متن کامل مقاله:
https://foreignpolicy.com/2026/01/16/iran-crown-prince-reza-pahlavi-protests/
ترجمه فارسی بخشهایی از مقاله
https://telegra.ph/ترجمه-بخش%E2%80%8Cهایی-از-مقاله-عباس-میلانی-درباره-رضا-پهلوی-01-18
https://foreignpolicy.com/2026/01/16/iran-crown-prince-reza-pahlavi-protests/
ترجمه فارسی بخشهایی از مقاله
https://telegra.ph/ترجمه-بخش%E2%80%8Cهایی-از-مقاله-عباس-میلانی-درباره-رضا-پهلوی-01-18
Foreign Policy
Iran’s Crown Prince Has Become Indispensable
How Reza Pahlavi went from teenaged exile to symbol of his country’s future.
ترومای جمعی
ابراهیم سلطانی
۱. ترومای جمعی (collective trauma)، آسیبی روانی و عاطفیست که از فرد فراتر میرود و یک جامعه بهطور همزمان آن را تجربه میکند. ترومای جمعی نتیجهی تجربهی مشترکِ رویدادهای آسیبزای بزرگ (به لحاظ کمیت و کیفیت) است: رویدادهایی که در حافظهی جمعی و هویت اجتماعی یک جامعه رسوخ و رسوب میکنند. ما ایرانیها یک ترومای عمیق و جمعی را تجربه میکنیم.
۲. اعتراضات اخیر در ایران، که در هفتههای گذشته به کشته شدن هزاران هموطنمان انجامیده، بهطور همزمان میلیونها ایرانی را زخمی کرده: تجربهی دردناکِ فقدانِ عزیزان، سوگِ ناشی از این فقدان، مشاهدهی مستقیم و غیرمستقیمِ خشونت، ترس، و آگاهیِ دائمی از اینکه هرکسی ممکن است کشته شود، ما را رها نمیکند. حتی کسانی که بهطور فیزیکی در صحنه حضور ندارند، بهشدت تحت تأثیرِ این خشونتها قرار میگیرند. این ترومای جمعی ریشه در بسیاری وقایع پس از انقلاب دارد. دهههاست که جامعهی ایران در وضعیتِ «آشوبِ دائمی» زیسته است: انقلاب، جنگ، سرکوب، جنبشهای اجتماعیِ پیدرپی، اعدامها، تبعیدها، و امواجِ بزرگ مهاجرتهای اجباری گوشههایی از این آشوبِ دائمیاند.
۳. اضطراب مزمن، احساس ناایمنیِ دائمی، گوشبهزنگ بودنِ مداوم، اختلالِ خواب، و خستگی روانیِ عمیق بخشی از نشانههای بالینی ترومای جمعیاند. ما فرصتِ ترمیم نداشتهایم. وقتی تروما پیوسته و مزمن باشد، ترس عادی میشود؛ سوگ ناتمام میماند؛ و پلهای امید بارها و بارها شکسته میشوند. در گذر زمان، این تجربهی مشترک بخشی از هویت جمعی میشود؛ تجربهای که از نسلی به نسل دیگر منتقل میشود: در واژهها، در سکوتها و در فقدانهای پیدرپی تولید و بازتولید میشود. اینها واکنشهای انسانیِ قابلِ درک، اما بینهایت دردناکِ ما به تداوم خشونت و ناامنیاند.
#ابراهیم_سلطانی
ابراهیم سلطانی
۱. ترومای جمعی (collective trauma)، آسیبی روانی و عاطفیست که از فرد فراتر میرود و یک جامعه بهطور همزمان آن را تجربه میکند. ترومای جمعی نتیجهی تجربهی مشترکِ رویدادهای آسیبزای بزرگ (به لحاظ کمیت و کیفیت) است: رویدادهایی که در حافظهی جمعی و هویت اجتماعی یک جامعه رسوخ و رسوب میکنند. ما ایرانیها یک ترومای عمیق و جمعی را تجربه میکنیم.
۲. اعتراضات اخیر در ایران، که در هفتههای گذشته به کشته شدن هزاران هموطنمان انجامیده، بهطور همزمان میلیونها ایرانی را زخمی کرده: تجربهی دردناکِ فقدانِ عزیزان، سوگِ ناشی از این فقدان، مشاهدهی مستقیم و غیرمستقیمِ خشونت، ترس، و آگاهیِ دائمی از اینکه هرکسی ممکن است کشته شود، ما را رها نمیکند. حتی کسانی که بهطور فیزیکی در صحنه حضور ندارند، بهشدت تحت تأثیرِ این خشونتها قرار میگیرند. این ترومای جمعی ریشه در بسیاری وقایع پس از انقلاب دارد. دهههاست که جامعهی ایران در وضعیتِ «آشوبِ دائمی» زیسته است: انقلاب، جنگ، سرکوب، جنبشهای اجتماعیِ پیدرپی، اعدامها، تبعیدها، و امواجِ بزرگ مهاجرتهای اجباری گوشههایی از این آشوبِ دائمیاند.
۳. اضطراب مزمن، احساس ناایمنیِ دائمی، گوشبهزنگ بودنِ مداوم، اختلالِ خواب، و خستگی روانیِ عمیق بخشی از نشانههای بالینی ترومای جمعیاند. ما فرصتِ ترمیم نداشتهایم. وقتی تروما پیوسته و مزمن باشد، ترس عادی میشود؛ سوگ ناتمام میماند؛ و پلهای امید بارها و بارها شکسته میشوند. در گذر زمان، این تجربهی مشترک بخشی از هویت جمعی میشود؛ تجربهای که از نسلی به نسل دیگر منتقل میشود: در واژهها، در سکوتها و در فقدانهای پیدرپی تولید و بازتولید میشود. اینها واکنشهای انسانیِ قابلِ درک، اما بینهایت دردناکِ ما به تداوم خشونت و ناامنیاند.
#ابراهیم_سلطانی
To transform Iran, the west needs patience not over-reach- Richard Hass
ریچارد هاس - نویسنده مشاور ارشد شرکت Centerview Partners، رئیس پیشین شورای روابط خارجی و دیپلمات سابق ایالات متحدهJanuary 18, 2026
Financial Times PublishedJan 16 2026
تغییر رژیم معمولاً به یکی از دو شیوه رخ میدهد. نخست، کشوری در جنگ شکست میخورد و پیروز با ملتسازی ــ که اغلب شامل اشغال و تحمیل نظام سیاسی و رهبری جدید است ــ ادامه میدهد. این همان چیزی است که پس از جنگ جهانی دوم در ژاپن و آلمان، پس از ۱۱ سپتامبر در افغانستان، و در سال ۲۰۰۳ در عراق رخ داد.
الگوی دوم فروپاشی درونی است؛ معمولاً بر اثر افول اقتصادیِ طولانیمدت، گسترش نظامیِ فراتر از توان، سرکوب داخلی و رکود سیاسی. این الگو در ایرانِ ۱۹۷۹ و هنگام ازهمگسیختن اتحاد جماهیر شوروی دیده شد.
آنچه امروز در ایران میگذرد با هیچیک از این دو الگو کاملاً منطبق نیست. درست است که ایران در سال ۲۰۲۵ مجموعهای از عقبنشینیهای راهبردی جدی را در برابر اسرائیل و آمریکا متحمل شد، اما هرگز بهطور کامل شکست نخورد، چه رسد به آنکه اشغال شود. و چنین اشغالی هم رخ نخواهد داد؛ زیرا هیچ قدرت خارجی نه اراده و نه توان ورود به کشوری با بیش از ۹۰ میلیون نفر جمعیت و اجرای جایگزینی برای نظامی را که روحانیون ۴۷ سال پیش بنا نهادند، ندارد.
بله، ایران با چالشهای بسیار شدیدی روبهروست. ارزش پول ملی سقوط آزاد کرده، تورم بالاست، کمبود گسترده آب وجود دارد و اقتصاد بهدلیل حکمرانی ناتوان و تحریمهای غربی آشفته است. شکافی بزرگ میان ساختار حاکمِ هرچه سختجانتر و بخش بزرگی از جامعه ایران ایجاد شده است.
با این حال، ایران هنوز بیش از ۳ میلیون بشکه نفت در روز تولید میکند و همچنان میتواند بخشی از آن را صادر کند. نیروهای امنیتی کارآمد و وفادار به رژیم باقی ماندهاند و اپوزیسیون (یا بهتر بگوییم اپوزیسیونها) پراکنده و ضعیف است. دو گزاره میتوانند همزمان درست باشند: رژیم ایران اکنون از هر زمان دیگری پس از انقلاب ۱۹۷۹ به فروپاشی نزدیکتر است، اما هنوز در آستانه فروپاشی قرار ندارد.
بنابراین تعجبآور نیست که رژیم، پس از سرکوب خشن قیامی که از اواخر دسامبر آغاز شد ــ همانگونه که قیامهای پیشین را فرو نشاند ــ ظاهراً دوام آورده است. تغییر رژیم، بهمعنای جایگزینی قدرت موجود با چیزی اساساً متفاوت، نه قریبالوقوع است و نه اجتنابناپذیر. حمله نظامی به ایران نیز بعید است این محاسبه را تغییر دهد. با این حال، آمریکا و غرب همچنان علاقهمند به کمک برای ایجاد تغییر در ایراناند و هنوز میتوانند سیاستهایی را اجرا کنند که احتمال دستیابی به این هدف را افزایش دهد: سیاستی تکاملی برای تغییر رفتار و ساختار رژیم، نه تغییر انقلابی رژیم.
چنین رویکردی شباهتهایی به تلاشهای پس از جنگ برای مواجهه با اتحاد جماهیر شوروی دارد. تمرکز اولیه بر مهار بود ــ جلوگیری از گسترش نفوذ و کنترل شوروی در جهان. اما هدف ثانویه، تغییر داخلی بود. این سیاست چهار دهه طول کشید، اما در نهایت موفق شد؛ نتیجه شکست اقتصادی شوروی، برتری دستاوردهای اقتصادی، سیاسی و اجتماعی غرب، انسجام ناتو، ماجراجویی پرهزینه امپراتوری مسکو در افغانستان، و ظهور رهبری (میخائیل گورباچف) که فرآیند اصلاحی را آغاز کرد که از کنترل خارج شد. این تجربه چه چیزی درباره ایران به ما میگوید؟
نخست، فشار اقتصادی: تحریمهای هدفمند علیه افراد و نهادهای برجسته ایرانی لازم است، همراه با محدودیتهای بیشتر برای خرید نفت ایران، توقیف نفتکشها و تحریم کشورهایی که با ایران تجارت میکنند. این فشار باید هرجا که ممکن است افزایش یابد.
دوم، پاداش اقتصادی: غرب باید بهطور علنی آمادگی خود را برای کاهش تحریمها و کمک اقتصادی به ایران در صورت تحقق شروط مشخص اعلام کند؛ از جمله پایاندادن به برنامه سلاح هستهای، قطع حمایت از نیروهای نیابتی و توقف سرکوب مردم. این کار روشن میکند که بحران اقتصادی ایران نتیجه سیاستها و اولویتهای نادرست است و فشار بر رژیم را افزایش میدهد.
سوم، مهار. دیپلماسی لطف نیست؛ ابزار است. توافقهای جزئی، اگر ایران برخی شروط را برآورده کند و در ازای آن درجهای از گشایش اقتصادی بگیرد، معقولاند. تعامل همچنین فرصتی برای برقراری ارتباط با رهبرانی فراهم میکند که شاید روزی اصلاحطلب شوند. اما اگر مذاکرات نتواند چنین کند، آمریکا باید برای مهار توانمندیهای ایران ــ از جمله موشکهای بالستیک، پهپادها و جاهطلبیهای هستهای ــ از نیروی نظامی استفاده کند. بهکارگیری همزمان هویج و چماق حیاتی است.
چهارم، کار با اپوزیسیون. کسانی که در خارج زندگی میکنند باید تشویق شوند با افراد داخل کشور ارتباط بگیرند تا اهداف سیاسی، اقتصادی و سیاست خارجی مشترکی را تدوین و بیان کنند که بتواند برای بخشهایی از حاکمیت جذاب باشد.
ریچارد هاس - نویسنده مشاور ارشد شرکت Centerview Partners، رئیس پیشین شورای روابط خارجی و دیپلمات سابق ایالات متحدهJanuary 18, 2026
Financial Times PublishedJan 16 2026
تغییر رژیم معمولاً به یکی از دو شیوه رخ میدهد. نخست، کشوری در جنگ شکست میخورد و پیروز با ملتسازی ــ که اغلب شامل اشغال و تحمیل نظام سیاسی و رهبری جدید است ــ ادامه میدهد. این همان چیزی است که پس از جنگ جهانی دوم در ژاپن و آلمان، پس از ۱۱ سپتامبر در افغانستان، و در سال ۲۰۰۳ در عراق رخ داد.
الگوی دوم فروپاشی درونی است؛ معمولاً بر اثر افول اقتصادیِ طولانیمدت، گسترش نظامیِ فراتر از توان، سرکوب داخلی و رکود سیاسی. این الگو در ایرانِ ۱۹۷۹ و هنگام ازهمگسیختن اتحاد جماهیر شوروی دیده شد.
آنچه امروز در ایران میگذرد با هیچیک از این دو الگو کاملاً منطبق نیست. درست است که ایران در سال ۲۰۲۵ مجموعهای از عقبنشینیهای راهبردی جدی را در برابر اسرائیل و آمریکا متحمل شد، اما هرگز بهطور کامل شکست نخورد، چه رسد به آنکه اشغال شود. و چنین اشغالی هم رخ نخواهد داد؛ زیرا هیچ قدرت خارجی نه اراده و نه توان ورود به کشوری با بیش از ۹۰ میلیون نفر جمعیت و اجرای جایگزینی برای نظامی را که روحانیون ۴۷ سال پیش بنا نهادند، ندارد.
بله، ایران با چالشهای بسیار شدیدی روبهروست. ارزش پول ملی سقوط آزاد کرده، تورم بالاست، کمبود گسترده آب وجود دارد و اقتصاد بهدلیل حکمرانی ناتوان و تحریمهای غربی آشفته است. شکافی بزرگ میان ساختار حاکمِ هرچه سختجانتر و بخش بزرگی از جامعه ایران ایجاد شده است.
با این حال، ایران هنوز بیش از ۳ میلیون بشکه نفت در روز تولید میکند و همچنان میتواند بخشی از آن را صادر کند. نیروهای امنیتی کارآمد و وفادار به رژیم باقی ماندهاند و اپوزیسیون (یا بهتر بگوییم اپوزیسیونها) پراکنده و ضعیف است. دو گزاره میتوانند همزمان درست باشند: رژیم ایران اکنون از هر زمان دیگری پس از انقلاب ۱۹۷۹ به فروپاشی نزدیکتر است، اما هنوز در آستانه فروپاشی قرار ندارد.
بنابراین تعجبآور نیست که رژیم، پس از سرکوب خشن قیامی که از اواخر دسامبر آغاز شد ــ همانگونه که قیامهای پیشین را فرو نشاند ــ ظاهراً دوام آورده است. تغییر رژیم، بهمعنای جایگزینی قدرت موجود با چیزی اساساً متفاوت، نه قریبالوقوع است و نه اجتنابناپذیر. حمله نظامی به ایران نیز بعید است این محاسبه را تغییر دهد. با این حال، آمریکا و غرب همچنان علاقهمند به کمک برای ایجاد تغییر در ایراناند و هنوز میتوانند سیاستهایی را اجرا کنند که احتمال دستیابی به این هدف را افزایش دهد: سیاستی تکاملی برای تغییر رفتار و ساختار رژیم، نه تغییر انقلابی رژیم.
