور پیوسته هسته‌های اصلی تصمیم‌گیری را تصرف می‌کند. و با هر انتصاب مانند این، تمایز بین حکومت، دستگاه امنیتی و
استراتژیک نازک‌تر می‌شود

https://x.com/babakvahdad/status/2036401416659489252?s=46&t=j9UDnQyxRCXg7Nuf3F_83w
این مقاله از ویلیام ای. گالستون در The Wall Street Journal استدلال می‌کند که دونالد ترامپ در جنگ با ایران، جبهه داخلی را از دست داده است، زیرا نتوانسته حمایت افکار عمومی آمریکا را جلب کند. نویسنده با استناد به سخن Abraham Lincoln تأکید می‌کند:
«در این عصر و در این کشور، افکار عمومی همه‌چیز است. با آن، هیچ چیز نمی‌تواند شکست بخورد؛ و بدون آن، هیچ چیز نمی‌تواند موفق شود.»
در مقابل، دونالد ترامپ در واکنش به نظرسنجی‌ها گفته است:
«برایم مهم نیست نظرسنجی‌ها چه می‌گویند. من باید کار درست را انجام دهم.»
گالستون نشان می‌دهد که اگرچه موضع ترامپ در ظاهر قاطع است، اما در یک نظام دموکراتیک، بدون جلب حمایت مردم، موفقیت در جنگ امکان‌پذیر نیست.

گالستون توضیح می‌دهد که حمایت عمومی از این جنگ از ابتدا بسیار پایین بوده و با گذشت زمان به مخالفت گسترده تبدیل شده است. طبق نظرسنجی‌ها، حمایت از جنگ به‌طور میانگین به ۳۹ درصد کاهش یافته است. تنها حدود یک‌سوم آمریکایی‌ها این جنگ را موجه می‌دانند، در حالی که ۴۰ درصد ایران را تهدیدی «جزئی» و ۱۵ درصد آن را اصلاً تهدید نمی‌دانند. همچنین مردم معتقدند ترامپ اهداف جنگ را به‌وضوح توضیح نداده و این جنگ به اقتصاد آسیب می‌زند و امنیت کشور را کاهش می‌دهد. مخالفت با پرداخت هزینه‌های اقتصادی نیز بالاست؛ به‌طوری که مردم افزایش قیمت بنزین را به‌عنوان «وظیفه میهنی» با نسبت ۲ به ۱ رد می‌کنند.

در سطح راهبردی، نگرانی از گسترش جنگ بسیار جدی است. حدود دو سوم آمریکایی‌ها معتقدند که عملیات فعلی به اعزام نیروهای زمینی منجر خواهد شد، در حالی که حمایت از این سناریو بسیار پایین است: تنها ۳۴ درصد از استفاده محدود از نیروهای ویژه و فقط ۷ درصد از یک حمله زمینی گسترده حمایت می‌کنند. علاوه بر این، ۶۱ درصد مردم خواهان پایان سریع جنگ هستند، در حالی که تنها ۲۴ درصد ادامه جنگ تا تحقق اهداف را ترجیح می‌دهند و فقط ۷ درصد از تلاش برای تعیین رهبران آینده ایران حمایت می‌کنند.

در نهایت، نویسنده نتیجه می‌گیرد که این وضعیت نه‌تنها یک مشکل سیاسی برای ترامپ است، بلکه چالشی برای مشروعیت دموکراتیک تصمیم به جنگ محسوب می‌شود. محبوبیت او به پایین‌ترین سطح در دوره دوم ریاست‌جمهوری‌اش رسیده و حتی در میان حامیانش نیز نارضایتی افزایش یافته است؛ به‌طوری که حدود یک‌چهارم رأی‌دهندگان او در سال ۲۰۲۴ با سیاست ایران مخالفت دارند، و این رقم در میان برخی گروه‌ها بالاتر است (۵۶ درصد جوانان و ۶۲ درصد لاتین‌تبارها و مستقل‌ها). در چنین شرایطی، ادامه جنگ می‌تواند اعتماد عمومی به نهادهای سیاسی را تضعیف کند و رئیس‌جمهور ناچار است راهی برای پایان دادن به آن با کمترین هزینه برای منافع ملی و اعتماد عمومی پیدا کند.

https://www.wsj.com/opinion/trump-loses-the-home-front-f970178a?mod=hp_opin_pos_1
👍1
دتلاش ایران برای حمله به دیه‌گو گارسیا؛ نشانه‌ای از عبور از مرزهای منطقه‌ای

بر اساس تحلیلی از اندیشکده محافظه کار هادسون، حمله موشکی اخیر ایران به پایگاه دیه‌گو گارسیا در اقیانوس هند — که به‌طور مشترک توسط ایالات متحده و بریتانیا اداره می‌شود — حتی با وجود ناکامی، یک تحول مهم در راهبرد نظامی تهران محسوب می‌شود. این حمله که در ۲۰ مارس با دو موشک بالستیک دوربرد انجام شد (یکی در مسیر دچار نقص شد و دیگری رهگیری شد)، نشان‌دهنده تلاش ایران برای گسترش دامنه عملیاتی خود فراتر از خاورمیانه و ورود به سطحی جهانی از بازدارندگی است.

