https://www.foreignaffairs.com/middle-east/mirage-new-middle-east
این مقاله از دالیا داسا کِی استدلال میکند که جنگ ایالات متحده و اسرائیل علیه جمهوری اسلامی، برخلاف تصور برخی در واشینگتن، احتمالاً به شکلگیری «خاورمیانهای جدید» منجر نخواهد شد. دولت دونالد ترامپ با این فرض وارد جنگ شده که تضعیف شدید رهبری و توان نظامی جمهوری اسلامی میتواند یا به قیام داخلی در ایران و سقوط حکومت منجر شود یا تهران را آنقدر درگیر بحرانهای داخلی کند که دیگر تهدیدی برای منطقه نباشد. اما نویسنده معتقد است این فرضها بیش از حد خوشبینانه است و حتی ممکن است نتیجه جنگ ایجاد خلأ قدرت، بیثباتی و خشونت بیشتر در ایران و منطقه باشد.
به باور نویسنده، تغییر رژیم از طریق جنگ خارجی بسیار بعید است و حتی در صورت فروپاشی حکومت، نتیجه لزوماً یک نظام میانهرو یا طرفدار آمریکا نخواهد بود. احتمال بیشتری وجود دارد که قدرت به دست جناحهای تندرو در سپاه پاسداران بیفتد یا کشور وارد دورهای از آشوب و رقابت میان نیروهای مختلف شود. علاوه بر این، بسیاری از بحرانهای منطقهای — از جمله درگیریها در لیبی، سودان و حتی مناقشه اسرائیل و فلسطین — ریشههایی مستقل از جمهوری اسلامی دارند و با تضعیف یا سقوط آن از بین نخواهند رفت. حتی گروههایی که از حمایت ایران برخوردارند، مانند حزبالله در لبنان یا حوثیها در یمن، طی سالها شبکههای مالی، لجستیکی و نظامی مستقلی ایجاد کردهاند و میتوانند حتی در صورت کاهش حمایت تهران نیز به فعالیت خود ادامه دهند.
در سطح بینالمللی نیز این جنگ میتواند پیامدهایی به سود رقبای راهبردی آمریکا داشته باشد. چین و روسیه ممکن است از درگیر شدن آمریکا در یک جنگ دیگر در خاورمیانه بهره ببرند. پکن ممکن است این وضعیت را فرصتی برای افزایش فشار بر تایوان بداند، در حالی که انتقال منابع و توجه نظامی آمریکا به خاورمیانه میتواند توان واشینگتن در شرق آسیا را محدود کند. روسیه نیز، در حالی که سقوط متحدی مانند حکومت ایران را مطلوب نمیداند، از این واقعیت سود میبرد که تمرکز آمریکا از جنگ اوکراین منحرف میشود؛ موضوعی که حتی ولودیمیر زلنسکی نیز نسبت به آن هشدار داده است. در همین حال، این جنگ میتواند اعتبار قواعد بینالمللی درباره استفاده از زور را بیش از پیش تضعیف کند، زیرا حملات آمریکا و اسرائیل بدون شواهد روشن از تهدید فوری صورت گرفتهاند.
در چنین شرایطی، نویسنده تأکید میکند که هدف واقعبینانه برای واشینگتن دیگر «بازطراحی خاورمیانه» نیست، بلکه مدیریت و کاهش خسارات جنگ است. ایالات متحده باید برای پیامدهای انسانی و امنیتی پس از جنگ آماده شود؛ از جمله کمک به کشورهای همسایه ایران برای پذیرش احتمالی موج جدیدی از پناهجویان، تقویت توان دفاعی شرکای منطقهای در برابر حملات موشکی و پهپادی، و بازسازی زیرساختهایی که در جریان حملات آسیب دیدهاند. در نهایت، نویسنده نتیجه میگیرد که به جای شکل دادن به خاورمیانهای جدید، این جنگ احتمالاً همان الگوهای قدیمی بیثباتی را تداوم خواهد بخشید و بهترین گزینه در کوتاهمدت تلاش برای پایان دادن سریعتر به جنگ و مهار پیامدهای آن است.
این مقاله از دالیا داسا کِی استدلال میکند که جنگ ایالات متحده و اسرائیل علیه جمهوری اسلامی، برخلاف تصور برخی در واشینگتن، احتمالاً به شکلگیری «خاورمیانهای جدید» منجر نخواهد شد. دولت دونالد ترامپ با این فرض وارد جنگ شده که تضعیف شدید رهبری و توان نظامی جمهوری اسلامی میتواند یا به قیام داخلی در ایران و سقوط حکومت منجر شود یا تهران را آنقدر درگیر بحرانهای داخلی کند که دیگر تهدیدی برای منطقه نباشد. اما نویسنده معتقد است این فرضها بیش از حد خوشبینانه است و حتی ممکن است نتیجه جنگ ایجاد خلأ قدرت، بیثباتی و خشونت بیشتر در ایران و منطقه باشد.
به باور نویسنده، تغییر رژیم از طریق جنگ خارجی بسیار بعید است و حتی در صورت فروپاشی حکومت، نتیجه لزوماً یک نظام میانهرو یا طرفدار آمریکا نخواهد بود. احتمال بیشتری وجود دارد که قدرت به دست جناحهای تندرو در سپاه پاسداران بیفتد یا کشور وارد دورهای از آشوب و رقابت میان نیروهای مختلف شود. علاوه بر این، بسیاری از بحرانهای منطقهای — از جمله درگیریها در لیبی، سودان و حتی مناقشه اسرائیل و فلسطین — ریشههایی مستقل از جمهوری اسلامی دارند و با تضعیف یا سقوط آن از بین نخواهند رفت. حتی گروههایی که از حمایت ایران برخوردارند، مانند حزبالله در لبنان یا حوثیها در یمن، طی سالها شبکههای مالی، لجستیکی و نظامی مستقلی ایجاد کردهاند و میتوانند حتی در صورت کاهش حمایت تهران نیز به فعالیت خود ادامه دهند.
در سطح بینالمللی نیز این جنگ میتواند پیامدهایی به سود رقبای راهبردی آمریکا داشته باشد. چین و روسیه ممکن است از درگیر شدن آمریکا در یک جنگ دیگر در خاورمیانه بهره ببرند. پکن ممکن است این وضعیت را فرصتی برای افزایش فشار بر تایوان بداند، در حالی که انتقال منابع و توجه نظامی آمریکا به خاورمیانه میتواند توان واشینگتن در شرق آسیا را محدود کند. روسیه نیز، در حالی که سقوط متحدی مانند حکومت ایران را مطلوب نمیداند، از این واقعیت سود میبرد که تمرکز آمریکا از جنگ اوکراین منحرف میشود؛ موضوعی که حتی ولودیمیر زلنسکی نیز نسبت به آن هشدار داده است. در همین حال، این جنگ میتواند اعتبار قواعد بینالمللی درباره استفاده از زور را بیش از پیش تضعیف کند، زیرا حملات آمریکا و اسرائیل بدون شواهد روشن از تهدید فوری صورت گرفتهاند.
در چنین شرایطی، نویسنده تأکید میکند که هدف واقعبینانه برای واشینگتن دیگر «بازطراحی خاورمیانه» نیست، بلکه مدیریت و کاهش خسارات جنگ است. ایالات متحده باید برای پیامدهای انسانی و امنیتی پس از جنگ آماده شود؛ از جمله کمک به کشورهای همسایه ایران برای پذیرش احتمالی موج جدیدی از پناهجویان، تقویت توان دفاعی شرکای منطقهای در برابر حملات موشکی و پهپادی، و بازسازی زیرساختهایی که در جریان حملات آسیب دیدهاند. در نهایت، نویسنده نتیجه میگیرد که به جای شکل دادن به خاورمیانهای جدید، این جنگ احتمالاً همان الگوهای قدیمی بیثباتی را تداوم خواهد بخشید و بهترین گزینه در کوتاهمدت تلاش برای پایان دادن سریعتر به جنگ و مهار پیامدهای آن است.
Foreign Affairs
The Mirage of a New Middle East
War with Iran won’t reshape the region the way America wants.
گزارش: مخالفت گسترده کارشناسان روابط بینالملل با جنگ ایران
بر اساس یک نظرسنجی جدید که توسط پروژه TRIP (Teaching, Research, and International Policy) در مؤسسه تحقیقات جهانی دانشگاه ویلیام و مری و با همکاری پژوهشگران دانشگاه جورجیا انجام شده، اکثریت قاطع کارشناسان روابط بینالملل در دانشگاههای آمریکا با جنگ ایالات متحده علیه ایران مخالف هستند. این نظرسنجی میان ۹۴۹ پژوهشگر و استاد دانشگاه در حوزه روابط بینالملل که در کالجها و دانشگاههای ایالات متحده فعالیت میکنند انجام شده و پاسخها بین ۳ تا ۵ مارس ۲۰۲۶ جمعآوری شده است. هدف این نظرسنجی بررسی ارزیابی کارشناسان از جنگ، پیامدهای آن برای امنیت آمریکا، احتمال گسترش سلاحهای هستهای و تأثیر آن بر سیاست جهانی بوده است.
نتایج این نظرسنجی نشان میدهد که ۸۶ درصد از کارشناسان روابط بینالملل با حمله آمریکا به ایران مخالف هستند و ۷۰ درصد از آنان مخالفت شدید خود را اعلام کردهاند. تنها ۱۰ درصد از پاسخدهندگان از این اقدام حمایت کردهاند و ۴ درصد نیز موضعی خنثی داشتهاند. این میزان مخالفت حتی از مخالفت در میان افکار عمومی آمریکا نیز بیشتر است. در نظرسنجیهای عمومی، مانند نظرسنجی رویترز/ایپسوس و CNN، اکثریت آمریکاییها نیز از جنگ حمایت نکردهاند، اما سطح مخالفت در میان متخصصان دانشگاهی به مراتب بالاتر است.
یکی از محورهای مهم این نظرسنجی ارزیابی تأثیر جنگ بر آینده دموکراسی در ایران بود. دولت دونالد ترامپ بارها اعلام کرده است که این جنگ میتواند به «آزادی مردم ایران» و تغییر رژیم منجر شود. اما بسیاری از کارشناسان این فرض را غیرواقعبینانه میدانند. تنها حدود ۲۳ درصد از کارشناسان معتقدند که این جنگ میتواند احتمال شکلگیری دموکراسی در ایران را افزایش دهد. در مقابل، ۳۲ درصد از آنان بر این باورند که حمله نظامی آمریکا احتمال استقرار یک نظام دموکراتیک در ایران را در پنج سال آینده کاهش خواهد داد**، زیرا جنگ میتواند به تقویت نیروهای تندرو، نظامی شدن بیشتر سیاست داخلی و افزایش ملیگرایی در ایران منجر شود. **۴۶ درصد دیگر نیز معتقدند که اقدام نظامی آمریکا اساساً تأثیری بر احتمال دموکراتیک شدن ایران نخواهد داشت.
کارشناسان همچنین نسبت به پیامدهای امنیتی این جنگ برای ایالات متحده بدبین هستند. در پاسخ به این پرسش که آیا حمله به ایران امنیت آمریکا را افزایش میدهد یا کاهش، ۸۱ درصد از پاسخدهندگان اعلام کردند که این اقدام احتمالاً امنیت آمریکا را کاهش خواهد داد. علاوه بر این، ۸۹ درصد از کارشناسان پیشبینی کردهاند که عملیات نظامی علیه ایران احتمال وقوع حملات تروریستی علیه آمریکا، منافع آن یا متحدانش را در سال آینده افزایش خواهد داد.
در حوزه راهبردی گستردهتر نیز نگرانیهای قابل توجهی وجود دارد. بسیاری از کارشناسان معتقدند این جنگ میتواند به افزایش گسترش سلاحهای هستهای منجر شود، زیرا کشورهایی که احساس ناامنی میکنند ممکن است به دنبال بازدارندگی هستهای بروند. تنها ۱۶ درصد از پاسخدهندگان معتقدند حمله به ایران احتمال گسترش سلاح هستهای را کاهش میدهد، در حالی که ۵۷ درصد باور دارند که این اقدام احتمال تلاش سایر کشورها برای دستیابی به سلاح هستهای را افزایش خواهد داد.
این نظرسنجی همچنین به پیامدهای ژئوپولیتیکی جنگ پرداخت. برخی کارشناسان معتقدند درگیر شدن آمریکا در یک جنگ دیگر در خاورمیانه میتواند به چین و روسیه فرصتهای راهبردی بدهد. بهویژه این نگرانی مطرح شده که تمرکز نظامی آمریکا بر خاورمیانه ممکن است توان بازدارندگی واشینگتن در برابر چین را کاهش دهد و احتمال اقدام نظامی چین علیه تایوان را در بلندمدت افزایش دهد.
در مجموع، نتایج این نظرسنجی نشان میدهد که اکثریت قاطع کارشناسان روابط بینالملل معتقدند حمله آمریکا به ایران نه تنها اهداف اعلامشده آن را محقق نخواهد کرد، بلکه ممکن است پیامدهای منفی امنیتی، سیاسی و ژئوپولیتیکی گستردهای به همراه داشته باشد. از دید بسیاری از این متخصصان، این جنگ میتواند امنیت آمریکا را کاهش دهد، خطر تروریسم و گسترش سلاحهای هستهای را افزایش دهد و حتی فرصتهای راهبردی جدیدی برای رقبای جهانی واشینگتن ایجاد کند.
https://foreignpolicy.com/2026/03/06/iran-war-security-risks-ir-expert-poll-disapproval/
بر اساس یک نظرسنجی جدید که توسط پروژه TRIP (Teaching, Research, and International Policy) در مؤسسه تحقیقات جهانی دانشگاه ویلیام و مری و با همکاری پژوهشگران دانشگاه جورجیا انجام شده، اکثریت قاطع کارشناسان روابط بینالملل در دانشگاههای آمریکا با جنگ ایالات متحده علیه ایران مخالف هستند. این نظرسنجی میان ۹۴۹ پژوهشگر و استاد دانشگاه در حوزه روابط بینالملل که در کالجها و دانشگاههای ایالات متحده فعالیت میکنند انجام شده و پاسخها بین ۳ تا ۵ مارس ۲۰۲۶ جمعآوری شده است. هدف این نظرسنجی بررسی ارزیابی کارشناسان از جنگ، پیامدهای آن برای امنیت آمریکا، احتمال گسترش سلاحهای هستهای و تأثیر آن بر سیاست جهانی بوده است.
نتایج این نظرسنجی نشان میدهد که ۸۶ درصد از کارشناسان روابط بینالملل با حمله آمریکا به ایران مخالف هستند و ۷۰ درصد از آنان مخالفت شدید خود را اعلام کردهاند. تنها ۱۰ درصد از پاسخدهندگان از این اقدام حمایت کردهاند و ۴ درصد نیز موضعی خنثی داشتهاند. این میزان مخالفت حتی از مخالفت در میان افکار عمومی آمریکا نیز بیشتر است. در نظرسنجیهای عمومی، مانند نظرسنجی رویترز/ایپسوس و CNN، اکثریت آمریکاییها نیز از جنگ حمایت نکردهاند، اما سطح مخالفت در میان متخصصان دانشگاهی به مراتب بالاتر است.
یکی از محورهای مهم این نظرسنجی ارزیابی تأثیر جنگ بر آینده دموکراسی در ایران بود. دولت دونالد ترامپ بارها اعلام کرده است که این جنگ میتواند به «آزادی مردم ایران» و تغییر رژیم منجر شود. اما بسیاری از کارشناسان این فرض را غیرواقعبینانه میدانند. تنها حدود ۲۳ درصد از کارشناسان معتقدند که این جنگ میتواند احتمال شکلگیری دموکراسی در ایران را افزایش دهد. در مقابل، ۳۲ درصد از آنان بر این باورند که حمله نظامی آمریکا احتمال استقرار یک نظام دموکراتیک در ایران را در پنج سال آینده کاهش خواهد داد**، زیرا جنگ میتواند به تقویت نیروهای تندرو، نظامی شدن بیشتر سیاست داخلی و افزایش ملیگرایی در ایران منجر شود. **۴۶ درصد دیگر نیز معتقدند که اقدام نظامی آمریکا اساساً تأثیری بر احتمال دموکراتیک شدن ایران نخواهد داشت.
کارشناسان همچنین نسبت به پیامدهای امنیتی این جنگ برای ایالات متحده بدبین هستند. در پاسخ به این پرسش که آیا حمله به ایران امنیت آمریکا را افزایش میدهد یا کاهش، ۸۱ درصد از پاسخدهندگان اعلام کردند که این اقدام احتمالاً امنیت آمریکا را کاهش خواهد داد. علاوه بر این، ۸۹ درصد از کارشناسان پیشبینی کردهاند که عملیات نظامی علیه ایران احتمال وقوع حملات تروریستی علیه آمریکا، منافع آن یا متحدانش را در سال آینده افزایش خواهد داد.
در حوزه راهبردی گستردهتر نیز نگرانیهای قابل توجهی وجود دارد. بسیاری از کارشناسان معتقدند این جنگ میتواند به افزایش گسترش سلاحهای هستهای منجر شود، زیرا کشورهایی که احساس ناامنی میکنند ممکن است به دنبال بازدارندگی هستهای بروند. تنها ۱۶ درصد از پاسخدهندگان معتقدند حمله به ایران احتمال گسترش سلاح هستهای را کاهش میدهد، در حالی که ۵۷ درصد باور دارند که این اقدام احتمال تلاش سایر کشورها برای دستیابی به سلاح هستهای را افزایش خواهد داد.
این نظرسنجی همچنین به پیامدهای ژئوپولیتیکی جنگ پرداخت. برخی کارشناسان معتقدند درگیر شدن آمریکا در یک جنگ دیگر در خاورمیانه میتواند به چین و روسیه فرصتهای راهبردی بدهد. بهویژه این نگرانی مطرح شده که تمرکز نظامی آمریکا بر خاورمیانه ممکن است توان بازدارندگی واشینگتن در برابر چین را کاهش دهد و احتمال اقدام نظامی چین علیه تایوان را در بلندمدت افزایش دهد.
در مجموع، نتایج این نظرسنجی نشان میدهد که اکثریت قاطع کارشناسان روابط بینالملل معتقدند حمله آمریکا به ایران نه تنها اهداف اعلامشده آن را محقق نخواهد کرد، بلکه ممکن است پیامدهای منفی امنیتی، سیاسی و ژئوپولیتیکی گستردهای به همراه داشته باشد. از دید بسیاری از این متخصصان، این جنگ میتواند امنیت آمریکا را کاهش دهد، خطر تروریسم و گسترش سلاحهای هستهای را افزایش دهد و حتی فرصتهای راهبردی جدیدی برای رقبای جهانی واشینگتن ایجاد کند.
https://foreignpolicy.com/2026/03/06/iran-war-security-risks-ir-expert-poll-disapproval/
Foreign Policy
Disapproval for Iran War Among Experts Is Sky-High
A poll of IR scholars reveals strong opposition to the conflict and fears about its risks.