چنین رویکردی شباهتهایی به تلاشهای پس از جنگ برای مواجهه با اتحاد جماهیر شوروی دارد. تمرکز اولیه بر مهار بود ــ جلوگیری از گسترش نفوذ و کنترل شوروی در جهان. اما هدف ثانویه، تغییر داخلی بود. این سیاست چهار دهه طول کشید، اما در نهایت موفق شد؛ نتیجه شکست اقتصادی شوروی، برتری دستاوردهای اقتصادی، سیاسی و اجتماعی غرب، انسجام ناتو، ماجراجویی پرهزینه امپراتوری مسکو در افغانستان، و ظهور رهبری (میخائیل گورباچف) که فرآیند اصلاحی را آغاز کرد که از کنترل خارج شد. این تجربه چه چیزی درباره ایران به ما میگوید؟
نخست، فشار اقتصادی: تحریمهای هدفمند علیه افراد و نهادهای برجسته ایرانی لازم است، همراه با محدودیتهای بیشتر برای خرید نفت ایران، توقیف نفتکشها و تحریم کشورهایی که با ایران تجارت میکنند. این فشار باید هرجا که ممکن است افزایش یابد.
دوم، پاداش اقتصادی: غرب باید بهطور علنی آمادگی خود را برای کاهش تحریمها و کمک اقتصادی به ایران در صورت تحقق شروط مشخص اعلام کند؛ از جمله پایاندادن به برنامه سلاح هستهای، قطع حمایت از نیروهای نیابتی و توقف سرکوب مردم. این کار روشن میکند که بحران اقتصادی ایران نتیجه سیاستها و اولویتهای نادرست است و فشار بر رژیم را افزایش میدهد.
سوم، مهار. دیپلماسی لطف نیست؛ ابزار است. توافقهای جزئی، اگر ایران برخی شروط را برآورده کند و در ازای آن درجهای از گشایش اقتصادی بگیرد، معقولاند. تعامل همچنین فرصتی برای برقراری ارتباط با رهبرانی فراهم میکند که شاید روزی اصلاحطلب شوند. اما اگر مذاکرات نتواند چنین کند، آمریکا باید برای مهار توانمندیهای ایران ــ از جمله موشکهای بالستیک، پهپادها و جاهطلبیهای هستهای ــ از نیروی نظامی استفاده کند. بهکارگیری همزمان هویج و چماق حیاتی است.
چهارم، کار با اپوزیسیون. کسانی که در خارج زندگی میکنند باید تشویق شوند با افراد داخل کشور ارتباط بگیرند تا اهداف سیاسی، اقتصادی و سیاست خارجی مشترکی را تدوین و بیان کنند که بتواند برای بخشهایی از حاکمیت جذاب باشد.
👍1
همچنین باید تاکتیکهایی را توسعه دهند که بر تقابل مسلحانهای که توان پیروزی در آن ندارند، متکی نباشد. در آینده، غرب باید آماده باشد تا توان رژیم برای قطع ارتباطات را خنثی کند.
پنجم، انضباط. آمریکا ایده تغییر رژیم در شوروی را کنار گذاشت، زیرا دریافت در عصر هستهای غیرواقعبینانه و بیش از حد خطرناک است. غرب باید همچنان خواستار ایرانی باشد که با مردم خود و همسایگانش با خویشتنداری رفتار کند. اما همه کسانی که بهدنبال تغییرات بنیادی در ایراناند نیز باید به محدودیتهای آنچه در آینده نزدیک میتوان بهدست آورد، واقف باشند. تهدیدهای دونالد ترامپ به حمله به رژیم و تشویق معترضان، نهتنها به اعتبار او و آمریکا آسیب زد، بلکه شاید برخی ایرانیان را به پذیرش خطرهایی واداشت که نباید میپذیرفتند. نیروی نظامی نمیتواند واحدهای کوچک و سلاحهای سبکی را که علیه معترضان بهکار میرود نابود کند؛ دفاع از کسانی که در خیابانها هستند از راه دور امکانپذیر نیست.
هرگز خردمندانه نیست که بیرونیها بیش از توان خود وعده دهند. اما مهار ایران از طریق مذاکرات و، در صورت لزوم، نیروی نظامی، و استفاده از تهدیدها و مشوقهای اقتصادی امکانپذیر است. در کنار هم، این ابزارها میتوانند ایران را بهسوی اصلاحات یا شاید فروپاشی تدریجی سوق دهند و در این مسیر آیندهای بهتر برای مردم ایران و خاورمیانهای باثباتتر رقم بزنند.
پنجم، انضباط. آمریکا ایده تغییر رژیم در شوروی را کنار گذاشت، زیرا دریافت در عصر هستهای غیرواقعبینانه و بیش از حد خطرناک است. غرب باید همچنان خواستار ایرانی باشد که با مردم خود و همسایگانش با خویشتنداری رفتار کند. اما همه کسانی که بهدنبال تغییرات بنیادی در ایراناند نیز باید به محدودیتهای آنچه در آینده نزدیک میتوان بهدست آورد، واقف باشند. تهدیدهای دونالد ترامپ به حمله به رژیم و تشویق معترضان، نهتنها به اعتبار او و آمریکا آسیب زد، بلکه شاید برخی ایرانیان را به پذیرش خطرهایی واداشت که نباید میپذیرفتند. نیروی نظامی نمیتواند واحدهای کوچک و سلاحهای سبکی را که علیه معترضان بهکار میرود نابود کند؛ دفاع از کسانی که در خیابانها هستند از راه دور امکانپذیر نیست.
هرگز خردمندانه نیست که بیرونیها بیش از توان خود وعده دهند. اما مهار ایران از طریق مذاکرات و، در صورت لزوم، نیروی نظامی، و استفاده از تهدیدها و مشوقهای اقتصادی امکانپذیر است. در کنار هم، این ابزارها میتوانند ایران را بهسوی اصلاحات یا شاید فروپاشی تدریجی سوق دهند و در این مسیر آیندهای بهتر برای مردم ایران و خاورمیانهای باثباتتر رقم بزنند.
👍1
این گزارش ایرانوایر درباره علی لاریجانی چه صحت داشته باشد چه نه، در کنار مصاحبه دو هفته پیش سعید لیلاز مبنی بر ظهور قریبالوقوع «بناپارت» در ایران قابل توجه است
https://iranwire.com/fa/features/147787/
مصاحبه لیلاز: https://parsi.euronews.com/2026/01/03/iran-exclusive-interview-protests-khamenei-us-crisis
https://iranwire.com/fa/features/147787/
مصاحبه لیلاز: https://parsi.euronews.com/2026/01/03/iran-exclusive-interview-protests-khamenei-us-crisis
Iranwire
اختصاصی: «علی لاریجانی، طراح اصلی سرکوبها و کشتار معترضان است»
به گفته یک مقام سابق جمهوری اسلامی، «علی لاریجانی»، دبیر شورای عالی امنیت ملی، طراح اصلی سرکوبها در دیماه ۱۴۰۴ است.این منبع آگاه از ط ...
ایران، ایالات متحده (و اسرائیل) در انتظار یک تصمیم:
دنی سیترینوویچ، رییس پیشین میز استراتژیک ایران در اطلاعات دفاعی ارتش اسرائیل
A. با حرکت ناو هواپیمابر لینکلن به سمت آبهای خلیج (فارس)زمان تصمیمگیری بین دولت آمریکا و ایران نزدیکتر میشود.
B. در حال حاضر و با وجود اعلامیههای تهاجمی از هر دو طرف، واضح است که یک راهحل دیپلماتیک هنوز روی میز است. همان عواملی که در ایران، در دولت آمریکا و در منطقه مانع از حمله در روز چهارشنبه گذشته شدند، احتمالاً از این دوره انتظار برای بررسی گزینههایی استفاده میکنند که امکان حرکت دیپلماتیک بین واشنگتن و تهران را فراهم کند و از تشدید تنش جلوگیری نماید.
C. در عین حال، ورود ناو هواپیمابر به خلیج فارس به ایالات متحده انعطافپذیری قابل توجهی در اعمال فشار علیه ایران میدهد -، مانند حمله به نفتکشهای ایرانی که تأمینکننده نفت چین هستند، تا حملات مستقیم به اهداف در ایران.
D. با این حال، حتی ورود این قابلیتها نیز معضل بنیادی دولت را حل نمیکند: اینکه آیا باید به نمایش قدرت، اعمال فشار دیپلماتیک و رسیدن به یک توافق هستهای مطابق با خواستههای واشنگتن بسنده کرد یا اینکه باید بهطور فعال اقدام کرد تا تغییر رژیم را به وجود آورد.
E. علاوه بر این، نیروی عظیمی که در خلیج فارس متمرکز شده است، سوال استراتژیک عمیقتری را حل نمیکند: چگونه میتوان به یک دستاورد فوری و قابل توجه، تا حد تغییر رژیم، بدون کشیده شدن به یک جنگ طولانی و پرهزینه دست یافت؛ و بالعکس - چگونه میتوان اطمینان حاصل کرد که در سناریوی تغییر رژیم، عناصر افراطیتری از رژیم کنونی در ایران به قدرت نمیرسند.
F. در هر صورت، ورود ناو هواپیمابر به منطقه خلیج فارس به طور چشمگیری سطح فشار در تهران را افزایش میدهد، بهویژه در زمینه تهدیدات ممکن علیه جان خامنهای. عکسالعمل دیروز رئیسجمهور ایران، پزشکیان، به این مساله نشاندهنده این واقعیت است که نیروهای ایرانی احتمالاً در وضعیت بالای آمادهباش هستند.
G. مشابه دولت در واشنگتن، رژیم ایرانینیز با یک نقطه تصمیمگیری دراماتیک روبرو است: بین موافقت با خواستههای ایالات متحده - که به معنی واگذاری بخشی از ارکان امنیتی رژیم، از جمله غنیسازی است - و ایستادگی در برابر آن، با ریسک مواجهه با ایالات متحده، سناریویی که آخرین چیزی است که ایران میخواهد.
H. در نهایت، تصمیم به خامنهای، برمیگردد. سوال این است که آیا او که دولت آمریکا را به عنوان "شیطان بزرگ" و دشمن انقلاب اسلامی میبیند، حاضر خواهد بود - با وجود اعلامیههای عمومیاش - "نه یک جام بلکه یک کوزه سم بنوشد" تا رژیم را نجات دهد. و اگر نه، آیا نیرویی در ایران وجود دارد که قدرت کافی برای فشار به او به منظور انجام این کار را داشته باشد، در حالی که مشخص نیست او تا چه حد از شدت وضعیت و این واقعیت که جمهوری اسلامی ایران، حتی پس از سرکوب اعتراضات، در وضعیت بسیار دشواری قرار دارد آگاه است و اگر نتواند سیاست خود را تغییر دهد، اعتراضات بعدی با توجه به بحران اقتصادی شدید در کشور در راه است
I. در زمینه اسرائیل، این یک تنش بین فرصت و ریسک است. حضور بیسابقه ایالات متحده در خلیج فارس و تعهدی که رئیسجمهور آمریکا به مسئله ایران نشان داده، نخستوزیر اسرائیل را به دستیابی به هدف استراتژیک تغییر در رژیم ایران یا حداقل در سیاست آن تحت رهبری دولت نزدیکتر میکند. با این حال، خطر آن نیز وجود دارد که واشنگتن و تهران به توافق هستهای دست یابند که به نفع منافع اسرائیل در تغییر رژیم در ایران نباشد.
J. و همانطور که همیشه، با فرصت، ریسک نیز همراه است: در هر سناریوی وخامت امنیت، ایران به حمله به اسرائیل انتخاب نخواهد کرد، اما اگر چنین شود، درگیر شدن اسرائیل افزایش مییابد.
در نهایت، این روزها روزهای انتظار هستند که در آن همه گزینهها - دیپلماتیک و امنیتی - هنوز روی میز قرار دارند. داستان هنوز به پایان نرسیده است.
دنی سیترینوویچ، رییس پیشین میز استراتژیک ایران در اطلاعات دفاعی ارتش اسرائیل
A. با حرکت ناو هواپیمابر لینکلن به سمت آبهای خلیج (فارس)زمان تصمیمگیری بین دولت آمریکا و ایران نزدیکتر میشود.
B. در حال حاضر و با وجود اعلامیههای تهاجمی از هر دو طرف، واضح است که یک راهحل دیپلماتیک هنوز روی میز است. همان عواملی که در ایران، در دولت آمریکا و در منطقه مانع از حمله در روز چهارشنبه گذشته شدند، احتمالاً از این دوره انتظار برای بررسی گزینههایی استفاده میکنند که امکان حرکت دیپلماتیک بین واشنگتن و تهران را فراهم کند و از تشدید تنش جلوگیری نماید.
C. در عین حال، ورود ناو هواپیمابر به خلیج فارس به ایالات متحده انعطافپذیری قابل توجهی در اعمال فشار علیه ایران میدهد -، مانند حمله به نفتکشهای ایرانی که تأمینکننده نفت چین هستند، تا حملات مستقیم به اهداف در ایران.
D. با این حال، حتی ورود این قابلیتها نیز معضل بنیادی دولت را حل نمیکند: اینکه آیا باید به نمایش قدرت، اعمال فشار دیپلماتیک و رسیدن به یک توافق هستهای مطابق با خواستههای واشنگتن بسنده کرد یا اینکه باید بهطور فعال اقدام کرد تا تغییر رژیم را به وجود آورد.
E. علاوه بر این، نیروی عظیمی که در خلیج فارس متمرکز شده است، سوال استراتژیک عمیقتری را حل نمیکند: چگونه میتوان به یک دستاورد فوری و قابل توجه، تا حد تغییر رژیم، بدون کشیده شدن به یک جنگ طولانی و پرهزینه دست یافت؛ و بالعکس - چگونه میتوان اطمینان حاصل کرد که در سناریوی تغییر رژیم، عناصر افراطیتری از رژیم کنونی در ایران به قدرت نمیرسند.
F. در هر صورت، ورود ناو هواپیمابر به منطقه خلیج فارس به طور چشمگیری سطح فشار در تهران را افزایش میدهد، بهویژه در زمینه تهدیدات ممکن علیه جان خامنهای. عکسالعمل دیروز رئیسجمهور ایران، پزشکیان، به این مساله نشاندهنده این واقعیت است که نیروهای ایرانی احتمالاً در وضعیت بالای آمادهباش هستند.
G. مشابه دولت در واشنگتن، رژیم ایرانینیز با یک نقطه تصمیمگیری دراماتیک روبرو است: بین موافقت با خواستههای ایالات متحده - که به معنی واگذاری بخشی از ارکان امنیتی رژیم، از جمله غنیسازی است - و ایستادگی در برابر آن، با ریسک مواجهه با ایالات متحده، سناریویی که آخرین چیزی است که ایران میخواهد.
H. در نهایت، تصمیم به خامنهای، برمیگردد. سوال این است که آیا او که دولت آمریکا را به عنوان "شیطان بزرگ" و دشمن انقلاب اسلامی میبیند، حاضر خواهد بود - با وجود اعلامیههای عمومیاش - "نه یک جام بلکه یک کوزه سم بنوشد" تا رژیم را نجات دهد. و اگر نه، آیا نیرویی در ایران وجود دارد که قدرت کافی برای فشار به او به منظور انجام این کار را داشته باشد، در حالی که مشخص نیست او تا چه حد از شدت وضعیت و این واقعیت که جمهوری اسلامی ایران، حتی پس از سرکوب اعتراضات، در وضعیت بسیار دشواری قرار دارد آگاه است و اگر نتواند سیاست خود را تغییر دهد، اعتراضات بعدی با توجه به بحران اقتصادی شدید در کشور در راه است
I. در زمینه اسرائیل، این یک تنش بین فرصت و ریسک است. حضور بیسابقه ایالات متحده در خلیج فارس و تعهدی که رئیسجمهور آمریکا به مسئله ایران نشان داده، نخستوزیر اسرائیل را به دستیابی به هدف استراتژیک تغییر در رژیم ایران یا حداقل در سیاست آن تحت رهبری دولت نزدیکتر میکند. با این حال، خطر آن نیز وجود دارد که واشنگتن و تهران به توافق هستهای دست یابند که به نفع منافع اسرائیل در تغییر رژیم در ایران نباشد.