ارزیابی‌های نظامی نشان می‌دهد که ایران در این عملیات از موشک‌های دو مرحله‌ای با برد تقریبی ۲۵۰۰ مایل استفاده کرده است. این مشخصات، این سامانه‌ها را از موشک‌های قدیمی‌تر مانند «خرمشهر» متمایز می‌کند؛ موشکی که تک‌مرحله‌ای و با برد محدودتر طراحی شده است. در مقابل، شواهد حاکی از آن است که ایران به سمت استفاده از فناوری‌های پیشرفته‌تر، به‌ویژه سامانه‌های مشتق‌شده از برنامه فضایی خود، حرکت کرده است.

موشک‌هایی مانند «قاصد»، «ذوالجناح» و به‌ویژه «قائم-۱۰۰» نمونه‌هایی از این نسل جدید هستند که از ساختار چندمرحله‌ای و ترکیبی از سوخت جامد و مایع بهره می‌برند. این ویژگی‌ها نه‌تنها برد موشک‌ها را افزایش می‌دهد، بلکه امکان بهبود دقت، زمان‌بندی مراحل پرتاب و توان عبور از سامانه‌های دفاعی را نیز فراهم می‌کند. به‌گفته تحلیل‌گران، همین هم‌پوشانی میان برنامه فضایی و نظامی، مسیر توسعه موشک‌های دوربرد را برای ایران تسهیل کرده است.

این حمله همچنین نشان‌دهنده پیشرفت ایران در غلبه بر برخی چالش‌های فنی کلیدی است، به‌ویژه در حوزه «ورود مجدد به جو» (reentry)، که یکی از پیچیده‌ترین مراحل در توسعه موشک‌های برد بلند محسوب می‌شود. توانایی تحمل فشار و حرارت شدید در این مرحله، پیش‌نیاز رسیدن به بردهای بسیار طولانی‌تر است و احتمال می‌رود ایران از طریق آزمایش‌های زیرمداری، برنامه‌های مخفی یا همکاری‌های خارجی—احتمالاً با کره شمالی—به این پیشرفت دست یافته باشد.

از منظر راهبردی، این اقدام نشان می‌دهد که ایران دیگر به محدودیت‌های اعلام‌شده قبلی پایبند نیست. تهران سال‌ها ادعا می‌کرد برد موشک‌هایش به حدود ۲۰۰۰ کیلومتر محدود است، اما حمله به دیه‌گو گارسیا—در فاصله‌ای بسیار فراتر—نشان می‌دهد که این محدودیت عملاً کنار گذاشته شده است. این تغییر، به معنای گذار از «ابهام راهبردی» به «نمایش آشکار توان» در شرایط واقعی جنگی است.

پیامدهای این تحول برای غرب قابل توجه است. بر اساس این تحلیل، تقریباً تمام قلمرو ناتو—به‌جز بخش‌هایی از شبه‌جزیره ایبری—اکنون در محدوده بالقوه موشک‌های ایران قرار دارد. علاوه بر این، تلاش‌های قبلی ایران برای هدف قرار دادن ترکیه (تنها عضو ناتو با مرز زمینی با ایران) نشان می‌دهد که این تهدید دیگر صرفاً نظری نیست، بلکه وارد فاز عملیاتی شده است.

در سطح کلان‌تر، این روند نشان می‌دهد که هدف نهایی برنامه موشکی ایران فراتر از اروپا است و به‌طور بالقوه شامل قرار دادن خاک اصلی ایالات متحده در برد حمله می‌شود. در این چارچوب، برد ۲۵۰۰ مایلی نه نقطه پایان، بلکه یک مرحله میانی در مسیر توسعه توان موشک‌های قاره‌پیما (ICBM) محسوب می‌شود.
https://www.hudson.org/defense-strategy/irans-attempted-strike-diego-garcia-emerging-strategic-threat-can-kasapoglu

در مجموع، این حمله—even ناموفق—نشان‌دهنده یک تغییر ساختاری در دکترین نظامی ایران است: حرکت از یک قدرت موشکی منطقه‌ای به سمت یک بازیگر با قابلیت‌های فرامنطقه‌ای و بالقوه جهانی.

-
👎1
* گزارش نیویورک تایمز (۲۴ مارس ۲۰۲۶) نشان می‌دهد محمد بن سلمان در تماس‌های مستقیم با دونالد ترامپ، خواستار ادامه جنگ با ایران شده و آن را «فرصتی تاریخی» برای بازطراحی نظم خاورمیانه می‌داند، در حالی که این فشار در تضاد با برخی تردیدها در داخل دولت آمریکا درباره طولانی شدن جنگ است

* عربستان ایران را یک تهدید ساختاری و بلندمدت می‌بیند و معتقد است تنها راه مهار آن، تضعیف یا حذف حکومت فعلی است؛ اما همزمان از سناریوی فروپاشی کامل ایران نیز نگران است، زیرا خلأ قدرت می‌تواند به بی‌ثباتی شدید، ظهور نیروهای کنترل‌نشده و افزایش حملات به زیرساخت‌های نفتی منطقه منجر شود

* این نگاه با رویکرد اسرائیل تفاوت دارد؛ اسرائیل تضعیف یا درگیر شدن ایران در بحران داخلی را یک دستاورد می‌داند، اما عربستان بی‌ثباتی ایران را تهدیدی مستقیم و خطرناک‌تر برای امنیت خود ارزیابی می‌کند

* در سطح راهبردی، عربستان و آمریکا با یک معضل دوگانه مواجه‌اند: ادامه جنگ می‌تواند به حملات شدیدتر ایران به زیرساخت‌های نفتی و یک جنگ فرسایشی منجر شود، اما پایان زودهنگام جنگ نیز ممکن است ایران را جسورتر کرده و منطقه را در برابر یک دشمن تقویت‌شده و خشمگین تنها بگذارد