علی آلفونه (Ali Alfoneh)**، پژوهشگر ارشد در حوزه سیاست و امنیت ایران و از تحلیلگران شناختهشده ساختار قدرت در جمهوری اسلامی، در تحلیلی درباره نقش **علی لاریجانی استدلال میکند که تحولات اخیر نشاندهنده حرکت تدریجی نظام به سمت نوعی رهبری جمعی است. به گفته او، نقش لاریجانی در این ساختار جدید بیش از آنکه میانجی صلح باشد، به مدیریت نوعی راهبرد تشدید تنش کنترلشده شباهت دارد.
به گفته آلفونه، حتی پیش از ترور علی خامنهای نیز نشانههایی از انتقال تدریجی قدرت به یک ساختار جمعی دیده میشد. تا سال ۲۰۲۴، رهبر سالخورده جمهوری اسلامی بیش از پیش منزوی شده بود و این انزوا پس از جنگ ژوئن ۲۰۲۵ ــ زمانی که روشن شد او هدف اصلی ترور اسرائیل است ــ عمیقتر شد. در عمل، اداره کشور به یک شورای رهبری غیررسمی منتقل شد که از رئیسجمهور مسعود پزشکیان**، رئیس مجلس **محمدباقر قالیباف**، رئیس قوه قضائیه **غلامحسین محسنی اژهای و نمایندگانی از سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و ارتش جمهوری اسلامی تشکیل شده بود. این شورا تصمیم گرفت قانون «حجاب و عفاف» که پس از اعتراضات حجاب تصویب شده بود اجرا نشود، زیرا بیم آن داشت که اجرای آن موج تازهای از ناآرامیها ایجاد کند. در غیاب خامنهای، همین شورا همچنین آتشبسی را که به جنگ ژوئن ۲۰۲۵ پایان داد پذیرفت. پس از ترور خامنهای در ۲۸ فوریه نیز این شورا همچنان اداره کشور را در دست دارد و احتمالاً حتی پس از انتخاب رهبر جدید نیز نقش تعیینکنندهای در هدایت سیاستهای کشور خواهد داشت.
در این ساختار، علی لاریجانی به عنوان دبیر شورای عالی امنیت ملی عمدتاً نقش هماهنگکننده را ایفا میکند؛ او پیشنهادها را از نهادهای مختلف امنیتی و نظامی گردآوری میکند، گزینهها را به شورای رهبری ارائه میدهد و تصمیمات نهایی را اجرا میکند. حملات اسرائیل نیز بهطور طعنهآمیزی محیط نهادی او را سادهتر کرده است. با کنار رفتن علی شمخانی ــ که پس از جنگ ژوئن ۲۰۲۵ ریاست «شورای عالی دفاع» تازه احیاشده را بر عهده گرفته بود و بسیاری آن را نهادی برای محدود کردن نفوذ لاریجانی میدانستند ــ او اکنون با رقبای نهادی کمتری روبهروست.
با این حال، پرسش اصلی این است که آیا لاریجانی قادر خواهد بود توافقی ارائه دهد که واشینگتن را راضی کند بدون آنکه راهبرد بقای جمهوری اسلامی را تضعیف کند. طی دههها، جمهوری اسلامی نوعی تعادل متناقض در قبال ایالات متحده دنبال کرده است: در سطح گفتمانی در برابر فشارهای آمریکا مقاومت کرده، اما در عمل به دنبال ترتیباتی بوده که بقای اقتصادی و سیاسی نظام را تضمین کند. از نگاه رهبری کنونی، مدل ونزوئلا میتواند الگویی قابل تأمل باشد؛ یعنی توافقی محدود با ایالات متحده که در ازای امتیازاتی مشخص، بخشی از تحریمها کاهش یابد و صادرات نفت ایران بهتدریج به بازارهای جهانی بازگردد.
در عین حال، تهران معتقد است که مذاکره نباید از موضع ضعف آغاز شود. به همین دلیل به نظر میرسد جمهوری اسلامی در حال ایجاد نوعی اهرم فشار جدید است. با تضعیف بخشی از شبکه نیروهای نیابتی، یکی از ابزارهای اصلی باقیمانده ایران آسیبپذیری نظام انرژی جهانی است؛ موضوعی که توضیح میدهد چرا تهران زیرساختهای انرژی و مسیرهای کشتیرانی منطقه را هدف قرار داده است. پیام ضمنی به واشینگتن روشن است: اگر ایالات متحده سیاست اسرائیل در جهت تغییر رژیم در ایران را دنبال کند، پیامدهای فاجعهباری برای بازارهای جهانی انرژی خواهد داشت.
در این چارچوب، نقش لاریجانی کمتر نقش یک میانجی صلح و بیشتر نقش مدیر تشدید تنش بهصورت حسابشده است. اینکه آیا در نهایت توافقی میان تهران و واشینگتن شکل خواهد گرفت یا نه، نه تنها به او بلکه به رهبری جمعی کنونی در تهران و همچنین به تصمیماتی که در واشینگتن اتخاذ میشود بستگی دارد.
https://foreignpolicy.com/2026/03/06/iran-larijani-war-leader-deal-peace/
به گفته آلفونه، حتی پیش از ترور علی خامنهای نیز نشانههایی از انتقال تدریجی قدرت به یک ساختار جمعی دیده میشد. تا سال ۲۰۲۴، رهبر سالخورده جمهوری اسلامی بیش از پیش منزوی شده بود و این انزوا پس از جنگ ژوئن ۲۰۲۵ ــ زمانی که روشن شد او هدف اصلی ترور اسرائیل است ــ عمیقتر شد. در عمل، اداره کشور به یک شورای رهبری غیررسمی منتقل شد که از رئیسجمهور مسعود پزشکیان**، رئیس مجلس **محمدباقر قالیباف**، رئیس قوه قضائیه **غلامحسین محسنی اژهای و نمایندگانی از سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و ارتش جمهوری اسلامی تشکیل شده بود. این شورا تصمیم گرفت قانون «حجاب و عفاف» که پس از اعتراضات حجاب تصویب شده بود اجرا نشود، زیرا بیم آن داشت که اجرای آن موج تازهای از ناآرامیها ایجاد کند. در غیاب خامنهای، همین شورا همچنین آتشبسی را که به جنگ ژوئن ۲۰۲۵ پایان داد پذیرفت. پس از ترور خامنهای در ۲۸ فوریه نیز این شورا همچنان اداره کشور را در دست دارد و احتمالاً حتی پس از انتخاب رهبر جدید نیز نقش تعیینکنندهای در هدایت سیاستهای کشور خواهد داشت.
در این ساختار، علی لاریجانی به عنوان دبیر شورای عالی امنیت ملی عمدتاً نقش هماهنگکننده را ایفا میکند؛ او پیشنهادها را از نهادهای مختلف امنیتی و نظامی گردآوری میکند، گزینهها را به شورای رهبری ارائه میدهد و تصمیمات نهایی را اجرا میکند. حملات اسرائیل نیز بهطور طعنهآمیزی محیط نهادی او را سادهتر کرده است. با کنار رفتن علی شمخانی ــ که پس از جنگ ژوئن ۲۰۲۵ ریاست «شورای عالی دفاع» تازه احیاشده را بر عهده گرفته بود و بسیاری آن را نهادی برای محدود کردن نفوذ لاریجانی میدانستند ــ او اکنون با رقبای نهادی کمتری روبهروست.
با این حال، پرسش اصلی این است که آیا لاریجانی قادر خواهد بود توافقی ارائه دهد که واشینگتن را راضی کند بدون آنکه راهبرد بقای جمهوری اسلامی را تضعیف کند. طی دههها، جمهوری اسلامی نوعی تعادل متناقض در قبال ایالات متحده دنبال کرده است: در سطح گفتمانی در برابر فشارهای آمریکا مقاومت کرده، اما در عمل به دنبال ترتیباتی بوده که بقای اقتصادی و سیاسی نظام را تضمین کند. از نگاه رهبری کنونی، مدل ونزوئلا میتواند الگویی قابل تأمل باشد؛ یعنی توافقی محدود با ایالات متحده که در ازای امتیازاتی مشخص، بخشی از تحریمها کاهش یابد و صادرات نفت ایران بهتدریج به بازارهای جهانی بازگردد.
در عین حال، تهران معتقد است که مذاکره نباید از موضع ضعف آغاز شود. به همین دلیل به نظر میرسد جمهوری اسلامی در حال ایجاد نوعی اهرم فشار جدید است. با تضعیف بخشی از شبکه نیروهای نیابتی، یکی از ابزارهای اصلی باقیمانده ایران آسیبپذیری نظام انرژی جهانی است؛ موضوعی که توضیح میدهد چرا تهران زیرساختهای انرژی و مسیرهای کشتیرانی منطقه را هدف قرار داده است. پیام ضمنی به واشینگتن روشن است: اگر ایالات متحده سیاست اسرائیل در جهت تغییر رژیم در ایران را دنبال کند، پیامدهای فاجعهباری برای بازارهای جهانی انرژی خواهد داشت.
در این چارچوب، نقش لاریجانی کمتر نقش یک میانجی صلح و بیشتر نقش مدیر تشدید تنش بهصورت حسابشده است. اینکه آیا در نهایت توافقی میان تهران و واشینگتن شکل خواهد گرفت یا نه، نه تنها به او بلکه به رهبری جمعی کنونی در تهران و همچنین به تصمیماتی که در واشینگتن اتخاذ میشود بستگی دارد.
https://foreignpolicy.com/2026/03/06/iran-larijani-war-leader-deal-peace/
Foreign Policy
Iran’s Wartime Leader Isn’t a Dealmaker
Ali Larijani has a pragmatic temperament—but a worldview shaped by the system he now leads.
Pars 1 of 2
استراتژی گلوگاهها: نفت، خارگ، هرمز و جنگ ایران در تحلیل گای لارون
@irananalyses
در ژئوپلیتیک، مفهومی کلیدی وجود دارد که برای فهم بسیاری از بحرانهای امروز اهمیت دارد: گلوگاههای راهبردی (Chokepoints). اقتصاد جهانی به شبکهای از مسیرهای محدود انرژی، تجارت و داده وابسته است؛ مسیرهایی که اگر کنترل شوند میتوانند بر کل سیستم جهانی اثر بگذارند. تنگهها، کانالها و زیرساختهای حیاتی انرژی از جمله این نقاط هستند. در حوزه انرژی، نمونههایی مانند تنگه هرمز، تنگه مالاکا، کانال پاناما و مسیرهای دریایی قطب شمال از مهمترین گلوگاههای جهان محسوب میشوند. کنترل یا نفوذ بر چنین نقاطی میتواند قدرتی بسیار فراتر از ارزش جغرافیایی آنها ایجاد کند، زیرا این نقاط در واقع گرههای حیاتی شبکه اقتصاد جهانی هستند.
بر اساس تحلیلی که گای لارون (Guy Laron)**، تاریخنگار روابط بینالملل، ارائه میکند، سیاست خارجی دونالد ترامپ را باید در چارچوب همین منطق فهمید. به گفته او، ترامپ برخلاف بسیاری از رؤسای جمهور پیشین آمریکا که تلاش میکردند نظم جهانی را از طریق اتحادها و نهادهای بینالمللی مدیریت کنند، در تلاش است **گرههای حیاتی سیستم جهانی را در اختیار بگیرد: مسیرهای انرژی، منابع حیاتی و زیرساختهایی که اقتصاد جهانی و حتی فناوریهایی مانند هوش مصنوعی به آنها وابستهاند. در این چارچوب مجموعهای از نقاط ژئوپلیتیکی در سیاست خارجی آمریکا برجسته شدهاند: گرینلند، کانال پاناما، ونزوئلا و خلیج فارس. هر یک از این مناطق به نوعی به منابع یا مسیرهای حیاتی اقتصاد جهانی مرتبطاند. گرینلند به دلیل ذخایر مواد معدنی کمیاب و موقعیت استراتژیک در مسیرهای قطب شمال اهمیت دارد؛ کانال پاناما یکی از حیاتیترین مسیرهای تجارت جهانی است؛ ونزوئلا بزرگترین ذخایر نفتی جهان را در اختیار دارد؛ و خلیج فارس نیز مرکز اصلی تولید و انتقال انرژی جهان است.
با این چارچوب نظری، به گفته لارون، جنگ با ایران نیز قابل توضیح میشود. در نگاه او تمرکز این جنگ ممکن است کمتر بر تغییر رژیم و بیشتر بر کنترل منابع انرژی و گلوگاههای مرتبط با آن باشد. لارون مینویسد برداشت رهبران جمهوری اسلامی از ترامپ با تصویری که بسیاری از رسانههای غربی ارائه میدهند متفاوت است. در حالی که رسانهها اغلب سیاست آمریکا را تلاشی برای تغییر رژیم یا گسترش دموکراسی معرفی میکنند، ایرانیها معتقدند هدف اصلی ترامپ نفت ایران است. دلیل این برداشت نیز به تجربههای پیشین آمریکا در کشورهایی مانند ونزوئلا بازمیگردد. در این نگاه، واشینگتن ممکن است به دنبال ایجاد وضعیتی باشد که در آن یک حکومت—even اگر خصومت سیاسی با آمریکا داشته باشد—در عمل در چارچوبی معاملهمحور به مدیریت صادرات انرژی و تعامل اقتصادی با واشینگتن تن دهد.
در این چارچوب، یکی از مهمترین نقاط استراتژیک ایران جزیره خارگ است. این جزیره کوچک در شمال خلیج فارس پایانه اصلی صادرات نفت ایران را در خود جای داده و بخش بزرگی از صادرات نفت کشور از این مسیر انجام میشود. در عمل خارگ شاهرگ اقتصادی جمهوری اسلامی محسوب میشود، زیرا بخش عمده درآمد ارزی کشور از طریق این پایانه نفتی تأمین میشود. لارون به نکته مهم دیگری نیز اشاره میکند. پیش از آغاز جنگ، زمانی که نیروهای آمریکایی در منطقه در حال استقرار بودند، ایران صادرات نفت خود را به شکل قابل توجهی افزایش داد و آن را از حدود ۱.۵ میلیون بشکه در روز به نزدیک ۴ میلیون بشکه در روز رساند. از نگاه او این اقدام میتواند نشان دهد که تهران نیز درک کرده بود زیرساختهای صادراتی نفت ممکن است به محور اصلی درگیری تبدیل شوند.
از نظر نظامی نیز این نقطه اهمیت ویژهای دارد. تحلیل ایان برمر (Ian Bremmer) نشان میدهد که جزیره خارگ به شدت مستحکم نیست و در عین حال به اندازهای از ساحل ایران فاصله دارد که ناوشکنهای آمریکایی بتوانند یک حلقه دفاعی مؤثر در اطراف آن ایجاد کنند. در چنین سناریویی، ایالات متحده حتی بدون اشغال خاک ایران میتواند مهمترین منبع درآمد کشور را تحت کنترل بگیرد. برخی تحلیلگران نزدیک به سیاستگذاران آمریکایی نیز همین منطق را مطرح کردهاند. برای مثال مایکل روبین، مشاور پیشین پنتاگون، استدلال کرده است که اگر سپاه پاسداران نتواند نفت بفروشد، قادر به تأمین مالی ساختار قدرت خود نخواهد بود. به بیان دیگر، کنترل صادرات نفت میتواند به اهرم فشار اقتصادی قدرتمندی تبدیل شود.
استراتژی گلوگاهها: نفت، خارگ، هرمز و جنگ ایران در تحلیل گای لارون
@irananalyses
در ژئوپلیتیک، مفهومی کلیدی وجود دارد که برای فهم بسیاری از بحرانهای امروز اهمیت دارد: گلوگاههای راهبردی (Chokepoints). اقتصاد جهانی به شبکهای از مسیرهای محدود انرژی، تجارت و داده وابسته است؛ مسیرهایی که اگر کنترل شوند میتوانند بر کل سیستم جهانی اثر بگذارند. تنگهها، کانالها و زیرساختهای حیاتی انرژی از جمله این نقاط هستند. در حوزه انرژی، نمونههایی مانند تنگه هرمز، تنگه مالاکا، کانال پاناما و مسیرهای دریایی قطب شمال از مهمترین گلوگاههای جهان محسوب میشوند. کنترل یا نفوذ بر چنین نقاطی میتواند قدرتی بسیار فراتر از ارزش جغرافیایی آنها ایجاد کند، زیرا این نقاط در واقع گرههای حیاتی شبکه اقتصاد جهانی هستند.
بر اساس تحلیلی که گای لارون (Guy Laron)**، تاریخنگار روابط بینالملل، ارائه میکند، سیاست خارجی دونالد ترامپ را باید در چارچوب همین منطق فهمید. به گفته او، ترامپ برخلاف بسیاری از رؤسای جمهور پیشین آمریکا که تلاش میکردند نظم جهانی را از طریق اتحادها و نهادهای بینالمللی مدیریت کنند، در تلاش است **گرههای حیاتی سیستم جهانی را در اختیار بگیرد: مسیرهای انرژی، منابع حیاتی و زیرساختهایی که اقتصاد جهانی و حتی فناوریهایی مانند هوش مصنوعی به آنها وابستهاند. در این چارچوب مجموعهای از نقاط ژئوپلیتیکی در سیاست خارجی آمریکا برجسته شدهاند: گرینلند، کانال پاناما، ونزوئلا و خلیج فارس. هر یک از این مناطق به نوعی به منابع یا مسیرهای حیاتی اقتصاد جهانی مرتبطاند. گرینلند به دلیل ذخایر مواد معدنی کمیاب و موقعیت استراتژیک در مسیرهای قطب شمال اهمیت دارد؛ کانال پاناما یکی از حیاتیترین مسیرهای تجارت جهانی است؛ ونزوئلا بزرگترین ذخایر نفتی جهان را در اختیار دارد؛ و خلیج فارس نیز مرکز اصلی تولید و انتقال انرژی جهان است.
با این چارچوب نظری، به گفته لارون، جنگ با ایران نیز قابل توضیح میشود. در نگاه او تمرکز این جنگ ممکن است کمتر بر تغییر رژیم و بیشتر بر کنترل منابع انرژی و گلوگاههای مرتبط با آن باشد. لارون مینویسد برداشت رهبران جمهوری اسلامی از ترامپ با تصویری که بسیاری از رسانههای غربی ارائه میدهند متفاوت است. در حالی که رسانهها اغلب سیاست آمریکا را تلاشی برای تغییر رژیم یا گسترش دموکراسی معرفی میکنند، ایرانیها معتقدند هدف اصلی ترامپ نفت ایران است. دلیل این برداشت نیز به تجربههای پیشین آمریکا در کشورهایی مانند ونزوئلا بازمیگردد. در این نگاه، واشینگتن ممکن است به دنبال ایجاد وضعیتی باشد که در آن یک حکومت—even اگر خصومت سیاسی با آمریکا داشته باشد—در عمل در چارچوبی معاملهمحور به مدیریت صادرات انرژی و تعامل اقتصادی با واشینگتن تن دهد.
در این چارچوب، یکی از مهمترین نقاط استراتژیک ایران جزیره خارگ است. این جزیره کوچک در شمال خلیج فارس پایانه اصلی صادرات نفت ایران را در خود جای داده و بخش بزرگی از صادرات نفت کشور از این مسیر انجام میشود. در عمل خارگ شاهرگ اقتصادی جمهوری اسلامی محسوب میشود، زیرا بخش عمده درآمد ارزی کشور از طریق این پایانه نفتی تأمین میشود. لارون به نکته مهم دیگری نیز اشاره میکند. پیش از آغاز جنگ، زمانی که نیروهای آمریکایی در منطقه در حال استقرار بودند، ایران صادرات نفت خود را به شکل قابل توجهی افزایش داد و آن را از حدود ۱.۵ میلیون بشکه در روز به نزدیک ۴ میلیون بشکه در روز رساند. از نگاه او این اقدام میتواند نشان دهد که تهران نیز درک کرده بود زیرساختهای صادراتی نفت ممکن است به محور اصلی درگیری تبدیل شوند.