J. و همانطور که همیشه، با فرصت، ریسک نیز همراه است: در هر سناریوی وخامت امنیت، ایران به حمله به اسرائیل انتخاب نخواهد کرد، اما اگر چنین شود، درگیر شدن اسرائیل افزایش مییابد.
در نهایت، این روزها روزهای انتظار هستند که در آن همه گزینهها - دیپلماتیک و امنیتی - هنوز روی میز قرار دارند. داستان هنوز به پایان نرسیده است.
۱
افسانه کودتای سپاه پاسداران انقلاب
اسلامی
جانشینی، نظامیسازی و محدودیتها بر قدرت در ایران
حمیدرضا عزیزی
۱۹ ژانویه ۲۰۲۶
گمانهزنیها درباره احتمال کودتای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ایران (IRGC) دوباره مطرح شده است. این بحث به واسطه همپوشانی سه فشار بهوجود آمده که به ندرت بهطور اینچنینی همزمان میشوند. اول، کشور در حال تجربه یک موج جدید از اعتراضات عمومی است که با دامنهای بیسابقه و بسیج و همچنین با سطحی بیسابقه از سرکوب روبرو شد. دوم، جنگ اخیر با اسرائیل یک شوک استراتژیک به نظام وارد کرد که نشان داد نظام هنوز به شدت به اقتدار شخصی در رأس خود وابسته است. دورههایی که رهبر در طول جنگ کمتر در دسترس بود، محدودیتهایی در واکنش سریع و تصمیمگیری هماهنگ را نمایان کرد. سوم، و شاید مهمتر از همه، این تحولات در حالی رخ داد که جانشینی دیگر یک سؤال دور و مدیریت شده نبود و به جای آن به یک عامل فوری تبدیل شد که رفتار نخبگان را شکل میدهد.
این دینامیکها زمینهای بارور برای استدلالهایی فراهم کرده است که سپاه پاسداران - که بهطور عمیق در ساختارهای سیاسی، اقتصادی و امنیتی ایران جا گرفته است - ممکن است در نهایت از رهبری روحانیت فاصله بگیرد و مستقیماً قدرت را به دست گیرد. در نگاه اول، این تفسیر قابل قبول به نظر میرسد. سپاه پاسداران بر نهادهای اصلی قهری دولت تسلط دارد، در بخشهای کلیدی اقتصادی غالب است و نفوذ خود را در دو دهه گذشته بهطور مستمر گسترش داده است. با این حال، این خط استدلال ناقص است.
در واقع، در حالی که تحیلیا امکان کودتا نشاندهنده ناپایداری واقعی و عدم قطعیت نخبگان است، بهطور بنیادین نقش سپاه پاسداران و معماری قدرت در جمهوری اسلامی را نادرست تفسیر میکند. سؤال مرکزی این نیست که آیا سپاه پاسداران میتواند نظامی را که به ساخت آن کمک کرده است سرنگون کند، بلکه این است که قدرت در آن نظام چگونه ساختار یافته، میانجیگری و محدود شده است؛ بهویژه در شرایط جانشینی و بحران. درک این تمایز برای ارزیابی مسیر سیاسی ایران در دوره پیشرو ضروری است.
نیروی موازی طراحیشده در برابر کودتاها
سپاه پاسداران در پی انقلاب ۱۹۷۹ بهعنوان نیرویی وفادار به ایدئولوژی و جدا از ارتش منظم تأسیس شد، که رهبران انقلابی بهعنوان منبعی بالقوه از ضد انقلاب یا کودتا به آن عمیقاً بیاعتماد بودند. تا پایان جنگ ایران و عراق، سپاه پاسداران بهطور کامل به مؤسسهای نظامی متعارف تبدیل نشده بود. هرچند در طول جنگ به تدریج ساختارهای فرماندهی واضحتری به دست آورد، اما از رتبهها و سلسلهمراتب حرفهای کاملاً استاندارد برخوردار نبود. بهاینترتیب، این نیرو عمدتاً بهعنوان نیرویی موازی و محافظتی از رژیم در نظر گرفته میشد تا بهعنوان یک مرکز مستقل از قدرت سیاسی، با کارکرد خاص حفاظت از نظم انقلابی جدید در برابر تهدیدات داخلی و خارجی.
با گذشت زمان، سپاه پاسداران از نیرویی انقلابی و ایدئولوژیک به یک ارکان مرکزی قدرت دولت تبدیل شد. پس از پایان جنگ ایران و عراق، این نیرو بهطور عمیق در نهادهای دولتی جا گرفت و نقش خود را در امنیت، سیاست و اقتصاد گسترش داد. این یک تحول ناگهانی نبود بلکه فرآیندی تدریجی بود که تحت تأثیر لحظات مکرر ناآرامی داخلی و فشارهای خارجی شکل گرفت. یکی از نشانههای اولیه نقش سیاسی رو به رشد سپاه در اعتراضات دانشجویی ۱۹۹۹ بهوجود آمد، زمانی که فرماندهان ارشد سپاه به رئیسجمهور محمد خاتمی هشدار دادند که عدم بازگرداندن نظم آنان را وادار به عمل خواهد کرد. این حادثه نشاندهنده ظهور سپاه بهعنوان بازیگری بود که تمایل به مداخله در بحرانهای داخلی داشت.
جنبش سبز ۲۰۰۹ نقطه عطفی واضحتر را رقم زد. پس از آن، عملکرد امنیتی داخلی سپاه بهطور قابل توجهی گسترش یافت، بهویژه از طریق تقویت دستگاههای اطلاعاتی و ضد اطلاعاتی آن. از آن زمان به بعد، سپاه در استراتژیهای بقای رژیم حتی بیشتر جا افتاد و نقش مرکزی در سرکوب، نظارت و مدیریت تهدیدات داخلی ایفا کرد.
با این حال، علیرغم قدرتش، سپاه پاسداران یک بازیگر یکپارچه نیست. این نیرو بهعنوان فدراسیونی از مراکز قدرت نیمهخودمختار عمل میکند که شامل نیروی قدس، نیروی هوا فضا، سازمان اطلاعات، بسیج و نیروی زمینی است که هر یک وظایف عملیاتی و منافع نهادی خاص خود را دارند. این شعبهها از طریق ساختارهای افقی رسمی هماهنگ میشوند، اما در نهایت بهوسیله وفاداری عمودی به رهبر معظم به هم متصل شدهاند. مکانیزمهای کنترل ایدئولوژیک و سیاسی، مأموریتهای موازی و زنجیرههای فرماندهی چندلایه بهعنوان محدودیتهای داخلی عمل میکنند که احتمال اقدام یکپارچه بیرون از سلسلهمراتب موجود را کاهش میدهند.
این ویژگیهای ساختاری بهطور کلی این ادعاها را پیچیده میکند که سپاه پاسداران آماده اجرای یک کودتای نظامی کلاسیک است.
افسانه کودتای سپاه پاسداران انقلاب
اسلامی
جانشینی، نظامیسازی و محدودیتها بر قدرت در ایران
حمیدرضا عزیزی
۱۹ ژانویه ۲۰۲۶
گمانهزنیها درباره احتمال کودتای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ایران (IRGC) دوباره مطرح شده است. این بحث به واسطه همپوشانی سه فشار بهوجود آمده که به ندرت بهطور اینچنینی همزمان میشوند. اول، کشور در حال تجربه یک موج جدید از اعتراضات عمومی است که با دامنهای بیسابقه و بسیج و همچنین با سطحی بیسابقه از سرکوب روبرو شد. دوم، جنگ اخیر با اسرائیل یک شوک استراتژیک به نظام وارد کرد که نشان داد نظام هنوز به شدت به اقتدار شخصی در رأس خود وابسته است. دورههایی که رهبر در طول جنگ کمتر در دسترس بود، محدودیتهایی در واکنش سریع و تصمیمگیری هماهنگ را نمایان کرد. سوم، و شاید مهمتر از همه، این تحولات در حالی رخ داد که جانشینی دیگر یک سؤال دور و مدیریت شده نبود و به جای آن به یک عامل فوری تبدیل شد که رفتار نخبگان را شکل میدهد.
این دینامیکها زمینهای بارور برای استدلالهایی فراهم کرده است که سپاه پاسداران - که بهطور عمیق در ساختارهای سیاسی، اقتصادی و امنیتی ایران جا گرفته است - ممکن است در نهایت از رهبری روحانیت فاصله بگیرد و مستقیماً قدرت را به دست گیرد. در نگاه اول، این تفسیر قابل قبول به نظر میرسد. سپاه پاسداران بر نهادهای اصلی قهری دولت تسلط دارد، در بخشهای کلیدی اقتصادی غالب است و نفوذ خود را در دو دهه گذشته بهطور مستمر گسترش داده است. با این حال، این خط استدلال ناقص است.
در واقع، در حالی که تحیلیا امکان کودتا نشاندهنده ناپایداری واقعی و عدم قطعیت نخبگان است، بهطور بنیادین نقش سپاه پاسداران و معماری قدرت در جمهوری اسلامی را نادرست تفسیر میکند. سؤال مرکزی این نیست که آیا سپاه پاسداران میتواند نظامی را که به ساخت آن کمک کرده است سرنگون کند، بلکه این است که قدرت در آن نظام چگونه ساختار یافته، میانجیگری و محدود شده است؛ بهویژه در شرایط جانشینی و بحران. درک این تمایز برای ارزیابی مسیر سیاسی ایران در دوره پیشرو ضروری است.
نیروی موازی طراحیشده در برابر کودتاها
سپاه پاسداران در پی انقلاب ۱۹۷۹ بهعنوان نیرویی وفادار به ایدئولوژی و جدا از ارتش منظم تأسیس شد، که رهبران انقلابی بهعنوان منبعی بالقوه از ضد انقلاب یا کودتا به آن عمیقاً بیاعتماد بودند. تا پایان جنگ ایران و عراق، سپاه پاسداران بهطور کامل به مؤسسهای نظامی متعارف تبدیل نشده بود. هرچند در طول جنگ به تدریج ساختارهای فرماندهی واضحتری به دست آورد، اما از رتبهها و سلسلهمراتب حرفهای کاملاً استاندارد برخوردار نبود. بهاینترتیب، این نیرو عمدتاً بهعنوان نیرویی موازی و محافظتی از رژیم در نظر گرفته میشد تا بهعنوان یک مرکز مستقل از قدرت سیاسی، با کارکرد خاص حفاظت از نظم انقلابی جدید در برابر تهدیدات داخلی و خارجی.
با گذشت زمان، سپاه پاسداران از نیرویی انقلابی و ایدئولوژیک به یک ارکان مرکزی قدرت دولت تبدیل شد. پس از پایان جنگ ایران و عراق، این نیرو بهطور عمیق در نهادهای دولتی جا گرفت و نقش خود را در امنیت، سیاست و اقتصاد گسترش داد. این یک تحول ناگهانی نبود بلکه فرآیندی تدریجی بود که تحت تأثیر لحظات مکرر ناآرامی داخلی و فشارهای خارجی شکل گرفت. یکی از نشانههای اولیه نقش سیاسی رو به رشد سپاه در اعتراضات دانشجویی ۱۹۹۹ بهوجود آمد، زمانی که فرماندهان ارشد سپاه به رئیسجمهور محمد خاتمی هشدار دادند که عدم بازگرداندن نظم آنان را وادار به عمل خواهد کرد. این حادثه نشاندهنده ظهور سپاه بهعنوان بازیگری بود که تمایل به مداخله در بحرانهای داخلی داشت.
جنبش سبز ۲۰۰۹ نقطه عطفی واضحتر را رقم زد. پس از آن، عملکرد امنیتی داخلی سپاه بهطور قابل توجهی گسترش یافت، بهویژه از طریق تقویت دستگاههای اطلاعاتی و ضد اطلاعاتی آن. از آن زمان به بعد، سپاه در استراتژیهای بقای رژیم حتی بیشتر جا افتاد و نقش مرکزی در سرکوب، نظارت و مدیریت تهدیدات داخلی ایفا کرد.
با این حال، علیرغم قدرتش، سپاه پاسداران یک بازیگر یکپارچه نیست. این نیرو بهعنوان فدراسیونی از مراکز قدرت نیمهخودمختار عمل میکند که شامل نیروی قدس، نیروی هوا فضا، سازمان اطلاعات، بسیج و نیروی زمینی است که هر یک وظایف عملیاتی و منافع نهادی خاص خود را دارند. این شعبهها از طریق ساختارهای افقی رسمی هماهنگ میشوند، اما در نهایت بهوسیله وفاداری عمودی به رهبر معظم به هم متصل شدهاند. مکانیزمهای کنترل ایدئولوژیک و سیاسی، مأموریتهای موازی و زنجیرههای فرماندهی چندلایه بهعنوان محدودیتهای داخلی عمل میکنند که احتمال اقدام یکپارچه بیرون از سلسلهمراتب موجود را کاهش میدهند.
این ویژگیهای ساختاری بهطور کلی این ادعاها را پیچیده میکند که سپاه پاسداران آماده اجرای یک کودتای نظامی کلاسیک است.
۲
مؤسسهای که بهعنوان یک مرکز قدرت موازی ساخته شده، در داخل نظام جا افتاده و بهوسیله لایههای متعدد هماهنگی داخلی و وفاداری خارجی محدود شده، بهطور ساختاری به حفظ نظم موجود تمایل دارد تا به براندازی آن.
تحلیل رهبری و مشکل اقتدار
علی خامنهای نقش داور مرکزی نظام سیاسی ایران را تارن تا دستهگراییها در داخل نظام محدود شود. اقتدار او بهعنوان آخرین مکانیزم هماهنگکننده بین نخبگان رقیب - روحانی، سیاسی و امنیتی - عمل میکند که رقابتهایشان واقعی اما محدود است. بههمین ترتیب، خامنهای همچنان نقطه مرجع ایدئولوژیک رژیم برای بسیج کردن عموم باقی میماند. این نقش تحت فشار اعتراضات اهمیت تازهای یافته است، بهطوری که جمهوری اسلامی بهطور فزایندهای به یک هسته سختافزاری برای بسیج اجتماعی وابسته است. تقریباً ۱۳ میلیون رأیدهنده که از نامزد فوقافراطی سعید جلیلی در انتخابات ریاست جمهوری ۲۰۲۴ حمایت کردند - حدود ۲۰ درصد از رأیدهندگان - یک پایگاه ایدئولوژیک متعهد را تشکیل میدهند که حتی در شرایط اقتصادی بد نیز به نظام وفادار میماند. حفظ انسجام در بین این بخش نیازمند یک شخصیت وحدتبخش با اقتدار انقلابی و مذهبی است، نقشی که هیچ فرد یا نهادی در حال حاضر نمیتواند آن را تکرار کند.