* در همین چارچوب، بن سلمان حتی سناریوهای تهاجمی‌تر مانند حمله به زیرساخت‌های انرژی ایران یا عملیات زمینی (از جمله تصرف جزیره خارک) را مطرح کرده، در حالی که چنین گزینه‌هایی از نظر نظامی بسیار پرریسک و پیچیده ارزیابی می‌شوند

* جنگ به‌طور مستقیم جریان انرژی جهانی را تحت تأثیر قرار داده است؛ بسته یا مختل شدن تنگه هرمز—که مسیر اصلی صادرات نفت عربستان، امارات و کویت است—بازار جهانی را دچار شوک کرده و حتی مسیرهای جایگزین نیز هدف حمله قرار گرفته‌اند، در حالی که عربستان قادر به جبران این کاهش عرضه نیست

* حملات ایران به پالایشگاه‌ها، شهرها و اهداف دیپلماتیک، نشان‌دهنده آسیب‌پذیری بالای کشورهای خلیج است و علاوه بر خسارات اقتصادی، به تلفات انسانی نیز منجر شده؛ در عین حال، وابستگی به سامانه‌های دفاعی محدود مانند پاتریوت به یک چالش جدی تبدیل شده است

* تجربه حمله ۲۰۱۹ به تأسیسات نفتی عربستان—که نیمی از تولید این کشور را مختل کرد—پیش‌تر ریاض را به سمت دیپلماسی و کاهش تنش سوق داده بود، اما جنگ فعلی این مسیر را معکوس کرده و تلاش‌های عادی‌سازی روابط با ایران (از جمله توافق ۲۰۲۳) عملاً فروپاشیده است

* مقامات سعودی تأکید می‌کنند که اعتماد به ایران تقریباً به‌طور کامل از بین رفته و حملات اخیر، هرگونه تلاش برای ادغام ایران در نظم منطقه‌ای را ناکام گذاشته است

* در عین حال، جنگ فشار اقتصادی شدیدی بر خود عربستان وارد می‌کند؛ اختلال در صادرات نفت، همراه با هزینه‌های بالا و پروژه‌های عظیم اقتصادی (Vision 2030)، می‌تواند برنامه‌های توسعه‌ای این کشور را به خطر بیندازد

* با وجود این، برخی تحلیل‌ها نشان می‌دهد که بن سلمان جنگ را فرصتی برای افزایش نفوذ منطقه‌ای عربستان می‌بیند و معتقد است کشورش می‌تواند حتی در شرایط ادامه درگیری نیز از خود دفاع کند

* در نهایت، جمع‌بندی اصلی این است که عربستان خواهان پایان جنگ است، اما نه هر نوع پایانی؛ آنچه برای ریاض اهمیت دارد، نحوه پایان جنگ و میزان تضعیف ایران است، زیرا یک پایان نامناسب می‌تواند منطقه را در برابر تهدیدی بزرگ‌تر و پایدارتر قرار دهد
https://www.nytimes.com/2026/03/24/us/politics/saudi-prince-iran-trump.html?smid=tw-nytimes&smtyp=cur
👎1
سند ۱۵ بندی ترامپ برای پایان جنگ ایران — و نگرانی در اسرائیل

منبع: Channel 12 News


با وجود آنکه تصمیم‌گیری‌های دونالد ترامپ قابل پیش‌بینی نیست، مسیری که اکنون در حال شکل‌گیری است—و در اورشلیم موجب نگرانی شده—حرکت سریع رئیس‌جمهور آمریکا و تیمش به سمت یک توافق چارچوبی با ایران است.

سه منبع آگاه به جزئیات به شبکه ۱۲ اسرائیل گفتند که هم‌اکنون سازوکاری در حال پیگیری است که توسط مشاوران ترامپ، Jared Kushner و Steve Witkoff، طراحی شده است. بر اساس این طرح، یک آتش‌بس یک‌ماهه اعلام خواهد شد و در طول این مدت، طرفین درباره یک توافق ۱۵ بندی—مشابه توافقات غزه و لبنان—مذاکره خواهند کرد.

این سناریو، یعنی دستیابی سریع به یک توافق کلی و مبهم، نگرانی جدی در سطوح سیاسی و امنیتی اسرائیل ایجاد کرده است. دلیل این نگرانی آن است که ممکن است ایران بدون پذیرش همه شروط، موفق به توقف جنگ شود و در نتیجه در موقعیت برتر قرار گیرد.