از نظر نظامی نیز این نقطه اهمیت ویژهای دارد. تحلیل ایان برمر (Ian Bremmer) نشان میدهد که جزیره خارگ به شدت مستحکم نیست و در عین حال به اندازهای از ساحل ایران فاصله دارد که ناوشکنهای آمریکایی بتوانند یک حلقه دفاعی مؤثر در اطراف آن ایجاد کنند. در چنین سناریویی، ایالات متحده حتی بدون اشغال خاک ایران میتواند مهمترین منبع درآمد کشور را تحت کنترل بگیرد. برخی تحلیلگران نزدیک به سیاستگذاران آمریکایی نیز همین منطق را مطرح کردهاند. برای مثال مایکل روبین، مشاور پیشین پنتاگون، استدلال کرده است که اگر سپاه پاسداران نتواند نفت بفروشد، قادر به تأمین مالی ساختار قدرت خود نخواهد بود. به بیان دیگر، کنترل صادرات نفت میتواند به اهرم فشار اقتصادی قدرتمندی تبدیل شود.
👍1
Part 2 of 2
لارون معتقد است بسیاری از اقدامات نظامی اولیه آمریکا و اسرائیل با همین منطق همخوانی دارد. او این مرحله را «قطع سر و واگذاری» (Decapitate and Delegate) مینامد. در این مرحله، حذف رهبران اصلی و ایجاد آشفتگی در ساختار فرماندهی هدف قرار میگیرد تا نظام سیاسی دچار ضعف تصمیمگیری شود. پس از آن مرحله دوم آغاز میشود: تلاش برای شکل دادن به ترتیبات جدید قدرت. در همین چارچوب گزارشهایی منتشر شده که نشان میدهد آمریکا ممکن است از فشارهای داخلی و قومی در داخل ایران برای پراکنده کردن نیروهای نظامی کشور استفاده کند تا تمرکز دفاعی در جنوب—جایی که زیرساختهای نفتی قرار دارند—تضعیف شود. همزمان عملیات گستردهای برای تضعیف نیروی دریایی ایران انجام شده تا تهران نتواند از مسیرهای دریایی برای تهدید تجارت انرژی جهانی استفاده کند.
در سطح ژئوپلیتیکی گستردهتر، به گفته لارون، چین یکی از دلایل اصلی چنین راهبردی است. اقتصاد چین به شدت به واردات انرژی وابسته است و بخش بزرگی از نفت مورد نیاز خود را از خلیج فارس تأمین میکند. در سالهای اخیر ایران نیز به یکی از تأمینکنندگان مهم نفت برای چین تبدیل شده و بخش بزرگی از صادرات نفت ایران به بازار چین میرفته است. در نتیجه، اگر ایالات متحده بتواند کنترل عملی بر تنگه هرمز و زیرساختهای صادراتی مانند خارگ به دست آورد، در واقع نه تنها بر مهمترین منبع درآمد ایران، بلکه بر جریان نفتی که به سمت چین میرود نیز نفوذ پیدا خواهد کرد. به بیان دیگر، نفتی که پیشتر ایران به چین میفروخت، در چنین سناریویی میتواند تحت کنترل یا نظارت ایالات متحده قرار گیرد.
در عین حال، چین گزینه نظامی آسانی برای مقابله با چنین وضعیتی ندارد. نیروی دریایی چین عمدتاً برای دفاع از تنگه مالاکا آماده شده است؛ گذرگاهی که حدود ۸۰ درصد نفت وارداتی چین و نزدیک به دو سوم تجارت دریایی این کشور از آن عبور میکند. اگر ایالات متحده بتواند نفوذ مؤثری بر خلیج فارس و تنگه هرمز به دست آورد، در واقع بر مسیری مسلط خواهد شد که بخش بزرگی از انرژی وارداتی چین از آن تأمین میشود. در چنین شرایطی، یکی از معدود گزینههای باقیمانده برای چین **افزایش وابستگی به انرژی روسیه—بهویژه گاز سیبری—خواهد بود**؛ گزینهای که رهبران چین چندان به آن علاقه ندارند، زیرا به معنای وابستگی ژئوپلیتیکی بیشتر به مسکو است.
در همین زمان، ایالات متحده در حال آمادهسازی طرحهایی برای اسکورت نظامی کاروانهای نفتکش در تنگه هرمز و ایجاد سازوکارهای مالی برای بیمه کشتیها است؛ بهویژه پس از آنکه برخی شرکتهای بیمه بینالمللی از پوشش این مسیر پرخطر عقبنشینی کردهاند. اگر چنین سازوکاری عملی شود، در عمل ایالات متحده میتواند کنترل عملی یکی از مهمترین شریانهای انرژی جهان را در دست بگیرد.
در مجموع، لارون نتیجه میگیرد که آنچه در حال شکلگیری است نوعی استراتژی امپراتوری شبکهای است. در این راهبرد، قدرت نه از طریق کنترل سرزمینها بلکه از طریق تسلط بر گلوگاههای حیاتی اقتصاد جهانی اعمال میشود: مسیرهای انرژی، زنجیرههای تأمین و زیرساختهایی که اقتصاد جهانی بر آنها متکی است. از این منظر، جنگ ایران را نیز میتوان بخشی از رقابت بزرگتر بر سر کنترل شبکههای حیاتی اقتصاد جهانی دانست. اینکه این راهبرد در نهایت موفق خواهد شد یا نه هنوز روشن نیست، اما از نگاه لارون آنچه در حال وقوع است صرفاً مجموعهای از تصمیمهای پراکنده نیست، بلکه یک استراتژی منسجم برای اعمال قدرت در قرن بیستویکم است.
@irananalyses
لارون معتقد است بسیاری از اقدامات نظامی اولیه آمریکا و اسرائیل با همین منطق همخوانی دارد. او این مرحله را «قطع سر و واگذاری» (Decapitate and Delegate) مینامد. در این مرحله، حذف رهبران اصلی و ایجاد آشفتگی در ساختار فرماندهی هدف قرار میگیرد تا نظام سیاسی دچار ضعف تصمیمگیری شود. پس از آن مرحله دوم آغاز میشود: تلاش برای شکل دادن به ترتیبات جدید قدرت. در همین چارچوب گزارشهایی منتشر شده که نشان میدهد آمریکا ممکن است از فشارهای داخلی و قومی در داخل ایران برای پراکنده کردن نیروهای نظامی کشور استفاده کند تا تمرکز دفاعی در جنوب—جایی که زیرساختهای نفتی قرار دارند—تضعیف شود. همزمان عملیات گستردهای برای تضعیف نیروی دریایی ایران انجام شده تا تهران نتواند از مسیرهای دریایی برای تهدید تجارت انرژی جهانی استفاده کند.
در سطح ژئوپلیتیکی گستردهتر، به گفته لارون، چین یکی از دلایل اصلی چنین راهبردی است. اقتصاد چین به شدت به واردات انرژی وابسته است و بخش بزرگی از نفت مورد نیاز خود را از خلیج فارس تأمین میکند. در سالهای اخیر ایران نیز به یکی از تأمینکنندگان مهم نفت برای چین تبدیل شده و بخش بزرگی از صادرات نفت ایران به بازار چین میرفته است. در نتیجه، اگر ایالات متحده بتواند کنترل عملی بر تنگه هرمز و زیرساختهای صادراتی مانند خارگ به دست آورد، در واقع نه تنها بر مهمترین منبع درآمد ایران، بلکه بر جریان نفتی که به سمت چین میرود نیز نفوذ پیدا خواهد کرد. به بیان دیگر، نفتی که پیشتر ایران به چین میفروخت، در چنین سناریویی میتواند تحت کنترل یا نظارت ایالات متحده قرار گیرد.
در عین حال، چین گزینه نظامی آسانی برای مقابله با چنین وضعیتی ندارد. نیروی دریایی چین عمدتاً برای دفاع از تنگه مالاکا آماده شده است؛ گذرگاهی که حدود ۸۰ درصد نفت وارداتی چین و نزدیک به دو سوم تجارت دریایی این کشور از آن عبور میکند. اگر ایالات متحده بتواند نفوذ مؤثری بر خلیج فارس و تنگه هرمز به دست آورد، در واقع بر مسیری مسلط خواهد شد که بخش بزرگی از انرژی وارداتی چین از آن تأمین میشود. در چنین شرایطی، یکی از معدود گزینههای باقیمانده برای چین **افزایش وابستگی به انرژی روسیه—بهویژه گاز سیبری—خواهد بود**؛ گزینهای که رهبران چین چندان به آن علاقه ندارند، زیرا به معنای وابستگی ژئوپلیتیکی بیشتر به مسکو است.
در همین زمان، ایالات متحده در حال آمادهسازی طرحهایی برای اسکورت نظامی کاروانهای نفتکش در تنگه هرمز و ایجاد سازوکارهای مالی برای بیمه کشتیها است؛ بهویژه پس از آنکه برخی شرکتهای بیمه بینالمللی از پوشش این مسیر پرخطر عقبنشینی کردهاند. اگر چنین سازوکاری عملی شود، در عمل ایالات متحده میتواند کنترل عملی یکی از مهمترین شریانهای انرژی جهان را در دست بگیرد.
در مجموع، لارون نتیجه میگیرد که آنچه در حال شکلگیری است نوعی استراتژی امپراتوری شبکهای است. در این راهبرد، قدرت نه از طریق کنترل سرزمینها بلکه از طریق تسلط بر گلوگاههای حیاتی اقتصاد جهانی اعمال میشود: مسیرهای انرژی، زنجیرههای تأمین و زیرساختهایی که اقتصاد جهانی بر آنها متکی است. از این منظر، جنگ ایران را نیز میتوان بخشی از رقابت بزرگتر بر سر کنترل شبکههای حیاتی اقتصاد جهانی دانست. اینکه این راهبرد در نهایت موفق خواهد شد یا نه هنوز روشن نیست، اما از نگاه لارون آنچه در حال وقوع است صرفاً مجموعهای از تصمیمهای پراکنده نیست، بلکه یک استراتژی منسجم برای اعمال قدرت در قرن بیستویکم است.
@irananalyses
👍1
قسمتی از مصاحبه آصف بیات چاپ شده در بوستون ریویو با عنوان «ایران پس از خامنه ای»
شمس: بسیاری از حامیان مداخله خارجی استدلال میکنند که تغییر معنادار از درون ایران ممکن نیست. پاسخ شما به این دیدگاه چیست؟ آیا تغییر از درون جامعه ایران امکانپذیر است؟ کجا نشانههایی برای امید میبینید؟
بیات: این یک نگرانی واقعی و پرسشی بسیار مهم است. حقیقت این است که جمهوری اسلامی به همان معنا که رژیم شاه پیش از انقلاب اقتدارگرا بود، اقتدارگرا نیست. این نظام بیشتر به حکومتهای ایدئولوژیک کمونیستی شباهت دارد. این یک حکومت ایدئولوژیک است که از دل انقلاب ۱۹۷۹ زاده شده و در کنار نهادهایی که از دولت پیش از انقلاب به ارث برده، نهادهای موازی خود را نیز ساخته است.
این نهادها یک «دولت پنهان» یا «دولت عمیق» قدرتمند را شکل میدهند که زیر نظر رهبر جمهوری اسلامی عمل میکند؛ رهبری که در برابر نهادهای انتخابی مانند ریاستجمهوری یا مجلس پاسخگو نیست، هرچند همان نهادهای انتخابی نیز خود تحت نظارت و گزینش سختگیرانه قرار دارند. نظام در طول زمان «مردم» خاص خود را نیز ساخته است؛ چیزی شبیه به یک **طبقه حکومتی**—اقلیتی که عمدتاً از خانوادههای اعضای سپاه پاسداران، بسیجیان، کارگزاران دولتی، و گردانندگان شمار زیادی از سازمانها، مساجد، زیارتگاهها و بنیادها تشکیل شده است. این گروهها در ازای وفاداری به نظام، از مزایای سیاسی و اقتصادی برخوردار میشوند. در نتیجه، احتمال زیادی وجود دارد که در برابر مخالفت گسترده مردمی، از رژیم دفاع کنند—حتی با توسل به زور.
با این حال، نمونههای تاریخی حکومتهای ایدئولوژیک، بهویژه در اروپای شرقی، نشان میدهد که چنین نظامهایی اغلب بهتدریج فرسوده میشوند، مشروعیت خود را از دست میدهند، به نوعی منقضی میشوند و در نهایت پیش از فروپاشی، از مسیر نوعی گشایش محدود و ناقص عبور میکنند. یک اپوزیسیون تودهای نیرومند و پایدار میتواند این روند طولانی را تسریع کند.
«بسیار مهم است که گروههای پراکنده و متعددِ خواهان دموکراسی، چه در داخل ایران و چه در خارج، در قالب چیزی شبیه به یک جبهه دموکراتیک به هم پیوند داده شوند.»
با این حال، امکان دیگری هم وجود دارد: **گذار دموکراتیک کمهزینهتر از طریق یک «انقلاب مذاکرهشده»**؛ مفهومی که من در جاهای دیگر نیز دربارهاش نوشتهام. این مسیر چند مؤلفه کلیدی دارد. نخست، مستلزم ادامه مبارزات و مقاومت مردمی در درون جامعه مدنی است. این به معنای حمایت از **جنبشهای نامرئی روزمره (non-movements)**، سازماندهی هستهها، گروهها، انجمنها و جنبشهای اجتماعی است؛ همه آن چیزهایی که جامعه را از نظر سیاسی فعال، زنده و درگیر نگه میدارند.
دوم، نیازمند یک کارزار فکری و گفتمانی پیرامون پروژه گذار به نظم دموکراتیک است. این امر شامل دفاع از برگزاری رفراندوم و تشکیل مجلس مؤسسان برای تعیین ساختار سیاسی آینده کشور میشود. این چشمانداز را گذارطلبان ایران نمایندگی میکنند؛ جریانی که **میرحسین موسوی**، نخستوزیر پیشین که اکنون در حصر خانگی است، یکی از چهرههای اصلی آن محسوب میشود.
همزمان، بسیار مهم است که سازمانها و شبکهها ساخته و به هم متصل شوند؛ بهگونهای که حلقهها و گروههای پراکنده خواهان دموکراسی، چه در داخل و چه در خارج از ایران، در چیزی شبیه به یک جبهه دموکراتیک با یکدیگر پیوند بخورند. در نهایت نیز باید بر رژیمی که درگیر بحران است فشار وارد شود تا به مذاکره درباره روند گذار تن دهد.
آنچه در اینجا طرح کردم فقط یک راهبرد کلی است که نیاز به بسط و تکمیل دارد—هم در شناسایی موانع و هم در یافتن راهحلهای عملی. اما بگذارید به یک پرسش رایج پاسخ دهم. مردم اغلب میپرسند چرا یک حکومت باید وارد مذاکرهای شود که ممکن است به نابودی خودش بینجامد؟ این پرسش منصفانهای است: هیچ رژیمی داوطلبانه قدرت را واگذار نمیکند، مگر آنکه مجبور شود. حاکمان آفریقای جنوبی دوران آپارتاید، لهستان کمونیستی یا شیلیِ پینوشه نیز نمیخواستند قدرت را واگذار کنند، اما در نهایت چارهای نداشتند.
انقلاب مذاکرهشده یعنی آماده شدن برای چنین لحظهای—لحظهای که با زمینهسازی فکری آغاز میشود، با شکلگیری یک گفتمان معنادار و فراگیر درباره گذار دموکراتیک ادامه مییابد، و زمانی به اوج میرسد که نظام مستقر شروع به فروپاشی میکند و خیزشهای تودهای شکل میگیرند.
در این لحظه، ایران هنوز به آن نقطه نرسیده است. اما این همچنان چشماندازی است که باید آن را جدی گرفت.
https://www.bostonreview.net/articles/iran-after-khamenei/
شمس: بسیاری از حامیان مداخله خارجی استدلال میکنند که تغییر معنادار از درون ایران ممکن نیست. پاسخ شما به این دیدگاه چیست؟ آیا تغییر از درون جامعه ایران امکانپذیر است؟ کجا نشانههایی برای امید میبینید؟
بیات: این یک نگرانی واقعی و پرسشی بسیار مهم است. حقیقت این است که جمهوری اسلامی به همان معنا که رژیم شاه پیش از انقلاب اقتدارگرا بود، اقتدارگرا نیست. این نظام بیشتر به حکومتهای ایدئولوژیک کمونیستی شباهت دارد. این یک حکومت ایدئولوژیک است که از دل انقلاب ۱۹۷۹ زاده شده و در کنار نهادهایی که از دولت پیش از انقلاب به ارث برده، نهادهای موازی خود را نیز ساخته است.
این نهادها یک «دولت پنهان» یا «دولت عمیق» قدرتمند را شکل میدهند که زیر نظر رهبر جمهوری اسلامی عمل میکند؛ رهبری که در برابر نهادهای انتخابی مانند ریاستجمهوری یا مجلس پاسخگو نیست، هرچند همان نهادهای انتخابی نیز خود تحت نظارت و گزینش سختگیرانه قرار دارند. نظام در طول زمان «مردم» خاص خود را نیز ساخته است؛ چیزی شبیه به یک **طبقه حکومتی**—اقلیتی که عمدتاً از خانوادههای اعضای سپاه پاسداران، بسیجیان، کارگزاران دولتی، و گردانندگان شمار زیادی از سازمانها، مساجد، زیارتگاهها و بنیادها تشکیل شده است. این گروهها در ازای وفاداری به نظام، از مزایای سیاسی و اقتصادی برخوردار میشوند. در نتیجه، احتمال زیادی وجود دارد که در برابر مخالفت گسترده مردمی، از رژیم دفاع کنند—حتی با توسل به زور.
با این حال، نمونههای تاریخی حکومتهای ایدئولوژیک، بهویژه در اروپای شرقی، نشان میدهد که چنین نظامهایی اغلب بهتدریج فرسوده میشوند، مشروعیت خود را از دست میدهند، به نوعی منقضی میشوند و در نهایت پیش از فروپاشی، از مسیر نوعی گشایش محدود و ناقص عبور میکنند. یک اپوزیسیون تودهای نیرومند و پایدار میتواند این روند طولانی را تسریع کند.
«بسیار مهم است که گروههای پراکنده و متعددِ خواهان دموکراسی، چه در داخل ایران و چه در خارج، در قالب چیزی شبیه به یک جبهه دموکراتیک به هم پیوند داده شوند.»
با این حال، امکان دیگری هم وجود دارد: **گذار دموکراتیک کمهزینهتر از طریق یک «انقلاب مذاکرهشده»**؛ مفهومی که من در جاهای دیگر نیز دربارهاش نوشتهام. این مسیر چند مؤلفه کلیدی دارد. نخست، مستلزم ادامه مبارزات و مقاومت مردمی در درون جامعه مدنی است. این به معنای حمایت از **جنبشهای نامرئی روزمره (non-movements)**، سازماندهی هستهها، گروهها، انجمنها و جنبشهای اجتماعی است؛ همه آن چیزهایی که جامعه را از نظر سیاسی فعال، زنده و درگیر نگه میدارند.