در عین حال، سپاه پاسداران فرایند تقلبی نخبگان را تجربه کرده که ظرفیت سیاسی آن را پیچیده میکند. در سالهای اخیر، سپاه فرماندهان ارشدی را از دست داده است که اقتدار نظامی را با وزن سیاسی و قدرت شبکهسازی نخبگان ترکیب کرده بودند. قاسم سلیمانی، هرچند عمدتاً مسئول عملیاتهای خارجی بود، از سیاست داخلی جدا نبود. اخیراً، کشتهشدن شخصیتهای ارشد مانند حسین سلامی، امیرعلی حاجیزاده، محمدحسین باقری و غلامعلی رشید، دایره فرماندهان قادر به برقراری پل میان قدرت قهری و مذاکره نخبگان را بیشتر محدود کرده است. اثر تجمعی این فرآیند به این صورت نیست که سپاه را مستعدتر به سمت کودتا کند، بلکه با کاهش تعداد واسطههای توافق، رهبری ارشد نظامی-بوروکراتیک را حرفهایتر کرده و وابستگی بیشتری به بیت رهبری و چارچوبهای ساخت توافق رسمی مانند شورای عالی امنیت ملی (SNSC) برای هماهنگی سیاسی بهوجود آورده است.
مرگ رئیسجمهور پیشین ابراهیم رئیسی بهطور بنیادی این منظر را تغییر داد. رئیسی بهعنوان یک نامزد پیشتاز برای جانشینی بهطور وسیع دیده میشد و از حمایت واضح خامنهای برخوردار بود و بهعنوان نقطه مرکزی برای تداوم درون نظام عمل میکرد.مرگ ناگهانی او فرآیند جانشینی را که بهنظر میرسید بهطور فزایندهای مدیریت شده است، دوباره باز کرد. در واقع، پسر خامنهای، مجتبی، نیز بهعنوان یک جانشین بالقوه مورد بحث قرار گرفته و عناصر درون حلقه نزدیک به رهبر معظم بهطور فعال از نامزدی او حمایت میکنند. با این حال، موانع ساختاری، از جمله اعتبار محدود روحانی او و مقاومت مداوم در برابر جانشینی سلطنتی، چشمانداز جانشینی او را محدود میکند.
در بحث جانشینی، منابع مطلع به تقسیم واضح اما محدود در درون سپاه پاسداران اشاره کردند، در حالی که رئیسی هنوز زنده بود یک گروه – که بیشتر با فرمانده پیشین سپاه، محمدعلی (یا عزیز) جعفری، ارتباط داشت – رئیسی را بهعنوان نامزد مطلوب تداوم میدید. گروه دوم، شامل شخصیتهایی مانند محمد باقر قالیباف، از فرماندهان پیشین سپاه و رئیسمجلس کنونی، به مجتبی خامنهای بهعنوان مرکز واقعی قدرت در سیاستهای جانشینی تمایل داشت. این همگرایی هرگز عمومی و هرگز مواجههآمیز نبود، اما مهم بود، زیرا نشان میداد که سپاه پاسداران در پشتیبانی از یکجانشین متحد نیست، حتی در حالی که به خود خامنهای وفادار باقی مانده است.
مرگ رئیسی بهطور ناگهانی این رقابت ساختاری را برهم زد. با برکناری نامزدی که بهنظر میرسید از حمایت خامنهای برخوردار است، چشمانداز جانشینی بهطور قابل توجهی مبهمتر شد و نظام را از نقطه مرکزی که نخبگان بتوانند حول آن توافق کنند، محروم کرد. در این خلا، تحرکات اخیر پس از جنگ ۱۲ روزه آشکار میشود. تلاشها برای تقویت نقش شورای عالی امنیت ملی و تأسیس شورای دفاع به سمت منطق جدیدی از شوراگرایی اشاره دارد؛ مکانیزمی که برای مدیریت عدم قطعیت جانشینی رهبری و شرایط جنگی طراحی شده است و بهجای متمرکز کردن اقتدار در یک جانشین واحد، آن را پراکنده میکند. این تغییر نشان میدهد که بهجای آماده شدن برای انتقال قاطع یا تصاحب قدرت، نظام در حال آزمایش با حاکمیت جمعی بهعنوان روشی برای به تأخیر انداختن و محدود کردن درگیریهای جانشینی تحت شرایط فشارهای خارجی و داخلی مداوم است.
عملگرایی بدون شورش
در دهههای گذشته، سپاه پاسداران بهطور فزایندهای در اقتصاد سیاسی ایران جا افتاده است.
مؤسسهای که بهعنوان یک مرکز قدرت موازی ساخته شده، در داخل نظام جا افتاده و بهوسیله لایههای متعدد هماهنگی داخلی و وفاداری خارجی محدود شده، بهطور ساختاری به حفظ نظم موجود تمایل دارد تا به براندازی آن.
تحلیل رهبری و مشکل اقتدار
علی خامنهای نقش داور مرکزی نظام سیاسی ایران را تارن تا دستهگراییها در داخل نظام محدود شود. اقتدار او بهعنوان آخرین مکانیزم هماهنگکننده بین نخبگان رقیب - روحانی، سیاسی و امنیتی - عمل میکند که رقابتهایشان واقعی اما محدود است. بههمین ترتیب، خامنهای همچنان نقطه مرجع ایدئولوژیک رژیم برای بسیج کردن عموم باقی میماند. این نقش تحت فشار اعتراضات اهمیت تازهای یافته است، بهطوری که جمهوری اسلامی بهطور فزایندهای به یک هسته سختافزاری برای بسیج اجتماعی وابسته است. تقریباً ۱۳ میلیون رأیدهنده که از نامزد فوقافراطی سعید جلیلی در انتخابات ریاست جمهوری ۲۰۲۴ حمایت کردند - حدود ۲۰ درصد از رأیدهندگان - یک پایگاه ایدئولوژیک متعهد را تشکیل میدهند که حتی در شرایط اقتصادی بد نیز به نظام وفادار میماند. حفظ انسجام در بین این بخش نیازمند یک شخصیت وحدتبخش با اقتدار انقلابی و مذهبی است، نقشی که هیچ فرد یا نهادی در حال حاضر نمیتواند آن را تکرار کند.
در عین حال، سپاه پاسداران فرایند تقلبی نخبگان را تجربه کرده که ظرفیت سیاسی آن را پیچیده میکند. در سالهای اخیر، سپاه فرماندهان ارشدی را از دست داده است که اقتدار نظامی را با وزن سیاسی و قدرت شبکهسازی نخبگان ترکیب کرده بودند. قاسم سلیمانی، هرچند عمدتاً مسئول عملیاتهای خارجی بود، از سیاست داخلی جدا نبود. اخیراً، کشتهشدن شخصیتهای ارشد مانند حسین سلامی، امیرعلی حاجیزاده، محمدحسین باقری و غلامعلی رشید، دایره فرماندهان قادر به برقراری پل میان قدرت قهری و مذاکره نخبگان را بیشتر محدود کرده است. اثر تجمعی این فرآیند به این صورت نیست که سپاه را مستعدتر به سمت کودتا کند، بلکه با کاهش تعداد واسطههای توافق، رهبری ارشد نظامی-بوروکراتیک را حرفهایتر کرده و وابستگی بیشتری به بیت رهبری و چارچوبهای ساخت توافق رسمی مانند شورای عالی امنیت ملی (SNSC) برای هماهنگی سیاسی بهوجود آورده است.
مرگ رئیسجمهور پیشین ابراهیم رئیسی بهطور بنیادی این منظر را تغییر داد. رئیسی بهعنوان یک نامزد پیشتاز برای جانشینی بهطور وسیع دیده میشد و از حمایت واضح خامنهای برخوردار بود و بهعنوان نقطه مرکزی برای تداوم درون نظام عمل میکرد.مرگ ناگهانی او فرآیند جانشینی را که بهنظر میرسید بهطور فزایندهای مدیریت شده است، دوباره باز کرد. در واقع، پسر خامنهای، مجتبی، نیز بهعنوان یک جانشین بالقوه مورد بحث قرار گرفته و عناصر درون حلقه نزدیک به رهبر معظم بهطور فعال از نامزدی او حمایت میکنند. با این حال، موانع ساختاری، از جمله اعتبار محدود روحانی او و مقاومت مداوم در برابر جانشینی سلطنتی، چشمانداز جانشینی او را محدود میکند.
در بحث جانشینی، منابع مطلع به تقسیم واضح اما محدود در درون سپاه پاسداران اشاره کردند، در حالی که رئیسی هنوز زنده بود یک گروه – که بیشتر با فرمانده پیشین سپاه، محمدعلی (یا عزیز) جعفری، ارتباط داشت – رئیسی را بهعنوان نامزد مطلوب تداوم میدید. گروه دوم، شامل شخصیتهایی مانند محمد باقر قالیباف، از فرماندهان پیشین سپاه و رئیسمجلس کنونی، به مجتبی خامنهای بهعنوان مرکز واقعی قدرت در سیاستهای جانشینی تمایل داشت. این همگرایی هرگز عمومی و هرگز مواجههآمیز نبود، اما مهم بود، زیرا نشان میداد که سپاه پاسداران در پشتیبانی از یکجانشین متحد نیست، حتی در حالی که به خود خامنهای وفادار باقی مانده است.
مرگ رئیسی بهطور ناگهانی این رقابت ساختاری را برهم زد. با برکناری نامزدی که بهنظر میرسید از حمایت خامنهای برخوردار است، چشمانداز جانشینی بهطور قابل توجهی مبهمتر شد و نظام را از نقطه مرکزی که نخبگان بتوانند حول آن توافق کنند، محروم کرد. در این خلا، تحرکات اخیر پس از جنگ ۱۲ روزه آشکار میشود. تلاشها برای تقویت نقش شورای عالی امنیت ملی و تأسیس شورای دفاع به سمت منطق جدیدی از شوراگرایی اشاره دارد؛ مکانیزمی که برای مدیریت عدم قطعیت جانشینی رهبری و شرایط جنگی طراحی شده است و بهجای متمرکز کردن اقتدار در یک جانشین واحد، آن را پراکنده میکند. این تغییر نشان میدهد که بهجای آماده شدن برای انتقال قاطع یا تصاحب قدرت، نظام در حال آزمایش با حاکمیت جمعی بهعنوان روشی برای به تأخیر انداختن و محدود کردن درگیریهای جانشینی تحت شرایط فشارهای خارجی و داخلی مداوم است.
عملگرایی بدون شورش
در دهههای گذشته، سپاه پاسداران بهطور فزایندهای در اقتصاد سیاسی ایران جا افتاده است.
۳
این جاافتادگی موجب تشویق نوعی
عملگرایی شده است – نه بهمعنای تعدیل ایدئولوژیک بلکه بهعنوان تلاشی برای آشتی دادن الزامات اقتصادی متضاد در درون نظام. گسترش پایگاه تجاری سپاه منافع مادی متنوعی را بهوجود آورده که نیاز به سازگاری مداوم را ایجاب میکند. تحریمها، قاچاق و سایر فعالیتهای اقتصادی غیررسمی میتوانند برای شبکههای مرتبط با سپاه سود ایجاد کنند، اما مشارکت سپاه در پروژههای زیرساختی و تجاری در مقیاس بزرگ بهطور همزمان وابستگی به پیشبینیپذیری، تحرک سرمایه و درجهای از ثبات داخلی و خارجی برای حفاظت از ثروت انباشته شده ایجاد میکند. این انگیزههای همپوشان و گاهی متضاد موجب ایجاد تفاوتهای داخلی در مورد استراتژی و مدیریت ریسک میشود، اما نه در مورد بقای رژیم.
تغییر نسلی این دینامیک را تقویت میکند. نسلهای جوانتر در سپاه، بهویژه در مقامهای میانی و فنی، تحت تأثیر جنگ ایران و عراق شکل نگرفتهاند بلکه تحت تأثیر تحولات منطقهای پس از ۲۰۰۳، قیامهای عربی، درگیری سوریه و مبارزه با داعش قرار گرفتهاند. دیدگاه آنها بهطور کلی بیشتر به ایران و امنیت ملی متمرکز است تا ایدئولوژی جهانی. آنها به بازدارندگی، نفوذ منطقهای و ظرفیت دولت اولویت میدهند و اغلب درسهایی از فروپاشی دولت و جنگ نیابتی در مناطقی مانند سوریه گرفتهاند ، نه از اسطورههای انقلابی. این به نوعی عملگرایی عملی منجر میشود، یعنی توجه بیشتر به هزینهها، پایداری و انعطافپذیری تاکتیکی، بدون اینکه به تعدیل ایدئولوژیک یا لیبرالسازی سیاسی اشاره کند.
این عملگرایی – و دیدگاه متمایزی که منعکس میکند – گاهی به انتقاد از گارد قدیمی انقلابی در مسائلی از جمله مشارکت اقتصادی و ریسکپذیری در سیاست خارجی ترجمه شده است. با این حال، این انتقاد به معنای نیت کودتا نیست. حتی اگر چنین انتقادی به نارضایتی تبدیل شود، گارد جوان فاقد شرایط داخلی و خارجی لازم برای تبدیل آن به عمل سیاسی هماهنگ است. موقعیتهای فرماندهی ارشد همچنان در دست افسران دوره انقلابی متمرکز است که اقتدار آنها به نظم موجود وابسته است، در حالی که نسلهای جوانتر هنوز نتوانستهاند شبکههای سیاسی یا پروفایلهای عمومی لازم برای عمل مستقل را توسعه دهند. هرگونه تلاش برای حرکت خارج از کانالهای جاافتاده به خطر تجزیه سازمانی، مقاومت نخبگان و واکنش منفی از پایگاه اجتماعی رژیم خود منجر خواهد شد. بنابراین، سازگاری در چارچوبهای نظامی انجام میشود، نه علیه آنها.
جانشینی، تحکیم سپاه پاسداران و تحول رژیم
در هسته بحثهای جدید درباره کودتا، سوءتفاهمی در مورد چگونگی شکلگیری مبارزات قدرت در جمهوری اسلامی وجود دارد. سپاه پاسداران نیازی به سرنگونی نظام برای تأثیر بر نتایج ندارد. آنها مدتهاست که این کار را از طریق موقعیتیابی نهادی، داشت قدرت وتو بر گزینههای غیرقابل قبول و مذاکره در عرصه سیاسی محدود رژیم انجام دادهاند. این مکانیزمها مؤثرتر و کمخطرتر از هر تصاحب قدرت علنی هستند.
پایداری تحلیلهای کودتا عمدتاً ناشی از تمایل تحلیلی به دیدن سپاه پاسداران بهعنوان یک بازیگر نظامی یکپارچه ایستاده در «کنار»ًنظام سیاسی است. اما در واقع، سپاه پاسداران یک ارکان مرکزی از حاکمیت رژیم است که بهطور عمیق در بنیادهای ایدئولوژیک، ترتیبات نهادی و اقتصاد سیاسی آن جا افتاده است. نفوذ آنها دقیقاً از همین جاافتادگی ناشی میشود.
به این معنا، مفهوم «کودتای خزنده» علی الفونه اصلاحی مفیدتر از پیشبینیهای تصاحب نظامی ناگهانی ارائه میدهد. در دهههای گذشته، حاکمیت در جمهوری اسلامی بهطور فزایندهای امنیتی شده است، با گسترش نقش سپاه پاسداران در امنیت، مدیریت اقتصادی و سیاست. این فرآیند اقتدار روحانیت را جابجا نکرده است؛ بلکه قدرت نظامی-بوروکراتیک را در نظم موجود ادغام کرده و سیستمی ایجاد کرده که در آن سپاه در حاکمیت مرکزی است اما همچنان تحت محدودیتهای سیاسی و نهادی قرار دارد.
تمایز حیاتی، بنابراین، میان کودتا و عدم کودتا نیست، بلکه میان فروپاشی و تحول است. یک کودتای نظامی کلاسیک علیه رهبری به دلایل ساختاری غیرمحتمل باقی میماند. با این حال، یک نظم پس از خامنهای که در آن قدرت از طریق فرآیندهای مذاکرهشده، نهادی و تدریجی بازتنظیم شود – و موقعیت سپاه پاسداران و نخبگان نظامی-امنیتی را درون دولت بیشتر تحکیم کند – نهتنها ممکن است، بلکه در حال شکلگیری است.