## خواسته‌های آمریکا از ایران (سند ۱۵ بندی)

* برچیدن کامل توانمندی‌های هسته‌ای موجود
* تعهد ایران به عدم پیگیری سلاح هسته‌ای در آینده
* توقف کامل غنی‌سازی در خاک ایران
* انتقال تمامی مواد غنی‌شده به خارج (طبق جدول زمانی توافق‌شده)
* تعطیلی و تخریب تأسیسات نطنز، اصفهان و فردو
* دسترسی کامل آژانس بین‌المللی انرژی اتمی به اطلاعات داخل ایران
* کنار گذاشتن سیاست «نیروهای نیابتی»
* توقف تأمین مالی و تسلیحاتی گروه‌های منطقه‌ای
* باز نگه داشتن تنگه هرمز و تضمین آزادی کشتیرانی
* محدودسازی برنامه موشکی (در تعداد و برد)
* استفاده از توان نظامی صرفاً در چارچوب دفاعی

---

## امتیازاتی که ایران دریافت می‌کند

* لغو کامل تحریم‌ها
* کمک به توسعه برنامه هسته‌ای غیرنظامی (به‌ویژه در بوشهر برای تولید برق)
* حذف تهدید «مکانیسم ماشه» (بازگشت خودکار تحریم‌ها)

--

## ارزیابی و سناریوها

با این حال، منابع تأکید می‌کنند که پذیرش چنین شروط سختگیرانه‌ای از سوی ایران بسیار بعید، اگر نگوییم غیرممکن است. به همین دلیل، دو سناریو همچنان مطرح است:

* شکست کامل مذاکرات و بازگشت به تشدید تنش
* دستیابی به یک توافق کلی (framework) و موکول کردن جزئیات حساس به آینده

نگرانی اصلی اسرائیل این است که ایالات متحده ممکن است به‌دنبال یک توافق سریع سیاسی باشد، حتی اگر جزئیات کلیدی و اختلافات اساسی حل‌نشده باقی بماند—و این می‌تواند در نهایت به نفع ایران تمام شود.

https://www.mako.co.il/news-diplomatic/2026_q1/Article-c55ca8485012d91027.htm
این مقاله نوشته سیمور هرش**، روزنامه‌نگار تحقیقی برجسته آمریکایی، با استفاده از مفهوم «ناشناخته‌های ناشناخته» به بررسی جنگ اخیر آمریکا و اسرائیل علیه ایران می‌پردازد . اهمیت این تحلیل در آن است که نشان می‌دهد چگونه تصمیمی در سطح عالی سیاسی، بدون درک کامل از متغیرهای پنهان، می‌تواند به بحرانی چندلایه در سطح منطقه‌ای و جهانی تبدیل شود.

هرش استدلال می‌کند که تصمیم ترامپ برای ورود به جنگ، بیش از آنکه مبتنی بر یک استراتژی دقیق باشد، نتیجه ترکیبی از فشارهای سیاسی، تحلیل‌های ناقص و اعتماد بیش از حد به برتری نظامی بوده است. با وجود برتری کامل هوایی آمریکا و اسرائیل و ادامه حملات بدون مقاومت مؤثر از سوی پدافند ایران، این برتری به پیروزی سیاسی منجر نشده است. ایران نه‌تنها تسلیم نشده، بلکه توانسته با استفاده از موشک‌ها، پهپادها و حملات نامتقارن، خساراتی به اسرائیل و کشورهای خلیج فارس وارد کند و حتی سامانه‌های دفاعی را دور بزند. گزارش‌ها حاکی از آن است که میلیون‌ها اسرائیلی مجبور به پناه گرفتن در پناهگاه‌ها شده‌اند—نشانه‌ای از فاصله میان تصور «جنگ سریع» و واقعیت «جنگ فرسایشی».

یکی از نکات مهم و کمتر مطرح‌شده در این مقاله، اشاره به یک **ارزیابی روان‌شناختی از ترامپ توسط موساد
است. به گفته منابع، این مطالعه بر اساس تعاملات مستقیم مقامات اسرائیلی با ترامپ انجام شده و نشان‌دهنده نگرانی‌هایی درباره نحوه تصمیم‌گیری و ثبات رفتاری اوست. هرش به‌طور ضمنی این موضوع را در کنار سبک تصمیم‌گیری غیرساختاری ترامپ قرار می‌دهد—از جمله اینکه او گزارش‌های اطلاعاتی روزانه را مطالعه نمی‌کند—و این مسئله را یکی از عوامل افزایش ریسک خطای محاسباتی می‌داند.

در سطح عملیاتی، مقاله به جلسات محرمانه برنامه‌ریزی میان آمریکا و اسرائیل اشاره می‌کند که در پایگاه‌های نظامی آمریکا و همچنین در واشنگتن برگزار شده است. در این جلسات، سناریوهای مختلفی بررسی شده‌اند: از جمله تلاش برای ایجاد شورش داخلی در ایران با جلب حمایت بخش‌هایی از ارتش، یا حملات هدفمند برای تضعیف تدریجی رژیم. اما این گزینه‌ها کنار گذاشته شدند و در نهایت تصمیم بر اجرای یک جنگ هوایی مستقیم گرفته شد. این تغییر نشان‌دهنده گذار از یک استراتژی پیچیده و زمان‌بر به یک راه‌حل سریع و پرریسک بوده است.

در همین چارچوب، هدف جنگ نیز تغییر یافته است. برخلاف حملات قبلی که بر برنامه هسته‌ای تمرکز داشتند، این‌بار تمرکز بر حذف رهبری جمهوری اسلامی بوده است، از جمله ترور آیت‌الله خامنه‌ای. طبق گزارش، او کشته شده و پسرش—که دیدگاه‌های مشابه و حتی تندتری دارد—به‌عنوان جانشین مطرح شده است، هرچند گفته می‌شود در حملات بعدی به‌شدت زخمی شده است. این موضوع نشان می‌دهد که حتی در صورت حذف رهبران، ساختار قدرت در ایران قابلیت بازتولید و ادامه دارد، و بنابراین «تغییر رژیم» از طریق حملات نظامی لزوماً به نتیجه سریع منجر نمی‌شود.