دوم، نیازمند یک کارزار فکری و گفتمانی پیرامون پروژه گذار به نظم دموکراتیک است. این امر شامل دفاع از برگزاری رفراندوم و تشکیل مجلس مؤسسان برای تعیین ساختار سیاسی آینده کشور میشود. این چشمانداز را گذارطلبان ایران نمایندگی میکنند؛ جریانی که **میرحسین موسوی**، نخستوزیر پیشین که اکنون در حصر خانگی است، یکی از چهرههای اصلی آن محسوب میشود.
همزمان، بسیار مهم است که سازمانها و شبکهها ساخته و به هم متصل شوند؛ بهگونهای که حلقهها و گروههای پراکنده خواهان دموکراسی، چه در داخل و چه در خارج از ایران، در چیزی شبیه به یک جبهه دموکراتیک با یکدیگر پیوند بخورند. در نهایت نیز باید بر رژیمی که درگیر بحران است فشار وارد شود تا به مذاکره درباره روند گذار تن دهد.
آنچه در اینجا طرح کردم فقط یک راهبرد کلی است که نیاز به بسط و تکمیل دارد—هم در شناسایی موانع و هم در یافتن راهحلهای عملی. اما بگذارید به یک پرسش رایج پاسخ دهم. مردم اغلب میپرسند چرا یک حکومت باید وارد مذاکرهای شود که ممکن است به نابودی خودش بینجامد؟ این پرسش منصفانهای است: هیچ رژیمی داوطلبانه قدرت را واگذار نمیکند، مگر آنکه مجبور شود. حاکمان آفریقای جنوبی دوران آپارتاید، لهستان کمونیستی یا شیلیِ پینوشه نیز نمیخواستند قدرت را واگذار کنند، اما در نهایت چارهای نداشتند.
انقلاب مذاکرهشده یعنی آماده شدن برای چنین لحظهای—لحظهای که با زمینهسازی فکری آغاز میشود، با شکلگیری یک گفتمان معنادار و فراگیر درباره گذار دموکراتیک ادامه مییابد، و زمانی به اوج میرسد که نظام مستقر شروع به فروپاشی میکند و خیزشهای تودهای شکل میگیرند.
در این لحظه، ایران هنوز به آن نقطه نرسیده است. اما این همچنان چشماندازی است که باید آن را جدی گرفت.
https://www.bostonreview.net/articles/iran-after-khamenei/
Boston Review
Iran After Khamenei
An interview with sociologist Asef Bayat on the U.S.-Israeli war, democratic opposition to the Islamic Republic, and the country’s uncertain future.
👍1
گزارش تحلیلی بر اساس گزارشهای نیویورکتایمز و آکسیوس درباره سرنوشت اورانیوم غنیشده ایران
بر اساس گزارشهای منتشرشده توسط نیویورکتایمز (The New York Times) و آکسیوس (Axios)**، یکی از حساسترین مسائل راهبردی در جنگ جاری میان ایالات متحده، اسرائیل و ایران، سرنوشت **ذخایر اورانیوم بسیار غنیشده ایران است. اهمیت این موضوع از آنجا ناشی میشود که این ذخایر میتواند پایه اصلی برای تولید سلاح هستهای باشد و در نتیجه، کنترل یا نابودی آن به یکی از اهداف کلیدی عملیات نظامی آمریکا و اسرائیل تبدیل شده است. به گفته مقامهای آمریکایی، سرنوشت این مواد نهتنها برای آینده برنامه هستهای ایران، بلکه برای توازن امنیتی در خاورمیانه نیز اهمیت تعیینکننده دارد.
بر اساس ارزیابی نهادهای اطلاعاتی آمریکا که نیویورکتایمز به آن اشاره کرده است، بخش عمده این ذخایر در تأسیسات هستهای اصفهان قرار دارد. هرچند حملات هوایی آمریکا در سال گذشته این سایت را زیر آوار مدفون کرد، اما گزارشهای اطلاعاتی نشان میدهد که ایران یا حتی گروههای دیگر ممکن است همچنان بتوانند به این ذخیره دسترسی پیدا کنند. به گفته مقامهای مطلع از گزارشهای محرمانه، اکنون یک مسیر دسترسی بسیار باریک به این مواد وجود دارد. این اورانیوم به صورت گاز در سیلندرها نگهداری میشود و مشخص نیست در صورت دسترسی، ایران با چه سرعتی میتواند آن را جابهجا کند. در عین حال، مقامهای آمریکایی میگویند که نهادهای اطلاعاتی آمریکا نظارت دائمی بر تأسیسات اصفهان دارند و اطمینان بالایی دارند که در صورت تلاش ایران یا هر گروه دیگری برای انتقال این مواد، میتوانند آن را شناسایی کرده و واکنش نشان دهند.
برآوردهای آمریکا نشان میدهد ایران حدود ۴۵۰ کیلوگرم اورانیوم غنیشده با خلوص ۶۰ درصد در اختیار دارد. این ماده در صورت ادامه غنیسازی میتواند در مدت کوتاهی به سطح ۹۰ درصد (درجه تسلیحاتی) برسد. برخی تحلیلها حاکی از آن است که اگر کل این ذخیره به این سطح برسد، میتواند مواد لازم برای حدود ۱۱ سلاح هستهای را فراهم کند. همین مسئله باعث شده کنترل این ذخایر به یکی از مهمترین دغدغههای راهبردی دولت آمریکا تبدیل شود. در همین زمینه، آکسیوس گزارش داده است که ایالات متحده و اسرائیل گزینه اعزام نیروهای ویژه به داخل ایران را برای تصاحب یا خنثیسازی این مواد در مراحل بعدی جنگ بررسی کردهاند.
چنین عملیاتی در صورت اجرا احتمالاً شامل نیروهای عملیات ویژه خواهد بود که باید به تأسیسات زیرزمینی بسیار مستحکم نفوذ کنند. دو گزینه اصلی مطرح شده است: انتقال فیزیکی اورانیوم از ایران یا رقیقسازی آن در محل با کمک متخصصان هستهای، احتمالاً با حضور کارشناسان بینالمللی. با این حال، مقامهای آمریکایی تأکید کردهاند که چنین عملیاتی بسیار پرریسک است و تنها زمانی ممکن خواهد بود که توان نظامی ایران به اندازه کافی تضعیف شده باشد. دونالد ترامپ نیز گفته است که اعزام نیروهای زمینی ممکن است در آینده مطرح شود، اما در حال حاضر در دستور کار نیست.
در همین حال، تصاویر ماهوارهای نشان میدهد فعالیتهای حفاری و جابهجایی خاک در اطراف ورودی تونلهای تأسیسات اصفهان ادامه دارد و آمریکا و اسرائیل این تحرکات را به دقت زیر نظر دارند. همزمان، گزارش آکسیوس اشاره میکند که در دولت آمریکا بحثهایی درباره تصرف جزیره خارگ — که حدود ۹۰ درصد صادرات نفت ایران از آن انجام میشود — نیز مطرح شده است. در مجموع، هرچند حملات هوایی به تأسیسات هستهای ایران آسیب قابل توجهی وارد کرده، اما مسئله اصلی یعنی کنترل ذخایر اورانیوم بسیار غنیشده همچنان حل نشده است و گزینههای مختلف — از فشار دیپلماتیک گرفته تا عملیات محدود نظامی — همچنان در حال بررسی است؛ موضوعی که میتواند نقشی تعیینکننده در آینده برنامه هستهای ایران و همچنین در روند پایان یا ادامه جنگ ایفا کند.
https://www.axios.com/2026/03/08/iran-ground-troops-special-forces-nuclear
https://www.nytimes.com/2026/03/07/us/politics/iran-nuclear-site-uranium-intel.html
بر اساس گزارشهای منتشرشده توسط نیویورکتایمز (The New York Times) و آکسیوس (Axios)**، یکی از حساسترین مسائل راهبردی در جنگ جاری میان ایالات متحده، اسرائیل و ایران، سرنوشت **ذخایر اورانیوم بسیار غنیشده ایران است. اهمیت این موضوع از آنجا ناشی میشود که این ذخایر میتواند پایه اصلی برای تولید سلاح هستهای باشد و در نتیجه، کنترل یا نابودی آن به یکی از اهداف کلیدی عملیات نظامی آمریکا و اسرائیل تبدیل شده است. به گفته مقامهای آمریکایی، سرنوشت این مواد نهتنها برای آینده برنامه هستهای ایران، بلکه برای توازن امنیتی در خاورمیانه نیز اهمیت تعیینکننده دارد.
بر اساس ارزیابی نهادهای اطلاعاتی آمریکا که نیویورکتایمز به آن اشاره کرده است، بخش عمده این ذخایر در تأسیسات هستهای اصفهان قرار دارد. هرچند حملات هوایی آمریکا در سال گذشته این سایت را زیر آوار مدفون کرد، اما گزارشهای اطلاعاتی نشان میدهد که ایران یا حتی گروههای دیگر ممکن است همچنان بتوانند به این ذخیره دسترسی پیدا کنند. به گفته مقامهای مطلع از گزارشهای محرمانه، اکنون یک مسیر دسترسی بسیار باریک به این مواد وجود دارد. این اورانیوم به صورت گاز در سیلندرها نگهداری میشود و مشخص نیست در صورت دسترسی، ایران با چه سرعتی میتواند آن را جابهجا کند. در عین حال، مقامهای آمریکایی میگویند که نهادهای اطلاعاتی آمریکا نظارت دائمی بر تأسیسات اصفهان دارند و اطمینان بالایی دارند که در صورت تلاش ایران یا هر گروه دیگری برای انتقال این مواد، میتوانند آن را شناسایی کرده و واکنش نشان دهند.
برآوردهای آمریکا نشان میدهد ایران حدود ۴۵۰ کیلوگرم اورانیوم غنیشده با خلوص ۶۰ درصد در اختیار دارد. این ماده در صورت ادامه غنیسازی میتواند در مدت کوتاهی به سطح ۹۰ درصد (درجه تسلیحاتی) برسد. برخی تحلیلها حاکی از آن است که اگر کل این ذخیره به این سطح برسد، میتواند مواد لازم برای حدود ۱۱ سلاح هستهای را فراهم کند. همین مسئله باعث شده کنترل این ذخایر به یکی از مهمترین دغدغههای راهبردی دولت آمریکا تبدیل شود. در همین زمینه، آکسیوس گزارش داده است که ایالات متحده و اسرائیل گزینه اعزام نیروهای ویژه به داخل ایران را برای تصاحب یا خنثیسازی این مواد در مراحل بعدی جنگ بررسی کردهاند.
چنین عملیاتی در صورت اجرا احتمالاً شامل نیروهای عملیات ویژه خواهد بود که باید به تأسیسات زیرزمینی بسیار مستحکم نفوذ کنند. دو گزینه اصلی مطرح شده است: انتقال فیزیکی اورانیوم از ایران یا رقیقسازی آن در محل با کمک متخصصان هستهای، احتمالاً با حضور کارشناسان بینالمللی. با این حال، مقامهای آمریکایی تأکید کردهاند که چنین عملیاتی بسیار پرریسک است و تنها زمانی ممکن خواهد بود که توان نظامی ایران به اندازه کافی تضعیف شده باشد. دونالد ترامپ نیز گفته است که اعزام نیروهای زمینی ممکن است در آینده مطرح شود، اما در حال حاضر در دستور کار نیست.
در همین حال، تصاویر ماهوارهای نشان میدهد فعالیتهای حفاری و جابهجایی خاک در اطراف ورودی تونلهای تأسیسات اصفهان ادامه دارد و آمریکا و اسرائیل این تحرکات را به دقت زیر نظر دارند. همزمان، گزارش آکسیوس اشاره میکند که در دولت آمریکا بحثهایی درباره تصرف جزیره خارگ — که حدود ۹۰ درصد صادرات نفت ایران از آن انجام میشود — نیز مطرح شده است. در مجموع، هرچند حملات هوایی به تأسیسات هستهای ایران آسیب قابل توجهی وارد کرده، اما مسئله اصلی یعنی کنترل ذخایر اورانیوم بسیار غنیشده همچنان حل نشده است و گزینههای مختلف — از فشار دیپلماتیک گرفته تا عملیات محدود نظامی — همچنان در حال بررسی است؛ موضوعی که میتواند نقشی تعیینکننده در آینده برنامه هستهای ایران و همچنین در روند پایان یا ادامه جنگ ایفا کند.
https://www.axios.com/2026/03/08/iran-ground-troops-special-forces-nuclear
https://www.nytimes.com/2026/03/07/us/politics/iran-nuclear-site-uranium-intel.html
Axios
U.S. weighs sending special forces to seize Iran's nuclear stockpile
Preventing Iran from ever obtaining a nuclear weapon is one of Trump's stated war objectives.
این یادداشت به قلم کارل روو (Karl Rove) نوشته شده است؛ استراتژیست برجسته حزب جمهوریخواه و مشاور ارشد و معاون رئیس دفتر جورج دبلیو بوش در دوران ریاستجمهوری او. روو از چهرههای تأثیرگذار در سیاست محافظهکار آمریکا به شمار میرود. در این مقاله، او از نظر نظامی از حمله ایالات متحده و اسرائیل به ایران دفاع میکند و آن را عملیاتی موفق و حتی «درخشان» میداند. با این حال، استدلال اصلی او این است که مشکل اصلی این جنگ نه در میدان نبرد، بلکه در داخل آمریکا قرار دارد: یعنی دولت ترامپ نتوانسته حمایت افکار عمومی آمریکا را بهطور کافی جلب کند و باید توضیح قانعکنندهتری برای این جنگ ارائه دهد.
---
### چالش ایران برای ترامپ در داخل آمریکاست
عملیات درخشان است، اما توضیح آن قانعکننده نیست
تصمیم رئیسجمهور دونالد ترامپ برای آغاز عملیات «خشم حماسی» (Operation Epic Fury) علیه رژیم ایران اقدامی تاریخی بود. ایالات متحده و اسرائیل با بارانی از سلاحهای هدایتشونده دقیق، رهبری حکومت ایران را هدف قرار دادند و پس از آن، آنچه از سامانههای پدافند هوایی این کشور باقی مانده بود—پس از حملات سال گذشته به تأسیسات هستهای—را نابود کردند.
اکنون آمریکا و اسرائیل در حال ویران کردن زیرساختهای نظامی ایران هستند. آنها توانایی ایران برای ساخت موشک و بنا بر گزارشها پهپادها را نابود میکنند، پایگاهها و انبارهای سپاه پاسداران را هدف قرار میدهند و برای شهروندان تحت فشار آن کشور—که زمانی کشوری مرفهتر بود—امیدی ایجاد میکنند که شاید روزهای بهتری در پیش باشد.
این عملیات تاکنون نشاندهنده نبوغ نظامی و اطلاعاتی و همچنین رهبری جسورانه بوده است. این روند با تصمیم رئیسجمهور آمریکا و نخستوزیر اسرائیل آغاز شد و با همکاری رهبران چندین کشور در خاورمیانه و شرق مدیترانه ادامه یافت.
با وجود همه این موارد، کاخ سفید با دو واقعیت مهم روبهرو است:
نخست اینکه هیچکس نمیداند این جنگ چگونه پایان خواهد یافت**؛ و دوم اینکه **جنگ علیه حکومت ایران در داخل آمریکا محبوبیت چندانی ندارد.
تنها زمان نشان خواهد داد که آیا رهبران کاخ سفید، وزارت خارجه، شورای امنیت ملی، سازمان سیا و پنتاگون توانستهاند راهی برای ایجاد رهبری جدیدی در ایران که از تروریسم علیه غرب دست بردارد طراحی کنند یا نه. با این حال، موفقیتهای نظامی تاکنون نشان میدهد که احتمالاً برنامهای برای پیروزی وجود دارد.
با این حال، کمبود حمایت داخلی مسئلهای جدی است. هفت نظرسنجی ملی که بین شنبه تا سهشنبه انجام شدهاند از آمریکاییها پرسیدهاند آیا از اقدام نظامی علیه ایران حمایت میکنند یا نه. میانگین این نظرسنجیها در پایگاه RealClearPolitics نشان میدهد که ۴۱.۳ درصد از پاسخدهندگان از اقدام نظامی حمایت میکنند، در حالی که ۴۸.۷ درصد با آن مخالفاند.
به عبارت دیگر، اثر کلاسیک «همبستگی در زمان جنگ» در اینجا مشاهده نمیشود. آغاز جنگ باعث افزایش ناگهانی حمایت میهنپرستانه از رئیسجمهور نشده است؛ حتی با وجود اینکه هواپیماها و ناوهای جنگی آمریکا رهبران کشوری را هدف قرار دادهاند که نزدیک به ۴۷ سال شعار «مرگ بر آمریکا» سر داده است و درآمدهای نفتی خود را برای حمایت از تروریسم در سراسر جهان هزینه کرده است.
با این حال، دو نکته در نظرسنجیهای اخیر وجود دارد که میتواند برای تیم ترامپ دلگرمکننده باشد. نخست اینکه نحوه طرح سؤال در نظرسنجیها بسیار مهم است. در یک نظرسنجی CBS در ۲۷ فوریه، از آمریکاییها پرسیده شد آیا از «اقدام نظامی آمریکا برای جلوگیری از ساخت سلاح هستهای توسط ایران» حمایت میکنند. پاسخها ۵۱ درصد موافق و ۴۹ درصد مخالف بود.
این نتیجه ده واحد بهتر از نظرسنجی CNN در اول مارس است که پرسیده بود: «نظر شما درباره تصمیم آمریکا برای اقدام نظامی در ایران چیست؟» در آن نظرسنجی ۴۱ درصد موافق و ۵۹ درصد مخالف بودند.
اگر دولت آمریکا و حامیان آن بیشتر به مردم یادآوری کنند که **ایران در تلاش برای توسعه سلاح هستهای است**، احتمالاً حمایت عمومی افزایش خواهد یافت—نکتهای که دادههای نظرسنجی نیز به آن اشاره دارد.
در مجموع، دادهها نشان میدهد که افکار عمومی درباره جنگ با ایران هنوز تثبیت نشده است. در نظرسنجی CNN تنها ۱۶ درصد به شدت از تصمیم ترامپ حمایت میکنند، در حالی که ۳۱ درصد به شدت مخالفاند. بیش از نیمی از پاسخدهندگان فقط «تا حدی» موافق یا مخالف بودهاند.
در مقایسه، در نظرسنجی CBS در ۲۷ فوریه، ۲۳ درصد به شدت از عملکرد کلی ترامپ در ریاستجمهوری حمایت میکنند و ۴۷ درصد به شدت مخالفاند. این نشان میدهد که مردم در موضوعات قدیمیتر و تثبیتشدهتر نظر قطعیتری دارند تا در مورد جنگ ایران.