از این رو، روند پس از خامنهای احتمالاً شامل طیفی از نتایج خواهد بود نه یک گسست کامل از قبل. در یک سر این طیف، شوراهای موجود و مکانیزمهای هماهنگی امنیتی میتوانند به مرکز مؤثر نظام سیاسی تبدیل شوند و اقتدار را در رهبری جمعی نخبگان نظامی-امنیتی بازیابی کنند.
این جاافتادگی موجب تشویق نوعی
عملگرایی شده است – نه بهمعنای تعدیل ایدئولوژیک بلکه بهعنوان تلاشی برای آشتی دادن الزامات اقتصادی متضاد در درون نظام. گسترش پایگاه تجاری سپاه منافع مادی متنوعی را بهوجود آورده که نیاز به سازگاری مداوم را ایجاب میکند. تحریمها، قاچاق و سایر فعالیتهای اقتصادی غیررسمی میتوانند برای شبکههای مرتبط با سپاه سود ایجاد کنند، اما مشارکت سپاه در پروژههای زیرساختی و تجاری در مقیاس بزرگ بهطور همزمان وابستگی به پیشبینیپذیری، تحرک سرمایه و درجهای از ثبات داخلی و خارجی برای حفاظت از ثروت انباشته شده ایجاد میکند. این انگیزههای همپوشان و گاهی متضاد موجب ایجاد تفاوتهای داخلی در مورد استراتژی و مدیریت ریسک میشود، اما نه در مورد بقای رژیم.
تغییر نسلی این دینامیک را تقویت میکند. نسلهای جوانتر در سپاه، بهویژه در مقامهای میانی و فنی، تحت تأثیر جنگ ایران و عراق شکل نگرفتهاند بلکه تحت تأثیر تحولات منطقهای پس از ۲۰۰۳، قیامهای عربی، درگیری سوریه و مبارزه با داعش قرار گرفتهاند. دیدگاه آنها بهطور کلی بیشتر به ایران و امنیت ملی متمرکز است تا ایدئولوژی جهانی. آنها به بازدارندگی، نفوذ منطقهای و ظرفیت دولت اولویت میدهند و اغلب درسهایی از فروپاشی دولت و جنگ نیابتی در مناطقی مانند سوریه گرفتهاند ، نه از اسطورههای انقلابی. این به نوعی عملگرایی عملی منجر میشود، یعنی توجه بیشتر به هزینهها، پایداری و انعطافپذیری تاکتیکی، بدون اینکه به تعدیل ایدئولوژیک یا لیبرالسازی سیاسی اشاره کند.
این عملگرایی – و دیدگاه متمایزی که منعکس میکند – گاهی به انتقاد از گارد قدیمی انقلابی در مسائلی از جمله مشارکت اقتصادی و ریسکپذیری در سیاست خارجی ترجمه شده است. با این حال، این انتقاد به معنای نیت کودتا نیست. حتی اگر چنین انتقادی به نارضایتی تبدیل شود، گارد جوان فاقد شرایط داخلی و خارجی لازم برای تبدیل آن به عمل سیاسی هماهنگ است. موقعیتهای فرماندهی ارشد همچنان در دست افسران دوره انقلابی متمرکز است که اقتدار آنها به نظم موجود وابسته است، در حالی که نسلهای جوانتر هنوز نتوانستهاند شبکههای سیاسی یا پروفایلهای عمومی لازم برای عمل مستقل را توسعه دهند. هرگونه تلاش برای حرکت خارج از کانالهای جاافتاده به خطر تجزیه سازمانی، مقاومت نخبگان و واکنش منفی از پایگاه اجتماعی رژیم خود منجر خواهد شد. بنابراین، سازگاری در چارچوبهای نظامی انجام میشود، نه علیه آنها.
جانشینی، تحکیم سپاه پاسداران و تحول رژیم
در هسته بحثهای جدید درباره کودتا، سوءتفاهمی در مورد چگونگی شکلگیری مبارزات قدرت در جمهوری اسلامی وجود دارد. سپاه پاسداران نیازی به سرنگونی نظام برای تأثیر بر نتایج ندارد. آنها مدتهاست که این کار را از طریق موقعیتیابی نهادی، داشت قدرت وتو بر گزینههای غیرقابل قبول و مذاکره در عرصه سیاسی محدود رژیم انجام دادهاند. این مکانیزمها مؤثرتر و کمخطرتر از هر تصاحب قدرت علنی هستند.
پایداری تحلیلهای کودتا عمدتاً ناشی از تمایل تحلیلی به دیدن سپاه پاسداران بهعنوان یک بازیگر نظامی یکپارچه ایستاده در «کنار»ًنظام سیاسی است. اما در واقع، سپاه پاسداران یک ارکان مرکزی از حاکمیت رژیم است که بهطور عمیق در بنیادهای ایدئولوژیک، ترتیبات نهادی و اقتصاد سیاسی آن جا افتاده است. نفوذ آنها دقیقاً از همین جاافتادگی ناشی میشود.
به این معنا، مفهوم «کودتای خزنده» علی الفونه اصلاحی مفیدتر از پیشبینیهای تصاحب نظامی ناگهانی ارائه میدهد. در دهههای گذشته، حاکمیت در جمهوری اسلامی بهطور فزایندهای امنیتی شده است، با گسترش نقش سپاه پاسداران در امنیت، مدیریت اقتصادی و سیاست. این فرآیند اقتدار روحانیت را جابجا نکرده است؛ بلکه قدرت نظامی-بوروکراتیک را در نظم موجود ادغام کرده و سیستمی ایجاد کرده که در آن سپاه در حاکمیت مرکزی است اما همچنان تحت محدودیتهای سیاسی و نهادی قرار دارد.
تمایز حیاتی، بنابراین، میان کودتا و عدم کودتا نیست، بلکه میان فروپاشی و تحول است. یک کودتای نظامی کلاسیک علیه رهبری به دلایل ساختاری غیرمحتمل باقی میماند. با این حال، یک نظم پس از خامنهای که در آن قدرت از طریق فرآیندهای مذاکرهشده، نهادی و تدریجی بازتنظیم شود – و موقعیت سپاه پاسداران و نخبگان نظامی-امنیتی را درون دولت بیشتر تحکیم کند – نهتنها ممکن است، بلکه در حال شکلگیری است.
از این رو، روند پس از خامنهای احتمالاً شامل طیفی از نتایج خواهد بود نه یک گسست کامل از قبل. در یک سر این طیف، شوراهای موجود و مکانیزمهای هماهنگی امنیتی میتوانند به مرکز مؤثر نظام سیاسی تبدیل شوند و اقتدار را در رهبری جمعی نخبگان نظامی-امنیتی بازیابی کنند.
❤1
۴
در سر دیگر، یک چهره سیاسی از گارد
قدیم – مانند قالیباف – میتواند بهعنوان نقطه مرکزی ظهور کند و یه عنوان هماهنگکننده عمل کند در حالی که به تدریج اقتدار را از سلطه روحانییت دور میکند. بین این دو قطب، سناریویی ترکیبی وجود دارد که در آن رهبری رسمی تضعیف یا نمادین حضور دارد، در حالی که اقتدار واقعی از طریق مذاکره نهادی بین نخبگان امنیتی، روحانی و سیاسی اعمال میشود. در تمام موارد، این دینامیکها به سمت تحول داخلی بهجای فروپاشی ناگهانی سیستم خواهد رفت.
https://www.irananalytica.org/p/the-myth-of-an-irgc-coup
در سر دیگر، یک چهره سیاسی از گارد
قدیم – مانند قالیباف – میتواند بهعنوان نقطه مرکزی ظهور کند و یه عنوان هماهنگکننده عمل کند در حالی که به تدریج اقتدار را از سلطه روحانییت دور میکند. بین این دو قطب، سناریویی ترکیبی وجود دارد که در آن رهبری رسمی تضعیف یا نمادین حضور دارد، در حالی که اقتدار واقعی از طریق مذاکره نهادی بین نخبگان امنیتی، روحانی و سیاسی اعمال میشود. در تمام موارد، این دینامیکها به سمت تحول داخلی بهجای فروپاشی ناگهانی سیستم خواهد رفت.
https://www.irananalytica.org/p/the-myth-of-an-irgc-coup
www.irananalytica.org
The Myth of an IRGC Coup
Succession, Militarization, and the Constraints on Power in Iran
تحلیل علی انصاری، مورخ
و استاد دانشگاه سنتاندروز درباره وضعیت امروز ایران
https://www.newstatesman.com/international-politics/2026/01/how-much-longer-can-irans-islamic-republic-survive?utm_medium=Social&utm_source=Twitter#Echobox=1768471521
چند سال اخیر برای جمهوری اسلامی خوب نبوده است. با تعلل آن در مورد توافق هستهای و تصمیم به حمایت از حمله روسیه به اوکراین، همدردیهای ارزشمندی را در اروپا از دست داده است. جنگ آن با اسرائیل، فروپاشی محور مقاومت (که شامل حزبالله و حوثیها بود)، کمبود امکانات دفاع مدنی و از دست دادن نظامی حریم هواییاش، او را به شعار توخالی تبدیل کرده است. در همین حال، عدم پیشبینیپذیری ترامپ در نظر بسیاری از ایرانیان، آنچه را که غیرقابل تصور بود، قابل تصور کرده است. با شناخت آسیبپذیری خود، رژیم تلاش کرد تا با ستایش گذشته پیشااسلامی ایران مشروعیت خود را بازیابی کند، اما برای بسیاری، این اقدام خیلی کم و خیلی دیر بوده است. هیچ چیز به اندازه رو آردن به دوره پیش از اسلام و پادشاهان آن برای جمهوری اسلامی، که بر اساس نفرت از پادشاهان بنا شده، بوی ورشکستگی اخلاقی نمیدهد.
در همین حال، رئیسجمهور، مسعود پزشکیان، چیزی بیشتر از همدردی با مردم در مورد وضعیت اقتصادیشان ارائه نمیدهد. او حتی پیشنهاد کرد که به دلیل کمبود آب، ممکن است پایتخت ۱۵ میلیون نفری نیاز به تخلیه داشته باشد. در چنین وضعیتی، واقعاً تنها
موضوع زمان بود که ناامیدی به اعتراض تبدیل شود. این بار، کاتالیزور ارز بود، که از سال ۱۹۷۹ به طور مداوم در حال کاهش ارزش بوده و در آن زمان ۷۰ ریال به دلار بود. در انعکاس نظر مشهور همینگوی درباره ورشکستگی – به تدریج سپس به سرعت – سرعت این کاهش در سالهای اخیر به حدی افزایش یافته که اکنون یک دلار بیش از یک میلیون ریال میخرد. تهدید فروپاشی اقتصادی به شدت حس میشود.
به جز دعا و تأکید مجدد بر ایدئولوژیای که نمیتواند نتایج مثبتی به همراه داشته باشد، جمهوری اسلامی گزینههای کمی دارد که شامل خودکشیاش نشود. ترس در حال محو شدن است، خشم در حال افزایش است و مردم دیگر چیز زیادی برای از دست دادن ندارند. حتی بیتفاوتها نیز از سیستمی که به نظر میرسد چیزی جز خون ارائه نمیدهد، خسته شدهاند. تفاوت این بار این است که یک آستانه روانی به وضوح عبور شده است. تعداد کمی معتقدند که جمهوری اسلامی آیندهای دارد. همانطور که هانا آرنت اشاره کرد، «سلطه توتالیتر، مانند استبداد، دارای میکروبهای خود تخریبگر است.»
و استاد دانشگاه سنتاندروز درباره وضعیت امروز ایران
https://www.newstatesman.com/international-politics/2026/01/how-much-longer-can-irans-islamic-republic-survive?utm_medium=Social&utm_source=Twitter#Echobox=1768471521
چند سال اخیر برای جمهوری اسلامی خوب نبوده است. با تعلل آن در مورد توافق هستهای و تصمیم به حمایت از حمله روسیه به اوکراین، همدردیهای ارزشمندی را در اروپا از دست داده است. جنگ آن با اسرائیل، فروپاشی محور مقاومت (که شامل حزبالله و حوثیها بود)، کمبود امکانات دفاع مدنی و از دست دادن نظامی حریم هواییاش، او را به شعار توخالی تبدیل کرده است. در همین حال، عدم پیشبینیپذیری ترامپ در نظر بسیاری از ایرانیان، آنچه را که غیرقابل تصور بود، قابل تصور کرده است. با شناخت آسیبپذیری خود، رژیم تلاش کرد تا با ستایش گذشته پیشااسلامی ایران مشروعیت خود را بازیابی کند، اما برای بسیاری، این اقدام خیلی کم و خیلی دیر بوده است. هیچ چیز به اندازه رو آردن به دوره پیش از اسلام و پادشاهان آن برای جمهوری اسلامی، که بر اساس نفرت از پادشاهان بنا شده، بوی ورشکستگی اخلاقی نمیدهد.
در همین حال، رئیسجمهور، مسعود پزشکیان، چیزی بیشتر از همدردی با مردم در مورد وضعیت اقتصادیشان ارائه نمیدهد. او حتی پیشنهاد کرد که به دلیل کمبود آب، ممکن است پایتخت ۱۵ میلیون نفری نیاز به تخلیه داشته باشد. در چنین وضعیتی، واقعاً تنها
موضوع زمان بود که ناامیدی به اعتراض تبدیل شود. این بار، کاتالیزور ارز بود، که از سال ۱۹۷۹ به طور مداوم در حال کاهش ارزش بوده و در آن زمان ۷۰ ریال به دلار بود. در انعکاس نظر مشهور همینگوی درباره ورشکستگی – به تدریج سپس به سرعت – سرعت این کاهش در سالهای اخیر به حدی افزایش یافته که اکنون یک دلار بیش از یک میلیون ریال میخرد. تهدید فروپاشی اقتصادی به شدت حس میشود.
به جز دعا و تأکید مجدد بر ایدئولوژیای که نمیتواند نتایج مثبتی به همراه داشته باشد، جمهوری اسلامی گزینههای کمی دارد که شامل خودکشیاش نشود. ترس در حال محو شدن است، خشم در حال افزایش است و مردم دیگر چیز زیادی برای از دست دادن ندارند. حتی بیتفاوتها نیز از سیستمی که به نظر میرسد چیزی جز خون ارائه نمیدهد، خسته شدهاند. تفاوت این بار این است که یک آستانه روانی به وضوح عبور شده است. تعداد کمی معتقدند که جمهوری اسلامی آیندهای دارد. همانطور که هانا آرنت اشاره کرد، «سلطه توتالیتر، مانند استبداد، دارای میکروبهای خود تخریبگر است.»
New Statesman
How much longer can Iran’s Islamic Republic survive?
The regime is beset by structural problems of its own making
https://www.inss.org.il/publication/third-iranian-republic/
دکتر راز زیمت مدیر برنامهٔ پژوهشی «ایران و محور شیعی» در مؤسسهٔ مطالعات امنیت ملی (INSS) اسراییل
این مقاله استدلال میکند که نظام سیاسی ایران وارد یک بحران نهاییِ مشروعیت شده است؛ بحرانی که از فرسایش اقتدار روحانیت، ناکارآمدی حکمرانی و مسئلهٔ حلنشدهٔ جانشینی ناشی میشود. حتی اگر جمهوری اسلامی موقتاً دوام بیاورد، احتمال بیشتری دارد که شاهد دگرگونی ساختاری باشد—احتمالاً به سوی حکمرانی اقتدارگرایانه-نظامی—تا گذار دموکراتیک یا انتقال قدرت به اپوزیسیون.