هرش همچنین به خطاهای جدی در پیش‌بینی پیامدها اشاره می‌کند. به گفته او، برنامه‌ریزان آمریکایی و اسرائیلی به‌درستی پیش‌بینی نکرده بودند که ایران می‌تواند با بستن تنگه هرمز و استفاده گسترده از پهپادها و موشک‌ها، بحران انرژی جهانی ایجاد کند. این غفلت باعث شده حدود ۲۰ درصد از جریان انرژی جهان تحت تأثیر قرار گیرد و اقتصاد جهانی با شوک مواجه شود. این دقیقاً همان مفهوم «ناشناخته‌های ناشناخته» است—عواملی که نه پیش‌بینی شده‌اند و نه در تصمیم‌گیری لحاظ شده‌اند.

در نهایت، مقاله به یک نتیجه کلیدی می‌رسد: این جنگ نمونه‌ای از شکست در فرآیند تصمیم‌گیری راهبردی است. ترکیب اطلاعات ناقص، فشارهای سیاسی، اعتماد بیش از حد به قدرت نظامی و نادیده گرفتن پیامدهای غیرمستقیم، آمریکا و متحدانش را وارد درگیری‌ای کرده که کنترل آن دشوار است. این وضعیت نشان می‌دهد که در دنیای امروز، حتی قدرت‌های بزرگ نیز می‌توانند در دام پیچیدگی‌ها و متغیرهای پیش‌بینی‌نشده گرفتار شوند—و هزینه این خطاها نه‌فقط منطقه‌ای، بلکه جهانی خواهد بود.
https://seymourhersh.substack.com/p/irans-unknown-unknowns
👍1
بر اساس گزارش وال‌استریت ژورنال درباره شرایط ایران و روند مذاکرات آتش‌بس، تهران مطالبات خود را به‌طور قابل‌توجهی افزایش داده است.

ایران در مذاکرات آتش‌بس سقف مطالبات را بالا برده است: تهران چه می‌خواهد؟


نمایندگان ایران به دولت ترامپ اطلاع داده‌اند که برای بازگشت به مذاکرات جهت دستیابی به توافق آتش‌بس، شروط بسیار بالایی دارند. به گفته منابع آگاه، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی قدرت را در ساختار آسیب‌دیده حکومت ایران متمرکز کرده و خواسته‌هایی مانند بسته شدن تمام پایگاه‌های آمریکا در خلیج فارس و پرداخت غرامت بابت حملات به ایران را مطرح کرده است.

دیگر مطالبات شامل موارد زیر است:

ایجاد یک نظم جدید برای تنگه هرمز که به ایران اجازه دهد از کشتی‌هایی که از این آبراه عبور می‌کنند، همانند مصر در کانال سوئز، عوارض دریافت کند.
دریافت تضمین‌هایی مبنی بر عدم ازسرگیری جنگ و توقف حملات اسرائیل به حزب‌الله لبنان که همسو با ایران است.
لغو کامل تمامی تحریم‌ها علیه ایران.
اجازه به ایران برای حفظ برنامه موشکی خود بدون هیچ‌گونه مذاکره برای محدودسازی آن.

یک مقام آمریکایی این مطالبات را «غیرمنطقی و غیرواقع‌بینانه» توصیف کرد. به گفته مقامات عرب و آمریکایی، این موضع‌گیری‌ها دستیابی به توافق با تهران را نسبت به قبل از آغاز جنگ توسط ترامپ دشوارتر کرده است. آن‌ها افزودند که نخستین پیام‌ها در دور جدید دیپلماسی از طریق میانجی‌های خاورمیانه‌ای در اواخر هفته گذشته منتقل شده و ایالات متحده و ایران به‌طور مستقیم با یکدیگر در تماس نیستند.https://www.wsj.com/livecoverage/iran-war-us-israel-news-updates/card/iran-sets-high-bar-in-cease-fire-talks-here-s-what-tehran-is-asking-for-zBFbHUSXni4wrMT1AKqY
👍4
برخلاف روایت رایج در رسانه‌ها، تصمیم برای حمله به ایران کاملاً متعلق به دونالد ترامپ بوده و نمی‌توان آن را به فشار بنیامین نتانیاهو یا دیگر بازیگران منطقه‌ای نسبت داد. نویسندگان تأکید می‌کنند که این تصور که اسرائیل آمریکا را به جنگ کشانده، نه‌تنها ساده‌انگارانه بلکه از نظر سیاسی خطرناک است، زیرا به‌طور ضمنی این ایده را تقویت می‌کند که سیاست خارجی آمریکا تحت کنترل دیگران است.

در عین حال، مقاله نقش نتانیاهو و دیگر بازیگران را نادیده نمی‌گیرد. نتانیاهو دهه‌هاست که به‌دنبال تغییر رژیم در ایران بوده و این هدف را به‌طور مداوم با رهبران آمریکا مطرح کرده است. علاوه بر او، محمد بن سلمان و برخی رهبران کشورهای خلیج فارس نیز خواهان تضعیف ایران بودند. با این حال، تفاوت در این بود که این کشورها بیشتر در خفا عمل می‌کردند، در حالی که نتانیاهو به‌صورت علنی فشار می‌آورد. با وجود این، تصمیم نهایی برای ورود به جنگ همچنان در اختیار ترامپ بوده است.