---
### چالش ایران برای ترامپ در داخل آمریکاست
عملیات درخشان است، اما توضیح آن قانعکننده نیست
تصمیم رئیسجمهور دونالد ترامپ برای آغاز عملیات «خشم حماسی» (Operation Epic Fury) علیه رژیم ایران اقدامی تاریخی بود. ایالات متحده و اسرائیل با بارانی از سلاحهای هدایتشونده دقیق، رهبری حکومت ایران را هدف قرار دادند و پس از آن، آنچه از سامانههای پدافند هوایی این کشور باقی مانده بود—پس از حملات سال گذشته به تأسیسات هستهای—را نابود کردند.
اکنون آمریکا و اسرائیل در حال ویران کردن زیرساختهای نظامی ایران هستند. آنها توانایی ایران برای ساخت موشک و بنا بر گزارشها پهپادها را نابود میکنند، پایگاهها و انبارهای سپاه پاسداران را هدف قرار میدهند و برای شهروندان تحت فشار آن کشور—که زمانی کشوری مرفهتر بود—امیدی ایجاد میکنند که شاید روزهای بهتری در پیش باشد.
این عملیات تاکنون نشاندهنده نبوغ نظامی و اطلاعاتی و همچنین رهبری جسورانه بوده است. این روند با تصمیم رئیسجمهور آمریکا و نخستوزیر اسرائیل آغاز شد و با همکاری رهبران چندین کشور در خاورمیانه و شرق مدیترانه ادامه یافت.
با وجود همه این موارد، کاخ سفید با دو واقعیت مهم روبهرو است:
نخست اینکه هیچکس نمیداند این جنگ چگونه پایان خواهد یافت**؛ و دوم اینکه **جنگ علیه حکومت ایران در داخل آمریکا محبوبیت چندانی ندارد.
تنها زمان نشان خواهد داد که آیا رهبران کاخ سفید، وزارت خارجه، شورای امنیت ملی، سازمان سیا و پنتاگون توانستهاند راهی برای ایجاد رهبری جدیدی در ایران که از تروریسم علیه غرب دست بردارد طراحی کنند یا نه. با این حال، موفقیتهای نظامی تاکنون نشان میدهد که احتمالاً برنامهای برای پیروزی وجود دارد.
با این حال، کمبود حمایت داخلی مسئلهای جدی است. هفت نظرسنجی ملی که بین شنبه تا سهشنبه انجام شدهاند از آمریکاییها پرسیدهاند آیا از اقدام نظامی علیه ایران حمایت میکنند یا نه. میانگین این نظرسنجیها در پایگاه RealClearPolitics نشان میدهد که ۴۱.۳ درصد از پاسخدهندگان از اقدام نظامی حمایت میکنند، در حالی که ۴۸.۷ درصد با آن مخالفاند.
به عبارت دیگر، اثر کلاسیک «همبستگی در زمان جنگ» در اینجا مشاهده نمیشود. آغاز جنگ باعث افزایش ناگهانی حمایت میهنپرستانه از رئیسجمهور نشده است؛ حتی با وجود اینکه هواپیماها و ناوهای جنگی آمریکا رهبران کشوری را هدف قرار دادهاند که نزدیک به ۴۷ سال شعار «مرگ بر آمریکا» سر داده است و درآمدهای نفتی خود را برای حمایت از تروریسم در سراسر جهان هزینه کرده است.
با این حال، دو نکته در نظرسنجیهای اخیر وجود دارد که میتواند برای تیم ترامپ دلگرمکننده باشد. نخست اینکه نحوه طرح سؤال در نظرسنجیها بسیار مهم است. در یک نظرسنجی CBS در ۲۷ فوریه، از آمریکاییها پرسیده شد آیا از «اقدام نظامی آمریکا برای جلوگیری از ساخت سلاح هستهای توسط ایران» حمایت میکنند. پاسخها ۵۱ درصد موافق و ۴۹ درصد مخالف بود.
این نتیجه ده واحد بهتر از نظرسنجی CNN در اول مارس است که پرسیده بود: «نظر شما درباره تصمیم آمریکا برای اقدام نظامی در ایران چیست؟» در آن نظرسنجی ۴۱ درصد موافق و ۵۹ درصد مخالف بودند.
اگر دولت آمریکا و حامیان آن بیشتر به مردم یادآوری کنند که **ایران در تلاش برای توسعه سلاح هستهای است**، احتمالاً حمایت عمومی افزایش خواهد یافت—نکتهای که دادههای نظرسنجی نیز به آن اشاره دارد.
در مجموع، دادهها نشان میدهد که افکار عمومی درباره جنگ با ایران هنوز تثبیت نشده است. در نظرسنجی CNN تنها ۱۶ درصد به شدت از تصمیم ترامپ حمایت میکنند، در حالی که ۳۱ درصد به شدت مخالفاند. بیش از نیمی از پاسخدهندگان فقط «تا حدی» موافق یا مخالف بودهاند.
در مقایسه، در نظرسنجی CBS در ۲۷ فوریه، ۲۳ درصد به شدت از عملکرد کلی ترامپ در ریاستجمهوری حمایت میکنند و ۴۷ درصد به شدت مخالفاند. این نشان میدهد که مردم در موضوعات قدیمیتر و تثبیتشدهتر نظر قطعیتری دارند تا در مورد جنگ ایران.
این وضعیت نشان میدهد که کاخ سفید باید زمان بیشتری صرف توضیح اقدامات خود در ایران و اهمیت آن برای منافع آمریکا کند. چنین توضیحاتی میتواند برخی از کسانی را که هنوز نظر قطعی ندارند به سمت حمایت از رئیسجمهور سوق دهد.
این کار نباید تنها به یک ویدئوی هشتدقیقهای در شبکه Truth Social یا چند تماس کوتاه رئیسجمهور با خبرنگاران محدود شود. جمهوریخواهان کنگره در برنامههای تلویزیونی یکشنبه عملکرد قابل قبولی در دفاع از این تصمیم داشتند، اما دفاع از سیاست دولت در ایران نیازمند توضیحاتی جامعتر، مداومتر و معتبرتر از سوی رئیسجمهور و تیم ارشد اوست.
این توضیحات باید در همه رسانهها و کانالهای ارتباطی ارائه شود تا بتوان افکار عمومی را تحت تأثیر قرار داد. زیرا همانطور که آبراهام لینکلن گفته بود:
«افکار عمومی همهچیز است. با افکار عمومی هیچ چیز نمیتواند شکست بخورد؛ و بدون آن هیچ چیز نمیتواند موفق شود.»
https://www.wsj.com/opinion/trumps-iran-challenge-is-at-home-e16d48d2?mod=hp_opin_pos_6
این کار نباید تنها به یک ویدئوی هشتدقیقهای در شبکه Truth Social یا چند تماس کوتاه رئیسجمهور با خبرنگاران محدود شود. جمهوریخواهان کنگره در برنامههای تلویزیونی یکشنبه عملکرد قابل قبولی در دفاع از این تصمیم داشتند، اما دفاع از سیاست دولت در ایران نیازمند توضیحاتی جامعتر، مداومتر و معتبرتر از سوی رئیسجمهور و تیم ارشد اوست.
این توضیحات باید در همه رسانهها و کانالهای ارتباطی ارائه شود تا بتوان افکار عمومی را تحت تأثیر قرار داد. زیرا همانطور که آبراهام لینکلن گفته بود:
«افکار عمومی همهچیز است. با افکار عمومی هیچ چیز نمیتواند شکست بخورد؛ و بدون آن هیچ چیز نمیتواند موفق شود.»
https://www.wsj.com/opinion/trumps-iran-challenge-is-at-home-e16d48d2?mod=hp_opin_pos_6
The Wall Street Journal
Opinion | Trump’s Iran Challenge Is at Home
The operation is brilliant, but the explanation leaves much to be desired.
جنگ ایران به کجا میرود؟ — بر اساس گزارش رابین رایت در نیویورکر
رابین رایت، تحلیلگر باسابقه مسائل خاورمیانه، در مقالهای در نشریه *نیویورکر* به بررسی چشمانداز جنگ میان آمریکا، اسرائیل و ایران پرداخته است. او استدلال میکند که حمله گسترده آمریکا و اسرائیل به ایران—با هدف تضعیف یا نابودی جمهوری اسلامی—در حالی آغاز شده که طرح پایان یا خروج روشنی برای آن وجود ندارد. از زمان انقلاب ۱۹۷۹، جمهوری اسلامی دشمن هشت رئیسجمهور آمریکا بوده و واشینگتن و تلآویو آن را بزرگترین تهدید منطقهای دانستهاند. با این حال، رایت تأکید میکند که این جنگ انتخابی میتواند پیامدهای پیچیده و پیشبینیناپذیری برای منطقه و نظم جهانی داشته باشد.
در عملیات «خشم حماسی» (Epic Fury)، دولت ترامپ تقریباً نیمی از توان هوایی و یکسوم نیروی دریایی آمریکا را به کار گرفته و هزینه جنگ به حدود ۹۰۰ میلیون دلار در روز میرسد. در هفته نخست حملات، ضربات سنگینی به ساختار قدرت ایران وارد شد: رهبر جمهوری اسلامی و دهها مقام ارشد کشته شدند، زرادخانه موشکهای بالستیک آسیب جدی دید و بسیاری از تأسیسات نظامی و هستهای تخریب شد. با این حال، ترامپ همزمان دو پیام متناقض ارسال کرده است: از یک سو از مردم ایران خواسته علیه حکومت قیام کنند و از سوی دیگر گفته آماده است با یک رهبر مذهبی جدید در ایران تعامل کند.
به گفته رایت، با وجود نارضایتی گسترده داخلی از حکومت، احتمال یک قیام فوری در ایران پایین است. مداخله نظامی خارجی حس ملیگرایی عمیقی را در جامعه ایرانی تقویت کرده و بعید است نیروهای امنیتی—که بیش از یک میلیون نفر برآورد میشوند—به یک شورش مردمی بپیوندند. افزون بر این، ایران کشوری بسیار بزرگتر از عراق و افغانستان است و از نظر ژئوپلیتیکی در نقطهای قرار دارد که سه منطقه مهم—جهان عرب، آسیای مرکزی و جنوب آسیا—را به هم پیوند میدهد.
در عین حال، پاسخ ایران نشان داد که این کشور هنوز ابزارهای قابل توجهی در اختیار دارد. تهران با حملات موشکی و پهپادی به چندین کشور متحد آمریکا در منطقه پاسخ داد و حتی برخی اهداف آمریکایی و اسرائیلی را مورد حمله قرار داد. همزمان، پیامدهای اقتصادی جنگ نیز محسوس بوده است؛ بسته شدن عملی تنگه هرمز باعث جهش قیمت نفت و نگرانی در بازارهای جهانی شد. همین تحولات باعث شده برخی متحدان غربی نیز به تدریج درگیر بحران شوند.
در نهایت، بسیاری از تحلیلگران معتقدند حتی اگر ایران ضربه شدیدی بخورد، ممکن است نسخهای تضعیفشده اما پابرجا از جمهوری اسلامی باقی بماند. سوزان مالونی از مؤسسه بروکینگز هشدار میدهد که ممکن است در پایان این بحران حکومتی زخمی اما مصممتر برای حفظ قدرت باقی بماند. به تعبیر رایت، در حال حاضر **۹۲ میلیون ایرانی میان دو واقعیت گرفتار شدهاند: جنگی خونین در بیرون و حکومتی سرکوبگر در داخل**—و هنوز مشخص نیست این جنگ چگونه و با چه نظمی به پایان خواهد رسید.
https://www.newyorker.com/magazine/2026/03/16/where-is-the-iran-war-headed?_sp=215d99a9-3dea-4847-9e30-3e9f13f15a47.1772998290267
رابین رایت، تحلیلگر باسابقه مسائل خاورمیانه، در مقالهای در نشریه *نیویورکر* به بررسی چشمانداز جنگ میان آمریکا، اسرائیل و ایران پرداخته است. او استدلال میکند که حمله گسترده آمریکا و اسرائیل به ایران—با هدف تضعیف یا نابودی جمهوری اسلامی—در حالی آغاز شده که طرح پایان یا خروج روشنی برای آن وجود ندارد. از زمان انقلاب ۱۹۷۹، جمهوری اسلامی دشمن هشت رئیسجمهور آمریکا بوده و واشینگتن و تلآویو آن را بزرگترین تهدید منطقهای دانستهاند. با این حال، رایت تأکید میکند که این جنگ انتخابی میتواند پیامدهای پیچیده و پیشبینیناپذیری برای منطقه و نظم جهانی داشته باشد.
در عملیات «خشم حماسی» (Epic Fury)، دولت ترامپ تقریباً نیمی از توان هوایی و یکسوم نیروی دریایی آمریکا را به کار گرفته و هزینه جنگ به حدود ۹۰۰ میلیون دلار در روز میرسد. در هفته نخست حملات، ضربات سنگینی به ساختار قدرت ایران وارد شد: رهبر جمهوری اسلامی و دهها مقام ارشد کشته شدند، زرادخانه موشکهای بالستیک آسیب جدی دید و بسیاری از تأسیسات نظامی و هستهای تخریب شد. با این حال، ترامپ همزمان دو پیام متناقض ارسال کرده است: از یک سو از مردم ایران خواسته علیه حکومت قیام کنند و از سوی دیگر گفته آماده است با یک رهبر مذهبی جدید در ایران تعامل کند.
به گفته رایت، با وجود نارضایتی گسترده داخلی از حکومت، احتمال یک قیام فوری در ایران پایین است. مداخله نظامی خارجی حس ملیگرایی عمیقی را در جامعه ایرانی تقویت کرده و بعید است نیروهای امنیتی—که بیش از یک میلیون نفر برآورد میشوند—به یک شورش مردمی بپیوندند. افزون بر این، ایران کشوری بسیار بزرگتر از عراق و افغانستان است و از نظر ژئوپلیتیکی در نقطهای قرار دارد که سه منطقه مهم—جهان عرب، آسیای مرکزی و جنوب آسیا—را به هم پیوند میدهد.
در عین حال، پاسخ ایران نشان داد که این کشور هنوز ابزارهای قابل توجهی در اختیار دارد. تهران با حملات موشکی و پهپادی به چندین کشور متحد آمریکا در منطقه پاسخ داد و حتی برخی اهداف آمریکایی و اسرائیلی را مورد حمله قرار داد. همزمان، پیامدهای اقتصادی جنگ نیز محسوس بوده است؛ بسته شدن عملی تنگه هرمز باعث جهش قیمت نفت و نگرانی در بازارهای جهانی شد. همین تحولات باعث شده برخی متحدان غربی نیز به تدریج درگیر بحران شوند.
در نهایت، بسیاری از تحلیلگران معتقدند حتی اگر ایران ضربه شدیدی بخورد، ممکن است نسخهای تضعیفشده اما پابرجا از جمهوری اسلامی باقی بماند. سوزان مالونی از مؤسسه بروکینگز هشدار میدهد که ممکن است در پایان این بحران حکومتی زخمی اما مصممتر برای حفظ قدرت باقی بماند. به تعبیر رایت، در حال حاضر **۹۲ میلیون ایرانی میان دو واقعیت گرفتار شدهاند: جنگی خونین در بیرون و حکومتی سرکوبگر در داخل**—و هنوز مشخص نیست این جنگ چگونه و با چه نظمی به پایان خواهد رسید.
https://www.newyorker.com/magazine/2026/03/16/where-is-the-iran-war-headed?_sp=215d99a9-3dea-4847-9e30-3e9f13f15a47.1772998290267
The New Yorker
Where Is the Iran War Headed?
President Trump has both called for Iranians to rise up and oust the ruthless theocracy and then said that he’s fully prepared to deal with a new religious leader.
https://www.ft.com/content/a5b2e71a-a60f-4e88-b041-bba1030eb4c7?_gl=1*dm6hl5*_up*MQ..*_gs*MQ..&gclid=Cj0KCQiA2bTNBhDjARIsAK89wlGudQJHNYvf7w6TGAVNe-5kU5eak6kfGsuO1NDIu6HVyFhlzMuDFrAaAtdnEALw_wcB&gclsrc=aw.ds&gbraid=0AAAAAC_ArBsFlLlBFhLLOnCjLsHWZHhHs
گزارش فایننشال تایمز درباره رقابت اپوزیسیون تبعیدی برای قدرت در ایران پس از جنگ
بر اساس گزارشی از روزنامه فایننشال تایمز**، همزمان با جنگ جاری در ایران، گروههای مختلف اپوزیسیون ایرانی در تبعید در تلاشاند خود را به عنوان گزینههای احتمالی برای رهبری ایران پس از جمهوری اسلامی مطرح کنند. در این میان، **رضا پهلوی**، فرزند آخرین شاه ایران، و **سازمان مجاهدین خلق و شاخه سیاسی آن یعنی شورای ملی مقاومت ایران هر دو در واشینگتن تلاش میکنند حمایت سیاسی آمریکا را برای نقشآفرینی در آینده ایران جلب کنند.
سازمان مجاهدین خلق، که دهههاست در تبعید فعالیت میکند، سالها برای ایجاد روابط با برخی از قدرتمندترین سیاستمداران آمریکا سرمایهگذاری کرده است. اکنون این گروه در آستانه آن است که ببیند آیا این سرمایهگذاری نتیجه خواهد داد یا نه. رهبران این سازمان معتقدند که جنگ جاری میتواند فرصتی ایجاد کند تا پس از دههها تبعید، نفوذ واقعی در ایران پیدا کنند.
**علیرضا جعفرزاده**، معاون دفتر شورای ملی مقاومت در آمریکا، گفته است:
«این لحظه ماست.»
اعتمادبهنفس جدید مجاهدین خلق بازتاب نوعی هیجان در میان بخشی از جامعه ایرانیان تبعیدی است که پس از آغاز حملات آمریکا و اسرائیل به ایران در ۲۸ فوریه شکل گرفته است. برخی از این گروهها امیدوارند که این جنگ به سقوط جمهوری اسلامی و آغاز دورهای دموکراتیک در ایران منجر شود.
در نخستین روز جنگ، مریم رجوی**، رهبر شورای ملی مقاومت، اعلام کرد که یک **دولت موقت تشکیل داده است که قرار است حاکمیت را به مردم ایران منتقل کند و یک جمهوری دموکراتیک ایجاد نماید.
با این حال، بسیاری از تحلیلگران معتقدند که مجاهدین خلق در ارزیابی خود دچار توهم شدهاند. این سازمان تا سال ۲۰۱۲ در فهرست سازمانهای تروریستی آمریکا قرار داشت و در جنگ ایران و عراق در کنار حکومت صدام حسین جنگیده بود. به همین دلیل بسیاری از کارشناسان میگویند این گروه در داخل ایران پایگاه اجتماعی بسیار محدودی دارد.
**مایکل روبین**، کارشناس ایران در اندیشکده امریکن اینترپرایز، میگوید:
«من معتقدم این گروه هیچ نقشی و هیچ ظرفیت واقعی برای قدرت گرفتن ندارد. و حامیان غربی آنها وقتی ببینند این افراد چقدر بیاهمیت هستند، واقعاً شرمنده خواهند شد.»
مجاهدین خلق تنها نیروی تبعیدی نیست که تلاش میکند در واشینگتن توجه جلب کند. رضا پهلوی نیز خود را به عنوان چهرهای وحدتبخش معرفی کرده که در صورت سقوط حکومت دینی میتواند نیروهای دموکراتیک را در ایران گرد هم بیاورد.