نکات اصلی
۱. جمهوری اسلامی به بنبست ساختاری رسیده است
بهگفتهٔ سعید لیلاز، نظام در شکل کنونی خود دیگر کارآمد نیست، اما در عین حال هیچ اپوزیسیون سازمانیافتهای توان تصرف قدرت را ندارد.
شعارهایی مانند «رضاشاه، روحت شاد» بیش از آنکه بیانگر تمایل به سلطنت باشند، نشاندهندهٔ خواستِ نظم، کارآمدی و اقتدار مؤثر هستند؛ یعنی آمادگی افکار عمومی برای پذیرش یک قدرت مرکزی قوی.
۲. نظریهٔ ولایت فقیه از آغاز شکننده بود
نظریهٔ ولایت فقیه اساساً حول جایگاه استثنایی آیتالله خمینی طراحی شد، نه بهعنوان یک نهاد پایدار و قابل تداوم.
حتی پیش از انقلاب نیز بسیاری از مراجع و روحانیون بلندپایه با تفسیر خمینی همنظر نبودند.
۳. جانشینی خامنهای عقبنشینی بنیادین از نظریهٔ اولیه بود
پس از درگذشت خمینی، برای امکان جانشینی علی خامنهای، مرجعیت دینی از اقتدار سیاسی تفکیک شد.
این تغییر به شکلگیری آنچه مقاله «جمهوری اسلامی دوم» مینامد انجامید: حکمرانی روحانیان بدون مشروعیت فقهیِ کامل.
خامنهای برای جبران ضعف جایگاه دینی:
حوزهٔ علمیه را از نظر مالی و سیاسی وابسته کرد
سپاه پاسداران را به ستون اصلی بقای نظام تبدیل ساخت
۴. اقتدار روحانیت در جامعه بهشدت فرسوده شده است
سکولاریزاسیون جامعه، فساد، سیاسیشدن دین و رفاه نسبی روحانیون ارشد، اعتماد عمومی را تضعیف کرده است.
خصومت اجتماعی با نهادهای دینی آشکار شده؛ از جمله آتشزدن مساجد در جریان اعتراضات.
نقد ولایت فقیه دیگر فقط خیابانی نیست، بلکه از درون روحانیت و نخبگان نظام نیز مطرح میشود.
۵. جانشینی، پاشنهٔ آشیل نظام است
وضعیت جسمی خامنهای، حضور محدود او در انظار عمومی و رفتار او در جنگ ۱۲روزهٔ ۲۰۲۵ با اسرائیل، تردیدها دربارهٔ کنترل واقعی قدرت را افزایش داده است.
سناریوهای جانشینی شامل:
انتخاب یک روحانی از سوی مجلس خبرگان
انتقال قدرت به مجتبی خامنهای
رهبری شورایی متشکل از چهرههای سیاسی-امنیتی
هیچیک از این گزینهها بحران مشروعیت را حل نمیکند.
۶. اعتراضات، بیانگر گسست عمیق مشروعیتی هستند
اعتراضها دیگر صرفاً اقتصادی نیستند؛ بلکه ردِ ارزشهای بنیانگذار نظام را بازتاب میدهند.
شعارها مستقیماً:
رهبر
نهاد روحانیت
و خودِ جمهوری اسلامی را هدف قرار میدهند
این وضعیت نشاندهندهٔ شکافی بنیادین است، نه فرصتی برای اصلاحات محدود.
۷. گذار از حاکمیت روحانی به حاکمیت نظامی محتملتر شده است
گفتمانی در حال تقویت است که یک «مرد قدرتمند» از درون سپاه را راهحل ثبات میداند.
سپاه هماکنون نقش محوری در:
امنیت
سیاست
و بخشهای مهم اقتصاد دارد
این گذار میتواند به الگوی تاریخی ظهور رضاخان شباهت داشته باشد.
۸. حاکمیت نظامی تضمینکنندهٔ حل بحران نیست
خطرها:
سیاست خارجی تهاجمی
نظامیشدن حکمرانی
اما در مقابل:
سپاه یکدست و همگون نیست
ممکن است منافع نهادی و ثبات را بر ایدئولوژی ترجیح دهد
چنین نظامی میتواند اقتدار روحانیت را تضعیف کند و در عین حال آن را بهطور نمادین حفظ نماید.
چارچوب استدلال
منطق مقاله به این ترتیب پیش میرود:
فرسودگی ایدئولوژیک ولایت فقیه
زوال نهادی روحانیت
ناکامی حکمرانی در اقتصاد، منابع و امنیت
ابهام جانشینی در رأس قدرت
نبود جایگزین دموکراتیک یا اپوزیسیون کارآمد
سابقهٔ تاریخی گذار نظامی در ایران
مجموع این عوامل به دگرگونی نظام اشاره دارد، نه اصلاح.
توصیهها و نتایج ضمنی
اگرچه مقاله توصیهٔ سیاستی مستقیم نمیدهد، اما بهطور ضمنی میگوید:
انتظار تحول داشته باشید، نه احیای نظام
گذار دموکراتیک را مفروض نگیرید
برای تکامل اقتدارگرایانه آماده باشید، نه فروپاشی کامل
بحران ایران ساختاری و تاریخی است، مشابه سالهای پایانی قاجار
دکتر راز زیمت مدیر برنامهٔ پژوهشی «ایران و محور شیعی» در مؤسسهٔ مطالعات امنیت ملی (INSS) اسراییل
این مقاله استدلال میکند که نظام سیاسی ایران وارد یک بحران نهاییِ مشروعیت شده است؛ بحرانی که از فرسایش اقتدار روحانیت، ناکارآمدی حکمرانی و مسئلهٔ حلنشدهٔ جانشینی ناشی میشود. حتی اگر جمهوری اسلامی موقتاً دوام بیاورد، احتمال بیشتری دارد که شاهد دگرگونی ساختاری باشد—احتمالاً به سوی حکمرانی اقتدارگرایانه-نظامی—تا گذار دموکراتیک یا انتقال قدرت به اپوزیسیون.
نکات اصلی
۱. جمهوری اسلامی به بنبست ساختاری رسیده است
بهگفتهٔ سعید لیلاز، نظام در شکل کنونی خود دیگر کارآمد نیست، اما در عین حال هیچ اپوزیسیون سازمانیافتهای توان تصرف قدرت را ندارد.
شعارهایی مانند «رضاشاه، روحت شاد» بیش از آنکه بیانگر تمایل به سلطنت باشند، نشاندهندهٔ خواستِ نظم، کارآمدی و اقتدار مؤثر هستند؛ یعنی آمادگی افکار عمومی برای پذیرش یک قدرت مرکزی قوی.
۲. نظریهٔ ولایت فقیه از آغاز شکننده بود
نظریهٔ ولایت فقیه اساساً حول جایگاه استثنایی آیتالله خمینی طراحی شد، نه بهعنوان یک نهاد پایدار و قابل تداوم.
حتی پیش از انقلاب نیز بسیاری از مراجع و روحانیون بلندپایه با تفسیر خمینی همنظر نبودند.
۳. جانشینی خامنهای عقبنشینی بنیادین از نظریهٔ اولیه بود
پس از درگذشت خمینی، برای امکان جانشینی علی خامنهای، مرجعیت دینی از اقتدار سیاسی تفکیک شد.
این تغییر به شکلگیری آنچه مقاله «جمهوری اسلامی دوم» مینامد انجامید: حکمرانی روحانیان بدون مشروعیت فقهیِ کامل.
خامنهای برای جبران ضعف جایگاه دینی:
حوزهٔ علمیه را از نظر مالی و سیاسی وابسته کرد
سپاه پاسداران را به ستون اصلی بقای نظام تبدیل ساخت
۴. اقتدار روحانیت در جامعه بهشدت فرسوده شده است
سکولاریزاسیون جامعه، فساد، سیاسیشدن دین و رفاه نسبی روحانیون ارشد، اعتماد عمومی را تضعیف کرده است.
خصومت اجتماعی با نهادهای دینی آشکار شده؛ از جمله آتشزدن مساجد در جریان اعتراضات.
نقد ولایت فقیه دیگر فقط خیابانی نیست، بلکه از درون روحانیت و نخبگان نظام نیز مطرح میشود.
۵. جانشینی، پاشنهٔ آشیل نظام است
وضعیت جسمی خامنهای، حضور محدود او در انظار عمومی و رفتار او در جنگ ۱۲روزهٔ ۲۰۲۵ با اسرائیل، تردیدها دربارهٔ کنترل واقعی قدرت را افزایش داده است.
سناریوهای جانشینی شامل:
انتخاب یک روحانی از سوی مجلس خبرگان
انتقال قدرت به مجتبی خامنهای
رهبری شورایی متشکل از چهرههای سیاسی-امنیتی
هیچیک از این گزینهها بحران مشروعیت را حل نمیکند.
۶. اعتراضات، بیانگر گسست عمیق مشروعیتی هستند
اعتراضها دیگر صرفاً اقتصادی نیستند؛ بلکه ردِ ارزشهای بنیانگذار نظام را بازتاب میدهند.
شعارها مستقیماً:
رهبر
نهاد روحانیت
و خودِ جمهوری اسلامی را هدف قرار میدهند
این وضعیت نشاندهندهٔ شکافی بنیادین است، نه فرصتی برای اصلاحات محدود.
۷. گذار از حاکمیت روحانی به حاکمیت نظامی محتملتر شده است
گفتمانی در حال تقویت است که یک «مرد قدرتمند» از درون سپاه را راهحل ثبات میداند.
سپاه هماکنون نقش محوری در:
امنیت
سیاست
و بخشهای مهم اقتصاد دارد
این گذار میتواند به الگوی تاریخی ظهور رضاخان شباهت داشته باشد.
۸. حاکمیت نظامی تضمینکنندهٔ حل بحران نیست
خطرها:
سیاست خارجی تهاجمی
نظامیشدن حکمرانی
اما در مقابل:
سپاه یکدست و همگون نیست
ممکن است منافع نهادی و ثبات را بر ایدئولوژی ترجیح دهد
چنین نظامی میتواند اقتدار روحانیت را تضعیف کند و در عین حال آن را بهطور نمادین حفظ نماید.
چارچوب استدلال
منطق مقاله به این ترتیب پیش میرود:
فرسودگی ایدئولوژیک ولایت فقیه
زوال نهادی روحانیت
ناکامی حکمرانی در اقتصاد، منابع و امنیت
ابهام جانشینی در رأس قدرت
نبود جایگزین دموکراتیک یا اپوزیسیون کارآمد
سابقهٔ تاریخی گذار نظامی در ایران
مجموع این عوامل به دگرگونی نظام اشاره دارد، نه اصلاح.
توصیهها و نتایج ضمنی
اگرچه مقاله توصیهٔ سیاستی مستقیم نمیدهد، اما بهطور ضمنی میگوید:
انتظار تحول داشته باشید، نه احیای نظام
گذار دموکراتیک را مفروض نگیرید
برای تکامل اقتدارگرایانه آماده باشید، نه فروپاشی کامل
بحران ایران ساختاری و تاریخی است، مشابه سالهای پایانی قاجار
INSS
On the Road to the Third Iranian Republic
Against the backdrop of recent protests in Iran and the growing challenges to the stability of the Islamic regime, economist and political commentator Saeed Laylaz has assessed that Iran may soon undergo a political transformation driven by the emergence…
ارزیابی راهبردی INSS اسراییل: سناریوهای مداخلهٔ ایالات متحده در ناآرامیهای ایران و واکنشهای احتمالی ایران
اویشای بنساسون-گوردیس، جسی واینبرگ، سیما شاین، دنی سیترینوویچ
شماره ۱۹، سال ۲۰۲۶
ارزیابی کلی
نویسندگان استدلال میکنند که ایران با شدیدترین بحران داخلی خود از زمان تأسیس جمهوری اسلامی در سال ۱۳۵۷ مواجه است**؛ بحرانی که در لحظهای از حداکثر ضعف نظام رخ داده است. فروپاشی اقتصادی، اعتراضات سراسری، شکستهای راهبردی منطقهای و فشار فزایندهٔ ایالات متحده—بهویژه در دوران ریاستجمهوری ترامپ—در هم تنیده شدهاند و وضعیتی را رقم زدهاند که در آن تقریباً همهٔ گزینههای تهران پرهزینه و بالقوه بیثباتکنندهاند* همزمان، احتمال اقدام نظامی آمریکا افزایش یافته و احتمال پایان بحران بدون توسل به زور کاهش یافته است.
---
محرکهای اصلی بحران
۱. فروپاشی داخلی
* ایران با بحران اقتصادی حاد مواجه است: سقوط ارزش ریال، تورم بالا، بیکاری، کاهش شدید قدرت خرید و کمبود آب و انرژی.
* اعتراضاتی که از بازار تهران آغاز شد، اکنون به هر ۳۱ استان کشور گسترش یافته است.
سرکوب با خشونتی بیسابقه همراه بوده—کشتار گسترده، بازداشت دهها هزار نفر و قطع اینترنت.
۲. ضعف راهبردی و منطقهای
* بازدارندگی منطقهای ایران بهشدت تضعیف شده است، بهویژه به دلیل:
* فروپاشی «محور مقاومت»
* خسارتهای سنگین در **جنگ ۱۲روزه با اسرائیل
* این تحولات توان ایران برای مدیریت تشدید تنش در خارج از مرزها را کاهش داده است.
۳. رویارویی مستقیم با ایالات متحده
* ترامپ آشکارا تهدید به مداخله کرده و آمادگی خود برای استفاده از زور را نشان داده است:
* ترور قاسم سلیمانی
* حمله به تأسیسات هستهای ایران (ژوئن ۲۰۲۵)
* الگوی ونزوئلا در اوایل ۲۰۲۶
* تحریمها، تعرفههای جدید علیه شرکای تجاری ایران و تعلیق مذاکرات، فشار را تشدید کردهاند.
* مجموعهٔ این اقدامات، مداخلهٔ آمریکا را به گزینهای واقعی بدل کرده است.
معضل راهبردی رژیم
گزینههای باقیماندهٔ تهران *محدود و پرخطر* هستند:
* پاسخ نظامی به آمریکا یا اسرائیل یا بستن تنگهٔ هرمز میتواند به ضربات ویرانگر متقابل بینجامد.
* تشدید سرکوب داخلی خطر سلب مشروعیت کامل و اقدام خارجی را افزایش میدهد.
* مسیر دیپلماتیک مستلزم امتیازهای عمیق ایدئولوژیک و راهبردی است.
در نتیجه، رژیم همزمان سرکوب شدید و ارسال سیگنالهای دیپلماتیک را در پیش گرفته است.
سناریوهای اقدام آمریکا (چارچوب نویسندگان)
در صورت تداوم اعتراضات و سرکوب، آمریکا با چند مسیر ممکن روبهروست:
1. حملهٔ نمادین
* اهداف محدود برای نمایش جدیت تهدیدها و کشاندن ایران به مذاکره
* تأثیر نظامی اندک و پیام ضعیف برای معترضان ایرانی
2. حمله با هدف تضعیف رژیم
* هدفگیری سپاه، بسیج و مقامات ارشد
* همسو با تهدیدهای ترامپ و حمایت ادعایی از معترضان
3. حملات گستردهٔ نظامی (غیرمتمرکز بر سرکوب)
* تمرکز بر موشکها و داراییهای نظامی
* افزایش هزینهٔ مقاومت برای ایران
4. اقدام تأخیری و گستردهتر
* بازآرایی نیروهای آمریکا در منطقه برای عملیات بزرگتر
* این روند عملاً آغاز شده است
اگر اعتراضات فروکش کند، ایران میتواند ادعا کند به خواستهٔ ترامپ برای توقف سرکوب عمل کرده و راه را برای عدم استفاده از زور یا اقدامی نمادین هموار سازد.