نویسندگان توضیح می‌دهند که ترامپ پیش از آغاز جنگ نیز در مسیر تقابل با ایران قرار گرفته بود. او تحت تأثیر تجربه‌های قبلی خود—مانند خروج از برجام، ترور قاسم سلیمانی و سایر اقدامات پرریسک—به این باور رسیده بود که می‌تواند بدون هزینه جدی دست به اقدامات نظامی بزند. همچنین، حضور مشاورانی که کمتر با او مخالفت می‌کردند و اطلاعاتی که احتمال موفقیت مذاکرات را پایین نشان می‌داد، این روند را تسریع کرد. اقدامات عملی مانند تشویق معترضان در ایران و اعزام گسترده نیروهای نظامی به منطقه نیز نشان می‌دهد که تصمیم به جنگ از قبل در ذهن او شکل گرفته بود.

یکی از مهم‌ترین نقدهای مقاله، نبود برنامه مشخص برای «روز بعد» از جنگ است. به نظر می‌رسد ترامپ تصور می‌کرد که فشار نظامی می‌تواند به ظهور یک رهبری مذاکره‌پذیر در ایران منجر شود، حتی اگر ساختار اصلی نظام باقی بماند. اما تحلیلگران معتقدند که چنین فرضی خوش‌بینانه بوده و در عمل ممکن است نتیجه‌ای معکوس داشته باشد، یعنی تقویت نیروهای تندرو و انسجام بیشتر ساختار قدرت در ایران.

مقاله همچنین این جنگ را نقطه عطفی در روابط آمریکا و اسرائیل می‌داند. برخلاف گذشته که آمریکا عمدتاً نقش حامی را ایفا می‌کرد، در این جنگ به‌عنوان شریک مستقیم وارد عمل شده است. با این حال، این رابطه برابر نیست و ترامپ اهرم فشار بیشتری بر نتانیاهو دارد، به‌ویژه با توجه به نیاز نتانیاهو به حمایت آمریکا در عرصه سیاسی داخلی.

در عین حال، نویسندگان تأکید می‌کنند که این واقعیت که ترامپ تصمیم به جنگ گرفته، نتانیاهو را از مسئولیت اشتباهاتش مبرا نمی‌کند. نتانیاهو در بسیاری از توصیه‌هایی که به رهبران آمریکا داده، بیشتر اشتباه کرده تا درست؛ از جمله شهادت او در سال ۲۰۰۲ در کنگره درباره عراق، حمایت از لغو توافق هسته‌ای ایران که به افزایش غنی‌سازی اورانیوم انجامید، اجازه ورود پول قطر به غزه برای تقویت حماس، نحوه مدیریت جنگ غزه پس از حمله ۲۰۲۳ که به کشته شدن ده‌ها هزار غیرنظامی انجامید، و همچنین تأثیر سیاست‌های او از سال ۲۰۰۹ بر کاهش حمایت افکار عمومی آمریکا از اسرائیل—روندی که می‌تواند پیامدهای جدی برای امنیت اسرائیل داشته باشد.

در نهایت، فارغ از میزان مسئولیت نتانیاهو، واقعیت این است که جنگی که اکنون آمریکا علیه ایران در آن درگیر است، تصمیم ترامپ بوده است. این جنگ بر اساس ارزیابی اثبات‌نشده‌ای از «تهدید قریب‌الوقوع» شکل گرفته، بدون حمایت دوحزبی، بدون مجوز کنگره، و بدون همراهی متحدان یا اکثریت مردم آمریکا پیش می‌رود. همچنین این جنگ بدون بررسی دقیق هزینه‌ها و پیامدهای آن آغاز شده است. ترامپ قانون موسوم به «قانون فروشگاه سفال» را به‌گونه‌ای بازتعریف کرده که گویی می‌تواند چیزی را بشکند بدون آنکه مسئولیت آن را بپذیرد، اما واقعیت خلاف این است. فارغ از اینکه این جنگ چگونه پایان یابد، این جنگ متعلق به ترامپ است و او باید پیامدهای آن را در طول ریاست‌جمهوری خود و حتی پس از آن بپذیرد.
https://carnegieendowment.org/emissary/2026/03/trump-netanyahu-iran-war-responsibility
👎3👍1
باز کردن تنگه هرمز از طریق جنگ چه شکلی خواهد داشت؟
اکونومیست
۲۴ مارس ۲۰۲۶
دونالد ترامپ می‌گوید که با رهبران ایران درباره پایان دادن به کارزار بمباران خود در حال گفت‌وگو است؛ ایران می‌گوید چنین گفت‌وگویی وجود ندارد. اما آنچه او قطعاً انجام می‌دهد، آماده‌سازی یک گزینه جایگزین است، در صورتی که پایان مذاکره‌ای درگیری‌ها ممکن نباشد. دو واحد آبی-خاکی از تفنگداران دریایی آمریکا در حال حرکت به سمت خلیج فارس هستند—یکی از ژاپن و دیگری از کالیفرنیا. همچنین گزارش شده که یک لشکر نخبه پیاده‌نظام که در عملیات چتربازی تخصص دارد، به‌زودی به آن‌ها خواهد پیوست. استقرار این نیروها نشان می‌دهد که رئیس‌جمهور آمریکا در حال بررسی تلاش برای باز کردن تنگه هرمز با استفاده از زور است—کاری که بسیار دشوار خواهد بود.