او در ماههای اخیر تلاش کرده حضور خود را در پایتخت آمریکا پررنگتر کند و با قانونگذاران آمریکایی و دیپلماتهای خارجی دیدار کرده است تا خود را به عنوان یک بازیگر سیاسی احتمالی در آینده ایران معرفی کند.
متحدان او میگویند که رضا پهلوی از شرکتهای لابیگری یا روابط عمومی استفاده نمیکند، اما از حمایت دو نهاد قدرتمند برخوردار شده است:
بنیاد دفاع از دموکراسیها (FDD) و اتحادیه ملی برای دموکراسی در ایران (NUFDI).
با این حال، نشانههای اندکی وجود دارد که نشان دهد این تلاشها تاکنون نتیجه ملموسی داشته است. دونالد ترامپ گفته است که ولیعهد سابق «به نظر آدم بسیار خوبی میآید»، اما در عین حال افزوده است که شاید فردی از داخل ایران مناسبتر باشد.
علاوه بر این، برخی منتقدان معتقدند کارزار رسانهای اخیر رضا پهلوی چندان حرفهای نبوده است. یکی از افراد نزدیک به جامعه ایرانیان تبعیدی که نزدیک به سه دهه او را میشناسد گفته است:
«آخرین کارزار او که در آن از طرفدارانش خواسته بود با ایمیلهای مشابه سیاستمداران را بمباران کنند، اشتباهی است که حتی رئیس شورای دانشآموزی هم انجام نمیدهد، چه برسد به کسی که میخواهد شاه آینده ایران باشد.»
در مقابل، برخی معتقدند مجاهدین خلق بسیار سازمانیافتهتر هستند. همان فرد گفته است:
«آنها خیلی بهتر سازماندهی شدهاند. البته بیشتر فرقهها همینطور هستند.»
مسیر مجاهدین خلق برای کسب نفوذ سیاسی در واشینگتن طولانی بوده است. این سازمان در ۱۹۶۵ به عنوان یک گروه اسلامی–چپگرا تشکیل شد و ابتدا علیه شاه مبارزه مسلحانه انجام داد و در انقلاب ۱۹۷۹ نیز مشارکت داشت.
اما پس از شکست در رقابت قدرت با روحانیون حاکم، به عراق رفت و در جنگ ایران و عراق در کنار نیروهای عراقی جنگید. در واکنش، جمهوری اسلامی هزاران عضو این سازمان را در زندانها اعدام کرد.
گزارش فایننشال تایمز درباره رقابت اپوزیسیون تبعیدی برای قدرت در ایران پس از جنگ
بر اساس گزارشی از روزنامه فایننشال تایمز**، همزمان با جنگ جاری در ایران، گروههای مختلف اپوزیسیون ایرانی در تبعید در تلاشاند خود را به عنوان گزینههای احتمالی برای رهبری ایران پس از جمهوری اسلامی مطرح کنند. در این میان، **رضا پهلوی**، فرزند آخرین شاه ایران، و **سازمان مجاهدین خلق و شاخه سیاسی آن یعنی شورای ملی مقاومت ایران هر دو در واشینگتن تلاش میکنند حمایت سیاسی آمریکا را برای نقشآفرینی در آینده ایران جلب کنند.
سازمان مجاهدین خلق، که دهههاست در تبعید فعالیت میکند، سالها برای ایجاد روابط با برخی از قدرتمندترین سیاستمداران آمریکا سرمایهگذاری کرده است. اکنون این گروه در آستانه آن است که ببیند آیا این سرمایهگذاری نتیجه خواهد داد یا نه. رهبران این سازمان معتقدند که جنگ جاری میتواند فرصتی ایجاد کند تا پس از دههها تبعید، نفوذ واقعی در ایران پیدا کنند.
**علیرضا جعفرزاده**، معاون دفتر شورای ملی مقاومت در آمریکا، گفته است:
«این لحظه ماست.»
اعتمادبهنفس جدید مجاهدین خلق بازتاب نوعی هیجان در میان بخشی از جامعه ایرانیان تبعیدی است که پس از آغاز حملات آمریکا و اسرائیل به ایران در ۲۸ فوریه شکل گرفته است. برخی از این گروهها امیدوارند که این جنگ به سقوط جمهوری اسلامی و آغاز دورهای دموکراتیک در ایران منجر شود.
در نخستین روز جنگ، مریم رجوی**، رهبر شورای ملی مقاومت، اعلام کرد که یک **دولت موقت تشکیل داده است که قرار است حاکمیت را به مردم ایران منتقل کند و یک جمهوری دموکراتیک ایجاد نماید.
با این حال، بسیاری از تحلیلگران معتقدند که مجاهدین خلق در ارزیابی خود دچار توهم شدهاند. این سازمان تا سال ۲۰۱۲ در فهرست سازمانهای تروریستی آمریکا قرار داشت و در جنگ ایران و عراق در کنار حکومت صدام حسین جنگیده بود. به همین دلیل بسیاری از کارشناسان میگویند این گروه در داخل ایران پایگاه اجتماعی بسیار محدودی دارد.
**مایکل روبین**، کارشناس ایران در اندیشکده امریکن اینترپرایز، میگوید:
«من معتقدم این گروه هیچ نقشی و هیچ ظرفیت واقعی برای قدرت گرفتن ندارد. و حامیان غربی آنها وقتی ببینند این افراد چقدر بیاهمیت هستند، واقعاً شرمنده خواهند شد.»
مجاهدین خلق تنها نیروی تبعیدی نیست که تلاش میکند در واشینگتن توجه جلب کند. رضا پهلوی نیز خود را به عنوان چهرهای وحدتبخش معرفی کرده که در صورت سقوط حکومت دینی میتواند نیروهای دموکراتیک را در ایران گرد هم بیاورد.
او در ماههای اخیر تلاش کرده حضور خود را در پایتخت آمریکا پررنگتر کند و با قانونگذاران آمریکایی و دیپلماتهای خارجی دیدار کرده است تا خود را به عنوان یک بازیگر سیاسی احتمالی در آینده ایران معرفی کند.
متحدان او میگویند که رضا پهلوی از شرکتهای لابیگری یا روابط عمومی استفاده نمیکند، اما از حمایت دو نهاد قدرتمند برخوردار شده است:
بنیاد دفاع از دموکراسیها (FDD) و اتحادیه ملی برای دموکراسی در ایران (NUFDI).
با این حال، نشانههای اندکی وجود دارد که نشان دهد این تلاشها تاکنون نتیجه ملموسی داشته است. دونالد ترامپ گفته است که ولیعهد سابق «به نظر آدم بسیار خوبی میآید»، اما در عین حال افزوده است که شاید فردی از داخل ایران مناسبتر باشد.
علاوه بر این، برخی منتقدان معتقدند کارزار رسانهای اخیر رضا پهلوی چندان حرفهای نبوده است. یکی از افراد نزدیک به جامعه ایرانیان تبعیدی که نزدیک به سه دهه او را میشناسد گفته است:
«آخرین کارزار او که در آن از طرفدارانش خواسته بود با ایمیلهای مشابه سیاستمداران را بمباران کنند، اشتباهی است که حتی رئیس شورای دانشآموزی هم انجام نمیدهد، چه برسد به کسی که میخواهد شاه آینده ایران باشد.»
در مقابل، برخی معتقدند مجاهدین خلق بسیار سازمانیافتهتر هستند. همان فرد گفته است:
«آنها خیلی بهتر سازماندهی شدهاند. البته بیشتر فرقهها همینطور هستند.»
مسیر مجاهدین خلق برای کسب نفوذ سیاسی در واشینگتن طولانی بوده است. این سازمان در ۱۹۶۵ به عنوان یک گروه اسلامی–چپگرا تشکیل شد و ابتدا علیه شاه مبارزه مسلحانه انجام داد و در انقلاب ۱۹۷۹ نیز مشارکت داشت.
اما پس از شکست در رقابت قدرت با روحانیون حاکم، به عراق رفت و در جنگ ایران و عراق در کنار نیروهای عراقی جنگید. در واکنش، جمهوری اسلامی هزاران عضو این سازمان را در زندانها اعدام کرد.
Ft
‘It’s our moment’: rival exiles lobby the US to lead Iran after the war
The son of the ousted shah and a longstanding rebel group spend big in Washington in hopes of ruling in Tehran
👍1👎1
تحلیلگران میگویند در داخل ایران بسیاری از مردم این سازمان را یک فرقه با ریشههای تروریستی میدانند. حملات خشونتآمیز این گروه علیه مقامات جمهوری اسلامی در دهههای گذشته اغلب با تلفات غیرنظامیان نیز همراه بوده است.
**سعید قاسمنژاد**، مدیر پروژه «شکوفایی ایران» و از مشاوران رضا پهلوی، میگوید:
«مریم رجوی رهبری یک گروه مارکسیستی–اسلامی افراطی را بر عهده دارد که دستش به خون بسیاری از ایرانیان و آمریکاییها آلوده است.»
در مقابل، شورای ملی مقاومت نیز رقیب خود را به شدت مورد انتقاد قرار میدهد. جعفرزاده گفته است:
«تنها ارتباط رضا پهلوی با ایران، پدر برکنار شدهاش است؛ دیکتاتوری که در یک انقلاب واقعی از قدرت کنار گذاشته شد.»
تصویر مجاهدین خلق در غرب پس از سال ۲۰۰۲ تا حدی تغییر کرد؛ زمانی که شورای ملی مقاومت با افشای وجود تأسیسات هستهای ایران، از جمله مرکز غنیسازی **نطنز**، توجه زیادی جلب کرد.
پس از یک نبرد حقوقی طولانی، وزارت خارجه آمریکا در سال ۲۰۱۲ نام این سازمان را از فهرست سازمانهای تروریستی خارج کرد.
در سالهای بعد، این گروه موفق شد حمایت تعدادی از چهرههای برجسته محافظهکار آمریکایی را جلب کند، از جمله:
نیوت گینگریچ، رودی جولیانی و مایک پمپئو.
**رابرت تورچلی**، سناتور پیشین دموکرات، که از نمایندگان حقوقی این سازمان محسوب میشود، گفته است:
«برای بسیاری از ما که سالها پیش با آنها همکاری را شروع کردیم، مسئله ساده بود: دشمنِ دشمنِ من دوست من است.»
او گفته است که بعدها احترام زیادی برای رهبران این سازمان پیدا کرده است.
تورچلی همچنین گفته که سالها با این گروه همکاری داشته و به آنها کمک کرده است از فهرست سازمانهای تروریستی آمریکا خارج شوند و اعضای آنها از اردوگاهی در عراق به آلبانی منتقل شوند.
او میگوید برای آنها «لابیگری» نکرده، اما اذعان میکند که
به آنها **مشاوره داده که چگونه با دولت آمریکا ارتباط برقرار کنند**،
با مقامات آمریکایی از طرف آنها صحبت کرده
و در گردهماییهایشان سخنرانی کرده است.
طبق اسناد مالی ارائهشده به وزارت دادگستری آمریکا، شرکت تورچلی بین سالهای ۲۰۱۲ تا ۲۰۲۵ حدود ۲٫۸ میلیون دلار از شورای ملی مقاومت دریافت کرده است؛ هرچند او میگوید این رقم «بیش از حد بزرگنمایی شده است».
منابع مالی این سازمان همچنان مبهم است، اما شواهد نشان میدهد منابع قابل توجهی در اختیار دارد. برای مثال:
* جان بولتون برای یک سخنرانی در سال ۲۰۱۷ در پاریس ۴۰ هزار دلار دریافت کرد.
* مایک پنس برای سخنرانی در سال ۲۰۲۲ در آلبانی ۱۹۰ هزار دلار دریافت کرد.
**محسن سازگارا**، روزنامهنگار و فعال دموکراسیخواه ایرانی، نقل میکند که یک بار با **جو لیبرمن**، سناتور دموکرات فقید، درباره دریافت پول از شورای ملی مقاومت صحبت کرده است.
به گفته سازگارا، لیبرمن از او پرسیده بود آیا کار درستی کرده که برای سخنرانی در پاریس از این سازمان پول گرفته است.
سازگارا میگوید لیبرمن توضیح داد:
«آنها برایت بلیت درجه یک میخرند، یک هفته در هتل پنجستاره در پاریس اسکانت میدهند و برای یک سخنرانی ده دقیقهای ۵۰ هزار دلار میدهند. بنابراین رد کردنش سخت است.»
سازگارا گفته است که به او پاسخ داده:
«دفعه بعد قبل از رفتن از من مشورت بگیر، نه بعد از آن.»
جعفرزاده اما تأکید میکند که موفقیت این سازمان به دلیل استدلالهای سیاسی آن بوده است، نه پولی که پرداخت میکند. او میگوید:
«کلید موفقیت لابیگری نیست، بلکه محتواست. کسانی که در حوزه امنیت ملی فعالیت میکنند به واقعیتها نگاه میکنند و میگویند این جنبشی است که با رژیم مبارزه کرده است.»
او همچنین ادعا کرده است که مجاهدین خلق در داخل ایران شبکه گستردهای از “واحدهای مقاومت” دارد که با نیروهای سپاه پاسداران درگیر میشوند.
با این حال، بسیاری از کارشناسان این ادعاها را رد میکنند.
با وجود این، نفوذ شبکه سیاسی این سازمان در واشینگتن قابل انکار نیست. در سالهای اخیر، کنگره آمریکا قوانینی تصویب کرده که به گفته جعفرزاده با اهداف شورای ملی مقاومت همسو بوده است؛ از جمله تحریمهای شدیدتر علیه ایران به دلیل نقض حقوق بشر و صادرات موشک و همچنین فشار بر بانکهای چینی که نفت ایران را خریداری میکنند.
او همچنین به قطعنامهای اشاره میکند که سال گذشته در کنگره تصویب شد و طرح دهمادهای مریم رجوی برای آینده ایران را تأیید کرد؛ طرحی که خواستار ایجاد یک ایران دموکراتیک، سکولار و غیرهستهای است.
با این حال، برخی کارشناسان معتقدند نفوذ مجاهدین خلق در واشینگتن نسبت به گذشته کاهش یافته است.
**سعید قاسمنژاد**، مدیر پروژه «شکوفایی ایران» و از مشاوران رضا پهلوی، میگوید:
«مریم رجوی رهبری یک گروه مارکسیستی–اسلامی افراطی را بر عهده دارد که دستش به خون بسیاری از ایرانیان و آمریکاییها آلوده است.»
در مقابل، شورای ملی مقاومت نیز رقیب خود را به شدت مورد انتقاد قرار میدهد. جعفرزاده گفته است:
«تنها ارتباط رضا پهلوی با ایران، پدر برکنار شدهاش است؛ دیکتاتوری که در یک انقلاب واقعی از قدرت کنار گذاشته شد.»
تصویر مجاهدین خلق در غرب پس از سال ۲۰۰۲ تا حدی تغییر کرد؛ زمانی که شورای ملی مقاومت با افشای وجود تأسیسات هستهای ایران، از جمله مرکز غنیسازی **نطنز**، توجه زیادی جلب کرد.
پس از یک نبرد حقوقی طولانی، وزارت خارجه آمریکا در سال ۲۰۱۲ نام این سازمان را از فهرست سازمانهای تروریستی خارج کرد.
در سالهای بعد، این گروه موفق شد حمایت تعدادی از چهرههای برجسته محافظهکار آمریکایی را جلب کند، از جمله:
نیوت گینگریچ، رودی جولیانی و مایک پمپئو.
**رابرت تورچلی**، سناتور پیشین دموکرات، که از نمایندگان حقوقی این سازمان محسوب میشود، گفته است:
«برای بسیاری از ما که سالها پیش با آنها همکاری را شروع کردیم، مسئله ساده بود: دشمنِ دشمنِ من دوست من است.»
او گفته است که بعدها احترام زیادی برای رهبران این سازمان پیدا کرده است.
تورچلی همچنین گفته که سالها با این گروه همکاری داشته و به آنها کمک کرده است از فهرست سازمانهای تروریستی آمریکا خارج شوند و اعضای آنها از اردوگاهی در عراق به آلبانی منتقل شوند.
او میگوید برای آنها «لابیگری» نکرده، اما اذعان میکند که
به آنها **مشاوره داده که چگونه با دولت آمریکا ارتباط برقرار کنند**،
با مقامات آمریکایی از طرف آنها صحبت کرده
و در گردهماییهایشان سخنرانی کرده است.
طبق اسناد مالی ارائهشده به وزارت دادگستری آمریکا، شرکت تورچلی بین سالهای ۲۰۱۲ تا ۲۰۲۵ حدود ۲٫۸ میلیون دلار از شورای ملی مقاومت دریافت کرده است؛ هرچند او میگوید این رقم «بیش از حد بزرگنمایی شده است».
منابع مالی این سازمان همچنان مبهم است، اما شواهد نشان میدهد منابع قابل توجهی در اختیار دارد. برای مثال:
* جان بولتون برای یک سخنرانی در سال ۲۰۱۷ در پاریس ۴۰ هزار دلار دریافت کرد.
* مایک پنس برای سخنرانی در سال ۲۰۲۲ در آلبانی ۱۹۰ هزار دلار دریافت کرد.
**محسن سازگارا**، روزنامهنگار و فعال دموکراسیخواه ایرانی، نقل میکند که یک بار با **جو لیبرمن**، سناتور دموکرات فقید، درباره دریافت پول از شورای ملی مقاومت صحبت کرده است.
به گفته سازگارا، لیبرمن از او پرسیده بود آیا کار درستی کرده که برای سخنرانی در پاریس از این سازمان پول گرفته است.
سازگارا میگوید لیبرمن توضیح داد:
«آنها برایت بلیت درجه یک میخرند، یک هفته در هتل پنجستاره در پاریس اسکانت میدهند و برای یک سخنرانی ده دقیقهای ۵۰ هزار دلار میدهند. بنابراین رد کردنش سخت است.»
سازگارا گفته است که به او پاسخ داده:
«دفعه بعد قبل از رفتن از من مشورت بگیر، نه بعد از آن.»
جعفرزاده اما تأکید میکند که موفقیت این سازمان به دلیل استدلالهای سیاسی آن بوده است، نه پولی که پرداخت میکند. او میگوید:
«کلید موفقیت لابیگری نیست، بلکه محتواست. کسانی که در حوزه امنیت ملی فعالیت میکنند به واقعیتها نگاه میکنند و میگویند این جنبشی است که با رژیم مبارزه کرده است.»
او همچنین ادعا کرده است که مجاهدین خلق در داخل ایران شبکه گستردهای از “واحدهای مقاومت” دارد که با نیروهای سپاه پاسداران درگیر میشوند.
با این حال، بسیاری از کارشناسان این ادعاها را رد میکنند.
با وجود این، نفوذ شبکه سیاسی این سازمان در واشینگتن قابل انکار نیست. در سالهای اخیر، کنگره آمریکا قوانینی تصویب کرده که به گفته جعفرزاده با اهداف شورای ملی مقاومت همسو بوده است؛ از جمله تحریمهای شدیدتر علیه ایران به دلیل نقض حقوق بشر و صادرات موشک و همچنین فشار بر بانکهای چینی که نفت ایران را خریداری میکنند.
او همچنین به قطعنامهای اشاره میکند که سال گذشته در کنگره تصویب شد و طرح دهمادهای مریم رجوی برای آینده ایران را تأیید کرد؛ طرحی که خواستار ایجاد یک ایران دموکراتیک، سکولار و غیرهستهای است.