- سناریوهای واکنش ایران به حملهٔ آمریکا
نویسندگان چهار گزینهٔ اصلی را مطرح میکنند:
1. حمله به پایگاههای آمریکا
* از نظر نظامی ممکن، اما با خطر تشدید شدید و تهدید موجودیت رژیم
* احتمال پاسخ نمادین یا محدود نیز وجود دارد
2. حمله به اسرائیل
* راهی برای واکنش غیرمستقیم به آمریکا
* خطر تشدید منطقهای و ورود مجدد حزبالله
3. بستن تنگهٔ هرمز
* گزینهٔ آخر و بسیار پرخطر
* شوک شدید به اقتصاد جهانی و مداخلهٔ بینالمللی گسترده
4. ابتکار دیپلماتیک و عقبنشینی
* پذیرش محدودیتهای هستهای و موشکی
* به معنای تغییر هویت ایدئولوژیک نظام
* در دوران خامنهای بعید به نظر به نظر میرسد
به باور نویسندگان، حل دیپلماتیک بحران بدون تغییر رهبری بعید است. یک مسیر محتمل:
* کنارهگیری یا کنار گذاشتن رهبر با فشار سپاه
* الگوبرداری از «مدل ونزوئلا»
* امکان توافق با آمریکا و ادعای «تغییر رژیم» از سوی ترامپ
* در این حالت، اپوزیسیون عملاً به حاشیه رانده میشود
## پیشبینی نویسندگان
* احتمال اقدام نظامی آمریکا افزایش یافته و احتمال پایان بحران بدون زور کاهش یافته است.
* رژیم ایران در برابر انتخابهایی همگی بد قرار دارد.
* با وجود ضعف شدید، بقای نظام همچنان محتمل است**—اما بهشدت تضعیفشده.
* هر مسیرِ خروج از بحران، به **تغییر عمیق نظم سیاسی ایران منجر خواهد شد، نه بازگشت به وضع موجود.
پیامدها و نتایج
اویشای بنساسون-گوردیس، جسی واینبرگ، سیما شاین، دنی سیترینوویچ
شماره ۱۹، سال ۲۰۲۶
ارزیابی کلی
نویسندگان استدلال میکنند که ایران با شدیدترین بحران داخلی خود از زمان تأسیس جمهوری اسلامی در سال ۱۳۵۷ مواجه است**؛ بحرانی که در لحظهای از حداکثر ضعف نظام رخ داده است. فروپاشی اقتصادی، اعتراضات سراسری، شکستهای راهبردی منطقهای و فشار فزایندهٔ ایالات متحده—بهویژه در دوران ریاستجمهوری ترامپ—در هم تنیده شدهاند و وضعیتی را رقم زدهاند که در آن تقریباً همهٔ گزینههای تهران پرهزینه و بالقوه بیثباتکنندهاند* همزمان، احتمال اقدام نظامی آمریکا افزایش یافته و احتمال پایان بحران بدون توسل به زور کاهش یافته است.
---
محرکهای اصلی بحران
۱. فروپاشی داخلی
* ایران با بحران اقتصادی حاد مواجه است: سقوط ارزش ریال، تورم بالا، بیکاری، کاهش شدید قدرت خرید و کمبود آب و انرژی.
* اعتراضاتی که از بازار تهران آغاز شد، اکنون به هر ۳۱ استان کشور گسترش یافته است.
سرکوب با خشونتی بیسابقه همراه بوده—کشتار گسترده، بازداشت دهها هزار نفر و قطع اینترنت.
۲. ضعف راهبردی و منطقهای
* بازدارندگی منطقهای ایران بهشدت تضعیف شده است، بهویژه به دلیل:
* فروپاشی «محور مقاومت»
* خسارتهای سنگین در **جنگ ۱۲روزه با اسرائیل
* این تحولات توان ایران برای مدیریت تشدید تنش در خارج از مرزها را کاهش داده است.
۳. رویارویی مستقیم با ایالات متحده
* ترامپ آشکارا تهدید به مداخله کرده و آمادگی خود برای استفاده از زور را نشان داده است:
* ترور قاسم سلیمانی
* حمله به تأسیسات هستهای ایران (ژوئن ۲۰۲۵)
* الگوی ونزوئلا در اوایل ۲۰۲۶
* تحریمها، تعرفههای جدید علیه شرکای تجاری ایران و تعلیق مذاکرات، فشار را تشدید کردهاند.
* مجموعهٔ این اقدامات، مداخلهٔ آمریکا را به گزینهای واقعی بدل کرده است.
معضل راهبردی رژیم
گزینههای باقیماندهٔ تهران *محدود و پرخطر* هستند:
* پاسخ نظامی به آمریکا یا اسرائیل یا بستن تنگهٔ هرمز میتواند به ضربات ویرانگر متقابل بینجامد.
* تشدید سرکوب داخلی خطر سلب مشروعیت کامل و اقدام خارجی را افزایش میدهد.
* مسیر دیپلماتیک مستلزم امتیازهای عمیق ایدئولوژیک و راهبردی است.
در نتیجه، رژیم همزمان سرکوب شدید و ارسال سیگنالهای دیپلماتیک را در پیش گرفته است.
سناریوهای اقدام آمریکا (چارچوب نویسندگان)
در صورت تداوم اعتراضات و سرکوب، آمریکا با چند مسیر ممکن روبهروست:
1. حملهٔ نمادین
* اهداف محدود برای نمایش جدیت تهدیدها و کشاندن ایران به مذاکره
* تأثیر نظامی اندک و پیام ضعیف برای معترضان ایرانی
2. حمله با هدف تضعیف رژیم
* هدفگیری سپاه، بسیج و مقامات ارشد
* همسو با تهدیدهای ترامپ و حمایت ادعایی از معترضان
3. حملات گستردهٔ نظامی (غیرمتمرکز بر سرکوب)
* تمرکز بر موشکها و داراییهای نظامی
* افزایش هزینهٔ مقاومت برای ایران
4. اقدام تأخیری و گستردهتر
* بازآرایی نیروهای آمریکا در منطقه برای عملیات بزرگتر
* این روند عملاً آغاز شده است
اگر اعتراضات فروکش کند، ایران میتواند ادعا کند به خواستهٔ ترامپ برای توقف سرکوب عمل کرده و راه را برای عدم استفاده از زور یا اقدامی نمادین هموار سازد.
- سناریوهای واکنش ایران به حملهٔ آمریکا
نویسندگان چهار گزینهٔ اصلی را مطرح میکنند:
1. حمله به پایگاههای آمریکا
* از نظر نظامی ممکن، اما با خطر تشدید شدید و تهدید موجودیت رژیم
* احتمال پاسخ نمادین یا محدود نیز وجود دارد
2. حمله به اسرائیل
* راهی برای واکنش غیرمستقیم به آمریکا
* خطر تشدید منطقهای و ورود مجدد حزبالله
3. بستن تنگهٔ هرمز
* گزینهٔ آخر و بسیار پرخطر
* شوک شدید به اقتصاد جهانی و مداخلهٔ بینالمللی گسترده
4. ابتکار دیپلماتیک و عقبنشینی
* پذیرش محدودیتهای هستهای و موشکی
* به معنای تغییر هویت ایدئولوژیک نظام
* در دوران خامنهای بعید به نظر به نظر میرسد
به باور نویسندگان، حل دیپلماتیک بحران بدون تغییر رهبری بعید است. یک مسیر محتمل:
* کنارهگیری یا کنار گذاشتن رهبر با فشار سپاه
* الگوبرداری از «مدل ونزوئلا»
* امکان توافق با آمریکا و ادعای «تغییر رژیم» از سوی ترامپ
* در این حالت، اپوزیسیون عملاً به حاشیه رانده میشود
## پیشبینی نویسندگان
* احتمال اقدام نظامی آمریکا افزایش یافته و احتمال پایان بحران بدون زور کاهش یافته است.
* رژیم ایران در برابر انتخابهایی همگی بد قرار دارد.
* با وجود ضعف شدید، بقای نظام همچنان محتمل است**—اما بهشدت تضعیفشده.
* هر مسیرِ خروج از بحران، به **تغییر عمیق نظم سیاسی ایران منجر خواهد شد، نه بازگشت به وضع موجود.
پیامدها و نتایج
* بحران کنونی بیانگر شکنندگی ساختاری نظام است.
* ترامپ به استفاده از زور متمایل است اما با محدودیتهای نظامی و سیاسی روبهروست.
* اسرائیل باید از ورود مستقیم پرهیز کند و در صورت آغاز دیپلماسی، بر:
* برچیدن غنیسازی در خاک ایران
* محدودسازی برنامهٔ موشکی
پافشاری کند.
جمعبندی نهایی
نویسندگان نتیجه میگیرند که ایران در برابر لحظهای سرنوشتساز قرار دارد: یا تشدید رویارویی با خطری جدی برای بقای نظام، یا پذیرش امتیازهایی که بنیانهای ایدئولوژیک جمهوری اسلامی را تضعیف میکند. حتی اگر نظام از این بحران جان سالم به در ببرد، ضعیفتر، محدودتر و دگرگونشده از آن خارج خواهد شد.
https://www.inss.org.il/publication/iran-usa-protests/
* ترامپ به استفاده از زور متمایل است اما با محدودیتهای نظامی و سیاسی روبهروست.
* اسرائیل باید از ورود مستقیم پرهیز کند و در صورت آغاز دیپلماسی، بر:
* برچیدن غنیسازی در خاک ایران
* محدودسازی برنامهٔ موشکی
پافشاری کند.
جمعبندی نهایی
نویسندگان نتیجه میگیرند که ایران در برابر لحظهای سرنوشتساز قرار دارد: یا تشدید رویارویی با خطری جدی برای بقای نظام، یا پذیرش امتیازهایی که بنیانهای ایدئولوژیک جمهوری اسلامی را تضعیف میکند. حتی اگر نظام از این بحران جان سالم به در ببرد، ضعیفتر، محدودتر و دگرگونشده از آن خارج خواهد شد.
https://www.inss.org.il/publication/iran-usa-protests/
INSS
Strategic Assessment: Scenarios for US Intervention in the Unrest in Iran and Possible Iranian Responses
The unrest in Iran has caught the regime at a moment of peak weakness and represents the most severe internal challenge it has faced since the establishment of the Islamic Republic. The economic situation is among the most difficult the regime has confronted:…
https://www.radiozamaneh.com/875393
یاشار دارالشفاء در این یادداشت تحلیلی، با عبور از توصیفات رایج دربارهی «پیروزی یا شکست» خیزش جاری، استدلال میکند که ایران در میانه یا پایانِ یک «انقلاب راست» قرار گرفته است؛ انقلابی که در غیاب سازماندهی مؤثر چپ و افول گفتمان عدالتخواهی، خیابان را به تسخیر هواداران سلطنت و مداخلهی خارجی درآورده است. نویسنده ضمن واکاوی ریشههای تاریخی و جامعهشناختیِ این تغییر ریل، تصویری هشداردهنده از آیندهی نزدیک و احتمال ظهور شکلی از فاشیسم یا دیکتاتوری جدید ترسیم میکند که در آن سرکوبِ چپ و نیروهای مترقی، فصل مشترک رژیم فعلی و آلترناتیوِ راستگرای آن خواهد بود. مقاله در نهایت با نقد استراتژیهای کلیگویانه، راهکارهایی عملی برای خروج چپ انقلابی از انزوا و سازماندهیِ هدفمندِ لایههای مشخصی از جامعه (نظیر اجارهنشینها) ارائه میدهد.'
یاشار دارالشفاء در این یادداشت تحلیلی، با عبور از توصیفات رایج دربارهی «پیروزی یا شکست» خیزش جاری، استدلال میکند که ایران در میانه یا پایانِ یک «انقلاب راست» قرار گرفته است؛ انقلابی که در غیاب سازماندهی مؤثر چپ و افول گفتمان عدالتخواهی، خیابان را به تسخیر هواداران سلطنت و مداخلهی خارجی درآورده است. نویسنده ضمن واکاوی ریشههای تاریخی و جامعهشناختیِ این تغییر ریل، تصویری هشداردهنده از آیندهی نزدیک و احتمال ظهور شکلی از فاشیسم یا دیکتاتوری جدید ترسیم میکند که در آن سرکوبِ چپ و نیروهای مترقی، فصل مشترک رژیم فعلی و آلترناتیوِ راستگرای آن خواهد بود. مقاله در نهایت با نقد استراتژیهای کلیگویانه، راهکارهایی عملی برای خروج چپ انقلابی از انزوا و سازماندهیِ هدفمندِ لایههای مشخصی از جامعه (نظیر اجارهنشینها) ارائه میدهد.'
Radiozamaneh
انقلاب راست ایران: ریشهها، آيندهی نزدیک و برنامههای عمل نیروهای چپ
یاشار دارالشفاء در این یادداشت تحلیلی، با عبور از توصیفات رایج دربارهی «پیروزی یا شکست» خیزش جاری، استدلال میکند که ایران در میانه یا پایانِ یک «انقلاب راست» قرار گرفته است؛ انقلابی که در غیاب سازماندهی مؤثر چپ و افول گفتمان عدالتخواهی، خیابان را به تسخیر…
حسابرسیِ پیشِروی ایران: فروپاشی رژیم محتمل است — دموکراسی نه
۲۰ ژانویهٔ ۲۰۲۶
سیامک نمازی
خلاصهٔ تحلیلی
۱. آنچه خیزش اخیر آشکار کرد
هفتههای گذشته در ایران بار دیگر حقایقی تلخ را یادآوری کرد که پیشتر نیز با خون و رنج نوشته شده بودند: جمهوری اسلامی همزمان ناتوان از حکمرانی و بهغایت توانمند در سرکوب و کشتار جمعی است. اگرچه اکثریت قاطع ایرانیان از حاکمیت روحانیت به ستوه آمدهاند و شجاعتی چشمگیر نشان میدهند، اما در برابر دولتی قرار دارند که راهبرد بقای آن ساده و بیرحمانه است: کشتنِ سریعِ شمار کافی از مردم برای مرعوبکردنِ دیگران و واداشتنشان به سکوت.
اپوزیسیون—بهویژه در تبعید—همچنان پراکنده و فاقد سازماندهی لازم برای مقاومت مدنی پایدار است و اغلب آمادگی رژیم برای کشتار شهروندان خود را دستکم میگیرد. بار دیگر روشن شد که ایرانیان نمیتوانند به قدرتهای خارجی، از جمله ایالات متحده، برای محافظت از خود در برابر خشونت گسترده تکیه کنند.
۲. سازوکارهای سرکوب
حاکمیت عملاً حکومت نظامی برقرار کرده است: کشتار گسترده، قطع اینترنت، اخلال در ارتباطات ماهوارهای، یورش به منازل برای جمعآوری دیشها و ایستهای بازرسی برای تفتیش تلفنهای همراه و حذف شواهد جنایت. با وجود این، تصاویر و گزارشها از خشونت عریان—از استفاده از تیربارهای سنگین تا انباشت اجساد در سردخانهها و مثلهکردن عمدی—همچنان به بیرون درز میکند.
نهادهای معتبر حقوق بشری هویت نزدیک به ۴ هزار کشتهٔ غیرنظامی را تأیید کردهاند و برآوردهای قابل اتکا شمار واقعی را تا سه تا پنج برابر، نزدیک به ۲۰ هزار زن، مرد و کودک در عرض چند روز، میدانند. نیروهای امنیتی به بیمارستانها یورش میبرند تا مجروحان را بازداشت کنند و خانوادهها برای تحویل پیکر عزیزانشان مجبور به پرداخت «هزینهٔ گلوله» میشوند—مگر آنکه دروغین اعلام کنند قربانی عضو نیروهای بسیج بوده است.