از زمان آغاز عملیات «خشم سهمگین» (Operation Epic Fury)، ایران تنگه را تهدید کرده و حدود ۲۰ درصد از صادرات جهانی نفت و گاز—و دیگر محموله‌های حیاتی—را مختل کرده است. تاکنون ۱۹ کشتی تجاری در داخل خلیج فارس، در خود تنگه و در اطراف آن هدف قرار گرفته‌اند. ترافیک دریایی تقریباً به جریان اندکی محدود شده و عمدتاً شامل کشتی‌های مرتبط با ایران است. این وضعیت باعث آشفتگی شدید در بازارهای کالایی و به‌طور کلی بازارهای مالی شده است.

به نظر می‌رسد پنتاگون یک برنامه سه‌مرحله‌ای برای باز کردن تنگه دارد. مرحله اول شامل شکار و نابودی دارایی‌های نظامی ایران—از جمله قایق‌های تندرو، موشک‌ها، پهپادها و مین‌ها—است که کشتیرانی را تهدید می‌کنند (به نظر می‌رسد ناوها و زیردریایی‌های ایران پیش‌تر نابود شده‌اند). این عملیات عمدتاً توسط هواپیماها انجام می‌شود، اما ممکن است به‌زودی نیروهای زمینی نیز در آن مشارکت کنند. مرحله دوم شامل پاکسازی تنگه از مین‌هاست. در نهایت، پس از کاهش توان ایران برای حمله به کشتی‌ها، نیروی دریایی آمریکا شروع به اسکورت نفتکش‌ها از تنگه خواهد کرد. هر یک از این مراحل ممکن است چندین هفته طول بکشد و خطرات قابل‌توجهی برای نیروهای آمریکایی به همراه دارد.

ایران راه‌های زیادی برای حمله به کشتی‌ها دارد. موشک‌ها و پهپادها می‌توانند از بالا حمله کنند. قایق‌های تندرو مجهز به موشک و مواد منفجره می‌توانند به‌صورت گروهی به کشتی‌ها حمله کنند یا مستقیماً به آن‌ها برخورد کنند. در زیر آب نیز انواع مختلفی از مین‌ها ممکن است پنهان شده باشند. علاوه بر این، نیروها و تجهیزات مورد استفاده در این حملات در امتداد صدها کیلومتر از سواحل، در میان خورها، غارها و تونل‌های زیرزمینی پراکنده و پنهان شده‌اند—که این امر شناسایی و نابودی آن‌ها را تنها از طریق حملات هوایی بسیار دشوار می‌کند.

در روزهای اخیر، هواپیماهای جنگی آمریکا سواحل ایران را به‌شدت بمباران کرده‌اند. در ۱۹ مارس، ژنرال دن کِین، عالی‌ترین مقام نظامی آمریکا، گفت که جنگنده‌ها بمب‌های ۵۰۰۰ پوندی را برای نفوذ به لایه‌های سنگ و بتن به‌کار گرفته‌اند تا پناهگاه‌های زیرزمینی حاوی موشک‌های ضدکشتی را نابود کنند. آمریکا همچنین هلیکوپترها و هواپیماهای تهاجمی کم‌ارتفاع مانند A-10 «وارت‌هاگ»—که در اصل یک مسلسل پرنده است—را برای هدف قرار دادن قایق‌های تندرو ایران اعزام کرده است. نیروهای آمریکایی می‌گویند بیش از ۱۲۰ شناور دریایی ایران و ۴۴ کشتی مین‌گذار را آسیب زده یا غرق کرده‌اند. برایان کلارک از اندیشکده هادسون می‌گوید: «آنچه آمریکا اکنون انجام می‌دهد، در واقع کوبیدن هر غار، ساختمان و گاراژی است که ممکن است این سامانه‌های تسلیحاتی در آن‌ها قرار داشته باشند.» اما او اضافه می‌کند که «از بین بردن کامل همه تهدیدات بالقوه بسیار دشوار است.»

یکی از ایده‌هایی که در حال قوت گرفتن است، استقرار نیروهای ویژه یا تفنگداران دریایی در جزایر نزدیک برای شناسایی و نابودی اهداف مستقر در زمین‌های ناهموار است. گزارش‌ها حاکی از آن است که مقامات نظامی در حال بررسی تصرف جزیره خارگ—پایانه اصلی صادرات نفت ایران—یا سه جزیره تحت کنترل ایران اما مورد ادعای امارات متحده عربی در داخل تنگه هستند. به گفته مارک کانسیان از مرکز مطالعات راهبردی و بین‌المللی، این نیروها علاوه بر جست‌وجوی تهدیدات، می‌توانند سامانه‌های دفاع هوایی کوتاه‌برد برای حفاظت از کشتیرانی مستقر کنند.
اما استقرار نیروها بسیار پرخطر خواهد بود. آن‌ها در محدوده برد توپخانه ایران قرار خواهند گرفت، چه برسد به پهپادها. علاوه بر این، نیاز به تأمین مجدد تدارکات خواهند داشت که این امر هواپیماها و کشتی‌های بیشتری را در معرض خطر قرار می‌دهد. حضور آن‌ها نیز ممکن است فقط مزایای محدودی داشته باشد. پهپادهای شاهد-۱۳۶ ایران می‌توانند بیش از ۱۵۰۰ کیلومتر پرواز کنند و تقریباً از هر نقطه‌ای در ایران، کل تنگه یا خلیج فارس را هدف قرار دهند.