با این حال، برخی کارشناسان معتقدند نفوذ مجاهدین خلق در واشینگتن نسبت به گذشته کاهش یافته است.
Ft
‘It’s our moment’: rival exiles lobby the US to lead Iran after the war
The son of the ousted shah and a longstanding rebel group spend big in Washington in hopes of ruling in Tehran
**اروَند آبراهامیان**، استاد تاریخ در کالج باروخ نیویورک، میگوید:
«سالها پیش آنها حمایت بسیار بیشتری در واشینگتن داشتند. اکنون این حمایت کاهش یافته و بخشی از آن به سمت شاه رفته است.»
او در عین حال تأکید میکند که حتی رضا پهلوی نیز احتمالاً نقش مهمی در برنامههای واقعی آمریکا یا اسرائیل برای آینده ایران ندارد.
به گفته آبراهامیان:
«ممکن است برخی در واشینگتن درک دقیقی از ایران نداشته باشند، اما موساد به اندازه کافی باهوش است که بداند نمیتوان شاه را با چتر نجات در ایران فرود آورد و گفت حالا رژیم را عوض کنید.»
«سالها پیش آنها حمایت بسیار بیشتری در واشینگتن داشتند. اکنون این حمایت کاهش یافته و بخشی از آن به سمت شاه رفته است.»
او در عین حال تأکید میکند که حتی رضا پهلوی نیز احتمالاً نقش مهمی در برنامههای واقعی آمریکا یا اسرائیل برای آینده ایران ندارد.
به گفته آبراهامیان:
«ممکن است برخی در واشینگتن درک دقیقی از ایران نداشته باشند، اما موساد به اندازه کافی باهوش است که بداند نمیتوان شاه را با چتر نجات در ایران فرود آورد و گفت حالا رژیم را عوض کنید.»
Ft
‘It’s our moment’: rival exiles lobby the US to lead Iran after the war
The son of the ousted shah and a longstanding rebel group spend big in Washington in hopes of ruling in Tehran
https://www.radiozamaneh.com/881624
آیا خلیج فارس در آستانه یک فاجعه انسانی ـ امنیتی قرار گرفته است؟ حمله به تأسیسات آبشیرینکن قشم که ایران آن را به آمریکا نسبت میدهد، با واکنش نظامی سریع سپاه پاسداران علیه پایگاه آمریکایی جفیر در بحرین مواجه شد. در شرایطی که تأمین آب ۱۸ استان ایران به این پروژههای راهبردی وابسته است و کشورهای حاشیه جنوبی خلیج فارس نیز ۴۰ درصد آب شیرین جهان را تولید میکنند، به نظر میرسد منطقه وارد مرحله خطرناکی شده که در آن زیرساختهای حیاتی به هدفی راهبردی تبدیل شدهاند.
آیا خلیج فارس در آستانه یک فاجعه انسانی ـ امنیتی قرار گرفته است؟ حمله به تأسیسات آبشیرینکن قشم که ایران آن را به آمریکا نسبت میدهد، با واکنش نظامی سریع سپاه پاسداران علیه پایگاه آمریکایی جفیر در بحرین مواجه شد. در شرایطی که تأمین آب ۱۸ استان ایران به این پروژههای راهبردی وابسته است و کشورهای حاشیه جنوبی خلیج فارس نیز ۴۰ درصد آب شیرین جهان را تولید میکنند، به نظر میرسد منطقه وارد مرحله خطرناکی شده که در آن زیرساختهای حیاتی به هدفی راهبردی تبدیل شدهاند.
Radiozamaneh
حمله به تأسیسات آبشیرینکن قشم: جنگ آب در خلیج فارس آغاز شده است؟
ساسان نویدی ـ آیا خلیج فارس در آستانه یک فاجعه انسانی ـ امنیتی قرار گرفته است؟ حمله به تأسیسات آبشیرینکن قشم که ایران آن را به آمریکا نسبت میدهد، با واکنش نظامی سریع سپاه پاسداران علیه پایگاه آمریکایی جفیر در بحرین مواجه شد. در شرایطی که تأمین آب ۱۸ استان…
از مجتبی خامنهای چه میدانیم؟
@irananalyses
مجتبی خامنهای در ۱۷ شهریور ۱۳۴۸ در مشهد متولد شد و از نوجوانی در فضای سیاسی و ایدئولوژیک پس از انقلاب رشد یافت. در سالهای پایانی جنگ ایران و عراق، در حدود ۱۷ سالگی به جبهههای جنگ اعزام شد و در گردان «حبیب بن مظاهر» از لشکر ۲۷ محمد رسولالله سپاه پاسداران حضور داشت. بسیاری از نیروهای این لشکر بعدها به فرماندهان مهم سپاه تبدیل شدند؛ از جمله قاسم سلیمانی، حسین همدانی، احمد کاظمی، حسن محقق و حسین طائب. این تجربه جنگی باعث شد او از همان دوران با بخشی از شبکه فرماندهان سپاه ارتباط پیدا کند.
• در فرهنگ سیاسی جمهوری اسلامی، سابقه حضور در جنگ ایران و عراق نوعی سرمایه سیاسی و مشروعیت انقلابی محسوب میشود و بسیاری از مدیران ارشد نظام با اتکا به این سابقه به موقعیتهای بالاتر رسیدند. حضور مجتبی خامنهای در جنگ نیز به تقویت پیوند او با نسل فرماندهان سپاه و حلقههای امنیتی نظام کمک کرد.
• برخلاف برادرانش مصطفی، مسعود و میثم که بیشتر در حوزههای فرهنگی یا اداری فعالیت داشتند، نام مجتبی خامنهای در افکار عمومی بیشتر با شبکههای پنهان قدرت، نهادهای امنیتی و حلقههای تصمیمسازی نظام گره خورده است. همین تفاوت باعث شده بسیاری او را مهمترین فرزند سیاسی علی خامنهای بدانند.
• برخی رسانههای غربی در سالهای اخیر گزارشهایی منتشر کردهاند که او را فردی بسیار ثروتمند با دسترسی به منابع مالی گسترده معرفی میکنند و از املاک احتمالی در شهرهایی مانند لندن و وین نام بردهاند. با این حال، به دلیل نبود شفافیت مالی در ساختارهای اقتصادی مرتبط با بیت رهبری، صحت دقیق این ادعاها قابل راستیآزمایی مستقل نیست. در داخل ایران، تحلیلگران نفوذ اقتصادی او را بیشتر ناشی از ارتباط با بنیادهای اقتصادی وابسته به بیت رهبری و سپاه پاسداران میدانند.
• مجتبی خامنهای پس از پایان دبیرستان وارد حوزه علمیه قم شد و نزد روحانیانی مانند محمدتقی مصباح یزدی، محمود هاشمی شاهرودی و علی خامنهای به تحصیل پرداخت. او بیش از ۱۵ سال درس خارج فقه و اصول تدریس کرد که بالاترین سطح آموزشی در حوزه محسوب میشود و بر اساس گزارشهای رسانههای حوزوی در سال ۱۴۰۱ به درجه آیتاللهی رسید. در مهر ۱۴۰۳ اعلام کرد که تدریس خود را متوقف میکند؛ اقدامی که برخی تحلیلگران آن را حرکتی سیاسی برای کاهش حساسیتها نسبت به احتمال جانشینی او ارزیابی کردند.
• نام مجتبی خامنهای برای نخستین بار به طور گسترده در فضای سیاسی ایران در انتخابات ریاستجمهوری ۱۳۸۴ مطرح شد؛ زمانی که مهدی کروبی در نامهای به رهبر ایران او را به دخالت در روند انتخابات و حمایت از محمود احمدینژاد متهم کرد. این موضوع باعث شد او در افکار عمومی به عنوان یکی از بازیگران پشت صحنه قدرت شناخته شود.
• در جریان اعتراضات پس از انتخابات ریاستجمهوری ۱۳۸۸ نیز نام او بار دیگر مطرح شد و بسیاری از معترضان او را یکی از چهرههای مؤثر در مدیریت امنیتی اعتراضات میدانستند. شعارهایی که در آن دوره علیه او سر داده شد نشان میداد که بخشی از جامعه او را یکی از بازیگران اصلی در ساختار امنیتی قدرت تلقی میکند.
• در سالهای پس از ۱۳۸۸، بیت رهبری به تدریج به مرکزی برای هماهنگی میان نهادهای نظامی، امنیتی و اقتصادی کشور تبدیل شد. برخی تحلیلگران معتقدند مجتبی خامنهای در این تحول نقش مهمی داشته و به عنوان حلقه اتصال میان بیت رهبری، سپاه پاسداران و دستگاههای امنیتی عمل کرده است. همچنین گفته میشود در پشت صحنه در هماهنگی برخی سیاستهای منطقهای ایران در سوریه، عراق، لبنان و یمن نقش داشته است.
• وزارت خزانهداری آمریکا در سال ۱۳۹۸ نام او را در فهرست تحریمها قرار داد و اعلام کرد که مجتبی خامنهای یکی از افرادی است که در انتقال نفوذ و پیشبرد سیاستهای رهبر ایران در شبکههای قدرت جمهوری اسلامی نقش دارد. این اقدام برای نخستین بار به طور رسمی نشان داد که دولت آمریکا او را یکی از بازیگران مهم در ساختار قدرت ایران میداند.
• به باور بسیاری از تحلیلگران، انتخاب مجتبی خامنهای به عنوان رهبر نتیجه مجموعهای از عوامل ساختاری در درون نظام بوده است. او طی بیش از دو دهه حضور در بیت رهبری و مرکز تصمیمسازی نظام به شبکهای گسترده از روابط سیاسی، امنیتی و اقتصادی دست یافته و به یکی از آگاهترین افراد نسبت به سازوکارهای درونی قدرت در جمهوری اسلامی تبدیل شده است.
• یکی از عوامل مهم در مطرح شدن او به عنوان گزینه رهبری، ارتباط نزدیک با سپاه پاسداران، سازمان اطلاعات سپاه و بسیج عنوان میشود. از نگاه بخشهایی از ساختار قدرت، در شرایط تهدیدهای خارجی و داخلی، رهبری باید فردی باشد که اعتماد و همکاری کامل نهادهای امنیتی و نظامی را در اختیار داشته باشد.
@irananalyses
مجتبی خامنهای در ۱۷ شهریور ۱۳۴۸ در مشهد متولد شد و از نوجوانی در فضای سیاسی و ایدئولوژیک پس از انقلاب رشد یافت. در سالهای پایانی جنگ ایران و عراق، در حدود ۱۷ سالگی به جبهههای جنگ اعزام شد و در گردان «حبیب بن مظاهر» از لشکر ۲۷ محمد رسولالله سپاه پاسداران حضور داشت. بسیاری از نیروهای این لشکر بعدها به فرماندهان مهم سپاه تبدیل شدند؛ از جمله قاسم سلیمانی، حسین همدانی، احمد کاظمی، حسن محقق و حسین طائب. این تجربه جنگی باعث شد او از همان دوران با بخشی از شبکه فرماندهان سپاه ارتباط پیدا کند.
• در فرهنگ سیاسی جمهوری اسلامی، سابقه حضور در جنگ ایران و عراق نوعی سرمایه سیاسی و مشروعیت انقلابی محسوب میشود و بسیاری از مدیران ارشد نظام با اتکا به این سابقه به موقعیتهای بالاتر رسیدند. حضور مجتبی خامنهای در جنگ نیز به تقویت پیوند او با نسل فرماندهان سپاه و حلقههای امنیتی نظام کمک کرد.
• برخلاف برادرانش مصطفی، مسعود و میثم که بیشتر در حوزههای فرهنگی یا اداری فعالیت داشتند، نام مجتبی خامنهای در افکار عمومی بیشتر با شبکههای پنهان قدرت، نهادهای امنیتی و حلقههای تصمیمسازی نظام گره خورده است. همین تفاوت باعث شده بسیاری او را مهمترین فرزند سیاسی علی خامنهای بدانند.
• برخی رسانههای غربی در سالهای اخیر گزارشهایی منتشر کردهاند که او را فردی بسیار ثروتمند با دسترسی به منابع مالی گسترده معرفی میکنند و از املاک احتمالی در شهرهایی مانند لندن و وین نام بردهاند. با این حال، به دلیل نبود شفافیت مالی در ساختارهای اقتصادی مرتبط با بیت رهبری، صحت دقیق این ادعاها قابل راستیآزمایی مستقل نیست. در داخل ایران، تحلیلگران نفوذ اقتصادی او را بیشتر ناشی از ارتباط با بنیادهای اقتصادی وابسته به بیت رهبری و سپاه پاسداران میدانند.
• مجتبی خامنهای پس از پایان دبیرستان وارد حوزه علمیه قم شد و نزد روحانیانی مانند محمدتقی مصباح یزدی، محمود هاشمی شاهرودی و علی خامنهای به تحصیل پرداخت. او بیش از ۱۵ سال درس خارج فقه و اصول تدریس کرد که بالاترین سطح آموزشی در حوزه محسوب میشود و بر اساس گزارشهای رسانههای حوزوی در سال ۱۴۰۱ به درجه آیتاللهی رسید. در مهر ۱۴۰۳ اعلام کرد که تدریس خود را متوقف میکند؛ اقدامی که برخی تحلیلگران آن را حرکتی سیاسی برای کاهش حساسیتها نسبت به احتمال جانشینی او ارزیابی کردند.
• نام مجتبی خامنهای برای نخستین بار به طور گسترده در فضای سیاسی ایران در انتخابات ریاستجمهوری ۱۳۸۴ مطرح شد؛ زمانی که مهدی کروبی در نامهای به رهبر ایران او را به دخالت در روند انتخابات و حمایت از محمود احمدینژاد متهم کرد. این موضوع باعث شد او در افکار عمومی به عنوان یکی از بازیگران پشت صحنه قدرت شناخته شود.
• در جریان اعتراضات پس از انتخابات ریاستجمهوری ۱۳۸۸ نیز نام او بار دیگر مطرح شد و بسیاری از معترضان او را یکی از چهرههای مؤثر در مدیریت امنیتی اعتراضات میدانستند. شعارهایی که در آن دوره علیه او سر داده شد نشان میداد که بخشی از جامعه او را یکی از بازیگران اصلی در ساختار امنیتی قدرت تلقی میکند.
• در سالهای پس از ۱۳۸۸، بیت رهبری به تدریج به مرکزی برای هماهنگی میان نهادهای نظامی، امنیتی و اقتصادی کشور تبدیل شد. برخی تحلیلگران معتقدند مجتبی خامنهای در این تحول نقش مهمی داشته و به عنوان حلقه اتصال میان بیت رهبری، سپاه پاسداران و دستگاههای امنیتی عمل کرده است. همچنین گفته میشود در پشت صحنه در هماهنگی برخی سیاستهای منطقهای ایران در سوریه، عراق، لبنان و یمن نقش داشته است.
• وزارت خزانهداری آمریکا در سال ۱۳۹۸ نام او را در فهرست تحریمها قرار داد و اعلام کرد که مجتبی خامنهای یکی از افرادی است که در انتقال نفوذ و پیشبرد سیاستهای رهبر ایران در شبکههای قدرت جمهوری اسلامی نقش دارد. این اقدام برای نخستین بار به طور رسمی نشان داد که دولت آمریکا او را یکی از بازیگران مهم در ساختار قدرت ایران میداند.
• به باور بسیاری از تحلیلگران، انتخاب مجتبی خامنهای به عنوان رهبر نتیجه مجموعهای از عوامل ساختاری در درون نظام بوده است. او طی بیش از دو دهه حضور در بیت رهبری و مرکز تصمیمسازی نظام به شبکهای گسترده از روابط سیاسی، امنیتی و اقتصادی دست یافته و به یکی از آگاهترین افراد نسبت به سازوکارهای درونی قدرت در جمهوری اسلامی تبدیل شده است.
• یکی از عوامل مهم در مطرح شدن او به عنوان گزینه رهبری، ارتباط نزدیک با سپاه پاسداران، سازمان اطلاعات سپاه و بسیج عنوان میشود. از نگاه بخشهایی از ساختار قدرت، در شرایط تهدیدهای خارجی و داخلی، رهبری باید فردی باشد که اعتماد و همکاری کامل نهادهای امنیتی و نظامی را در اختیار داشته باشد.
• عامل مهم دیگر خلأ رقیبان جدی برای رهبری در سالهای اخیر بوده است. در یک دهه گذشته بسیاری از چهرههایی که میتوانستند گزینههای احتمالی رهبری باشند از صحنه خارج شدند؛ از جمله اکبر هاشمی رفسنجانی، محمود هاشمی شاهرودی و ابراهیم رئیسی و همچنین تضعیف سیاسی صادق آملی لاریجانی. این تحولات باعث شد برخی تحلیلگران معتقد باشند که مجتبی خامنهای عملاً بدون رقیب جدی در میان گزینههای وفادار به نظام باقی مانده است.
• در نگاه بخشی از ساختار حاکمیت، انتخاب او به معنای تداوم سیاستهای علی خامنهای و حفظ ثبات در ساختار قدرت است. بسیاری از نهادهای نظامی و اقتصادی نزدیک به حکومت او را ضامن ادامه توازن قدرت و توزیع فعلی منابع در ساختار نظام میدانند و معتقدند این انتخاب میتواند انتقال قدرت از رهبر دوم به رهبر سوم را با کمترین اصطکاک در ساختار سیاسی جمهوری اسلامی ممکن کند.
• در نگاه بخشی از ساختار حاکمیت، انتخاب او به معنای تداوم سیاستهای علی خامنهای و حفظ ثبات در ساختار قدرت است. بسیاری از نهادهای نظامی و اقتصادی نزدیک به حکومت او را ضامن ادامه توازن قدرت و توزیع فعلی منابع در ساختار نظام میدانند و معتقدند این انتخاب میتواند انتقال قدرت از رهبر دوم به رهبر سوم را با کمترین اصطکاک در ساختار سیاسی جمهوری اسلامی ممکن کند.
سه نشانهای که باید پس از انتقال رهبری ایران به آنها توجه کرد
پروفسور رابرت پپه
8 مارس 2026
ایران اکنون رهبر جدیدی را پس از قتل علی خامنهای در مرحله ابتدایی جنگ منصوب کرده است. انتقال رهبری که به دلیل حملات هدفمند ایجاد میشود، غالباً به جای پایان دادن به درگیریها، آنها را تشدید میکند.
سوال کلیدی این است که آیا رهبری جدید ایران انتخاب میکند که به ادامه کار بپردازد یا به تشدید تنشها. سه نشانه اولیه مسیر را نشان خواهند داد.
1. دکترین هستهای
علی خامنهای بارها اعلام کرده بود که سلاحهای هستهای تحت قوانین اسلامی ممنوع است. اگر رهبری جدید ایران به این دکترین استناد نکند یا به طور خاموش آن را رها کند، سقف استراتژیک درگیری به طور چشمگیری افزایش خواهد یافت.
2. کنترل بر سپاه پاسداران انقلاب اسلامی
به افرادی که در جلسات اولیه و رویدادهای عمومی در کنار رهبر جدید ظاهر میشوند توجه کنید. اگر سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به وضوح بر دایره رهبری تسلط یابد، استراتژی ایران احتمالاً به سوی تقابل به جای احتیاط متمایل خواهد شد.