خیابانها به سکوت رانده شدهاند؛ اما سکوت به معنای ثبات نیست.
چرا وضع موجود پایدار نیست
۳. فروپاشی ساختاری اقتصاد
این خیزش از دل شوک تازهٔ سقوط ارزش پول ملی برخاست؛ شوکی که حتی بازاریانِ محتاط را به خیابان کشاند. نظام بانکی ایران عملاً ورشکسته است و با یک طرح پانزیِ بسته—بر پایهٔ ارزیابیهای صوری املاک، سودهای کاغذی و همدستی نظارتی—سرپا نگه داشته میشود. این فساد حاشیهای نیست؛ شالودهٔ سیستم است و به بخشهای دیگر اقتصاد نیز سرایت کرده است.
۴. کاکیستوکراسی و شکست حکمرانی
در دو دههٔ گذشته، علی خامنهای وفاداری را جایگزین شایستگی کرد و در حساسترین مقطع تاریخ معاصر ایران، کاکیستوکراسیای ساخت که ناتوان از پاسخ به بحرانهاست. کمآبی، فروپاشی شبکهٔ برق، تورم افسارگسیخته و انزوای بینالمللی دولت را زمینگیر کردهاند. آخرین ستون مشروعیت—امنیت—نیز پس از نتیجهٔ تحقیرآمیز جنگ ۱۲روزهٔ اخیر با اسرائیل فرو ریخت.
حدود ۸۰ درصد جامعه نظام را نامشروع میدانند. اقلیتی کوچک و خشن، کشوری ۹۳ میلیونی را با زور نگه داشته است. این تعادل، پایدار نیست.
چرا قیاس با ۱۳۵۷ گمراهکننده است
گرچه تفاوتهایی واقعی با ۱۳۵۷ وجود دارد—بیرحمی بیشتر رژیم کنونی، نداشتن راه فرار برای مسئولان، و اپوزیسیونی کمسازمانتر—اما تفاوتِ کلیدی «کفایت حکمرانی» است. ایرانِ اواخر دههٔ ۵۰، با وجود شکستهای سیاسی، اقتصادی پویا و جایگاهی محترم داشت. جمهوری اسلامی امروز دولتی منفور، فرسوده از تحریم، فساد و سوءمدیریت است.
نظامی که همزمان شایستگی، مشروعیت و اعتبار خود را از دست داده، نمیتواند برای همیشه خشونت عریان را جایگزین حکمرانی کند. این نظام «به انتهای جاده رسیده» و در شکل کنونی دوام نخواهد آورد.
متغیر تعیینکننده: پایان عصر خامنهای
تغییر واقعی تا زمانی که علی خامنهای در قدرت است ممکن نیست. از ۱۳۶۸ تاکنون، پاسخ او به هر فشار داخلی یا خارجی سرکوب، حذف و کشتار بوده است. کاکیستوکراسی امروز محصول مستقیم فلسفهٔ حکمرانی اوست.
در ۸۶سالگی و بنا بر گزارشها در اختفا پس از ضربات اسرائیل، ایران عملاً وارد سایهٔ دوران پس از خامنهای شده است. زمانبندی تعیینکننده است:
تداوم فرسایشیِ اوضاع، سرکوب را تشدید و شکافها را به تعویق میاندازد.
خروج ناگهانی او نقطهٔ عطف واقعی خواهد بود—نه تضمین دموکراسی، اما برداشتن مؤثرترین مانع آن.
چه میشود و به چه بستگی دارد: چهار عامل کلیدی
۱. مداخلهٔ خارجی
نقش خارجیها میتواند مسیر را شکل دهد، نه تعیین کند. حملات محدود بهتنهایی رژیم را سرنگون نمیکند؛ تهاجم زمینی نامحتمل است. معاملهٔ واشنگتن با عناصر درون رژیم یا یک چهرهٔ مقتدرِ برآمده از سپاه—در ازای امتیازات نفتی، منطقهای یا هستهای—کاملاً محتمل است؛ سودمند برای منافع خارجی، نه لزوماً برای مردم ایران.
۲۰ ژانویهٔ ۲۰۲۶
سیامک نمازی
خلاصهٔ تحلیلی
۱. آنچه خیزش اخیر آشکار کرد
هفتههای گذشته در ایران بار دیگر حقایقی تلخ را یادآوری کرد که پیشتر نیز با خون و رنج نوشته شده بودند: جمهوری اسلامی همزمان ناتوان از حکمرانی و بهغایت توانمند در سرکوب و کشتار جمعی است. اگرچه اکثریت قاطع ایرانیان از حاکمیت روحانیت به ستوه آمدهاند و شجاعتی چشمگیر نشان میدهند، اما در برابر دولتی قرار دارند که راهبرد بقای آن ساده و بیرحمانه است: کشتنِ سریعِ شمار کافی از مردم برای مرعوبکردنِ دیگران و واداشتنشان به سکوت.
اپوزیسیون—بهویژه در تبعید—همچنان پراکنده و فاقد سازماندهی لازم برای مقاومت مدنی پایدار است و اغلب آمادگی رژیم برای کشتار شهروندان خود را دستکم میگیرد. بار دیگر روشن شد که ایرانیان نمیتوانند به قدرتهای خارجی، از جمله ایالات متحده، برای محافظت از خود در برابر خشونت گسترده تکیه کنند.
۲. سازوکارهای سرکوب
حاکمیت عملاً حکومت نظامی برقرار کرده است: کشتار گسترده، قطع اینترنت، اخلال در ارتباطات ماهوارهای، یورش به منازل برای جمعآوری دیشها و ایستهای بازرسی برای تفتیش تلفنهای همراه و حذف شواهد جنایت. با وجود این، تصاویر و گزارشها از خشونت عریان—از استفاده از تیربارهای سنگین تا انباشت اجساد در سردخانهها و مثلهکردن عمدی—همچنان به بیرون درز میکند.
نهادهای معتبر حقوق بشری هویت نزدیک به ۴ هزار کشتهٔ غیرنظامی را تأیید کردهاند و برآوردهای قابل اتکا شمار واقعی را تا سه تا پنج برابر، نزدیک به ۲۰ هزار زن، مرد و کودک در عرض چند روز، میدانند. نیروهای امنیتی به بیمارستانها یورش میبرند تا مجروحان را بازداشت کنند و خانوادهها برای تحویل پیکر عزیزانشان مجبور به پرداخت «هزینهٔ گلوله» میشوند—مگر آنکه دروغین اعلام کنند قربانی عضو نیروهای بسیج بوده است.
خیابانها به سکوت رانده شدهاند؛ اما سکوت به معنای ثبات نیست.
چرا وضع موجود پایدار نیست
۳. فروپاشی ساختاری اقتصاد
این خیزش از دل شوک تازهٔ سقوط ارزش پول ملی برخاست؛ شوکی که حتی بازاریانِ محتاط را به خیابان کشاند. نظام بانکی ایران عملاً ورشکسته است و با یک طرح پانزیِ بسته—بر پایهٔ ارزیابیهای صوری املاک، سودهای کاغذی و همدستی نظارتی—سرپا نگه داشته میشود. این فساد حاشیهای نیست؛ شالودهٔ سیستم است و به بخشهای دیگر اقتصاد نیز سرایت کرده است.
۴. کاکیستوکراسی و شکست حکمرانی
در دو دههٔ گذشته، علی خامنهای وفاداری را جایگزین شایستگی کرد و در حساسترین مقطع تاریخ معاصر ایران، کاکیستوکراسیای ساخت که ناتوان از پاسخ به بحرانهاست. کمآبی، فروپاشی شبکهٔ برق، تورم افسارگسیخته و انزوای بینالمللی دولت را زمینگیر کردهاند. آخرین ستون مشروعیت—امنیت—نیز پس از نتیجهٔ تحقیرآمیز جنگ ۱۲روزهٔ اخیر با اسرائیل فرو ریخت.
حدود ۸۰ درصد جامعه نظام را نامشروع میدانند. اقلیتی کوچک و خشن، کشوری ۹۳ میلیونی را با زور نگه داشته است. این تعادل، پایدار نیست.
چرا قیاس با ۱۳۵۷ گمراهکننده است
گرچه تفاوتهایی واقعی با ۱۳۵۷ وجود دارد—بیرحمی بیشتر رژیم کنونی، نداشتن راه فرار برای مسئولان، و اپوزیسیونی کمسازمانتر—اما تفاوتِ کلیدی «کفایت حکمرانی» است. ایرانِ اواخر دههٔ ۵۰، با وجود شکستهای سیاسی، اقتصادی پویا و جایگاهی محترم داشت. جمهوری اسلامی امروز دولتی منفور، فرسوده از تحریم، فساد و سوءمدیریت است.
نظامی که همزمان شایستگی، مشروعیت و اعتبار خود را از دست داده، نمیتواند برای همیشه خشونت عریان را جایگزین حکمرانی کند. این نظام «به انتهای جاده رسیده» و در شکل کنونی دوام نخواهد آورد.
متغیر تعیینکننده: پایان عصر خامنهای
تغییر واقعی تا زمانی که علی خامنهای در قدرت است ممکن نیست. از ۱۳۶۸ تاکنون، پاسخ او به هر فشار داخلی یا خارجی سرکوب، حذف و کشتار بوده است. کاکیستوکراسی امروز محصول مستقیم فلسفهٔ حکمرانی اوست.
در ۸۶سالگی و بنا بر گزارشها در اختفا پس از ضربات اسرائیل، ایران عملاً وارد سایهٔ دوران پس از خامنهای شده است. زمانبندی تعیینکننده است:
تداوم فرسایشیِ اوضاع، سرکوب را تشدید و شکافها را به تعویق میاندازد.
خروج ناگهانی او نقطهٔ عطف واقعی خواهد بود—نه تضمین دموکراسی، اما برداشتن مؤثرترین مانع آن.
چه میشود و به چه بستگی دارد: چهار عامل کلیدی
۱. مداخلهٔ خارجی
نقش خارجیها میتواند مسیر را شکل دهد، نه تعیین کند. حملات محدود بهتنهایی رژیم را سرنگون نمیکند؛ تهاجم زمینی نامحتمل است. معاملهٔ واشنگتن با عناصر درون رژیم یا یک چهرهٔ مقتدرِ برآمده از سپاه—در ازای امتیازات نفتی، منطقهای یا هستهای—کاملاً محتمل است؛ سودمند برای منافع خارجی، نه لزوماً برای مردم ایران.
❤1
۲. توان اپوزیسیون
محبوبیت نمادین جایگزین ظرفیت سازمانی نیست. چهرههایی چون رضا پهلوی توجه برمیانگیزند، اما توان رهبری مقاومت پایدار را نشان ندادهاند. اعتبار او در داخل پس از فراخوانهایی که به کشتار انجامید، احتمالاً تضعیف شده است. بسیاری از ایرانیان نه بهخاطر دلبستگی به رهبری خاص، بلکه از سرِ نفیِ کلیت نظام گرد هم میآیند.
۳. کنترل اطلاعات و ارتباطات
شجاعت بدون هماهنگی مقیاسپذیر نیست. قطع اینترنت و مهار ارتباطات همچنان قدرتمندترین ابزار رژیم است. بدون اتصال، خشم به فشار پایدار تبدیل نمیشود.
۴. پویایی نخبگان درون نظام
جمهوری اسلامی یکدست نیست، اما در بزنگاههای وجودی صفوفش را میبندد. تغییر معنادار نیازمند شکاف در هستهٔ سخت—بهویژه نیروهای امنیتی—است؛ شکافی که تا وقتی نخبگان آیندهای بیرون از نظام نبینند بعید است، اما اگر محاسباتشان تغییر کند میتواند بهسرعت رخ دهد.
امید واقعی دموکراسی کجاست
معتبرترین امید دموکراسی از درون ایران میآید: فعالان مدنی، تشکلهای کارگری، دانشجویان، حرفهایها، زنان و اصلاحطلبانِ درونسیستمی که سازوکار واقعی کشور را میشناسند. ادارهٔ ایران مستلزم شناخت عمیق اقتصاد سیاسی، بوروکراسی و شبکههای نخبگانی—و دستکم همکاری منفعلانهٔ بخشهایی از دولت و نیروهای امنیتی—است.
این مسیر را نمیتوان صرفاً از خارج کشور طراحی کرد. نیروهای تبعیدی میتوانند صداها را تقویت و فشار بینالمللی ایجاد کنند، اما مشروعیت و توان اجرایی باید از داخل برخیزد.
جمعبندی نهایی
جمهوری اسلامی در شکل کنونی پایدار نیست. اما فروپاشی یا دگرگونی آن الزاماً به آزادی نمیانجامد. ایران وارد «دورهٔ بینابینیِ خطرناک»ی شده است: جایی که سرکوب کار میکند، مشروعیت از میان رفته و آینده بهشدت محل نزاع است.
https://mei.edu/commentary/irans-coming-reckoning-regime-collapse-is-likely-democracy-is-not//
محبوبیت نمادین جایگزین ظرفیت سازمانی نیست. چهرههایی چون رضا پهلوی توجه برمیانگیزند، اما توان رهبری مقاومت پایدار را نشان ندادهاند. اعتبار او در داخل پس از فراخوانهایی که به کشتار انجامید، احتمالاً تضعیف شده است. بسیاری از ایرانیان نه بهخاطر دلبستگی به رهبری خاص، بلکه از سرِ نفیِ کلیت نظام گرد هم میآیند.
۳. کنترل اطلاعات و ارتباطات
شجاعت بدون هماهنگی مقیاسپذیر نیست. قطع اینترنت و مهار ارتباطات همچنان قدرتمندترین ابزار رژیم است. بدون اتصال، خشم به فشار پایدار تبدیل نمیشود.
۴. پویایی نخبگان درون نظام
جمهوری اسلامی یکدست نیست، اما در بزنگاههای وجودی صفوفش را میبندد. تغییر معنادار نیازمند شکاف در هستهٔ سخت—بهویژه نیروهای امنیتی—است؛ شکافی که تا وقتی نخبگان آیندهای بیرون از نظام نبینند بعید است، اما اگر محاسباتشان تغییر کند میتواند بهسرعت رخ دهد.
امید واقعی دموکراسی کجاست
معتبرترین امید دموکراسی از درون ایران میآید: فعالان مدنی، تشکلهای کارگری، دانشجویان، حرفهایها، زنان و اصلاحطلبانِ درونسیستمی که سازوکار واقعی کشور را میشناسند. ادارهٔ ایران مستلزم شناخت عمیق اقتصاد سیاسی، بوروکراسی و شبکههای نخبگانی—و دستکم همکاری منفعلانهٔ بخشهایی از دولت و نیروهای امنیتی—است.
این مسیر را نمیتوان صرفاً از خارج کشور طراحی کرد. نیروهای تبعیدی میتوانند صداها را تقویت و فشار بینالمللی ایجاد کنند، اما مشروعیت و توان اجرایی باید از داخل برخیزد.
جمعبندی نهایی
جمهوری اسلامی در شکل کنونی پایدار نیست. اما فروپاشی یا دگرگونی آن الزاماً به آزادی نمیانجامد. ایران وارد «دورهٔ بینابینیِ خطرناک»ی شده است: جایی که سرکوب کار میکند، مشروعیت از میان رفته و آینده بهشدت محل نزاع است.
https://mei.edu/commentary/irans-coming-reckoning-regime-collapse-is-likely-democracy-is-not//