پاکسازی مین‌ها نیز به همان اندازه چالش‌برانگیز است. گزارش‌های متناقضی درباره استفاده ایران از مین‌ها وجود دارد، اما شرکت‌های کشتیرانی طبیعتاً تمایلی به ریسک ندارند. پیش از آغاز جنگ، تخمین زده می‌شد که ایران حدود ۶۰۰۰ مین از انواع مختلف در اختیار دارد. این مین‌ها شامل مین‌های مهار شده‌ای هستند که در نزدیکی سطح آب باقی می‌مانند و با برخورد کشتی منفجر می‌شوند، و همچنین مین‌های پیشرفته‌تری که در کف دریا قرار دارند و با امضای مغناطیسی یا صوتی کشتی فعال می‌شوند. با وجود اینکه آمریکا بسیاری از شناورهای مین‌گذار ایران را نابود کرده، کشتی‌های تجاری یا ماهیگیری نیز می‌توانند برای این کار استفاده شوند. همان‌طور که جیمز فوگو، دریادار بازنشسته، می‌گوید: «هر کشتی می‌تواند یک مین‌گذار باشد.»

نیروی دریایی آمریکا سال‌هاست که به جنگ مین توجه کافی نکرده است. در ماه ژانویه، در زمانی نامناسب، آخرین کشتی‌های مین‌روب کلاس «اونجر» خود را که در منطقه مستقر بودند، کنار گذاشت. دو مورد از سه کشتی جایگزین آن‌ها—که کشتی‌های رزمی ساحلی با تجهیزات مین‌روبی هستند—در خلیج فارس حضور ندارند و باید از آسیا به منطقه بیایند. این کشتی‌ها پس از رسیدن می‌توانند از هلیکوپترها با سامانه‌های شناسایی هوابرد و پهپادهای زیرآبی برای جست‌وجو و خنثی‌سازی مین‌ها استفاده کنند. اما این سامانه‌ها هنوز در شرایط جنگی واقعی آزمایش نشده‌اند و در آزمایش‌ها نیز با مشکلات فنی متعددی مواجه بوده‌اند. برایان کلارک تخمین می‌زند که پاکسازی تنگه ممکن است بین یک تا سه هفته طول بکشد. او می‌گوید در نهایت مقامات مجبور خواهند شد «ریسک را بپذیرند» و اسکورت کشتی‌ها را آغاز کنند، بدون آنکه اطمینان کامل از حذف همه تهدیدات داشته باشند.

اسکورت نفتکش‌ها در تنگه باریک، پیچیده‌ترین و خطرناک‌ترین مرحله عملیات خواهد بود—و ممکن است به‌صورت نامحدود ادامه یابد. این کاروان‌ها به ده‌ها پهپاد، هلیکوپتر تهاجمی و جنگنده نیاز خواهند داشت که در بالا به‌صورت محافظتی پرواز کنند، همچنین به هواپیماهای هشدار زودهنگام برای شناسایی موشک‌ها و پهپادهای ورودی. ناوهای جنگی باید با استفاده از توپ‌های برد کوتاه یا سامانه‌های جنگ الکترونیک با پهپادها مقابله کنند و از رهگیرهای گران‌قیمت برای موشک‌ها استفاده کنند. کارشناسان دریایی می‌گویند برای هر دو نفتکش، یک ناوشکن لازم است.

در حال حاضر نیروی دریایی آمریکا ۱۴ ناوشکن در منطقه دارد، اما شش مورد از آن‌ها در حال محافظت از ناوهای هواپیمابر هستند. اعزام ناوشکن‌های بیشتر ممکن است چند هفته طول بکشد و به معنای انتقال نیرو از مناطق دیگر جهان مانند آسیا خواهد بود. اگرچه متحدان آمریکا ممکن است مایل به کمک باشند، اما اکثر آن‌ها تا زمانی که جنگ ادامه دارد از اعزام کشتی خودداری کرده‌اند. صرف‌نظر از اینکه چه کسی این مأموریت را انجام دهد، چنین عملیاتی بسیار پرهزینه خواهد بود و ذخایر محدود موشک‌های دفاعی آمریکا و متحدانش را بیش از پیش کاهش خواهد داد.

جغرافیای تنگه نیز چالش‌های خاص خود را دارد. عرض آن در باریک‌ترین نقطه کمتر از ۵۰ کیلومتر است و توسط کوه‌ها احاطه شده، بنابراین ناوهای آمریکایی زمان محدودی برای شناسایی و مقابله با تهدیدات خواهند داشت. همچنین آن‌ها باید در جریان‌های قوی دریایی مانورهای دشواری انجام دهند تا در کنار کشتی‌هایی که اسکورت می‌کنند باقی بمانند. و همه این‌ها در حالی است که مشخص نیست آیا کشتی‌های تجاری حاضر خواهند بود چنین مسیر پرخطری را طی کنند یا نه.

به گفته فوگو، نیروی دریایی آمریکا در سال‌های اخیر تجربه ارزشمندی در مقابله با حوثی‌ها در یمن کسب کرده است. اما زرادخانه ایران پیشرفته‌تر است—و اراده آن نیز ممکن است قوی‌تر باشد، زیرا رژیم برای بقای خود می‌جنگد. برایان کلارک می‌گوید: «ایران دهه‌ها منابع خود را برای چنین هدفی ذخیره کرده است. آن‌ها می‌توانند این وضعیت را تا زمانی که ما حاضر به ادامه آن باشیم، ادامه دهند.»https://www.economist.com/briefing/2026/03/24/what-a-battle-to-reopen-the-strait-of-hormuz-would-look-like