3. گسترش میدان نبرد
مهمترین نشانه این خواهد بود که انتقام در کجا انجام میشود. پاسخهای محدود در خاورمیانه نشاندهنده ادامه استراتژی قبلی خواهد بود. حملات به اهداف غربی فراتر از منطقه نشاندهنده گسترش عمدی جنگ خواهد بود.
انتقال رهبری وقتی خشونت آمیز رخ دهد به ندرت باعث عقبنشینی میشود. بیشتر اوقات رهبرانی را به وجود میآورد که اعتقاد دارند تشدید تنش سریعترین راه برای دستیابی به قدرت است.
به زودی خواهیمدید که ایران کدام مسیر را انتخاب میکند.
https://escalationtrap.substack.com/p/three-signals-to-watch-after-irans
پروفسور رابرت پپه
8 مارس 2026
ایران اکنون رهبر جدیدی را پس از قتل علی خامنهای در مرحله ابتدایی جنگ منصوب کرده است. انتقال رهبری که به دلیل حملات هدفمند ایجاد میشود، غالباً به جای پایان دادن به درگیریها، آنها را تشدید میکند.
سوال کلیدی این است که آیا رهبری جدید ایران انتخاب میکند که به ادامه کار بپردازد یا به تشدید تنشها. سه نشانه اولیه مسیر را نشان خواهند داد.
1. دکترین هستهای
علی خامنهای بارها اعلام کرده بود که سلاحهای هستهای تحت قوانین اسلامی ممنوع است. اگر رهبری جدید ایران به این دکترین استناد نکند یا به طور خاموش آن را رها کند، سقف استراتژیک درگیری به طور چشمگیری افزایش خواهد یافت.
2. کنترل بر سپاه پاسداران انقلاب اسلامی
به افرادی که در جلسات اولیه و رویدادهای عمومی در کنار رهبر جدید ظاهر میشوند توجه کنید. اگر سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به وضوح بر دایره رهبری تسلط یابد، استراتژی ایران احتمالاً به سوی تقابل به جای احتیاط متمایل خواهد شد.
3. گسترش میدان نبرد
مهمترین نشانه این خواهد بود که انتقام در کجا انجام میشود. پاسخهای محدود در خاورمیانه نشاندهنده ادامه استراتژی قبلی خواهد بود. حملات به اهداف غربی فراتر از منطقه نشاندهنده گسترش عمدی جنگ خواهد بود.
انتقال رهبری وقتی خشونت آمیز رخ دهد به ندرت باعث عقبنشینی میشود. بیشتر اوقات رهبرانی را به وجود میآورد که اعتقاد دارند تشدید تنش سریعترین راه برای دستیابی به قدرت است.
به زودی خواهیمدید که ایران کدام مسیر را انتخاب میکند.
https://escalationtrap.substack.com/p/three-signals-to-watch-after-irans
Substack
Three Signals to Watch After Iran’s Leadership Transition
Iran has now installed a new Supreme Leader after the killing of Ali Khamenei in the opening phase of the war.
👎1
این انتصاب میتواند دو هدف همزمان داشته باشد. در داخل ایران، پیام استقامت و مقاومت را تقویت میکند. در عرصه بینالمللی نیز میتواند پوششی سیاسی برای ادامه تقابل یا حتی مذاکره فراهم کند. در بسیاری از موارد، رهبری که به داشتن مواضع سختگیرانه شناخته میشود، ممکن است بهتر بتواند مصالحههای ضروری را پیش ببرد زیرا کمتر در معرض اتهام ضعف قرار میگیرد.
با این حال در ساختار سیاسی ایران، او مدتهاست چهرهای بانفوذ محسوب میشود. او در دفتر رهبر فعالیت میکرد و به عنوان واسطه و هماهنگکنندهای نزدیک به پدرش شناخته میشد. تحلیلگران اغلب نقش او را با احمد خمینی، پسر بنیانگذار جمهوری اسلامی، مقایسه میکنند که در سالهای نخست انقلاب به عنوان واسطهای مهم میان رهبر و دیگر مراکز قدرت عمل میکرد.
در طول زمان، مجتبی خامنهای نفوذ خود را در سه حوزه اصلی گسترش داد: روحانیت، نیروهای امنیتی و شبکههای سیاسی پیرامون دفتر رهبر. در میان نیروهای امنیتی، او روابط نزدیکی با افرادی مانند محمدرضا نقدی (فرمانده پیشین بسیج) و حسین طائب (رئیس سابق سازمان اطلاعات سپاه) داشته است. همچنین گفته میشود حسین همدانی فرمانده پیشین سپاه نیز از دوران جنگ ایران و عراق ارتباط نزدیکی با او داشت.
ارتباط او با سپاه پاسداران انقلاب اسلامی اهمیت ویژهای دارد. این روابط به دوران جنگ ایران و عراق بازمیگردد، زمانی که مجتبی خامنهای در گردان حبیب بن مظاهر خدمت میکرد؛ گروهی داوطلب که بعدها بسیاری از اعضای آن در ساختار امنیتی و نظامی ایران به مقامهای مهمی رسیدند. این روابط جنگی نقش مهمی در تقویت جایگاه او در نهادهای قدرتمند نظام داشت.
نفوذ او گاه در لحظات مهم سیاست ایران آشکار شده است. بسیاری از ناظران به ظهور ابراهیم رئیسی به عنوان نمونهای از این نفوذ اشاره میکنند. رئیسی سالها در دستگاه قضایی چهرهای نسبتاً کماهمیت بود، اما به تدریج به مرکز قدرت نزدیک شد و در نهایت رئیسجمهور شد. بسیاری از تحلیلگران این روند را بخشی از استراتژی مدیریت جانشینی در جمهوری اسلامی میدانستند. مرگ ناگهانی رئیسی در سانحه سقوط بالگرد در سال ۲۰۲۴ این برنامهها را تغییر داد و دوباره توجهها را به مجتبی خامنهای معطوف کرد.
در کنار این موضوع، گزارشهایی درباره شبکههای اقتصادی مرتبط با نخبگان حاکم در ایران نیز بر تصویر سیاسی او تأثیر گذاشته است. برخی تحقیقات رسانههای غربی نام مجتبی خامنهای را به طور غیرمستقیم با شبکههایی مرتبط دانستهاند که برای انتقال داراییها و دور زدن تحریمها فعالیت میکردند. در این گزارشها از علی انصاری، بانکدار ایرانی و مالک پیشین بانک آینده، نیز نام برده شده است.
برای دههها، مجتبی خامنهای نفوذ خود را دور از توجه افکار عمومی گسترش داد و به جای کسب محبوبیت عمومی، بر ایجاد شبکههای سیاسی و امنیتی پشت صحنه تمرکز کرد. اکنون، در لحظهای که ایران با یکی از مهمترین نقاط عطف تاریخ معاصر خود روبهرو است، او ناگهان در مرکز قدرت قرار گرفته است.
https://foreignpolicy.com/2026/03/08/iran-signals-defiance-by-naming-khameneis-son-as-new-supreme-leader/
با این حال در ساختار سیاسی ایران، او مدتهاست چهرهای بانفوذ محسوب میشود. او در دفتر رهبر فعالیت میکرد و به عنوان واسطه و هماهنگکنندهای نزدیک به پدرش شناخته میشد. تحلیلگران اغلب نقش او را با احمد خمینی، پسر بنیانگذار جمهوری اسلامی، مقایسه میکنند که در سالهای نخست انقلاب به عنوان واسطهای مهم میان رهبر و دیگر مراکز قدرت عمل میکرد.
در طول زمان، مجتبی خامنهای نفوذ خود را در سه حوزه اصلی گسترش داد: روحانیت، نیروهای امنیتی و شبکههای سیاسی پیرامون دفتر رهبر. در میان نیروهای امنیتی، او روابط نزدیکی با افرادی مانند محمدرضا نقدی (فرمانده پیشین بسیج) و حسین طائب (رئیس سابق سازمان اطلاعات سپاه) داشته است. همچنین گفته میشود حسین همدانی فرمانده پیشین سپاه نیز از دوران جنگ ایران و عراق ارتباط نزدیکی با او داشت.
ارتباط او با سپاه پاسداران انقلاب اسلامی اهمیت ویژهای دارد. این روابط به دوران جنگ ایران و عراق بازمیگردد، زمانی که مجتبی خامنهای در گردان حبیب بن مظاهر خدمت میکرد؛ گروهی داوطلب که بعدها بسیاری از اعضای آن در ساختار امنیتی و نظامی ایران به مقامهای مهمی رسیدند. این روابط جنگی نقش مهمی در تقویت جایگاه او در نهادهای قدرتمند نظام داشت.
نفوذ او گاه در لحظات مهم سیاست ایران آشکار شده است. بسیاری از ناظران به ظهور ابراهیم رئیسی به عنوان نمونهای از این نفوذ اشاره میکنند. رئیسی سالها در دستگاه قضایی چهرهای نسبتاً کماهمیت بود، اما به تدریج به مرکز قدرت نزدیک شد و در نهایت رئیسجمهور شد. بسیاری از تحلیلگران این روند را بخشی از استراتژی مدیریت جانشینی در جمهوری اسلامی میدانستند. مرگ ناگهانی رئیسی در سانحه سقوط بالگرد در سال ۲۰۲۴ این برنامهها را تغییر داد و دوباره توجهها را به مجتبی خامنهای معطوف کرد.
در کنار این موضوع، گزارشهایی درباره شبکههای اقتصادی مرتبط با نخبگان حاکم در ایران نیز بر تصویر سیاسی او تأثیر گذاشته است. برخی تحقیقات رسانههای غربی نام مجتبی خامنهای را به طور غیرمستقیم با شبکههایی مرتبط دانستهاند که برای انتقال داراییها و دور زدن تحریمها فعالیت میکردند. در این گزارشها از علی انصاری، بانکدار ایرانی و مالک پیشین بانک آینده، نیز نام برده شده است.
برای دههها، مجتبی خامنهای نفوذ خود را دور از توجه افکار عمومی گسترش داد و به جای کسب محبوبیت عمومی، بر ایجاد شبکههای سیاسی و امنیتی پشت صحنه تمرکز کرد. اکنون، در لحظهای که ایران با یکی از مهمترین نقاط عطف تاریخ معاصر خود روبهرو است، او ناگهان در مرکز قدرت قرار گرفته است.
https://foreignpolicy.com/2026/03/08/iran-signals-defiance-by-naming-khameneis-son-as-new-supreme-leader/
Foreign Policy
Iran Signals Defiance by Naming Khamenei’s Son as Supreme Leader
What Mojtaba Khamenei’s appointment means for Iran’s future.
مقاله «چرا تشدید تنش به نفع ایران است» نوشته رابرت ای. پیپ، استاد علوم سیاسی دانشگاه شیکاگو که در نشریه Foreign Affairs منتشر شده، استدلال میکند که حمله مشترک آمریکا و اسرائیل به ایران اگرچه از نظر نظامی بسیار دقیق و موفق بود، اما ممکن است از نظر استراتژیک به سود ایران تمام شود. در عملیات Epic Fury که در ۲۸ فوریه ۲۰۲۶ آغاز شد، آیتالله علی خامنهای و تعدادی از فرماندهان ارشد سپاه پاسداران و مقامات اطلاعاتی کشته شدند؛ حملهای که هدف آن فلج کردن ساختار فرماندهی ایران و بیثبات کردن حکومت بود. با این حال، ایران ظرف چند ساعت با شلیک صدها موشک بالستیک و پهپاد پاسخ داد و اهدافی در اسرائیل و سراسر خلیج فارس را هدف قرار داد. سامانههای دفاعی در چندین کشور فعال شدند، پایگاههای آمریکا در قطر، امارات، کویت و عربستان به حالت آمادهباش درآمدند و حملات باعث تعطیلی فرودگاهها، آتشسوزی در دبی، خسارت در نزدیکی فرودگاه کویت و تهدید نفتکشها در نزدیکی تنگه هرمز شد؛ تحولی که بلافاصله قیمت نفت و هزینه بیمه کشتیرانی را افزایش داد.
به باور نویسنده، این واکنش بخشی از یک راهبرد آگاهانه به نام «تشدید افقی» است. در این استراتژی، کشوری که از نظر نظامی ضعیفتر است به جای مقابله مستقیم با قدرت برتر، میدان جنگ را گسترش میدهد تا کشورهای بیشتری درگیر شوند و هزینههای سیاسی، اقتصادی و امنیتی جنگ افزایش یابد. ایران با حمله یا تهدید کشورهایی که میزبان نیروهای آمریکایی هستند—از جمله بحرین، عراق، اردن، کویت، قطر، عربستان و امارات—در واقع نشان داده است که جنگ میتواند به کل نظم امنیتی آمریکا در خلیج فارس گسترش یابد. این اقدام همچنین پیامی درباره تداوم قدرت نظامی ایران داشت: حتی پس از کشته شدن رهبر و فرماندهان ارشد، ساختار فرماندهی و توان عملیاتی کشور همچنان فعال است.
نویسنده تأکید میکند که ایران با این راهبرد تلاش دارد جنگ را از یک نبرد نظامی به یک بحران سیاسی و اقتصادی گسترده تبدیل کند. حملات موشکی باعث اختلال در تجارت، گردشگری و بازارهای انرژی شده و دولتهای خلیج فارس را در موقعیتی دشوار قرار داده است، زیرا باید میان همکاری امنیتی با آمریکا و حفظ ثبات اقتصادی و داخلی تعادل برقرار کنند. ایران همچنین با ایجاد ناامنی در اطراف تنگه هرمز—که حدود یکپنجم نفت جهان از آن عبور میکند—توانسته فشار اقتصادی جهانی ایجاد کند و گزارشها نشان میدهد که عبور کشتیها در این مسیر به شدت کاهش یافته است. در عین حال، تهران تلاش میکند جنگ را بهعنوان مقاومت در برابر آمریکا و اسرائیل معرفی کند تا شکاف میان دولتهای عربی و افکار عمومی منطقه را افزایش دهد و هزینه سیاسی همکاری با واشینگتن را بالا ببرد.
در نهایت، مقاله استدلال میکند که استراتژی ایران بر عامل زمان تکیه دارد. هرچه جنگ طولانیتر شود، فشار سیاسی در کشورهای منطقه، در آمریکا و حتی در اروپا افزایش خواهد یافت. افزایش قیمت انرژی، احتمال تلفات آمریکایی و اختلاف میان متحدان غربی میتواند حمایت سیاسی از جنگ را تضعیف کند. به همین دلیل آمریکا اکنون با یک دوراهی استراتژیک روبهرو است: یا جنگ را تشدید کند و وارد یک درگیری طولانیمدت شود، یا اعلام کند اهداف اولیه محقق شده و از گسترش جنگ جلوگیری کند. به گفته نویسنده، حمله اولیه آمریکا و اسرائیل یک پیروزی تاکتیکی بود، اما در عین حال یک چالش استراتژیک بزرگتر ایجاد کرد؛ زیرا ایران تلاش میکند ماهیت جنگ را از رقابت نظامی به رقابتی بر سر دوام سیاسی و تحمل هزینههای یک بحران منطقهای طولانیمدت تغییر دهد.
https://www.foreignaffairs.com/iran/why-escalation-favors-iran
به باور نویسنده، این واکنش بخشی از یک راهبرد آگاهانه به نام «تشدید افقی» است. در این استراتژی، کشوری که از نظر نظامی ضعیفتر است به جای مقابله مستقیم با قدرت برتر، میدان جنگ را گسترش میدهد تا کشورهای بیشتری درگیر شوند و هزینههای سیاسی، اقتصادی و امنیتی جنگ افزایش یابد. ایران با حمله یا تهدید کشورهایی که میزبان نیروهای آمریکایی هستند—از جمله بحرین، عراق، اردن، کویت، قطر، عربستان و امارات—در واقع نشان داده است که جنگ میتواند به کل نظم امنیتی آمریکا در خلیج فارس گسترش یابد. این اقدام همچنین پیامی درباره تداوم قدرت نظامی ایران داشت: حتی پس از کشته شدن رهبر و فرماندهان ارشد، ساختار فرماندهی و توان عملیاتی کشور همچنان فعال است.
نویسنده تأکید میکند که ایران با این راهبرد تلاش دارد جنگ را از یک نبرد نظامی به یک بحران سیاسی و اقتصادی گسترده تبدیل کند. حملات موشکی باعث اختلال در تجارت، گردشگری و بازارهای انرژی شده و دولتهای خلیج فارس را در موقعیتی دشوار قرار داده است، زیرا باید میان همکاری امنیتی با آمریکا و حفظ ثبات اقتصادی و داخلی تعادل برقرار کنند. ایران همچنین با ایجاد ناامنی در اطراف تنگه هرمز—که حدود یکپنجم نفت جهان از آن عبور میکند—توانسته فشار اقتصادی جهانی ایجاد کند و گزارشها نشان میدهد که عبور کشتیها در این مسیر به شدت کاهش یافته است. در عین حال، تهران تلاش میکند جنگ را بهعنوان مقاومت در برابر آمریکا و اسرائیل معرفی کند تا شکاف میان دولتهای عربی و افکار عمومی منطقه را افزایش دهد و هزینه سیاسی همکاری با واشینگتن را بالا ببرد.
در نهایت، مقاله استدلال میکند که استراتژی ایران بر عامل زمان تکیه دارد. هرچه جنگ طولانیتر شود، فشار سیاسی در کشورهای منطقه، در آمریکا و حتی در اروپا افزایش خواهد یافت. افزایش قیمت انرژی، احتمال تلفات آمریکایی و اختلاف میان متحدان غربی میتواند حمایت سیاسی از جنگ را تضعیف کند. به همین دلیل آمریکا اکنون با یک دوراهی استراتژیک روبهرو است: یا جنگ را تشدید کند و وارد یک درگیری طولانیمدت شود، یا اعلام کند اهداف اولیه محقق شده و از گسترش جنگ جلوگیری کند. به گفته نویسنده، حمله اولیه آمریکا و اسرائیل یک پیروزی تاکتیکی بود، اما در عین حال یک چالش استراتژیک بزرگتر ایجاد کرد؛ زیرا ایران تلاش میکند ماهیت جنگ را از رقابت نظامی به رقابتی بر سر دوام سیاسی و تحمل هزینههای یک بحران منطقهای طولانیمدت تغییر دهد.
https://www.foreignaffairs.com/iran/why-escalation-favors-iran
Foreign Affairs
Why Escalation Favors Iran
America and Israel may have bitten off more than they can chew.
👍2
Shamkhani Shadow Empire (1).pdf
1.4 MB
شبکه بلومبرگ در مستندی به چگونگی شکلگیری و کارکرد شبکه قاچاق نفت حسین شمخانی میپردازد.
لینک ویدئو:
https://youtu.be/NylwnKcwAr4?si=uD7Dgbk_AddGzr4L
فایلهای ضمیمه براساس اطلاعات مستند توسط حسینحمیدنیا تهیه شده است.
لینک ویدئو:
https://youtu.be/NylwnKcwAr4?si=uD7Dgbk_AddGzr4L
فایلهای ضمیمه براساس اطلاعات مستند توسط حسینحمیدنیا تهیه شده است.